بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید

خاطرات و تجربيات مهاجرت به کانادا

تا دیروز خیلی درگیر بودم و چیز جدیدی برای نوشتن نداشتم. جز اینکه باز هم شیمی درمانی به دلیل افت گلبول سفید یک هفته به عقب افتاد و با تاخیر یک هفته ای دور دهم رو شروع کردیم. روز جمعه هفته گذشته از بیمارستان برگشتیم خونه و دوشنبه همین هفته برای انجام سیتی اسکن دوباره رفتیم بیمارستان.

دیروز هم رفتیم برای گرفتن نتیجه سیتی اسکن و اطلاع از تصمیم تیم پزشکی. دوشنبه ها تیم پزشکی جلسه بررسی پرونده بیمارا رو دارن و پرونده همسری هم بررسی شده بود و با توجه به آخرین اسکن انجام شده و سایز تومور تصمیم به جراحی گرفته شده و وقت عمل هم برای جمعه 25 ماه می یعنی دو هفته دیگه تعیین شده.

جراحی خیلی سختی در پیش داره. چند تیم جراحی تو چند شیفت جراحی رو انجام میدن که گفتند تخمین زده میشه بین دوازده تا بیست ساعت عمل طول بکشه. سه هفته هم توی بیمارستان و شش هفته توی خونه باید بستری باشه. ازش خواستم همه این مدت رو مرخصی اسعلاجی بگیره و اصلا به کار فکر نکنه. ظاهرا قبول کرد و استقبال کرد :)

من خیلی به این جراحی خوشبینم و امیدوارم که همه چیز به خیر و خوشی تموم بشه. هر چند عمل خیلی سختیه اما مطمئنم یه عالمه انرژی مثبت و دعای خیر از جانب شما ها همیشه همراه ما هست و این قدم رو هم به سلامتی و با قدرت بر میداریم.

الان دیگه جونی برای دزمو نمونده. دزمویِ سی سانتی الان فقط هشت سانتی متر شده و اگه نفسی هم براش مونده باشه نفسای آخرشه، میره و دیگه گور به گور میشه برای همیشه.

حال همسری این روزها خوبه البته خوب کمر درد و استخون درد شدید ناشی از تزریق نئوپوژن از دیشب اومده سراغش و با وجود مسکن های قوی بیخوابی و درد زیادی میکشه . اما همچنان محکم و امیدوار و با روحیه ست.

براش خیلی دعا کنید که عمل موفق و بی دردسری رو داشته باشه.

هفته پیش بالاخره سطح گلبولهای سفید همسرم به حداقل مورد نظر رسید و با اینکه مقدارش خیلی مرزی بود اما خوشبختانه شیمی درمانی دور نهم هرچند با تاخیر یک هفته ای اما بالاخره انجام شد. بعد از شیمی درمانی خیلی ضعیف شده بود و انرژی لازم برای انجام کارهای خیلی سبک رو هم نداشت و خیلی زود خسته میشد. دو سه روز هم تب داشت که البته به بالای مرز هشدار نرسید اما به هر حال همون هم باعث میشد که هیچ کدوم نتونیم درست بخوابیم. هر نیم ساعت باید تبش رو اندازه میگرفتم و این کار هر شب تا صبح ادامه داشت. تب سنج دیجیتالی هم خیلی سر و صدا داره و تازه برای اینکه دقتش بیشتر باشه، نوع تو گوشی رو گرفتم که باید سر دستگاه رو تو کانال گوش وارد کرد و همین خودش باعث میشه هر بار که بخوام تبش رو اندازه بگیرم خودش هم بیدار بشه و نتونه درست بخوابه و این مسئله بی خوابی خستگی و ضعفش رو بیشتر میکنه.

یکی دو روزه که خوشبختانه بهتره و سر کار هم همه چی خوبه و انرژی کافی برای یک روز کامل سر کار اومدن رو داره.  ببخشید که تو این مدت نه تونستم کامنتها رو جواب بدم و نه وقت جواب دادن به ایمیلها رو داشتم. باز هم شرمنده محبت همه شما هستم. ممنون که مثل همیشه به یاد ما هستید و انرژی مثبت محبتها و دعاهاتون همیشه همراه ما هست. امیدوارم همیشه شاد و پر انرژی و سلامت باشید.

ممنونم از محبت همگی که مثل همیشه تنهام نذاشتید و با دلگرمی هاتون به من امید دادید تا تو این راه سخت قدم هام رو محکمتر از قبل بردارم.

این چند روز گذشته همسرم خیلی خسته و عصبی بود. قبلا گفته بودم که روزهایی که نمیتونه بره سر کار از خونه کار میکنیم و همینطور روزهایی که شیمی درمانی داره از تو بیمارستان کار میکنیم. کار ما طوریه که وقتی تو شرکت هستیم هم با کسی در ارتباط نیستیم و همه کارها رو هم از طریق ایمیل انجام میدیم. خود من خیلی از افرادی که با اونها کار میکنم و تو شرکت هستند رو تا به حال حضورا ندیدم و فقط ایمیل هاشون رو گرفتم، اینه که واقعا تفاوتی توی کیفیت کار ایجاد نمیشه اگه بخوایم از توی خونه کار کنیم. اصلا تو خیلی از کشورهای اروپایی برنامه نویسا، شصت درصد کارشون رو توی خونه انجام میدن. همسرم تو این مدت حتی اتفاق افتاده تو بیمارستان در حال شیمی درمانی تلفنی تو جلسه هم شرکت کرده و تا حالا نه من و نه همسرم هیچ کدوم اتفاق نیافتاده کاری رو حتی با یک روز تاخیر انجام بدیم. اون روز رییسمون یه سوالی پرسیده بود از همسرم که برداشت همسرم این بود که از این مدل کار کردن ما ناراضیه و یه جورایی داره اعتراض میکنه حالا یا واقعا منظورش همین بوده یا همسرم اینطور برداشت کرده دیگه خدا میدونه. یعنی از همسرم پرسیده بود روزهایی که سر کار نیستید چطوری میشه با لاله ارتباط برقرار کرد؟!! خوب طبیعی هست که مثل همیشه با ایمیل و من هم که همیشه آنلاین هستم. به همین خاطر همسرم تعجب کرده بود که چرا سوال به این واضحی رو داره میپرسه و حتما داره به نوعی اعتراض میکنه. بعد هم همسرم تو اوج خستگی و کلافگی از بیماریش بود و به من گفت که اگه مطمئن بشم که واقعا ناراضیه کارم رو ول میکنم. بعد من با خودم فکر کردم که خوب اگه اینطوری باشه من هم کارم رو ول می کنم و بعدش جای دیگه ای هم که نمیتونم برم سر کار چون کسی حاضر نیست نیرویی با شرایط من رو استخدام کنه که از روز اول بخواد هر دو هفته یک هفته رو مرخصی باشه و کار پارت تایم هم که نمیتونم برم و …. بعد هر دو بیکار میشیم و دیگه نمیتونیم قسط های بانک رو بدیم و تا ته قضیه رو خیال بافی کردم. اون وقت دوباره شبها کابوس بیکاری و بی پولی دیدم. مثل کابوسهایی که هنوز گاهی اوقات میبینیم که امتحان داریم و هیچ چی نخوندیم و …. هی خواب میبینم پول ندارم و تو خواب یاد روزهایی میافتم که کار داشتم و پول در میاوردم و … تا اینکه دیشب خواب دیدم که بیکار و بی پول شدم و بوشهر هم هستیم. بعد خواب دیدم پیاده راه افتادم قدم زنان رفتم فلکه فرودگاه، یادمه قدیما یه بستنی فروشی سر فلکه بود شاید هنوز هم باشه. بعد من تو خواب دستم رو میکردم تو جیبم ببینم پول دارم بستنی بخرم یا نه و یهو دیدم نه دلم سمبوسه میخواد. بعد دیدم برای سه تا دونه سمبوسه پول تو جیبم دارم. در واقع همه پولی بود که برام مونده بود. دیگه درست یادم نمیاد بعدش چی شد. کلا خواب های که میبینم در همین حد هست که برای کاری یا چیزی پول ندارم و همش تو خواب نگران بی پولی هستم و هی دنبال کار میگردم. البته این روزها این کابوس وارد زندگی روزانه و بیداری هام هم شده و قسمت اعظمی از فکرم درگیر همین موضوعه که با بی پولی و مریضی چطوری مشکلات رو حل کنم. البته که خدا بزرگه و مطمئنم همه مشکلات رو خودش حل میکنه و بالاخره یه طوری میشه اما خوب دیگه درگیری فکری پیش میاد بالاخره.

یه توضیح کوچولو برای دوستانی که شاید تصور کنن ما به این دلیل که خونه خریدیم و زیر بار قرض هستیم پس مشکل داریم بگم که اینجا خونه خریدن خیلی راحته و بیشتر پول خونه رو از بانک، وام با بهره خیلی پایین میگیرید و قسطهاش هم با اجاره ماهیانه خیلی تفاوتی نداره و بیکاری و بی پولی به آدم خونه دار و بی خونه به یک اندازه فشار وارد میاره و کلا هزینه اسکان بالاست و در هر صورت اگه اجاره یا قسط خونه رو ندید کلاهتون پس معرکه ست، اینه که نگرانی من ربطی به خونه خریدن و مورگیج داشتن و اینا نداره. مستاجر هم اگه بودم همین قدر نگران بودم. کلا نگرانی بابت بیکاری و بی پولیه، چه خونه دار باشید و چه مستاجر.

مرخصی استعلاجی هم خوبه ولی نه برای بیماری همسرم که طول درمانش خیلی زیاده. بابت بیماری هایی که مثلا نهایت دو تا سه ماه به مرخصی نیاز دارن.

سال نود با همه سختی ها و تلخی هاش تموم شد و سال نود و یک با همون تلخی ها و سختی ها آغاز شد. یک ماهه که همسرم با سرما خوردگی و تب و عفونت در کنار بیماریش درگیرِ و مرتب میریم بیمارستان. حال روحی خودم و هم چندان تعریفی نداره. البته ظاهرم رو حفظ میکنم اما خوب… به خصوص هفته پیش که به خاطر گرمای هوا حتی بوی ماشین هم یاد آور اون شب تلخ و نحسی بود که از وجود تومور با خبر شدیم.

پنج شنبه هفته پیش، همسرم شروع کرد به لرزیدن و تبش هم کم کم رفت بالا. ساعت از یازده شب گذشته بود که رفتم از فروشگاه نزدیک خونه تب سنج دیگه ای بخرم تا مطمئن بشیم که درجه رو درست نشون میده، تب سنجی که داشتیم زیاد دقیق نبود. فروشگاه تعطیل بود و مجبور شدم برم به یه فروشگاه دیگه. تمام مدت هوای ماشین و بوی کولر حال و هوای من رو به هم میزد و دائم یاد اون شب میافتادم. بالاخره دوازده و نیم شب بود که تب سنج خریدم و اومدم خونه و دیدم تب همسرم روی 38.5 بود. سریع رفتیم بیمارستان. شب بستری شد و من هم ساعت سه شب برگشتم خونه و فردا صبح چون گلبولهای سفیدش نرمال بودند مرخص شد اما شنبه بعد از ظهر دوباره تب کرد و رفتیم بیمارستان. تا شب بیمارستان بود و باز هم به دلیل نرمال بودن گلبول های سفیدش مرخصش کردن. دو شنبه صبح نوبت نهمین دوره شیمی درمانی داشت. در نهایت تعجب گفتند فاکتورهای خونش برای انجام شیمی درمانی مناسب نیست و این یعنی اینکه در عرض 24 ساعت گولبولهای سفید خونش به شدت افت داشتند. گفتند برید خونه و چهارشنبه برگردید اگه بهتر بود شیمی درمانی رو شروع میکنیم در غیر اینصورت باید تا دوشنبه هفته آینده این دوره رو به تعویق بندازیم. متاسفانه امروز صبح همچنان فاکتورهای خونش برای انجام شیمی درمانی مناسب نبود و این دوره کنسل شد فعلا تا دوشنبه آینده. نمیدونم واقعا تاخیر یک هفته ای که ایجاد میشه چقدر ممکنه روند درمان رو با مشکل ایجاد کنه و تو نتیجه موثر باشه فقط امیدوارم خیر و صلاحی توی این اتفاق باشه و مشکل جدی پیش نیاره.

حول حالنا الی احسن الحال

دیروز چهارشنبه سوری بود و هوا فوق العاده عالی بود. دمای هوا هفده درجه بالای صفر بود و چند جایی هم برنامه های ویژه چهارشنبه سوری بر پا بود. امسال قسمت ما نبود که جایی بریم، عوضش نیت کردیم برای چهارشنبه سوریِ سال دیگه. تو خونه موندیم و آش رشته مامان پز خوردیم و بعد تصمیم گرفتیم خودمون توی منقل آتیش درست کنیم و از روش بپریم که باز هم به خاطر شرایط امسالمون اینکار رو نکردیم. به جاش توی خونه سه تا شمع روشن کردیم و هفت بار از روش پریدیم :) آتیش آتیشه دیگه نه؟! همسری البته خیلی اصرار داشت که بریم بیرون، اما خوب من متوجه شدم که اصلا حالش مناسب بیرون رفتن یا حتی تو خونه آتیش درست کردن نیست، دائم سرفه میکرد و آب ریزش بینی داشت و مدام خسته میشد و روی مبل دراز میکشید. گفتم توی خونه بمونیم بهتره و به جاش زودتر خوب میشی و سال دیگه همه کارهایی که دوست داشتیم و امسال نشد انجام بدیم رو با دل خوش و سلامتی کامل انجام میدیم. این آرزو رو از ته دلم برای همه دارم، امیدوارم همیشه و همه جا دلهاتون شاد و تنتون سلامت باشه و قدر لحظه هاتون رو بدونید و به بهترین شکل ازش استفاده کنید و تو هر شرایطی سعی کنید که شاد باشید.

من همیشه سعی کردم شاد باشم، از داشته ها و نداشته هام لذت ببرم، به قول سهراب من به سیبی خشنودم. دیشب هم دو تا راه داشتم یکی اینکه بشینم ماتم بگیرم و آه بکشم و ناله کنم (ترا به جدتون کسی اینو به خودش نگیره، به اونچه میپرستید قسمتون میدم. منظورم به هیچ کسی نیست والله، هروقت اومدیم یه چیزی بگیم، هزارتا کامنت و ایمیل اومد که با من بودی؟ به نظرم با من بودی، نمیدونم چرا یهو فکر کردم شاید منظورت من باشم، داشتم فکر میکردم اگه منظورت من هستم که باید بگم آخه، شاید منظورت مستقیما من نباشم اما آخه یهو فکر کردم شاید هم من باشم) خلاصه اینکه هی بشینم بگم وای چیکار کنم کاش من الان فلان جا بودم، کاش اونجا بودم کاش اینطور نبود و اونطور بود. و یه راه هم اینکه وضعیت فعلیم رو تغییر بدم. چون اصلا اهل آه و ناله نیستم، یعنی وقتی میخوام ناله کنم یه لحظه با خودم فکر میکنم بابت چی الان ناله کنم که در اولویت باشه و به بقیه مشکلات بر نخوره که چرا ما رو تحویل نمیگیری و اینا که یهو میبینم نمیخوام بینشون فرق بذارم اینه که به مشکلات میگم عزیزان من برید و دور هم خوش باشید، همتون عین همید :) پعد راه دوم رو انتخاب میکنم و ضمن زندگی مسالمت آمیز با مشکل موجود با شادی کردن در حد امکانات موجود مشت محکمی هم بر دهان مشکل مذکور میزنیم و بدین صورت مشکلات موجود فرصت دور هم خوش بودن رو ندارن. اینه که دیشب دیدم چی بهتر از اینکه بشینیم آش رشته بخوریم و فیلم چهارشنبه سوری نگاه کنیم و به جای پریدن از روی بوته آتیش از روی شمع بپریم. وقتی میشه شاد بود چرا لذت شادی کردن رو از خودم بگیرم؟

دوست عزیزی برای من کامنت گذاشته بودند که اسم من رو نمیدونستند و تا حالا فکر میکردند من یک آقا هستم و خانوم من بیمار هستند. قسمت شوخی قضیه اینه که راستش من یک مادر هستم و بچه ام بیمار هست. از بس باید بگم ماسک بزن وقتی میری بیرون، شال گردنت رو ببند. لباس گرم بپوش. اینقدر این پیشول رو بوس نکن و …. اما خوب واقعیت اینه که من زیاد که چه عرض کنم یه ذره هم به خانوم های اطرافم شباهت ندارم. اصلا همین دو هفته پیش بود که به همسری میگفتم ایشالله وقتی سلامتیت رو به دست آوردی و این دغدغه داغون شد و گور به گور شد میخوام برای یه مدت هر چند کوتاهی مثلا بین یک هفته تا یک ماه(خودم ظرفیت بیشتر از این رو ندارم) زنانگی کنم. ایشون تمام رخ علامت سوال شدند که اینی که گفتی یعنی چی و چه تغییراتی ممکنه در روند زندگی ما ایجاد بشه که ما عرض کردیم که میخوام یه مدتی و هر چند روز یک بار نق بزنم که دلم برای مامانم تنگ شده. گریه کنم(من به ندرت گریه میکنم همیشه در بدترین شرایط خوشبختانه یا متاسفانه ور منطقی وجودم میاد وسط میگه آخه با گریه چیزی عوض میشه من هم میگم خوب نه، بعد اون میگه پس لطفا خفه شو، بعد من هم تو این یک مورد حرف گوش کن میشم و خفه میشم، کور شم اگه دورغ بگم) آره داشتم میگفتم که گریه کنم، بگم کاش الان فلان جا بودم(مثلا  دربند) نمیدونی چقدر دلم هوای دربند رو کرده. واااای یادته؟ هو هو هو هو. بعد یه آهی بکشم و اشکام رو با عشوه پاک کنم و مدل پروانه ای پلک بزنم و تو بگی گریه نکن عزیزم، خوب بیا فردا بریم بلیط بگیرم برات برو ایران یه حال و هوایی تازه کن، بعد من هم قششششنگ بیکار باشم یا کار داشته باشم ولی نشینم حساب کتاب کنم که مرخصی کم دارم و باید مرخصی بدون حقوق بگیرم و ال و بل. مُردم از بس هر کاری خواستم بکنم فوری این مرتیکه سیبیل کلفتِ مهندس درونم اومد و این خانوم خانومای وجودم رو له کرد و گفت خفه، گفت زن و مرد نداریم که! تو زندگی مشترک تو لاله ای اون هم عباس، فقط و فقط همین، الان دیگه شدین لاله عباسی. یک نفر هستید، مگه اون گریه میکنه؟ سهم هر دو تون زیر بار مشکلاتِ زندگی برابرِ همِ. البته که عرض شود که خانوم خانومای وجودم همیشه جیقی می کشه سر مرتیکه مهندس درونم و میگه فلان فلان شده تو کجا بودی وقتی من هجده سالگی پا شدم تنهایی رفتم تهران دانشگاه، و فقط ترمی یک یا نهایتش دو بار میرفتم دیدن خانواده-م و هر بار که میخواستم دلتنگی کنم و گریه کنم قبلش مینشستم با خودم فکر میکردم که خوب چیکار کنم؟ همینه که هست بعد میدیدم خوب کلید گریه به این قفل نمیخوره که، پس اصلا سراغش نمیرفتم. فکر کردی که چی؟ من سالهاست که بهانه برای گریه و دلتنگی داشتم و دارم، حداقل شونزده ساله که این بهانه رو حداقل دارم. نمیدونم والله ظاهرا اون بشکه ای که همه میگن که یهو  وقتی پر شد یه مشت که بریزی سر ریز میشه در مورد من گویا تانکری یا حتی مخازن زیر زمینی چیزی هست. حالا میخوام یه خورده زنانگی کنم. بعد راستش خودم دیدم از اون مرتیکه مهندس درون که از شما چه پنهون مرتیکه نیست و در گوشتون بگم واقعا جنتلمنیه واسه خودش، بیشتر خوشم میاد تا اون خانوم خانومای تیتیش مامانی و زر زروی ریقو. و بین کُت و شلیته! بنده در سلامتی عقل و بلوغ کامل، کت و شلوار رو انتخاب کردم. اینه که در پایان عرایضمون به آقای همسر گفتیم که حالا که خوب فکرش رو کردیم دیدیم همین وصف العیش خودش تمام عیش بود و ما بر موضع خود همچنان استوار می مانیم. حالا باز ترا به هر آنچه دوست دارید به خودتون نگیرید. بعضی ها هستند که خوب تو وجوشون یک لیدی با شخصیت و خانوم و همه چی تمام دارن که با تمام وجود و تمام قد به احترامشون می ایستم، هر کسی رو خدا یک جوری آفریده دیگه. من اگه بخوام زنانگی کنم درست میشم شبیه به کلاغی که میخواد ادای راه رفتن کبک رو در بیاره :)

حالا اینا رو گفتم فکر نکنید لابد من اینقدر زشتم که شبیه به خانوم ها نیستم و اینا ها، نه خیر، هلو دیدن؟ خوب من لاله شون هستم. حالا گاهی اوقات هلو ها میشن هلوی پوست کنده ما شدیم هلوی پوست کلفت که هلو کرگدن هم میگن بهمون.

تازه یکبار که با همسری تو تیم هورتونز نشسته بودیم یه خانومی هی ما رو نگاه کردن هی نگاه کردن و هی ما داشتیم عصبانی میشدیم که یهو اومد گفت که مدیر فروش یک شرکت لوازم آرایش خیلی معروف هستن و چون برای فروش لوازم آرایش، فروشنده باید خوجّل موجّل باشه و چون شما چهره خیلی خوجّلی دارید میخواستم ازتون خواهش کنم با ما همکاری کنید. بعد من یهو هر هر زدم زیر خنده بعد دیدم نه خانومه کاملا جدیه انگار، اینه که گفتم من آخه کار دارم خودم، گفت اما این شغل خیلی خوبیه و خیلی فانِ و کلی بروشور و اینا و شماره تلفن بهم داد که اگه پشیمون شدم باهاشون تماس بگیرم. بعد من از تیم هورتونز تا شرکت موقع صحبت کردن با همسری به صورت پروانه ای پلک میزدم و دچار توهم خود خوشگل بینی مفرط شده بودم که البته زود خوب شدم.

 حالا شما خانومایی که اینجا رو میخونید کُت میپوشید یا شلیته؟ اصلا این باشه یک بازی وبلاگی. هر کسی هم دوست داشت خودش این بازی رو انجام بده :)

سلام به همه دوستای خوبم. ممنونم از اظهار لطف و محبت تک تک شماها، بالاخره موفق شدم همه کامنتهای پست قبل رو جواب بدم :)

هشتمین دوره هم تموم شد. روز جمعه برگشتیم خونه. یک روز قبل از شروع دور هشتم، همسرم دوباره سرما خورد و این بار  خوشبختانه تب نداشت. فقط آب ریزش بینی و سر درد و احساس سرماخوردگی داشت. نگران این بودیم که این موضوع دوره هشتم رو به تاخیر بندازه که خوشبختانه اینطور نشد و این دوره هم به موقع انجام شد. از روز دوم حال همسری بهتر شد و سرماخوردگیش هم تقریبا خوب شد. هرچند آب ریزش بینی و سرفه های شدیدی که پیامد سرماخوردگی هفته قبل هست تا امروز همچنان همراهش هست و حسابی کلافه ش کرده اما خوب چاره ای نیست و باید مراقب باشیم که دوباره سرما نخوره. هر چه داروی گیاهی و شیمیاییِ مجاز و سوپ و خوردنی های سرفه خوب کن بهش میدیم فایده ای نداره که نداره. البته خوب صد هزار مرتبه شکر که حال عمومیش الان خوبه (البته خودش میگه خوبه راست و دروغش پای خودش دیگه) فقط خیلی زود خسته میشه که اون هم از عوارض شیمی درمانی هست و سرماخوردگی هم این مسئله رو تشدید کرده.

هفته پیش پزشک جراح رو هم دیدیم و باز نظرشون این بود که هنوز نمیشه برای جراحی تصمیم گرفت و باید تا دور دهم صبر کنیم و دو هفته بعدش یک سیتی اسکن انجام میدیم که اگه باز هم تومور کوچکتر شده باشه معنیش اینه که میتونیم باز هم شیمی درمانی رو ادامه بدیم و دوره های بیشتری رو اضافه کنیم، تا نظر تیم پزشکی چی باشه. فعلا برای یکم ماه مِی یا همون دهم اردیبهشت یه سیتی اسکن داریم و امیدوارم که بعد از اون دیگه تعلل نکنن و زود تصمیم بگیرن که میخوان جراحی کنن یا تعداد دوره های شیمی درمانی رو اضافه کنن. امیدوارم که هر چه به صلاحمون هست پیش بیاد و این ماجرا ختم به خیر بشه و همسرم سلامتیش رو دوباره به دست بیاره. امیدوارم همه بیمارا شفا پیدا کنن.

یه ماجرایی هم روزی که میرفتیم جراح رو ببینیم اتفاق افتاد که هم خیلی استرس زا بود و هم خیلی خنده دار. البته مطمئن نیستم خنده دار باشه راستش این روزها ما سعی میکنیم به ترک دیوار هم بخندیم تا به نوعی خنده درمانی هم انجام داده باشیم :) اما خوب گذشته از اینها خودش خاطره هم هست.

روزی که رفتیم برای دور هشتم دکتر فعلیِ همسری (مدیکال آنکولوژیست) به همسری گفته بود که با جراح آنکولوژیست هم وقت بگیره که همسری گفته بود دو روز دیگه باهاش وقت دارم و آقای دکتر هم عصبانی شده بود که نه!!!! نباید وسط شیمی درمانی راه بیافتی بری پیش جراح!! همسری گفته بود که نه، توی سه ساعتی که دارو رو قطع میکنن میرم و خلاصه اون روز آقای دکتر خیلی عصبانی بوده و گفته بود که نمیشه اصلا، وقتت رو کنسل کن بذار برای هفته بعد. روز چهارشنبه بعد از ظهر با دکتر جراح قرار داشتیم. همسری لباسهای بیرونش رو پوشیده بود که به محض اینکه دارو رو قطع کردن بپریم بریم پیش دکتر جراح. مطب جراح و مدیکال آنکولوژیست یه طبقه بالای بخشی هست که همسری بستریه. همون موقع از شانس قشنگمون مدیکال آنکولوژیست اومد تو بخش برای مثلا احوال پرسی همسری اینا. من جلوی در اتاق همسری ایستاده بودم که دیدم وای اومدش. سریع به همسری گفتم اون هم پرید رو تختش و حالا شما تصور کنید همسری با شلوار جین رو تخت دراز کشیده. خوب شد حواسمون بود، سریع ملافه رو کشید رو خودش و من هم کنار تختش نشستم و یه چین گنده هم انداختم وسط پیشونیم یعنی من الان خیلی در حال پرستاری هستم و حواسم فقط به همسریه و … انگار نه انگار تا همین سی ثانیه پیش قصد بیرون رفتن رو داشتیم. دکتر اومد تو و گفت که حالت چطوره و سرماخوردگیت چطوره و اینا و یهو گفت نوبتت با جراح رو هم که انداختی برای هفته بعد؟ آره؟ گفتیم آره ;) دروغ که حناق نیست. البته کل پرستارا و همینطور دستیارش خبر داشتن که داریم میریم ولی خوب همه داشتیم یواشکی کار میکردیم. آخه گیر الکی داده بود. احوال پرسیش تموم شد و رفت بیرون و همسری من رو فرستاد که تعقیبش کنم که هر وقت حواسش نیست بیاد بریم بالا که من البته  گمش کردم :) خودم رفتم بالا و به دستیارش گفتم همسرم داره میاد جراح رو ببینه چیکار کنیم؟ میترسه دکتر ببیندش که خوشبختانه گفت دکتر که رفت :) من هم به همسری گفتم بیا بالا وضعیت سفیده. اومد و نشستیم منتظر که جراح ببینه همسری رو که یهو دیدیم صدای آقای دکتر میاد که داره با یه نفر صحبت میکنه. حالا همسری یقه منو گرفته که تو چرا گفتی رفته؟ این که اینجاست و برو بیین نیاد این طرف و …. رفتم دیدم یک خانوم مسنی هستن که ملافه ها و حوله ها رو میارن و نمیدونم حالا ما توهم زده بودیم آیا؟ از ترس بود یا واقعا صداش شبیه به آقای دکتر بود نمیدونم دیگه. اومدم و با خنده میگم نترس بابا یه خانومی بود، حالا مگه باور میکنه؟ یقه منو چسبیده که این صدای یه خانومه آخه؟ هرچی قسم بلد بودم یک جا خوردم که باورش بشه. خلاصه دکتر جراح رو دیدیم و بعد هم همسری ازش خواست که به مدیکال آنکولوژیست نگه که ما امروز رفتیم پیشش و اون هم غش کرده از خنده و میگه سر به سرتون گذاشته. گفتیم نه به خدا جدی میگفت وسط شیمی درمانی نرید. ما هم گفتیم اون موقع، زمان استراحته و دارو قطع شده و باز میگفت نه، یعنی نه. هفته دیگه بیایید. خلاصه جراح با کلی خنده گفت باشه سعی میکنم نگم. حالا دوره بعدی معلوم میشه آدم فروشه یا نه :)

بهار هم که کم کم داره از راه میرسه. اینجا هوا روز به روز داره بهتر میشه، هر چند از ایران خبر دارم که حسابی این روزها سرد شده و برف و بارونی میاد که انگار وسط زمستونه، امیدوارم که حال و هوای دلتون همیشه بهاری باشه و یه سال خوب و پر از شادی و سلامتی پیش روی همه شما باشه :)

روزی که می رفتیم بیمارستان، گندم برای سفره هفت سین رو سبز کردم، الان شده هم قد خودم. امروز میخوام یکی دیگه سبز کنم، میترسم این یکی تا سال تحویل چیزی ازش نمونده باشه.بقیه وسایل رو هم تا آخر هفته از بازارچه نوروزی میگیرم و دیگه نهایتش تا شنبه هفت سین رو میچینیم :)

دو هفته گذشته پر از اتفاقات خوب و بد بود. بهترینش اومدن مامان عزیزم بود و بدترینش تب کردن همسری و بستری شدنش و سه روز تو قرنطینه بودن بود. اما به هر حال گذشت و اصلا به اتفاقات بد گذشته فکر نمیکنم، مهم اینه که الان حال همسری خوبه و داره برای دور هشتم آماده میشه. دیروز هم امتحان سیتی زن شیپ داشتیم نتیجه رو نگفتن و گفتن اگه تو امتحان قبول بشید تا چهار ماه دیگه برای مراسم سوگند خوردن دعوت میشید.

کامنتهای همه رو میگرفتم و ممنونم از محبتتون و لطف همیشگیتون که همیشه به یاد من هستید و خوندن کامنتهاتون همیشه من رو خوشحال میکنه .

پیشول روزهایی که برای درمان دو روزه میریم بیمارستان، تو خونه تنهاست  اما درمانهای پنج روزه رو یکی از دوستان همسری یه بار وسطای هفته بهش سر میزنه (معمولا روز سوم)  و بهش کنسرو ماهی که خیلی دوست داره میده و کمی باهاش بازی میکنه :) الان هم که دیگه مامانم خونه ست و دیگه تنها نیست :)

روز دو شنبه هم دور هشتم شروع میشه که تا جمعه بیمارستان هستیم. امیدوارم تومور کوچکتر بشه و قابل جراحی. هنوز از نتیجه آخرین سیتی اسکن خبر نداریم و فقط میدونیم کوچکتر شده اما نمیدونم چند درصد و اینکه چقدر نتیجه رضایت بخش بوده. اما همین هم خوبه و جای شکر داره.

این هم یه عکس از پیشول که بغل همسری خوابیده :)

 

ولنتاین امسال رو تو بیمارستان بودیم. برای دور هفتم شیمی درمانی. سی تی اسکن نشون داد که تومور باز هم کوچکتر شده،البته دکتر اونروز اصلا حوصله نداشت و خیلی توضیح نداد فقط گفت الان حدودا ده سانت شده.

بعد از ظهر هم وقتی همسری خواب بود رفتم و یه شاخه گل و یه ساعت مچی براش هدیه گرفتم. جعبه ساعت مثل قوطی شکلات بود و من هم الکی اولش بهش گفتم که فقط گل و شکلات گرفتم و بعد که جعبه رو باز کرد کلی سوپرایز شد و از همون لحظه تا الان هزار و شونصد تا ایراد از ساعتی که براش خریدم گرفته. از دیشب تا حالا هم هر ساعت چک میکنه ببینه عقب یا جلو نرفته باشه ساعتش. آخه دیگه عیبی نمونده که روش بذاره!!!

مثلا من کلی سلیقه به خرج دادم رنگ rose gold انتخاب کردم، بعد در اومده میگه رنگش یه جوریه! آدم احساس میکنه زود خراب میشه. بعد هم گفت کلا رنگش یه جوریه که خیلی نمیشه پوشیدش. وسطاش هم میگفت بد نیستا اما خوب هوم!!!  بعد هم میگه چرا صدا نمیده؟ یعنی فک من رو زمین موند از این سوالش. گفتم بدبخت کارخونه ای که کلی کار کرده اینو بی صدا تولید کنه. شب هم وقتی خواست بخوابه تا چراغ رو خاموش کردم گفت به! شب رنگ هم که نداره!!!!! دیگه هیچی نگم بهتره چون همتون الان میزنین زیر گریه. این عکس ساعتیه که براش خریدم :)

این هم عکس گل و هدیه و دست من تو آسانسور بیمارستان :)

سلام، باز هم ممنون از لطف همگی. خوندن کامنتهاتون خیلی خیلی من رو شاد میکنه و سرشار از انرژی میشم. هنوز کامنتهای پست قبل رو تایید نکردم چون میخوام حتما همه رو جواب بدم :)

حال همسری خوبه، البته از جمعه شب استخون دردهاش شروع شده که تقریبا کل شنبه رو خواب بود و مسکن خورد و از دیروز بهتر شد و فقط احساس خستگی شدید داشت. امروز بهتره و اومدیم سر کار :)

و اما در مورد نقاشی که تو پست قبل گذاشتم و دوستای خوبم در موردش سوال کرده بودید، اسم این نقاشی تذهیبِ. موادی که در قدیم برای این کار استفاده میشده، طلا، لاجورد و شنجرف و کلا مواد طبیعی بوده. اما اینروزها رنگهای شیمیایی و مصنوعی رو به کار میبرن. من از اکرلیک و گواش و آبرنگ استفاده میکنم. این کار در چندین مرحله صورت میگیره. مرحله ترسیم و طراحی، پیاده کردن طرح روی مقوای کار و بعد دور گیری ، رنگ آمیزی گلها و طلا کاری و مرحله بعد پرداخت و ها و پردازها و بعد هم قلم گیری نهایی و در آخر هم زمینه رو رنگ میکنن. بعضی ها برای دور گیری و قلم گیری از جوهر و قلم استفاده میکنن و بعضی ها هم از قلم موی خیلی خیلی نازک و آبرنگ . من از قلم موی بسیار نازک و آبرنگ استفاده میکنم. البته جزئیات کار خیلی مفصلِ که قول میدم وقتی از شر این دغدغه خلاص شدیم حتما یک یا شاید چند پست مفصل راجع به این کار بنویسم :)

فعلا خدا نگهدار همگی، خوب و خوش و سلامت باشید

سلام به همه دوستای خوبم.

ممنون از احوال پرسی های همگی. ببخشید که نگرانتون کردم. ما خوبیم و یکشنبه از بیمارستان برگشتیم و دور ششم هم پرونده اش بسته شد. حدودا ده روز دیگه دور هفتم رو شروع میکنیم و قبلش قراره که یه سی تی اسکن انجام بدن و امیدوارم نتیجه رضایت بخش باشه.

خودم هم خوبم. البته کتف راستم مدتیه که درد میکنه و دکتر گفت احتمالا کشیدگیِ تاندونه. شنبه قراره سنو گرافی کنن که البته مطمئن نیستم تو سنو چیزی نشون بده اما دکتر گفت سنو گرافی حتما نشون میده. به پیشنهاد خود دکتر چند بار کیسه آب گرم گذاشتم که خیلی بهتر شد و الان تقریبا خوبم.

مدتی هم هست که دوباره شروع کردم به نقاشی کردن. این هم آخرین کارم هست که البته خیلی مونده تا تموم بشه، اما دنیای رنگ و نقاشی یه عالمه آرامش رو برام به همراه داشته.

دوستتون دارم، دوستای مهربونم