سلام به همه دوستای خوبم. ممنونم از اظهار لطف و محبت تک تک شماها، بالاخره موفق شدم همه کامنتهای پست قبل رو جواب بدم
هشتمین دوره هم تموم شد. روز جمعه برگشتیم خونه. یک روز قبل از شروع دور هشتم، همسرم دوباره سرما خورد و این بار خوشبختانه تب نداشت. فقط آب ریزش بینی و سر درد و احساس سرماخوردگی داشت. نگران این بودیم که این موضوع دوره هشتم رو به تاخیر بندازه که خوشبختانه اینطور نشد و این دوره هم به موقع انجام شد. از روز دوم حال همسری بهتر شد و سرماخوردگیش هم تقریبا خوب شد. هرچند آب ریزش بینی و سرفه های شدیدی که پیامد سرماخوردگی هفته قبل هست تا امروز همچنان همراهش هست و حسابی کلافه ش کرده اما خوب چاره ای نیست و باید مراقب باشیم که دوباره سرما نخوره. هر چه داروی گیاهی و شیمیاییِ مجاز و سوپ و خوردنی های سرفه خوب کن بهش میدیم فایده ای نداره که نداره. البته خوب صد هزار مرتبه شکر که حال عمومیش الان خوبه (البته خودش میگه خوبه راست و دروغش پای خودش دیگه) فقط خیلی زود خسته میشه که اون هم از عوارض شیمی درمانی هست و سرماخوردگی هم این مسئله رو تشدید کرده.
هفته پیش پزشک جراح رو هم دیدیم و باز نظرشون این بود که هنوز نمیشه برای جراحی تصمیم گرفت و باید تا دور دهم صبر کنیم و دو هفته بعدش یک سیتی اسکن انجام میدیم که اگه باز هم تومور کوچکتر شده باشه معنیش اینه که میتونیم باز هم شیمی درمانی رو ادامه بدیم و دوره های بیشتری رو اضافه کنیم، تا نظر تیم پزشکی چی باشه. فعلا برای یکم ماه مِی یا همون دهم اردیبهشت یه سیتی اسکن داریم و امیدوارم که بعد از اون دیگه تعلل نکنن و زود تصمیم بگیرن که میخوان جراحی کنن یا تعداد دوره های شیمی درمانی رو اضافه کنن. امیدوارم که هر چه به صلاحمون هست پیش بیاد و این ماجرا ختم به خیر بشه و همسرم سلامتیش رو دوباره به دست بیاره. امیدوارم همه بیمارا شفا پیدا کنن.
یه ماجرایی هم روزی که میرفتیم جراح رو ببینیم اتفاق افتاد که هم خیلی استرس زا بود و هم خیلی خنده دار. البته مطمئن نیستم خنده دار باشه راستش این روزها ما سعی میکنیم به ترک دیوار هم بخندیم تا به نوعی خنده درمانی هم انجام داده باشیم
اما خوب گذشته از اینها خودش خاطره هم هست.
روزی که رفتیم برای دور هشتم دکتر فعلیِ همسری (مدیکال آنکولوژیست) به همسری گفته بود که با جراح آنکولوژیست هم وقت بگیره که همسری گفته بود دو روز دیگه باهاش وقت دارم و آقای دکتر هم عصبانی شده بود که نه!!!! نباید وسط شیمی درمانی راه بیافتی بری پیش جراح!! همسری گفته بود که نه، توی سه ساعتی که دارو رو قطع میکنن میرم و خلاصه اون روز آقای دکتر خیلی عصبانی بوده و گفته بود که نمیشه اصلا، وقتت رو کنسل کن بذار برای هفته بعد. روز چهارشنبه بعد از ظهر با دکتر جراح قرار داشتیم. همسری لباسهای بیرونش رو پوشیده بود که به محض اینکه دارو رو قطع کردن بپریم بریم پیش دکتر جراح. مطب جراح و مدیکال آنکولوژیست یه طبقه بالای بخشی هست که همسری بستریه. همون موقع از شانس قشنگمون مدیکال آنکولوژیست اومد تو بخش برای مثلا احوال پرسی همسری اینا. من جلوی در اتاق همسری ایستاده بودم که دیدم وای اومدش. سریع به همسری گفتم اون هم پرید رو تختش و حالا شما تصور کنید همسری با شلوار جین رو تخت دراز کشیده. خوب شد حواسمون بود، سریع ملافه رو کشید رو خودش و من هم کنار تختش نشستم و یه چین گنده هم انداختم وسط پیشونیم یعنی من الان خیلی در حال پرستاری هستم و حواسم فقط به همسریه و … انگار نه انگار تا همین سی ثانیه پیش قصد بیرون رفتن رو داشتیم. دکتر اومد تو و گفت که حالت چطوره و سرماخوردگیت چطوره و اینا و یهو گفت نوبتت با جراح رو هم که انداختی برای هفته بعد؟ آره؟ گفتیم آره
دروغ که حناق نیست. البته کل پرستارا و همینطور دستیارش خبر داشتن که داریم میریم ولی خوب همه داشتیم یواشکی کار میکردیم. آخه گیر الکی داده بود. احوال پرسیش تموم شد و رفت بیرون و همسری من رو فرستاد که تعقیبش کنم که هر وقت حواسش نیست بیاد بریم بالا که من البته گمش کردم
خودم رفتم بالا و به دستیارش گفتم همسرم داره میاد جراح رو ببینه چیکار کنیم؟ میترسه دکتر ببیندش که خوشبختانه گفت دکتر که رفت
من هم به همسری گفتم بیا بالا وضعیت سفیده. اومد و نشستیم منتظر که جراح ببینه همسری رو که یهو دیدیم صدای آقای دکتر میاد که داره با یه نفر صحبت میکنه. حالا همسری یقه منو گرفته که تو چرا گفتی رفته؟ این که اینجاست و برو بیین نیاد این طرف و …. رفتم دیدم یک خانوم مسنی هستن که ملافه ها و حوله ها رو میارن و نمیدونم حالا ما توهم زده بودیم آیا؟ از ترس بود یا واقعا صداش شبیه به آقای دکتر بود نمیدونم دیگه. اومدم و با خنده میگم نترس بابا یه خانومی بود، حالا مگه باور میکنه؟ یقه منو چسبیده که این صدای یه خانومه آخه؟ هرچی قسم بلد بودم یک جا خوردم که باورش بشه. خلاصه دکتر جراح رو دیدیم و بعد هم همسری ازش خواست که به مدیکال آنکولوژیست نگه که ما امروز رفتیم پیشش و اون هم غش کرده از خنده و میگه سر به سرتون گذاشته. گفتیم نه به خدا جدی میگفت وسط شیمی درمانی نرید. ما هم گفتیم اون موقع، زمان استراحته و دارو قطع شده و باز میگفت نه، یعنی نه. هفته دیگه بیایید. خلاصه جراح با کلی خنده گفت باشه سعی میکنم نگم. حالا دوره بعدی معلوم میشه آدم فروشه یا نه
بهار هم که کم کم داره از راه میرسه. اینجا هوا روز به روز داره بهتر میشه، هر چند از ایران خبر دارم که حسابی این روزها سرد شده و برف و بارونی میاد که انگار وسط زمستونه، امیدوارم که حال و هوای دلتون همیشه بهاری باشه و یه سال خوب و پر از شادی و سلامتی پیش روی همه شما باشه
روزی که می رفتیم بیمارستان، گندم برای سفره هفت سین رو سبز کردم، الان شده هم قد خودم. امروز میخوام یکی دیگه سبز کنم، میترسم این یکی تا سال تحویل چیزی ازش نمونده باشه.بقیه وسایل رو هم تا آخر هفته از بازارچه نوروزی میگیرم و دیگه نهایتش تا شنبه هفت سین رو میچینیم