گوش کن،
میشنوی ؟
صدای قدمهای ریز بارون رو ؟ این صدا رو خیلی دوست دارم .آدم رو بی اختیار پای پنجره میبره.پرده رو کنار میزنم و میرم تو دونه های بارون که از آسمون میان و تو خیسی خیابون گم میشن. بعد یه لحظه هوس میکنم برم بیرون ، دلم میخواد تو این هوا کمی قدم بزنم با یه لیوان قهوه برم و برم تا برسم یه جای قشنگ.یه پارک ساکت با درختایی که تازه جوونه زدن.دوست ندارم به بازی کردن بچه ها نگاه کنم و یاد بچگی های خودم بیفتم که چه زود گذشت.دلم نمیخواد بشینم به پیرزنها و پیرمرد ها نگاه کنم و هی به خودم بگم منم یه روزی پیر میشم.
نه، دلم میخواد تنها به همین لحظه فکر کنم .دلم میخواد از بودن تو این لحظه قشنگ پر بشم از احساس خوب بودن.دلم میخواد در لحظه زندگی کنم .