حدود یک ماه بعد از اینکه به تورنتو اومدیم درست روزی که شبش قرار بود به خونه جدیدمون اسباب کشی کنیم با یه دختر خانوم خوب و با شخصیتی آشنا شدیم به اسم ملانی.دقیقا هم سن و سال هستیم.نامزدش کََوین هم همینطور.
ملانی معلم هنر تو یکی از دبیرستانهای تورنتو و کَوین هم دانشجوی فوق لیسانس معماری دانشکاه تورنتو.حالا کوین یک ماهی میشه که برای کار روی پروژه ای تو ژنوا که ساختن یه موزه هست، رفته ایتالیا و ملانی هم حدود یک ماهه دیگه میره و درست همون روز ما اسباب کشی داریم به خونه جدیدمون.دوستی با این زوج جوون واقعا برای من و همسرم خوب بود چرا که چیزای زیادی در مورد کانادا و فرهنگ مردم اینجا یاد گرفتیم.خوب همه اینها تو مدت کوتاهی اتفاق افتاد وگرنه طبیعی هستش که هر کسی یه مدت طولانی اینجا زندگی کنه خود بخود چیزای زیادی رو در مورد مردم اینجا و فرهنگشون یاد میگیره. البته اونها هم چیزای زیادی در مورد ما ایرانیها یاد گرفتن.یه بار هم با هم رفتیم شهرشون واترلو که نزدیک تورنتو هست.با هم رفتیم خونه ملانی اینا .پدر مادر خیلی مهربونی داره و کلی خونگرم و مهمون نواز.پدرش با آنچنان ذوقی کادوی عروسیشون رو که یه ظرف برنجی قلم زنی کار اصفهان بود به ما نشون میداد که برام باور کردنی نبود.از یکی از شاگرداش برامون گفت که ایرانیه و بعد از 25 سال اومده پیشش و الان دیگه مرد بزرگی شده و روانپزشکه و کتابی رو نوشته که امضا کرده بود و بهش هدیه کرده بود.اون روز ما رو به یه بازار روز بردن که برای من واقعا جالب بود.مردمی بودن که بهشون میگفتن آمیش و تو روستایی نزدیک واترلو زندگی میکردن . پیروان فرقه آمیش همچنان به سبک نیاکانشون بدون برق و تلفن و کاملا به صورت ابتدایی زندگی میکنن.حتی برای رفت و آمد از درشکه و اسب و گاری استفاده میکنن.خیلی دوست داشتم ازشون عکس بگیرم اما احساس کردم اگه اینکار رو بکنم شاید ناراحت بشن.برای همین به خاطر احترام به عقیدشون اصلا عکس نگرفتم.فقط از دوتا مجسمه عروسک کوچولو عکس گرفتم که مثل خودشون بود.بقیه عکسها رو از تو اینترنت پیدا کردم.
آدمهای آروم ، فعال و پر کاری هستند که بقول کوین هر جا پا میزارن ، اونجا رو آباد میکنن و هیچ توقعی هم ندارن.مخالف جنگ هستن و به هیچ عنوان عضو ارتش نمیشن.آمیش های کانادا از آمیش های آمریکا هستن که بخاطر جنگ ستیزی آمریکا سالها پیش گروهی از اونا (بیش از صد سال پیش) به کانادا کوچ کردن .البته گروه های مختلف و طبقه بندی مختلف دارن .بعضیهاشون ملانی میگفت که تو شهر ها زندگی میکنن و حتی ملانی یه همکلاسی داشت که میگفت مثل آدمهای معمولی زندگی میکنن و حتی رانندگی هم میکرد.اما خوب اوون دهکده ای که اونجا بود مردمش براین عقیده هستن که هیچ گونه امکاناتی رو نباید استفاده کنن.تمام محصولاتشون طبیعی و تازه و دست ساز بود.من که خیلی برام جالب بود و کلی لذت بردم.

پ.ن البته فکر نکنید که مثل ابیانه باشه ، اینا پیروان یه فرقه هستن.یعنی عقیده و طرز فکرشون اینطوریه.هر جای دنیا که باشن اینطوری زندگی میکنن.ولی ابیانه یه روستای تاریخیه اما مردمش همه جور امکانات مدرنی رو دارن و استفاده میکنن .