روز شنبه رفته بودیم داون تاون تورنتو . از محیط زنده و پر جنب و جوشش خوشم میاد.ضمن اینکه جای خوبیه برای خرید و تفریح همزمان.
یکم خرید کردیم و بعد از نهار رفتیم میدون دانداس اونروز هم برنامه موزیک زنده و بازارچه و … برپا بود تو میدون چرخی زدیم و من مشغول دیدن محصولات غرفه ها شدم تا اگه چیز جالبی پیدا کردم بخرم .یکی از غرفه انواع محصولات تزیینی چوبی و نقره ای داشت که بینهایت هنرمندانه و زیبا ساخته شده بودن .همینطور که داشتم نگاه میکردم ،یهو چشمم افتاد به صفحه شطرنجی با مهره های چوبی دستسازی به شکل شخصیتهای سرخپوستی و سپس دستی که به سرعت و با بیشرمی مهره ای رو برداشت و هنگام صحبت کردن با فروشنده یواشکی اون رو تو جیبش گذاشت. فروشنده اما کاملا بی خبر از ماجرا همچنان مهربان و خنده رو مشغول صحبت با مشتری بود . مشتری که مهره رو تو جیب داشت نفسی کشید و از فروشنده تشکری ظاهری کرد به خاطر توضیحاتش. و به گوشه دیگری از غرفه رفت و اینبار بیشرمی رو تمام کرده و سه دستبند نقره زیبا رو برداشت و سریع دور شد.فروشنده با همان آرامش نشسته بود و مجله یا شاید هم کتابی رو مطالعه میکرد.دلم خیلی براش سوخت نمی خواستم آرامشش رو بهم بزنم ولی باید بهش میگفتم که چه اتفاقی افتاده . رفتم به طرفش و تا منو دید با خوشرویی بلند شد و به سمت من اومد و پرسید که :میتونم کمکی کنم؟لال شده بودم.زبونم بند اومده بود و دستام میلرزید با لکنت بهش گفتم اونی که الان اینجا بود ….یه چیزایی برداشت….
با لبخند گفت بله.
من دوباره گفتم همین دو دقیقه پیش….که خودش ادامه داد:یه چیزایی رو برداشت(همچنان با لبخند) با تعجب نگاهش کردم و اون ادامه داد که : بله من میدونم .
پرسیدم که شما میدونید که سرش رو تکون داد و گفت بله و با همون لبخند و آرامشی که داشت از من تشکر کرد به خاطر اینکه خواستم بهش اطلاع بدم و باز رفت نشست و مشغول مطالعه شد.
رفتارش برام حتی از صحنه ای که چند دقیقه پیش دیده بودم عجیب تر بود.مات و مبهوت به نقطه ای خیره شده بودم که مرد فرار کرده بود به خیال اینکه دور بشه قبل از اینکه فروشنده با خبر شه و او هم نمیدونست که فروشنده در تمام این مدت حتی زمانی که با خوشرویی بهش لبخند میزد و براش توضیح میداد همه چیز رو فهمیده بود.نمیدونم اون مرد از روی نیاز بود بود که این کار رو انجام داد یا از روی عادت ؟!! اما رفتار فروشنده حکایت از دلی داشت به وسعت یک دریا.
نمیدونم اسم این دو رفتار رو چی میشه گذاشت.اما من هنوز هم از گذشت فروشنده متحیرم. بخاطر داشتن اینهمه آرامش بهش حسودیم شد .نمیدونم من اگر جای اون بودم چیکار میکردم.
شما چطور؟
Comments