یه بار دیگه مدارک رو چک کردیم که چیزی رو فراموش نکنیم.رسید انتقال پولها(پولهامون رو بالاخره از طریق بانک سامان و صرافی که باهاشون کار میکرد انتقال دادیم و رسید گرفتیم وقرار شد با پاسپورت و رسیدی که داشتیم بریم تورنتو و پولهامون رو تحویل بگیریم) حدو 4 یا 5 هزار دلار هم تو جیبامون گذاشتیم که چند روز اول رو تا رسیدن و تحویل پولها پول داشته باشیم.بلیط هامون رو هم با تخفیف گوگولی و شیرین از IOM گرفتیم.آدرسش رو هم با فرمهای مدیکال بهمون دادن هم موقع گرفتن ویزا.بلیطش یک طرفه بود فقط هم اگه ویزای مهاجرت داشتی و برای بار اول میرفتی میتونستی از تخفیف استفاده کنی.اما حدودا 40 درصدی ارزون تر میشد که اینم ما استفاده کردیم و حالش رو بردیم .برای آخرین بار یه نگاهی به خونه ای که 3 سال توش زندگی کرده بودیم انداختم و به خاطر همه روزهای قشنگی که توش داشتیم بهش لبخند زدم و از ته دلم برای صاحبخونه و مستاجرای آینده بهترین ها رو آرزو کردم و راهی فرودگاه شدیم.همه کارها به سرعت انجام شد و بارها رو تحویل دادیم.و خونواده رو بوسیدیم با شوخی های برادرم که میگفت :خوب برید دیگه شما برید به سلامت .ما هم بریم بخوابیم .برید، برید که از هواپیما جا نمونید ،راهی سالن انتظار پرواز شدیم.ما چندروز قبل از پروازمون صندلیهامون رو هم تو سایت بریتیش مشخص کرده بودیم مثل مسافرت با اتوبوس کنار پنجره رو رزرو کرده بودیم که مطمئنا چون زور من تو اینجور موارد بیشترِ قرار بود من کنار پنجره بشینم (خوب چیه زمین و آسمون نداره که من کنار پنجره رو دوست دارم) اما یه خانومی که تو صف تحویل بار باهاش آشنا شدیم خواست که کارت پروازش رو کنار ما بهش بدن برای همین هم من مجبور شدم وسط بشینم کنار او خانومه و همسرم کنار پنجره نشست .خانومه میرفت دیدن پسرش مونترال و همش توی راه نگران خورش فسنجونی بود که برای عروسش و پسر درست کرده بود و فریز کرده بود و براشون میبرد مونترال.همسرم آهسته ازم پرسید مگه اونجا نمیشه فسنجون پخت؟! دو تایی زدیم زیر خنده و کلی از ته دلمون خندیدیم الکی.توی راه هم من یه فیلم دیدم و کلی کارتون و اخبار نگاه کردم.گاهی وقتها هم مسیر پرواز و موقعیت هواپیما رو که الان کجا هستیم رو از LCD  جلوی صندلی چک میکردم.نزدیک های لندن دماغم رو چسبوندم به شیشه پنجره و از اون بالا سعی میکردم که شهر رو ببینم.هوا تقریبا آفتابی بود در پاره ای نقاط ابری همرا با نه! با هیچی همراه نبود .همین ! آفتابی بود با یه عالمه ابرهای کوچولو که مثل پاپ کورن تو آسمون پخش شده بود.از اون بالا مثل لندن ندیده ها(خوب تا حالا لندن ندیده بودیم آخه) پایین رو نگاه میکردیم.بالاخره رسیدیم فرودگاه و خودمون رو به گِیتی که باید برای رفتن به مونترال سوار هواپیما میشدیم رسوندیم . 5/5 ساعتی توقف داشتیم و وقت بسیااااری داشتیم که تو فرودگاه و فری شاپ و اینا بگردیم.لپ تاپمون رو همراهمون داشتیم.وقتی دیدیم همه دارن اینترنت کار میکنن ما هم لپ تاپمون رو باز کردیم که اینتر نت بازی کنیم دیدیم یه صفحه اومد که از چه طریقی میخواید پول پرداخت کنید؟ویزا یا مستر کارت یا …ما هم دیدیم گزینه هیچکدام یا صلواتی نداره بی خیالش شدیم و اونجا به اولین تفاوتهای خودمون با کفار پی بردیم که همانا بسی شاد گشتیم که طی روزهای آتی در کشور خارج ،ما نیز از آن چیزهایی که اینجا نوشته بود خواهیم داشت (البته این خساست انگلیسی ها بود که اینترنت مجانیِ پخش شده در هوا نداشتند).
خلاصه نزدیکای غروب بود که لندن را به مقصد مونترال ترک کردیم “اینو مدل این خانومایی که تو اطلاعات فرودگاه کار میکنن بخونید”(وای خدای من خانومه که باهامون همسفر بود یه جا تو فرودگاه لندن دید ظرف فسنجونش نیست .اینقدر ترسیده بود .من و همسرم کلی بهش دلداری دادیم.زانوهاش طفلکی شل شد همونجا نشست من دویدم رفتم جاهایی که نشسته بودیم نگاه کردم و پیداش کردم.اینقدر خوشحال شده بود همینطور تشکر میکرد)

تو هواپیما همون اول شام رو خوردیم و اونقدر خسته بودیم که خوابیدیم و تا نزدیکیهای مونترال اصلا نفهمیدم کجاییم.و بالاخره هواپیما  تو فرودگاه مونترال به زمین نشست (اینم همونطوری بخونید)و ما با هیجان خاصی منتظر بودیم تا برای اولین بار قدم بر سرزمینی بگذاریم که هرگاه اسمش رو میشنیدم نا خوداگاه یاد یه شیشه نوشابه نارنجی رنگ میافتادم(خیلی رمانتیک نوشتم نه؟)اما خداییش همینجوری بود واقعا .خب حس درونیم رو نوشتم.

تو فرودگاه لندن یه آقایی به همسرم گفت .خیلی جالبه این دومین باره با هم همسفر میشیم .یه بار هم تو فرودگاه آمستردام فکر کنم 2 سال پیش بود که داشتید میرفتید ایران درسته؟! گفتیم نه!!! ما اولین باره میریم کانادا ;) ) میگفت خودش 20 ساله انگلیس زندگی میکنه و داره میره که برای همیشه کانادا بمونه چون میگفت کانادا از لحظه ای که از هواپیما پیاده میشی احساس میکنی که اونجا وطنت شده ولی اروپا نه! هنوز بعد از 20 سال احساس غربت میکنم اما تو کانادا همچین حسی رو ندارم.منم منتظر بودم از هواپیما پیاده بشم ببینم همچین حسی بهم دست میده یانه؟تا اینکه بالاخره از هواپیما پیاده شدیم و ..
ادامه دارد…