چمدونها رو با وسواس خاصی وزن میکردم و وسایل رو جابجا میکردم که بیش از وزن مجاز نشه.برای هزارمین بار طول و عرض و ارتفاعشون رو اندازه گرفتم.برادرم و همسرم قالیچه رو با سلیقه تا میکردن و من غر میزدم که مراقب باشید ،خوب ببندیدنشون ،قالیچه ها رو نذارید تهِ کارتون،گلیم ها رو دو طرفش بذارید.بیشتر استرس سفرم بابت این وسایلی بود که میخواستیم بارنامه کنیم و من که با وسواس همه رو برای خونه جدیدمون و زندگی جدیدمون خریده بودم نگران بودم که تو راه گم نشن.چون مرتب خبرهای اینکه فلانی چمدونشون گم شد و قالیچشون نرسید و … میشنیدم
دو سه روزِ آخر همش میرفتیم پیش دندون پزشکمون.اونم با دقت همه دندونها رو بررسی میکرد،عصب کشیها رو عصب کشی کرد و پر کردنی ها رو هم پر کرد.یه روز از صبح تا عصر وقت گذاشتم برای خدا حافظی های تلفنی.غروب که شد از شدت سر درد و عذاب میگرن رفتم درمونگاه و به صرف سِرُم و سه تا آمپول ازم پذیرایی شد.2 ساعتی اونجا بستری بودم وشب برگشتیم خونه و دیگه تا صبح هیچ چی نفهمیدم.فردا دوباره کارهای باقیمونده رو بررسی کردیم.باید وسایلی رو که بارنامه میکردیم 2 روز قبل از پروازمون تحویل میدادیم.قرار بود اونا رو بارنامه کنیم تورنتو.که دو روز بعد از اینکه رسیدیم تورنتو بریم تحویل بگیریم.6 تا چمدون هم داشتیم که باید با خودمون میبردیم.انبوه کارها بقدری بود که فرصت فکر کردن به دلتنگیها پیش نیومد.بارها رو بارنامه کردیم .خونه کمی خلوت شد و خیالمون از بابت بارها راحت.
باید قبل از رفتن یه سری هم به آرایشگاه میزدم.موهام رو کوتاه کردم و رنگش رو هم تازه کردم.همه چیز مرتب بود.مامانم که پیشم باشه هزارتا کار هم که سرم ریخته باشه با مدیریت مامان همه چی به بهترین نحو و در کوتاه ترین زمان ممکن انجام میشه.نگرانی بعدی بابت انتقال پولهامون بود.دلار هم که در عرض 4 روز کلی گرون شده بود و این باعث میشد که هی بودجمون کمتر و کمتر بشه.هیچ راهی برای انتقال پولها از طریق بانک نبود.همه بانک ها حساب هاشون تو کانادا بسته شده بود.و حالا ما مونده بودیم که پولهامون رو چطوری ببریم
پول زیادی نداشتیم البته.کمی پس انداز بود و پولی که از فروش ماشین به دستمون رسیده بود اما اونقدر بود که نشه تو جیب گذاشت و راحت خارج شیم.(اینم بگم که چون ماشینمون رو برادرم ازمون خرید با خیال راحت تا لحظه آخر ماشین داشتیم و حالشو بردیم :ددددییی)
صاحب خونه نازنینمون تا روزی که ما اونجا بودیم کسی رو برای دیدن خونه نیاورد و از این جهت من کلی دعاش کردم.موقع اومدن هم پرده ای رو که کلی دوستش داشتم گذاشتم بمونه روی خونه .به هر حال اون پرده هرچقدر هم که ارزش مالی داشت برای اون پنجره دوخته شده بود هرچند خونه های توی کوچه ما همه پنجره هاشون تقریبا اندازه هم بودن اما این تنها راهی بود که به ذهنم رسید به وسیله اش از اون مرد نازنین تشکر کنم.
از یه جهت ما با مهاجرای دیگه فرق داشتیم.اینکه خونه نداشتیم
و مستاجر بودیم و این خیلی هم خوب شد برامون چون اینجا روزی صد هزار بار نمیگفتیم: آخه ما خودمون خونه داشتیم ،فلان و بهمان و ….این منفی ترین انرژی که من دیدم تازه وارد ها به خودشون میدن.
پروازمون از طریق لندن بود به مونترال اما چون قرار نبود زیاد مونترال بمونیم بارهایی رو که باید بارنامه میکردیم فرستادیم تورنتو .
ما 5 سال قبل از او شب تصمیم به مهاجرت گرفتیم و همون موقع هم میدونستیم که این ره که میرویم به کجاست و تو این مدت هم روی خودمون حسابی کار کرده بودیم و به همه چی فکر کرده بودیم.دوست داشتم تصویری که از لحظه خدا حافظی از چهره خونواده تو ذهنم میمونه یه چهره خندون و شاد باشه نه یه چهره غمزده و گریون.بنابراین همه تلاشم این بود که همه از این مهاجرت احساس شادی کنند و سعی میکردم به همه انرژی مثبت بدم .
ساعت 3:30 صبح بیدار شدیم و کم کم آماده شدیم که بریم فرودگاه.
ادامه دارد.
Comments