هر روز صبح تو مسیر بین خونه تا محل کارمون امکان نداره لاشه راکونهایی که وسط اتوبان زیر ماشین رفتند رو نبینم.دلم خیلی براشون میسوزه.حیوون شیطون و با نمکیه هرچند یه بار حسابی من و همسرم رو اذیت کردند ولی من همیشه راکونها رو دوست دارم.موضوع بر میگرده به چند ماه پیش که رفته بودیم کمپینگ.روز دوم خسته ولی سرحال از پارو زدن تو دریاچه، برگشتیم  و رفتیم به طرف ساحل دریاچه ای که قرار بود شب رو اونجا بگذرونیم.موقع چار زدن یه پیرمرد روس ، که مرد مهربون و خوش صحبتی بود  شروع کرد با من و همسرم صحبت کردن و خواست که اگه به چیزی احتیاج داشتیم حتما بهش بگیم.اونشب بر عکس شب قبل هوا صاف بود.بعد از اینکه چادر آماده شد من و همسرم مشغول آماده کردن آتیش شدیم.همه چوبها به واسطه بارون شب قبل کاملا خیس شده بود و این مسئله آتیش روشن کردن رو کمی مشکل میکرد.بالاخره یه آتیش درست و حسابی روشن کردیم .باز هم سیب زمینی و پیچیدن فویل دور اونا و انداختن توی آتیش.برای شام استیک آماده کردیم و گذاشتیم روی آتیش و خودمون هم نشستیم کنارش و از هوای مطبوع و نور مهتاب لذت بردیم.شب فوق العاده قشنگی بود.استیک ها و سیب زمینی ها رو که خوردیم اینقدر خسته بودیم که میز رو جمع نکردیم و یخچال کوچولویی که مقداری گوشت و جوجه و هات داگ توش بود روی میز جا موند و یادم رفت اونا رو بذارم تو ماشین.به محض اینکه چشمهام رو روی هم گذاشتم به خواب رفتم و یهو با صدای خش و خشی از خواب بیدار شدم.اولش متوجه نبودم کجا هستم.یه نگاهی به اطرافم انداختم.سایه درختها که زیر نور مهتاب رو دیوار چادر افتاده بود یادم انداخت که کجا هستم به ساعتم نگاه کردم و،حدودا 4 صبح بود اصلا یادم رفت که چرا از خواب پریده بودم و دوباره به خواب رفتم.صبح خیلی زود با صدای مرغابی ها و غاز هایی که به طرف دریاچه میرفتند از خواب بیدار شدم.هوا عالی بود.آسمون آبیِ آبی.دست و صورت رو شستم و  شروع کردم به روشن کرد آتیشی که خاموش شده بود تا برای صبحانه چای درست کنم.همسرم هنوز بیدار نشده بود.خواستم نیمرو درست کنم که یه لحظه به نظرم اومد بهتره تا همسرم بیدار میشه هات داگ ها رو برای صبحانه کباب کنم .رفتم به سمت یخچال یا بهتر بگم جا یخی کوچولویی که گوشتها رو توش گذاشته بودم.روی میز کیسه آشنایی رو دیدم که گوشتها رو توی اون پیچیده بودم.فکر کردم شب قبل یادم رفته کیسه رو توی جا یخی بذارم.درِ جا یخی برزنتیِ که از بالا باز میشه.کیسه رو برداشتم دیدم خالیِ.توی جا یخی رو که نگاه کردم اثری از جوجه و هات داگ و استیک نبود.خدای من یعنی من اشتباه میکنم؟! اما من دیشب جوجه و هات داگ ها رو دیدم.اینو مطمئن بودم.یهو یه کیسه کوچولوی زیپ کیپ رو که جوجه ها رو توش گذاشته بودم رو دیدم که زیر میز روی زمین افتاده بود.کیسه رو که برداشتم دیدم تهش پاره شده و توش هنوز آب مرغ بود.با خودم داشتم فکر میکردم کار چی میتونه باشه.همون موقع همسر که بیدار شده بود از چادر بیرون اومد و بهش گفتم فک کنم مرغابی ها و غازهایی که صبح اومدن، گوشتامون رو خوردن.خودم از حرفی که زدم خندم گرفته بود.آخه مگه غاز و مرغابی گوشت میخورن؟!

همسرم گفت نه!فکر کنم دیشب یه حیوونی اومده بود اینجا ،من از یه سر و صداهایی بیدار شدم ولی متوجه نشدم چیه.دیدم راس میگه روی تمام کیسه جای دندون و اثر جویده شدن و چنگ زدن بود.خلاصه از خیر هات داگ گذشتیم و رفتیم سراغ همون نیمرو. بعد از صبحانه دوباره همون پیرمرد روسی رو دیدم که مشغول صحبت کردن و خنده و شوخی با بقیه بود.مارو که دید ازمون پرسید دیشب راکون دیدین؟!همسرم گفت چی؟راکون؟گفت آره.همسرم گفت راکون نه ولی یه حیوونی دیشب اومده همه غذاهای مارو خورده.اونم گفت مگه شما غذاهاتون رو بیرون گذاشته بودید؟یعنی نمیدونستید که باید غذاهاتون رو قایم کنید و یا حتی با طناب بذارید بالای درخت؟گفتیم نه ما تجربه ای نداشتیم.هی معذرت خواهی میکرد که ببخشید من بهتون نگفتم.من باید به شما میگفتم.راکونها خیلی باهوش و فضول هستن.شبها هم مینان اینجا شاپینگ.دیشب هم که همه غذاهای شما رو خوردن.تازه این منطقه خرس هم داره.البته میگفت خرسهاش خطرناک نیستن ولی اگه غذا رو توی چادر داشته باشین دنبال غذا میان تو چادر و بهر حال ترسناکِ.توی ماشین هم نذارین چون ممکن چنگ بزن و روی ماشین خط بندازن.همینطور که داشت تعریف میکرد من تازه یادم افتاد که ملانی (یکی از دوستام) تعریف کرده بود که قبلا یه بار که رفته بودن کمپینگ و غذاهاشون رو تو چادرشون گذاشته بودن یه خرس اومده بوده کنار چادرشون ولی نتونسته بود بره توی چادرشون.برای همین ملانی میگفت حتما وقتی میرید کمپینگ غذاها رو بذارید تو یه کوله پشتی و با طناب بکشید بالای درخت .تازه فهمیدم اون صداهایی که من رو از خواب بیدار کرده بود صدای راکونهای شیطونی بود که داشتن صبحانه و نهار ما رو میخوردن.تجربه با مزه ای بود ولی خب ما اونروز صبحانه رو نیمرو خوردیم و نهار رو هم یه ساندویچ از تیم هورتونز گرفتیم و با یه قهوه خوردیم تا دیگه یادمون بمونه کمپینگ رفتن هم آدابی داره.

از همه دوستانی که به اینجا سر میزنن ممنونم راستش مدتیه که مسافرت هستم و به اینترنت زیاد دسترسی ندارم و نتونستم به وبلاگ دوستان سر بزنم یا پست جدید بذارم.بزودی بر میگردم :)