کمی استراحت میکنید.

همسری کارتون مورد علاقه اش رو نگاه میکنه و تو در جستجوی شباهتی هستی بین پسرک شیطونی که از ته دل به کارتونی میخنده که شاید برای چندمین بار داره میبینه و همسری که تا چند دقیقه پیش همه حواسش پی این بود که تو روی برف ها لیز نخوری و شال گردنت رو از جلوی دماغت باز نکنی.

دو لیوان آب جوش و دو پاکت نئوسترین آماده میکنی.لباسها رو توی کمد آویزون میکنی تا کمی خشک بشن.

نئوسترین ها رو که میخورید احساس میکنید هیچ ویروسی نمیتونه باعث سرماخوردگی شما بشه.و آرزو میکنید که بدن شما هم به اندازه قوه تخیلتون قوی باشه.

دوباره آماده میشید که برید بیرون.شدت بارش برف بیشتر و بیشتر شده.از پنجره بیرون رو تماشا میکنید.همه جا رو مه گرفته.یه لبخند بی اختیار روی لبهاتون میشینه . از اینکه نتونستید پنجره ای با ویوی کامل به هر دو آبشار داشته باشید ناراحت نیستید.فعلا تو این هوا همین یکی هم قابل رویت نیست.

کف پاهات به شدت درد مینه و وقتی داری پوتین پاشنه 10 سانتی رو میپوشی از خودت سوال میکنی که صبح موقع اومدن فکر کردی داری می ری عروسی؟

همسری می پرسه کجا بریم و تو جواب میدی Niagara-On-The Lake و میخندی!

ولی میترسی از طوفان.با خودت میگی کاش هوا رو دوباره چک کرده بودم.اما صبح که خبری نبود از طوفان.

ماشین جلوی هتل آماده ست.راه می افتید به سمت دهکده کوچولویی که یه بار تابستون رفته بودید و حالا میرید که برای بار دوم تجربه اش کنید.جی پی اس سرعتتون رو که محاسبه میکنه نشون میده که نیم ساعت دیگه به مقصد میرسید.یکم زیاد به نظر میاد .اما چاره ای نیست. با این برف. تند تر از این خطرناکِ.

وارد جاده که میشید فقط شمایید و برف و تاریکی.با خودتون فکر میکنید.شاید طوفانی در راهه و فقط شما ازش بی خبرید.

جی پی اس رو که نگاه میکنید میبینید فقط 15 دقیقه دیگه راه در پیش دارید.کم کم از دور چراغهاش رو میبینید.از کنار یکی دو رستوران رد میشید.جای خاصی رو در نظر ندارید.

یه کافه ایرلندی رو انتخاب میکنید.وارد کافه که میشید بوی چوب , گرما رو حس میکنید.دوتا ویولون که به دیوار چوبی کافه نصب شده تنها تزئینات کافه ست.یه موزیک ایرلندی در حال پخشه.کافه با میز و صندلی های چوبی و قدیمی فضای لطیفی رو داره.دقیقا همونی که تو ذهنت دنبالش بودی.

تو محیط گرم و زنده کافه، تاریکی و تنهایی جاده رو فراموش میکنید.اما همچنان برف در حال باریدنِ و شما نگران راه برگشت.

یه میز کوچولو با دوتا صندلی کنار پنجره رو برای نشستن انتخاب میکنید.غذا رو سفارش میدید.از اینکه اینجا هم بال مرغ داره خوشحال میشی و از سرآشپز خوشروی رستوران میخواهی که بال ها رو با سس خیلی تند برات آماده کنه.همسری بهت میخنده ،به اینکه باز هم تو بال مرغ سفارش دادی، و خودش یه استیک با سس قارچ سفارش میده.

میز کنار شما خانوم و آقایی در حال ورق بازی هستند.با خوت فکر میکنی لابد شب رو تو همین دهکده میمونن که اینقدر با آرامش اینجا نشستن.

چند نفری رو میبینی که دارن میکروفون رو تنظیم میکنند و ساز هاشون رو میارن.آماده میشن برای نواختن موسقی زنده ایرلندی.خوشحال میشی اما باز وقتی از پنجره بیرون رو نگاه میکنی به یاد مسیر برگشت می افتی.بعد باخودت فکر میکنی دیدن برف به این زیبایی چقدر لذت بخش بود اگر مجبور نبودی شب اون مسیر رو برگردی.

سر آشپز میاد کنار میز شما تا مطمئن بشه چیزی لازم ندارید.ازش میپرسید امشب قرار طوفان بشه ؟و اون میگه من حتی نمیدونستم قرارِ اینقدر برف بیاد.

دوست دارید باز هم بشینید .اما خسته اید.میترسید شب تو برف، تو جاده بمونید.احساس میکنی خوابت میاد.یه قهوه سفارش میدی و همسری هم یه کاپوچینو.

قهوه رو که تموم میکنی برف هم قطع شده .وسوسه میشی کمی بیشتر بمونید میخوای اجرای زنده موسقی ایرلندی رو ببینی.

ادامه دارد…

dsc_63601

dsc_6423

img_3536