فردا دو سال از ورود ما به کانادا میگذره و میریم که سومین سال رو شروع کنیم. دو سال رو به خوبی پشت سر گذاشتیم و مشکلات رو با همفکری هم و برنامه ریزی رفع کردیم و مسیر رو هر روز هموار و هموارتر کردیم. بدون شک هیچ راهی، هیچ گاه بدون مشکل و بدون مانع نخواهد بود، مهم آمادگی برخورد با مشکلات هست، اینکه تا چه حد بتونیم با مشکلات و موانع به صورت منطقی برخورد کنیم و با آرامش راه حلی برای بر طرف کردن اونها پیدا کنیم.

ما زمانی وارد کانادا شدیم که پاییز هم چند روزی بود که درختها رو با رنگهای زرد و قرمز نقاشی کرده بود. سه روز بعد به تورنتو اومدیم  و درست یک ماه بعد همسری کار مورد علاقه اش رو پیدا کرد و سرگرم کار شد. همین جایی که الان هر دو کار میکنیم. شروع کار همسری هم مصادف شد با شروع سرمای کانادا. هر روز که سرد تر میشد زندگی ما گرم تر و گرم تر میشد و ما امیدوار تر به ادامه این راهی که آغاز کرده بودیم، گام برمی داشتیم. یک ماه بعد هم که من رفتم سر کار تو یه  شرکت نرافزاری، به عنوان برنامه نویس و طراح سیستم که قرار بود به عنوان داوطلب سه ماهی رو کار کنم. تجربه محیط جدید و آدمهای جدید هر روز انرژی بیشتری رو برای ادامه این راه به ما میداد. مهمونی کریسمس شرکت همسری که توی کشتی برگزار شد و اولین کریسمس پارتی رسمی بود که اینجا دعوت شدیم. همه اولین تجربیات شیرین مهاجرتیِ ما توی پاییز و زمستون اتفاق افتاد. شاید برای همین هم هست که اینقدر پاییز و زمستون اینجا رو دوست دارم. برف و سرمای اینجا برای من و همسری  پر از نوستالوژی و خاطرات شیرینه. اون شبی که همسری تو خیابون، پیغام مدیر منابع انسانی شرکت رو که ضبط کرده بود رو برام پخش کرد که میگفت خوشحالم که بگم شرکت آماده همکاری با شماست و تصمیم داریم که شما رو استخدام کنیم و من با شنیدنش صورت مهربون همسری رو غرق بوسه کردم. اونشب خیلی سرد بود، خیلی زیاد، اما ما همدیگه رو بغل کرده بودیم و از ته دل میخندیدیم و دلگرم بودیم و خوشحال.

من اونشب و همه شبهای سرد اینجا، دلگرمم به همراهی تو مهربونم. خوشحالم که خدای مهربون، همراه مهربون و دوست داشتنی مثل تو رو کنار من قرار داد تا همیشه و همه جا همراه و هم دل باشیم.

مهربون! ببین این دو تا چقدر شبیه ما هستن :)

love-is-66-1995