چند روز گذشته مشغول نصب و ریکاوری لپ تاپم بودم، خیلی وقت بود باید این کار رو میکردم و هی پشت گوش انداختم. هیچوقت نخواستم زمانی رو به این کار اختصاص بدم. حسابی کند شده بود. هر بار خواستم به این موضوع فکر کنم، دیدم یه عالمه کار دارم که نمیشه اونها رو تعطیل کرد. بالاخره شنبه و یکشنبه رو تو خونه با کمک همسری این کار انجام شد طوریکه از ساعت کاری بابت این کار وقت نذارم. با وجودیکه این هم جزئی از کارم هست و برای کار شرکت هست که باید دستگاهم رو ریکاور کنم با این حال نمیدونم چرا اینقدر واهمه دارم از اینکه کاری رو از من بخوان و من بگم دستگاهم آماده نیست و دارم نرم افزارها رو نصب میکنم و باید منتظر بمونید. نمیدونم چرا اینقدر بدم میاد از اینکه بگم “نه”. کاری ندارم به این مسائلی که هممون میدونیم و همیشه راجع بهش حرف زدیم و کتاب خوندیم و …که باید به راحتی “نه” گفت. نمیدونم واقعا چند درصد راحت میتونن بگن “نه” ولی من واقعا این مشکل عدم توانایی در گفتن “نه” رو دارم. در مورد من که این مشکل وجود داره و خیلی هم مشکل بدیه. علاوه بر این مشکل، یه مشکل دیگه هم دارم و اون اینه که اگه کاری رو از من بخوان و من بلافاصله انجامش ندم احساس میکنم دنیا دیگه به آخر رسیده. بارها شده مثلا روزهای جمعه آخر ساعت کاری یه کاری رو به من سپردن و من تمام نیرو و انرژی رو گذاشتم که انجامش بدم و تمام نشده، کار حیاتی هم نبوده، اما اعصاب خودم و همسرم رو به هم ریختم از بس غر زدم که چرا این کار تموم نشد، چرا موند برای دوشنبه!! من باید این کار رو تموم میکردم. لپ تاپم رو بغل میکنم و با استرس میرم طرف ماشین. جواب همسرم رو درست نمیدم. اصلا حواسم سر جاش نیست. تمام ذهنم مشغول کارم میشه. میرسم خونه و تا کار رو تموم نکردم آروم نمیگیرم. کار رو انجام میدم و بعد نفس میکشم. یه نفس عمیق. انگار این کار لعنتی اینقدر ذهنم رو درگیر کرده که یادم رفته نفس بکشم. نمیدونم تا کی میتونم اینطوری کار کنم و انرژی بذارم و با استرس کار کنم. در ری ویو قبل، رئیسم به این ضعف من اشاره کرد و گفت که گاهی وقتها خیلی با استرس کار میکنی و این کاملا در رفتارت مشهوده. دست خودم نیست. احساس میکنم که روز به روز هم بد تر میشم. اونروز که جمعه بود و کاری رو تو ساعتهای پایانی، از من خواسته بودند که انجامش بدم و من هم اون کار رو با صرف کلی انرژی و نفس نکشیدن و تندتند کار کردن انجام دادم و درست زمانی که میخواستم آپلود کنم و بعد هم بگم که من اینکار رو انجام دادم و چک کنید، دستگاه من هنگ کرد و همه چیز به هم ریخت. زمان مثل برق گذشت و من نتونستم مشکل رو حل کنم ساعت 5 شد و ما هم راس ساعت 5 باید از شرکت بریم بیرون. تا روز دوشنبه عذاب وجدان داشت من رو خفه میکرد. روز دوشنبه هم که تا ساعت 11 جلسه بودم. بعد که اومدم کار و تموم کردم و ایمیل رو فرستادم. بعدش هم طرف یه ایمیل زد و کلی تشکر کرد که این کار رو انجام دادم و خیلی خوب شده و … بعد با خودم فکر کردم من دو روز تموم، ذهنم رو درگیر مسئله ای کرده بودم که اصلا وجود نداشت. کسی به من نگفته بود که این کار خیلی مهمه یا باید سریع انجام بشه. یعنی من خودم از چیزی که اصلا وجود نداشت، دیوی ساخته بودم و داشتم از دستش فرار میکردم. همه اینها ساخته و پرداخته ذهن خود من بود. این دیو اصلا وجود نداره. من خودم میسازمش و بعد تلاش میکنم که ازش فرار کنم. حتی تلاش نمیکنم که اونرو از بین ببرم.
باید سعی کنم دیگه به این مسئله فکر نکنم. دیگه نباید اجازه بدم این دیو ساخته بشه. باید اونرو از بین ببرم، قبل از اینکه به وجود بیاد.
Comments