امروز همسری مرخصی بود و من با اتوبوس اومدم سرکار. تمام مدت روی صندلی که جهتش عکس صندلی راننده بود نشسته بودم. انگار کل مسیر رو عقب عقب اومدم. سرم گیچ میره. دو تا صندلی روبروی من خالی بود ولی امان از تنبلی….
حدودا 45 دقیقه دیر تر رسیدم، دم در دیدم ماشین رئیسمون نیست اینقدر خوشحال شدم، همین که پام رو گذاشتم تو، از تو میتینگ روم صدام کرد. در واقع مچم رو گرفت. چیزی نگفت البته فقط سراغ همسرم رو گرفت که گفتم امروز نمیاد. میدونست مرخصیه ولی احتمالا امیدوار بود که همسری امروز بیاد چون یه جلسه خیلی مهم داشتن با یه گروه که از بیرون شرکت میومدن و اون دوست داشت همسری هم باشه تو جلسه.
امروز زمان به شدت کند میگذره. نهار رو هر چی کش دادم فایده نداشت. اگه همسری بود با هم میرفتیم بیرون قدم میزدیم، میرفتیم قهوه میخوردیم، حیف که امروز نیست
کل شرکت امروز داوطلب شدن که من رو برسونن خونه، نمیدونم چرا! احتمالا خیلی شبیه دخترای دست و پا چلفتی هستم که همیشه مامان بابا شون میارن و میبرنشون؟!
یه بار دیگه هم که همسری یه نصفه روز میخواست بره مرخصی روز قبلش رئیسمون بهش گفت نگران لاله نباش من میرسونمش که خدا رو شکر همسری خودش بعد از ظهر برگشت سر کار و با هم رفتیم خونه.
شاید امروز بریم یه میز پینگ پُنگ بخریم
این روزها هوا خیلی خوبه، پریروز به 17 درجه بالای صفر هم رسید، باورتون میشه؟ البته هفته پیش محله ما برف اومد. یه 5 سانتی هم رو زمین نشست. ولی فردا صبحش که اومدیم سر کار یه چند تا خیابون که اومدیم پایین تر زمین ها همه خشک بودن. هیچ خبری از برف نبود. خیلی برام عجیب بود. آب نشده بودا. انگار که تیکه ابر فقط تو یه محل باریده بود و چون هوا سرد بود برف شده بود دیگه. بارون این مدلی رو دیده بودم. در حدی که با ماشین در عرض یک دقیقه شاید هم دو دقیقه از زیر به تیکه ابر بزرگ در حال بارندگی رد شدیم و بعدش دیگه بارونی نبود ولی پشت سرمون همچنان بارون میومد. تا حالا براتون همچین پدیده ای پیش اومده؟ حالا تو این هوای خوب ما یه ماشین برف روب خریدیم که فردا قراره بیارنش و برای همین ما همش دوست داریم زودتر زمستون بیاد و برف بباره
همین دیگه، امروز خیلی بی حوصله بودم
روز و شب همگی خوش
Comments