این پست شاید خیلی طولانی باشه. اما دو روز پیش اتفاقاتی افتاد و باز تلنگری بود به من که همیشه مشت نمونه خروار نیست و این که زود قضاوت نکنم.
مورد اول: مثل همیشه ساعت هفت صبح، از خواب بیدار شدیم برف همه جا رو سفید کرده بود. پارو کردن برفهای جلوی گاراژ تا سر خیابون به عهده صاحب خونه هست و همسری رفت و با ماشین برف روبی که تازه خریدیم جلوی گاراژ رو تمیز کرد. شهرداری از شب که برف شروع شده بود تا صبح چندین بار خیابون رو تمیز کرده بود. با اینحال هنوز کمی روی سطح خیابون برف بود و باید با احتیاط رانندگی میکردیم. تصمیم گرفتیم طبق معمول از مسیر فرعی به محل کار بریم. جاده خلوت بود، به نظر میرسید که جاده رو تمیز نکردن و فقط به واسطه عبور ماشینها و هوا که دیگه سه درجه بالای صفر بود جای چرخها روی جاده تمیز شده. بین راه همکارمون تماس گرفت گفت تو یکی از خیابونهای اصلیه و خیلی شلوغه. از وضعیت جاده پرسید و گفت شاید اونهم از مسر فرعی بیاد. جاده نسبتا باریکی هست و عرض جاده فقط برای عبور دو ماشین از کنار هم جا داره. با احتیاط رانندگی میکردیم و هر از گاهی چرخها روی برفهای وسط جاده لیز میخورد که البته کنترلش سخت نبود. اما چند دقیقه بعد که به یک سر بالایی رسیدیم ماشین روی برفها لیز خورد و کنترل نشد و چرخیدیم و افتادیم تو برفهای بغل جاده. با یه چرخش 180 درجه درست تو مسیر مخالف قرار گرفتیم. ماشین با زاویه 45 درجه از بغل و از سمت شاگرد روی برفها بود… درب سمت من باز نمیشد. همسری پیاده شد تا وضعیت ماشین و چرخها رو ببینه. دوباره سوار شد و تلاش کرد ماشین رو از اون وضعیت خارج کنه. حدودا 10 متر ماشین روی برفها لیز خورد تا به حالت متعادل و زاویه صفر درجه در اومد. اما همچنان بغل جاده و تو عمق حدودا 1 متری قرار داشیم. ماشین همینطور روی برفها لیز میخورد و نمیتونستیم برگردیم توی جاده. توی ماشین هیچ گونه وسیله ای برای کنار زدن برفهای کنار جاده نداشتیم. جاده خلوت بود و هر چند دقیقه یکبار ماشینی بی اعتنا از کنار ما عبور می کرد. همسری با دست برفهای جلوی چرخ رو کنار میزد. ترسیده بودم. میترسیدم یکی از ماشینهای در حال عبور مثل ما لیز بخوره و با ما برخورد کنه. نمیدونستیم باید با کجا تماس بگیریم. با همکارمون تماس گرفتیم و پرسیدیم که برای کمک با کجا باید تماس گرفت. امکان اینکه همکارمون بیاد هم نبود چون نه زور ماشینش به ماشین ما میرسید و هم اینکه بعید نبود خودش هم دچار همون حادثه بشه.پنج دقیقه دیگه هم گذشت. بالاخره یه ماشین کنار ما ایستاد و راننده اش پیاده شد که کمک کنه. پیرمردی که به جرات میتونم بگم 80 سال داشت. کمرش خم شده بود و به زحمت راه میرفت. توی ماشینش یه بیل داشت که همسری بیل رو برداشت و برفهای جلوی چرخ ماشین رو کنار زد. پیرمرد میخواست ماشین رو هل بده اما همسری اجازه نداد. همون لحظه یه پیکاپ تراک هم اومد و پرسید: کمکی از من بر میاد؟ من میتونم ماشین رو با کابل و به کمک ماشینم بکشم. شاید کمک کنه ماشینتون بیرون بیاد. پیاده شد و کابل رو به ماشین وصل کرد. ماشین روی برفها لیز میخورد و تا کنار جاده بالا میومد و دوباره بر میگشت پایین جاده. با چند بار تلاش بالاخره ماشین رو با کمک اون دو نفر آوردیم توی جاده و همه چیز به خیر گذشت. نفس راحتی کشیدیم. خوشبختانه هیچ خسارتی به ماشین یا خودمون نرسیده بود. از اون دو نفر تشکر کردیم و بقیه مسیر رو با احتیاط بیشتر رفتیم تا به خیابون اصلی رسیدیم.
ده دقیقه بعد همکارمون تماس گرفت و وضعیت ما رو جویا شد. گفتیم همه چیز به خیر گذشت و الان تو خیابون اصلی هستیم. اما اون گفت که پرت شده بغل جاده و اصلا نمیتونه ازش بیرون بیاد. پلیس اومده خیابون رو بسته تا اون رو بکِشن بیرون گفت با پدرم تماس گرفتم که بیاد کمک شما به رئیس بگید که من دیرتر میام. سه چهار ساعت بعد اومد شرکت و تعریف کرد که یه پیکاپ تراک اومده و گفته من میتونم با کابل ماشین رو بکشم بیرون ولی 200 دلار میگیرم!!!! دوست ما هم به پدرش زنگ زده بود و پدرش اومده بود و با کابل ماشین رو کشیده بودن بیرون اما میگفت اون پیکاپ تراک اونجا ایستاده بوده و میخندیده و مسخره میکرده و میگفته که شما فکر میکنید میتونید ماشین رو بکشید بیرون و امکان نداره و نمیتونید و کار شما نیست و… البته مطمئنن وقتی نتیجه کار رو دیده قیافه خودش خیلی خنده دارتر بوده.
دقیقا تو یک زمان به فاصله چند کیلومتر از هم دو اتفاق مشابه افتاده بود تو هر دو پیشامد، حادثه دیده ها ایرانی بودن و کمک کننده ها غیر ایرانی و به قولی کانادایی(مو بور و سفید پوست). ازبین کمک کننده ها اون کسی که به ما کمک کرد فقط قصدش کمک بود، بی هیچ چشم داشتی. اما کمک کننده به حادثه دیده دیگر قصد گرفتن 200 دلار رو برای همون کار مشابه داشت. حادثه اول تو یه جاده فرعی کم عبور و اتفاق افتاد و حادثه دوم تو یک خیابون اصلی و پر رفت و آمد.
مورد دوم: بعد از ظهر همون روز وقتی که برگشتیم خونه، همسایه کانادایی رو دیدیم که هنوز برفهای جلوی خونه اش رو پارو نکرده بود. از ماشین که پیاده شدیم من رفتم توی خونه و همسری موند که کمی گاراژ رو مرتب میکنه. یکساعت بعد اومد و گفت که همسایه اومده با پارو برفهاشون رو پارو کنه دیدم خیلی سخته براش، بهش گفتم بذارید من با ماشین براتون تمیز میکنم و رفتم برفهاشون رو پارو کردم و جلوی خونشون الان کاملا تمیزه، اونها هم تازه اومدن به این محل و گفتن تصمیم دارن که یکی از این ماشینها بخرن و هنوز فرصت نکردن.
شب، قبل از خواب با همسری نشسته بودیم تو پنجره رو به خیابون و منظره زیبای برفی بیرون رو تماشا میکردیم. یکی از همسایه ها رو چند تا خونه اونطرف تر دیدیم، یه آقای ایرانی هست، داشت با پارو برفهای جلوی خونشون رو هل میداد توی خیابون. (برای راحتی کار خودش و به جای اینکه برفها رو بریزه تو باغچه جلوی خونه) چون ماشین شهرداری میاد و برفهای توی خیابون رو جمع میکنه. کلی خندیدیم به این کارش و مثلا زرنگیش.
باز هم تو یک روز و به فاصله چند متر از هم دو اتفاق مشابه. هر دو نفر ایرانی، یکی برای کمک به همسایه کانادایی داوطلبانه برفهای جلوی خونه شون رو تمیز میکنه و اون یکی برفهای جلوی خونه خودش رو میریزه تو خیابون که اگه تا قبل از اومدن ماشین شهرداری ماشینی از اونجا عبور کنه یا همسایه ای قصد رفتن به داخل پارکینگ خونه شون رو داشته باشه حتما با مشکل مواجه میشه.
این پست خیلی طولانی شد اما نتیجه گیری خوبی برای من داشت. اینکه همینجوری نباید قضاوت کرد و یه اتفاق و یک طرز برخورد رو به عنوان ویژگی فرهنگی و مشخصه یه قوم یا یه
عنوان کرد. تو مورد اول با سطحی نگری دو برداشت مختلف میشه کرد. یکی اینکه کانادایی ها همه آدمهای مودب و خوب و مثبت و با مرام و … هستند و دیگری اینکه کانادایی ها همه آدمهای پول دوستی هستند که فقط برای پول کار میکنند، با غریبه ها و خارجی ها خوب رفتار نمیکنند، اگه مشکلی برات پیش بیاد فقط با پول میتونی خودت رو نجات بدی و هیچ کسی حاضر به کمک کردن نیست که هر دو برداشت به نظر من اشتباه هست درستش این هست که واقع بین باشیم، این دنیا تشکیل شده از آدمهای خوب و بدی که در هر زمان و مکانی ممکنه با اونها برخورد کنیم.
در مورد دوم هم باز دو برداشت متفاوت میشه کرد. یکی اینکه بگیم همه ایرانی ها آدمهای با محبت و با مرام و همسایه های خوبی هستند و … و یه برداشت دیگه هم اینکه بگیم وایییی ایرانی جماعت آخر تنبلی و بی فکری و بی مسوولیتی و … هستند. که باز هم میگم هر دو برداشت نادرسته.
خیلی وقته تصمیم گرفتم آدمها رو به خاطر ملیتشون و رفتار فردی یکی از اونها قضاوت نکنم. شاید از هجده سالگی، از وقتی که رفتم تهران دانشگاه و تو خوابگاه دانشجویی از همه شهرها به تعداد مساوی آدمهای خوب و بد دیدم. از همون موقع تصمیم گرفتم ذهنم رو با دیدن کارهای طرف مقابل درگیر این نکنم که بله …جماعت اینطورین دیگه. تو همه فرهنگ ها هم آدمهای خوب هست و هم آدمهای بد. از همون موقع فهمیدم هر جایی میتونه هم بهشت باشه و هم جهنم. هیچ جایی نمیتونه بهشت مطلق باشه یا جهنم مطلق. همونطور که آدمهاش نمیتونن فقط فرشته باشن یا قفط شیطان. اینکه کجا زندگی کنم رو خودم رو انتخاب کردم اما سعی کردم همیشه واقعیت رو ببینم و با واقعیت ها زندگی کنم. واقعیت هایی که گاهی شیرین بودند و گاهی تلخ اما از همه اونها درس گرفتم.
Comments