یکشنبه رفتم و یه دوچرخه خریدم. یه دوچرخه سبز
، صورتی نداشت، فقط نارنجی داشت که 26 اینچ بود و من 24 میخواستم. بعد از اینکه خریدیم و از فروشگاه اومدیم بیرون دیدیم تو ماشین به سختی جا میشه، از ذوق دوچرخه جدید پیشنهاد کردم من با دوچرخه برم خونه و همسری با ماشین بیاد و هوامو داشته باشه که واقعا همراهی و همکاریش خیلی خیلی مفید بود و من اصلا خسته نشدم. دو بار تو مسیر ایستادیم و من یکم نفس گرفتم و خستگی در کردم و دوباره راه افتادیم.
تا خونه 2 کیلومتر فاصله بود. یک کیلومتر سربالایی و بقیه اش سرازیری یا صاف. قبل از سوار شدن تند تند دنده هاش رو مرور کردیم که چی به چیه. من دنده ها رو تو سربالایی هی عوض کردم تا رسیدیم جایی که باید می پیچیدیم و صاف بود حالا هر چی رکاب میزدم جلو نمیرفتم. هی دنده رو عوض میکردم، ولی جابجا، یعنی مناسب برای سربالایی عوض میکردم، بدتر میشد که بهتر نمیشد. کلی رکاب میزدم ولی همش ده سانت دوچرخه میرفت جلوتر. گفتم الان چراغ قرمز میشه و من هنوز وسط خیابونم. از چراغ که رد شدم همسری گفت خسته شدی بقیه مسیر رو من با دوچرخه میام تو با ماشین. نصف راه رو که سربالایی بود رو من اومده بودم. دوچرخه رو دادم به همسری، از دو چرخه که پیاده شدم دیدم اصلا نمیتونم راه برم. دیروز هم همینطور، درست عین آدم آهنی. اما خیلی خیلی کیف داد. از وقتی اومده بودیم کانادا اصلا دوچرخه سوار نشده بودم وگرنه که دو کیلومتر چیزی نیست. از حالا به بعد هوا بهتر هم میشه، دیگه هر روز میرم دوچرخه سواری. دیروز هم یه دور تو محل باهاش زدم، عالی بود. همسری هم قراره یه دونه بخره. البته تحقیقاتش هنوز ادامه داره. امیدوارم زودتر تحقیقاتش تموم بشه و یه دوچرخه انتخاب کنه تا با هم بریم کنار دریاچه.
عکس زیر رو هفته پیش اینجا گرفتم. اینقدر اونجا از دیدن این منظره لذت بردم که حیفم اومد عکسش رو نذارم. هرچند اصلا یک درصد از اون حال و هوا تو عکس پیدا نیست. منظره ش خیلی پروانه ای بود، عکسش اما یکم فقط پروانه ای شده، شما فضا رو اینطوری تصور کنید که این چند تا پروانه آبی رنگ عین یه رشته دنبال هم دور و بر این آبشار کوچولو پرواز میکردن.
بقیه عکسها رو هم به زودی میذارم.

Comments