صبح زود از خواب بیدار شدیم و شروع کردیم به آماده کردن یه صبحانه دیگه و آماده شدن برای گذروندن یک روز زیبا و پرماجرای دیگه. کتری روی آتیش میجوشید و من مشغول درست کردن چای شدم. چای رو دم کردم و با همسری منتظر نشستیم تا دوستامون از خواب بیدار بشن. همسری و همسر دوستم و پسرشون قرار بود برن ماهیگیری و من دوستم تصمیم داشتیم تا ظهر که از ماهیگیری برمی گردند کمی همون دور و بر قدم بزنیم و به دیدن فروشگاهی بریم که صنایع دستی سرخپوست ها رو میفروخت و بعد از نهار هم همگی با هم بریم به طرف صخره ها برای آبتنی.

بعد از صبحانه آقایون رفتند سمت دریاچه…. و من و دوستم رفتیم که اطراف شهر Tobermory رو ببینیم. یه چرخی اون اطراف زدیم و بعد هم رفتیم دیدن فروشگاهی که صنایع دستی سرخپوستی میفروخت. فروشگاه جالبی بود. انواع مجسمه های چوبی و لباس و کفش چرمی و دستبند و گردنبند و گوشواره های مختلف که همگی از صنایع دستی سرخپوستهای اون منطقه بود. البته ما از هیچکدوم خوشمون نیومد، جالب بودن اما برای استفاده شخصی اصلا دوست نداشتیم و چیزی نخریدیم.

برگشتیم به سمت کمپ که آتیش رو برای نهار آماده کنیم. تا آتیش رو روشن کردیم و چای نوشیدیم و گپی زدیم، آقایون هم رسیدند. اما اصلا ماهی نگرفته بودند. به جز یه دونه که اونهم زمانی که بر میگشتند و میخواستن قایق رو تحویل بدن، موقع پیاده شدن همونجا بغل اسکله پسر دوستم تو آب زلال دریاچه یه ماهی میبینه و قلابش رو میدازه تو آب کنار ماهی تا ماهی متوجه میشه و نوک میزنده قلاب رو میکشه بالا و ماهی بیچاره شکار میشه. همون یک ماهی کوچولو رو روی آتیش کباب کردیم و هر کدوم یه کوچولو ازش خوردیم که البته با نمک و لیمو یه تکه کوچولو از نون تافتون حسابی چسبید.

آتیش که حسابی جا افتاده بود و زغالها قرمز شده بودند استیک ها رو گذاشتیم رو توری مخصوص و با ادویه فوق العاده خوشمزه Montreal steak مشغول کباب کردن استیک ها شدیم. هم گرسنه بودیم و هم اینکه من و همسری عجله داشتیم زودتر نهار بخوریم که بریم کنار صخره ها و آبتنی کنیم. دوستامون میخواستن بعد از نهار کمی بخوابن و دیرتر بیان. من و همسری اصلا میونه ای با خوابِ بعد از ظهر نداریم. توی کمپینگ که مطلقا و باید از همه لحظه ها برای لذت بردن از طبیعت استفاده کنیم.

استیک ها آماده شده بودن و مثل همیشه خوشمزه. بعد از نهار من و همسری کوله پشتیمون رو برای رفتن به کنار صخره ها آماده کردیم. حوله ها و لباس اضافه و بطری آب رو برداشتیم و راه افتادیم به سمت صخره ها. توی راه کلی گفتیم گفتیم و خندیدیم و از طبیعت زیبا لذت بردیم. 45 دقیقه ای رو توی جنگل پیاده رفتیم و بالاخره رسیدیم کنار صخره ها و رفتیم کنار همون پلکان طبیعی که میرفت توی دریاچه و جایی رو شبیه به یک استخر و یک ساحل کوچولو ساخته بود.

هوا حسابی گرم بود و بعد از یه پیاده روی طولانی حالا آبتنی حسابی میچسبید. کوله پشتی و حوله ها رو گذاشتیم تو فرو رفتگی صخره ها که جایی شبیه به اتاقک های کوچولو رو درست کرده بود.

هر کسی که میرفت توی آب شروع میکرد جیغ زدن و بقیه تشویقش میکردند. آب فوق العاده سرد بود و آبتنی کردن توی اون آب کار بزرگی بود و تشویق کردن هم داشت :)

بالاخره من و همسری هم آماده شدیم قدرت و استقامت بدنی خودمون رو محکی بزنیم. با وسواس کف پاها رو گذاشتیم توی آب. سرما از نوک انگشتهای پام رفت و به صورت جیغ از دهانم خارج شد. انتظار این همه سرما رو نداشتم. درست شبیه به استخر آب سرد بعد از سونا بود. شاید هم سرد تر. سریع دویدم بیرون و حالا جیغ ها تبدیل شده بودن به خنده هایی که از ته دل به ادا و اطوار خودمون و دیگران میکردیم. یه خورده ایستادیم بیرون و دوباره رفتیم توی آب. اینبار آب تا بالای قوزک پامون میومد. کم کم با کلی وعده و وعید به خودمون و جیغ و تشویق تماشاچیان موفق شدیم تا زانو بریم توی آب .

یک ربع تمرکز میکردیم که بریم جلوتر و دوباره بر میگشتیم عقب. بهترین کار همون شیرجه زدن بود. اما حالا که دیگه سرمای آب رو حس کرده بودیم جرات شیرجه زدن دیگه نداشتم و تصمیم گرفتم همینطور قدم به قدم جلو برم. یه لحظه به خودم گفتم اصلا تمرکز نمیخواد تا سه بشمار و از همینجا بپر. بدونه لحظه ای فکر کردن، یک…. دو… سه و پریدم توی آب…. همسری هم شروع کرد به عکس گرفتن از این موفقیت بزرگ و ثبت اون لحظه های شکوهمند. اینقدر تو اون لحظه به خودم افتخار میکردم که انگار تو مسابقات شنای المپیک مدال طلا رو گرفته بودم. یه خورده شنا کردم و اومدم بیرون نشستم کنار صخره ها. آرامش و خلسه بی نظیری رو با تمام وجودم حس میکردم. احساس میکردم همه خستگی ها از بدنم خارج شدند و جای اونها رو آرامش و انرژی مثبت پر کرده. دوربین رو از همسری گرفتم و گفتم و به هیچ چی فکر نکن، فقط تا سه بشمار وقتی بیای بیرون انگار همه آرامش دنیا رو تو وجودت حس میکنی. همسری رفت و بعدش هم یک… دو…سه و پرش توی آب سرد و زلال دریاچه و جیغ و ویغ های من به عنوان تشویق و ثبت لحظات غرور آفرین شنای همسری در دریاچه. اونقدر آب سرد بود که برای اثبات این مسئله به دوستامون عکس مدرک خوبی بود ;)

همسری هم بعد از یه خورده شنا کردن اومد و با هم نشستیم روی صخره و شنا کردن بقیه رو تماشا کردیم و از آرامش و انرژی که وجودمون رو پر کرده بود لذت بردیم. اون روز چندین بار رفتیم توی آب و شنا کردیم. دیگه به سرمای آب فکر نمیردم. چیزی که مهم بود و اشتیاقم رو صد چندان میکرد آرامش و خلسه بعد از شنا کردن بود که تجربه بینظری بود.

ادامه دارد….