چند روز پیش اتفاقی تو موقعیت شغلی همسرم افتاد که در واقع تغییر دیگه ای در زندگی بعد از مهاجرت ماست. تصمیم نداشتم که اینجا در مورد این اتفاق بنویسم. اما چون بخشی از اهداف من از وبلاگ نویسی، اطلاع رسانی و نوشتن خاطرات مهاجرت ماست، فکر میکنم باید این قسمت رو هم نوشت، چرا که بخشی از خاطرات ما در مهاجرت به کاناداست.
همسرم مدیر دپارتمان آی تی شرکت شد. البته به نظر خود من که سالهاست همسرم رو به عنوان یک همکلاسی و یک همکار میشناسم و از توانایی هاش مطلع هستم، لیاقتش رو داشت. اما به هر حال وقتی سه سال پیش به کانادا مهاجرت کردیم به عنوان یک برنامه نویس تو این شرکت استخدام شد و با اینکه سالها سابقه مدیریت نرم افزار رو تو ایران داشت اما با چند سطح پایین تر از مدیریت شروع به کار کارد، با توجه به برنامه ریزی که از اول داشتیم و هدف ما در درجه اول ورود به بازار کار تخصصی بود و تلاش برای پیشرفت، خوشبختانه تلاشهای همسرم از دید مدیر عامل شرکت پنهان نبود و با وجود حضور نیروهای قدیمی تر در بخش آی تی، همسرم رو به عنوان مدیر این بخش از شرکت انتخاب کردند. الان خیلی خیلی خوشحالم و براش آرزوی موفقیت میکنم. میدونم که مسوولیتش بیشتر شده و به خصوص ماه های اول نیاز داره تلاش بیشتری داشته باشه تا هم نظمی به کارها بده و هم نشون بده که مدیر عامل شرکت انتخاب درستی داشه، این مسئله تا حدود زیادی وقتهای آزاد و اوقات فراغت ما رو تحت تاثیر قرار میده اما من مطمئنم که از عهده این مسوولیت به خوبی برمیاد. دوست دارم با هرچه در توانم هست کمکش کنم برای همین بخشی از کارهای باقیمونده رو که جزء لیست کاری بقیه برنامه نویسها بود به من سپرد تا سریعتر کارها انجام بشه و من هم دارم با جدیت و با دقت روش کار میکنم تا سریع انجام بشه.
خلاصه که من الان خانومِ مدیر هستم :دی و کلی خارجی زیر دست همسری کار میکنن. چقدر من از این مدل جمله ها که فلانی کلی خارجی زیر دستش کار میکنن متنفرم، انگار برای هوش و لیاقت و پشتکار ایرانی خیلی عجیبه که پیشرفت کنه تا بشه مدیر و یه عده خارجی زیر دستش کار کنن. من با نژاد پرستی و تحقیر قومیت ها و ملیتهای دیگه صد در صد مخالفم اما مطمئنم راهش بیگانه پرستی و تحقیر ایرانی ها هم نیست، گذشته و تاریخ و فرهنگ ایران برام خیلی خیلی مهمه به خصوص وقتی میخوام به همکار چینی که با دهن پر تو صورتم حرف میزدنه و صورتم رو پر از تف میکنه و میگه من شنیدم تو ایران دخترا اجازه تحصیل ندارن، جواب بدم. وقتی که میگم نه اشتباه شنیدی میگه نه مطمئنم همه کشورهای عربی مثل هم هستن. بعد براش باید توضیح بدم که من عرب نیستم و ایران کشور مستقلیه و فرهنگ خودش رو داره. بعد بگه چه فرهنگی؟ به اندازه چین که قدمت ندارید که فرهنگ داشته باشید، بعد ازش سوال کنی کی گفته همچین چیزی رو؟ جواب بشنوی دوستش که ایرانیه و از ایرانی ها متنفره بهش گفته ایران یه کشور بی فرهنگه با یه مردم بی تربیت و بی هویت
بعد تو بغض کنی از این همه بی معرفتی و با خودت بگی راست گفته خودش نمونه زنده بی شعوری و بی فرهنگیه که مردم کشورش رو جلوی دیگران تحقیر کرده. بلافاصله انگار فکرت رو خونده باشه میگه: خودش هم آدم بدی بود. بعد یه همکار چینی دیگه که صحبتهاتون رو شنیده میاد وسط بحث و برای هموطنش از تاریخ و فرهنگ ایران میگه و عکسهای تخت جمشید رو بهش نشون میده و میگه ببین اینا هم کشورشون خیلی قدمت داره، مثل چین. سال نو ایرانی همزمان با فرا رسیدن بهاره و هزاران سال قدمت داره و تو که هنوز قلبت درد میکشه ازش سوال میکنی، “لانا” تو این چیزا رو از کجا بلدی و میگه مدیر عامل شرکت همسرم یه ایرانیه، یه جنتلمن واقعی، عروسیشون هم ما رو دعوت کردن و رفتیم و با کلی ایرانی آشنا شدیم. خونشون هم زیاد رفتیم، خیلی آدمهای خوبین، خوب من هم برای همین به فرهنگ و تاریخ ایران علاقه پیدا کردم و تحقیق کردم. بعد بهت بگه میدونی چیه! درسته که حکومت ها روی رفتارهای اجتماعی آدمها تاثر میذارن، عادت هاشون رو تغییر میدن و عادت های جدیدی ایجاد میکنن که بعضیهاشون بعضی وقتها خیلی بد و زشته اما اصالت رو نمیتونن از بین ببرن، اصالت ایرانی نیکِ و پاک. قلبت دوباره آروم میگیره و لبخند میشینه روی لبهات، تصمیم میگیری به ایرانی های بد کاری نداشته باشی و سعی کنی با رفتار و کردارت، خودت، یک ایرانی خوب باشی تا فردا روزی اگه همکار خارجیت یه جایی با یه ایرانی تازه وارد برخورد کرد بهش بگه من یه همکار ایرانی داشتم که آدم خیلی خوبی بود، شما ایرانی ها آدمهای با فرهنگی هستید. انصافا فکر نمیکنید اینطوری بهتر باشه.
دوست ندارم که دیگران رو با به رخ کشیدن فرهنگ و تاریخ چند هزار ساله ایران بکوبم و تحقیر کنم اصلا همچین رفتاری رو قبول ندارم، اما هرجا احساس کنم داره به فرهنگ و هویت ایران و ایرانی توهین میشه، واکنش نشون میدم. هرجا به من بگن بی هویت، هویت چند هزار سالمون رو به رخشون میکشم. نگید اهمیتی نداره، برای کسی که به شما میگه بی هویت، هویت پونصد ساله هم خیلی حرفِ چه برسه به بالای هزار. اینجا یه سکه پیدا میکنن مال صد سال پیش میذارنش تو موزه اون وقت ما تا چیزی بیشتر دو هزار سال قدمت نداشته باشه بهش نگاه هم نمیکنیم. تازه بعضی هامون همین رو هم دارن از خودشون جدا میکنن. اصلا برای چی موزه ها به وجود اومدن چون تاریخ و قدمت اهمیت داره. فقط باید یاد بگیریم چطور ازش درس بگیریم و درست و بجا بهش رجوع کنیم، نه اینکه از بین ببریم و انکارش کنیم.
نمیدونم چرا یه دفعه اینا رو گفتم، بی ربط بود اما ته دلم مونده بود و چنگ میزد. باید میریختم بیرون. جدی نگیرید.
چهار روز مسافرت بودیم و دوشنبه برگشتیم، دوست داشتم آخرین پست مربوط به سفرنامه Bruce Peninsula رو بنویسم و بعد نوشتن سفرنامه بعدی رو شروع کنم. در اولین فرصت میام و مینویسم.
فعلا چند تا عکس ار دوست جدیدی که تو کمپینگ آخری پیدا کردیم میذارم تا شما هم با اون آشنا بشید. فوق العاده شیطون و با نمک بود




Comments