اومدم اینجا رو کمی گرد گیری کنم. از بس نیومدم اینجا شده عین خونه خانوم هاویشام. اولش یکم پنجره هارو باز کردم خفاشها هوا بخورن یکمی هم گفتم دستی به سر و روش بکشم. دیدم بهتره اول یه سلامی عرض کنم و یه خبری بدم که زنده ام و نفسی میاد و میره. دو هفته ای میشه که سفر برگشتیم و حسابی خوش گذشت و کلی خستگی رو از تن به در کردیم و لذت بردیم و همسری هم  اینقدر راضی بود که گفت بیا برو تور لیدر شو :) الان هم که دوره نقاهت بعد از سفر که همون تنبلی هست رو میگذرونیم. کلا بعد از مسافرت تا یه مدت آدم هنوز دچار اون اینرسی خوردن و خوابیدن هست و ما هم آدمیم به هر حال و از این قضیه مستثنا نیستیم :)

نمیدونم چرا جدیدن اینقدر از خودم خوشم میاد. عاشق خودم شدم. راه میرم تو آینه خودمو نگاه میکنم و قربون صدقه خودم میرم. دچار خودشیفتگی مزمن شدم. به همسری میگم نمیدونم چرا اینطوری شدم؟ میگه خوب چه عیبی داره؟ خیلی خوبه که آدم از خودش خوشش بیاد. نمیدونم حالا جدی میگه یا نه؟! اما خوب این حرفش باعث شد من روز به روز به میزان خودشیفتگی ام افزوده بشه. خدا به خیر کنه.

من پنج سال پیش ایران که بودیم، رفتم رو یکی از دندونام نگین گذاشتم خیلی هم دوستش داشتم و خیلی هم خوشکل بود، امسال دوستم یه لواشک خریده بود میگفت لواشک عربیه!! شکلات قیچی پیشش لنگ مینداخت. میذاشتی تو دهنت دیگه حرف نمیتونستی بزنی، خلاصه که این لواشک بی شعور، نگین نازنین دندون ما رو از جا کند و ما هم اون موقع متوجه نشدیم تا اینکه وقت مسواک زدن جای خالیش رو دیدیم و حسابی حالم گرفته شد. همسری گفت بریم پیش دندونپزشکش و جاش یه دونه دیگه بذارم. این اتفاق سه ماه پیش افتاد و من هنوز نرفتم دنبالش. اصلا نمیدونم اینجا از این قرطی بازیا انجام میدن یا نه. نگین قبلی رو که گذاشتم همسری اول مخالف بود. میگفت دندونت خراب میشه. چون فکر میکردیم دندون رو سوراخ میکنن، بعد که فهمیدیم اصلا دندون سوراخ نمیشه و این نگین روی دندون گذاشته میشه یه خورده کوتاه اومد و البته من هم قول دادم  اگه دوست نداشت دوباره برم و برش دارم که وقتی نگین روی دندون ما نشست اینقدر خوشکل بود که همسری عاشقش شد و روزی که نگین نازنینم گم شد بیشتر از من ناراحت شد و صد البته مقصر اصلی هم من شناخته شدم و مورد سرزنش قرار گرفتم که حالا چه اصراری داشتی لواشک به اون لاستیکی رو بخوری و الان کلا لواشکهای دست ساز خودم رو هم حتی یواشکی میخورم. حالا آخر هفته کریسمس پارتی شرکت دعوت هستیم (امسال خیلی زودتر از هر سال دارن مهمونی میگرن) شاید به این مناسبت یه تکونی به خودم بدم و برم سراغ دندونپزشک همسری ببینم نگین روی دندون هم میذاره یا نه. (بله، خودم میدونم تلفن خیلی وقته اختراع شده)

کفش هم باید بخرم. تا حالا همیشه همه لباس شب های من مشکی بودن و با یه کفش نقره ای میپوشیدمشون که با جواهراتم ست میشد. لباسی که قراره امسال بپوشم، مشکی نیست اما باید با کفش مشکی پوشیده بشه و پاشنه بلندترین کفش مشکی مجلسی من همش پنج سانت پاشنه داره و این سایز اصلا به مدل لباسم نمیاد. اینه که هر طور شده تو این هفته باید برم کفش بخرم، یکمی هم شک دارم، آخه من نمیتونم با کفش خیلی پاشنه بلند راه برم.

دیگه… داریم اتاق نشیمن رو تغییر دکوراسیون میدیم و در حال نقاشی کردن هستیم. کلی خرت و پرت و پله  و رنگ و ابزار آلات وسط اتاق نشیمن هست و وسط کار هم رنگ کم آوردیم و امروز میریم که باز رنگ بخریم و ایشالله که کار رو تموم کنیم. تو این هیر و ویر هم زنگ زدیم به شرکت ضمانت کننده تشکمون و قراره فردا کارشناسشون بیاد تشک رو چک کنه و نظر بده که آیا باید تعویض بشه یا تعمیر یا اینکه همینه که هست. سه ساله خریدیم اما تغییر شکل داده. مثلا از این تشکهای مموری فوم و کلی گرون و پر از دک و پز هم هست. نمیدونم با چه اعتماد به نفسی شرکت سازنده اش بیست سال اینو ضمانت کرده. امیدوارم هرکاری میخوان بکنن، تعویض یا تعمیر سریع و بی دردسر باشه که اصلا حوصله ندارم.

ویزای ینگه دنیای همسری اومد و سفر همسری قطعی تر شد. شبها زودتر میرم میخوابم ببینم از تنهایی میترسم یا نه. راستش اولش که تنهایی میرم نمیترسم اما نصف شب که از خواب میپرم احساس میکنم این شاخه های گیلاسی که از در دستشویی اتاق اومده بیرون و من مثلا با کلی خلاقیت اینا رو اونجا نصب کردم جون گرفتن و شبیه انگشتهای دست شدن و دارن میان طرفم. دیشب به سرم زد بپرم همه رو از جا بکَنم. نمیدونم عکسش رو داشته باشم اینجا یا نه. قبلا عکس گرفته بودم ازش اگه داشتم میذارم. دوستشون دارم. اما شبها ترسناک میشن. باید یه فکری براشون بکنم.

دِکی که درست کردیم تو حیاط(عکسش رو گذاشتم؟) باید وسایل روش رو جمع کنیم که زیر برف نمونن و از شدت تنبلی نتونستیم هنوز هیچی رو جمع و جور کنیم. عکسش رو میذارم . یادم نمیاد قبلا گذاشته باشم. حتما میذارم.

هزار تا کار دیگه هم دارم که اصلا حال و حوصله نوشتنش رو ندارم. راستی چرخ خیاطیم هم کار نمیکنه. تکون نمیخوره. پارسال خریدمش. از مامانم  پرسیدم گفت روغن کاری لازم داره. میخواستم برای نشیمن پرده جدید بدوزم دیدم حوصله ندارم، گفتم آماده میخرم، اینه که دیگه سراغی از چرخ خیاطی نگرفتم. اما برای ارضای حس کنجکاوی هم که شده روغن کاری میکنم ببینم کار میکنه یا نه؟

همین دیگه. آهان عکسها رو هم بذارم. آخ داشت یادم میرفت. یه پز بدم بعد برم. من بعد از سه سال که اینجا هستیم اگه خدا قبول کنه قراره تنبلی رو کنار بذارم و برم امتحان شهر بدم و گواهینامه رانندگیم رو بگیرم، علتش هم البته مسافرت همسری هست که من باید تنهایی برم سر کار رو اینا که من رو به این فکر انداخت. همسری هم گفت بابت این کار اینو به عنوان جایزه برام میخره. اینه که من شدیدا مصمم شدم برم امتحان بدم، احتمالا ماه دیگه :)

خوب و اما عکس درخت گیلاس که شب ها میخواد منو بخوره، عکس بهتری ازش نداشتم، اینو قبل گرفته بودم به دوستم نشون بدم، درخته اصلا موضوع عکس نبود، اما تو عکس هست:

اینم عکس دِک، از این هم عکس بهتری ندارم الآن. گوشه حیاطه و رو به باغچه رزها.