یکشنبه بعد از ظهر برگشتیم. سه روز رفتیم Algonquin، هوا عالی بود و سه روز خیلی خوب رو گذروندیم.
آخر هفته مهمون داشتیم. چهارده نفر. من مهمون داشتن و پذیرایی کردن از مهمون رو خیلی دوست دارم. تقریبا بیشتر کارها رو در طول هفته انجام دادم. قرمه سبزی و فسنجونم رو آماده کردم. مرغ توی ته چین رو هم پختم و ریش ریش کردم و گذاشتم یخچال و شب قبل از مهمونی ته چین قالبی رو درست کردم. 16 تا ته چین قالبی که تو قالب کیک یزدی درست کردم
دو روز قبلش هم بورانی چغندر (ماست و لبو رنده شده با سیر) و ماست چکیده با موسیر هم درست کردم. ته دیگ برنج سفیدم رو هم بال مرغ میذارم و بالها رو روز قبلش مزه دارم کردم با زعفرون و پیاز و لیمو و فلفل دلمه و آماده کردم. دو تا مرغ آماده هم گرفتم.
فقط آماده کردن سالاد میوه و دسر مونده بود و چیدنشون و کلا آماده کردن پیش غذا و تنقلات مشروبجات و اینا.
خونه رو هم دو سه روز قبلش جارو کشیده بودم و باید یه جارو مفصل دوباره میکشیدم و گرد گیری مفصل. جدیدا من یه سری خواب مدل جدید میبینم. تو مایه های به امتحان دیر میرسم و هیچی نخوندم و اینا. ولی موضوعش فرق میکنه. جدیدا خواب میبینم من مهمون دارم و مهمونا اومدن در خونه و من هنوز خونه رو تمیز نکردم. شب قبل از مهمونی آخر هفته هم همین خواب رو دیدم. صبح بیدار شدم گفتم بابا اینا همش خوابه من کاری ندارم که همه چیرو آماده کردم و اتفاقی نمیافته.
نشون به این نشون که تا ساعت پنج بعد از ظهر من داشتم خونه رو تی میکشیدم و وسایل رو آماده میکردم و هیچ چی هنوز آماده نبود. دیگه نزدیک بود بزنم زیر گریه. تازه ساعت پنج یادم افتاده که سالاد میوه رو آماده نکردم. نصفش هم گیلاس بود که باید هسته هاش رو میگرفتم. خلاصه که همسری به دادم رسید و سالاد میوه رو آماده کرد. دیگه پنج رفتم دوش گرفتم و تا پنج و نیم ترگل ورگل شده بودم و اومدم که مرغ رو آماده کنم که قبل از شام بذارم توی فر. فلفل دلمه های رنگی خورد کردم با کرفس و پودر سبزیجات و سیر و یه کم آب مرغ ریختم تو یه ظرف بزرگ مرغها رو گذاشتم وسط ظرف تا قبل از شام بذارمش توی فر. مرغها البته کاملا پخته بودن اما برای اینکه یه کم عطر و طعمش رو عوض کنم و البته گرمش کنم اینکار رو کردم.
برای تنقلات همراه مشروب جات هم که سه مدل ماستی که آماده کرده بودم رو با چیپس گذاشتم و ناچوز و سالسا رو به سلامتی یادم رفت بذارم از بس استرس داشتم. یه سری مینی کیش هم آماده خریده بودم که فقط باید تو فر گرمشون میکردم. یه سری کاناپه هم درست کردم با کِرِکِر و پنیر و خیار. سبزیجات هم هویج و کرفس گذاشتم با سس رنچ و خیار شور و ترشی فلفل هم گذاشتم. دیگه بادوم خیس خورده و شور شده و پسته شور هم گذاشتم که نخود واسابی رو باز یادم رفت. اصلا گیچ بودم. از بس فکر میکردم هیچ کاری ندارم و آخر سر دیدم هیچی آماده نیست هول کرده بودم. یه ظرف هم پفک گذاشتم.
مهمونا بین ساعت هفت تا هفت و نیم اومدن. حالا من سالاد میوه رو میخوام ببرم میبینم موز هاش رو خورد نکردم(گذاشته بودم آخر سر که تازه باشه) تند تند با همسری موز خورد کردیم و ژله رو ریختم روش و دادم همسری ببره. بعد یادم افتاده وایییی چای آماده نیست. چند تا از مهمونا چای میخوردن و اهل مشروب نبودن. چای رو گذاشتم و تا سالاد میوه سرو شد چای هم آماده بود. حالا همه اینها در شرایطی بود که من اصلا نمیدونستم کی پذیرایی میکنه و همه چی خوبه یا نه. چای رو بردم گذاشتم و نشستم و بعد کلییی دیدم وای قند کو پس. بـــَله قندون تو آشپزخونه بود. یعنی به عمرم اینهمه گند رو یه جا نزده بودم.
هیچی قندون رو آوردم و دیگه مثل بچه آدم نشستم کنار مهمونا. همسری کجاست؟ رفته برای بچه یکی از مهمونا پلی استیش روشن کنه و خودش هم ایستاده به بازی کردن. دوستم میگه رفتم به پسرم تذکر بدم که عمو رو اذیت نکن. دیدم عمو خودش با سر و صدای زیاد غرق بازی شده. بقیه آقایون هم رفته بودن تو حیاط، یه نفر میخواست سیگار بکشه همه با هم دسته جمعی رفته بودن که اون یه نفر تنها نباشه
بعد دوباره همه اومدن و مشروب سرو شد که من اصلا خبر دار نشدم چی به چی شد. فقط تند تند کیش ها رو گذاشتم توی فر و یه ربع-ه آماده شد و بردم گذاشتم روی بار. انگار فقط برای مشروب خورا بود!!! یعنی گیچی بودم برای خودم ها. باور کنید من هیچوقت تو پذیرایی گند نمیزنم. نمیدونم اون روز چرا اینطوری بودم. یعنی حتی لیوان برای مشروب هم آماده نکرده بودم. خدا رو شکر که همیشه به اندازه کافی گیلاس و شات توی بار هست. اما لیوان برای کوکتل نه. یه لحظه رفتم بالا میبینم یکی از مهمونا تو یه لیوان بی ریخت داره کوکتل میخوره. دیگه میخواستم سر خودم رو بکوبم به دیوار. بعد خِیر سرم میگن آفتابه لگن هفت دست شام و نهار هیچ چی. حالا حکایت من بود. یادم رفته بود حداقل یه دونه لیمو بذارم روی بار. همسری اومده میگه لیمو داریم. میگم لیمو؟! آره! میخوای چیکار؟! میگه برای تکیلا. فکر کن تازه یادم اومده که من، اصلا قرار بود لیموها رو قاچ کنم و نمک بزنم، ظرفش رو هم آماده گذاشته بودم. آقا اصن یه وضعی بودا. خیار شور و ترشی فلفل یادم بودا خدا رو شکر اونا رو گذاشته بودم. میگم آلزایمر گرفتم میگید نه. باید حتما حتما از این به بعد همه چیز رو لیست کنم. حالا مهمونا هم هی از من و پذیراییم تعریف میکردن. من هم که از خجالت آب شده بودم. ولی خدا رو شکر همسایه ها یاری کردن از اون به بعدش خوب شد. یعنی یکی از مهمونا واقعا من رو جمع کردا. وگرنه تا آخر گند میزدم.
غذا ها اما عالی شده بود. فسنجون-م که معرکه شده بود. قرمه سبزی هم که عالی و مرغها هم که حسابی خوش عطر شده بودن و وسط فلفل دلمه های زرد و نارنجی و قرمز حسابی سکسی شده بودن. سس مرغ هم خیلی خوب شده بود. سالاد هم همینجور. ترشی و اینا هم که از قبل شانس آوردم گذاشته بودم روی میز وگرنه بعید نبود یادم بره.
روی میز هم از قبل ظرفها روگذاشته بودم که هم بدونم چقدر جا میگیره و هم دکورش معلوم باشه و آخر سر هول هولی نچینم. فقط دونه دونه میبردم آشپزخونه غذا رو میریختم توش و میبردم میچیدم تا دیگه میز غذا آماده شد و مهمونا رو گفتیم بفرمایید شام. حالا دیگه دوستان اینقدر از دستپخت من تعریف کردن که دیگه داشتم از خجالت وا میرفتم. بعد دیگه پدر یکی از دوستان هم گفتن اصلا شما وقتی میگید لاله این خودش یعنی نهایت هنر و سلیقه
دیگه یه خورده تازه استرسم کم شد.
دسر هم که یکی از دوستان زحمت کشیده بود یه رولت خیلی خوشمزه آورده بود و خودم پای سیب خریده بودم که هر دوش معرکه بود خدا رو شکر. بعد از شام هم دیگه همه نشستیم تو نشیمن و چهار تا از آقایون هم نشستن رو میز آشپزخونه به ورق بازی. من هم بچه های دوستم رو بردم تو بیسمنت تا با پیشول یه خورده بازی کنن. بعد اومدیم بالا میبینم پای سیب تو ظرفش داره یه قر و غمیشی میاد که نگو. به دوستم میگم کتیــی!! این پای سیب چرا اینجاست؟! چرا بازش نکردی؟! واسه چی نبردی؟ آقا یه کم دیگه به من رو میدادن میگفتم خونه رو جمع و جور کنید بعد برید
اما اتفاقات خوب اینکه یکی از مهمونا از من خواستن که برای دکوراسیون و نقاشی خونشون بهشون مشاوره بدم
یعنی از خونمون خیلی خوششون اومد و گفتن مشاره میدم آیا من هم که از خدا خواسته
دیگه اینکه دیروز هم رفتم به خودم جایزه دادم بابت اینکه اینقدر گند زدم تو مهمونی و یه عالمه کفش و لباس خریدم برای خودم. جایزه اینکه حالا که دستم راه افتاده دفعه دیگه بیشتر گند بزنم. حالا البته مهمونا اینقدر تعریف کردن و مادر پدراشون اینقدر از دسپخت و سلیقه ام خوششون اومد و تعریف کردن که باورم نمیشد. نمیدونم راست راستی میگفتن یا دلشون سوخته بود گفتن یه کم تعریف کنیم ازش بیشتر گند نزنه. والا کم کم خودم هم دچار توهم خود با سلیقه بینی شدم. آخه یکی از بچه ها میگه ما همیشه همه جا میگیم دستپخت لاله حرف نداره. یعنی بعضی جاها آدم میره هی خودش رو مجبوره با یه چیزی سیر کنه چون غذا خوشمزه نیست ولی اینجا نه ، بعد خانومش میگه آره اینجا ما از کلی قبلش غذا نمیخوریم که گرسنه بیاییم. من هم آی قیافه گرفته بودم که نگو و نپرس
این هم جایزه هام

Comments