اسمش رو گذاشتم دِزمو (Desmo). دِزمو الان بیست و پنج سانتی قد کشیده. تا حالا فرصت داشته و یواشکی  و دور از چشم ما، هی بزرگ شده و این ور و اون ور جا برای خودش باز کرده. اما ناغافل دستش رو شد و پیداش کردیم، البته وقتی پیداش کردیم خیلی ازش ترسیدیم. اصلا شوکه شدیم. فکر کنم ته دلش از اینکه میدید ما رو ترسونده و اشک من رو درآورده خیلی خوشحال بود و قند ته دلش آب شده بود. اما خوب نمیدونه که با بد کسی در افتاده.

حالا نوبت ماست، از روز سه شنبه تیم پزشکی آقای همسر، سلاحی رو در اختیار ما میذاره که اسمش کمی ترسناکه اما ما برای ضربه فنی کردن دِزمو به این اسلحه احتیاج داریم. بهش میگن شیمی درمانی اما من بهش میگم اسلحه دِزمو کُش. ما ده سری دِزمو کُش داریم. هر سه هفته یه سری دِزمو کُش رو بهمون میدن. همسری نقش تک تیر انداز رو بر عهده داره. باید تقویت بشه تا خوب بتونه دِزمو کُش رو بکار ببره. من هم نقش تقویت کننده و باد بزن رو دارم(اینایی که تو مسابقات بوکس با حوله بوکسور ها رو باد میزنن). دوستان و آشنایان هم نقش نیروهای پشت جبهه و تشویق کننده رو دارن و البته همه با هم باید سوت بزنیم و یک صدا تک تیر اندازمون رو تشویق کنیم و با جنگ روانی که راه میندازیم دِزمو رو خسته و بی روحیه کنیم.

پس همه با هم یک صدا فریاد بزنیم:

دِزمو برو گم شو! گم شو! گم شو!