دیشب پرستار همسری نیومد و همسری تلفن زد به مرکزشون و گفتند که شما پرستار رو فقط تا یکشنبه شب داشتید و دیگه ندارید و اینا، اما خب نسخه دکتر ده تا تزریق رو نوشته بود و ما فقط پنج تا رو انجام داده بودیم. خلاصه بعد از کلی زنگ زدن و پیگیری گفتند که پرستاری که روز اول اومده بود باید به همسرتون آموزش میداده تا از این به بعد خودتون تزریق رو انجام بدید و از روز پنجم دیگه نمیاد اما چون آموزش ندادن برای چهار روز دیگه پرستار میفرستیم تا آموزش هم بدن. بعد هم یه پرستار خوش رو و خوش صحبت رو فرستادن و ما هم بهش ماجرا رو گفتیم و اون هم گفت که من بهتون یاد میدم ولی اصلا به خودتون فشار نیارید که یاد بگیرید. بهتره یاد بگیرید اما فقط برای مواقع ضروری، گفت بیخود گفتن خودتون یاد بگیرید و خودتون تزریق کنید، شما حق دارید در طول مدت درمان از این خدمات استفاده کنید. اگر باز هم گفتن خودتون یاد بگیرید، بگید ما خیلی تلاش کردیم اما یاد نگرفتیم :) خلاصه که آمپول دیشب رو تزریق کرد و آموزش هم داد. فکر کنم یاد گرفتم اما فکر نکنم بتونم بزنم :دی

همسری دیشب خیلی خوب خوابید. اما صبح که بیدار شد یه خورده سمت راستِ قسمت پایین شکمش درد داشت که زنگ زد و برای دکترش پیغام گذاشت. البته بعد بهتر شد. ظهر هم چون هوا خوب بود پیاده رفتیم یه قوه خوردیم و نشستیم تو تیم هورتونز و کلی صحبت کردیم. احساس میکنم این روزها با تمام سختیها و دلهره هاش که مطمئنن خیلی زود میگذره پر از درسهای تازه ست. نشستیم و در مورد چیزهای جدیدی که یاد میگیریم و یاد گرفتیم صحبت کردیم. اولین چیزی که هر دو عمیقا بهش رسیدیم، زندگی در لحظه و لذت بردن از لحظه ست. شاید همیشه به این موضوع فکر میکردیم و تلاش میکردیم اینطوری باشیم اما خوب الان واقعا به این قدرت رسیدیم و مطمئنم در آینده نزدیک که این دغدغه رو پشت سر گذاشتیم از این موهبت استفاده خیلی زیادی خواهیم کرد و این یکی از نکات مثبت و دست آوردهای مهم این قضیه هست.

دیگه اصلا فکر نمیکنم دزمو کی هست یا چی هست! حتی فکر نمیکنم کجا هست. به همسری هم گفتم تو محکوم به خوب شدن هستی، باید خوب بشی. الان هم فقط باید به این فکر کنیم که این پله سخت رو با کمک هم پشت سر بذاریم، پس دست هم رو بگیریم و پیش به سوی روزهای خوب آینده.

گفتم که دیروز یه خورده احساس تهوع داشت که با قرض ضد تهوع خوب شد. امروز صبح ovaltine رو بدون شیر براش درست کردم، چون معده من و همسری هر دو به شیر حساسِ. خیلی خوب بود و تا ظهر هم همه چی عالی بود. ظهر که رفتیم تیم هورتونز هوس کرد اونجا یه چیزی بخوریم. چیلی و سوپ خریدیم و بهش گفتم چیلی نخور چون ادویه داره و معده رو اذیت میکنه، گفت نه مشکلی نیست. چیلی رو خورد و برگشتیم شرکت، ده دقیقه بعد گفت قرص ضد تهوع میخوام. واقعا اینکه میگن ادویه جات نخورید راست گفتن :) در ضمن خوردن غذای بیرون کلا خوب نیست به خصوص تو این شرایط اما خوب چون هوس کرده بود من هم چیزی نگفتم اما گمون نکنم دیگه این کار رو تکرار کنیم :)

تا یادم نرفته اینجا یه تشکر حسابی هم همسری داشته باشم. البته روزی چندبار حضورا مراتب تشکر و قدردانی رو به جا میارم اما خوب اینجا هم مینویسم که مکتوب بشه:

همسری عزیز، مرسی که اینقدر قوی و محکمی. مرسی که اینقدر با روحیه و پشتکار داری درمان رو انجام میدی. مرسی که اینقدر به سلامتی خودت اهمیت میدی. نمیدونی وقتی میگی گرسنه هستی چقدر خوشحال میشم. خلاصه اینکه کلا خیلی مرسی، خیلی مخلصیم :)

و در آخر باز هم ممنونم از همه شما. مخلص شما هم هستیم خیلی :)