خوب من دیروز یه کم قاط زده بودم و زدم صحرای کربلا و اومدم اینجا هم کولی بازی در آوردم. جدی نبود زیاد و زود خوب شدم. الان هم خوبم. البته خوب لطف و محبت همیشگی شما و انرژی که با خوندن کامنت هاتون میگیرم بی تاثیر نبود.
فردا بعد از ظهر میریم جراح تیم پزشکی همسری رو می بینیم، البته چیز مهم و جدیدی که برای گفتن نداره احتمالا، اما خوب به قول همسری فرصت خوبیه برای سوال پیچ کردنش
دیشب خیلی خواب دیدم، اینقدر که صبح، وقتی از خواب بیدار شدم از خستگی داشتم میمردم. انگار تمام طول شب رو بار برده بودم. یاد دوستم افتادم که میگفت شبها خواب میبینه جنگ شده یا زلزله اومده و بعد این تو گروه امداد کار میکنه و تمام مدت توی خواب مردم رو داره از زیر آوار در میاره و کول میکنه با خودش میبره این طرف و اون طرف، بعد که از خواب پا میشه واقعا انگار بار برده. من هم دیشب همش خواب میدیدم که تو سالن انتظار مطب دکتر هستیم و مطب شلوغه و ما ایستادیم و جا نیست بشینیم و کلی خسته شدم ، میگم خدا جون حداقل حالا که تو بیداری همش تو مطب و بیمارستانیم بیا و یه لطفی کن و توی خواب یکم مرخصی بده به ما، بریم یه گشتی تو سواحل کارائیب بزنیم، باور کن راه دوری نمیره.
پنج شنبه میام و مینویسم که نتیجه دیدار با جراح چی شد
Comments