بعد از تعطیلی های کریسمس و سال نو و تق و لقی های هفته اول سال نو، امروز اولین روز کار رسمی و جدی تو سال جدید هست که البته به خاطر کروز سالیانه شرکت کمی تا قسمتی محیط آروم و کم مشغله ست.
روز شنبه همسری میگه الان بچه ها دیگه سوار کشتی شدند، میگم آره سال پیش این موقع تو توی کشتی بودی، و اون میگه قرار بود امسال این موقع تو توی کشتی باشی. گفتم ایشالله سال بعد هر دو با هم این موقع سوار کشتی هستیم، اصلا کی گفته دلیل نرفتن من به کروز سالیانه بیماری همسری بود؟! من آدمِ تنها سفر کردن نیستم، خوب امسال شرایط زندگیمون جوری بود که این شرایط رو بهونه کردم برای نرفتن، تنهایی مزه ای نداشت برام اما خوب اگه این شرایط پیش نیومده بود همسری شاید به زور من رو راضی به رفتن میکرد. به هر حال یک ذره هم حسِ “ای کاش من الان تو کشتی بودم و اینا” رو ندارم.
من فکر میکنم رفتار روزگار با آدمها مثل رفتار آدمهای پر زور و ضعیف کشی هست که آدمها رو تا اونجایی میزنن که طرف به گریه بیافته. اگه با سیلی اول هر چند سیلی ملایم باشه، گریه کنی و زار بزنی دیگه بی خیالت میشن و راحتت میذارن اما اگه مقاومت کنی و سرتق تو چشاشون زل بزنی اونقدر محکم و محکم تر سیلی میزنن و لگد میزنن تا جونت در بیاد. نمیدونم تا چه حد این حرفم رو قبول داشته باشید اما خوب من دور برم پر هست از آدمهایی که بزرگترین دغدغه زندگیشون دوری از مامان و باباشون هست و دم به دقیقه اشکشون روونه یا شال و کلاه کردن دارن میرن ایران مسافرت یا تازه از ایران اومدن و اشکشون سرازیرِ که هنوز یک هفته نشده اومدن و دلشون تنگ شده و اینا و اون وقت اینا هیچ وقت دغدغه ها و مشکلاتشون از همین حد فراتر نمیره، ایشالله که همیشه دنیا براشون در همین حد مشکل بسازه و هیچوقت مجبور نباشن قوی باشن، قوی بودن خیلی سخته، خیلی. آدمِ اهل غر زدن و ناله کردن نیستم که اگه بخوام ناله کنم حالا حالاها حرف و قصه و بهونه برای ناله و گریه و زاری دارم. آدم نا شکری هم نیستم، میدونم که خیلی ها هستن مشکلاتی هزار برابر بد تر از من دارن و همیشه بابت داشته و نداشته هام شکرگزار بودم، اما خب آدم نمیتونه چشمش رو ببنده و آدمهایی که بزرگترین مشکل زندگیشون دوری از مامانشون ایناست و بابت همین مشکل زمین و زمان رو به هم ریختن رو نبینه و یه لحظه هم به خدا نگه آخه تا کی میخوای سیلی بزنی و من بگم شکرت و تو سیلی بعدی رو محکم تر بزنی؟
بزن که داری خوب میزنی، اما باز هم میگم شکرت.
دلم خیلی گرفته، من قوی نیستم، دارم مقاومت میکنم چون دنیا انتخاب دیگه ای جز مقاومت و مبارزه و قوی بودن برام نذاشته.
امیدوارم هیچ وقت هیچ کسی مجبور نباشه قوی باشه.
پ.ن : این نوشته فقط در اثر فرسایش روح و روان نگارنده در طول سالیان زندگی پر فراز و نشیب نوشته شده و اخیرا اتفاق جدیدی رخ نداده، دور پنجم شیمی درمانی هم انجام شد و همسری در حال مبارزه با عوارض دور پنجم هست. هفته پیش من سرما خوردم و همسری از من پرستاری کرد و سوپ درست کرد و برام نوشیدنی گرم با شیر و زنجبیل و عسل درست کرد. چند روزی هم هست که خودش سرفه میکنه.
Comments