دیشب همسری تا صبح بیدار بود و نتونست بخوابه. هم به خاطر سرفه هاش و هم به خاطر کمر دردش. چیزی که از کمر درد و درد استخونش نمیگفت، اما از مسکنهایی که میخورد میشد فهمید چقدر درد داره. تا صبح هر دو بیدار بودیم و تازه ساعت شش و نیم صبح از صدای نفسهاش فهمیدم خوابش برده و من هم کنارش خوابیدم. امروز رو کامل مرخصی گرفتیم. الان هم همسری خوابه هنوز. یکی دو ساعته دیگه میریم دکتر.
باز هم میگم شکر.
راستی چند تا از دوستای گلم تصور کرده بودن که مخاطب دو تا پست قبل هستن و ظاهرا ناراحت شده بودن. خواهش میکنم کسی خودش رو مخاطب پستهای من قرار نده. نه! هیچ کدوم از شما نازنین ها مخاطب اون پست نبودید اما تک تک ماها به نوعی میتونیم مخاطب اون پست باشیم. شاید امروز نه، اما فردا و فرداهایی هست تو زندگی همه ما که همه چیز بر وفق مرادمون باشه و بعد یه مشکل خیلی کوچولو و بی ارزشی پیش بیاد که ارزش غصه خوردن نداره، پس یادمون باشه و یادم باشه به این روزهای سختی که الان دارم و اون روز اون مشکل باعث نشه که از زندگی و سلامتیم لذت نبرم.
دوستتون دارم.
Comments