حالم خیلی بدِ. یعنی افتضاحه. دیشب تا صبح بیدار بودم و از این پهلو به اون پهلو میشدم. صبح هم که همش گریه و زاری و بغض و … اس ام اس زدم به همکارم که اگه داره برام آرام بخش بیاره. بعد هم زنگ زدم به دوستم که اسم یه دارویی رو گفت که داره و قراره برم بعد از ظهر برم ازش بگیرم.
بعد هم برم پیش روانپزشک.
ممنونم رها جان از کامنتت خیلی خوشحالم کردی. همکارم تو مرکز زنان اونتاریو هست امروز باش صحبت میکنم.
حالم خیلی بده. داغونم. اسم هیچ آرام بخشی رو نمیدونم، حالا قراره دوستم بهم یه سری بده. دیروز تا حالا انرژیم به صفر رسیده. نه نهار خوردم و نه شام. صبح به زور صبحونه رو با گریه خوردم و یه دونه مولتی ویتامین.
یه جایی میخوام که برم بشینم زار بزنم و گریه کنم و حرف بزنم.
آخه من هم آدمم. از گوشت و پوست و استخون. فولاد هم بود آب میشد اگه همش رو میریخت توی خودش. میخوام اینجا بنویسم. به من چه که کیا میخونن و نفهمن شاید بهتر باشه و …
همسر من یه غده هفده سانتی توی شکمش داره. غده تو هیچ اورگانی نیست. اما به دلیل اندازه ش به لوله کلیه فشار آورده و یک مقدار کلیه سمت راست رو کم کار کرده. دو ماه پیش که تشخیص دادن و نمونه برداری کردن و گفتن که سارکومای بافت نرمِ. یعنی تومور های بدخیمی که تو بافت های نرم و ماهیچه ها ایجاد میشه. هیچ علامت ظاهری و درد و نشونه ای هم ندارن. خیلی معجزه آسا و عجیب متوجه وجود غده شدیم. یک ماه طول کشید تا متخصص این بیماری پرونده همسرم رو بررسی کرد و باش مشورت کرد. این بیماری خیلی نادره اما خدا رو شکر تیم متخصص خیلی قوی اینجا هست که متخصص این بیماری هست و خیلی قوی و خبره هستن. نوبت بعدی رو داد برای یک ماه بعد که دیروز بود. گفته بودن کل تیم باید نظرشون رو راجع به شیوه درمان و اینا بگه دیروز همسری رفته بود که دیگه قال قضیه کنده بشه و بگن کی و چه جوری جراحی میکنن. گفتن پاتولوژیست ما به تشخیص پاتولوژیست قبلی شک داره و میگه باید دوباره نمونه برداری کنیم. دیروز هم گفتن وقت نداریم الان نمونه برداری کنیم چون راهت دوره سعی میکنیم امروز نمونه برداری کنیم. اما خوب بعد گفتن وقت نمونه برداری نداریم. نوبت هم دادن برای دو هفته دیگه که دوباره همسری رو ببینن. برای نمونه برداری هم گفتن تماس میگیریم.
حالا من این وسط قاطی کردم. حال و روز خوشی ندارم اصلا. همسری خوبه میگه نگران نیستم فقط حوصله ام رو سر بردن. دو ماهه الان.
من هم مُردم از بس تو خودم ریختم و اینجا ننوشتم. مادر و پدر همسری هم سه هفته ای میشه که اومدن اینجا دیدنمون تا دیروز نگفته بودم بهشون و همش باید نقش بازی میکردم که همه چی آرومه، دیروز دیگه زدم سیم آخر و از فرصت استفاده کردم و همه چیزو گفتم بهشون. برخوردشون خوب و مثبت بود و گفتن ایشالله خیرِ و همه چیز درست میشه و اینا.
اما خودم به طرز عجیبی داغون شدم. اصلا باورم نمیشه.
الان همکارم اس ام اس داد سر راهش برام قرص میگیره میاره. بعد هم با هم بریم پیش روانپزشک.
قبل از اینکه بیاییم کانادا من میگرن خیلی شدیدی داشتم. هر چند روز یک بار دچار حمله های میگرنی میشدم. هر چند هفته یک بار هم حمله هاش به قدری شدید بود که کارم به کلینیک و تزریق مرفین و سِرُم میکشید. از وقتی اومدیم دیگه سر درد های من هم به طرز عجیبی قطع شد. تو این دو ماهه هر لحظه و هر ساعت دعا کردم سر درد های من برگردن اما همسرم خوبه خوب بشه.
خدایا سر دردامو بهم بر گردون. بیشتر و سخت ترشو حاضرم تحمل کنم. اما به جاش همسرم مشکلی نداشته باشه. خدایا ازت خواهش میکنم سردردامو بهم برگردون
برامون دعا کنید. دعا کنید سر دردای من برگرده به جاش همسرم خوبه خوب باشه.
پی نوشت 1: حالم خیلی بهتره. یا به خاطر اینه که همه رو ریختم بیرون و نوشتم یا تاثیر آرام بخشی هست که همکارم برام آورد.
پی نوشت 2: پریسای عزیز هم شماره دو تا روانپزشک رو بهم داد که اتفاقا همکارم هم که الان اومد گفت خودش پیش یکی از اونها پیرفته و خیلی خوب بوده. حالا بعد از ظهر باید برم پیش دکترمون که معرفی نامه بده برم پیشش.