بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید

خاطرات و تجربيات مهاجرت به کانادا

Archive

Category: دغدغه

ولنتاین امسال رو تو بیمارستان بودیم. برای دور هفتم شیمی درمانی. سی تی اسکن نشون داد که تومور باز هم کوچکتر شده،البته دکتر اونروز اصلا حوصله نداشت و خیلی توضیح نداد فقط گفت الان حدودا ده سانت شده.

بعد از ظهر هم وقتی همسری خواب بود رفتم و یه شاخه گل و یه ساعت مچی براش هدیه گرفتم. جعبه ساعت مثل قوطی شکلات بود و من هم الکی اولش بهش گفتم که فقط گل و شکلات گرفتم و بعد که جعبه رو باز کرد کلی سوپرایز شد و از همون لحظه تا الان هزار و شونصد تا ایراد از ساعتی که براش خریدم گرفته. از دیشب تا حالا هم هر ساعت چک میکنه ببینه عقب یا جلو نرفته باشه ساعتش. آخه دیگه عیبی نمونده که روش بذاره!!!

مثلا من کلی سلیقه به خرج دادم رنگ rose gold انتخاب کردم، بعد در اومده میگه رنگش یه جوریه! آدم احساس میکنه زود خراب میشه. بعد هم گفت کلا رنگش یه جوریه که خیلی نمیشه پوشیدش. وسطاش هم میگفت بد نیستا اما خوب هوم!!!  بعد هم میگه چرا صدا نمیده؟ یعنی فک من رو زمین موند از این سوالش. گفتم بدبخت کارخونه ای که کلی کار کرده اینو بی صدا تولید کنه. شب هم وقتی خواست بخوابه تا چراغ رو خاموش کردم گفت به! شب رنگ هم که نداره!!!!! دیگه هیچی نگم بهتره چون همتون الان میزنین زیر گریه. این عکس ساعتیه که براش خریدم :)

این هم عکس گل و هدیه و دست من تو آسانسور بیمارستان :)

امروز بعد از ظهر همسری از بیمارستان مرخص شد. حالش خیلی بهتره، آزمایش خونش هم خوب بود و گلبولهای سفید خونش به چهار رسیده. اما باید خیلی مراقب باشیم که دوباره تب نکنه.

ممنونم از محبت و لطف همه شما. دوستتون دارم بهترین دوستای دنیا :)

سلام به همگی شما دوستای خوب و مهربون و با محبتم که تو این روزهای سخت کامنتها و محبتهاتون باعث دلگرمی من هستند.

اوضاع و احوال خوشبختانه خوبه و زندگمون به یک حالت نرمال رسیده. البته نرمال با تعاریف ویژه این روزها. نرمال یعنی اینکه یک هفته شیمی درمانی، یک هفته عوارض ناشی از اون و یک هفته ریکاوری و آماده شدن برای دور بعدی. نرمال یعنی اینکه دردهای شدید با داروهای قوی تسکین پیدا کنن و حالت تهوع رو با خوردن قرصهای ضد تهوع کنترل کرد. با همه این اینها زندگی هنوز هم خیلی قشنگه اما از ته ته قلبم دعا می کنم هیچ بنده ای به درد ما گرفتار نشه.

دور چهارم هم انجام شد و الان در هفته عوارض هستیم. دکتر جراح گفت که شیمی درمانی رو تا جایی که میشه و موثر هست ادامه میدیم چون هرچه تومور کوچکتر بشه جراحی ساده تر و مطمئن تر خواهد بود. امیدوارم روند تاثیر گذاری همینطور ادامه پیدا کنه.

گلبولهای سفید خون به طرز قابل توجهی افت کردند که البته طبیعیه اما با توجه به آمپولهایی که هر روز تزریق میشه یکم عجیب بود که امیدوارم تو هفته ریکاوری گلبولهای سفید به سطح قابل قبولی برسن در غیر این صورت چاره ای نیست جز این که دور پنجم با یک هفته تاخیر انجام بشه.

اشتهای همسری خوشبختانه معمولی و قابل قبوله، البته هر غذایی رو نمیخوره. به بو و طعم غذاها خیلی حساس تر شده. غذای بیمارستان رو اصلا نمیتونه لب بزنه. با اینکه غذای هر روز رو خودش طبق منو انتخاب میکنه اما وقتی غذا رو میارن اصلا نمی تونه بخوره و از بوی غذا هم خیلی اذیت میشه حتی به بوی صابون توی بیمارستان هم حساسه و صابون رو هم با خودمون از خونه میبریم و برای کل هفته ای که بیمارستان هستیم از خونه غذا میبرم.

خودم هم خوبم. حالم خوبه و خیلی به آینده امیدوارم.

شب یلداتون هم پیشاپیش مبارک باشه، مرسی که همیشه با محبتهاتون کنارمون هستید.

سلام به همگی و ممنونم از کامنتهای محبت آمیزِ همه شما دوستای خوبم. هفته گذشته رو برای دور دوم شیمی درمانی همسری، کامل تو بیمارستان بودیم. از تو بیمارستان کارهای شرکت رو هم انجام میدادیم. اینه که اصلا فرصت نمیشد به وبلاگ سر بزنم و متاسفانه کامنتهای شما رو میگرفتم اما نمیتونستم جواب محبتهاتون رو بدم.

اوضاع خوشبختانه خوبه. یک هفته قبل از شروع دور دوم همسری به پوشش پلاستیکی روی لوله ای که توی بازوش بود حساسیت پیدا کرد و تمام دست چپش پر از جوشهای ریز و قرمز شد که شدیدا خارش داشتند. توی بیمارستان هم مرتب کنترل میکردن که خوشبختانه روز دوم بهتر شد الان کاملا خوب شده اما جای جوشها روی دستش به شکل لکه های قهوه ای رنگی مونده.

هنوز عوارض دوره دوم شیمی درمانی ظاهر نشده و امیدوارم هیچ عوارضی نداشته باشه. قراره تا قبل از دوره بعدی یه سی تی اسکن انجام بدن و تاثیر دارو رو بررسی کنن. دعا کنید برامون و هرچی انرژی مثبت مثل قبل فرستادید باز هم بفرستید که جواب سی تی اسکن خوب باشه و دارو اثر گذاشته باشه.

اون هفته ای که تو بیمارستان بودیم خیلی خسته شدیم و میشه گفت اصلا نخوابیدیم. چون مرتب سِرُم میزدن و گاهی هر بیست دقیقه یک بار و گاهی هم هر دو ساعت یک بار سرم جدید رو وصل میکردن و اصلا نمیشد خوابید. فقط در طول روز یک بار صبح و یک بار هم بعد از ظهر حدودا دو ساعتی دارو ها رو قطع میکردن و دستگاه رو از بدن همسری جدا میکردن و میشد کمی استراحت کرد که میرفتیم و یه خورده قدم میزدیم تا دوباره مشکل انباشته شدن آب تو قفسه سینه پیش نیاد و خوشبختانه قدم زدنها موثر بود و مشکلی از این بابت نداشتیم. شبها هم با هم فیلم میدیدم، با این حال روز آخر حسابی حوصله همسری سر رفته بود و خسته شده بود.

سه روزه که خودم زیر نظر پرستاری که میاد خونه، به همسری آمپول میزنم. کار خیلی آسونیه و خوشبختانه همون دفعه اول سریع یاد گرفتم.

خودم هم خوبم، بیشتر از سه سال انتظار این رو کشیدم که بالاخره یک روزی نوبت من میشه و من رو تو این شرکت به مسافرت یک هفته ای با کروز به جزایر کارائیب دعوت میکنند. و بالاخره اون روز فرا رسید، امسال نوبت من بود، اما به خاطر شرایط این روزهامون، دعوتشون رو رد کردم و نوبتم رو به همکارم دادم. اینقدر خوشحال شد و ذوق کرد که از ته قلبم خوشحال شدم، انگار که خودم به این سفر میرم، باز هم فرصت هست برای اینکه من برم. سال دیگه از حالا میدونم که حتما حتما دعوتم. چون نوبتم محفوظ میمونه :)

فعلا خدا نگهدار همه شما، انرژی مثبت فراموش نشه. خیلی به انرژی شما دوستای خوبم معتقدم

روز چهارشنبه رو موندیم خونه و از خونه کار کردیم. چون شب قبلش همسری کمر درد شدیدی داشت که تا صبح نتونست بخوابه. به درد شدید ستون مهره ها نگرانی از بزرگ تر شدن تومور رو هم اضافه کنید. همسری میگفت حتما تومور بزرگ تر شده و داره به کمرم فشار میاره.

صبح رفتم و سرچ کردم و دیدم نوشتن از عوارض همون آمپولهایی هست که توی خونه تزریق میکنن و یادم افتاد که توی بیمارستان هم در مورد کمر درد و استخون درد ناشی از این دارو هشدار داده بودن اما فراموش کرده بودیم. خلاصه که خود همسری هم رفت تحقیقات کرد و متوجه شدیم که باید مسکن های خیلی قوی مصرف کنه و با ادویل بروفن کارش راه نمیافته، فقط تعجب کردیم چرا دکترش همون اول مسکن براش ننوشته بود که اینطوری بیخوابی نکشه؟! شاید چون مشخص نبود درد همسری تا چه حدی خواهد بود، به هر حال رفتیم دکتر خانواده و براش مسکن خیلی قوی تجویز کرد و خوشبختانه مسکن ها اثر کردن. البته تا ساعت دوازده شب هر سه ساعت یکبار میخورد چون درد شدیدی هر سه ساعت برمیگشت. اما از دوازده شب تا هفت صبح دیگه قرص نخورد و صبح که بیدار شد گفت دردش داره شروع میشه. الان هم خیلی خوبه خدا رو شکر و اومدیم شرکت. صبحانه هم فقط یه لیوان Ovaltine بدون شیر و یه دونه موز خورد. دیشب اما براش فسنجون درست کردم که خیلی دوست داره و برای نهار امروز هم فسنجون آوردم. فکر کنم تا آخر هفته همه عوارض دور اول رو پشت سر بذاریم :)

دیروز توی داروخونه متوجه شدیم اون داروهایی که خیلی گرون هستند و تو بیمارستان گفته بودند Trillium اونها رو پوشش نمیده رو میشه از طریق همون Trillium اقدام کرد و مقدار زیادی از هزینه رو از اون طریق پرداخت کرد. ظاهرا تو لیست عمومی دارو ها نبوده و روش دریافت خدماتش فرق داره و شاید برای همین توی بیمارستان اسم دارو رو پیدا نکرده بودند و گفتند تحت پوشش نیست. حالا باید اقدام کنیم ببینیم میتونیم بگیریم یا نه. یه سری فرم هست که باید پر کنیم و یه سری فرم و گواهی هم از پزشک همسری باید بگیریم و بعد اقدام کنیم براش، شاید درست بشه.

دیشب پرستار همسری نیومد و همسری تلفن زد به مرکزشون و گفتند که شما پرستار رو فقط تا یکشنبه شب داشتید و دیگه ندارید و اینا، اما خب نسخه دکتر ده تا تزریق رو نوشته بود و ما فقط پنج تا رو انجام داده بودیم. خلاصه بعد از کلی زنگ زدن و پیگیری گفتند که پرستاری که روز اول اومده بود باید به همسرتون آموزش میداده تا از این به بعد خودتون تزریق رو انجام بدید و از روز پنجم دیگه نمیاد اما چون آموزش ندادن برای چهار روز دیگه پرستار میفرستیم تا آموزش هم بدن. بعد هم یه پرستار خوش رو و خوش صحبت رو فرستادن و ما هم بهش ماجرا رو گفتیم و اون هم گفت که من بهتون یاد میدم ولی اصلا به خودتون فشار نیارید که یاد بگیرید. بهتره یاد بگیرید اما فقط برای مواقع ضروری، گفت بیخود گفتن خودتون یاد بگیرید و خودتون تزریق کنید، شما حق دارید در طول مدت درمان از این خدمات استفاده کنید. اگر باز هم گفتن خودتون یاد بگیرید، بگید ما خیلی تلاش کردیم اما یاد نگرفتیم :) خلاصه که آمپول دیشب رو تزریق کرد و آموزش هم داد. فکر کنم یاد گرفتم اما فکر نکنم بتونم بزنم :دی

همسری دیشب خیلی خوب خوابید. اما صبح که بیدار شد یه خورده سمت راستِ قسمت پایین شکمش درد داشت که زنگ زد و برای دکترش پیغام گذاشت. البته بعد بهتر شد. ظهر هم چون هوا خوب بود پیاده رفتیم یه قوه خوردیم و نشستیم تو تیم هورتونز و کلی صحبت کردیم. احساس میکنم این روزها با تمام سختیها و دلهره هاش که مطمئنن خیلی زود میگذره پر از درسهای تازه ست. نشستیم و در مورد چیزهای جدیدی که یاد میگیریم و یاد گرفتیم صحبت کردیم. اولین چیزی که هر دو عمیقا بهش رسیدیم، زندگی در لحظه و لذت بردن از لحظه ست. شاید همیشه به این موضوع فکر میکردیم و تلاش میکردیم اینطوری باشیم اما خوب الان واقعا به این قدرت رسیدیم و مطمئنم در آینده نزدیک که این دغدغه رو پشت سر گذاشتیم از این موهبت استفاده خیلی زیادی خواهیم کرد و این یکی از نکات مثبت و دست آوردهای مهم این قضیه هست.

دیگه اصلا فکر نمیکنم دزمو کی هست یا چی هست! حتی فکر نمیکنم کجا هست. به همسری هم گفتم تو محکوم به خوب شدن هستی، باید خوب بشی. الان هم فقط باید به این فکر کنیم که این پله سخت رو با کمک هم پشت سر بذاریم، پس دست هم رو بگیریم و پیش به سوی روزهای خوب آینده.

گفتم که دیروز یه خورده احساس تهوع داشت که با قرض ضد تهوع خوب شد. امروز صبح ovaltine رو بدون شیر براش درست کردم، چون معده من و همسری هر دو به شیر حساسِ. خیلی خوب بود و تا ظهر هم همه چی عالی بود. ظهر که رفتیم تیم هورتونز هوس کرد اونجا یه چیزی بخوریم. چیلی و سوپ خریدیم و بهش گفتم چیلی نخور چون ادویه داره و معده رو اذیت میکنه، گفت نه مشکلی نیست. چیلی رو خورد و برگشتیم شرکت، ده دقیقه بعد گفت قرص ضد تهوع میخوام. واقعا اینکه میگن ادویه جات نخورید راست گفتن :) در ضمن خوردن غذای بیرون کلا خوب نیست به خصوص تو این شرایط اما خوب چون هوس کرده بود من هم چیزی نگفتم اما گمون نکنم دیگه این کار رو تکرار کنیم :)

تا یادم نرفته اینجا یه تشکر حسابی هم همسری داشته باشم. البته روزی چندبار حضورا مراتب تشکر و قدردانی رو به جا میارم اما خوب اینجا هم مینویسم که مکتوب بشه:

همسری عزیز، مرسی که اینقدر قوی و محکمی. مرسی که اینقدر با روحیه و پشتکار داری درمان رو انجام میدی. مرسی که اینقدر به سلامتی خودت اهمیت میدی. نمیدونی وقتی میگی گرسنه هستی چقدر خوشحال میشم. خلاصه اینکه کلا خیلی مرسی، خیلی مخلصیم :)

و در آخر باز هم ممنونم از همه شما. مخلص شما هم هستیم خیلی :)

 

 

سلام به همگی، باز هم ممنونم از محبت همه شما دوستای خوبم. همه کامنتهاتون رو خوندم و از تک تک کامنتها بی اغراق انرژی گرفتم و شما رو همراه خودمون حس کردم و خوشحالم که تو این راه همراه ما هستید و مطمئنم تنها نیستیم.

اولین دوره شیمی درمانی روز سه شنبه هفته پیش انجام شد. دو روز توی بیمارستان بودیم. من هم شب توی اتاق همسری روی یه مبل تخت خواب شو خوابیدم. دوره بعدی پنج روز طول میکشه و دو هفته دیگه شروع میشه. بلافاصله که دارو وارد بدنش شد کمی آب ریزش بینی و چشم پیدا کرد که حدودا یک ربع بعد خوب شد.چهارشنبه شب اومدیم خونه. پنجشنبه خوب بود و رفتیم سر کار. اما روز جمعه همسری احساس خستگی شدیدی داشت که موندیم خونه و از خونه کار کردیم.

یه کم قفسه سینه اش درد میکرد که گفتن به خاطر آب زیادی هست تو دو روز شیمی درمانی از طریق سرم گرفته و باید پیاده روی کنه تا آب اینطوری دفع بشه روز پنجشنبه بعد از ظهر کمی احساس خستگی داشت با هم رفتیم پیاده روی و قهوه ای خوردیم و شب هم خیلی هوا گرم بود و خیلی عرق کرد و از فرداش دیگه درد قفسه سینه نداشت .

در مورد داروها و هزینه درمان هم که کلیه خدماتی که تو بیمارستان انجام میشه و همه داروهایی که تو بیمارستان میدن رایگان هست اما داروهایی که باید توی خونه استفاده کنه رو اوهیپ پوشش نمیده. یه سری دارو هست که تزریقی هست و تو هر دوره یک ماهه باید ده روز تزریق بشه. یه پرستار هر روز میاد خونه تزریق میکنه. اومدن پرستار رایگان هست اما دارویی که تزریق میکنه رو نه و هزینه هر ماه دارو حدودا سه هزار دلار هست. مسوول دارویی همسری با شرکت تولید کننده دارو صحبت کرد و تونست سری اول رو مجانی برامون بگیره. گفت سری های بعد رو قول نمی دم. باید دوباره باشون صحبت کنیم و تلاش کنیم ببینیم چی میشه. دستشون درد نکنه واقعا خیلی همکاری میکنن. اینرو هم بگم ما اگه بیمه تکمیلی داشتیم هم خیلی کمکی بابت هزینه این دارو نمیکرد. اولا که ین دارو خیلی جدیدِ و خیلی از بیمه ها متاسفانه اون رو پوشش نمیدن و ثانیا یه سقفی دارن برای هزینه دارو.

اشتهای همسری هم خدا رو شکر خوبه. غذا رو تو وعده های بیشتر و مقدار کمتری میخوره. براش سوپ و عدسی و دمپخت سبزیجات درست کردم و صبحانه و میان وعده و نهار و شام از اینها میخوره به علاوه میوه و آب میوه و ماست و اسفناج که خیلی دوست داره و هندونه و بستنی. چای رقیق و کرکر هم مرتب بهش میدم.

شنبه و یکشنبه کلا خوب بود اما کمی احساس تهوع داشت که با قرص ضد تهوع و نوشابه زنجبیلی خوشبختانه مشکل حل شد.

امروز هم اومدیم سر کار و خوشبختانه مشکلی نداره. صبحانه یکم عدسی خورد با یه نصفه ساندویج کره بادام زمینی و عسل و یک لیوان هم Ovaltine. برای همسری رژیم خاصی رو ندادن. گفتند هرچیزی رو که میتونه و میل داره اجازه داره که بخوره اما همه چیز رو به اندازه و دقیقا همون رژیم غذایی سالم هست که به همه افراد سالم هم توصیه میکنند.

یه بسته هم شامل چند تا کتاب راهنما دادند که یکیش در مورد تغذیه هست و توصیه های لازم رو کرده و در مورد تغذیه در دوران شیمی درمانی راهنمایی کرده.

باز هم ممنونم از همگی، ببخشید که نتونستم کامنتها رو جواب بدم اما مطمئن باشید تک تک اونها رو خوندم و و از داشتن دوستان خوبی مثل شما غرق غرور و شادی شدم.

اسمش رو گذاشتم دِزمو (Desmo). دِزمو الان بیست و پنج سانتی قد کشیده. تا حالا فرصت داشته و یواشکی  و دور از چشم ما، هی بزرگ شده و این ور و اون ور جا برای خودش باز کرده. اما ناغافل دستش رو شد و پیداش کردیم، البته وقتی پیداش کردیم خیلی ازش ترسیدیم. اصلا شوکه شدیم. فکر کنم ته دلش از اینکه میدید ما رو ترسونده و اشک من رو درآورده خیلی خوشحال بود و قند ته دلش آب شده بود. اما خوب نمیدونه که با بد کسی در افتاده.

حالا نوبت ماست، از روز سه شنبه تیم پزشکی آقای همسر، سلاحی رو در اختیار ما میذاره که اسمش کمی ترسناکه اما ما برای ضربه فنی کردن دِزمو به این اسلحه احتیاج داریم. بهش میگن شیمی درمانی اما من بهش میگم اسلحه دِزمو کُش. ما ده سری دِزمو کُش داریم. هر سه هفته یه سری دِزمو کُش رو بهمون میدن. همسری نقش تک تیر انداز رو بر عهده داره. باید تقویت بشه تا خوب بتونه دِزمو کُش رو بکار ببره. من هم نقش تقویت کننده و باد بزن رو دارم(اینایی که تو مسابقات بوکس با حوله بوکسور ها رو باد میزنن). دوستان و آشنایان هم نقش نیروهای پشت جبهه و تشویق کننده رو دارن و البته همه با هم باید سوت بزنیم و یک صدا تک تیر اندازمون رو تشویق کنیم و با جنگ روانی که راه میندازیم دِزمو رو خسته و بی روحیه کنیم.

پس همه با هم یک صدا فریاد بزنیم:

دِزمو برو گم شو! گم شو! گم شو!

دو ماه گذشت از اون شبی که تو اورژانس بیمارستان وسط خنده های بی دغدغه مون به همسری گفتند غده ای به بزرگی هفده سانتیمتر توی شکمش دیده میشه. و اون آخرین خنده های از ته دلم بود که روی لبام خشکید.

زانوهام سست شد. خوردم زمین. همسری بغلم کرد و کمک کرد تا بشینم روی صندلی. قربونش برم من، که تو اون وضعیت بیشتر حواسش به من بود که گیچ و منگ و شوکه افتاده بودم. دستام یخ کرده بود. بهش گفتم خیلی نامردی، قرارمون این نبود. دستام رو گرفت و گفت نگران نباش درست میشه، گفتم قول بده، گفت قول میدم. رو قولش حساب میکنم. هیچ وقت زیر قولش نزده.

گریه کردم، گفتم دلم میخواد همش کابوس باشه. میخوام بیدار بشم. اما نه! هیچ کدوم کابوس نبود. حتی وقتی ساعت یک و نیم نیمه شب همسری رو بستری کردند و به من گفتند که برم خونه. زنگ زدم به مامانم. دلم میخواست با یکی حرف بزنم. دلم داشت میترکید. با مامانم حرف زدم، بهش همه چیزو گفتم. طفلک مامانم. راه دور، چه استرس و شوکی بهش وارد کردم.

دو ماه پر از استرس و دغدغه های خاص خودش و پر از بیم و امید گذشت. تازه رسیدیم به اینجایی که همه خبر دارید.

این روز ها هم دغدغه های دیگه ای در حاشیه این بیماری داریم. دوستان و اطرافیان پیشنهاد میدن بریم ایران و درمان رو اونجا انجام بدیم چون سریعتر انجام میشه. البته که دیشب من و همسری و پدر و مادر همسری نشستیم و با هم فکر کردیم و دیدیم بهترین کار اینه که همینجا بمونیم و کار درمان رو هر چقدر هم کند شروع بشه، باز هم همین جا انجام بدیم. کشیدن و پر کردن دندون نیست که بگم میریم ایران هم فالِ و هم تماشا دندونم رو هم میکشم و میایم. اگه بخواهیم همچین کاری رو انجام بدیم هزار و یک دغدغه دیگه برامون به وجود میاد. اول اینکه اگه بریم اونجا با توجه به پیش بینی تیم پزشکی جراحی بزرگی در پیش داریم که حداقل دوازده ساعت تو اتاق عمل طول میکشه، و سه هفته بعدش هم باید توی بیمارستان باشه. تازه بعد از ترخیص هم باید سه هفته توی خونه استراحت مطلق باشه. بعد کم کم شروع کنه به راه رفتن و و برگشت به کار و … یعنی به نظرم اگه بخواهیم درمان رو ایران انجام بدیم یه مهاجرت دیگه لازم داریم که فرق نداره مهاجرت به وطن باشه یا به یه جای دیگه، استرس ها و مشکلات خودش رو داره. حالا بماند که اگه ما ایران بودیم پیشنهادات به این صورت بود که اگه میتونید برید خارج و هر چقدر کار گرفتن ویزا طول بکشه باز هم ارزش داره برید خارج و ا… اما خوب دیشب به این نتیجه رسیدیم که اصلا اصلا به این قضیه فکر نکنیم. و کلا اصلا فکر نکنیم و رها کنیم و ببینیم چی پیش میاد.

از اون طرف خواهر همسری مدارک همسری رو برای اینکه نظر پزشکهای مختلف رو بدونیم به یه جراح آنکولوژیست توی ایران هم نشون داده و جراح هم با توپ و تشر بهش گفته که نکنه برادرت رو برداری بیاری اینجاها. طفلک خواهر همسری میگه بهش گفتم نه به خدا فقط میخوایم نظر شما رو هم در مورد این پرونده بدونیم، آخه دو ماهه طولش دادن و تازه هنوز هم درمان رو شروع نکردن. اون هم گفته که شما اجازه بدید تیم پزشکی اونجا کارش رو انجام بده خودشون میدونن چیکار کنن و راه درستی هم در پیش گرفتن. خلاصه که همین نیم ساعت پیش خواهر همسری هم تماس گرفت و گفت نظر جراح اینجا که اینه که همونجا بمونید که بهترین جا برای درمان این بیماری هست و گفته خانوم بهترین دارو ها و پیشرفته ترین دستگاه ها رو با اون هم تحقیقات گسترده تو این زمینه بذارید بیایید اینجا که چی. حالا تازه خواهر همسری اصلا منظورش این نبوده که بگه بیاریمش اینجاها، فقط به عنوان اینکه در این مورد ما نظر چند تا پزشک رو بدونیم خواسته یک مشورتی در مورد کل قضیه داشته باشه، اما خب دکتره خوشبختانه بدون اینکه از دغدغه این روزهای ما خبر داشته جواب اما و اگرها رو به طور قطع داده.

همین دیگه، این هم از دغدغه جدید که البته در نطفه خفه شد.

ممنونم از دعاها و انرژی های مثبت تک تک شما دوستای عزیزم.

حالم خیلی بدِ. یعنی افتضاحه. دیشب تا صبح بیدار بودم و از این پهلو به اون پهلو میشدم. صبح هم که همش گریه و زاری و بغض و … اس ام اس زدم به همکارم که اگه داره برام آرام بخش بیاره. بعد هم زنگ زدم به دوستم که اسم یه دارویی رو گفت که داره و قراره برم بعد از ظهر برم ازش بگیرم.

بعد هم برم پیش روانپزشک.

ممنونم رها جان از کامنتت خیلی خوشحالم کردی. همکارم تو مرکز زنان اونتاریو هست امروز باش صحبت میکنم.

حالم خیلی بده. داغونم. اسم هیچ آرام بخشی رو نمیدونم، حالا قراره دوستم بهم یه سری بده. دیروز تا حالا انرژیم به صفر رسیده. نه نهار خوردم و نه شام. صبح به زور صبحونه رو با گریه خوردم و یه دونه مولتی ویتامین.

یه جایی میخوام که برم بشینم زار بزنم و گریه کنم و حرف بزنم.

آخه من هم آدمم. از گوشت و پوست و استخون. فولاد هم بود آب میشد اگه همش رو میریخت توی خودش. میخوام اینجا بنویسم. به من چه که کیا میخونن و نفهمن شاید بهتر باشه و …

همسر من یه غده هفده سانتی توی شکمش داره. غده تو هیچ اورگانی نیست. اما به دلیل اندازه ش به لوله کلیه فشار آورده و یک مقدار کلیه سمت راست رو کم کار کرده. دو ماه پیش که تشخیص دادن و نمونه برداری کردن و گفتن که سارکومای بافت نرمِ. یعنی تومور های بدخیمی که تو بافت های نرم و ماهیچه ها ایجاد میشه. هیچ علامت ظاهری و درد و نشونه ای هم ندارن. خیلی معجزه آسا و عجیب متوجه وجود غده شدیم. یک ماه طول کشید تا متخصص این بیماری پرونده همسرم رو بررسی کرد و باش مشورت کرد. این بیماری خیلی نادره اما خدا رو شکر تیم متخصص خیلی قوی اینجا هست که متخصص این بیماری هست و خیلی قوی و خبره هستن. نوبت بعدی رو داد برای یک ماه بعد که دیروز بود. گفته بودن کل تیم باید نظرشون رو راجع به شیوه درمان و اینا بگه دیروز همسری رفته بود که دیگه قال قضیه کنده بشه و بگن کی و چه جوری جراحی میکنن. گفتن پاتولوژیست ما به تشخیص پاتولوژیست قبلی شک داره و میگه باید دوباره نمونه برداری کنیم. دیروز هم گفتن وقت نداریم الان نمونه برداری کنیم چون راهت دوره سعی میکنیم امروز نمونه برداری کنیم. اما خوب بعد گفتن وقت نمونه برداری نداریم. نوبت هم دادن برای دو هفته دیگه که دوباره همسری رو ببینن. برای نمونه برداری هم گفتن تماس میگیریم.

حالا من این وسط قاطی کردم. حال و روز خوشی ندارم اصلا. همسری خوبه میگه نگران نیستم فقط حوصله ام رو سر بردن. دو ماهه الان.

من هم مُردم از بس تو خودم ریختم و اینجا ننوشتم. مادر و پدر همسری هم سه هفته ای میشه که اومدن اینجا دیدنمون تا دیروز نگفته بودم بهشون و همش باید نقش بازی میکردم که همه چی آرومه، دیروز دیگه زدم سیم آخر و از فرصت استفاده کردم و همه چیزو گفتم بهشون. برخوردشون خوب و مثبت بود و گفتن ایشالله خیرِ و همه چیز درست میشه و اینا.

اما خودم به طرز عجیبی داغون شدم. اصلا باورم نمیشه.

الان همکارم اس ام اس داد سر راهش برام قرص میگیره میاره. بعد هم با هم بریم پیش روانپزشک.

قبل از اینکه بیاییم کانادا من میگرن خیلی شدیدی داشتم. هر چند روز یک بار دچار حمله های میگرنی میشدم. هر چند هفته یک بار هم حمله هاش به قدری شدید بود که کارم به کلینیک و  تزریق مرفین و سِرُم میکشید. از وقتی اومدیم دیگه سر درد های من هم به طرز عجیبی قطع شد. تو این دو ماهه هر لحظه و هر ساعت دعا کردم سر درد های من برگردن اما همسرم خوبه خوب بشه.

خدایا سر دردامو بهم بر گردون. بیشتر و سخت ترشو حاضرم تحمل کنم. اما به جاش همسرم مشکلی نداشته باشه. خدایا ازت خواهش میکنم سردردامو بهم برگردون

برامون دعا کنید. دعا کنید سر دردای من برگرده به جاش همسرم خوبه خوب باشه.

پی نوشت 1: حالم خیلی بهتره. یا به خاطر اینه که همه رو ریختم بیرون و نوشتم یا تاثیر آرام بخشی هست که همکارم برام آورد.

پی نوشت 2: پریسای عزیز هم شماره دو تا روانپزشک رو بهم داد که اتفاقا همکارم هم که الان اومد گفت خودش پیش یکی از اونها پیرفته و خیلی خوب بوده. حالا بعد از ظهر باید برم پیش دکترمون که معرفی نامه بده برم پیشش.