بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید

خاطرات و تجربيات مهاجرت به کانادا

Archive

Category: مهاجرت

اگه مسافر یا مهاجر کانادا هستید لطفا این پست (با عرض پوزش طولانی) رو مطالعه کنید.

راستش دلم میگیره وقتی میبینم دوستانی رو که برای اومدن به کانادا سالها تلاش کردن و وقتی که میان اینجا شوکه میشن و دلسرد و عصبانی و بی روحیه، یا میمونن و در خستگی و افسردگی روزگار سپری میکنن یا اینکه برمی گردن ایران. ته هر دوتاش یه جور شکست و افسوس هست. افسوس به خاطر روزهایی که برای رسیدن به بهشتی که حالا براشون حکم جهنم داره از دست دادن. سالها رویای بهشت رو داشتن و حالا شب و روزشون شده کابوس جهنمی به اسم کانادا که واقعیه. نمیدونم واقعا از کانادا چه تصوری داشتن و چه انتظاری از مهاجرت داشتن. نمیدونم کی گفته کانادا بهشته یا ایران جهنم. نمیدونم اگه ایران جهنم باشه آیا باز هم میتونیم بگیم کانادا بهشته یا انتظار یک زندگی راحت و حاضر و آماده رو داشته باشیم؟ به نظر من، حداقل با شناختی که تا حالا از دور و برم داشتم کانادا میتونه به همون اندازه که پتانسیل بهشت بودن رو داشته باشه قابلیت جهنم بودن رو هم داشته باشه. حتی شاید استعداد جهنم بودنش گاهی وقتها بیشتر هم باشه. من برداشت و نظر خودم رو دوست دارم در این مورد با شما در میون بذارم اگه دوستانی که اینجا زندگی میکنن و نکته ای در این مورد به نظرشون میرسه حتما مطرح کنن مطمئنن کمک زیادی به دوستان تازه وارد یا منتظر خواهد بود.

برای من میتونه بهشت باشه، چرا که من اینجا بیکاری و بی پولی نکشیدم، و بچه ای هم ندارم که نگران مدرسه و ثبت نام و تنها بودنش تو خونه یا تربیتش باشم. میدونستم که دارم مهاجرت میکنم، میدونستم که دولت کانادا هیچ ضمانت کاری یا تضمینی بابت دادن اعتبار یا دادن مسکن نداره. میدونستم داشتن اقامت کانادا یعنی فقط مجوز اقامت در خاک کانادا و مجوز داشتن شغل. میدونستم معنی این ویزا و اقامت یعنی اینکه از این به بعد فقط خودم هستم و خودم و از هیچ کسی نمیتونم انتظار کمکی داشته باشم. میدونستم مشکلات زیادی پیش رو هست و از قبل از ورود همه احتمالات رو در نظر گرفته بودم. اما برای دوستی که با بچه میاد اینجا و تصور میکنه از همون لحظه ورود، دولت کمک هزینه مهد کودک رو متقبل میشه و بعد از ورود متوجه میشه مهدکودک از همون اول کمک هزینه ای نداره(در مورد تورنتو) و باید هر ماه 800 تا 1200 دلار هزینه مهد کودک بده تا بتونه کار کنه یا دنبال کار باشه اینجا با مشکلات زیادی مواجه خواهد شد. مگر اینکه پیش از ورود به این مسئله فکر کنه و این مبلغ رو هم به عنوان بخشی از هزینه های رسیدن به اهدافش درنظر بگیره.

تصور کنید دورانی رو که بیکار هستید(حتی اگه این مدت بسیار کوتاه باشه)، پس اندازتون با سرعت غیر قابل باور کمتر و کمتر میشه، هزینه ها بالاست، اگه بچه داشته باشید، برای اینکه دنبال کار یا کلاس یا دوره آموزشی باشید باید جایی رو برای نگه داری بچه درنظر داشته باشید.  نمیدونید بچه رو چیکار کنید! اگه بذارید مهد باید کلی پول مهد بدید، اگه هم نذارید نمیتونید برید دنبال کار؟ اینجا فامیل و دوست و آشنایی ندارید و اگر هم داشته باشید هرکسی کار و گرفتاری خودش رو داره و نمیتونید جز همفکری توقع دیگه ای ازش داشته باشید.  میافتید تو یه سیکل باطل که همینطور دور خودتون میچرخید. اگه قبل از اومدن این مشکلات رو بدونید و هزینه اش رو هم از قبل پیش بینی کنید و برنامه ریزی کنید میتونید این بحران رو با به راحتی پشت سر بذارید وگرنه این مشکلات شما رو غافلگیر میکنن و قدرت درست فکر کردن و تصمیم گیری رو از شما سلب میکنن. شما رو خسته میکنن حتی اونهایی رو که انتظار بهشت بودن از کانادا رو نداشتن.

آدمی همیشه به تفریح نیاز داره، تصور کنید در چنین شرایطی که شما واقعا به تفریح و استراحت نیاز دارید شرایط مالی اجازه تفریح رو به شما نمیده. همه اینها آدم رو خسته و خسته تر میکنه. اگه تصمیم دارید به کانادا بیایید، روحیه خودتون رو میشناسید، شرایط خودتون رو میدونید، پس زمانی که دارید هزینه های زندگی در کانادا رو محاسبه میکنید همه هزینه ها رو در نظر بگیرید.

خودم رو مثال میزنم، من به تجملات در زندگی در حد و اندازه خودم خیلی اهمیت میدم، برای استفاده خودم، یعنی من اگه ده سال هم با کسی رفت و آمد نداشته باشم و تو یه جای دور افتاده و تنها زندگی کنم، باز هم دوست دارم برای دل خودم دکور خونه رو عوض کنم، وسایل جدید بخرم و …. وقتی میگم تجملات دقیقا به معنای زیباییه، نه اینکه منظورم داشتن لوازم صرفا گرون قیمت باشه. خوب درسته گاهی اوقات هم بعضی هاش گرونِ. همسرم هم همین طور، البته از نوع مردونه ش. مثلا به هیچ عنوان حاضر نیست تلوزیون دست دوم بگیره، یا حتی یه تلوزیون نو اما معمولی و کوچیک یا برند ارزون قیمت. خوب همینه که هست. دوست داره همیشه ماشین نو سوار باشه. همچین آدمی وقتی قصد مهاجرت داره یا باید بدونه تا زمانی که کار نداره نباید همچین چیزایی داشته باشه یا اینکه هزینه اش رو قبل از اینکه بیاد در نظر بگیره.

خونه هم میدونستیم چه حدود مبلغی باید براش در نظر بگیریم و کجا باید زندگی کنیم که با روحیات ما سازگار باشه، این رو هم میدونستیم که باید اجاره چند ماه رو همون اول بدیم و به نظرمون هم منطقی بود و به صاحب خونه حق میدادیم از ما که کار و اعتباری اینجا نداریم، همچین ضمانتی رو بخواد. با خودمون فکر کردیم ما این مبلغ رو باید هر ماه بدیم، با این پول هم که کاری نمیتونیم انجام بدیم سپردنش به بانک هم سودی نداره خوب چه فرقی داره همین الان همه رو یکجا بدیم به صاحب خونه، یا هر ماه مبلغی رو بدیم. عوضش خیال صاحبخونه راحته. به هر حال در هر صورت که خیال ما ناراحت و نگرانه بابت بیکاری، چه الان یکجا بدیم و چه ماه به ماه پرداخت کنیم. آدمی هم نیستیم که اگه پول نداشته باشیم اجاره خونه رو عقب بندازیم یا نخواهیم بدیم پس چه لجی داریم با صاحب خونه که بگیم نه! اگه از خونه خوشمون اومد و مناسب شرایط ما بود شرایط صاحب خونه رو هم در حدی که منطقی باشه میپذیریم، اگه هم که صاحبخونه همچین شرطی رو نذاشت که چه بهتر اما به هر حال ما این شرایط رو در نظر گرفتیم. شرایط به نظرمون منطقی و قابل قبول بود و از قبل میدونستیم همچین چیزی رو. یعنی همیشه ما بدترین حالت هر چیزی رو مبنا قرار میدیم. حتی اگه احتمال وقوقعش 1 درصد باشه. یعنی ته تهش رو همیشه میبینیم.

من واقعا نمیدونم چرا دوستان قبل از اومدن به این مسائل فکر نمیکنن. من نمیگم همیشه این اتفاقات میافته اما میگم این احتمالات رو حتما پیش بینی کنید. یه روز به دوستی گفتم برای مهاجرت به اندازه دو سال همه هزینه ها رو محاسبه کنید و پس انداز داشته باشید. بعد پرسید که یعنی تو 2 سال بیکار بودی؟ خب من نه ! درسته که بلافاصله رفتیم سر کار اما من هم قبل از اینکه بیام این احتمال 2 سال رو در نظر گرفته بودم و با توجه به همه هزینه ها و با شناختی که از خودم داشتم برای این مدت پس انداز داشتم.

اگه زمستون بیاید و با سرما مواجه بشید، دوری از خانواده شما رو دلگیر و خسته و  تحمل سرما رو سخت تر میکنه،  غربت و دوری سخته، خیلی سخته، مگر اینکه قبلا تجربه کرده باشید و بحرانش رو پشت سر گذاشته باشید. خودتون رو از قبل برای دوری از خانواده آماده کنید. این هم یکی از هزینه های مهاجرت هست. این هزینه برای خیلی ها خیلی سنگینیه که اکثر مهاجرا قادر به پرداخت اون نیستن. نمیدونم کدوم درسته؟ موندن در کنار خانواده یا دوری و تحمل غربت برای رسیدن به اهداف؟ به هر حال این هزینه ای هست که وجود داره و باید آماده پرداختش بود.

علاوه بر اون، اونهایی که تابستون میان هم با بحران دیگه ای رو به رو میشن. چون به هر حال تابستون هوا خوبه و  تازه اومدن و هنوز مشکلات بیکاری و نگرانی هاش شروع نشده و کلا مهاجران دوره ای رو میگذرونن که اصطلاحا بهش گفته میشه ماه عسل مهاجرت. همه جا سر سبز و زیباست. تفریحات تابستونی خیلی خیلی ارزون تر از تفریحات زمستونیه و در دسترس تر هم هست. چند ماه که میگذره و پس انداز کمتر میشه، نگرانی ها تازه شروع میشه، دلتنگی ها پر رنگ تر میشه، سرما شروع میشه و خیلی سریع همه جا سرد و خاکستری میشه. تفریحات زمستونی گرون تر و دسترسی و استفاده ازش ساده و آسون نیست برای همه، بنابر این دچار بحرانی میشن که به صورت ناگهانی از ارتفاعی کاذب پرتاب شدن به دره ای که تحملش خیلی سخته و این پرتاب دقیقا شوک بعد از اون ماه عسل هست. حالا دیگه هیچی اون زرق و برق اولیه رو نداره، افراد خانواده خسته و عصبی و زودرنج میشن، تو همچین شرایطی آدم به تکیه گاه نیاز داره، یه تکیه گاهی که شرایط رو درک کنه ، بار سنگین تنهایی و نگرانی رو از روی دوشت برداره. اگه تنها باشی و مجرد باشی فشار زیادی رو باید تنهایی تحمل کنی. اگه زوج باشی و همراهت همه مشکلات رو از چشم تو ببینه! خستگی بیشتر و بیشتر میشه. خیلی از زوج ها هستند که تنها یکی از اونها به مهاجرت اصرار داشته و در چنین شرایطی تا زمانی که همه چیز تازه و حالت سفر و خوشگذرونی داره خوبه، اما زمانی که مشکلات یکی یکی میاد، اون وقت اون آدم که پیشنهاد مهاجرت رو داده باید علاوه بر نگرانی کار و فشار های مهاجرت گلایه های همراهش رو هم تحمل کنه. اگه بچه داشته باشن که مشکلات بیشتر و بیشتر خودش رو نشون میده.

مثلا خیابونهای اینجا چاله چوله داره و برف و یخبندون و شرایط اینجا باعث میشه این چاله ها بیشتر باشن و مشکلاتی که به واسطه این چاله ها به وجود میاد افراد خسته و غمگین و نگران از آینده رو بیشتر از سایر افراد تحت تاثیر قرار میده. گاهی وقتها تو پیاده رو ایساتید و یکی از اتوبوسها توی چاله پر از گل و لای میافته و تمام هیکل شما رو گلی میکنه(برای من دقیقا یک بار این اتفاق افتاد همون اوایل ورودمون زمانی که تو پیاده رو راه میرفتم) اگه بیکاری و سرما و غربت شما رو خسته کرده باشه و برخورد با مشکلاتی که انتظارش رو نداشتید شما رو غافلگیر کرده باشه اونوقت این مسئله میتونه خیلی خیلی شما رو دلزده کنه. اونوقت فکر میکنید همه اینها از تنهایی و غربت و بیکاریه. درصورتی که اگه پیش از ورود بدونید خیابونهای اینجا بدتر از خیابونهای تهران هستن و امکان همچین پیشامدی هست در اونصورت غافلگیر نمیشید و فقط کمی عصبانی میشید و ممکنه کمی هم بدو بیراه بگید به شانستون که درست موقعی که چرخهای اتوبوس افتاد تو چاله من اینجا ایستاده بودم. در غیر اینصورت هر چیزی میتونه شما رو ناراحت و افسرده کنه.

وقتی اتوبوس دیر میاد، به خصوص تو زمستونا، وسط برف و سرما، اتفاق میافته که به محض رسیدن اتوبوس مردم بی توجه حمله میبرن که زودتر سوار شن(باور کنید شخصیت و متانتشون مال وقتیه که همه چی مرتب و منظم باشه، به موقعش هل میدن بی توجه هستن و خارج از نوبت هم عمل میکنن) خود من همون ماه اولی که اومده بودیم و میرفتم کلاس دوره های کو-آپ یک بار شاهد همچین صحنه های وحشیانه ای بودم. درسته که برف میومد و سرد بود و اتوبوس هم خیلی دیر اومد و پر بود و هزار دلیل دیگه اما هیچ کدوم توجیه رفتار وحشیانه اونروز اونها نبود. ما چند نفر مهاجر تازه وارد که چهارتا ایرانی و یه ایتالیایی و یه لبنانی بودیم همه هاج و واج و از تعجب فقط نگاه کردیم، اتوبوس رفت و ما همچنان تو سرما و شوکه از رفتارهای انسانهای مثلا متمدن موندیم. خیلی ها رو میشناسم که از همچین مشکلاتی توی ایران گله میکنن و حتی دلایل مهاجرتشون رو مثلا همچین مسائلی عنوان میکنن. من شاهد این اتفاق بودم، درسته معمول نیست و مطمئنن خیلی ها ممکنه بگن مثلا من پونزده ساله اینجا زندگی میکنم و همچین چیزی رو ندیدم. قبول دارم. اما ندیدن دلیل بر نبودن نیست. من هم تو این مدت تنها یک بار شاهدش بودم اما هست و دیدنش تو ماه های اول برای اونهایی که کانادا رو بهشتی بدون وجود همچین صحنه هایی تصور کردن به شدت شوک آور و دلسرد کننده ست، مگر اینکه کاملا واقع بین و منطقی با قضیه برخورد کنید و بدونید و انتظار داشته باشید که درکانادا و حداقل تورنتو افراد مختلفی از همه سطح فرهنگی وجود داره و انتظار این نوع برخوردها رو داشته باشید.

گاهی وقتها در مورد خدمات درمانی رایگان کانادا صحبت میشه و دوستان اینرو از امتیازات مهاجرت به کانادا میدونن. واقعا برای من و خیلی دوستان دیگه ای که تو ایران با استفاده از بیمه تکمیلی میتونستیم تو بهترین بیمارستانهای خصوصی سرویس مجانی داشته باشیم، این سیستم بهداشت و درمان کانادا چندان امتیازی محسوب نمیشه، سیستم خدمات اجتماعی و درمانی رایگان کانادا ممکنه برای دولت افتخار محسوب بشه که حتما هم همینطوره اما این مسئله برای من اهمیتی نداره به خصوص زمانی که برای مراجعه بابت درد شدید و اورژانسی مجبور باشم ساعتها در اورژانس منتظر رسیدگی بمونم . این خیلی خوبه که دولت کانادا خدمات درمانی رایگان داره و آدمهای بیکار و بی پول رو رایگان مداوا میکنه اما این سیستم برای مهاجرای گروه مهارت شغلی امتیازی قابل توجهی نیست به خصوص که سه ماه ابتدای ورود به کانادا نمیتونن از این سرویس رایگان استفاده کنن. بنابراین مشکلات و ضعفهایی رو داره که تو ایران با اونها برخورد نداشتن. شاید بعضی وقتها بگیم که فرهنگ مراجعه به متخصص در ایران صحیح نیست و خیلی ایرادات دیگه اما هیچکدوم از اینها نمیتونه ضعفهای سیستم خدمات درمانی کانادا رو توجیه کنه و نمیشه این مشکلات رو نادیده گرفت. به خصوص برای یک تازه وارد که هنوز به اون نوع سیستم عادت داره.

اینجا اختلاف طبقاتی از لحاظ اقتصادی خیلی شدید هست. اما خُب کسی که کم درامد هست، توی اجتماع حقوق یکسانی داره با کسی که درآمد خیلی بالایی داره. یا مثلا رئیس من هر چند وقت یکبار یه مهمونی میگیره تو یه اسپرت بار و همه رو دعوت میکنه. تو اون دو ساعت اون کارمندی که کمترین درامد رو تو شرکت داره با من و رئیسم که صاحب شرکته و درامد روزانه ش از حقوق یک سال من بیشتره سر یک میز غذا میخوره، با هم بازی میکنیم، کُری میخونیم برای هم و بعد هم تا یه مسیری با هم میریم. ممکنه چندین بار در هفته با هم بریم بیرون نهار بخوریم، اما، اما اون همکارم نمیتونه ماشینی رو که من سوار هستم داشته باشه، چون درامدش اجازه نمیده. من هم نمیتونم فِراری که رئیسم سوار هست رو  بخرم. اما اینها هیچکدوم نشونه شخصیت یا بی شخصیتی هیچ کدوم از ما نیست. من و رئیسم که صاحب شرکته و خودش فراری داره و همسرش آخرین و گرونترین مدل بنز رو سوار میشه تو یه محله زندگی میکنیم اما رئیسم یه قصر خریده تو اون محل که قیمتش چندین برابر خونه من هست. قصر رئیسم اون رو با شخصیت تر از من و خونه من، من رو با شخصیت تر از کارمند کم درامد شرکت که به زحمت اجاره یک آپارتمان ارزون قیمت رو تو یه محله ارزون قیمت میده، نکرده. اختلاف طبقاتی از این نظر وجود نداره اما واقعا خنده داره اگه تصور کنیم همه مثل هم میپوشن و یه ماشین سوار میشن و یه جور زندگی میکنن. کانادا یک کشور سرمایه داری و به شدت مصرف گراست و نه یک که انتظار مساوات رو ازش داشته باشیم.

البته نداشتن و نخریدن و نپوشیدن به همون اندازه عادی هست که داشتن و خریدن و پوشیدن لباسهای مارکدار عادیه. توی شرکت ما هستند همکارایی که تو این دو سال که من تو این شرکت کار میکنم لباس تکراری تنشون ندیدم. اونهم لباسهایی با قیمتهایی که من اگه یک بار بخرم تا یکسال با اکراه لباس دیگه ای میخرم چون تصور میکنم به اندازه کافی پول برای لباس خریدن پرداخت کردم. اما همکارانی هم هستند که همیشه تنها دو یا سه دست لباس دارن و هر دوی اینها تو کوروزی که از طرف شرکت برگزار شد به مدت یک هفته هم اتاقی بودن و با هم، بار رفتن و کنار ساحل آفتاب گرفتن. اما به هر حال این تفاوت ها هست و برای کسانی که این تفاوتها رو دوست ندارن همچین مسئله ای میتونه آزار دهنده باشه. به خصوص کسی که عادت داشته همیشه بهترین برند ها رو بپوشه و حالا مجبور هست به خاطر بیکاری یا اینکه هنوز شغل مورد انتظارش رو نداره از خرید چیزهایی که دوست داره چشم پوشی کنه. تحمل و چشم پوشی کردنش هم برای افراد مختلف به نظر من حد و اندازه داره. تا یک زمانی طرف میتونه کاملا متفاوت با قبل زندگی کنه.

ما وقتی رفتیم پیشول رو بیاریم، صاحبش تو یه محله ای زندگی میکرد که وحشتناک بود. کثیف و افتضاح. من از خونه که راه افتادیم اول گفتم بریم، اگه خیلی گربش ناز بود بیاریمش. اما وقتی رسیدیم اونجا، تو دلم گفتم، گربه کور و کچل هم باشه من از این محله بیرونش میارم. در مورد یه حیوون، اونوقت شما فکر کنید تو اون خونه ها آدم زندگی میکرد. آدمهایی که درامدشون اجازه نداده جایی بهتر زندگی کنن نه اینکه دوست نداشتن. اگه اختلاف طبقاتی نبود اون وقت چطور ممکن بود همچین محله هایی وجود داشته باشن؟ اگه برامون مهم نیست کجا زندگی کنیم خوب میتونیم تحمل کنیم اما به نظرم اگه برامون مهم نبود دلیلی برای مهاجرت نداشتیم نه؟ همه برای رسیدن به یه زندگی بهتر و زندگی در آرامش مهاجرت کردیم. پس برامون مهمه که کجا زندگی کنیم. برخورداری از آسایش و رفاه در اینجا به درامد  افراد خیلی  بستگی داره. آستانه تحمل هر کسی هم با دیگری فرق میکنه. شاید یک نفر بگه بله برای من مهمه کجا زندگی کنم اما خب مدت کوتاهی رو میتونم جای غیر متعارفی رو تحمل کنم اما این مدت برای هر کسی متفاوته و برای بعضی ها از جمله خودم این مدت زمانش صفر هست.

من اینجا کار دارم، کار تخصصی خودم، محیط کارم خوبه، مدیرم خوبه، کارم سنگین نیست و از درامدم راضیم، اما خیلی ها هستن که اینجا بعد از دو سه سال هنوز بیکار هستن و نتونستن تو تخصص خودشون کار پیدا کنن، درسته که دلایل زیادی داره یا درست و به موقع عمل نکردن و خیلی چیزای دیگه، اما خیلی ها بیکارن، خیلی ها با وجود سالها سابقه و تحصیلات بالا بیکارن یا کارهایی با درامد خیلی پایین یا سطح پایینی دارن. هرقدر هم که بگیم کار عار نیست اما به نظر شما کار کردن تو پیتزا فروشی و کافی شاپ برای یک تحصیل کرده ای که شغل معقول و مقبولی تو ایران داشته چقدر  و تا کی میتونه شخص رو راضی نگه داره و بگه فعلا، فعلا، فعلا، این فعلا برای هرکسی یه مدت مشخصی داره به محض اینکه این مدت مشخص سر اومد ادامه دادنِ اون وضعیت میشه شروع زندگی در جهنمی به نام کانادا.  من نمیتونم به این دلیل که خودم اینجا کار خوبی دارم بگم کانادا بهشت متخصصین هست، اگه اینطوری باشه پس اونی که بیکار هست هم حق داره بگه کانادا جهنم متخصصینِ. اما به نظر من در مورد خودم به شخصه با توجه به اینکه عاشق رشته تحصیلی و شغلم هستم و زندگی و کار برام معنایی جز برنامه نویسی نداره و فقط در صورتیکه تو این شغل باشم احساس رضایت دارم نمیتونم مدت زیادی رو شغل متفرقه داشته باشم تنها به این دلیل که میخوام کانادا زندگی کنم. مدتی قابل قبول هست اما بیشترش؟ نه! نه به این دلیل که کار رو عار میدونم، نه! تنها به این دلیل که رضایت شغلی ندارم و از کار کردن لذت نمیبرم. به هر حال شما زمانی از زندگی لذت میبرید و احساس خوشبختی میکنید که از کار و شغلتون هم راضی باشید.

تابستون ها، تورنتو همه جا سر سبز و بهشته، اما این اصلا نشون دهنده خوب بودن محله نیست، وقتی خونه اجاره میکنید گول سر سبزی محوطه و گلهاش رو نخورید، اینجا خاکش حاصلخیزه گلهاش هم فوق العاده زیباست موقع اجاره چشمهاتون روی زیبایی طبیعی و باغچه و گلهای محوطه ببندید و بجاش ببینید محله تون چطوریه، مردمانش، دسترسی به وسایل نقلیه عمومی دسترسی به سوپر مارکت و غیره. اینها رو برای اجاره درنظر بگیرید نه گل و بلبل محوطه رو.  همونطور که زمستونای یخبندون اینجا همه جا رو بی ریخت و بد شکل میکنه تابستونهاش هم همه جا رو زنده و تر و تازه میکنه.

اینها چیزهایی بود که به نظرم اومد که باید بگم تا حداقل اگه میخواهید تصوری از کانادا داشته باشید تصورتون واقع بینانه باشه.

اینها رو از آدمی می شنوید که واقعا اینجا رو دوست داره اما تو واقعیت زندگی میکنه، نه در بهشتی رویایی و  نه در کابوسی جهنمی.

دیشب از پارکینگ فرودگاه که وارد اتوبان شدیم شهر یکپارچه نور بود و چراغ های روشن تصویر فریبنده ای داشتند. همسرم گفت، خیلی ها از کانادا تنها تصورشون همینه یه شهر بزرگ با ساختمونهای بلند و چراغهای روشن، واقعیت هایی که تو تاریکی وجود داره رو تو روشنایی فریبنده این چراغهای نمیبینن. گفتم درسته واقعیت این نیست، البته واقعیت اونی که من روز اول ورودم به کانادا دیدم هم نیست. خیابونهای تنگ و خاکستری داون تاون که توی بعد از ظهر یکشنبه انگار گرد مرگ رو تو فضاش پاشیده بودن. یادمه درست یکسال بعد از ورودمون در مورد لحظه ورودمون به تورنتو نوشتم : من خسته کنار چمدونها وسط آسمون خراشهای غریب ، تو خیابونهای خاکستری جنوب شهر منتظر ایستاده بودم تا همسرم یه ماشین پبدا کنه و بریم مهمونسرایی که قرار بود مدتی اونجا باشیم.یکشنبه بود و شهر خلوت بود.

واقعیت هر دوی اینهاست، با هم و کنار هم. واقعیت اون چیزی نیست که میبینیم. واقعیت، زندگی تک تک آدمهاست که میتونه متفاوت باشه. واقعیتِ زندگی من در یک مکان و یک زمان میتونه نقطه مقابل واقعیتِ زندگی دوستی باشه در همون مکان و همون زمان. اگه فقط به ظاهر مکان و زمان توجه کنیم، کاملا شبیه به هم هستن و واقعیت رو درک نمیکنیم.

امیدوارم همه هر جایی که هستیم بتونیم واقعیت رو همونطور که دوست داریم و آرزو میکنیم، زندگی کنیم.

دنیای مجازی درست شبیه به دنیای تو خوابه. تصویری از واقعیت. گاهی وقتها کاملا واقعیه که تو بیداری هم همه اتفاقاتش رو تجربه میکنی. آدمهایی رو که قبلا تو رویا دیده بودی رو میبینی، حرفهایی که شنیده بودی رو میشنوی، مکانهایی که رفته بودی رو میری. گاهی وقتها آدمهایی رو میبینی که نمیتونی چهره شون رو ببینی اما با تمام وجودت حسشون میکنی و احساس میکنی سالهاست که میشناسیشون. توی خواب شاید دوستی رو میبینیم که درحقمون کاری رو انجام میده که انتظارش رو نداریم، فردا صبح حس جدیدی رو نسبت به اون دوست داریم که متاثر از خواب شب قبلِ. اما خیلی سریع همه چیز عادی میشه، لبخندی میزنیم و با خودمون میگیم همش خواب بود.گاهی وقتها هم دوست نداریم از خواب بیدار بشیم. داریم یه خواب شیرین میبینیم. یه خواب دوست داشتنی که توش یه عالمه دوستای جدیدی و خوب پیدا میکنیم. دوستایی که هر روز به خونه هم سر میزنن و هر بار که پنجره خونشون رو باز میکنن به همدیگه لبخند میزنن، گاهی وقتها اختلاف نظر پیش میاد، بحث میشه، انتقاد میشه … اما همش تو دنیای مجازیه تو واقعیت همه چیز سر جاشه.

دوست ندارم از این خواب شیرین بیدار بشم، اما باید بیدار شم. هر خوابی یه وقتی تموم میشه. تلخ یا شیرین. خواب من برای من شیرین بود، نمیدونم خوابم برای دیگران هم شرین بود یا نه، اما از همه اونهایی که تو این دوسال با من و دنیای توی خوابم همراه بودند و خوابم رو شیرین کردند، اما براشون شیرین نبودم میخوام همه چیز رو فراموش کنن و اونها هم بگن همش تو خواب بود.

تو این دو سال خواب یه مهاجر رو دیدید که موندگار شد. مهاجری که همه چیزهایی رو که تو سال ها زندگی و کار مشترک به دست آورده بود رو  تو وطنش گذاشت و  همسفر با عزیز ترینش راهی دیار دیگه ای شد برای رسیدن به اهدافی که با هم طرحش رو ریخته بودن. همه رو همراه بودید و دیدید. همه اولین ها تو زندگی جدید رو. اولین ماشین، اولین کار، اولین اضافه حقوق، اولین خونه …

شاید بعضیها فکر کردند چه خواب احمقانه ای، بعضیها گفتند چه رویای شیرینی، بعضیها تصور کردند چه کابوس وحشتناکی، بعضی ها هم شاید پوزخند زدند و گفتند چقدر خوابش غیر واقعیه، اما همه اینها برای من شیرین بود و هست. زندگی من و همسرم با همه داشته ها و نداشته هامون اگرچه شاید کف خواسته ها و ایده آل های  یه زندگی معمولی باشه اما برای ما یه دنیا تجربه و خاطرات شیرین رو یادآوری میکنه. تجربیات زندگی بعد از مهاجرت رو که دوباره از صفر شروع کردیم رو با شما شریک شدیم. ممنونم که تو این خواب همراه من بودید و رویام رو شیرین تر کردید. این خواب بارونی داره تموم میشه، مثل همه خوابها و بارونها. امیدوارم روزی تو واقعیت همدیگه رو ببینیم و واقعیت رو با هم به شیرینی تجربه کنیم.

امشب یازدهمین سالگرد ازدواج ماست. خواستم خداحافظی از این رویای شیرین همزمان باشه با سالروز شیرین ترین اتفاق زندگیم تا شاید کمی تلخی این خداحافظی برایم قابل تحمل شد.

خداحافظ همه شما باشه، بهترین لحظات و شیرین ترین تجربیات رو برای شما آرزو میکنم و امیدوارم همیشه شاد و موفق  باشید.

لاله

پینوشت: ممنونم از کامنتهای محبت آمیز تک تک شما دوستای خوبم. هیچوقت فراموشتون نمیکنم . خسته نیستم و هیچوقت نخواهم بود. همیشه نوشتن یک پست و همراهی شما همه خستگیها رو از تنم دور میکرد برای همین این خداحافظی یکی از سخت ترین کارهایی بود که تا به حال انجام دادم. تا اینجا نوشتم چون میخواستم مسیری رو که بعد از مهاجرت طی کردم رو ثبت کنم. اتفاقاتی که هرکدوم از ما قبل از مهاجرت به تک تکشون فکر میکنیم و براشون نقشه میکشیم. از این به بعد مسیر زندگی من از شکل یک مهاجر تازه وارد که زندگیش هر لحظه با یک اتفاق تازه در ارتباط با مهاجرت رو به رو میشه خارج میشه و تجربیاتم  و اطلاعاتم هم در این زمینه به عنوان یک تازه وارد کهنه میشه و دیگه به روز نیست. خوشحالم از اینکه میبینم تو دنیای مجازی هر روز وبلاگ دوستان جدیدی رو میبینم که همه تجربیاتشون رو ثبت میکنند، خسته نباشید میگم به همه شما و به خصوص وبلاگهای مهاجرتی. قوانین هر روز عوض میشه و روند کارهای مهاجرت، ورود، کاریابی و … تغییر میکنه و نوشتن شما دوستان از تجربیاتتون برای همه خیلی خیلی مفید خواهد بود.

هر روز تو ماشین رادیو گوش میکنیم. رفت و برگشت. قدیما که با اتوبوس و مترو میرفتیم سرکار، تو مسیر روزنامه میخوندیم. یه جورایی عادت کردیم همیشه همه خبر ها رو دنبال کنیم. ایران هم که بودیم عادت داشتیم تو مسیر فقط رادیو گوش کنیم.

امروز رادیو CBC یه برنامه ای داشت که در مورد سرمایه گذاری ایرانی ها تو بازار مسکن کانادا صحبت میکرد. و اینکه جامعه ایرانی یکی از بزرگترین سرمایه گذاران تو این بخش هست و باعث رونق بازار خرید و فروش مسکن در کانادا شده. یه کارشناس اقتصادی هم تو برنامه شون بود که آمارهایی رو در مورد خروج سرمایه از ایران و سرمایه گذاری تو دوبی یا کانادا ارائه میکرد و در موردش صحبت میکردن. میگفتن علاوه بر اینکه جامعه ایرانی در زمینه خرید و فروش مسکن خیلی فعال و تاثیر گذارند در زمینه ساخت و ساز هم نقش پر رنگی دارن و تا پیش از این سالها ایتالیایی ها بازار ساخت و ساز رو در دست داشتند و این روزها میبینیم که ایرانیها یه جورایی ایتالیایی های جدید هستند. ادامه مطلب…

این پست شاید خیلی طولانی باشه. اما دو روز پیش اتفاقاتی افتاد و باز تلنگری بود به من که همیشه مشت نمونه خروار نیست و این که زود قضاوت نکنم.

مورد اول: مثل همیشه ساعت هفت صبح، از خواب بیدار شدیم برف همه جا رو سفید کرده بود. پارو کردن برفهای جلوی گاراژ تا سر خیابون به عهده صاحب خونه هست و همسری رفت و با ماشین برف روبی که تازه خریدیم جلوی گاراژ رو تمیز کرد. شهرداری از شب که برف شروع شده بود تا صبح چندین بار خیابون رو تمیز کرده بود. با اینحال هنوز کمی روی سطح خیابون برف بود و باید با احتیاط رانندگی میکردیم. تصمیم گرفتیم طبق معمول از مسیر فرعی به محل کار بریم. جاده خلوت بود، به نظر میرسید که جاده رو تمیز نکردن و فقط به واسطه عبور ماشینها و هوا که دیگه سه درجه بالای صفر بود جای چرخها روی جاده تمیز شده. بین راه همکارمون تماس گرفت گفت تو یکی از خیابونهای اصلیه و خیلی شلوغه. از وضعیت جاده پرسید و گفت شاید اونهم از مسر فرعی بیاد. ادامه مطلب…

دوستانی که قصد مهاجرت به کانادا از طریق کبک رو دارند حتما اطلاع دارند که روش محاسبه امتیاز و فاکتورهای امتیاز دهی برای Skilled Worker ها از طریق این استان از تاریخ 14 اکتبر 2009 تغییر کرده. بنابراین دوستانی که تصمیم به اقدام جهت تشکیل پرونده از طریق این برنامه مهاجرتی دارند باید قبل از اون امتیاز خودشون رو طبق قانون جدید محاسبه کنند. لینک خبر 

جدول امتیاز بندی رو میتونید اینجا ملاحظه کنید. همچنین جدول مربوط به امتیازات رشته تحصیلی به تفکیک هر مقطع تحصیلی هم اینجا قابل مشاهده هست. طبق لیست جدید رشته ها در دو دسته مدرک کبکی(Québec Degrees) و غیر کبکی(Foreign Degrees) امتیاز دهی شده اند. دوستان توجه داشته باشند که امتیاز مربوط به رشته خود را در ستون Foreign Degreesجستجو کنند. بنابر این برای بعضی از رشته ها ممکنه در ستون Québec Degrees امتیاز 12 داشته باشند اما در ستون Foreign Degrees امتیازشون صفر باشه بنابراین عزیزانی که مدرک دانشگاهیشون رو در اون رشته اما از ایران دریافت کرده اند از امتیاز مربوط به رشته، امتیاز صفر رو دریافت میکنند. به طور مثال طبق لیست، فوق دیپلم رشته مدیریت و حسابداری از بابت رشته در صورتی که مدرکی از دانشگاه های ایران داشته باشه امتیاز 6 رو میگیره و اگه از یکی دانشگاه های کبک مدرک گرفته باشه، 12 امتیاز.

دوستانی که در مورد امتیاز شغل یا تخصص دوم سوال داشتند: در امتیاز بندی سال 2006 امتیازی برای مهارت و تخصص دوم وجود داشت که در لیست امتیاز بندی 2009 چنین فاکتوری رو ندیدم.

امیدوارم همگی موفق باشید و با تحقیق و مطالعه کافی برای مهاجرت اقدام کنید.

خیلی وقتها دوستان خوبم چه در دنیای واقعی و چه در دنیای مجازی از من سوال میکنند که آیا لازمه برای انجام امور مهاجرت وکیل داشته باشیم یا خیر.

من همیشه سعی کردم طوری موضوع رو براشون باز کنم که خودشون تصمیم بگیرن و فقط نظر خودم رو میگم. اینکه وکیل بگیریم یا نه یه انتخاب شخصیه. من تو این پست میخوام نظر خودم رو راجع به داشتن وکیل در مورد Skilled worker ها بگم و تاکید میکنم این نظر شخصی من هست و هیچ دلیلی نداره درست باشه، ممکنه 180 درجه با نظر دوستان دیگه متفاوت باشه. در هر صورت نظر اونها هم 180 درجه با من فرق داره :) ادامه مطلب…

مصاحبه رو خوب انجام داده بود اما میگفت مدیر “آی تی” شرکت خیلی لهجه داشته و نمیدونم سوالاش رو درست متوجه شدم یا نه؟! اما به خاطر اینکه دیر رسیدم اصلا امیدی ندارم که من رو استخدام کنن.به هر حال همچنان رزومه اش رو به شرکتهای مختلف میفرستاد.

از اون موسسه هم که ایمیل زدن و گفتند که برای ارزشیابی مدرک باید خود دانشگاهتون اقدام کنه و ما هم که دسترسی نداشتیم و نمیدونستیم چطوری به دانشگاه بگیم که چی میخوایم و کلا بی خیالش شدیم و البته پول رو هم نتونستیم پس بگیریم .اینه که منتظر بودیم کلاسهای مدرسه ای که گفتم شروع بشه .(کلاسهای مربوط به قانون کار و رزومه نویسی و تمرین مصاحبه و …)

یه شرکت دیگه ای هم که همسرم قبلا رزومه فرستاده بود یه قرار مصاحبه گذاشت برای یک هفته بعد ادامه مطلب…

راجع به خاطرات مهاجرت در پست قبل و سوالاتی که برای بعضی از دوستان پیش اومده لازم دیدم راجع به بعضی از این موارد پست جدیدی رو بنویسم.

1) در مورد کاندو و آپارتمان و تفاوتهاشون :

اینجا خونه ها به چند دسته تقسیم مشن.یکی House ها که به خونه های ویلایی میگن که چهار طرفشون باز هست و کاملا مستقل از خونه همسایه هست.بعضی از هاوس ها که بهشون نیمه مستقل گفته میشه از یک طرف به خونه همسایه چسبیده مثلا قسمت شرقی خونه به خونه همسایه دیوار به دیوار هست.که معمولا دو خونه قرینه همدیگه هست.البته از از نظر نقشه ومعماری نیمه مستقل گفته میشه نه از لحاظ مالکیت.یه نمونه از هاوس ها  شبیه به خونه های ویلایی که تو ایران وجود داره و دیوار به دیوار خونه همسایه ساخته شده.به این خونه ها town house  گفته میشه.

آپارتمانها هم که مثل آپارتمانهای خودمون هستن.اما چیزی که هست اینجا وقتی که میگن آپارتمان منظورشون آپارتمانی هست که فقط قابل اجاره کردنِ و شما نمیتونید اون رو بخرید بلکه کل ساختمان یا مجتمع متعلق به یه شرکتی هست که واحد ها رو اجاره میده و شما خیلی راحت میتونید به دفتری که توی همون مجتمع هست مراجعه کنید و آپارتمان دلخواهتون رو اجاره کنید.یه چیزی شاید شبیه به خونه های سازمانی که تو ایران بود و قابل فروش نبودن.که بهشون گاهی وقتها  Rental هم گفته میشه.کاندو ها اما به اون دسته از آپارتمانهایی میگن که شما میتونید اونا رو بخرید.که البته گاهی اوقات صاحب خونه بنا به دلایلی میخواد واحدش رو اجاره بده.اون وقت شخص خودش آگهی میده یا مثلا به Agent هایی که کار خرید و فروش املاک رو انجام میدن میگه که میخواد واحدش رو اجاره بده.گاهی وقتها در مورد Town house ها هم نوع کاندو و Rental وجود داره.یعنی تاون هاوس هایی که ممکنِ شخصی اونرو اجاره بده یا اینکه شرکتی مالکش باشه و بخواد اونرو اجاره بده .رنتال ها چون فقط قابل اجاره دادن هستن و صاحب خونه ندارن پس شما میتونید تا هر موقع که خواستید اونجا زندگی کنید و مبلغی رو که طبق قانون اون شرکت که معمولا 1 تا 5 درصد هست رو سالانه به مبلغ اجاره اضافه کنید.اما کاندو ها چون شخصی هستند اولا مبلغ اجاره بسته به میل صاحبخونه تعیین میشه و ممکنه خودش بخواد بیاد اونجا زندگی کنه یا بفروشه یا اینکه اگه شما بد شانسی بیارید و صاحبخونه قسط های بانک رو نده بانک میتونه بیاد و فقط یه اخطار به شما بده که در عرض 1 هفته باید خونه رو تخلیه کنید.چون خونه به بانک تعلق داره.در یه همچین حالتی بانک کاملا درک میکنه که شما تقصیری ندارید و شما هر ماه اجاره خونه رو پرداخت کردید اما کاری انجام نمیده و فقط میگه درک میکنیم.و شما چاره ای ندارید جز اینکه از اونجا بلند شید.یه تفاوت دیگه ای که کاندو ها  و رنتالها با هم دارن اینه که اینجا گاز و یخچال متعلق به خونه هست و همه خونه گاز و یخچال دارن.اما کاندوها یه سری امکانات اضافه هم دارند از جمله ماشین ظرف شویی ، ماکروفر و از همه مهمتر لباس شویی و خشک کن که بهش لاندری میگن .خشک کن اینجا خیلی مهمه چون تو هوای سرد اینجا به هیچ عنوان لباسها خشک نمیشه ولی با خشک کنها لباسها کاملا خشک و آماده پوشیدن میشه.کاندو ها توی هر واحد به طور مستقل لاندری دارید اما رنتالها معمولا تو یه  طبقه تعدادی لباسشویی و خشک کن دارند که با سکه یا کارت کار میکنند و عمومی  هم هستند.کاندو ها یه سری امکانات دیگه هم دارند از جمله استخر ها و مجموعه های ورزشی شیک و … البته نه 100% کاندوها.که این مورد رو خیلی از رنتالها هم دارند.و البته یه چیز دیگه که خیلی مهمه چیلر هست که تو هوای گرم تابستوتن اینجا خیلی مهمه و رنتالها چیلر یا کولر ندارن.

در کل میشه گفت کاندوها  لوکس تر و گرونتر از رنتال ها هستن اما رنتال هایی هستن که بهشون اصطلاحا کاندو رنتال یا لاکژری رنتال گفته میشه که همه امکانات کاندو ها رو دارند و خیلی هم لوکس هستند ضمن اینکه مشکلاتی که بابت اجاره کردن و صاحب خونه و … ندارید.که البته قیمت این رنتالها از کاندو ها گرونتر هست.

میانگین قیمت کاندو های یک خوابه 1100 تا 1200 دلار بسته به میل صاحب خونه.ممکنه اجاره شامل  پارکینگ و هزینه برق و گرمایش و .. هم باشه ممکن هم هست که شما مجبور باشید هر ماه مبلغی رو بین 60 تا 120 دلار بابت هزینه های برق و گرمایش هم بدید.پارکینگ هم میانگین 75 دلارِ.همه اینا بسته به مبل صاحبخونه هست و شما ممکنه تو یه ساختمان یه کاندوی یک خوابه رو تا 200 دلار ارزونتر از دو خوابه اجاره کنید.چون قانون خاصی نداره .صاحبخونه دوست داره اینقدر اجاره بگیره.

رنج قیمت رنتالها خیلی زیاده شما میتونید از یه شرکت که شرکت خوبی نیست یه آپارتمان یه خوابه اجاره کنید 800 دلار که البته در چنین شرایطی همه جور همسایه ای خواهید داشت  و معمولا اینطور رنتال ها هیچگونه کنترلی قبل از اجاره روی فردی که میخواد آپارتمان رو اجاره کنه انجام نمیدن.و همه هم مثل شما آدمهای خوبی نیستند.خوب کسی که دزدد و خلاف کار هست هم میتونه اونجا رو اجاره کنه.در بعضی از شرکتها بسته به موقعیت مکانی مجتمع و امکانات و … اجاره برای یک خوابه 1100 دلار به طور میانگین هست.

میانگین اجاره آپارتمان یک خوابه تو رنتالهای لوکس بین 1300 دلار تا 1500 .

یکی از شرکتهایی که به هیچ عنوان نباید ازشون آپارتمان اجاره کنید.شرکت ” مت کپ ” هست.یعنی مجانی هم بود نرید.من به شخصه کسی رو ندیدم که تو مت کپ زندگی کنه و ازشون دزدی نشده باشه.بهتره موقع اجاره خوب در مورد مکان و شرکت و … تحقیق کنید.

آقای مهرزاد از من پرسیده بودن که 1300 دلار مبلغ زیادی هست؟باید بگم برای یه مهاجر تازه وارد که شغل هم نداره آره واقعا زیاده.اما خوب مهاجر تازه وارد آپشنهای زیادی رو نداره.قبلا هم گفتم شما میتونید تو یه بیسمنت یه هاوس یه خونه یک خوابه رو 750 تا 900 دلار (خیلی خوب) اجاره کنید اما هاوس ها معمولا تا خیابون اصلی پیادی روی دارن.البته میتونید با حوصله و دقت اگه وقت دارید بگردید و مورد خوبی رو پیدا کنید یا اینکه اون فاصله رو تا ایستگاه پیاده روی کنید زیاد هم سخت نیست من اگه صاحب خونه خوبی رو پیدا کرده بودیم  حتما یه بیسمنت اجاره میکردیم.و میشه یه ماشین ارزون قیمت بخرید(شورلت 97 رو اینجا مجانی هم میدن اما ماشینهای ژاپنی مثل تویوتا 2-3 هزار دلار باید پول بدید بابتش) و بابت بیمه ماشین هم چون سابقه بیمه تو کانادا ندارید 250 دلار بدید.اما خوب ریسک اینکه ماشین خوب باشه با خودتونه.البته اگه به ماشین وارد هستید و خودتون میتونید اگه مشکلی داشت بر طرف کنید خوب این بهترین انتخاب هست.

یه مسئله دیگه اینکه اینجا خیلی از شرکتهای رنتال از شما نامه از محل کاتون میخوان و قانونشون اینه که فقط به کسی خونه اجاره میدن که کار داشته باشه.حتی ضامن و یا اینکه اجاره چند ماه از پیش بدید رو هم قبول نمیکنند.بعضی ها ممکنه نامه محل کار نخوان ولی ضامن حتما میخوان که خوب ما کسی رو نداشتیم اینجا که ضامنمون بشه.”مت کپ” هم که به دلیلی که گفتم نمیخواستم برم یا شرکتهای دیگه، که کاملا از ظاهرشون هم مشخصه.اینجا تابستونها همه جا قشنگِ حتی محله هایی که خوب نیستند هم قشنگ و پر از گل و بلبل هستند تا یه مدت زندگی نکنید نمیتونید تشخیص بدید این محله خوبه یا نه اما خوب از ظاهر آپارتمانها میشه فهمید خوبه یا نه آپارتمانهایی که تو بالکنشون بند رخت آویزونه 100% از جانب من تحریم شده اند(این نظر شخصی منه هر جای دنیا). انتخابهامون بسته به سلیقه و شرایط خیلی کم بود و مجبور بودیم اینقدر اجاره بدیم.البته میگم که بیسمنت ها مناسب هستن و میتونید تو یه محل خوب با همین قیمتی که گفتم اجاره کنید(میانگین 850 دلار).

2)  کلاسهای رزومه نویسی : همه موارد مربوط به این کلاسها و حتی کلاسهای کاریابی رو میتونید تو مراکز YMCA ثبت نام کنید و همه این خدمات رایگان هست.کلاسهای زبان رو هم میتونید تو همین مرکز امتحان بدید و ثبت نام کنید.همه خدمات این مراکز برای مهاجرا رایگان و خیلی هم مفیدِ.

تقریبا 10 روزی میشد که از اومدن ما به تورنتو میگذشت.تو این مدت هم از مریم خانوم پرسیدیم هم اینکه خودمون تحقیقات کردیم و البته از چندتایی از دوستایی که اینجا زندگی میکردند هم درمورد اینکه کجا بیشتر دنبال خونه باشیم و … سوال میکردیم.همه میگفتن حاشیه خیابون یانگ نزدیک خیابون فینچ  که هم به هم به مترو دسترسی داشته باشید که اگه محل کارتون پایین بود بتونید از TTC استفاده کنید و هم اینکه اگه بالای فینچ بود و مجبور بودید از اتوبوسهای شرکت YRT استفاده کنید مجبور به پرداختن دو سری بلیط (یکی TTC یکی YRT) نباشید.یکی دیگه هم گفتند که دو جا رو دنبال خونه نباشید.یکی تقاطع Jain و Finch یکی هم منطقه “اسکاربرو” که از مناطق پرخطر محسوب میشه.یکی از مناطقی که ایرانی های زیادی اونجا زندگی میکنن و خیلی نزدیک به منطقه اسکاربرو هست محدوده تقاطع شپرد و دانمیلز هست که اونجا هم با اینکه ایستگاه مترو وجود داره اما خط مترو اونجا خیلی هم کار راه بنداز نیست و چند تا ایستگاه غربی – شرقی داره و منظور از اینکه میگن دسترسی به ساب وی و مترو خط متروی یانگ رو میگن.اینه که یه موقع گول مترو داشتن این منطقه و اینکه ایرانی ها هم اونجا هستند رو نخورید.منطقه زیاد امنی نیست.حالا شاید یه پست راجع بهش نوشتم.
خلاصه اینکه تحقیقاتی هم از قبل داشتیم که مثلا فرق بین کاندو و آپارتمان چیه و کاندو بهتره یا آپارتمان.بالاخره دو هفته بعد از اومدنمون یه کاندو پیدا کدیم که اتفاقا صاحبش ایرانی بود و خودش 1 سالی رفته بود ایران و پسر عموش اینجا وکیلش بود که معلم بود و عین همه فرهنگی ها یه جنتلمن واقعی و وقتی فهمید تازه واردیم خیلی کمک کرد بهمون و راهنمایی و خلاصه اینکه باز هم یه فرشته مهربون و اینکه با پسر عموش صحبت کرد و اجاره رو 50 دلار هم از سال قبل پایین تر آورد و اینجوری شد که کمی بالاتر از تقاطع یانگ و فینچ و دقیقا سر خیابون یانگ یه کاندو 2 خوابه شیک اجاره کردیم ماهی 1350$.کوچولو بود حدودا 65 متر ولی موقعیتش عالی بود.تو محدوده مشترک TTC و YRT بود و برای ما که هنوز نمیدونستیم کجا کار گیر میاریم بهترین حالت بود .چون که هرجا کار گیر می آوردیم رفت و آمدمون با کمترین هزینه و کمترین زمان ممکن همراه بود.قرار شد که 31 اکتبر بریم خونه جدید.یعنی درست یک ماه بعد از ورودمون.خیالمون که از بابت خونه راحت شد شروع کردیم برنامه ریزی برای پیدا کردن کار.کلاسهای رزومه نویسی رو رفته بودیم و همسرم رزومه اش رو طبق فرمتی که تو کلاسها گفته بودن تغییر داد و شروع کرد به فرستادن رزومه اش.فردای همون روزی که رزومه اش رو فرستاد یه ایمیل گرفت که وقت تعیین کرده بودن برای مصاحبه و این یعنی یه چیزی در حد معجزه.کلی خوشحال شدیم.رفتیم و به اون خانومی که کلاس رزومه نویسی رو برگزار کرده بود خبر دادیم و کلی خوشحال شد و همون روز هم یه جلسه تمرینی مصاحبه با همسرم گذاشت.فرداش قرار مصاحبه اصلی داشت و برای تجربه اول خیلی خوب بود و باعث شد که قدم اول کاریابی رو برداریم و اعتماد به نفسمون زیاد شد.من اما هنوز رزومه ام رو درست نکرده بودم.از اون روز به بعد همسرم رزومه میفرستاد و راجع به کاریابی و کارگاه های مختلف هم تحقیق میکرد.یه موسسه هم بود که باید مدرکمون رو میدادیم اول طبق نظام آموزشی اینجا ارزشبابی میشد و بعد براشون میفرستادیم.اونوقت ما رو معرفی میکردن به شرکتهای بزرگ و معتبر که طبق قرادادی که با دولت داشتند مهاجر های متخصص رو برای دوره های چند ماهه استخدام میکنن و یه حقوق ثابت 2400 دلار در ماه هم میدن و اگه تو این مدت راضی بودن شما رو استخدام میکنن.مدارکمون رو فرستادیم برای ارزشیابی و تایید و یه موسسه دیگه هم اسم نوشتیم که اونم یه امتحان زبان میگرفت و یه مصاحبه انجام میداد و بعد از 2 ماه که کلاسهای مربوط به قوانین کار و … رو توضیح میدادن یه سری شرکتها رو معرفی میکردن یا خودتون پیدا میکردید و تو تخصص خودتون 3 ماه والنتیر کار میکردید.بعد از سه ماه یا استخدام میشید یا سابقه کار بهتون میدن که خیلی بدرد میخوره.البته معمولا استخدام نمیکنن.چون بدشون نمیاد باز هم یه متخصص دیگه رو والنتیر بگیرن.اما در هر صورت اینم خیلی چیز بدرد بخوریه.خلاصه اینکه ارزشیابی مدارک که 130$ هزینه داشت  و این یکی موسسه هم 60$ ثبت نامش بود.روز امتحان زبان هم روز 31  اکتبر بود .یعنی روزی که ما شبش میرفتیم خونه جدید.تا اونروز هم همسرم سه جای دیگه رفت برای مصاحبه.اما هنوز هیچکدوم جواب نداده بودن.اما تجربه خیلی خوبی بود.4 تا مصاحبه در عرض 10 روز.31 اکتبر ساعت 8 صبح امتحان زبان همون موسسه رو داشتیم و ساعت 12 هم نتیجه امتحان رو اعلام کردن که قبول شده بودیم.و نیم ساعت بعدش هم مصاحبه تخصصی داشتیم که اونم قبول شدیم.گفتند که کلاسها 15 نوامبر شروع میشه و اگه خواستید میتونید هزینه ثبت نام رو همون روز بدید.ولی ما دیدیم بهتره الان پرداخت کنیم وگرنه خرج میشه الکی.بعد از ظهرش هم برای ساعت 4 یه قرار ملاقات داشتیم با یه خانوم پیری که همسرم از طریق موسسه ارتباطات فرهنگی به این خانوم معرفی شده بود.که قرار بود ماها با هم آشنا بشیم و به صورت داوطلبانه تبادل فرهنگی انجام بدیم.رفتیم موسسه مذکور و وقتی پیرزنی که قرار بود ببینیمش اومد در کمال تعجب دیدیم یه دختر خانوم درست همسن خودمونه و کلی خوش حال شدیم.چون معمولا همه داوطلبهای این زمینه پیرزن ها و پیر مردها هستند.اونروز یک ساعتی با هم صحبت کردیم.و قرار شد هفته بعد همدیگه رو ببینیم.برای هشت روز بعد قرار گذاشتیم و درست شب تولد همسرم میشد.اونشب بعد از اینکه رسیدیم خونه مریم خانوم صابخونه مون که چند روزی بود برگشته بود با همون پسر عموش اومدن دنبالمون با دوتا ماشین و کمکمون کردن همه وسایلمون رو بردیم خونه جدید.خیلی بهمون کمک کردن.همش میگفتن ما وقتی خودمون اومدیم کسی رو اینجا نداشتیم و دوست داریم بهتون کمک کنیم.خونه مریم خانوم که بودیم همسرم یه شرکتی رفت برای مصاحبه .یادمه اونروز هم خیلی سرد بود و همسرم روی کتش یه کاپشن پوشید چون پالتو دم دست نداشتیم و خودش اصلا خوشش نیومد از تیپش که چرا باید کاپشن روی کت بپوشه و مقادیری غرغر هم کرد.اما چاره ای نبود آخر شب بود که فهمید فردا باید بره مصاحبه.خلاصه اینکه رفت و یه ربع هم دیر رسید سر قرار مصاحبه و این یعنی آخر افتضاح.

ادامه دارد….