<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید &#187; مهاجرت</title>
	<atom:link href="http://barani.ca/category/immigration/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://barani.ca</link>
	<description>خاطرات و تجربيات مهاجرت به کانادا</description>
	<lastBuildDate>Thu, 10 May 2012 14:52:44 +0000</lastBuildDate>
	<language>en</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.2.1</generator>
		<item>
		<title>عبور از برزخ CSQ کاندیشنال</title>
		<link>http://barani.ca/2010/12/conditional-interview-quebec1/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/12/conditional-interview-quebec1/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 10 Dec 2010 15:44:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[CSQ Conditional]]></category>
		<category><![CDATA[Quebec Interview]]></category>
		<category><![CDATA[کاندیشنال در مصاحبه]]></category>
		<category><![CDATA[کبک]]></category>
		<category><![CDATA[مسکن در کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مشروط به گرفتن TCF]]></category>
		<category><![CDATA[مشروط به گرفتن TEF]]></category>
		<category><![CDATA[مشروط شدن در مصاحبه کبک]]></category>
		<category><![CDATA[مصاحبه کبک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3926</guid>
		<description><![CDATA[این مطلب رو یکی از خوانندگان وبلاگ برای من فرستادند، سال گذشته در مصاحبه برای مهاجرت از طریق استان کبک مشروط شدند به ارسال مدرک زبان فرانسه، به گفته خودشون در مدت یکسال منبعی رو برای راهنمایی در این مورد پیدا نکردند، بنابراین  همون موقع قصد میکنند که بعد از روشن شدن وضعیت خودشون و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff6600;">این مطلب رو یکی از خوانندگان وبلاگ برای من فرستادند، سال گذشته در مصاحبه برای مهاجرت از طریق استان کبک مشروط شدند به ارسال مدرک زبان فرانسه، به گفته خودشون در مدت یکسال منبعی رو برای راهنمایی در این مورد پیدا نکردند، بنابراین  همون موقع قصد میکنند که بعد از روشن شدن وضعیت خودشون و اتمام مراحل کار حتما در این مورد مطلبی رو برای راهنمایی دوستان با موارد مشابه بنویسند که چون خودشون وبلاگی رو ندارند از من خواستند که خاطره شون رو اینجا منتشر کنم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff6600;">و اما خاطره و جزئیات ماجرا از زبان دوستمون<br />
</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span id="more-3926"></span>من تابستان سال 88 از طریق کبک برای مهاجرت به کانادا اقدام کردم. دو ماه بعد از ارسال مدارک از این که هنوز فایل نامبر خودم رو دریافت نکرده  کمی نگران شدم. فکسی رو جهت پیگیری به سفارت فرستادم، با این مضمون که بیش از شصت روز از ارسال مدارک من گذشته و من هیچگونه نامه ای رو در مورد پرونده ام دریافت نکرده ام. با توجه به مشکلاتی که گاهی اوقات توسط شرکتهای پستی اتفاق میافتد و متاسفانه نامه ها به دست گیرنده نمیرسد خوشحال خواهم شد اگه شما دریافت مدارک من رو تایید کنید(البته من مطمئن بودم که مدارک رو دریافت کردند چون در طریق DHL تاریخ و ساعت دقیق دریافت مدارکم توسط سفارت رو داشتم اما نگران ارسال نامه از جانب اونها بودم).  و در ادامه نوشتم که من کاملا متوجه حجم پروندهای مورد بررسی توسط شما هستم. اما خواهش میکنم در صورتی که نامه ای توسط پست ارسال نموده اید با این ایمیل به من اطلاع دهید تا بتوانم از طریق پست مشکل رو پیگیری کنم.</p>
<p style="text-align: justify;">در اینجور مواقع اگه واقعا نامه ای ارسال کرده باشند و تغییری در پرونده شما اتفاق افتاده باشه حتما جواب فکس شما رو خواهند داد. خوشبختانه دو روز بعد ایمیلی رو دریافت کردم که نوشته بود ما نامه دعوت به مصاحبه رو برای شما فرستادیم که به پیوست این ایمیل برای شما ارسال میکنیم . هر چه سریعتر در مورد تایید وقت مصاحبه از طریق پرکردن فرم مخصوص به ما اطلاع بدید.</p>
<p style="text-align: justify;">خوب من متوجه شدم که نامه فایل نامبر و دعوت به مصاحبه من ارسال شده که متاسفانه پست هیچ کدوم رو به دست من نرسونده.</p>
<p style="text-align: justify;">کلا از ارسال مدارک دو ماه میگذشت که من این ایمیل دعوت به مصاحبه رو دریافت کردم. تاریخ مصاحبه برای دو ماه بعد تعیین شده بود و تا اون زمان معمولا مدت انتظار برای دریافت نامه دعوت مصاحبه 6 تا 8 ماه بود. من اصلا انتظار این سرعت رو نداشتم و برای همین هنوز اقدامی برای زبان فرانسه نکرده بودم و فکر میکردم حداقل شش ماه فرصت دارم تا نامه دعوت به مصاحبه رو دریافت کنم. (من با قانون 2009 اقدام کرده بودم و مصاحبه من هم در سال  2009 بود، رشته تحصیلی من هم در قانون 2009، پنج امتیاز داشت) کمی هول کرده بودم و یکی دو روز طول کشید تا بتونم تمرکز کنم و تصمیم گیری کنم که آیا در وقت مقرر به مصاحبه برم یا تقاضای تعیین وقت دیگری رو داشته باشم. زمزمه های اجرای قوانین 2010 شنیده میشد و من نگران این بودم که در صورت تعیین وقت جدید با قانون 2010 ارزیابی بشم که دیگه رشته تحصیلی من در لیست 2010 صفر امتیازی میشد. ترجیح دادم خودم رو به مصاحبه تعیین شده برسونم. کلاس های فول تایم فرانسه رو ثبت نام کردم. کلاسها عمومی بودند و پنج روز درهفته روزی چهار ساعت کلاس داشتیم. تا اون روز یک کلمه هم فرانسه بلد نبودم. یک هفته بعد کلاسها شروع شد و من تنها پنجاه روز فرصت داشتم تا خودم رو از سطح صفر برای مصاحبه آماده کنم. کار رو بیخیال شدم و تمام وقتم رو به خوندن و یادگیری فرانسه اختصاص دادم. هر روز کلاس میرفتم، روزی چهار ساعت و بعد از کلاس هم  چهار پنج ساعت توی خونه تمرین میکردم. کلاس عمومی بازدهی خوبی رو برای من داشت. با دقت به صحبت کردن همه گوش میکردم و گوشم با جملات و کلمات و تلفظهای صحیح و غلط آشنا میشد. دو هفته قبل از مصاحبه هم ده ساعت کلاس خصوصی ویژه مصاحبه گرفتم. صبحها کلاس عمومی میرفتم و بعد از ظهر ها کلاس خصوصی ویژه مصاحبه. استادم از من راضی بودم و من هر روز حس میکردم پیشرفت بیشتری دارم. و بالاخره روز مصاحبه فرا رسید و من مدارکم رو برداشتم و راهی سفارت شدم. مصاحبه شروع شد و سعی کردم به جای دلهره با تمرکز روی هدفم و دانش زبانم استرسم رو کنترل کنم و به دقت به سوالات گوش کنم و جواب بدم. خوشبختانه سوالات فرانسه رو خوب و کاملا جواب دادم و وقتی از من در مورد انجمن مهندسین کبک سوال کرد گفتم با این انجمن تا حدودی آشنایی دارم و تحقیقاتی رو داشتم و مکاتبه هم کردم که این هم نتایج مکاتبه من هست. پرینت ایمیل ها رو بهش نشون دادم به علاوه اینکه پرینت ایمیل های رجیستر کردن در موسسات کاریابی هم که همراهم بود بهش دادم. نگاهی کرد و مصاحبه رو به انگلیسی تغییر داد. بعد گفت زبان فرنچ و انگیسی رو کجا یاد گرفتی که گفتم تو موسسات زبان، گفت آفرین لهجه خوبی داری. بعد کمی به پرونده ام نگاه کرد و به من گفت تو جوون با پشتکاری هستی و هم زبان فرانسه و هم انگلیسی رو خوب صحبت میکنی. فرانسه رو در حد امتیاز هشت گرفتی. با این حال چون تازه فارغ التحصیل شدی و سابقه کار پایینی داری که قابل درک هست چون با توجه جوان بودن شما انتظار سابقه کار بیشتری نمیشه داشت اما به هر حال حداقل امتیاز سابقه کار رو میگیری و در مجموعبرای قبولی قطعی در مصاحبه 2 امتیاز کم داری(یک سال سابقه کار داشتم). اما چون زبانت خوبه و متوجه تلاش و پشتکارت هستم میخوام یک فرصتی رو به تو بدم. زبان فرانسه تو در حال حاضر در حد هشت امتیاز داره، من تو رو تا اینجا به صورت کاندیشنال قبول میکنم و به شرطی که در فرصت یک ساله ای که به تو میدم مدرک B2  اسپیکینگ و B1 لیسنینگ زبان فرانسه رو برای ما بفرستی، در اون صورت CSQ شما صادر میشه.</p>
<p style="text-align: justify;">برگشتم، هم خوشحال بودم و هم ناراحت. کل این اتفاقات در عرض چهار ماه برای من افتاده بود و در مدت دو ماه من تونسته بودم از سطح صفر خودم رو به سطح هشت برسونم که این باعث دلگرمی من بود. اما هنوز کار پرونده من تموم نشده بود و باید مدرک زبان رو هم برای سفارت میفرستادم.</p>
<p style="text-align: justify;">مدرکی که ازمن خواسته شده بود B1 برای لیسنینگ و B2 برای اسپیکینگ بود. برای ثبت نام به سفارت فرانسه رفتم. خوشبختانه هر ماه TCF-Q  اونجا برگزار میشه. البته تا تصمیم گرفتم و تحقیق کردم که کجا و چگونه باید امتحان بدم و کمی از گیجی و فشار چهار ماهه بیرون بیام نصف مدت زمان فرصتی که داشتم رو از دست دادم. برای امتحان ثبت نام کردم و یکبار امتحان دادم و هر دو را B1 شدم(من فقط Cafe یک رو خونده بودم).</p>
<p style="text-align: justify;">تا اینجا لیسنینگ رو نمره آورده بودم و باید اسپیکینگ رو به B2 مرسوندم. تا نتایج به دستم رسید 45 روز گذشت و متاسفانه مهلت ثبت نام امتحان بعد رو از دست دادم. بنابراین مجبور بودم برای امتحان دو ماه بعد ثبت نام کنم. دفعه بعد اسپیکینگ رو B2 گرفتم و از لیسنینگ متاسفانه A2 گرفتم و دیگه فرصتی برای امتحان دادن نداشتم. در واقع از هر دو امتیاز لازم رو کسب کرده بودم اما نه به طور همزمان. مدارکی که داده شده بود هم نمرات رو تفکیک کرده بود اما هر دو نمره اسپیکینگ و لیسنینگ در یک مدرک اعلام شده بود و امکان اینکه اسپیکینگ دوم و لیسنینگ اول رو بفرستم وجود نداشت. تصمیم گرفتم هر دو براشون بفرستم به علاوه نامه ای از آموزشگاه که نشون میداد 300 ساعت رو در آموزشگاه زبان گذروندم.</p>
<p style="text-align: justify;">نامه ای هم نوشتم و روی همه مدارک گذاشتم و برای افسر پرونده نوشتم که به توصیه شما به فراگیری زبان فرانسه ادامه دادم و بابت راهنمایی و پیشنهادتون برای آموزش بیشتر زبان فرانسه و دریافت مدرک فرانسه از شما متشکرم. امروز فرانسه رو خیلی بهتر صحبت میکنم و از شنیدن و خوندن اخبار به زبان فرانسه لذت میبرم. منتظر پاسخ شما هستم.</p>
<p style="text-align: justify;">دو ماه گذشت و هیچ خبری نشد. کم کم دچار استرس شدم اما از طرفی به خودم این امید رو میدادم که اگه پاسخ منفی بود  اینقدر طولانی نمیشد پس احتمالا پاسخ مثبت بوده و پرونده من برای صدور و ارسال CSQ به جریان افتاده اما گوشه دیگر ذهنم درگیر این مسئله بود که مبادا پاسخ منفی ارسال شده و نامه به دست من نرسیده. بالاخره تصمیم گرفتم مسئله رو پیگیری کنم. فکسی رو فرستادم با همون مضمون قبلی که نگرانم از بابت عملکرد شرکتهای پست و خواهش میکنم در صورتیکه مدارک من رو دریافت کردید و نامه ای برای من ارسال کرده اید به من از طریق ایمیل اطلاع دهید. که بعد از دو روز ایمیلی گرفتم که بله ما مدارک شما رو گرفتیم و بررسی کردیم و CSQ شما رو صادر کردیم. میتونید از طریق یک شرکت پستی برای دریافت CSQ اقدام کنید.</p>
<p style="text-align: justify;">و این پایان خوش ماجرا بود، پایان یکسال پراز استرس. البته فرصت خوبی بود برای اینکه مدرک معتبری رو در زبان فرانسه گرفتم و زحماتی که برای یادگیری این زبان کشیدم از این طریق مستند شد. اما به هر حال برزخی بود که تمام شد. از این پس کاری جز انتظار برای مدیکال ندارم و این فرصت خوبیه تا کمی خودم رو آماده کنم و کارهایی روکه دوست دارم و لازم هست رو انجام بدم. فعلا پست خوبی رو در یک کارخانه تولیدی دارم، از فرصتی که دارم سعی میکنم استفاده کنم و هر روز تجربه جدیدی رو به دست بیارم. دوره انتظار برای مدیکال برای من فرصت خوبیه برای تجربه های جدید و مفید کاری.</p>
<p style="text-align: justify;">اینها رو نوشتم چون میدونم خیلی ها در برزخ کاندیشنال قرار میگیرن و شاید این خاطره کمکی باشه برای این دوستان که از پروسه کاندیشنال و چگونگی دریافت CSQ مطلع شوند.</p>
<p style="text-align: justify;">یک نکته هم در مورد مکاتبه با سفارت و پیگیری ها متوجه شدم که با شما به اشتراک میذارم، اینکه که هرجایی که احساس میکنید واقعا لازمه یا نگرانید و نگرانی منطقی دارید (نه اینکه حوصله تون سر رفت نامه بنویسید) مکاتبه کنید اما همیشه در فکسها به این موضوع اشاره کنید که نگرانی از عملکرد شرکتهای پستی باعث شده شما این پیگیری رو انجام بدید و از حجم کارهای اونها مطلع هستید. مطمئن باشید نامه شما رو در صورت اینکه خبری باشه حتما جواب میدن. نامه های آی چیکار کنیم چرا هیچ خبری نیست و پرونده من در چه حال هست  و چه خبره چرا اینقدر طولانی شده و &#8230; رو جواب نمیدن. من تنها دو بار مکاتبه کردم که فکر میکردم واقعا لازمه و هر دو بار هم بلافاصله بعد از دو روز با ایمیل به من جواب دادند. به نظر من بهتره پیگیری رو با فکس انجام بدید اما در فکس از اونها بخواهید که با ایمیل به شما اطلاع دهند. فکسهای ارسالی از شما وارد سیستم اتوماتیک چک میل نمیشه اما ایمیل های ارسالی شما هم اتوماتیک اسکن میشه و هم اینکه دیر خونده میشه. نامه ها رو با دلیل و منطقی و به موقع بفرستید و سعی کنید با منطق اونها رو قانع کنید که به جوابشون از طریق ایمیل نیاز دارید.</p>
<p style="text-align: justify;">برای همه آرزوی موفقیت دارم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/12/conditional-interview-quebec1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>روزهای سختی که بر ما گذشت</title>
		<link>http://barani.ca/2010/08/i-remember-those-days/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/08/i-remember-those-days/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 24 Aug 2010 18:44:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[اقامت در کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کار و کاریابی]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[کار]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3740</guid>
		<description><![CDATA[ما اواخر سال 2007 وارد کانادا شدیم. همزمان با شروع رکود اقتصادی و بیکاری وحشتناک و وضعیت نابسامان اقتصادی که گریبان کانادا رو مثل سایر کشورهای دنیا گرفته بود. اواخر 2007 و کل سال 2008 و تا اواسط 2009 (اوایل تابستان 2009) برای همه سخت بود. خیلی خیلی سخت. خیلی ها بیکار شدند و خیلی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">ما اواخر سال 2007 وارد کانادا شدیم. همزمان با شروع رکود اقتصادی و بیکاری وحشتناک و وضعیت نابسامان اقتصادی که گریبان کانادا رو مثل سایر کشورهای دنیا گرفته بود.</p>
<p style="text-align: justify;">اواخر 2007 و کل سال 2008 و تا اواسط 2009 (اوایل تابستان 2009) برای همه سخت بود. خیلی خیلی سخت. خیلی ها بیکار شدند و خیلی ها هم که مهاجر و تازه وارد بودند در جستجوی کار شرایط سختی رو سپری کردند. شرایط به گونه ای بود که مهاجران باید با افرادی رقابت میکردند که سالها اینجا سابقه کار داشتند و حالا کارشون رو در شرایط بد اقتصادی از دست داده بودند. قضاوت با شما که در این مدت تا اوایل تابستان 2009 که رفته رفته شرایط اقتصادی  شروع کرد به خارج شدن از رکود و عبور از بحران و رفتن به سوی بهبود. حتی هنوز هم نمیتونن بگن اوضاع اقتصادی کاملا خوب شده و بحران رو کاملا پشت سر گذاشتیم، اما هر چه هست از زمان ورود ما و سال اول و دوم زندگی ما در کانادا بهتر شده(خیلی بهتر شده)</p>
<p style="text-align: justify;">اون دسته از دوستانی که اواخر سال 2007 و 2008 وارد کانادا شدند و اینجا رو میخونن یا دوستانی که به هر حال اون دوران رو اینجا بودن و شرایط وحشتناک بیکاری رو رکود اقتصادی رو از نزدیک لمس کردند حتما با من هم عقیده هستند که استرس ناشی از بیکاری و بیکار شدن و پیدا نکرد کار همه رو تحت تاثیر قرار داده بود.</p>
<p style="text-align: justify;">همونطور که قبلا هم در پستی نوشتم برای روشن شدن این موضوع که ما راحت کار پیدا نکردیم و خیلی سختی کشیدیم تا بتونیم کار مرتبط با تخصص خود رو پیدا کنیم باز هم مینویسم. هم برای دوستانی که به تازگی مهمان این خونه شدند و هم دوستانی که شاید با خوندن نوشته های من تصور کنند وضعیت در هنگام ورود ما بهتر از زمان حال بوده و همه چیز برق آسا و خیلی راحت انجام شده.<span id="more-3740"></span></p>
<p style="text-align: justify;">26 سپتامبر 2007 وارد مونتریال شدیم. دوستی رو در مونتریال داشتیم که چهار سال از ورودش به مونتریال و کانادا میگذشت. هنوز بیکار بود و دو سالی هم میشد که دانشجوی دانشگاه مک گیل بود. بعد از مدتی که کلاس زبان رفته بود و دنبال کار رفته بود مثل همه مونتریالی ها عقیده پیدا کرده بود که اینجا برای کار پیدا کردن باید همینجا درس خونده باشی و به ماها که مدرک کانادایی نداریم کار نمیدن و بعد از یکی دو سال هم میرن دانشگاه، رفته بود دانشگاه. حالا درسش داشت تموم میشد و کم کم به این نتیجه رسیده بود که چهار سال از عمرش رو هدر داده باید همون دو سال پیش کوچ میکرد تورنتو!!(دوستداران مونتریال، گارد نگیرید لطفا! این نظر دوست ماست که مونتریال رو از تخم چشماش بیشتر دوست داشت و خیلی خیلی هم تعصب داشت روش. نظر من نیست)</p>
<p style="text-align: justify;">سه روزی رو پیش این دوستمون بودیم و بعد اومدیم تورنتو. از قبل تصمیم داشتیم بیاییم تورنتو. 1 اکتبر تورنتو بودیم. فردای روزی که رسیدیم از مدیر مهامانسرایی که درش ساکن بودیم پرسیدیم که برای رفتن به محل YMCA کجا باید اتوبوس سوار بشیم. تعجب کرده بود که از کجا این مرکز رو میشناسیم و تعجبش بیشتر از این بود که تازه شب قبل رسیدیم و حالا اولین جایی که آدرسش رو میخوایم این مرکز هست. رفتیم YMCA و تمام دوره های مربوط به کاریابی و رزومه نویسی رو ثبت نام کردیم و برای تعیین سطح کلاسهای زبان اسم نوشتیم. از اونجا رفتیم یه مرکز دیگه به اسم <a href="http://www.ayce.on.ca/contact">AYCE</a> و اونجا هم کلاسهای رایگان ویژه تازه واردین داشت. همه اونها رو هم ثبت نام کردیم. یادمه فردای همون روز کلاسها شروع میشدند. صبح ها میرفتیم کلاس و بین کلاسها رزومه رو مینوشتیم و میدادیم مشاورمون تصحیح میکرد. برای هر آگهی استخدام رزومه جداگونه مینوشتیم. بعد از کلاس هم میومدیم و بین راه تا برسیم مهمانسرا میرفتم و به کاندو ها و آپارتمانها برای اجاره سر میزدیم. کارت هفتگی مترو نخریده بودیم. بلیط میخریدیم و برای اینکه صرفه جویی کنیم بیشتر مسیر رو پیاده میرفتیم. مسیرهای خیلی طولانی رو. اون روزها خیلی خسته میشدیم. اما انرژیمون رو از دست نمیدادیم.بعد میومدیم مهمانسرا و شروع میکردیم به فرستادن رزومه ها. کلاسها رو دوتا دوتا میرفتیم. هم YMCA و هم AYCE. همسرم رزومه میفرستاد و چند تایی مصاحبه هم رفت. من هنوز رزومه نمیفرستادم. منتظر بودم تا دوره <a href="http://www.yorkdale.net/web/main/registration.htm">یورک دل</a> شروع بشه. کلاسهای زبان هم شروع شد و از ساعت پنج بعد از ظهر تا نه شب هم میرفتیم کلاس زبان.</p>
<p style="text-align: justify;">هر دو رفتیم <a href="http://www.yorkdale.net/web/main/coop.htm">Yorkdale</a> ثبت نام کردیم و برای ثبت نام تو <a href="http://www.careerbridge.ca/" target="_blank">کریر بریج</a> و ارزیابی مدارک اقدام کردیم. برای دوره یورک دل 65 دلار دادیم که سه ماه بریم مجانی تو شرکتی تو زمینه تخصص خودمون کار کنیم. برای اینکه وارد بازار کار تخصصی خودمون بشیم حاضر بودیم هر مقدار که ممکنه هزینه کنیم. یک نوامبر امتحان یورک دل بود (امتحان زبان و مصاحبه تخصصی) همون روز پول رو هم دادیم. کلاسها 16 نوامبر شروع میشد. یک هفته قبل از شروع کلاسها، همسرم تونست تو یکی از شرکتهایی که برای مصاحبه رفته بود قبول بشه. شاید با خودتون بگید چه راحت. راحت نبود. باز هم هزینه کردیم.</p>
<p style="text-align: justify;">قیمتش سواد و سابقه و تحصیلات همسرم و تجربه مدیریتیش بود که توی رزومه اش تا حد سابقه یک تازه کار پایین آورده بود. قیمتش سابقه 10 ساله همسرم بود که توی رزومه نوشته بود 3 سال. درست مثل اینکه از یک دانشجوی دکترای ریاضی بخواهید جواب حاصل جمع 2+2 رو بگه. همسر من نه توی رزومه و نه توی مصاحبه اشاره ای به سطح سواد و توانایی های هاش و تجربه اش نکرده بود. چون آگهی استخدام برای یک برنامه نویس سطح جونیور و تازه کار بود. خودش رو تا سطح یک تازه کار آورد پایین. یک مدیر نرم افزاری که چندین برنامه نویس حرفه ای زیر دستش کار میکردن اومد و در حد یک برنامه نویس تازه کار و کم سابقه شروع به کار کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">همین دیروز به من گفت در عرض یک ماه تونسته خودش رو نشون بده و بعد از یک ماه مدیرمون (مدیر آی تی قبلی) متوجه توانایی هاش شده و از اون به بعد وقتی برنامه ها و کارهای ابتدایی رو به همسرم میداده میگفته میدونم این کارها برای تو خیلی سطحش پایینه و حوصله ات رو سر میبره اما ممنونم که با حوصله انجام میدی. کم کم که به توانایی های همسرم اعتماد میکنه بخشی از کارهای خودش رو میده که همسرم به عنوان کمک انجام بده. تا اینکه دیگه اعتمادش خیلی بیشتر و بیشتر میشه و بعد از مدتی تو خیلی از کارها با همسرم مشورت میکنه و نظرش رو میخواد و کم کم مسولیت یکی از سیستمهای مهم شرکت رو به همسرم میده. اما تا قبل از اون حدود هفت ماه همسرم کارش، کار یک برنامه نویس سطح پایین و تازه فارغ التحصیل بود، تست کردن برنامه و تغییرات جزیی وبسایت و برنامه هایی که برنامه نویسای دیگه قبلا نوشته بودنن. و تو این مدت رفتارش و تواضعش هم اصلا نشون نمیداد که این شخص زمانی مدیر یک گروه نرم افزاری قوی بوده اما تلاشش و توانایی هاش برای مدیر آی تی قابل تشخیص بود و از چشمش دور نموند. دیروز بهش گفتم کمتر کسی ممکنه کار تو رو انجام بده. گفت، آدم باید از یه جایی شروع کنه، قبول کنه نقطه شروع اینجا ممکنه خیلی پایینتر از موقعیت قبلیش باشه اما اگه لیاقتش رو داشته باشه اینجا زود پیشرفت میکنه و به حقش میرسه. بهش گفتم اما قبول کردن این موضوع خیلی سخته. هر کسی این موضوع رو قبول نمیکنه. اونهم از همون بدو ورود. شاید وقتی که مدتی بیکاری بهش فشار آورد به فکر همچین کاری بیافته اما موقعی که داغه و تازه اومده نه! اما تو اینکار رو کردی. چون به خودت اطمینان داشتی. سختی هاش رو با صبر و حوصله پشت سر گذاشتی. اونهم تو اون شرایط بد اقتصادی و بیکاری. تازه هر روز نگران رکود اقتصادی و ترس از اخراج شدن و بیکار شدن هم بودی. اما نذاشتی هیچ کدوم تو رو خسته کنه.</p>
<p style="text-align: justify;">اما وضعیت من تو اون روزها و اون ماه ها چطور بود. دوره یورک دل شروع شد و بعد از دو ماه گذروندن کلاس های رزومه نویسی(این دفعه سوم بود که کلاسهای رزومه نویسی میرفتم) و کلاسهای مربوط به شناخت قوانین کار و حقوق کارفرما و کارگر شروع کردم به رفتن به مصاحبه به شرکتهایی که نیروهای داوطلب رو میگرفتند. اولین شرکتی که رفتم از کارم خوششون اومد و قرار شد بعد از تعطیلات ژانویه برم سر کار. یه شرکت نرم افزاری بود با 6 -7 نفر پرسنل. کارشون منحصرا برنامه نویسی بود. از خونه ما تا محل کارم 2 ساعت راه بود. 5 بار باید اتوبوس و مترو سوار میشدم. از آخرین ایستگاه تا محل کارم 200-300 متر رو باید پیاده میرفتم. تو سرمای اینجا 200-300 متر خیلی خیلی زیاده. شرکت رو به ورشکستگی بود و فشار روی نیروها خیلی زیاد بود. روزهای سختی بود. چهار ساعت از روز رو توی اتوبوس و مترو و دویدن بین ایستگاه ها برای رسیدن به اتوبوس بعدی میگذروندم. نامزد ملانی میگفت اینطوری که تو میری سر کار وقتی رسیدی شرکت باید یک ساعت بخوابی تا انرژیت برگرده. مهم نبود. همه اون سختی ها رو به امید روزهای بهتر تحمل میکردم. همسرم هم یکساعت توی راه بود تا برسه. تنها شانسش این بود که ایستگاه اتوبوس جلوی در خونه رو سوار مشد اما 500 متری شرکت پیاده میشد. توی راه میگفت میتونه بخوابه اما یه رادیو کوچولو خریده بود و تا برسه رادیو گوش میکرد تا زبانش قوی بشه. 500 متر هم پیاده میرفت تا برسه در شرکت. زمستون اونسال که اتفاقا تو 50 سال گذشته اش رکورد میزد برای ما خیلی خیلی سخت تر بود. نمیدونم چرا همیشه باد خلاف جهت حرکت ما بود. بادهای اینجا معروفه. یک قدم پیش میرفتیم و ده قدم با باد برمیگشتیم سر جای اول. من همزمان رزومه هم میفرستادم و میرفتم برای مصاحبه. تو مصاحبه یکی از شرکتها پذیرفته شدم و وقتی مدیر شرکتی که توش کار میکردم متوجه شد قول داد که بعد از پایان دوره داوطلبانه من رو استخدام میکنه و پنج هزار دلار در سال بیشتر از این شرکت به من حقوق میده. متاسفانه شرایط بد اقتصادی باعث شد اون شرکت ورشکست بشه و من رو هم بعد از پایان دوره داوطلبانه استخدام نکردند و یک ماه بعد از پایان دوره من، رو به تعطیلی رفت. و من دوباره افتادم دنبال کار اقدام از طریق کریر بریج.  صبح زود بیدار میشدم مینشستم پای کامپیوتر و رزومه میفرستادم و میرفتم مصاحبه. دو ماهی رو همینطور گذروندم. از طریق کریر بریج هم توی رویال بانک کار خیلی خوبی رو پیدا کرده بودم. توی تخصص خودم اما بخش تحلیل و طراحی سیستمها. کاری که خیلی دوستش داشتم. منتظر جوابشون بودم. همون روزها شرکتی که همسرم کار میکرد هم آگهی استخدام برنامه نویس دادند و من هم رزومه ام رو فرستادم. یک هفته بعد رفتم برای مصاحبه، مصاحبه خوبی بود. استرس خیلی کمی داشتم.  بدون استرس همه سوالات رو جواب دادم. و یک هفته بعد هم جواب دادن که قبول شدم. اما نظر شرکت نسبت به استخدام زوج مثبت نبود(خیلی ها لطف کردند و اینجا با گوشه و کنایه سعی کردند بگن که من با پارتی بازی اومدم تو این شرکت اما من هیچ وقت جوابشون رو ندادم). رئیس شرکت معتقد بودند که اگه یک زوج رو استخدام کنند، ممکنه زمانی هر دو با هم تصمیم بگیرن که از شرکت برن و این به ضرر شرکت هست. اما مدیر آی تی شرکت از لحاظ فنی از کارم خوشش اومده بود. رئیس شرکت روزی که من قبول شده بودم به همسرم گفته بود، من فقط نگران کار شرکت هستم و اینکه یک موقع هر دوی شما با هم برید. شما آزادید که هر موقع که خواستید برید اما قبول کن که از دست دادن دو نیرو همزمان برای شرکت هزینه داره و دلیل مخالفت من با استخدام همسرت فقط همینه.</p>
<p style="text-align: justify;">روزی که من اومدم مدیرمون برای امتحان، یه قسمت از یک سیستم رو داد که انجام بدم و خدا رو شکر از همون اول با توجه به تجربه ای که از همسرم داشت باعث شد به من هم اعتماد کنه و کارهایی رو به من داد که من از همون روز اول ورودم از کارم لذت بردم و البته به خوبی هم انجام دادم. دو هفته بعد، روزی که اولین حقوقم رو گرفتم(اینجا دو هفته یکبار حقوق میگیریم)  از رویال بانک تماس گرفتند و ایمیل زدند که برای همون کار تحلیل و طراحی سیستم ها میتونم برم. خیلی دو دل بودم و نشستم حساب کتاب کردم ولی آخرش به دلیل اینکه رفت و آمد با همسرم برام راحت تر بود و هزینه رفت و آمد اینطوری کمتر میشد پاسخ منفی دادم(البته شرطشون این هم بود که تا به حال تو اون تخصص حقوق نگرفته باشم که مهم نبود چون میتونستم بگم حقوقی که دیروز گرفتم در مورد کار تخصصی من نبوده). درسته که گاهی وقتها پشیمون میشم از تصمیمی که گرفتم اما در کل ناراضی هم نیستم به این فکر میکنم که اینطوری خیلی از لحاظ مالی پس انداز کردیم چون فقط یکبار هزینه ماشین و بنزین و کلا رفت و آمد رو پرداخت میکنیم. این رو هم باز گفتم برای اینکه اگه بعضی از دوستان خواستند باز هم لطف کنند و کنایه بزنند بدونند که اگه من تو این شرکت استخدام نمیشدم میرفتم رویال بانک و چه بسا وضعیتم خیلی بهتر از الان هم میشد.</p>
<p style="text-align: justify;">وقتی برمیگردم و به عقب نگاه میکنم میبینم روزهای خیلی خیلی سختی رو گذروندیم. فرق ما با بقیه این بود که از فردادی روزی که اومدیم رفتیم تو دل مشکلات و چشممون فرصت دیدن ذرق و برق اینجا رو به دست نیاورد. تنها چیزی که از روزهای اول یادمه دویدن توی ایستگاه ها و از این موسسه به اون موسسه و از این کلاس به اون کلاس رفتن بود و صحبتهای مایوس کننده در مورد بیکاری و رکود اقتصادی و انرژی منفی که از اطراف میرسید. آسون نبود، خیلی سخت بود. اما سختی هاش رو به جون خریدیم. شاید خیلی ها بگن ما شانس آوردیم و راحت رفتیم سر کار و &#8230; اما با خوندن این متن حتما متوجه شدید که اصلا راحت نبود و خیلی سخت بود و علاوه بر اون شاید اگر که من رفته بودم رویال بانک وضعیتم خیلی بهتر از حالا بود. یا اگه همسرم اینجا نمیومد، از طریق کریر بریج میرفت یه شرکت یا یه موسسه بزرگتر مثل بانک یا وزارتخونه یا &#8230; اونجا کار میکرد و پیشرفت میکرد. کسی نمیتونه بگه چی راحته و چی آسون. برای ما خیلی سخت بود. الان هم نمیتونیم بگیم موفق شدیم و بهتر از این نمیشه. شاید اگه من روی حرف مدیر قبلی حساب نمیکردم که منتظر بمونم استخدامم کنند و بعد خبر ورشکستگی شرکت رو به جای استخدام بگیرم، میرفتم توی اون شرکت استخدام میشدم وضعیتم خیلی بهتر از حالا بود. شاید اگه شرکتی که توش کار میکردم ورشکست نمیشد وضعیتم از الان بهتر بود. شاید هم نه. به هر حال اینرو همیشه توجه داشته باشیم اگه دیدیم الان کسی به نظر ما موفق هست نگیم اون زمان که اومدن وضعیت بهتر از الان و بود و چنین و چنان و شانس داشتن و پارتی داشتن و &#8230; قضاوت کردن و مقایسه کردن خوبه من نمیگم اصلا قضاوت نکنیم. اما خواهش میکنم در مورد چیزی که اطلاع نداریم قضاوت نکنیم. زمان ورود ما وضعیت واقعا بحرانی بود و شرایط اقتصادی وحشتناک بود و بیکاری بیداد میکرد. من و همسرم شرایط سختی رو گذروندیم اما نا امید نشدیم. شاید بعضی از دوستان با دیدن شرایط فعلی ما تصور کنند که ما شانس آوردیم، وضعیت و شرایط عالی بود و همه چیز مهیا بود. اینطور نیست، دلیلی نداره وقتی یک نفر موفق میشه ما بگیم از اول راه موفقیت سر راهش قرار گرفته و هیچ راه دیگه ای نبوده. اینکه بگیم فلانی موفقه چون شانس آورده و فرصت خوبی جلوش قرار گرفت و &#8230; درست نیست. برای موفقیت افراد ِموفق تنها یک راه وجود نداره که اگه شانس بیارن دقیقا همون راه جلوی پاشون بیاد موفق میشن وگرنه بیچاره میشن. آدمهایی که برای رسیدن به موفقیت تلاش میکنن راه های رسیدن به موفقیت رو هم پیدا میکنند. یکی و دوتا هم نیست. خیلیه. به اندازه آدمهای روی زمین <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' /> </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/08/i-remember-those-days/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>42</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یک اتفاق، یک تغییر</title>
		<link>http://barani.ca/2010/08/now-its-changed/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/08/now-its-changed/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 18 Aug 2010 16:15:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[کار و کاریابی]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3710</guid>
		<description><![CDATA[چند روز پیش اتفاقی تو موقعیت شغلی همسرم افتاد که در واقع تغییر دیگه ای در زندگی بعد از مهاجرت ماست. تصمیم نداشتم که اینجا در مورد این اتفاق بنویسم. اما چون بخشی از اهداف من از وبلاگ نویسی، اطلاع رسانی و نوشتن خاطرات مهاجرت ماست، فکر میکنم باید این قسمت رو هم نوشت، چرا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">چند روز پیش اتفاقی تو موقعیت شغلی همسرم افتاد که در واقع تغییر دیگه ای در زندگی بعد از مهاجرت ماست. تصمیم نداشتم که اینجا در مورد این اتفاق بنویسم. اما چون بخشی از اهداف من از وبلاگ نویسی، اطلاع رسانی و نوشتن خاطرات مهاجرت ماست، فکر میکنم باید این قسمت رو هم نوشت، چرا که بخشی از خاطرات ما در مهاجرت به کاناداست.<span id="more-3710"></span></p>
<p style="text-align: justify;">همسرم مدیر دپارتمان آی تی شرکت شد. البته به نظر خود من که سالهاست همسرم رو به عنوان یک همکلاسی و یک همکار میشناسم و از توانایی هاش مطلع هستم، لیاقتش رو داشت. اما به هر حال  وقتی  سه سال پیش به کانادا مهاجرت کردیم به عنوان یک برنامه نویس تو این شرکت استخدام شد و با اینکه سالها سابقه مدیریت نرم افزار رو تو ایران داشت اما با چند سطح پایین تر از مدیریت شروع به کار کارد، با توجه به برنامه ریزی که از اول داشتیم و هدف ما در درجه اول ورود به بازار کار تخصصی بود و تلاش برای پیشرفت، خوشبختانه تلاشهای همسرم از دید مدیر عامل شرکت پنهان نبود و با وجود حضور نیروهای قدیمی تر در بخش آی تی، همسرم رو به عنوان مدیر این بخش از شرکت انتخاب کردند. الان خیلی خیلی خوشحالم و براش آرزوی موفقیت میکنم. میدونم که مسوولیتش بیشتر شده و به خصوص ماه های اول نیاز داره تلاش بیشتری داشته باشه تا هم نظمی به کارها بده و هم نشون بده که مدیر عامل شرکت انتخاب درستی داشه، این مسئله تا حدود زیادی وقتهای آزاد و اوقات فراغت ما رو تحت تاثیر قرار میده اما من مطمئنم که از عهده این مسوولیت به خوبی برمیاد. دوست دارم با هرچه در توانم هست کمکش کنم برای همین بخشی از کارهای باقیمونده رو که جزء لیست کاری بقیه برنامه نویسها بود به من سپرد تا سریعتر کارها انجام بشه و من هم دارم با جدیت و با دقت روش کار میکنم تا سریع انجام بشه.</p>
<p style="text-align: justify;">خلاصه که من الان خانومِ مدیر هستم :دی و کلی خارجی زیر دست همسری کار میکنن. چقدر من از این مدل جمله ها که فلانی کلی خارجی زیر دستش کار میکنن متنفرم، انگار برای هوش و لیاقت و پشتکار ایرانی خیلی عجیبه که پیشرفت کنه تا بشه مدیر و یه عده خارجی زیر دستش کار کنن. من با نژاد پرستی و تحقیر قومیت ها و ملیتهای دیگه صد در صد مخالفم اما مطمئنم راهش بیگانه پرستی و تحقیر ایرانی ها هم نیست، گذشته و تاریخ و فرهنگ ایران برام خیلی خیلی مهمه به خصوص وقتی میخوام به همکار چینی که با دهن پر تو صورتم حرف میزدنه و صورتم رو پر از تف میکنه و میگه من شنیدم تو ایران دخترا اجازه تحصیل ندارن، جواب بدم. وقتی که میگم نه اشتباه شنیدی میگه نه مطمئنم همه کشورهای عربی مثل هم هستن. بعد براش باید توضیح بدم که من عرب نیستم و ایران کشور مستقلیه و فرهنگ خودش رو داره. بعد بگه چه فرهنگی؟ به اندازه چین که قدمت ندارید که فرهنگ داشته باشید، بعد ازش سوال کنی کی گفته همچین چیزی رو؟ جواب بشنوی دوستش که ایرانیه و از ایرانی ها متنفره بهش گفته ایران یه کشور بی فرهنگه با یه مردم بی تربیت و بی هویت <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_sad.gif' alt=':(' class='wp-smiley' />  بعد تو بغض کنی از این همه بی معرفتی و با خودت بگی راست گفته خودش نمونه زنده بی شعوری و بی فرهنگیه که مردم کشورش رو جلوی دیگران تحقیر کرده. بلافاصله انگار فکرت رو خونده باشه میگه: خودش هم آدم بدی بود. بعد یه همکار چینی دیگه که صحبتهاتون رو شنیده میاد وسط بحث و برای هموطنش از تاریخ و فرهنگ ایران میگه و عکسهای تخت جمشید رو بهش نشون میده و میگه ببین اینا هم کشورشون خیلی قدمت داره، مثل چین. سال نو ایرانی همزمان با فرا رسیدن بهاره و هزاران سال قدمت داره و تو که هنوز قلبت درد میکشه ازش سوال میکنی، &#8220;لانا&#8221; تو این چیزا رو از کجا بلدی و میگه مدیر عامل شرکت همسرم یه ایرانیه، یه جنتلمن واقعی، عروسیشون هم ما رو دعوت کردن و رفتیم و با کلی ایرانی  آشنا شدیم. خونشون هم زیاد رفتیم، خیلی آدمهای خوبین، خوب من هم برای همین به فرهنگ و تاریخ ایران علاقه پیدا کردم و تحقیق کردم. بعد بهت بگه میدونی چیه! درسته که حکومت ها روی رفتارهای اجتماعی آدمها تاثر میذارن، عادت هاشون رو تغییر میدن و عادت های جدیدی ایجاد میکنن که بعضیهاشون بعضی وقتها خیلی بد و زشته اما اصالت رو نمیتونن از بین ببرن، اصالت ایرانی نیکِ و پاک. قلبت دوباره آروم میگیره و لبخند میشینه روی لبهات، تصمیم میگیری به ایرانی های بد کاری نداشته باشی و سعی کنی با رفتار و کردارت، خودت، یک ایرانی خوب باشی تا فردا روزی اگه همکار خارجیت یه جایی با یه ایرانی تازه وارد برخورد کرد بهش بگه من یه همکار ایرانی داشتم که آدم خیلی خوبی بود، شما ایرانی ها آدمهای با فرهنگی هستید. انصافا فکر نمیکنید اینطوری بهتر باشه.</p>
<p style="text-align: justify;">دوست ندارم که دیگران رو با به رخ کشیدن فرهنگ و تاریخ چند هزار ساله ایران بکوبم و تحقیر کنم اصلا همچین رفتاری رو قبول ندارم، اما هرجا احساس کنم داره به فرهنگ و هویت ایران و ایرانی توهین میشه، واکنش نشون میدم. هرجا به من بگن بی هویت، هویت چند هزار سالمون رو به رخشون میکشم. نگید اهمیتی نداره، برای کسی که به شما میگه بی هویت، هویت پونصد ساله هم خیلی حرفِ چه برسه به بالای هزار. اینجا یه سکه پیدا میکنن مال صد سال پیش میذارنش تو موزه اون وقت ما تا چیزی بیشتر دو هزار سال قدمت نداشته باشه بهش نگاه هم نمیکنیم. تازه بعضی هامون همین رو هم دارن از خودشون جدا میکنن. اصلا برای چی موزه ها به وجود اومدن چون تاریخ و قدمت اهمیت داره. فقط باید یاد بگیریم چطور ازش درس بگیریم و درست و بجا بهش رجوع کنیم، نه اینکه از بین ببریم و انکارش کنیم.</p>
<p style="text-align: justify;">نمیدونم چرا یه دفعه اینا رو گفتم، بی ربط بود اما ته دلم مونده بود و چنگ میزد. باید میریختم بیرون. جدی نگیرید.</p>
<p style="text-align: justify;">چهار روز مسافرت بودیم و دوشنبه برگشتیم، دوست داشتم آخرین پست مربوط به سفرنامه Bruce Peninsula رو بنویسم و بعد نوشتن سفرنامه بعدی رو شروع کنم. در اولین فرصت میام و مینویسم.</p>
<p style="text-align: justify;">فعلا چند تا عکس ار دوست جدیدی که تو کمپینگ آخری پیدا کردیم میذارم تا شما هم با اون آشنا بشید. فوق العاده شیطون و با نمک بود <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/08/DSC_9447.jpg" rel="lightbox[3710]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3721" title="DSC_9447" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/08/DSC_9447.jpg" alt="" width="373" height="353" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/08/DSC_9563.jpg" rel="lightbox[3710]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3722" title="DSC_9563" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/08/DSC_9563.jpg" alt="" width="371" height="313" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/08/DSC_9577.jpg" rel="lightbox[3710]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3723" title="DSC_9577" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/08/DSC_9577.jpg" alt="" width="428" height="268" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/08/DSC_9581.jpg" rel="lightbox[3710]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3724" title="DSC_9581" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/08/DSC_9581.jpg" alt="" width="370" height="349" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/08/now-its-changed/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>34</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مقایسه ایران و کانادا</title>
		<link>http://barani.ca/2010/08/what-is-your-opinion/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/08/what-is-your-opinion/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 10 Aug 2010 18:24:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3698</guid>
		<description><![CDATA[خانوم مانای عزیز لطف کردند و نظر من رو در مقایسه بین کانادا و ایران خواستند تا  یه &#8220;نتیجه گیری کلی&#8221; بتونیم داشته باشیم. به نظر من  نمیشه یه &#8220;نتیجه گیری کلی&#8221; داشت. همونطور که نمیتونیم در مورد ازدواج و زندگی مشترک یک جواب مشخص بدیم و نتیجه گیری کلی داشته باشیم که آیا تشکیل [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/08/migration.jpg" rel="lightbox[3698]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3703" title="migration" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/08/migration.jpg" alt="" width="346" height="325" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">خانوم مانای عزیز لطف کردند و نظر من رو در مقایسه بین کانادا و ایران خواستند تا  یه &#8220;نتیجه گیری کلی&#8221; بتونیم داشته باشیم. به نظر من  نمیشه یه &#8220;نتیجه گیری کلی&#8221; داشت. همونطور که نمیتونیم در مورد ازدواج و زندگی مشترک یک جواب مشخص بدیم و نتیجه گیری کلی داشته باشیم که آیا تشکیل زندگی مشترک خوبه یا بد؟! برای بعضی ها میتونه خوب باشه برای بعضی ها هم نه. بستگی به شرایط و موقعیت های مختلف پاسخ ها هم متفاوت هست.</p>
<p style="text-align: justify;">از طرفی برای مقایسه هر کسی به پارامتر های مختلف از نظر اهمیت یک وزنی رو اختصاص میده، هر پارامتر برای اشخاص مختلف درجه اهمیت متفاوتی رو داره. مثلا یک نفر میگه برای من آزادی اجتماعی یا سیاسی وزن بیشتری  نسبت به خدمات درمانی داره. اما ممکنه برای شخص دیگه ارتباط با بستگان از همه پارامترهای دیگه مهم تر باشه. پس مقایسه کردن با پارامتر های یکسان و آمارهای یکسان میتونه با توجه وزنهای مختلف از سوی مقایسه کنندگان نتایج کاملا متفاوتی رو داشته باشه.</p>
<p style="text-align: justify;">اما نظر خود من نسبت به پارامتر های اعلام شده:<span id="more-3698"></span></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>خدمات درمانی</strong>: به صورت عمومی کانادا از سایر کشورها جلوتر هست. برای کلیه افراد مقیم کشور کانادا خدمات درمانی رایگان هست. داروها آزاد ولی گرون هستند. البته اگه بیمه کار داشته باشی اون بیمه بسته به نوع قرار داد هزینه ای دارو تا 95 درصد پوشش میده. بعضی موارد 100 درصد و بعضی ها کمتر. دندونپزشکی هم به همین صورت. اما شما به راحتی نمیتونید به پزشک متخصص مراجعه کنید و پروسه معرفی به پزشک متخصص هم نسبتا طولانی هست. همسایه ما یک پوشش بیمه ای داره که آمریکا رو هم پوشش میده و میگه برای انجام خدمات درمانی خیلی وقتها میره آمریکا و هزینه اش رو میده و به قول خودش ارزش داره. گاهی اوقات آدم نمیتونه منتظر بمونه تا پروسه معرفی به متخصص انجام بشه و عجله داره. اما خوب هم هزینه داره و هم درد سر از یه شهر به یه شهر دیگه مسافرت کردن و &#8230; اینها نظر همسایه ماست (نمیدونم اهمیتی در قضیه داره یا نه اما ایتالیایی هستن) از نظر خود من خب من در ایران بیمه تکمیلی داشتم که صد در صد هزینه ها رو در هر بیمارستانی پرداخت میکرد و همینطور دندانپزشی و دارو رو هم صد در صد پرداخت میکرد. پس شخصا بخوام نظرم رو بگم در این مورد ایران برای من بهتر بود. راحت تر به پزشک مراجعه میکردم تو بهترین بیمارستانها میتونستم بهترین سرویسها رو رایگان دریافت کنم.</p>
<p style="text-align: justify;">از طرفی حس مسولیت پذیری که گفته میشه در کانادا نسبت به ایران در بین پزشکان بیشتر هست مثالهایی دارم که میتونه خلاف این موضوع رو اثبات کنه اما رسیدگی و تنبیه و جریمه بی مسولیتی ها هم بیش تر از ایران هست. حداقل اطلاع رسانی اینکه فلان بیمارستان یا فلان دکتر در این مورد کوتاهی کرده باعث میشه مردم رو آگاه تر و نسبت به همچین مسائلی دقیق کنه. مثلا چند سال پیش برای <a href="http://www.winnipegfreepress.com/canada/md-made-mastectomy-mistake-before-claim-85182832.html" target="_blank">این خانم</a> تشخیص سرطان سینه میدن و بعد از اینکه عمل میکنند و شیمی درمانی و &#8230; متوجه میشن که تشخیص اشتباه بوده و خانوم اصلا مبتلا به سرطان سینه نبودن. این خانوم به دلیل تشخیص نادرست پزشک متخصص، از پزشکشون شکایت کردند و میگن علاوه بر اینکه باعث نقص عضو من شدن ضربات زیادی رو تو این مدت بابت این بیماری به من وارد شده و روی زندگی شخصی و کاری من تاثیرات جبران ناپذیری گذاشته. مثالهایی از این قبیل زیاد هست. به هر حال آدمهای سهل انگار و خطاکار همیشه همه جا هستند. نمیشه بعد از برخورد با یک مورد گفت اینجا صد در صد بهتر یا بدتر هست. هنوز نمیتونم بگم کدوم بهتره. فقط میتونم بگم خودم شخصا سیستم درمانی اینجا رو دوست ندارم.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>بازار کار</strong>: برای رشته تخصصی من، طبق تجربه ام در اینجا بازار کار کانادا اگه بهتر از ایران نباشه حداقل مساویه. وارد شدن به بازار کار اینجا برای تازه واردین کمی مشکل هست، اما غیر ممکن نیست. انواع راه های وارد شدن به بازار کار اینجا رو قبلا تو پستهای دسته بندی شده در گروه کار و کاریابی نوشتم. اگه مطالعه کرده باشید متوجه خواهید شد که کمی به حوصله و زمان نیاز داره. از طرفی هم باید خوب تحقیق کرد که برای هر رشته و تخصصی در کدوم منطقه باید اقامت داشت. مثلا برای گروه های تخصصی برق و مکانیک و پتروشیمی و رشته هایی از این دست استان آلبرتا دارای موقعیت های شغلی بیشتری هست. (به دلیل منابع نقتی و شرکتهای نفتی در اون منطقه)</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>آب و هوا</strong>: هوای تمیز و خیلی خیلی سرد رو به هوای آلوده ترجیح میدم.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>هزینه های زندگی</strong>: اگه منظور از هزینه های زندگی دخل و خرج باشه میتونم بگم اگه شاغل باشید، دخل و خرج  ارتباطشون منطقیه. اما اگه از پس اندازتون خرج کنید و پس اندازتون هم از ایران باشه خوب طبیعیه که هزینه ها قابل توجه هست.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>آزادی:</strong> بییییییییییییییییییییییییییییییییب. متاسفانه یه طرف قضیه اصلا همچین موجودیتی درش تعریف نشده و Null هست و قابلیت مقایسه نداره و دستگاه کلا از کار افتاد کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">اینجا اما آزادی در حدی که برای دیگران مزاحمت ایجاد نکنه وجود داره.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>آموزش:</strong> نمیتونم نظر قطعی خودم رو بگم اما تو کالج تو رشته دکوراسیون متوجه شدم ایرانی ها از بقیه جلوتر هستند و درک بهتری دارند. تو رشته های دیگه هم از دوستان شنیدم که وضعیت به همین صورت هست. مطمئن نیستم که این به دلیل باهوش تر بودن ما ایرانی هاست، به دلیل تربیتمون باشه که دوست داریم همیشه تو همه چیز اول باشیم یا به دلیل بهتر بودن آموزش و پرورش و شیوه های اون باشه که ما تو ایران داشتیم.</p>
<p style="text-align: justify;">تحصیل توی دانشگاه ها و کالجها رایگان نیست. بسته به رشته و دانشگاه هزینه ها متفاوت هست. میتونید وام تحصیلی بگیرید اما وام تحصیلی هزینه تحصیل و زندگی در حد دانشجویی رو جواب میده. نمیدونم خوبه یا بد. اونهایی که به دنبال تحصیل هستند معمولا انتظار یک زندگی متوسط به بالا رو ندارند. زندگی در حد دانشجویی قابل اداره ست.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>ارتباط با وابستگان:</strong> اگه آدمهای وابسته ای باشید خوب طبیعتا راه دور و رفت و آمدی که آسون نیست میتونه سخت باشه.</p>
<p style="text-align: justify;">پارامترهای اضافه شده از سوی خودم:</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>استرس</strong> <strong>:</strong> زمانی که ایران بودم در هفته دوبار دچار حمله میگرن شدید میشدم که خیلی وقتها مجبور بودم به کلینیک برم و با تزریق مسکن و سرم حالم بهتر میشد. علت حملات میگرنی من استرس و آلودگی هوا بود. اینجا از وقتی اومدیم میگرن من کاملا برطرف شده.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>آرامش</strong> <strong>:</strong> تو این سه سال آرامشی رو که همیشه دنبالش بودم رو به دست آوردم. البته آرامش با بی خیالی فرق میکنه. من بی خیال نبودم و نیستم. برای آرامش تلاش میکنم. اینجا با تلاش آرمش رو به دست آوردم اما تو ایران نه! همیشه نگران بودم. همیشه ناراحت بودم از تبعیضاتی که وجود داشت.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>امنیت شغلی:</strong> اگه کارتون خوب باشه زود پیشرفت میکنید. بد باشه، شوخی با کسی ندارن. تو شرکتهای دولتی اینجا اما وضعیت مثل شرکتهای دولتی ایرانه. سرعت فسیل شدن هم درشون یکیه.</p>
<p style="text-align: justify;">ممکنه شما از طریق دوستی یا فامیل یا هموطن برای کار به جایی معرفی بشید اما هیچ کدوم از اینها تضمینی برای موندن در اون کار نیست. تنها تضمین کار خود شما و مفید بودن شماست.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>سطح فرهنگی:</strong> در مورد تورنتو با وجود مولتی کالچرال بودن محیط و از طرفی مقصد درصد زیادی از مهاجران تازه وارد، نمیشه گفت هیچ گونه بی ادبی و بی فرهنگی دیده نمیشه. از طرفی خیلی از کشورها فرهنگشون طوری هست که بعضی از کارهای چندش آور مثل بیرون دادن باد گلو و معده و فین کردن با صدای بلند رو عیب نمیدونن. همین الان که مشغول نوشتن این پست هستم همکار چشم بادومی من مشغول بیرون دادن باد گلو هست. و نه یک بار و دو بار و اتفاقی، بلکه دائم در حال این کار هست. هر روز از صبح تا بعد از ظهر. بعد وقتی که عطسه میکنه بلند میگه  معذرت میخوام. بعد به اینها میگن خودشون رو با سرعت با فرهنگ کانادایی وفق دادن چون موقع عطسه کردن عذر خواهی میکنن. تو شرکت قبلی که بودم همکارم عادت داشت آب که میخورد توی دهانش اول اون رو غرغره میکرد و بعد قورتش میداد. اما سطح فرهنگ عمومی بالاتر هست و مردم هم سعی میکنن ظاهرا اونرو رعایت کنند. خوش برخورد هستند و با احترام با هم برخورد میکنند. همه جا حق با مشتری هست. اگه تو یه فروشگاه بین قفسه ها یک ساعت هم دوست داشتید میتونید بایستید و با خیال راحت جنس مورد علاقتون رو انتخاب کنید. کارمند فروشگاه هم اگه با قفسه ها کار داشته باشه مثلا بخواد قفسه رو مرتب کنه یا جنس جدید بچینه حق نداره به شما بگه عجله کنید یا برید کنار من کار دارم. وظیفه داره اینقدر صبر کنه تا شما با رضایت کارتون رو انجام بدید. خیلی به ندرت میشنوید توی خیابون بوق بزنن.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong> رضایت کلی:</strong> در نهایت میتونم بگم به نظر من اگه شما شغل تخصصی خودتون رو داشته باشید از زندگی در کانادا راضی خواهید بود و از زندگیتون لذت میبرید اما چند نفر از خواننده های این وبلاگ میتونن بگن که تنها شرط رضایت از زندگی در ایران داشتن شغل تخصصی هست؟ کاریکاتور مانا کاملا گویاست. اکثر مهاجران ایرانی به خصوص تحصیل کرده ها به گونه ای با پای خودشون دارن از وطنشون اخراج میشن.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/08/what-is-your-opinion/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>15</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>توصیه های خیلی مهم</title>
		<link>http://barani.ca/2010/08/advises/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/08/advises/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 06 Aug 2010 18:07:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[اقامت در کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3677</guid>
		<description><![CDATA[راستش چند وقت پیش اتفاقی برای یکی از دوستان تازه وارد به کانادا افتاد که متاسفانه این دوستمون دچار خسارت زیادی هم شدند و هممون میدونیم اوایل مهاجرت با وجود مشکلاتی مثل بیکاری و دوری از خانواده و &#8230; دچار خسارت مالی شدن بحران های روحی و مشکلات زندگی در غربت رو دو چندان میکنه. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">راستش چند وقت پیش اتفاقی برای یکی از دوستان تازه وارد به کانادا افتاد که متاسفانه این دوستمون دچار خسارت زیادی هم شدند و هممون میدونیم اوایل مهاجرت با وجود مشکلاتی مثل بیکاری و دوری از خانواده و &#8230; دچار خسارت مالی شدن بحران های روحی و مشکلات زندگی در غربت رو دو چندان میکنه.</p>
<p style="text-align: justify;">سال پیش من در <a href="http://barani.ca/2008/12/question2/" target="_blank">این پست</a> با توجه به تجربیاتم و دیدن چند مورد خسارت ناشی از دزدی در چند آپارتمان توضیحاتی رو نوشتم و همینطور دلایل خودم رو برای اجاره کردن کاندو خیلی کوچولو با قیمت 1300 دلار در ماه رو شرح دادم.</p>
<p style="text-align: justify;">اسم یکی از شرکتهای رنتال رو که اینجا بدنام هست و دزدیده شدن اموال خیلی از ساکنین این رنتال بارها گزارش شده رو نوشتم. متاسفانه دوستان تازه وارد در بدو ورود اصلا به این مسائل توجه نمیکنن . اگه اون پست رو نخوندید بد نیست اگه یکبار نگاهی بهش بندازید.</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://barani.ca/2008/12/immigratioday7/" target="_blank">تو این پست</a> هم که بخشی از خاطرات مهاجرت ما بود نوشتم چرا و در کدوم منطقه اقامت کردیم و دلایلم رو از جمله امنیت و دسترسی و بعضی از محله های نا امن رو هم نوشتم. البته این به معنای اینکه در محله های امن صد در صدر امنیت وجود داره نیست. احتیاط همه جا لازمه اما از اون محله های نا امن کلا باید دوری کرد. کلاهتون هم افتاد اونجا بی خیالش بشید. فدای سرتون <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;">و اما توصیه های که به ذهنم میرسه کم کم و در قالب چندین پست خواهم نوشت.</p>
<p style="text-align: justify;">طبق آمار، کانادا کشور امنی است، و خب خود من تا به حال خوشبختانه دچار خسارتی نشدم، در محله امنی هم زندگی میکنم و تا به حال اتفاق افتاده که چندین بار متاسفانه فراموش کردیم درب گاراژ رو ببندیم و درب کاملا باز بوده و دوچرخه های نو و نسبتا گرون قیمت (قیمتشون روی هم هشتصد دلار) توی گاراژ بوده  که دزدیدنش راحت بوده و همینطور ماشین برف روب و چمن زن و &#8230; علتش هم فراموشی بود و سهل انگاری. با وجود امنیت محله و اینکه تجربه کردم چندین بار درب باز بوده و اتفاقی نیافتاده، نتیجه گیری اینکه پس نیازی به قفل کردن در و بیمه نکردن نیست، فکر نمیکنم عاقلانه باشه. به هر حال اتفاق یکبار میافته اما پشیمونیش تا آخر با ما میمونه. پس عقل حکم میکنه با وجود درک امنیت باز هم احتیاط کردن واجبه. با وجودیکه پول و جواهرات رو تو خونه نگه داری نمیکنیم.</p>
<p style="text-align: justify;">خیلی جالبه که بگم بعد از این اتفاق به جای اینکه ذوق کنیم و بگیم به به چه محله ای و چقدر امنیت. همسرم به این فکر افتاد که علاوه بر کار گذاشتن دوربین هوشمند در اطراف خونه، سنسوری رو طراحی کنه یا اگه موجود هست بخریم که در صورت باز بودن در یه جوری بهمون اطلاع بده. حتی بتونه اس ام اس یا ایمیل بزنه. خوب هیچ آدم عاقلی بعد از اینکه متوجه شد چند بار یادش رفته در خونه رو ببنده ذوق نمیکنه. درسته که خدا رو شکر میکنه که اتفاقی نیافتاده اما به جای اینکه بگه حالا که این محله اینقدر امنه پس بی خیال احتیاط و مراقبت میشم، میگه حالا که اینقدر من بی هوش و حواسم  باید یه فکری برای تامین امنیت خونه داشته باشیم. با اینکه سابقه نداشته بیشتر از 5 تا دونه 20 دلاری ما توخونه پول نقد داشته باشیم.</p>
<p style="text-align: justify;">خیلی از دوستان تازه وارد که دچار خسارت شدند متاسفانه شنیده میشه مبلغ زیادی پول رو توی خونه نگه داشتند. خب دزد درواقع کارش دزدیه نمیشه بهش گفت چرا پولها رو برداشتی، دزده دیگه! پول هم دیده بر میداره اصلا برای همین اومده. اما ما میتونیم پولها رو بذاریم یه جای امن، مثلا توی بانک. بانکهای اینجا برای نگهداری از پول شما و سرویسی که میدن هر ماه مبلغی رو از شما میگیرن. خوب یا بدش رو نمیخوام بحث کنم، دلایل زیادی داره از لحاظ اقتصادی که از حوصله این پست خارجه. اما! اولا به نظر من ماهی 4 دلار که میشه سالی 48 دلار ارزش محافظت از هزاران دلار پولی که مطمئنن باد برامون هدیه نیاورده رو داره. علاوه بر اون باز هم خوب یا بد! اینجا همه چیز رقابتی هست. از تولید کننده ها گرفته تا سرویس دهنده هایی همچون بانکها و شرکتهای مخابراتی و غیره همه در حال رقابت برای جذب و جلب رضایت مشتری هستند اما در کنارش از راه های دیگه ای از جمله بهره گیری از عدم اطلاع مشتری   درامد و کسبشون رو بیشتر میکنند. اینجا هم اصطلاح حق گرفتنی هست وجود داره. عمده درامد شرکتها از ندانستن های افراد هست. یا تو قالب نکات ریز و بین خطوط قرار دادها یا از طریق سرویس شارژهایی که اگه مشتری اطلاع داشته باشه میتونه حذفش کنه. مثلا ما زمان ورودمون همراه یکی از دوستان به چند تا  از بانک ها رفتیم و این دوستمون که چند سالی اینجا بود اینقدر با اکانت منیجر بانک چونه زد که هم یه دسته چک صد برگ مجانی گرفتیم و هم حساب بدون شارژ و هم اینکه بابت حساب پس اندازمون بیشترین سود نسبی رو گرفتیم. اینجا شما از قوانین اطلاع داشته باشید میتونید از فضای رقابتی و تمایل به جذب مشتریِ سرویس دهنده ها استفاده کنید و سرویس های خوبی رو  با قیمتهای باورنکردنی بگیرید. فرقی نمیکنه کدوم بانک! یه موقع با رویال بانک یه موقع با تی دی یه موقع هم با یه بانک دیگه. بستگی داره تو چونه زدنهاتون از کدوم بتونید سرویس کم هزینه تری رو بگیرید. مثلا یکی از دوستان ما سرویسی رو بابت موبایل داره که ماهی 90 دلار پرداخت میکنه و دوست دیگه ای دقیقا همین سرویس و خدمات رو از همون سرویس دهنده اما با ماهی 40 دلار گرفته. زرنگی کرده و حوصله به خرج داده و تونسته خوب چونه بزنه. البته همه اینها در صورتی هست که دوست داشته باشید. همه چیز به میل شماست. میتونید بگید دوست ندارم چونه بزنم و دلم میخواد ماهی نود دلار پرداخت کنم <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' />  خوب این شرکتها هم به هر حال بیشتر سودشون از همین راهه.</p>
<p style="text-align: justify;">چند وقت پیش دوستی تعریف میکرد شرکتشون مشتریهاش رو که حدود 15000 نفر بودند رو مبلغ 50 دلار در سال شارژ کرد و تو صورت حساب هم که معمولا مشتریها بهش دقت نمیکردند نوشته بود بابت سرویس فلان. 50 دلار برای مشتری های اون شرکت پولی نبود و در واقع در صد زیادی متوجه شارژ شدن نشدند. اونهایی که متوجه شدند  اعتراض کردند و بلافاصله شرکت پول رو برگدوند به حسابشون و گفت شارژ سالیانه فلان بوده و چون  از قبل به شما اطلاع ندادیم بر میگردونیم اما 90 درصد مشتریها متوجه نشدند و اعتراضی هم نکردند. و اینطوری شد که اون شرکت ظاهرا قانونی و فقط با سوء استفاده از بی دقتی و بی توجهی و عدم اعتراض مشتریها حداقل نیم میلیون دلار سود کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">یکی از مهمترین مسایلی که همیشه گفتم همین دقت کردن توی متن قرار دادها و اطلاع از قوانین و سرویس هاست. شاید تک تک زیاد به نظر نیاد اما باور کنید دقیق نبودن شما میتونه در کل و در سال بالای هزار دلار به هزینه خانواده اضافه کنه. حالا یا دقت نمکنیم یا حالش رو نداریم یا اطلاع نداریم. با دقت کردن، خود ما خیلی تو هزینه هامون تاثیر میذاریم. حقیقتی که اینجا وجود داره برای بیشتر پس انداز کردن و کم کردن هزینه ها نیازی به صرفه جویی نیست (منظورم اصلا این نیست که باید اسراف کنیم) اما کافیه دقت داشته باشیم. اینجا دقیقا اصطلاح از آب کره گرفتن معنی پیدا میکنه. مثلا یک موردش که شاید خیلی ها مطلع باشن اینه که شما اگه جنسی رو بخرید و بعد از مدتی اون جنس تخفیف بخوره، شما میتونید برید و اون تخفیف رو با اینکه مدتها پیش جنس رو خریدید دریافت کنید. معمولا اینجا بیشتر اجناس(تقریبا همشون) در سال میانیگن 50 در صد تخفیف رو میخورن. حالا تصور کنید شما اگه در سال 5000 دلار بابت خرید لوازم پرداخت کنید و اگه تو حراج ها اونها رو نخریده باشید میتونید در موقع حراجها مقدار زیادی از تخیفیف رو  که نگرفتید، بگیرید. که خودش مبلغ قابل توجهی هست که به بودجه شما بر میگرده. (البته زمان محدودی داره. مثلا در طول سه ماه و باید فاکتور خرید رو داشته باشید، نداشته باشید کردیت خرید از همون فروشگاه میگیرید یا اگه سیستم فروشگاه تواناییش رو داشته باشه از روی کردیت کارت شما میتونه فاکتور رو ببینه و ما بقی پول رو برگردونه)</p>
<p style="text-align: justify;">یکی دیگه از مسائلی که باید بهش توجه کرد داشتن صورت حساب های الکترونیکی هست. معمولا دیدم اینجا همه صورت حسابهای غیر الکترونیکی دارند و علاوه بر اینکه یک عالمه کاغذ دور و برشون هست و ممکنه فراموش کنند پرداخت کنند، باعث میشه تا حدودی امنیت حسابهای شما مورد تهدید قرار بگیره. به هر حال صورت حسابها دارای اطلاعات زیادی هستند که اگه دست آدم ناجوری بیافته خیلی سوء استفاده میتونه بکنه. ما از همون اول که اومدیم کلیه صورت حسابها رو الکترونیکی کردیم. درواقع به غیر از تبلیغات و آگهی های تبلیغاتی یا وسایلی که آنلاین خریدیم چیز دیگه ای تو صندوق پستی ما پیدا نمیشه. علاوه بر اون برنامه های کاربردی و  نرم افزارهایی برای حسابداری و غیره هست که میتونید این صورت حسابها رو مستقیم به عنوان داده ورودی به بانک این نرم افزارها متصل کنید و با توجه به صورتحسابها و دسته بندی هایی که انجام میدید هم گزارشات جالبی از دخل و خرج خودتون به دست بیارید و هم کنترل دریافتها و پرداختها رو داشته باشید.</p>
<p style="text-align: justify;">نکته: هنگام انجام پروسه های آنلاین بانکی و پرداختها حتما از امنیت شبکه و دستگاهی که استفاده میکنید اطمینان داشته باشید.</p>
<p style="text-align: justify;">به مرور چیزهای که به ذهنم برسه مینویسم.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>یه چیزی رو بگم که بهش اعتقاد دارم، گاهی وقتها بعضی از معلمها و دبیرا امتحانی رو میگرفتن آسون، خیلی آسون طوری که اگه کسی نخونده بود میتونست راحت نمره 15 رو بگیره، یه سوال خیلی سخت و 5 نمره ای میذاشتن برای کسی که درس خونده بود که حقش ضایع نشه، اینجا مثل امتحانی هست از بیست نمره همه بیست نمره اش مال اونهایی هست که دقت دارن و اهمیت میدن. پس اگه میخواهید موفق باشید دقت کنید و در مورد همه چیز خوب تحقیق کنید. </strong></p>
<p style="text-align: justify;">پی نوشت : دوستای خوبم خورشید و شب عزیز هم توصیه هایی رو <a href="http://www.hinightsun.blogfa.com/post-123.aspx" target="_blank">اینجا</a> کردند که پیشنهاد میکنم حتما مطالعه کنید.<strong><br />
</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/08/advises/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>18</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بهشتِ جهنمی</title>
		<link>http://barani.ca/2010/06/heven-or-hell/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/06/heven-or-hell/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 30 Jun 2010 16:52:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[اقامت در کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کار و هزینه های زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3469</guid>
		<description><![CDATA[اگه مسافر یا مهاجر کانادا هستید لطفا این پست (با عرض پوزش طولانی) رو مطالعه کنید. راستش دلم میگیره وقتی میبینم دوستانی رو که برای اومدن به کانادا سالها تلاش کردن و وقتی که میان اینجا شوکه میشن و دلسرد و عصبانی و بی روحیه، یا میمونن و در خستگی و افسردگی روزگار سپری میکنن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><strong>اگه مسافر یا مهاجر کانادا هستید لطفا این پست (با عرض پوزش طولانی) رو مطالعه کنید.</strong></p>
<p style="text-align: justify;">راستش دلم میگیره وقتی میبینم دوستانی رو که برای اومدن به کانادا سالها تلاش کردن و وقتی که میان اینجا شوکه میشن و دلسرد و عصبانی و بی روحیه، یا میمونن و در خستگی و افسردگی روزگار سپری میکنن یا اینکه برمی گردن ایران. ته هر دوتاش یه جور شکست و افسوس هست. افسوس به خاطر روزهایی که برای رسیدن به بهشتی که حالا براشون حکم جهنم داره از دست دادن. سالها رویای بهشت رو داشتن و حالا شب و روزشون شده کابوس جهنمی به اسم کانادا که واقعیه. نمیدونم واقعا از کانادا چه تصوری داشتن و چه انتظاری از مهاجرت داشتن. نمیدونم کی گفته کانادا بهشته یا ایران جهنم. نمیدونم اگه ایران جهنم باشه آیا باز هم میتونیم بگیم کانادا بهشته یا انتظار یک زندگی راحت و حاضر و آماده رو داشته باشیم؟ به نظر من، حداقل با شناختی که تا حالا از دور و برم داشتم کانادا میتونه به همون اندازه که پتانسیل بهشت بودن رو داشته باشه قابلیت جهنم بودن رو هم داشته باشه. حتی شاید استعداد جهنم بودنش گاهی وقتها بیشتر هم باشه. من برداشت و نظر خودم رو دوست دارم در این مورد با شما در میون بذارم اگه دوستانی که اینجا زندگی میکنن و نکته ای در این مورد به نظرشون میرسه حتما مطرح کنن مطمئنن کمک زیادی به دوستان تازه وارد یا منتظر خواهد بود.</p>
<p style="text-align: justify;">برای من میتونه بهشت باشه، چرا که من اینجا بیکاری و بی پولی نکشیدم، و بچه ای هم ندارم که نگران مدرسه و ثبت نام و تنها بودنش تو خونه یا تربیتش باشم. میدونستم که دارم مهاجرت میکنم، میدونستم که دولت کانادا هیچ ضمانت کاری یا تضمینی بابت دادن اعتبار یا دادن مسکن نداره. میدونستم داشتن اقامت کانادا یعنی فقط مجوز اقامت در خاک کانادا و مجوز داشتن شغل. میدونستم معنی این ویزا و اقامت یعنی اینکه از این به بعد فقط خودم هستم و خودم و از هیچ کسی نمیتونم انتظار کمکی داشته باشم. میدونستم مشکلات زیادی پیش رو هست و از قبل از ورود همه احتمالات رو در نظر گرفته بودم. اما برای دوستی که با بچه میاد اینجا و تصور میکنه از همون لحظه ورود، دولت کمک هزینه مهد کودک رو متقبل میشه و بعد از ورود متوجه میشه مهدکودک از همون اول کمک هزینه ای نداره(در مورد تورنتو) و باید هر ماه 800 تا 1200 دلار هزینه مهد کودک بده تا بتونه کار کنه یا دنبال کار باشه اینجا با مشکلات زیادی مواجه خواهد شد. مگر اینکه پیش از ورود به این مسئله فکر کنه و این مبلغ رو هم به عنوان بخشی از هزینه های رسیدن به اهدافش درنظر بگیره.</p>
<p style="text-align: justify;">تصور کنید دورانی رو که بیکار هستید(حتی اگه این مدت بسیار کوتاه باشه)، پس اندازتون با سرعت غیر قابل باور کمتر و کمتر میشه، هزینه ها بالاست، اگه بچه داشته باشید، برای اینکه دنبال کار یا کلاس یا دوره آموزشی باشید باید جایی رو برای نگه داری بچه درنظر داشته باشید.  نمیدونید بچه رو چیکار کنید! اگه بذارید مهد باید کلی پول مهد بدید، اگه هم نذارید نمیتونید برید دنبال کار؟ اینجا فامیل و دوست و آشنایی ندارید و اگر هم داشته باشید هرکسی کار و گرفتاری خودش رو داره و نمیتونید جز همفکری توقع دیگه ای ازش داشته باشید.  میافتید تو یه سیکل باطل که همینطور دور خودتون میچرخید. اگه قبل از اومدن این مشکلات رو بدونید و هزینه اش رو هم از قبل پیش بینی کنید و برنامه ریزی کنید میتونید این بحران رو با به راحتی پشت سر بذارید وگرنه این مشکلات شما رو غافلگیر میکنن و قدرت درست فکر کردن و تصمیم گیری رو از شما سلب میکنن. شما رو خسته میکنن حتی اونهایی رو که انتظار بهشت بودن از کانادا رو نداشتن.</p>
<p style="text-align: justify;">آدمی همیشه به تفریح نیاز داره، تصور کنید در چنین شرایطی که شما واقعا به تفریح و استراحت نیاز دارید شرایط مالی اجازه تفریح رو به شما نمیده. همه اینها آدم رو خسته و خسته تر میکنه. اگه تصمیم دارید به کانادا بیایید، روحیه خودتون رو میشناسید، شرایط خودتون رو میدونید، پس زمانی که دارید هزینه های زندگی در کانادا رو محاسبه میکنید همه هزینه ها رو در نظر بگیرید.</p>
<p style="text-align: justify;">خودم رو مثال میزنم، من به تجملات در زندگی در حد و اندازه خودم خیلی اهمیت میدم، برای استفاده خودم، یعنی من اگه ده سال هم با کسی رفت و آمد نداشته باشم و تو یه جای دور افتاده و تنها زندگی کنم، باز هم دوست دارم برای دل خودم دکور خونه رو عوض کنم، وسایل جدید بخرم و &#8230;. وقتی میگم تجملات دقیقا به معنای زیباییه، نه اینکه منظورم داشتن لوازم صرفا گرون قیمت باشه. خوب درسته گاهی اوقات هم بعضی هاش گرونِ. همسرم هم همین طور، البته از نوع مردونه ش. مثلا به هیچ عنوان حاضر نیست تلوزیون دست دوم بگیره، یا حتی یه تلوزیون نو اما معمولی و کوچیک یا برند ارزون قیمت. خوب همینه که هست. دوست داره همیشه ماشین نو سوار باشه. همچین آدمی وقتی قصد مهاجرت داره یا باید بدونه تا زمانی که کار نداره نباید همچین چیزایی داشته باشه یا اینکه هزینه اش رو قبل از اینکه بیاد در نظر بگیره.</p>
<p style="text-align: justify;">خونه هم میدونستیم چه حدود مبلغی باید براش در نظر بگیریم و کجا باید زندگی کنیم که با روحیات ما سازگار باشه، این رو هم میدونستیم که باید اجاره چند ماه رو همون اول بدیم و به نظرمون هم منطقی بود و به صاحب خونه حق میدادیم از ما که کار و اعتباری اینجا نداریم، همچین ضمانتی رو بخواد. با خودمون فکر کردیم ما این مبلغ رو باید هر ماه بدیم، با این پول هم که کاری نمیتونیم انجام بدیم سپردنش به بانک هم سودی نداره خوب چه فرقی داره همین الان همه رو یکجا بدیم به صاحب خونه، یا هر ماه مبلغی رو بدیم. عوضش خیال صاحبخونه راحته. به هر حال در هر صورت که خیال ما ناراحت و نگرانه بابت بیکاری، چه الان یکجا بدیم و چه ماه به ماه پرداخت کنیم. آدمی هم نیستیم که اگه پول نداشته باشیم اجاره خونه رو عقب بندازیم یا نخواهیم بدیم پس چه لجی داریم با صاحب خونه که بگیم نه! اگه از خونه خوشمون اومد و مناسب شرایط ما بود شرایط صاحب خونه رو هم در حدی که منطقی باشه میپذیریم، اگه هم که صاحبخونه همچین شرطی رو نذاشت که چه بهتر اما به هر حال ما این شرایط رو در نظر گرفتیم. شرایط به نظرمون منطقی و قابل قبول بود و از قبل میدونستیم همچین چیزی رو. یعنی همیشه ما بدترین حالت هر چیزی رو مبنا قرار میدیم. حتی اگه احتمال وقوقعش 1 درصد باشه. یعنی ته تهش رو همیشه میبینیم.</p>
<p style="text-align: justify;">من واقعا نمیدونم چرا دوستان قبل از اومدن به این مسائل فکر نمیکنن. من نمیگم همیشه این اتفاقات میافته اما میگم این احتمالات رو حتما پیش بینی کنید. یه روز به دوستی گفتم برای مهاجرت به اندازه دو سال همه هزینه ها رو محاسبه کنید و پس انداز داشته باشید. بعد پرسید که یعنی تو 2 سال بیکار بودی؟ خب من نه ! درسته که بلافاصله رفتیم سر کار اما من هم قبل از اینکه بیام این احتمال 2 سال رو در نظر گرفته بودم و با توجه به همه هزینه ها و با شناختی که از خودم داشتم برای این مدت پس انداز داشتم.</p>
<p style="text-align: justify;">اگه زمستون بیاید و با سرما مواجه بشید، دوری از خانواده شما رو دلگیر و خسته و  تحمل سرما رو سخت تر میکنه،  غربت و دوری سخته، خیلی سخته، مگر اینکه قبلا تجربه کرده باشید و بحرانش رو پشت سر گذاشته باشید. خودتون رو از قبل برای دوری از خانواده آماده کنید. این هم یکی از هزینه های مهاجرت هست. این هزینه برای خیلی ها خیلی سنگینیه که اکثر مهاجرا قادر به پرداخت اون نیستن. نمیدونم کدوم درسته؟ موندن در کنار خانواده یا دوری و تحمل غربت برای رسیدن به اهداف؟ به هر حال این هزینه ای هست که وجود داره و باید آماده پرداختش بود.</p>
<p style="text-align: justify;">علاوه بر اون، اونهایی که تابستون میان هم با بحران دیگه ای رو به رو میشن. چون به هر حال تابستون هوا خوبه و  تازه اومدن و هنوز مشکلات بیکاری و نگرانی هاش شروع نشده و کلا مهاجران دوره ای رو میگذرونن که اصطلاحا بهش گفته میشه ماه عسل مهاجرت. همه جا سر سبز و زیباست. تفریحات تابستونی خیلی خیلی ارزون تر از تفریحات زمستونیه و در دسترس تر هم هست. چند ماه که میگذره و پس انداز کمتر میشه، نگرانی ها تازه شروع میشه، دلتنگی ها پر رنگ تر میشه، سرما شروع میشه و خیلی سریع همه جا سرد و خاکستری میشه. تفریحات زمستونی گرون تر و دسترسی و استفاده ازش ساده و آسون نیست برای همه، بنابر این دچار بحرانی میشن که به صورت ناگهانی از ارتفاعی کاذب پرتاب شدن به دره ای که تحملش خیلی سخته و این پرتاب دقیقا شوک بعد از اون ماه عسل هست. حالا دیگه هیچی اون زرق و برق اولیه رو نداره، افراد خانواده خسته و عصبی و زودرنج میشن، تو همچین شرایطی آدم به تکیه گاه نیاز داره، یه تکیه گاهی که شرایط رو درک کنه ، بار سنگین تنهایی و نگرانی رو از روی دوشت برداره. اگه تنها باشی و مجرد باشی فشار زیادی رو باید تنهایی تحمل کنی. اگه زوج باشی و همراهت همه مشکلات رو از چشم تو ببینه! خستگی بیشتر و بیشتر میشه. خیلی از زوج ها هستند که تنها یکی از اونها به مهاجرت اصرار داشته و در چنین شرایطی تا زمانی که همه چیز تازه و حالت سفر و خوشگذرونی داره خوبه، اما زمانی که مشکلات یکی یکی میاد، اون وقت اون آدم که پیشنهاد مهاجرت رو داده باید علاوه بر نگرانی کار و فشار های مهاجرت گلایه های همراهش رو هم تحمل کنه. اگه بچه داشته باشن که مشکلات بیشتر و بیشتر خودش رو نشون میده.</p>
<p style="text-align: justify;">مثلا خیابونهای اینجا چاله چوله داره و برف و یخبندون و شرایط اینجا باعث میشه این چاله ها بیشتر باشن و مشکلاتی که به واسطه این چاله ها به وجود میاد افراد خسته و غمگین و نگران از آینده رو بیشتر از سایر افراد تحت تاثیر قرار میده. گاهی وقتها تو پیاده رو ایساتید و یکی از اتوبوسها توی چاله پر از گل و لای میافته و تمام هیکل شما رو گلی میکنه(برای من دقیقا یک بار این اتفاق افتاد همون اوایل ورودمون زمانی که تو پیاده رو راه میرفتم) اگه بیکاری و سرما و غربت شما رو خسته کرده باشه و برخورد با مشکلاتی که انتظارش رو نداشتید شما رو غافلگیر کرده باشه اونوقت این مسئله میتونه خیلی خیلی شما رو دلزده کنه. اونوقت فکر میکنید همه اینها از تنهایی و غربت و بیکاریه. درصورتی که اگه پیش از ورود بدونید خیابونهای اینجا بدتر از خیابونهای تهران هستن و امکان همچین پیشامدی هست در اونصورت غافلگیر نمیشید و فقط کمی عصبانی میشید و ممکنه کمی هم بدو بیراه بگید به شانستون که درست موقعی که چرخهای اتوبوس افتاد تو چاله من اینجا ایستاده بودم. در غیر اینصورت هر چیزی میتونه شما رو ناراحت و افسرده کنه.</p>
<p style="text-align: justify;">وقتی اتوبوس دیر میاد، به خصوص تو زمستونا، وسط برف و سرما، اتفاق میافته که به محض رسیدن اتوبوس مردم بی توجه حمله میبرن که زودتر سوار شن(باور کنید شخصیت و متانتشون مال وقتیه که همه چی مرتب و منظم باشه، به موقعش هل میدن بی توجه هستن و خارج از نوبت هم عمل میکنن) خود من همون ماه اولی که اومده بودیم و میرفتم کلاس دوره های کو-آپ یک بار شاهد همچین صحنه های وحشیانه ای بودم. درسته که برف میومد و سرد بود و اتوبوس هم خیلی دیر اومد و پر بود و هزار دلیل دیگه اما هیچ کدوم توجیه رفتار وحشیانه اونروز اونها نبود. ما چند نفر مهاجر تازه وارد که چهارتا ایرانی و یه ایتالیایی و یه لبنانی بودیم همه هاج و واج و از تعجب فقط نگاه کردیم، اتوبوس رفت و ما همچنان تو سرما و شوکه از رفتارهای انسانهای مثلا متمدن موندیم. خیلی ها رو میشناسم که از همچین مشکلاتی توی ایران گله میکنن و حتی دلایل مهاجرتشون رو مثلا همچین مسائلی عنوان میکنن. من شاهد این اتفاق بودم، درسته معمول نیست و مطمئنن خیلی ها ممکنه بگن مثلا من پونزده ساله اینجا زندگی میکنم و همچین چیزی رو ندیدم. قبول دارم. اما ندیدن دلیل بر نبودن نیست. من هم تو این مدت تنها یک بار شاهدش بودم اما هست و دیدنش تو ماه های اول برای اونهایی که کانادا رو بهشتی بدون وجود همچین صحنه هایی تصور کردن به شدت شوک آور و دلسرد کننده ست، مگر اینکه کاملا واقع بین و منطقی با قضیه برخورد کنید و بدونید و انتظار داشته باشید که درکانادا و حداقل تورنتو افراد مختلفی از همه سطح فرهنگی وجود داره و انتظار این نوع برخوردها رو داشته باشید.</p>
<p style="text-align: justify;">گاهی وقتها در مورد خدمات درمانی رایگان کانادا صحبت میشه و دوستان اینرو از امتیازات مهاجرت به کانادا میدونن. واقعا برای من و خیلی دوستان دیگه ای که تو ایران با استفاده از بیمه تکمیلی میتونستیم تو بهترین بیمارستانهای خصوصی سرویس مجانی داشته باشیم، این سیستم بهداشت و درمان کانادا چندان امتیازی محسوب نمیشه، سیستم خدمات اجتماعی و درمانی رایگان کانادا ممکنه برای دولت افتخار محسوب بشه که حتما هم همینطوره اما این مسئله برای من اهمیتی نداره به خصوص زمانی که برای مراجعه بابت درد شدید و اورژانسی مجبور باشم ساعتها در اورژانس منتظر رسیدگی بمونم . این خیلی خوبه که دولت کانادا خدمات درمانی رایگان داره و آدمهای بیکار و بی پول رو رایگان مداوا میکنه اما این سیستم برای مهاجرای گروه مهارت شغلی امتیازی قابل توجهی نیست به خصوص که سه ماه ابتدای ورود به کانادا نمیتونن از این سرویس رایگان استفاده کنن. بنابراین مشکلات و ضعفهایی رو داره که تو ایران با اونها برخورد نداشتن. شاید بعضی وقتها بگیم که فرهنگ مراجعه به متخصص در ایران صحیح نیست و خیلی ایرادات دیگه اما هیچکدوم از اینها نمیتونه ضعفهای سیستم خدمات درمانی کانادا رو توجیه کنه و نمیشه این مشکلات رو نادیده گرفت. به خصوص برای یک تازه وارد که هنوز به اون نوع سیستم عادت داره.</p>
<p style="text-align: justify;">اینجا اختلاف طبقاتی از لحاظ اقتصادی خیلی شدید هست. اما خُب کسی که کم درامد هست، توی اجتماع حقوق یکسانی داره با کسی که درآمد خیلی بالایی داره. یا مثلا رئیس من هر چند وقت یکبار یه مهمونی میگیره تو یه اسپرت بار و همه رو دعوت میکنه. تو اون دو ساعت اون کارمندی که کمترین درامد رو تو شرکت داره با من و رئیسم که صاحب شرکته و درامد روزانه ش از حقوق یک سال من بیشتره سر یک میز غذا میخوره، با هم بازی میکنیم، کُری میخونیم برای هم و بعد هم تا یه مسیری با هم میریم. ممکنه چندین بار در هفته با هم بریم بیرون نهار بخوریم، اما، اما اون همکارم نمیتونه ماشینی رو که من سوار هستم داشته باشه، چون درامدش اجازه نمیده. من هم نمیتونم فِراری که رئیسم سوار هست رو  بخرم. اما اینها هیچکدوم نشونه شخصیت یا بی شخصیتی هیچ کدوم از ما نیست. من و رئیسم که صاحب شرکته و خودش فراری داره و همسرش آخرین و گرونترین مدل بنز رو سوار میشه تو یه محله زندگی میکنیم اما رئیسم یه قصر خریده تو اون محل که قیمتش چندین برابر خونه من هست. قصر رئیسم اون رو با شخصیت تر از من و خونه من، من رو با شخصیت تر از کارمند کم درامد شرکت که به زحمت اجاره یک آپارتمان ارزون قیمت رو تو یه محله ارزون قیمت میده، نکرده. اختلاف طبقاتی از این نظر وجود نداره اما واقعا خنده داره اگه تصور کنیم همه مثل هم میپوشن و یه ماشین سوار میشن و یه جور زندگی میکنن. کانادا یک کشور سرمایه داری و به شدت مصرف گراست و نه یک حکومت کمونیستی که انتظار مساوات رو ازش داشته باشیم.</p>
<p style="text-align: justify;">البته نداشتن و نخریدن و نپوشیدن به همون اندازه عادی هست که داشتن و خریدن و پوشیدن لباسهای مارکدار عادیه. توی شرکت ما هستند همکارایی که تو این دو سال که من تو این شرکت کار میکنم لباس تکراری تنشون ندیدم. اونهم لباسهایی با قیمتهایی که من اگه یک بار بخرم تا یکسال با اکراه لباس دیگه ای میخرم چون تصور میکنم به اندازه کافی پول برای لباس خریدن پرداخت کردم. اما همکارانی هم هستند که همیشه تنها دو یا سه دست لباس دارن و هر دوی اینها تو کوروزی که از طرف شرکت برگزار شد به مدت یک هفته هم اتاقی بودن و با هم، بار رفتن و کنار ساحل آفتاب گرفتن. اما به هر حال این تفاوت ها هست و برای کسانی که این تفاوتها رو دوست ندارن همچین مسئله ای میتونه آزار دهنده باشه. به خصوص کسی که عادت داشته همیشه بهترین برند ها رو بپوشه و حالا مجبور هست به خاطر بیکاری یا اینکه هنوز شغل مورد انتظارش رو نداره از خرید چیزهایی که دوست داره چشم پوشی کنه. تحمل و چشم پوشی کردنش هم برای افراد مختلف به نظر من حد و اندازه داره. تا یک زمانی طرف میتونه کاملا متفاوت با قبل زندگی کنه.</p>
<p style="text-align: justify;">ما وقتی رفتیم پیشول رو بیاریم، صاحبش تو یه محله ای زندگی میکرد که وحشتناک بود. کثیف و افتضاح. من از خونه که راه افتادیم اول گفتم بریم، اگه خیلی گربش ناز بود بیاریمش. اما وقتی رسیدیم اونجا، تو دلم گفتم، گربه کور و کچل هم باشه من از این محله بیرونش میارم. در مورد یه حیوون، اونوقت شما فکر کنید تو اون خونه ها آدم زندگی میکرد. آدمهایی که درامدشون اجازه نداده جایی بهتر زندگی کنن نه اینکه دوست نداشتن. اگه اختلاف طبقاتی نبود اون وقت چطور ممکن بود همچین محله هایی وجود داشته باشن؟ اگه برامون مهم نیست کجا زندگی کنیم خوب میتونیم تحمل کنیم اما به نظرم اگه برامون مهم نبود دلیلی برای مهاجرت نداشتیم نه؟ همه برای رسیدن به یه زندگی بهتر و زندگی در آرامش مهاجرت کردیم. پس برامون مهمه که کجا زندگی کنیم. برخورداری از آسایش و رفاه در اینجا به درامد  افراد خیلی  بستگی داره. آستانه تحمل هر کسی هم با دیگری فرق میکنه. شاید یک نفر بگه بله برای من مهمه کجا زندگی کنم اما خب مدت کوتاهی رو میتونم جای غیر متعارفی رو تحمل کنم اما این مدت برای هر کسی متفاوته و برای بعضی ها از جمله خودم این مدت زمانش صفر هست.</p>
<p style="text-align: justify;">من اینجا کار دارم، کار تخصصی خودم، محیط کارم خوبه، مدیرم خوبه، کارم سنگین نیست و از درامدم راضیم، اما خیلی ها هستن که اینجا بعد از دو سه سال هنوز بیکار هستن و نتونستن تو تخصص خودشون کار پیدا کنن، درسته که دلایل زیادی داره یا درست و به موقع عمل نکردن و خیلی چیزای دیگه، اما خیلی ها بیکارن، خیلی ها با وجود سالها سابقه و تحصیلات بالا بیکارن یا کارهایی با درامد خیلی پایین یا سطح پایینی دارن. هرقدر هم که بگیم کار عار نیست اما به نظر شما کار کردن تو پیتزا فروشی و کافی شاپ برای یک تحصیل کرده ای که شغل معقول و مقبولی تو ایران داشته چقدر  و تا کی میتونه شخص رو راضی نگه داره و بگه فعلا، فعلا، فعلا، این فعلا برای هرکسی یه مدت مشخصی داره به محض اینکه این مدت مشخص سر اومد ادامه دادنِ اون وضعیت میشه شروع زندگی در جهنمی به نام کانادا.  من نمیتونم به این دلیل که خودم اینجا کار خوبی دارم بگم کانادا بهشت متخصصین هست، اگه اینطوری باشه پس اونی که بیکار هست هم حق داره بگه کانادا جهنم متخصصینِ. اما به نظر من در مورد خودم به شخصه با توجه به اینکه عاشق رشته تحصیلی و شغلم هستم و زندگی و کار برام معنایی جز برنامه نویسی نداره و فقط در صورتیکه تو این شغل باشم احساس رضایت دارم نمیتونم مدت زیادی رو شغل متفرقه داشته باشم تنها به این دلیل که میخوام کانادا زندگی کنم. مدتی قابل قبول هست اما بیشترش؟ نه! نه به این دلیل که کار رو عار میدونم، نه! تنها به این دلیل که رضایت شغلی ندارم و از کار کردن لذت نمیبرم. به هر حال شما زمانی از زندگی لذت میبرید و احساس خوشبختی میکنید که از کار و شغلتون هم راضی باشید.</p>
<p style="text-align: justify;">تابستون ها، تورنتو همه جا سر سبز و بهشته، اما این اصلا نشون دهنده خوب بودن محله نیست، وقتی خونه اجاره میکنید گول سر سبزی محوطه و گلهاش رو نخورید، اینجا خاکش حاصلخیزه گلهاش هم فوق العاده زیباست موقع اجاره چشمهاتون روی زیبایی طبیعی و باغچه و گلهای محوطه ببندید و بجاش ببینید محله تون چطوریه، مردمانش، دسترسی به وسایل نقلیه عمومی دسترسی به سوپر مارکت و غیره. اینها رو برای اجاره درنظر بگیرید نه گل و بلبل محوطه رو.  همونطور که زمستونای یخبندون اینجا همه جا رو بی ریخت و بد شکل میکنه تابستونهاش هم همه جا رو زنده و تر و تازه میکنه.</p>
<p style="text-align: right;">اینها چیزهایی بود که به نظرم اومد که باید بگم تا حداقل اگه میخواهید تصوری از کانادا داشته باشید تصورتون واقع بینانه باشه.</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><strong>اینها رو از آدمی می شنوید که واقعا اینجا رو دوست داره اما تو واقعیت زندگی میکنه، نه در بهشتی رویایی و  نه در کابوسی جهنمی.</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/06/heven-or-hell/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>35</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>از خواب شیرین ناگه پریدم</title>
		<link>http://barani.ca/2010/03/my-dream-was-finished/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/03/my-dream-was-finished/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 29 Mar 2010 15:17:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[اقامت در کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3238</guid>
		<description><![CDATA[دنیای مجازی درست شبیه به دنیای تو خوابه. تصویری از واقعیت. گاهی وقتها کاملا واقعیه که تو بیداری هم همه اتفاقاتش رو تجربه میکنی. آدمهایی رو که قبلا تو رویا دیده بودی رو میبینی، حرفهایی که شنیده بودی رو میشنوی، مکانهایی که رفته بودی رو میری. گاهی وقتها آدمهایی رو میبینی که نمیتونی چهره شون [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">دنیای مجازی درست شبیه به دنیای تو خوابه. تصویری از واقعیت. گاهی وقتها کاملا واقعیه که تو بیداری هم همه اتفاقاتش رو تجربه میکنی. آدمهایی رو که قبلا تو رویا دیده بودی رو میبینی، حرفهایی که شنیده بودی رو میشنوی، مکانهایی که رفته بودی رو میری. گاهی وقتها آدمهایی رو میبینی که نمیتونی چهره شون رو ببینی اما با تمام وجودت حسشون میکنی و احساس میکنی سالهاست که میشناسیشون. توی خواب شاید دوستی رو میبینیم که درحقمون کاری رو انجام میده که انتظارش رو نداریم، فردا صبح حس جدیدی رو نسبت به اون دوست داریم که متاثر از خواب شب قبلِ. اما خیلی سریع همه چیز عادی میشه، لبخندی میزنیم و با خودمون میگیم همش خواب بود.گاهی وقتها هم دوست نداریم از خواب بیدار بشیم. داریم یه خواب شیرین میبینیم. یه خواب دوست داشتنی که توش یه عالمه دوستای جدیدی و خوب پیدا میکنیم. دوستایی که هر روز به خونه هم سر میزنن و هر بار که پنجره خونشون رو باز میکنن به همدیگه لبخند میزنن، گاهی وقتها اختلاف نظر پیش میاد، بحث میشه، انتقاد میشه &#8230; اما همش تو دنیای مجازیه تو واقعیت همه چیز سر جاشه.</p>
<p style="text-align: justify;">دوست ندارم از این خواب شیرین بیدار بشم، اما باید بیدار شم. هر خوابی یه وقتی تموم میشه. تلخ یا شیرین. خواب من برای من شیرین بود، نمیدونم خوابم برای دیگران هم شرین بود یا نه، اما از همه اونهایی که تو این دوسال با من و دنیای توی خوابم همراه بودند و خوابم رو شیرین کردند، اما براشون شیرین نبودم میخوام همه چیز رو فراموش کنن و اونها هم بگن همش تو خواب بود.</p>
<p style="text-align: justify;">تو این دو سال خواب یه مهاجر رو دیدید که موندگار شد. مهاجری که همه چیزهایی رو که تو سال ها زندگی و کار مشترک به دست آورده بود رو  تو وطنش گذاشت و  همسفر با عزیز ترینش راهی دیار دیگه ای شد برای رسیدن به اهدافی که با هم طرحش رو ریخته بودن. همه رو همراه بودید و دیدید. همه اولین ها تو زندگی جدید رو. اولین ماشین، اولین کار، اولین اضافه حقوق، اولین خونه &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">شاید بعضیها فکر کردند چه خواب احمقانه ای، بعضیها گفتند چه رویای شیرینی، بعضیها تصور کردند چه کابوس وحشتناکی، بعضی ها هم شاید پوزخند زدند و گفتند چقدر خوابش غیر واقعیه، اما همه اینها برای من شیرین بود و هست. زندگی من و همسرم با همه داشته ها و نداشته هامون اگرچه شاید کف خواسته ها و ایده آل های  یه زندگی معمولی باشه اما برای ما یه دنیا تجربه و خاطرات شیرین رو یادآوری میکنه. تجربیات زندگی بعد از مهاجرت رو که دوباره از صفر شروع کردیم رو با شما شریک شدیم. ممنونم که تو این خواب همراه من بودید و رویام رو شیرین تر کردید. این خواب بارونی داره تموم میشه، مثل همه خوابها و بارونها. امیدوارم روزی تو واقعیت همدیگه رو ببینیم و واقعیت رو با هم به شیرینی تجربه کنیم.</p>
<p style="text-align: justify;">امشب یازدهمین سالگرد ازدواج ماست. خواستم خداحافظی از این رویای شیرین همزمان باشه با سالروز شیرین ترین اتفاق زندگیم تا شاید کمی تلخی این خداحافظی برایم قابل تحمل شد.</p>
<p style="text-align: justify;">خداحافظ همه شما باشه، بهترین لحظات و شیرین ترین تجربیات رو برای شما آرزو میکنم و امیدوارم همیشه شاد و موفق  باشید.</p>
<p style="text-align: justify;">لاله</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #008000;">پینوشت: ممنونم از کامنتهای محبت آمیز تک تک شما دوستای خوبم. هیچوقت فراموشتون نمیکنم . خسته نیستم و هیچوقت نخواهم بود. همیشه نوشتن یک پست و همراهی شما همه خستگیها رو از تنم دور میکرد برای همین این خداحافظی یکی از سخت ترین کارهایی بود که تا به حال انجام دادم. تا اینجا نوشتم چون میخواستم مسیری رو که بعد از مهاجرت طی کردم رو ثبت کنم. اتفاقاتی که هرکدوم از ما قبل از مهاجرت به تک تکشون فکر میکنیم و براشون نقشه میکشیم. از این به بعد مسیر زندگی من از شکل یک مهاجر تازه وارد که زندگیش هر لحظه با یک اتفاق تازه در ارتباط با مهاجرت رو به رو میشه خارج میشه و تجربیاتم  و اطلاعاتم هم در این زمینه به عنوان یک تازه وارد کهنه میشه و دیگه به روز نیست. خوشحالم از اینکه میبینم تو دنیای مجازی هر روز وبلاگ دوستان جدیدی رو میبینم که همه تجربیاتشون رو ثبت میکنند، خسته نباشید میگم به همه شما و به خصوص وبلاگهای مهاجرتی. قوانین </span><span style="color: #008000;">هر روز </span><span style="color: #008000;">عوض میشه و روند کارهای مهاجرت، ورود، کاریابی و &#8230; تغییر میکنه و نوشتن شما دوستان از تجربیاتتون برای همه خیلی خیلی مفید خواهد بود. </span></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/03/22.gif" rel="lightbox[3238]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3244" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/03/22.gif" alt="" width="280" height="280" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/03/my-dream-was-finished/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مهاجران ایرانی در کانادا و سرمایه گذاری در بخش مسکن</title>
		<link>http://barani.ca/2010/03/iranian-canadian-real-estate/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/03/iranian-canadian-real-estate/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 12 Mar 2010 16:02:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[مسکن در کانادا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3160</guid>
		<description><![CDATA[هر روز تو ماشین رادیو گوش میکنیم. رفت و برگشت. قدیما که با اتوبوس و مترو میرفتیم سرکار، تو مسیر روزنامه میخوندیم. یه جورایی عادت کردیم همیشه همه خبر ها رو دنبال کنیم. ایران هم که بودیم عادت داشتیم تو مسیر فقط رادیو گوش کنیم. امروز رادیو CBC یه برنامه ای داشت که در مورد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">هر روز تو ماشین رادیو گوش میکنیم. رفت و برگشت. قدیما که با اتوبوس و مترو میرفتیم سرکار، تو مسیر روزنامه میخوندیم. یه جورایی عادت کردیم همیشه همه خبر ها رو دنبال کنیم. ایران هم که بودیم عادت داشتیم تو مسیر فقط رادیو گوش کنیم.</p>
<p style="text-align: justify;">امروز رادیو <a href="http://www.cbc.ca/metromorning/" target="_blank">CBC</a> یه برنامه ای داشت که در مورد سرمایه گذاری ایرانی ها تو بازار مسکن کانادا صحبت میکرد. و اینکه جامعه ایرانی یکی از بزرگترین سرمایه گذاران تو این بخش هست و باعث رونق بازار خرید و فروش مسکن در کانادا شده. یه کارشناس اقتصادی هم تو برنامه شون بود که آمارهایی رو در مورد خروج سرمایه از ایران و سرمایه گذاری تو دوبی یا کانادا ارائه میکرد و در موردش صحبت میکردن. میگفتن علاوه بر اینکه جامعه ایرانی در زمینه خرید و فروش مسکن خیلی فعال و تاثیر گذارند در زمینه ساخت و ساز هم نقش پر رنگی دارن و تا پیش از این سالها ایتالیایی ها بازار ساخت و ساز رو در دست داشتند و این روزها میبینیم که ایرانیها یه جورایی ایتالیایی های جدید هستند.<span id="more-3160"></span></p>
<p style="text-align: justify;">بعد یکی از گوینده ها گفت که چون عمده مهاجرین ایرانی مهاجرینی هستند که دلایل مهاجرتشون مسائل سیاسی و مسائل پیرامون اون در کشورشون هست و به نوعی کانادا رو یک محل امن و سرشار از آرامش میدونن که برای رسیدن به آزادی های مذهبی و عقیدتی و زندگی در یک کشور دموکرات به اینجا مهاجرت میکنن و همین باعث خروج سرمایه شون از ایران شده.</p>
<p style="text-align: justify;">بعد هم در مورد جامعه ایرانی کانادایی صحبت کردن و از فرهنگشون و اینکه به بخشی از خیابون یانگ  بین استیلز تا شپرد و محله های اطرافش میگن تهرانتو و رستورانهای ایرانی خوبی از جمله زعفران اونجا هست و دیگه اینکه نزدیک نوروز هستیم که یکی از مهمترین جشنهای ایرانی ها هست که البته گفتند دوشنبه ادامه این بحث رو خواهند داشت و مفصل به این مسئله خواهند پرداخت. این برنامه تنها پیش درآمدی بود برای برنامه روز دوشنبه.</p>
<p style="text-align: justify;">خوشحال شدم از شنیدن همه اینها، از اینکه جامعه ایرانی و چهره ایران و ایرانی چیزیست مستقل از چهره حکومت داخلی. همراه یه بغضی که همیشه با شنیدن هر موضوعی در مورد ایران توی گلو دارم. ناراحت شدم از اینکه ایرانی ها به خاطر عدم برخورداری از ابتدایی ترین حقوق خودشون مجبور به ترک خانه و کاشانه میشن و دارایی هاشون رو تو کشور دیگه ای سرمایه گذاری میکنن.</p>
<p style="text-align: justify;">امیدوارم روزی برسه که ایران برای همه ایرانی با هر عقیده و طرز فکری امن ترین نقطه دنیا باشه. مردم ما هیچ چیزی نمیخوان جز آزادیهایی که حق طبیعی هر انسانی هست. کانادا یا هر نقطه دیگه ای رو انتخاب میکنن برای بدست آوردن چیزی که نداشتنش و عدم برخورداری از اون عجیب و باور نکردنیه، اما در مورد مردم کشور ما یک واقعیت تلخ و غیر قابل انکار هست. خیلی ها هم البته میمونن و تحمل میکنند و حتی عادت کردن مثل خود ما که عادت کرده بودیم به همه محدودیت ها و نقص ها و ناهنجاریهایی که وجود داشت و البته همیشه امیدوار  بودیم و در تلاش برای رفع و اصلاحشون. هر کسی انتخاب خودش رو داره. با انتخاب ماندن یا رفتن یه چیز هایی رو به دست میاری و یه چیزهایی رو از دست میدی. امیدوارم هر انتخابی که داریم مجموع اون چیزهایی که به دست میاریم بیشتر از اونهای باشه که از دست میدیم و برایندش مثبت باشه.</p>
<p style="text-align: justify;">برای همه هم وطنهام در هر کجای دنیا آرزوی بهترین ها رو دارم. امیدوارم همیشه دلهاشون پر از شادی باشه و امید.</p>
<p style="text-align: justify;">سالی که گذشت همراه بود با روزهایی که هم شادی و امید داشت و هم بهت و نا امیدی و درد و رنج و غصه. قدم در راهی گذاشتیم که برای رسیدن به مقصد باید آهسته و پیوسته رفت. امیدوارم نهالی رو که کاشتیم، هر روز پربار و پربار تر بشه و سایه سبزش سهم همه ایرانی ها و طالبان آرامش و امنیت باشه.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/03/iranian-canadian-real-estate/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آیا برای مهاجرت به وکیل نیاز داریم؟</title>
		<link>http://barani.ca/2009/11/do-i-need-a-lawyer/</link>
		<comments>http://barani.ca/2009/11/do-i-need-a-lawyer/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 20:11:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کبک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=2239</guid>
		<description><![CDATA[خیلی وقتها دوستان خوبم چه در دنیای واقعی و چه در دنیای مجازی از من سوال میکنند که آیا لازمه برای انجام امور مهاجرت وکیل داشته باشیم یا خیر. من همیشه سعی کردم طوری موضوع رو براشون باز کنم که خودشون تصمیم بگیرن و فقط نظر خودم رو میگم. اینکه وکیل بگیریم یا نه یه انتخاب [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خیلی وقتها دوستان خوبم چه در دنیای واقعی و چه در دنیای مجازی از من سوال میکنند که آیا لازمه برای انجام امور مهاجرت وکیل داشته باشیم یا خیر.</p>
<p>من همیشه سعی کردم طوری موضوع رو براشون باز کنم که خودشون تصمیم بگیرن و فقط نظر خودم رو میگم. اینکه وکیل بگیریم یا نه یه انتخاب شخصیه. من تو این پست میخوام نظر خودم رو راجع به داشتن وکیل در مورد Skilled worker ها بگم و تاکید میکنم این نظر شخصی من هست و هیچ دلیلی نداره درست باشه، ممکنه 180 درجه با نظر دوستان دیگه متفاوت باشه. در هر صورت نظر اونها هم 180 درجه با من فرق داره <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> <span id="more-2239"></span></p>
<p>Skilled workerها یعنی اشخاصی که تصمیم دارند از طریق <strong>مهارت های</strong> شغلی <strong>خودشون</strong> برای مهاجرت اقدام کنند. نقش وکیل در پرونده های مهاجرت این دسته افراد تنها پرکننده فرم و ارسال و دریافت کننده نامه هاست. یه فرم 4 صفحه ای که تماما اطلاعات شخصی شماست، و هیچ مشکلی هم برای پر کردن فرم وجود نداره و شما براحتی میتونید شخصا فرم رو پر کنید و ارسال کنید. تنها نکته ای که تو فرمها وجود داره و بین علما اختلاف وجود داره، سطح زبان هست. بعضیها معتقد هستند که نباید سطح زبان رو بالاتر از واقعیت اعلام کرد، اما نظر شخصی من این هست که سطح زبان رو باید موقع پر کردن فرمها بالا اعلام کرد تا برای محاسبه امتیاز جهت دعوت به مصاحبه امتیاز لازم رو کسب کرد تا روز مصاحبه هم خدا بزرگه! این نکته رو همینجا تمومش میکنم و بعد در مورد اینکه حالا اگه روز مصاحبه در اون حد نبودیم رو توضیح میدم.</p>
<p>وکیل شما این فرمها رو پر میکنه و به سفارت ارسال میکنه. فرض می کنیم که وکیل فرمها رو 100% درست و بدون خطا پر کرده. اما یادمون باشه که ما از طریق <strong>مهارت</strong> شغلی قصد مهاجرت داریم، یعنی نه  توانایی سرمایه گزاری داریم و نه اینکه اونجا برای گروهی ایجاد اشتغال کنیم. دولت کانادا این گروه از مهاجران رو میخواد برای اینکه با توجه به تخصص و توانایی هاشون برای دولت مفید باشن. این گروه باید بتونن به نوعی توانایی خودشون رو به دولت اثبات کنند. بخشی از این توانایی ها رو با ارسال مدرک تحصیلی و ریز نمرات و سابقه کار اثبات میکنند، اما این موضوع برای آفیسر کافی نیست، بنابر این از طریق مصاحبه سعی میکنند این افراد رو انتخاب کنند. روز مصاحبه آفیسر چند تا سوال از شما میپرسه، سوالات معمولا تکراری هست. آفیسر متوجه ضعف زبان شما میشه، درست شبیه به حالتی که شما برای استخدام به شرکتی مراجعه کردید، پیش از مصاحبه کارفرما با توجه به رزومه شما و سوابق تحصیلی و کاری شما رو مناسب برای این کار دیده، میخواد شما رو از نزدیک ملاقات کنه و اینکه ببینه شما تا چه حد برای این شرکت و این محیط کاری مناسب هستید. مثلا کارفرما به شما میگه اگه با مسئله ای برخورد کردید که کاملا جدید بود و تا به حال با اون برخورد نداشته اید، برای حل اون مسئله چه راهی رو پیشنهاد میکنید. در واقع کارفرما از شما انتظار نداره همه چیز رو بدونید، بلکه شخصی رو میخواد که به هنگام برخورد با مسئله توانایی پیدا کردن راه حل رو  داشته باشه و راه حل رو کشف کنه.</p>
<p>بر گردیم سر مسئله قبل، آفیسر میخواد ببینه شما تا چه حد برای کانادا مفید هستید، و تا چه حد میتونید به تنهایی در یک محیط جدید و غریب با مشکلات برخورد کنید. اگه شما وکیل داشته باشید و آفیسر این موضع رو متوجه بشه، شما تقریبا 8 امتیاز سابق و 6 امتیاز فعلی رو که در اختیار آفیسر هست رو ممکنه از دست بدهید ، چرا که شما قادر به پر کردن یه فرم چهار برگی ساده نبوده اید و این کار رو به شخص ثالثی سپرده اید. در صورتی که آموزش گام به گام پر کردن فرم و راهنمای کامل در سایت ادره مهاجرت موجود هست و آفیسر این رو میدونه که اگه کسی بخواد میتونه از طریق اون راهنما فرم رو به راحتی پر کنه، وکیل به هیچ عنوان نمیتونه دفاعی از شما داشته باشه، تنها مورد استفاده وکیل اینه که مثلا شما نامه ای رو دریافت نکردید و مثلا مصاحبه رو فراموش کردید، اونهم وکیل فقط میتونه نامه بنویسه و دلیلش رو بگه که در این شرایط هم اگه شما خودتون اینکار رو انجام بدید باز هم در نظر اداره مهاجرت و سفارت شما فردی هستید که خودتون دارید تلاش میکنید تا مشکلتون رو حل کنید. حتی اگه انشای نامه تون درست نباشه، باز هم بهتر از این هست که  سفارت متوجه بشه شما تونایی نوشتن و ارسال یه نامه رو هم نداشتید.</p>
<p>آفیسر ها هیچوقت دوست ندارند وقتی سوالی رو از شما میپرسند جواب بشنوند، چون وکیلم گفته. چون وکیلم خواسته. در آینده، این شما هستید که به کانادا مهاجرت میکنید و روز مصاحبه این شما هستید که باید خودتون رو فردی مفید نشون بدید. به احتمال زیاد آفیسر به ضعف زبان شما اشاره میکنه. میخواد این رو بفهمه که شما برای حل این مشکل چه برنامه ای دارید. شما میتونید جواب بدید، که موقع پر کردن فرم تصور میکردم که برای مصاحبه به این سطح خواهم رسید، تمام تلاشم رو هم کردم، اما متاسفانه با امکاناتی که وجود داشت من بیش از این نتونستم پیشرفت کنم. اما میدونم که باید تلاشم رو بیشتر کنم چون اطلاع دارم که برای زندگی و کار در کانادا نیاز به تسلط بیشتری بر روی زبان انگلیسی/فوانسوی هست. وقتی شما میگید که وکیلم گفته، دارید به آفیسر میگید، من زیاد وارد نیستم، اصلا متوجه اونچه تو فرمها بود نشدم. گفتن یه همچین چیزی به آفیسر سفارت کانادا، کشوری که لا به لای خطوط قرار دادهای کاری و تجاری و خرید و &#8230; پر هست از نکاتی که اگه شخص کامل و با دقت نخونه میتونه زندگیش رو از هم بپاشه یعنی اینکه من توانایی اینکه روی پای خودم باشم و به کسی تکیه نکنم رو ندارم. چطور یه همچین فردی میتونی اعتماد آفیسر رو جلب کنه و خودش رو فرد مفیدی نشون بده. بله شما وقتی میخواهید خونه بخرید یا یه کار بزرگ سرمایه گذاری انجام بدید به وکیل نیاز داری برای اینکه موارد قانونی رو به شما بگه اما پر کردن 4 صفحه فرم ساده که همه اش هم اطلاعات شخصی شما و آدرس محل سکونت و محل کار و تاریخ تحصیلات شماست که نیازی به وکیل نداره.</p>
<p>توی فرمهایی که ما پر کرده بودیم، تاریخ تولد من اشتباه وارد شده بود. یعنی اشتباه من بود که موقع پر کردن به پاسپورتم توجه نکرده بودم و تاریخ میلادی رو تو تقویم اون سال نگاه کردم و تاریخ رو وارد کردم در صورتی که تاریخ تولد من در سال تولدم که کبیسه بوده یک روز اختلاف داشت. روز مصاحبه آفیسر گفت چرا تاریخ ها با هم یکی نیستند. من هم توضیح دادم که موقع تبدیل سال شمسی به میلادی از روی تقویم جاری روز چهاردم بود  ولی اون سال کبیسه بوده و تاریخ صحیح اونی هست که توی پاسپورت نوشته شده. اونهم فقط لبخند زد و با سر تایید کرد و گفت پس من تاریخ رو توی فرم هاتون طبق پاسپورت وارد میکنم. میخوام بگم اشتباه کردن تو فرمهایی که اطلاعات شخصی هست اصلا فاجعه نیست که باعث رد شدن کسی بشه. یا حتی ضعف زبان فرانسه. یه جا از همسرم سوالی پرسید که همسرم وسطهای جواب گفت که هر کاری میکنم نمیتونم منظورم رو به فرانسه بگم، بعد آفیسر گفت خوب میخوای به انگلیسی بگی که همسرم گفت نه دوست دارم سعی کنم به فرانسه بگم. تمام اون مدت که همسرم به سختی داشت تلاش میکرد کلمات رو پیدا کنه وجمله بسازه آفیسر با حوصله نگاه میکرد و بعد از هرکلمه با سر تایید میکرد و من کاملا متوجه بودم داره لذت میبره از اینکه یه نفر با وجودی که زبانش اصلا خوب نیست داره با علاقه تلاش میکنه که یه جمله ساده رو درست بگه. آفیسر ما همون خانوم مسن معرف بود که معروف هست خیلی بی حوصله هست و خیلی دقیق و سخت گیره. از من پرسید که کجا به دنیا اومدی و من که شدیدا دچار استرس بودم و لهجه اش برام تازگی داشت سوالش رو متوجه نشدم و ازش خواستم تکرار کنه. وقتی سوالش رو تکرار کرد و دیدم که چه جمله ساده ای بود، کلی خجالت کشیدم، اما خواستم درست جواب بدم. خیلی وقتها ما تو زبان فارسی هم متوجه صحبت کردن طرف مقابل نمیشیم و ازش میخواهیم که تکرار کنه این اصلا معنی بدی نداره. بر عکس تصور کنید مثلا چیزی رو از کسی بپرسید و طرف بدون اینکه متوجه سوال شما بشه، مثل بلبل و با اعتماد به نفس شروع کنه به صحبت کردن. کدوم از نظر شما پسندیده تره؟ اینکه شخص به سوال شما اهمیت بده و تلاش کنه سوال شما رو متوجه بشه یا اینکه بدون توجه به سوال شما یه جواب رو هر چند زیبا و با متنی ادبی و طولانی ولی بی ربط جواب بده؟</p>
<p>در مورد دوستانی که از طریق کبک مهاجرت میکنند، یه سوال کلیشه ای و تابلو وجود داره که: چرا میخواهید به کبک مهاجرت کنید، و دیگه اینکه تمام نگرانی آفیسر این هست که شما مهاجرت از طریق کبک رو تنها به دلیل کوتاه نمودن پروسه مهاجرت انتخاب کرده باشی و قصد دارید بلافاصله بعد از گرفتن ویزا کبک رو ترک کنید. در چنین شرایطی فکر کنید از شما سوال کنه چرا به کبک مهاجرت میکنید و جواب بشنوه آخه وکیلم گفته این روش سریعتر و بهتره. شاید بگید مگه ممکنه کسی همچین چیزی رو بگه. بله خنده داره ولی ممکنه. یادمه یکی از دوستان ما که یک سال قبل از ما مصاحبه داشتند، تعریف میکرد که تو سالن کوچولوی دفتر کبک تو سوریه نشسته بودن و منتظر بودن تا نوبت مصاحبه اونها بشه، همون لحظه خانوم و آقایی از اتاق مصاحبه میان بیرون، هر دو عصبانی و خانومه میزنه زیر گریه. دوست ما میگفت همونجا زانو های ما از استرس و نگرانی شل شد و دست و پای ما همینطور میلرزید تا رفتیم تو اتاق مصاحبه. با یه آفیسر خوش برخورد و خوب برخورد کردیم و مصاحبه به راحتی انجام شد و آخرش هم تبریک که قبول شدید و &#8230; میگفت فردای اون روز اون خانوم و آقا رو تو خیابون دیدم و ازشون سوال کردم که چی شده بود؟ رد شدید؟ و &#8230; گفته بودن بله ما رد شدیم و این دوست ما میگفت ازشون پرسیدم که چی پرسید؟ این که آدم خوبی بود ما هم که فرانسمون ضعیف بود پس چرا شما رد شدید. طرف گفته بود که آفیسر به من گفته زبانت ضعیفه میدونی؟ گفتم آره ولی مهم نیست من نمیخوام کبک بمونم آخه برادرم ونکوور زندگی میکنه و من میخوام برم پیش برادرم. بعد آفیسر پرسیده چرا داری از طریق برنامه کبک مهاجرت میکنی؟ گفتم آخه وکیلمون گفته از این طریق سریعتر هست!!!</p>
<p>معمولا آفیسر ها میپرسن که چه مدت روی یادگیری زبان کار کردید؟ اگه فقط 3 ماه هم زبان کار کردید بگید 1 سال. بذارید آفیسر فکر کنه شما تلاش خودتون رو کردید و از این به بعد هم سعی دارید تلاش کنید. بذارید فکر کنه شما به زبان فرانسه و یاد گیری اون اهمیت دادید. سعی کنید اگه سوال آفیسر رو متوجه نشدید بهش بگید سوال رو تکرار کنه. سعی کنید نشون بدید دارید تلاش میکنید که سوالش رو متوجه بشید. نذارید فکر کنه شما دارید غلو میکید و میخواهید فقط اونچه که حفظ کردید رو طوطی وار تکرار کنید. اینجا تو کبک برای اینکه سطح زبان شما بالاتر بیاد کلاس های رایگان فرانسه دارن که ماهی 500 تا 700 دلار هم به شرکت کننده ها تو این کلاس پرداخت میکنن. یعنی ضعف زبان شما در روز مصاحبه یه مسئله ای هست که آفیسر میتونه ازش چشم پوشی کنه به شرط اینکه شما قبول کنید که این ضعف رو متوجه شدید، اما سعی در بر طرف کردنش دارید. به شرط اینکه نشون بدید آدمی هستید که برای رسیدن به هدفتون تلاش میکنید و تلاش کردید و اونچه که شما رو به اون مصاحبه رسونده تلاش خود شما بوده.</p>
<p>این پست جواب اینکه وکیل بگیریم یا نه نبود. اگه توانایی پرداخت هزینه های وکیل رو دارید هیچ اشکالی نداره که وکیل بگیرید اما یادتون باشه اگه اگه آفیسر متوجه بشه که وکیل داری اونوقت این مسئله میتونه تو نظر آفیسر نسبت به شما به عنوان بک فرد مفید برای کانادا تاثیر بذاره. اون آفیسر یه آدمه و مثل هر انسان دیگه ای از افراد خود ساخته بیشتر خوشش میاد و برای کمک به این افراد تا اونجایی که بتونه ضعف زبانشون رو نادیده میگیره. دیدم دوستی رو که زبانش خیلی ضعیف بوده ولی آفیسر بهش گفته من که متوجه نمیشم چی میگی ولی قبولی امیدوارم قول بدی که تا قبل از ورود به کبک زبانت بهتر بشه. این تجربه ای هست که من از بین اونهایی که تو مصاحبه سفارت رد شدن متوجه شدم. در واقع این نتیجه گیری من هست و هیچ ارزش دیگه ای نداره. فقط خواستم نتیجه گیری و تجربه ام رو با دوستان در میون بذارم؛ خوشحال میشم شما هم تجربیاتتون رو در اختیار من و بقیه قرار بدید.</p>
<p>راستی دوستانی که ایران هستید، شما هم <span style="color: #339966;"><strong>سیزده آبان</strong></span> بدر میرید <strong><span style="color: #339966;">سبزه</span></strong> گره بزنید؟ <span style="color: #339966;">سبز باشید <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' /> </span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2009/11/do-i-need-a-lawyer/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>35</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خاطرات مهاجرت(پایان)</title>
		<link>http://barani.ca/2008/12/immigrationday8/</link>
		<comments>http://barani.ca/2008/12/immigrationday8/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 23 Dec 2008 04:07:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[هویجوری]]></category>
		<category><![CDATA[تورنتو]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=177</guid>
		<description><![CDATA[مصاحبه رو خوب انجام داده بود اما میگفت مدیر &#8220;آی تی&#8221; شرکت خیلی لهجه داشته و نمیدونم سوالاش رو درست متوجه شدم یا نه؟! اما به خاطر اینکه دیر رسیدم اصلا امیدی ندارم که من رو استخدام کنن.به هر حال همچنان رزومه اش رو به شرکتهای مختلف میفرستاد. از اون موسسه هم که ایمیل زدن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مصاحبه رو خوب انجام داده بود اما میگفت مدیر &#8220;آی تی&#8221; شرکت خیلی لهجه داشته و نمیدونم سوالاش رو درست متوجه شدم یا نه؟! اما به خاطر اینکه دیر رسیدم اصلا امیدی ندارم که من رو استخدام کنن.به هر حال همچنان رزومه اش رو به شرکتهای مختلف میفرستاد.</p>
<p>از اون موسسه هم که ایمیل زدن و گفتند که برای ارزشیابی مدرک باید خود دانشگاهتون اقدام کنه و ما هم که دسترسی نداشتیم و نمیدونستیم چطوری به دانشگاه بگیم که چی میخوایم و کلا بی خیالش شدیم و البته پول رو هم نتونستیم پس بگیریم .اینه که منتظر بودیم کلاسهای مدرسه ای که گفتم شروع بشه .(کلاسهای مربوط به قانون کار و رزومه نویسی و تمرین مصاحبه و &#8230;)</p>
<p>یه شرکت دیگه ای هم که همسرم قبلا رزومه فرستاده بود یه قرار مصاحبه گذاشت برای یک هفته بعد<span id="more-177"></span> اما در کمال تعجب 2 روز بعد از اینکه اومده بودیم تو خونه جدید همسرم یه ایمیل گرفت از اون شرکتی که دیر رسیده بود سر مصاحبه که گفته بودند: ما چند بار به شما زنگ زدیم .(شماره مهمانسرای مریم رو داشتند) ولی نتونستیم با شما صحبت کنیم و میخوایم برای دوشنبه هفته بعد یه قرار مصاحبه دیگه بذاریم.یادمه جمعه بود و همسرم جواب داد که روز دوشنبه میره.کلاسهای زبان هم شروع شده بود و ما هر روز 5 تا 9 شب میرفتیم کلاس زبان.دوشنبه هفته بعد همسرم رفت مصاحبه.دو روز مونده بود به تولدش.فردای همون روز من قبل از اینکه برم کلاس زبان رفتم دیدن دوستم دانشگاهشون و قرار شد که خودم تنهایی از اونطرف برم کلاس زبان.شب تولد همسرم بود و نمیدونستم چی براش بخرم.تصمیم گرفتم شب فقط شام بریم بیرون و خودمون توی خونه کیک درست کنیم. رسیدم کلاس زبان و همسرم رو دیدم که زودتر از من رسیده بود.کلاس که تموم شد با هم قدم زنان از کلاس اومدیم بیرون.همینطور که داشتیم میرفتیم به سمت مترو همسرم موبایلش رو در آورد و گفت ببین امروز از این شرکتِ که رفته بودم مصاحبه تماس گرفتن.نفهمیدم چی گفتن ولی مکالمه رو ضبظ کردم(اونروزها همه مکالمه ها رو ضبط میکرد و دوباره گوش میکردیم که زبانمون قوی بشه)ببین تو میفهمی چی میگه؟یه خورده تعجب کردم از رفتارش.آخه معمولا میفهمیدیم چی میگن.موبایل رو گرفتم ازش و گوش کردم.صدای یه خانومی بود که میگفت : ما خوشحال میشیم که با شما همکاری کنیم و تصمیم شرکت اینه که شما از هفته آینده شروع به کار کنید.با تعجب به همسرم نگاه کردم .دیدم داره میخنده.باورم نمیشد.یک ماه بعد از اینکه اومدیم و درست 2 هفته بعد از اینکه دنبال کار بود و شب تولدش. این بهترین هدیه بود برای هردومون.همونجا تو سرما ایستاده بودیم کنار خیابون و من  صورتش رو از خوشحالی غرق بوسه کردم  و هردو از ته دل میخندیدیم .خیلی خوشحال بودیم.کاری رو که دوست داشت .و تو زمینه ای که دوست داشت کار کنه.یه شرکتی که تو زمینه مالی فعالیت داشت و یه دپارتمان نرم افزار داشت که Web Application های مربوط به کار شرکت رو مینوشتن و همسرم قرار بود یکی از Web Developer های شرکت باشه.فرداش که با ملانی (همون که تازه باهاش دوست شده بودیم برای تبادل فرهنگی) قرار داشتیم و بهش گفتیم باورش نمیشد و کلی خوشحال شد.روزی که همسرم رفت سر کار، کلاسهای همون مدرسه ای که با هم ثبت نام کرده بودیم هم شروع شد و من تنها رفتم و گفتم که همسرم رفته سر کار و دیگه نمیاد و من میخوام پولش رو پس بگیرم.اما گفتن  پول رو نمیشه برگردوند.همه بچه هایی که روز امتحان باهاشون آشنا شده بودیم میومدن و تبریک میگفتن و همه خوشحال بودن آخه اینجا یه جورایی همچین مسئله ای یه دلگرمی برای همه مهاجرا و تازه وارداست.</p>
<p>ایستگاه اتوبوس درست روبروی خونمون بود و هر روز همسرم اونجا سوار میشد و همون جا هم پیاده میشد.1 ساعتی توی اتوبوس بود تا برسه سر کار ولی خوبیش به این بود که لازم نبود خط عوض کنه و میگفت تا برسم شرکت میتونم تو اتوبوس بخوابم.فقط از ایستگاهی که پیاده می شد تا شرکت 500 متری رو پیاده باید میرفت.اون موقع ها پول خرید ماشین صفر رو نداشتیم و شرایط گرفتن وام یا لیس کردن ماشین با درصد سود پایین رو هم نداشتیم ضمن اینکه ماشین دست دوم هم نمیتونستیم بخریم.به این دلیل که کلا هیچی از تعمیرات ماشین سر در نمیاریم و حوصله اینکه هی چک کنیم موتورش خوبه یا روغنش اندازه هست یا نه و اینا رو نداریم.هر چقدر هم که قیمتش افت کنه باز هم به همین دلیلی که گفتم ماشین صفر رو ترجیح میدیم.کلا در زمینه تعمیرات ماشین و اینا در حد صفریم(شما بخونید بوق آزاد) .(البته اگه شما تو زمینه تعمیرات ماشین وارد هستید اینجا خیلی راحت میشه یه ماشین مثلا تویوتای &#8220;کرولا&#8221; 6-7 سال کارکرده رو با 6000 $ یکم بالا پایین تر خرید)ماشینهای آمریکایی هم مثل شورلت و اینا که دیگه کلا مجانی هم میتونید گیر بیارید.یکی از دوستای من دوستشون یه شورلت 97 رو همینجوری بهشون داده بود <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p>یک ماه و نیم بعد هم من رفتم تو یه شرکت نرم افزاری به عنوان برنامه نویس و Web Developer به صورت والنتیر کار کردم و سه ماه بعد که قرارداد من تموم شد شرکت هم ورشکست شد.البته من تو این سه ماه والنتیر بودم و جز مبلغ ناچیزی که فقط پول قهوه و غذا و رفت و آمدم میشد و  پولی رو بابت حقوق نگرفته بودم.تازه قرار بود بعد از سه ماه مثلا استخدام بشم و حقوق بگیرم که شرکت ورشکست شد.به هر حال من از اول میدونستم اینجا میرم که فقط سابقه کار داشته باشم.اون روزها هر روز صبح از خونه میومدیم بیرون، محل کار من جنوب شهر بود و همسرم شمال.من 3 تا اتوبوس و مترو سوار میشدم  و 5 دقیقه ای رو هم پیاده روی میکردم تا برسم سر کار و هر روز خوشحال تر از روز قبل مسیر رو میرفتم.و عصرها تقریبا 20 دقیقه بعد از همسرم میرسیدم خونه.</p>
<p>بعد از اینکه 3 ماه والنتیر بودنم تموم شد،از فرداش  من دنبال کار بودم و رزومه میفرستادم و میرفتم مصاحبه  تا اینکه شرکتی که همسرم کار میکرد دنبال یه Web Developer بودن  و من رزومه ام رو دادم و رفتم برای مصاحبه و قبول شدم البته روز مصاحبه مسول منابع انسانی گفت که ما چند ماه پیش رزومه شما رو گرفته بودیم و با شما تماس گرفتیم اما شما جواب ندادید.یادم اومد همون دفعه اول که همسرم رفته بود مصاحبه و دیر رسیده بود گفت من رو که فکر نکنم بابت تاخیری که داشتم قبول کنند بیا تو هم رزومه بفرست اگه رفتی مصاحبه من بهت مبگم چی پرسیدن اونوقت تو حتما قبول میشی.ولی بعدش ما از خونه مریم خانوم رفتیم و دیگه تلفن نداشتیم و اونا هم دیگه اصلا پیگیر نشده بودن تا الان که دوباره من رزومه داده بودم و چون تو اون شرکت همه از همسرم راضی بودن و خودم هم مصاحبه رو خوب انجام دادم و دیگه با توجه به سابقه کاری که داشتم ، اعتماد به نفسم هم زیاد شده بود تونستم اون کار رو بگیرم و از همون روز اول هم استخدام رسمی و دائم شدم .</p>
<p>هفته اول کارم تو این شرکت از رویال بانک کانادا هم  بهم جواب دادن که بیا ، که البته چون رفت و آمدم با همسر جان بسی راحت تر بود و اگه میخواستم برم اونجا یا باید خودم ماشین میخریدم یا دوباره هی اتوبوس و مترو سوار میشدم بهشون جواب منفی دادم .اونجا هم برنامه نویس میخواستند و کارشون دقیقا با شرکت فعلی یکی بود.شاید در آینده البته مقادیر قابل توجهی پشیمون بشم.فعلا که پشیمون نیستم خدا رو شکر.</p>
<p>7 ماهی از اومدنمون به کانادا میگذشت که همون روزها یه ماشین صفر خریدیم.و از وقتی که من و همسرم همکار شدیم با ماشین خودمون میرفتیم سر کار.</p>
<p>8 ماهی تو اون خونه بودیم.قراردادمون 8 ماه بود و بعدش دیگه صاحبخونمون هم  کلا از ایران اومد و خودش میخواست بیاد تو خونش و اون موقع  ما هم ماشین داشتیم و وضعیت کار و محل کارمون هم مشخص بود و انتخاب های بیشتری رو میتونستیم داشته باشیم.یه خونه بزرگتر و با شرایط بهتر اما خوب کمی هم گرونتر اجاره  کردیم.</p>
<p>الان 1 سال و 2 ماهه که کانادا زندگی میکنیم و دیگه بهش عادت کردیم و دوسش داریم.از کارمون هم راضی هستیم.شرکت و همکارا و رییسمون رو هم دوست دارم.2 بار هم یک بار پارسال و یک بار هم امسال تو کریسمس پارتی شرکتمون بودیم و خیلی خوش گذشته.فردا هم یه جشنواره غذا داریم تو شرکتمون و قرار هر کسی یه غذای سنتی کشورش رو بیاره و من قراره کشک بادمجون درست کنم.علتش هم این بود که گوشت نداره و همه اونایی که ممکن گیاه خوار باشن میتونن تست کنن و یکی دیگه اینکه غذای مخصوص شهر خاصی از ایران نیست و متعلق به همه جای ایران ِ و دیگه اینکه کشک داره که مخصوص ایرانِ و قرار نون سنگک یا بربری هم کنارش بذاریم که باز هم ایرانیه <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' />  حالا خبرش رو حتما میدم و عکساش رو میذارم.</p>
<p>ممنون که تا اینجای خاطراتم همراهم بودید.تا اونجا که تونستونم همه چیز رو با جزئیات نوشتم.سوالات رو هم تا اونجایی که تونستم جواب دادم.خواهش میکنم بخش کامنتهای پستهای قبل رو هم بخونید .گاهی وقتها  بعضی از دوستان سوال کردن و من جواب دادم.شاید از طریق کامنت ها هم بتونید جواب سوالهای احتمالیتون رو بگیرید.چون دیدم بعضی از دوستان سوالاتی رو میپرسن که بعضا تکراریه و من قبلا جوابش رو به دوستای دیگه دادم.</p>
<p>شاد و سربلند باشید</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2008/12/immigrationday8/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

