<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید &#187; مهاجرت</title>
	<atom:link href="http://barani.ca/category/immigration/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://barani.ca</link>
	<description>خاطرات و تجربيات مهاجرت به کانادا</description>
	<lastBuildDate>Wed, 28 Jul 2010 20:26:13 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9.1</generator>
	<language>en</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>بهشتِ جهنمی</title>
		<link>http://barani.ca/2010/06/heven-or-hell/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/06/heven-or-hell/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 30 Jun 2010 16:52:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[اقامت در کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[کار و هزینه های زندگی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3469</guid>
		<description><![CDATA[اگه مسافر یا مهاجر کانادا هستید لطفا این پست (با عرض پوزش طولانی) رو مطالعه کنید.
راستش دلم میگیره وقتی میبینم دوستانی رو که برای اومدن به کانادا سالها تلاش کردن و وقتی که میان اینجا شوکه میشن و دلسرد و عصبانی و بی روحیه، یا میمونن و در خستگی و افسردگی روزگار سپری میکنن یا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><strong>اگه مسافر یا مهاجر کانادا هستید لطفا این پست (با عرض پوزش طولانی) رو مطالعه کنید.</strong></p>
<p style="text-align: justify;">راستش دلم میگیره وقتی میبینم دوستانی رو که برای اومدن به کانادا سالها تلاش کردن و وقتی که میان اینجا شوکه میشن و دلسرد و عصبانی و بی روحیه، یا میمونن و در خستگی و افسردگی روزگار سپری میکنن یا اینکه برمی گردن ایران. ته هر دوتاش یه جور شکست و افسوس هست. افسوس به خاطر روزهایی که برای رسیدن به بهشتی که حالا براشون حکم جهنم داره از دست دادن. سالها رویای بهشت رو داشتن و حالا شب و روزشون شده کابوس جهنمی به اسم کانادا که واقعیه. نمیدونم واقعا از کانادا چه تصوری داشتن و چه انتظاری از مهاجرت داشتن. نمیدونم کی گفته کانادا بهشته یا ایران جهنم. نمیدونم اگه ایران جهنم باشه آیا باز هم میتونیم بگیم کانادا بهشته یا انتظار یک زندگی راحت و حاضر و آماده رو داشته باشیم؟ به نظر من، حداقل با شناختی که تا حالا از دور و برم داشتم کانادا میتونه به همون اندازه که پتانسیل بهشت بودن رو داشته باشه قابلیت جهنم بودن رو هم داشته باشه. حتی شاید استعداد جهنم بودنش گاهی وقتها بیشتر هم باشه. من برداشت و نظر خودم رو دوست دارم در این مورد با شما در میون بذارم اگه دوستانی که اینجا زندگی میکنن و نکته ای در این مورد به نظرشون میرسه حتما مطرح کنن مطمئنن کمک زیادی به دوستان تازه وارد یا منتظر خواهد بود.</p>
<p style="text-align: justify;">برای من میتونه بهشت باشه، چرا که من اینجا بیکاری و بی پولی نکشیدم، و بچه ای هم ندارم که نگران مدرسه و ثبت نام و تنها بودنش تو خونه یا تربیتش باشم. میدونستم که دارم مهاجرت میکنم، میدونستم که دولت کانادا هیچ ضمانت کاری یا تضمینی بابت دادن اعتبار یا دادن مسکن نداره. میدونستم داشتن اقامت کانادا یعنی فقط مجوز اقامت در خاک کانادا و مجوز داشتن شغل. میدونستم معنی این ویزا و اقامت یعنی اینکه از این به بعد فقط خودم هستم و خودم و از هیچ کسی نمیتونم انتظار کمکی داشته باشم. میدونستم مشکلات زیادی پیش رو هست و از قبل از ورود همه احتمالات رو در نظر گرفته بودم. اما برای دوستی که با بچه میاد اینجا و تصور میکنه از همون لحظه ورود، دولت کمک هزینه مهد کودک رو متقبل میشه و بعد از ورود متوجه میشه مهدکودک از همون اول کمک هزینه ای نداره(در مورد تورنتو) و باید هر ماه 800 تا 1200 دلار هزینه مهد کودک بده تا بتونه کار کنه یا دنبال کار باشه اینجا با مشکلات زیادی مواجه خواهد شد. مگر اینکه پیش از ورود به این مسئله فکر کنه و این مبلغ رو هم به عنوان بخشی از هزینه های رسیدن به اهدافش درنظر بگیره.</p>
<p style="text-align: justify;">تصور کنید دورانی رو که بیکار هستید(حتی اگه این مدت بسیار کوتاه باشه)، پس اندازتون با سرعت غیر قابل باور کمتر و کمتر میشه، هزینه ها بالاست، اگه بچه داشته باشید، برای اینکه دنبال کار یا کلاس یا دوره آموزشی باشید باید جایی رو برای نگه داری بچه درنظر داشته باشید.  نمیدونید بچه رو چیکار کنید! اگه بذارید مهد باید کلی پول مهد بدید، اگه هم نذارید نمیتونید برید دنبال کار؟ اینجا فامیل و دوست و آشنایی ندارید و اگر هم داشته باشید هرکسی کار و گرفتاری خودش رو داره و نمیتونید جز همفکری توقع دیگه ای ازش داشته باشید.  میافتید تو یه سیکل باطل که همینطور دور خودتون میچرخید. اگه قبل از اومدن این مشکلات رو بدونید و هزینه اش رو هم از قبل پیش بینی کنید و برنامه ریزی کنید میتونید این بحران رو با به راحتی پشت سر بذارید وگرنه این مشکلات شما رو غافلگیر میکنن و قدرت درست فکر کردن و تصمیم گیری رو از شما سلب میکنن. شما رو خسته میکنن حتی اونهایی رو که انتظار بهشت بودن از کانادا رو نداشتن.</p>
<p style="text-align: justify;">آدمی همیشه به تفریح نیاز داره، تصور کنید در چنین شرایطی که شما واقعا به تفریح و استراحت نیاز دارید شرایط مالی اجازه تفریح رو به شما نمیده. همه اینها آدم رو خسته و خسته تر میکنه. اگه تصمیم دارید به کانادا بیایید، روحیه خودتون رو میشناسید، شرایط خودتون رو میدونید، پس زمانی که دارید هزینه های زندگی در کانادا رو محاسبه میکنید همه هزینه ها رو در نظر بگیرید.</p>
<p style="text-align: justify;">خودم رو مثال میزنم، من به تجملات در زندگی در حد و اندازه خودم خیلی اهمیت میدم، برای استفاده خودم، یعنی من اگه ده سال هم با کسی رفت و آمد نداشته باشم و تو یه جای دور افتاده و تنها زندگی کنم، باز هم دوست دارم برای دل خودم دکور خونه رو عوض کنم، وسایل جدید بخرم و &#8230;. وقتی میگم تجملات دقیقا به معنای زیباییه، نه اینکه منظورم داشتن لوازم صرفا گرون قیمت باشه. خوب درسته گاهی اوقات هم بعضی هاش گرونِ. همسرم هم همین طور، البته از نوع مردونه ش. مثلا به هیچ عنوان حاضر نیست تلوزیون دست دوم بگیره، یا حتی یه تلوزیون نو اما معمولی و کوچیک یا برند ارزون قیمت. خوب همینه که هست. دوست داره همیشه ماشین نو سوار باشه. همچین آدمی وقتی قصد مهاجرت داره یا باید بدونه تا زمانی که کار نداره نباید همچین چیزایی داشته باشه یا اینکه هزینه اش رو قبل از اینکه بیاد در نظر بگیره.</p>
<p style="text-align: justify;">خونه هم میدونستیم چه حدود مبلغی باید براش در نظر بگیریم و کجا باید زندگی کنیم که با روحیات ما سازگار باشه، این رو هم میدونستیم که باید اجاره چند ماه رو همون اول بدیم و به نظرمون هم منطقی بود و به صاحب خونه حق میدادیم از ما که کار و اعتباری اینجا نداریم، همچین ضمانتی رو بخواد. با خودمون فکر کردیم ما این مبلغ رو باید هر ماه بدیم، با این پول هم که کاری نمیتونیم انجام بدیم سپردنش به بانک هم سودی نداره خوب چه فرقی داره همین الان همه رو یکجا بدیم به صاحب خونه، یا هر ماه مبلغی رو بدیم. عوضش خیال صاحبخونه راحته. به هر حال در هر صورت که خیال ما ناراحت و نگرانه بابت بیکاری، چه الان یکجا بدیم و چه ماه به ماه پرداخت کنیم. آدمی هم نیستیم که اگه پول نداشته باشیم اجاره خونه رو عقب بندازیم یا نخواهیم بدیم پس چه لجی داریم با صاحب خونه که بگیم نه! اگه از خونه خوشمون اومد و مناسب شرایط ما بود شرایط صاحب خونه رو هم در حدی که منطقی باشه میپذیریم، اگه هم که صاحبخونه همچین شرطی رو نذاشت که چه بهتر اما به هر حال ما این شرایط رو در نظر گرفتیم. شرایط به نظرمون منطقی و قابل قبول بود و از قبل میدونستیم همچین چیزی رو. یعنی همیشه ما بدترین حالت هر چیزی رو مبنا قرار میدیم. حتی اگه احتمال وقوقعش 1 درصد باشه. یعنی ته تهش رو همیشه میبینیم.</p>
<p style="text-align: justify;">من واقعا نمیدونم چرا دوستان قبل از اومدن به این مسائل فکر نمیکنن. من نمیگم همیشه این اتفاقات میافته اما میگم این احتمالات رو حتما پیش بینی کنید. یه روز به دوستی گفتم برای مهاجرت به اندازه دو سال همه هزینه ها رو محاسبه کنید و پس انداز داشته باشید. بعد پرسید که یعنی تو 2 سال بیکار بودی؟ خب من نه ! درسته که بلافاصله رفتیم سر کار اما من هم قبل از اینکه بیام این احتمال 2 سال رو در نظر گرفته بودم و با توجه به همه هزینه ها و با شناختی که از خودم داشتم برای این مدت پس انداز داشتم.</p>
<p style="text-align: justify;">اگه زمستون بیاید و با سرما مواجه بشید، دوری از خانواده شما رو دلگیر و خسته و  تحمل سرما رو سخت تر میکنه،  غربت و دوری سخته، خیلی سخته، مگر اینکه قبلا تجربه کرده باشید و بحرانش رو پشت سر گذاشته باشید. خودتون رو از قبل برای دوری از خانواده آماده کنید. این هم یکی از هزینه های مهاجرت هست. این هزینه برای خیلی ها خیلی سنگینیه که اکثر مهاجرا قادر به پرداخت اون نیستن. نمیدونم کدوم درسته؟ موندن در کنار خانواده یا دوری و تحمل غربت برای رسیدن به اهداف؟ به هر حال این هزینه ای هست که وجود داره و باید آماده پرداختش بود.</p>
<p style="text-align: justify;">علاوه بر اون، اونهایی که تابستون میان هم با بحران دیگه ای رو به رو میشن. چون به هر حال تابستون هوا خوبه و  تازه اومدن و هنوز مشکلات بیکاری و نگرانی هاش شروع نشده و کلا مهاجران دوره ای رو میگذرونن که اصطلاحا بهش گفته میشه ماه عسل مهاجرت. همه جا سر سبز و زیباست. تفریحات تابستونی خیلی خیلی ارزون تر از تفریحات زمستونیه و در دسترس تر هم هست. چند ماه که میگذره و پس انداز کمتر میشه، نگرانی ها تازه شروع میشه، دلتنگی ها پر رنگ تر میشه، سرما شروع میشه و خیلی سریع همه جا سرد و خاکستری میشه. تفریحات زمستونی گرون تر و دسترسی و استفاده ازش ساده و آسون نیست برای همه، بنابر این دچار بحرانی میشن که به صورت ناگهانی از ارتفاعی کاذب پرتاب شدن به دره ای که تحملش خیلی سخته و این پرتاب دقیقا شوک بعد از اون ماه عسل هست. حالا دیگه هیچی اون زرق و برق اولیه رو نداره، افراد خانواده خسته و عصبی و زودرنج میشن، تو همچین شرایطی آدم به تکیه گاه نیاز داره، یه تکیه گاهی که شرایط رو درک کنه ، بار سنگین تنهایی و نگرانی رو از روی دوشت برداره. اگه تنها باشی و مجرد باشی فشار زیادی رو باید تنهایی تحمل کنی. اگه زوج باشی و همراهت همه مشکلات رو از چشم تو ببینه! خستگی بیشتر و بیشتر میشه. خیلی از زوج ها هستند که تنها یکی از اونها به مهاجرت اصرار داشته و در چنین شرایطی تا زمانی که همه چیز تازه و حالت سفر و خوشگذرونی داره خوبه، اما زمانی که مشکلات یکی یکی میاد، اون وقت اون آدم که پیشنهاد مهاجرت رو داده باید علاوه بر نگرانی کار و فشار های مهاجرت گلایه های همراهش رو هم تحمل کنه. اگه بچه داشته باشن که مشکلات بیشتر و بیشتر خودش رو نشون میده.</p>
<p style="text-align: justify;">مثلا خیابونهای اینجا چاله چوله داره و برف و یخبندون و شرایط اینجا باعث میشه این چاله ها بیشتر باشن و مشکلاتی که به واسطه این چاله ها به وجود میاد افراد خسته و غمگین و نگران از آینده رو بیشتر از سایر افراد تحت تاثیر قرار میده. گاهی وقتها تو پیاده رو ایساتید و یکی از اتوبوسها توی چاله پر از گل و لای میافته و تمام هیکل شما رو گلی میکنه(برای من دقیقا یک بار این اتفاق افتاد همون اوایل ورودمون زمانی که تو پیاده رو راه میرفتم) اگه بیکاری و سرما و غربت شما رو خسته کرده باشه و برخورد با مشکلاتی که انتظارش رو نداشتید شما رو غافلگیر کرده باشه اونوقت این مسئله میتونه خیلی خیلی شما رو دلزده کنه. اونوقت فکر میکنید همه اینها از تنهایی و غربت و بیکاریه. درصورتی که اگه پیش از ورود بدونید خیابونهای اینجا بدتر از خیابونهای تهران هستن و امکان همچین پیشامدی هست در اونصورت غافلگیر نمیشید و فقط کمی عصبانی میشید و ممکنه کمی هم بدو بیراه بگید به شانستون که درست موقعی که چرخهای اتوبوس افتاد تو چاله من اینجا ایستاده بودم. در غیر اینصورت هر چیزی میتونه شما رو ناراحت و افسرده کنه.</p>
<p style="text-align: justify;">وقتی اتوبوس دیر میاد، به خصوص تو زمستونا، وسط برف و سرما، اتفاق میافته که به محض رسیدن اتوبوس مردم بی توجه حمله میبرن که زودتر سوار شن(باور کنید شخصیت و متانتشون مال وقتیه که همه چی مرتب و منظم باشه، به موقعش هل میدن بی توجه هستن و خارج از نوبت هم عمل میکنن) خود من همون ماه اولی که اومده بودیم و میرفتم کلاس دوره های کو-آپ یک بار شاهد همچین صحنه های وحشیانه ای بودم. درسته که برف میومد و سرد بود و اتوبوس هم خیلی دیر اومد و پر بود و هزار دلیل دیگه اما هیچ کدوم توجیه رفتار وحشیانه اونروز اونها نبود. ما چند نفر مهاجر تازه وارد که چهارتا ایرانی و یه ایتالیایی و یه لبنانی بودیم همه هاج و واج و از تعجب فقط نگاه کردیم، اتوبوس رفت و ما همچنان تو سرما و شوکه از رفتارهای انسانهای مثلا متمدن موندیم. خیلی ها رو میشناسم که از همچین مشکلاتی توی ایران گله میکنن و حتی دلایل مهاجرتشون رو مثلا همچین مسائلی عنوان میکنن. من شاهد این اتفاق بودم، درسته معمول نیست و مطمئنن خیلی ها ممکنه بگن مثلا من پونزده ساله اینجا زندگی میکنم و همچین چیزی رو ندیدم. قبول دارم. اما ندیدن دلیل بر نبودن نیست. من هم تو این مدت تنها یک بار شاهدش بودم اما هست و دیدنش تو ماه های اول برای اونهایی که کانادا رو بهشتی بدون وجود همچین صحنه هایی تصور کردن به شدت شوک آور و دلسرد کننده ست، مگر اینکه کاملا واقع بین و منطقی با قضیه برخورد کنید و بدونید و انتظار داشته باشید که درکانادا و حداقل تورنتو افراد مختلفی از همه سطح فرهنگی وجود داره و انتظار این نوع برخوردها رو داشته باشید.</p>
<p style="text-align: justify;">گاهی وقتها در مورد خدمات درمانی رایگان کانادا صحبت میشه و دوستان اینرو از امتیازات مهاجرت به کانادا میدونن. واقعا برای من و خیلی دوستان دیگه ای که تو ایران با استفاده از بیمه تکمیلی میتونستیم تو بهترین بیمارستانهای خصوصی سرویس مجانی داشته باشیم، این سیستم بهداشت و درمان کانادا چندان امتیازی محسوب نمیشه، سیستم خدمات اجتماعی و درمانی رایگان کانادا ممکنه برای دولت افتخار محسوب بشه که حتما هم همینطوره اما این مسئله برای من اهمیتی نداره به خصوص زمانی که برای مراجعه بابت درد شدید و اورژانسی مجبور باشم ساعتها در اورژانس منتظر رسیدگی بمونم . این خیلی خوبه که دولت کانادا خدمات درمانی رایگان داره و آدمهای بیکار و بی پول رو رایگان مداوا میکنه اما این سیستم برای مهاجرای گروه مهارت شغلی امتیازی قابل توجهی نیست به خصوص که سه ماه ابتدای ورود به کانادا نمیتونن از این سرویس رایگان استفاده کنن. بنابراین مشکلات و ضعفهایی رو داره که تو ایران با اونها برخورد نداشتن. شاید بعضی وقتها بگیم که فرهنگ مراجعه به متخصص در ایران صحیح نیست و خیلی ایرادات دیگه اما هیچکدوم از اینها نمیتونه ضعفهای سیستم خدمات درمانی کانادا رو توجیه کنه و نمیشه این مشکلات رو نادیده گرفت. به خصوص برای یک تازه وارد که هنوز به اون نوع سیستم عادت داره.</p>
<p style="text-align: justify;">اینجا اختلاف طبقاتی از لحاظ اقتصادی خیلی شدید هست. اما خُب کسی که کم درامد هست، توی اجتماع حقوق یکسانی داره با کسی که درآمد خیلی بالایی داره. یا مثلا رئیس من هر چند وقت یکبار یه مهمونی میگیره تو یه اسپرت بار و همه رو دعوت میکنه. تو اون دو ساعت اون کارمندی که کمترین درامد رو تو شرکت داره با من و رئیسم که صاحب شرکته و درامد روزانه ش از حقوق یک سال من بیشتره سر یک میز غذا میخوره، با هم بازی میکنیم، کُری میخونیم برای هم و بعد هم تا یه مسیری با هم میریم. ممکنه چندین بار در هفته با هم بریم بیرون نهار بخوریم، اما، اما اون همکارم نمیتونه ماشینی رو که من سوار هستم داشته باشه، چون درامدش اجازه نمیده. من هم نمیتونم فِراری که رئیسم سوار هست رو  بخرم. اما اینها هیچکدوم نشونه شخصیت یا بی شخصیتی هیچ کدوم از ما نیست. من و رئیسم که صاحب شرکته و خودش فراری داره و همسرش آخرین و گرونترین مدل بنز رو سوار میشه تو یه محله زندگی میکنیم اما رئیسم یه قصر خریده تو اون محل که قیمتش چندین برابر خونه من هست. قصر رئیسم اون رو با شخصیت تر از من و خونه من، من رو با شخصیت تر از کارمند کم درامد شرکت که به زحمت اجاره یک آپارتمان ارزون قیمت رو تو یه محله ارزون قیمت میده، نکرده. اختلاف طبقاتی از این نظر وجود نداره اما واقعا خنده داره اگه تصور کنیم همه مثل هم میپوشن و یه ماشین سوار میشن و یه جور زندگی میکنن. کانادا یک کشور سرمایه داری و به شدت مصرف گراست و نه یک <img style="vertical-align:text-bottom" src="/wp-content/uploads/cache/939b745a0353432a3570a9d7e52785e9.png"/> <img style="vertical-align:text-bottom" src="/wp-content/uploads/cache/4c3cf7b67a733515d7bd0e74f0cbdaa7.png"/> که انتظار مساوات رو ازش داشته باشیم.</p>
<p style="text-align: justify;">البته نداشتن و نخریدن و نپوشیدن به همون اندازه عادی هست که داشتن و خریدن و پوشیدن لباسهای مارکدار عادیه. توی شرکت ما هستند همکارایی که تو این دو سال که من تو این شرکت کار میکنم لباس تکراری تنشون ندیدم. اونهم لباسهایی با قیمتهایی که من اگه یک بار بخرم تا یکسال با اکراه لباس دیگه ای میخرم چون تصور میکنم به اندازه کافی پول برای لباس خریدن پرداخت کردم. اما همکارانی هم هستند که همیشه تنها دو یا سه دست لباس دارن و هر دوی اینها تو کوروزی که از طرف شرکت برگزار شد به مدت یک هفته هم اتاقی بودن و با هم، بار رفتن و کنار ساحل آفتاب گرفتن. اما به هر حال این تفاوت ها هست و برای کسانی که این تفاوتها رو دوست ندارن همچین مسئله ای میتونه آزار دهنده باشه. به خصوص کسی که عادت داشته همیشه بهترین برند ها رو بپوشه و حالا مجبور هست به خاطر بیکاری یا اینکه هنوز شغل مورد انتظارش رو نداره از خرید چیزهایی که دوست داره چشم پوشی کنه. تحمل و چشم پوشی کردنش هم برای افراد مختلف به نظر من حد و اندازه داره. تا یک زمانی طرف میتونه کاملا متفاوت با قبل زندگی کنه.</p>
<p style="text-align: justify;">ما وقتی رفتیم پیشول رو بیاریم، صاحبش تو یه محله ای زندگی میکرد که وحشتناک بود. کثیف و افتضاح. من از خونه که راه افتادیم اول گفتم بریم، اگه خیلی گربش ناز بود بیاریمش. اما وقتی رسیدیم اونجا، تو دلم گفتم، گربه کور و کچل هم باشه من از این محله بیرونش میارم. در مورد یه حیوون، اونوقت شما فکر کنید تو اون خونه ها آدم زندگی میکرد. آدمهایی که درامدشون اجازه نداده جایی بهتر زندگی کنن نه اینکه دوست نداشتن. اگه اختلاف طبقاتی نبود اون وقت چطور ممکن بود همچین محله هایی وجود داشته باشن؟ اگه برامون مهم نیست کجا زندگی کنیم خوب میتونیم تحمل کنیم اما به نظرم اگه برامون مهم نبود دلیلی برای مهاجرت نداشتیم نه؟ همه برای رسیدن به یه زندگی بهتر و زندگی در آرامش مهاجرت کردیم. پس برامون مهمه که کجا زندگی کنیم. برخورداری از آسایش و رفاه در اینجا به درامد  افراد خیلی  بستگی داره. آستانه تحمل هر کسی هم با دیگری فرق میکنه. شاید یک نفر بگه بله برای من مهمه کجا زندگی کنم اما خب مدت کوتاهی رو میتونم جای غیر متعارفی رو تحمل کنم اما این مدت برای هر کسی متفاوته و برای بعضی ها از جمله خودم این مدت زمانش صفر هست.</p>
<p style="text-align: justify;">من اینجا کار دارم، کار تخصصی خودم، محیط کارم خوبه، مدیرم خوبه، کارم سنگین نیست و از درامدم راضیم، اما خیلی ها هستن که اینجا بعد از دو سه سال هنوز بیکار هستن و نتونستن تو تخصص خودشون کار پیدا کنن، درسته که دلایل زیادی داره یا درست و به موقع عمل نکردن و خیلی چیزای دیگه، اما خیلی ها بیکارن، خیلی ها با وجود سالها سابقه و تحصیلات بالا بیکارن یا کارهایی با درامد خیلی پایین یا سطح پایینی دارن. هرقدر هم که بگیم کار عار نیست اما به نظر شما کار کردن تو پیتزا فروشی و کافی شاپ برای یک تحصیل کرده ای که شغل معقول و مقبولی تو ایران داشته چقدر  و تا کی میتونه شخص رو راضی نگه داره و بگه فعلا، فعلا، فعلا، این فعلا برای هرکسی یه مدت مشخصی داره به محض اینکه این مدت مشخص سر اومد ادامه دادنِ اون وضعیت میشه شروع زندگی در جهنمی به نام کانادا.  من نمیتونم به این دلیل که خودم اینجا کار خوبی دارم بگم کانادا بهشت متخصصین هست، اگه اینطوری باشه پس اونی که بیکار هست هم حق داره بگه کانادا جهنم متخصصینِ. اما به نظر من در مورد خودم به شخصه با توجه به اینکه عاشق رشته تحصیلی و شغلم هستم و زندگی و کار برام معنایی جز برنامه نویسی نداره و فقط در صورتیکه تو این شغل باشم احساس رضایت دارم نمیتونم مدت زیادی رو شغل متفرقه داشته باشم تنها به این دلیل که میخوام کانادا زندگی کنم. مدتی قابل قبول هست اما بیشترش؟ نه! نه به این دلیل که کار رو عار میدونم، نه! تنها به این دلیل که رضایت شغلی ندارم و از کار کردن لذت نمیبرم. به هر حال شما زمانی از زندگی لذت میبرید و احساس خوشبختی میکنید که از کار و شغلتون هم راضی باشید.</p>
<p style="text-align: justify;">تابستون ها، تورنتو همه جا سر سبز و بهشته، اما این اصلا نشون دهنده خوب بودن محله نیست، وقتی خونه اجاره میکنید گول سر سبزی محوطه و گلهاش رو نخورید، اینجا خاکش حاصلخیزه گلهاش هم فوق العاده زیباست موقع اجاره چشمهاتون روی زیبایی طبیعی و باغچه و گلهای محوطه ببندید و بجاش ببینید محله تون چطوریه، مردمانش، دسترسی به وسایل نقلیه عمومی دسترسی به سوپر مارکت و غیره. اینها رو برای اجاره درنظر بگیرید نه گل و بلبل محوطه رو.  همونطور که زمستونای یخبندون اینجا همه جا رو بی ریخت و بد شکل میکنه تابستونهاش هم همه جا رو زنده و تر و تازه میکنه.</p>
<p style="text-align: right;">اینها چیزهایی بود که به نظرم اومد که باید بگم تا حداقل اگه میخواهید تصوری از کانادا داشته باشید تصورتون واقع بینانه باشه.</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><strong>اینها رو از آدمی می شنوید که واقعا اینجا رو دوست داره اما تو واقعیت زندگی میکنه، نه در بهشتی رویایی و  نه در کابوسی جهنمی.</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/06/heven-or-hell/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>35</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>واقعیت!</title>
		<link>http://barani.ca/2010/05/reality-of-lif/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/05/reality-of-lif/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 31 May 2010 16:07:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[اقامت در کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3308</guid>
		<description><![CDATA[دیشب از پارکینگ فرودگاه که وارد اتوبان شدیم شهر یکپارچه نور بود و چراغ های روشن تصویر فریبنده ای داشتند. همسرم گفت، خیلی ها از کانادا تنها تصورشون همینه یه شهر بزرگ با ساختمونهای بلند و چراغهای روشن، واقعیت هایی که تو تاریکی وجود داره رو تو روشنایی فریبنده این چراغهای نمیبینن. گفتم درسته واقعیت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دیشب از پارکینگ فرودگاه که وارد اتوبان شدیم شهر یکپارچه نور بود و چراغ های روشن تصویر فریبنده ای داشتند. همسرم گفت، خیلی ها از کانادا تنها تصورشون همینه یه شهر بزرگ با ساختمونهای بلند و چراغهای روشن، واقعیت هایی که تو تاریکی وجود داره رو تو روشنایی فریبنده این چراغهای نمیبینن. گفتم درسته واقعیت این نیست، البته واقعیت اونی که من روز اول ورودم به کانادا دیدم هم نیست. خیابونهای تنگ و خاکستری داون تاون که توی بعد از ظهر یکشنبه انگار گرد مرگ رو تو فضاش پاشیده بودن. یادمه درست یکسال بعد از ورودمون در مورد لحظه ورودمون به تورنتو نوشتم : <em>من خسته کنار چمدونها وسط آسمون خراشهای غریب ، تو خیابونهای خاکستری جنوب شهر منتظر ایستاده بودم تا همسرم یه ماشین پبدا کنه و بریم مهمونسرایی که قرار بود مدتی اونجا باشیم.یکشنبه بود و شهر خلوت بود.</em></p>
<p>واقعیت هر دوی اینهاست، با هم و کنار هم. واقعیت اون چیزی نیست که میبینیم. واقعیت، زندگی تک تک آدمهاست که میتونه متفاوت باشه. واقعیتِ زندگی من در یک مکان و یک زمان میتونه نقطه مقابل واقعیتِ زندگی دوستی باشه در همون مکان و همون زمان. اگه فقط به ظاهر مکان و زمان توجه کنیم، کاملا شبیه به هم هستن و واقعیت رو درک نمیکنیم.</p>
<p>امیدوارم همه هر جایی که هستیم بتونیم واقعیت رو همونطور که دوست داریم و آرزو میکنیم، زندگی کنیم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/05/reality-of-lif/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>از خواب شیرین ناگه پریدم</title>
		<link>http://barani.ca/2010/03/my-dream-was-finished/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/03/my-dream-was-finished/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 29 Mar 2010 15:17:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[اقامت در کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3238</guid>
		<description><![CDATA[دنیای مجازی درست شبیه به دنیای تو خوابه. تصویری از واقعیت. گاهی وقتها کاملا واقعیه که تو بیداری هم همه اتفاقاتش رو تجربه میکنی. آدمهایی رو که قبلا تو رویا دیده بودی رو میبینی، حرفهایی که شنیده بودی رو میشنوی، مکانهایی که رفته بودی رو میری. گاهی وقتها آدمهایی رو میبینی که نمیتونی چهره شون [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">دنیای مجازی درست شبیه به دنیای تو خوابه. تصویری از واقعیت. گاهی وقتها کاملا واقعیه که تو بیداری هم همه اتفاقاتش رو تجربه میکنی. آدمهایی رو که قبلا تو رویا دیده بودی رو میبینی، حرفهایی که شنیده بودی رو میشنوی، مکانهایی که رفته بودی رو میری. گاهی وقتها آدمهایی رو میبینی که نمیتونی چهره شون رو ببینی اما با تمام وجودت حسشون میکنی و احساس میکنی سالهاست که میشناسیشون. توی خواب شاید دوستی رو میبینیم که درحقمون کاری رو انجام میده که انتظارش رو نداریم، فردا صبح حس جدیدی رو نسبت به اون دوست داریم که متاثر از خواب شب قبلِ. اما خیلی سریع همه چیز عادی میشه، لبخندی میزنیم و با خودمون میگیم همش خواب بود.گاهی وقتها هم دوست نداریم از خواب بیدار بشیم. داریم یه خواب شیرین میبینیم. یه خواب دوست داشتنی که توش یه عالمه دوستای جدیدی و خوب پیدا میکنیم. دوستایی که هر روز به خونه هم سر میزنن و هر بار که پنجره خونشون رو باز میکنن به همدیگه لبخند میزنن، گاهی وقتها اختلاف نظر پیش میاد، بحث میشه، انتقاد میشه &#8230; اما همش تو دنیای مجازیه تو واقعیت همه چیز سر جاشه.</p>
<p style="text-align: justify;">دوست ندارم از این خواب شیرین بیدار بشم، اما باید بیدار شم. هر خوابی یه وقتی تموم میشه. تلخ یا شیرین. خواب من برای من شیرین بود، نمیدونم خوابم برای دیگران هم شرین بود یا نه، اما از همه اونهایی که تو این دوسال با من و دنیای توی خوابم همراه بودند و خوابم رو شیرین کردند، اما براشون شیرین نبودم میخوام همه چیز رو فراموش کنن و اونها هم بگن همش تو خواب بود.</p>
<p style="text-align: justify;">تو این دو سال خواب یه مهاجر رو دیدید که موندگار شد. مهاجری که همه چیزهایی رو که تو سال ها زندگی و کار مشترک به دست آورده بود رو  تو وطنش گذاشت و  همسفر با عزیز ترینش راهی دیار دیگه ای شد برای رسیدن به اهدافی که با هم طرحش رو ریخته بودن. همه رو همراه بودید و دیدید. همه اولین ها تو زندگی جدید رو. اولین ماشین، اولین کار، اولین اضافه حقوق، اولین خونه &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">شاید بعضیها فکر کردند چه خواب احمقانه ای، بعضیها گفتند چه رویای شیرینی، بعضیها تصور کردند چه کابوس وحشتناکی، بعضی ها هم شاید پوزخند زدند و گفتند چقدر خوابش غیر واقعیه، اما همه اینها برای من شیرین بود و هست. زندگی من و همسرم با همه داشته ها و نداشته هامون اگرچه شاید کف خواسته ها و ایده آل های  یه زندگی معمولی باشه اما برای ما یه دنیا تجربه و خاطرات شیرین رو یادآوری میکنه. تجربیات زندگی بعد از مهاجرت رو که دوباره از صفر شروع کردیم رو با شما شریک شدیم. ممنونم که تو این خواب همراه من بودید و رویام رو شیرین تر کردید. این خواب بارونی داره تموم میشه، مثل همه خوابها و بارونها. امیدوارم روزی تو واقعیت همدیگه رو ببینیم و واقعیت رو با هم به شیرینی تجربه کنیم.</p>
<p style="text-align: justify;">امشب یازدهمین سالگرد ازدواج ماست. خواستم خداحافظی از این رویای شیرین همزمان باشه با سالروز شیرین ترین اتفاق زندگیم تا شاید کمی تلخی این خداحافظی برایم قابل تحمل شد.</p>
<p style="text-align: justify;">خداحافظ همه شما باشه، بهترین لحظات و شیرین ترین تجربیات رو برای شما آرزو میکنم و امیدوارم همیشه شاد و موفق  باشید.</p>
<p style="text-align: justify;">لاله</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #008000;">پینوشت: ممنونم از کامنتهای محبت آمیز تک تک شما دوستای خوبم. هیچوقت فراموشتون نمیکنم . خسته نیستم و هیچوقت نخواهم بود. همیشه نوشتن یک پست و همراهی شما همه خستگیها رو از تنم دور میکرد برای همین این خداحافظی یکی از سخت ترین کارهایی بود که تا به حال انجام دادم. تا اینجا نوشتم چون میخواستم مسیری رو که بعد از مهاجرت طی کردم رو ثبت کنم. اتفاقاتی که هرکدوم از ما قبل از مهاجرت به تک تکشون فکر میکنیم و براشون نقشه میکشیم. از این به بعد مسیر زندگی من از شکل یک مهاجر تازه وارد که زندگیش هر لحظه با یک اتفاق تازه در ارتباط با مهاجرت رو به رو میشه خارج میشه و تجربیاتم  و اطلاعاتم هم در این زمینه به عنوان یک تازه وارد کهنه میشه و دیگه به روز نیست. خوشحالم از اینکه میبینم تو دنیای مجازی هر روز وبلاگ دوستان جدیدی رو میبینم که همه تجربیاتشون رو ثبت میکنند، خسته نباشید میگم به همه شما و به خصوص وبلاگهای مهاجرتی. قوانین </span><span style="color: #008000;">هر روز </span><span style="color: #008000;">عوض میشه و روند کارهای مهاجرت، ورود، کاریابی و &#8230; تغییر میکنه و نوشتن شما دوستان از تجربیاتتون برای همه خیلی خیلی مفید خواهد بود. </span></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/03/22.gif" rel="lightbox[3238]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3244" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/03/22.gif" alt="" width="280" height="280" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/03/my-dream-was-finished/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مهاجران ایرانی در کانادا و سرمایه گذاری در بخش مسکن</title>
		<link>http://barani.ca/2010/03/iranian-canadian-real-estate/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/03/iranian-canadian-real-estate/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 12 Mar 2010 16:02:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[مسکن در کانادا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3160</guid>
		<description><![CDATA[هر روز تو ماشین رادیو گوش میکنیم. رفت و برگشت. قدیما که با اتوبوس و مترو میرفتیم سرکار، تو مسیر روزنامه میخوندیم. یه جورایی عادت کردیم همیشه همه خبر ها رو دنبال کنیم. ایران هم که بودیم عادت داشتیم تو مسیر فقط رادیو گوش کنیم.
امروز رادیو CBC یه برنامه ای داشت که در مورد سرمایه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">هر روز تو ماشین رادیو گوش میکنیم. رفت و برگشت. قدیما که با اتوبوس و مترو میرفتیم سرکار، تو مسیر روزنامه میخوندیم. یه جورایی عادت کردیم همیشه همه خبر ها رو دنبال کنیم. ایران هم که بودیم عادت داشتیم تو مسیر فقط رادیو گوش کنیم.</p>
<p style="text-align: justify;">امروز رادیو <a href="http://www.cbc.ca/metromorning/" target="_blank">CBC</a> یه برنامه ای داشت که در مورد سرمایه گذاری ایرانی ها تو بازار مسکن کانادا صحبت میکرد. و اینکه جامعه ایرانی یکی از بزرگترین سرمایه گذاران تو این بخش هست و باعث رونق بازار خرید و فروش مسکن در کانادا شده. یه کارشناس اقتصادی هم تو برنامه شون بود که آمارهایی رو در مورد خروج سرمایه از ایران و سرمایه گذاری تو دوبی یا کانادا ارائه میکرد و در موردش صحبت میکردن. میگفتن علاوه بر اینکه جامعه ایرانی در زمینه خرید و فروش مسکن خیلی فعال و تاثیر گذارند در زمینه ساخت و ساز هم نقش پر رنگی دارن و تا پیش از این سالها ایتالیایی ها بازار ساخت و ساز رو در دست داشتند و این روزها میبینیم که ایرانیها یه جورایی ایتالیایی های جدید هستند.<span id="more-3160"></span></p>
<p style="text-align: justify;">بعد یکی از گوینده ها گفت که چون عمده مهاجرین ایرانی مهاجرینی هستند که دلایل مهاجرتشون مسائل سیاسی و مسائل پیرامون اون در کشورشون هست و به نوعی کانادا رو یک محل امن و سرشار از آرامش میدونن که برای رسیدن به آزادی های مذهبی و عقیدتی و زندگی در یک کشور دموکرات به اینجا مهاجرت میکنن و همین باعث خروج سرمایه شون از ایران شده.</p>
<p style="text-align: justify;">بعد هم در مورد جامعه ایرانی کانادایی صحبت کردن و از فرهنگشون و اینکه به بخشی از خیابون یانگ  بین استیلز تا شپرد و محله های اطرافش میگن تهرانتو و رستورانهای ایرانی خوبی از جمله زعفران اونجا هست و دیگه اینکه نزدیک نوروز هستیم که یکی از مهمترین جشنهای ایرانی ها هست که البته گفتند دوشنبه ادامه این بحث رو خواهند داشت و مفصل به این مسئله خواهند پرداخت. این برنامه تنها پیش درآمدی بود برای برنامه روز دوشنبه.</p>
<p style="text-align: justify;">خوشحال شدم از شنیدن همه اینها، از اینکه جامعه ایرانی و چهره ایران و ایرانی چیزیست مستقل از چهره <img style="vertical-align:text-bottom" src="/wp-content/uploads/cache/939b745a0353432a3570a9d7e52785e9.png"/> داخلی. همراه یه بغضی که همیشه با شنیدن هر موضوعی در مورد ایران توی گلو دارم. ناراحت شدم از اینکه ایرانی ها به خاطر عدم برخورداری از ابتدایی ترین حقوق خودشون مجبور به ترک خانه و کاشانه میشن و دارایی هاشون رو تو کشور دیگه ای سرمایه گذاری میکنن.</p>
<p style="text-align: justify;">امیدوارم روزی برسه که ایران برای همه ایرانی با هر عقیده و طرز فکری امن ترین نقطه دنیا باشه. مردم ما هیچ چیزی نمیخوان جز آزادیهایی که حق طبیعی هر انسانی هست. کانادا یا هر نقطه دیگه ای رو انتخاب میکنن برای بدست آوردن چیزی که نداشتنش و عدم برخورداری از اون عجیب و باور نکردنیه، اما در مورد مردم کشور ما یک واقعیت تلخ و غیر قابل انکار هست. خیلی ها هم البته میمونن و تحمل میکنند و حتی عادت کردن مثل خود ما که عادت کرده بودیم به همه محدودیت ها و نقص ها و ناهنجاریهایی که وجود داشت و البته همیشه امیدوار  بودیم و در تلاش برای رفع و اصلاحشون. هر کسی انتخاب خودش رو داره. با انتخاب ماندن یا رفتن یه چیز هایی رو به دست میاری و یه چیزهایی رو از دست میدی. امیدوارم هر انتخابی که داریم مجموع اون چیزهایی که به دست میاریم بیشتر از اونهای باشه که از دست میدیم و برایندش مثبت باشه.</p>
<p style="text-align: justify;">برای همه هم وطنهام در هر کجای دنیا آرزوی بهترین ها رو دارم. امیدوارم همیشه دلهاشون پر از شادی باشه و امید.</p>
<p style="text-align: justify;">سالی که گذشت همراه بود با روزهایی که هم شادی و امید داشت و هم بهت و نا امیدی و درد و رنج و غصه. قدم در راهی گذاشتیم که برای رسیدن به مقصد باید آهسته و پیوسته رفت. امیدوارم نهالی رو که کاشتیم، هر روز پربار و پربار تر بشه و سایه سبزش سهم همه ایرانی ها و طالبان آرامش و امنیت باشه.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/03/iranian-canadian-real-estate/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>امان از &#8230;جماعت</title>
		<link>http://barani.ca/2009/12/good-look/</link>
		<comments>http://barani.ca/2009/12/good-look/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 11 Dec 2009 15:40:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[هویجوری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=2385</guid>
		<description><![CDATA[این پست شاید خیلی طولانی باشه. اما دو روز پیش اتفاقاتی افتاد و باز تلنگری بود به من که همیشه مشت نمونه خروار نیست و این که زود قضاوت نکنم.
مورد اول: مثل همیشه ساعت هفت صبح، از خواب بیدار شدیم برف همه جا رو سفید کرده بود. پارو کردن برفهای جلوی گاراژ تا سر خیابون [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>این پست شاید خیلی طولانی باشه. اما دو روز پیش اتفاقاتی افتاد و باز تلنگری بود به من که همیشه مشت نمونه خروار نیست و این که زود قضاوت نکنم.</p>
<p><strong>مورد اول</strong>: مثل همیشه ساعت هفت صبح، از خواب بیدار شدیم برف همه جا رو سفید کرده بود. پارو کردن برفهای جلوی گاراژ تا سر خیابون به عهده صاحب خونه هست و همسری رفت و با ماشین برف روبی که تازه خریدیم جلوی گاراژ رو تمیز کرد. شهرداری از شب که برف شروع شده بود تا صبح چندین بار خیابون رو تمیز کرده بود. با اینحال هنوز کمی روی سطح خیابون برف بود و باید با احتیاط رانندگی میکردیم. تصمیم گرفتیم طبق معمول از مسیر فرعی به محل کار بریم. جاده خلوت بود، به نظر میرسید که جاده رو تمیز نکردن و فقط به واسطه عبور ماشینها و هوا که دیگه سه درجه بالای صفر بود جای چرخها روی جاده تمیز شده. بین راه همکارمون تماس گرفت گفت تو یکی از خیابونهای اصلیه و خیلی شلوغه. از وضعیت جاده پرسید و گفت شاید اونهم از مسر فرعی بیاد.<span id="more-2385"></span> جاده نسبتا باریکی هست و عرض جاده فقط برای عبور دو ماشین از کنار هم جا داره. با احتیاط رانندگی میکردیم و هر از گاهی چرخها روی برفهای وسط جاده لیز میخورد که البته کنترلش سخت نبود. اما چند دقیقه بعد که به یک سر بالایی رسیدیم  ماشین روی برفها لیز خورد و کنترل نشد و چرخیدیم و افتادیم تو برفهای بغل جاده. با یه چرخش 180 درجه درست تو مسیر مخالف قرار گرفتیم. ماشین با زاویه 45 درجه از بغل و از سمت شاگرد روی برفها بود&#8230; درب سمت من باز نمیشد. همسری پیاده شد تا وضعیت ماشین و چرخها رو ببینه. دوباره سوار شد و تلاش کرد ماشین رو از اون وضعیت خارج کنه. حدودا 10 متر ماشین روی برفها لیز خورد تا به حالت متعادل و زاویه صفر درجه در اومد. اما همچنان بغل جاده و تو عمق حدودا 1 متری قرار داشیم. ماشین همینطور روی برفها لیز میخورد و نمیتونستیم برگردیم توی جاده. توی ماشین هیچ گونه وسیله ای برای کنار زدن برفهای کنار جاده نداشتیم. جاده خلوت بود و هر چند دقیقه یکبار ماشینی بی اعتنا از کنار ما عبور می کرد. همسری با دست برفهای جلوی چرخ رو کنار میزد. ترسیده بودم. میترسیدم یکی از ماشینهای در حال عبور مثل ما لیز بخوره و با ما برخورد کنه.  نمیدونستیم باید با کجا تماس بگیریم. با همکارمون تماس گرفتیم و پرسیدیم که برای کمک با کجا باید تماس گرفت. امکان اینکه همکارمون بیاد هم نبود چون نه زور ماشینش به ماشین ما میرسید و هم اینکه بعید نبود خودش هم دچار همون حادثه بشه.پنج دقیقه دیگه هم گذشت. بالاخره یه ماشین کنار ما ایستاد و راننده اش پیاده شد که کمک کنه. پیرمردی که به جرات میتونم بگم 80 سال داشت. کمرش خم شده بود و به زحمت راه میرفت. توی ماشینش یه بیل داشت که همسری بیل رو برداشت و برفهای جلوی چرخ ماشین رو کنار زد. پیرمرد میخواست ماشین رو هل بده اما همسری اجازه نداد. همون لحظه یه پیکاپ تراک هم اومد و پرسید: کمکی از من بر میاد؟ من میتونم ماشین رو با کابل و به کمک ماشینم بکشم. شاید کمک کنه ماشینتون بیرون بیاد. پیاده شد و کابل رو به ماشین وصل کرد. ماشین روی برفها لیز میخورد و تا کنار جاده بالا میومد و دوباره بر میگشت پایین جاده. با چند بار تلاش بالاخره ماشین رو با کمک اون دو نفر آوردیم توی جاده  و همه چیز به خیر گذشت. نفس راحتی کشیدیم. خوشبختانه هیچ خسارتی به ماشین یا خودمون نرسیده بود. از اون دو نفر تشکر کردیم و بقیه مسیر رو با احتیاط بیشتر رفتیم تا به خیابون اصلی رسیدیم.</p>
<p>ده دقیقه بعد همکارمون تماس گرفت و وضعیت ما رو جویا شد. گفتیم همه چیز به خیر گذشت و الان تو خیابون اصلی هستیم. اما اون گفت که پرت شده بغل جاده و اصلا نمیتونه ازش بیرون بیاد. پلیس اومده خیابون رو بسته تا اون رو بکِشن بیرون گفت با پدرم تماس گرفتم که بیاد کمک شما به رئیس بگید که من دیرتر میام. سه چهار ساعت بعد اومد شرکت و تعریف کرد که یه پیکاپ تراک اومده و گفته من میتونم با کابل ماشین رو بکشم بیرون ولی 200 دلار میگیرم!!!! دوست ما هم به پدرش زنگ زده بود و پدرش اومده بود و با کابل ماشین رو کشیده بودن بیرون  اما میگفت اون پیکاپ تراک اونجا ایستاده بوده و میخندیده و مسخره میکرده و میگفته که شما فکر میکنید میتونید ماشین رو بکشید بیرون و امکان نداره و نمیتونید و کار شما نیست و&#8230; البته مطمئنن وقتی نتیجه کار رو دیده قیافه خودش خیلی خنده دارتر بوده.</p>
<p>دقیقا تو یک زمان به فاصله چند کیلومتر از هم دو اتفاق مشابه افتاده بود تو هر دو پیشامد، حادثه دیده ها ایرانی بودن و کمک کننده ها غیر ایرانی و به قولی کانادایی(مو بور و سفید پوست). ازبین کمک کننده ها اون کسی که به ما کمک کرد فقط قصدش کمک بود، بی هیچ چشم داشتی. اما کمک کننده به حادثه دیده دیگر قصد گرفتن 200 دلار رو برای همون کار مشابه داشت. حادثه اول تو یه جاده فرعی کم عبور و اتفاق افتاد و حادثه دوم تو یک خیابون اصلی و پر رفت و آمد.</p>
<p><strong>مورد دوم</strong>: بعد از ظهر همون روز وقتی که برگشتیم خونه، همسایه کانادایی رو دیدیم که هنوز برفهای جلوی خونه اش رو پارو نکرده بود. از ماشین که پیاده شدیم من رفتم توی خونه و همسری موند که کمی گاراژ رو مرتب میکنه. یکساعت بعد اومد و گفت که همسایه اومده با پارو برفهاشون رو پارو کنه دیدم خیلی سخته براش، بهش گفتم بذارید من با ماشین براتون تمیز میکنم و رفتم برفهاشون رو پارو کردم و جلوی خونشون الان کاملا تمیزه، اونها هم تازه اومدن به این محل و گفتن تصمیم دارن که یکی از این ماشینها بخرن و هنوز فرصت نکردن.</p>
<p>شب، قبل از خواب با همسری نشسته بودیم تو پنجره رو به خیابون و منظره زیبای برفی بیرون رو تماشا میکردیم. یکی از همسایه ها رو چند تا خونه اونطرف تر دیدیم، یه آقای ایرانی هست، داشت با پارو برفهای جلوی خونشون  رو هل میداد توی خیابون. (برای راحتی کار خودش و به جای اینکه برفها رو بریزه تو باغچه جلوی خونه) چون ماشین شهرداری میاد و برفهای توی خیابون رو جمع میکنه. کلی خندیدیم به این کارش و مثلا زرنگیش.</p>
<p>باز هم تو یک روز و به فاصله چند متر از هم دو اتفاق مشابه. هر دو نفر ایرانی، یکی برای کمک به همسایه کانادایی داوطلبانه برفهای جلوی خونه شون رو تمیز میکنه و اون یکی برفهای جلوی خونه خودش رو میریزه تو خیابون که اگه تا قبل از اومدن ماشین شهرداری ماشینی از اونجا عبور کنه یا همسایه ای قصد رفتن به داخل پارکینگ خونه شون رو داشته باشه حتما با مشکل مواجه میشه.</p>
<p><strong>این پست خیلی طولانی شد اما نتیجه گیری خوبی برای من داشت</strong>. اینکه همینجوری نباید قضاوت کرد و یه اتفاق و یک طرز برخورد رو به عنوان ویژگی فرهنگی و مشخصه یه قوم یا یه <img style="vertical-align:text-bottom" src="/wp-content/uploads/cache/b6d63808e5f308628fc43d566fbffba9.png"/> عنوان کرد. تو مورد اول با سطحی نگری دو برداشت مختلف میشه کرد. یکی اینکه کانادایی ها همه آدمهای مودب و خوب و مثبت و با مرام و &#8230; هستند و دیگری اینکه کانادایی ها همه آدمهای پول دوستی هستند که فقط برای پول کار میکنند، با غریبه ها و خارجی ها خوب رفتار نمیکنند، اگه مشکلی برات پیش بیاد فقط با پول میتونی خودت رو نجات بدی و هیچ کسی حاضر به کمک کردن نیست که هر دو برداشت به نظر من اشتباه هست درستش این هست که واقع بین باشیم، این دنیا تشکیل شده از آدمهای خوب و بدی که در هر زمان و مکانی ممکنه با اونها برخورد کنیم.</p>
<p>در مورد دوم هم باز دو برداشت متفاوت میشه کرد. یکی اینکه بگیم همه ایرانی ها آدمهای با محبت و با مرام و همسایه های خوبی هستند و &#8230; و یه برداشت دیگه هم اینکه بگیم وایییی ایرانی جماعت آخر تنبلی و بی فکری و بی مسوولیتی و &#8230; هستند. که باز هم میگم هر دو برداشت نادرسته.</p>
<p>خیلی وقته تصمیم گرفتم آدمها رو به خاطر ملیتشون و رفتار فردی یکی از اونها قضاوت نکنم. شاید از هجده سالگی، از وقتی که رفتم تهران دانشگاه و تو خوابگاه دانشجویی از همه شهرها به تعداد مساوی آدمهای خوب و بد دیدم. از همون موقع تصمیم گرفتم ذهنم رو با دیدن کارهای طرف مقابل درگیر این نکنم که بله &#8230;جماعت اینطورین دیگه. تو همه فرهنگ ها هم آدمهای خوب هست و هم آدمهای بد. از همون موقع فهمیدم هر جایی میتونه هم بهشت باشه و هم جهنم. هیچ جایی نمیتونه بهشت مطلق باشه یا جهنم مطلق. همونطور که آدمهاش نمیتونن فقط فرشته باشن یا قفط شیطان. اینکه کجا زندگی کنم رو خودم رو انتخاب کردم اما سعی کردم همیشه واقعیت رو ببینم و با واقعیت ها زندگی کنم. واقعیت هایی که گاهی شیرین بودند و گاهی تلخ اما از همه اونها درس گرفتم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2009/12/good-look/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>21</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مهاجرت به کبک از طریق مهارت های شغلی</title>
		<link>http://barani.ca/2009/11/quebec-immigration-skilled-worker/</link>
		<comments>http://barani.ca/2009/11/quebec-immigration-skilled-worker/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 17 Nov 2009 17:02:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=2283</guid>
		<description><![CDATA[دوستانی که قصد مهاجرت به کانادا از طریق کبک رو دارند حتما اطلاع دارند که روش محاسبه امتیاز و فاکتورهای امتیاز دهی برای Skilled Worker ها از طریق این استان از تاریخ 14 اکتبر 2009 تغییر کرده. بنابراین دوستانی که تصمیم به اقدام جهت تشکیل پرونده از طریق این برنامه مهاجرتی دارند باید قبل از اون امتیاز خودشون رو طبق [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دوستانی که قصد مهاجرت به کانادا از طریق کبک رو دارند حتما اطلاع دارند که روش محاسبه امتیاز و فاکتورهای امتیاز دهی برای Skilled Worker ها از طریق این استان از تاریخ 14 اکتبر 2009 تغییر کرده. بنابراین دوستانی که تصمیم به اقدام جهت تشکیل پرونده از طریق این برنامه مهاجرتی دارند باید قبل از اون امتیاز خودشون رو طبق قانون جدید محاسبه کنند. <a href="http://www.immigration-quebec.gouv.qc.ca/en/informations/news/news-2009/amendments-regulation.html" target="_blank">لینک خبر</a> </p>
<p>جدول امتیاز بندی رو میتونید <a href="http://www.immigration-quebec.gouv.qc.ca/publications/fr/divers/Grille-synthese.pdf" target="_blank">اینجا</a> ملاحظه کنید. همچنین جدول مربوط به امتیازات رشته تحصیلی به تفکیک هر مقطع تحصیلی هم <a href="http://www.immigration-quebec.gouv.qc.ca/publications/en/diverses/list-training.pdf" target="_blank">اینجا</a> قابل مشاهده هست. طبق لیست جدید رشته ها در دو دسته مدرک کبکی(Québec Degrees) و غیر کبکی(Foreign Degrees) امتیاز دهی شده اند. دوستان توجه داشته باشند که امتیاز مربوط به رشته خود را در ستون Foreign Degreesجستجو کنند. بنابر این برای بعضی از رشته ها ممکنه در ستون Québec Degrees امتیاز <span style="color: #ff0000;">12</span> داشته باشند اما در ستون Foreign Degrees امتیازشون <span style="color: #ff0000;">صفر</span> باشه بنابراین عزیزانی که مدرک دانشگاهیشون رو در اون رشته اما از ایران دریافت کرده اند از امتیاز مربوط به رشته، امتیاز <span style="color: #ff0000;">صفر <span style="color: #333333;">رو</span> </span>دریافت میکنند. به طور مثال طبق لیست، فوق دیپلم رشته مدیریت و حسابداری از بابت رشته در صورتی که مدرکی از دانشگاه های ایران داشته باشه امتیاز <span style="color: #ff0000;">6</span> رو میگیره و اگه از یکی دانشگاه های کبک مدرک گرفته باشه، <span style="color: #ff0000;">12</span> امتیاز.</p>
<p><span style="color: #ff0000;">دوستانی که در مورد امتیاز شغل یا تخصص دوم سوال داشتند: </span>در امتیاز بندی سال 2006 امتیازی برای مهارت و تخصص دوم وجود داشت که در لیست امتیاز بندی 2009 چنین فاکتوری رو ندیدم.</p>
<p>امیدوارم همگی موفق باشید و با تحقیق و مطالعه کافی برای مهاجرت اقدام کنید.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2009/11/quebec-immigration-skilled-worker/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آیا برای مهاجرت به وکیل نیاز داریم؟</title>
		<link>http://barani.ca/2009/11/do-i-need-a-lawyer/</link>
		<comments>http://barani.ca/2009/11/do-i-need-a-lawyer/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 20:11:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کبک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=2239</guid>
		<description><![CDATA[خیلی وقتها دوستان خوبم چه در دنیای واقعی و چه در دنیای مجازی از من سوال میکنند که آیا لازمه برای انجام امور مهاجرت وکیل داشته باشیم یا خیر.
من همیشه سعی کردم طوری موضوع رو براشون باز کنم که خودشون تصمیم بگیرن و فقط نظر خودم رو میگم. اینکه وکیل بگیریم یا نه یه انتخاب شخصیه. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خیلی وقتها دوستان خوبم چه در دنیای واقعی و چه در دنیای مجازی از من سوال میکنند که آیا لازمه برای انجام امور مهاجرت وکیل داشته باشیم یا خیر.</p>
<p>من همیشه سعی کردم طوری موضوع رو براشون باز کنم که خودشون تصمیم بگیرن و فقط نظر خودم رو میگم. اینکه وکیل بگیریم یا نه یه انتخاب شخصیه. من تو این پست میخوام نظر خودم رو راجع به داشتن وکیل در مورد Skilled worker ها بگم و تاکید میکنم این نظر شخصی من هست و هیچ دلیلی نداره درست باشه، ممکنه 180 درجه با نظر دوستان دیگه متفاوت باشه. در هر صورت نظر اونها هم 180 درجه با من فرق داره <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> <span id="more-2239"></span></p>
<p>Skilled workerها یعنی اشخاصی که تصمیم دارند از طریق <strong>مهارت های</strong> شغلی <strong>خودشون</strong> برای مهاجرت اقدام کنند. نقش وکیل در پرونده های مهاجرت این دسته افراد تنها پرکننده فرم و ارسال و دریافت کننده نامه هاست. یه فرم 4 صفحه ای که تماما اطلاعات شخصی شماست، و هیچ مشکلی هم برای پر کردن فرم وجود نداره و شما براحتی میتونید شخصا فرم رو پر کنید و ارسال کنید. تنها نکته ای که تو فرمها وجود داره و بین علما اختلاف وجود داره، سطح زبان هست. بعضیها معتقد هستند که نباید سطح زبان رو بالاتر از واقعیت اعلام کرد، اما نظر شخصی من این هست که سطح زبان رو باید موقع پر کردن فرمها بالا اعلام کرد تا برای محاسبه امتیاز جهت دعوت به مصاحبه امتیاز لازم رو کسب کرد تا روز مصاحبه هم خدا بزرگه! این نکته رو همینجا تمومش میکنم و بعد در مورد اینکه حالا اگه روز مصاحبه در اون حد نبودیم رو توضیح میدم.</p>
<p>وکیل شما این فرمها رو پر میکنه و به سفارت ارسال میکنه. فرض می کنیم که وکیل فرمها رو 100% درست و بدون خطا پر کرده. اما یادمون باشه که ما از طریق <strong>مهارت</strong> شغلی قصد مهاجرت داریم، یعنی نه  توانایی سرمایه گزاری داریم و نه اینکه اونجا برای گروهی ایجاد اشتغال کنیم. دولت کانادا این گروه از مهاجران رو میخواد برای اینکه با توجه به تخصص و توانایی هاشون برای دولت مفید باشن. این گروه باید بتونن به نوعی توانایی خودشون رو به دولت اثبات کنند. بخشی از این توانایی ها رو با ارسال مدرک تحصیلی و ریز نمرات و سابقه کار اثبات میکنند، اما این موضوع برای آفیسر کافی نیست، بنابر این از طریق مصاحبه سعی میکنند این افراد رو انتخاب کنند. روز مصاحبه آفیسر چند تا سوال از شما میپرسه، سوالات معمولا تکراری هست. آفیسر متوجه ضعف زبان شما میشه، درست شبیه به حالتی که شما برای استخدام به شرکتی مراجعه کردید، پیش از مصاحبه کارفرما با توجه به رزومه شما و سوابق تحصیلی و کاری شما رو مناسب برای این کار دیده، میخواد شما رو از نزدیک ملاقات کنه و اینکه ببینه شما تا چه حد برای این شرکت و این محیط کاری مناسب هستید. مثلا کارفرما به شما میگه اگه با مسئله ای برخورد کردید که کاملا جدید بود و تا به حال با اون برخورد نداشته اید، برای حل اون مسئله چه راهی رو پیشنهاد میکنید. در واقع کارفرما از شما انتظار نداره همه چیز رو بدونید، بلکه شخصی رو میخواد که به هنگام برخورد با مسئله توانایی پیدا کردن راه حل رو  داشته باشه و راه حل رو کشف کنه.</p>
<p>بر گردیم سر مسئله قبل، آفیسر میخواد ببینه شما تا چه حد برای کانادا مفید هستید، و تا چه حد میتونید به تنهایی در یک محیط جدید و غریب با مشکلات برخورد کنید. اگه شما وکیل داشته باشید و آفیسر این موضع رو متوجه بشه، شما تقریبا 8 امتیاز سابق و 6 امتیاز فعلی رو که در اختیار آفیسر هست رو ممکنه از دست بدهید ، چرا که شما قادر به پر کردن یه فرم چهار برگی ساده نبوده اید و این کار رو به شخص ثالثی سپرده اید. در صورتی که آموزش گام به گام پر کردن فرم و راهنمای کامل در سایت ادره مهاجرت موجود هست و آفیسر این رو میدونه که اگه کسی بخواد میتونه از طریق اون راهنما فرم رو به راحتی پر کنه، وکیل به هیچ عنوان نمیتونه دفاعی از شما داشته باشه، تنها مورد استفاده وکیل اینه که مثلا شما نامه ای رو دریافت نکردید و مثلا مصاحبه رو فراموش کردید، اونهم وکیل فقط میتونه نامه بنویسه و دلیلش رو بگه که در این شرایط هم اگه شما خودتون اینکار رو انجام بدید باز هم در نظر اداره مهاجرت و سفارت شما فردی هستید که خودتون دارید تلاش میکنید تا مشکلتون رو حل کنید. حتی اگه انشای نامه تون درست نباشه، باز هم بهتر از این هست که  سفارت متوجه بشه شما تونایی نوشتن و ارسال یه نامه رو هم نداشتید.</p>
<p>آفیسر ها هیچوقت دوست ندارند وقتی سوالی رو از شما میپرسند جواب بشنوند، چون وکیلم گفته. چون وکیلم خواسته. در آینده، این شما هستید که به کانادا مهاجرت میکنید و روز مصاحبه این شما هستید که باید خودتون رو فردی مفید نشون بدید. به احتمال زیاد آفیسر به ضعف زبان شما اشاره میکنه. میخواد این رو بفهمه که شما برای حل این مشکل چه برنامه ای دارید. شما میتونید جواب بدید، که موقع پر کردن فرم تصور میکردم که برای مصاحبه به این سطح خواهم رسید، تمام تلاشم رو هم کردم، اما متاسفانه با امکاناتی که وجود داشت من بیش از این نتونستم پیشرفت کنم. اما میدونم که باید تلاشم رو بیشتر کنم چون اطلاع دارم که برای زندگی و کار در کانادا نیاز به تسلط بیشتری بر روی زبان انگلیسی/فوانسوی هست. وقتی شما میگید که وکیلم گفته، دارید به آفیسر میگید، من زیاد وارد نیستم، اصلا متوجه اونچه تو فرمها بود نشدم. گفتن یه همچین چیزی به آفیسر سفارت کانادا، کشوری که لا به لای خطوط قرار دادهای کاری و تجاری و خرید و &#8230; پر هست از نکاتی که اگه شخص کامل و با دقت نخونه میتونه زندگیش رو از هم بپاشه یعنی اینکه من توانایی اینکه روی پای خودم باشم و به کسی تکیه نکنم رو ندارم. چطور یه همچین فردی میتونی اعتماد آفیسر رو جلب کنه و خودش رو فرد مفیدی نشون بده. بله شما وقتی میخواهید خونه بخرید یا یه کار بزرگ سرمایه گذاری انجام بدید به وکیل نیاز داری برای اینکه موارد قانونی رو به شما بگه اما پر کردن 4 صفحه فرم ساده که همه اش هم اطلاعات شخصی شما و آدرس محل سکونت و محل کار و تاریخ تحصیلات شماست که نیازی به وکیل نداره.</p>
<p>توی فرمهایی که ما پر کرده بودیم، تاریخ تولد من اشتباه وارد شده بود. یعنی اشتباه من بود که موقع پر کردن به پاسپورتم توجه نکرده بودم و تاریخ میلادی رو تو تقویم اون سال نگاه کردم و تاریخ رو وارد کردم در صورتی که تاریخ تولد من در سال تولدم که کبیسه بوده یک روز اختلاف داشت. روز مصاحبه آفیسر گفت چرا تاریخ ها با هم یکی نیستند. من هم توضیح دادم که موقع تبدیل سال شمسی به میلادی از روی تقویم جاری روز چهاردم بود  ولی اون سال کبیسه بوده و تاریخ صحیح اونی هست که توی پاسپورت نوشته شده. اونهم فقط لبخند زد و با سر تایید کرد و گفت پس من تاریخ رو توی فرم هاتون طبق پاسپورت وارد میکنم. میخوام بگم اشتباه کردن تو فرمهایی که اطلاعات شخصی هست اصلا فاجعه نیست که باعث رد شدن کسی بشه. یا حتی ضعف زبان فرانسه. یه جا از همسرم سوالی پرسید که همسرم وسطهای جواب گفت که هر کاری میکنم نمیتونم منظورم رو به فرانسه بگم، بعد آفیسر گفت خوب میخوای به انگلیسی بگی که همسرم گفت نه دوست دارم سعی کنم به فرانسه بگم. تمام اون مدت که همسرم به سختی داشت تلاش میکرد کلمات رو پیدا کنه وجمله بسازه آفیسر با حوصله نگاه میکرد و بعد از هرکلمه با سر تایید میکرد و من کاملا متوجه بودم داره لذت میبره از اینکه یه نفر با وجودی که زبانش اصلا خوب نیست داره با علاقه تلاش میکنه که یه جمله ساده رو درست بگه. آفیسر ما همون خانوم مسن معرف بود که معروف هست خیلی بی حوصله هست و خیلی دقیق و سخت گیره. از من پرسید که کجا به دنیا اومدی و من که شدیدا دچار استرس بودم و لهجه اش برام تازگی داشت سوالش رو متوجه نشدم و ازش خواستم تکرار کنه. وقتی سوالش رو تکرار کرد و دیدم که چه جمله ساده ای بود، کلی خجالت کشیدم، اما خواستم درست جواب بدم. خیلی وقتها ما تو زبان فارسی هم متوجه صحبت کردن طرف مقابل نمیشیم و ازش میخواهیم که تکرار کنه این اصلا معنی بدی نداره. بر عکس تصور کنید مثلا چیزی رو از کسی بپرسید و طرف بدون اینکه متوجه سوال شما بشه، مثل بلبل و با اعتماد به نفس شروع کنه به صحبت کردن. کدوم از نظر شما پسندیده تره؟ اینکه شخص به سوال شما اهمیت بده و تلاش کنه سوال شما رو متوجه بشه یا اینکه بدون توجه به سوال شما یه جواب رو هر چند زیبا و با متنی ادبی و طولانی ولی بی ربط جواب بده؟</p>
<p>در مورد دوستانی که از طریق کبک مهاجرت میکنند، یه سوال کلیشه ای و تابلو وجود داره که: چرا میخواهید به کبک مهاجرت کنید، و دیگه اینکه تمام نگرانی آفیسر این هست که شما مهاجرت از طریق کبک رو تنها به دلیل کوتاه نمودن پروسه مهاجرت انتخاب کرده باشی و قصد دارید بلافاصله بعد از گرفتن ویزا کبک رو ترک کنید. در چنین شرایطی فکر کنید از شما سوال کنه چرا به کبک مهاجرت میکنید و جواب بشنوه آخه وکیلم گفته این روش سریعتر و بهتره. شاید بگید مگه ممکنه کسی همچین چیزی رو بگه. بله خنده داره ولی ممکنه. یادمه یکی از دوستان ما که یک سال قبل از ما مصاحبه داشتند، تعریف میکرد که تو سالن کوچولوی دفتر کبک تو سوریه نشسته بودن و منتظر بودن تا نوبت مصاحبه اونها بشه، همون لحظه خانوم و آقایی از اتاق مصاحبه میان بیرون، هر دو عصبانی و خانومه میزنه زیر گریه. دوست ما میگفت همونجا زانو های ما از استرس و نگرانی شل شد و دست و پای ما همینطور میلرزید تا رفتیم تو اتاق مصاحبه. با یه آفیسر خوش برخورد و خوب برخورد کردیم و مصاحبه به راحتی انجام شد و آخرش هم تبریک که قبول شدید و &#8230; میگفت فردای اون روز اون خانوم و آقا رو تو خیابون دیدم و ازشون سوال کردم که چی شده بود؟ رد شدید؟ و &#8230; گفته بودن بله ما رد شدیم و این دوست ما میگفت ازشون پرسیدم که چی پرسید؟ این که آدم خوبی بود ما هم که فرانسمون ضعیف بود پس چرا شما رد شدید. طرف گفته بود که آفیسر به من گفته زبانت ضعیفه میدونی؟ گفتم آره ولی مهم نیست من نمیخوام کبک بمونم آخه برادرم ونکوور زندگی میکنه و من میخوام برم پیش برادرم. بعد آفیسر پرسیده چرا داری از طریق برنامه کبک مهاجرت میکنی؟ گفتم آخه وکیلمون گفته از این طریق سریعتر هست!!!</p>
<p>معمولا آفیسر ها میپرسن که چه مدت روی یادگیری زبان کار کردید؟ اگه فقط 3 ماه هم زبان کار کردید بگید 1 سال. بذارید آفیسر فکر کنه شما تلاش خودتون رو کردید و از این به بعد هم سعی دارید تلاش کنید. بذارید فکر کنه شما به زبان فرانسه و یاد گیری اون اهمیت دادید. سعی کنید اگه سوال آفیسر رو متوجه نشدید بهش بگید سوال رو تکرار کنه. سعی کنید نشون بدید دارید تلاش میکنید که سوالش رو متوجه بشید. نذارید فکر کنه شما دارید غلو میکید و میخواهید فقط اونچه که حفظ کردید رو طوطی وار تکرار کنید. اینجا تو کبک برای اینکه سطح زبان شما بالاتر بیاد کلاس های رایگان فرانسه دارن که ماهی 500 تا 700 دلار هم به شرکت کننده ها تو این کلاس پرداخت میکنن. یعنی ضعف زبان شما در روز مصاحبه یه مسئله ای هست که آفیسر میتونه ازش چشم پوشی کنه به شرط اینکه شما قبول کنید که این ضعف رو متوجه شدید، اما سعی در بر طرف کردنش دارید. به شرط اینکه نشون بدید آدمی هستید که برای رسیدن به هدفتون تلاش میکنید و تلاش کردید و اونچه که شما رو به اون مصاحبه رسونده تلاش خود شما بوده.</p>
<p>این پست جواب اینکه وکیل بگیریم یا نه نبود. اگه توانایی پرداخت هزینه های وکیل رو دارید هیچ اشکالی نداره که وکیل بگیرید اما یادتون باشه اگه اگه آفیسر متوجه بشه که وکیل داری اونوقت این مسئله میتونه تو نظر آفیسر نسبت به شما به عنوان بک فرد مفید برای کانادا تاثیر بذاره. اون آفیسر یه آدمه و مثل هر انسان دیگه ای از افراد خود ساخته بیشتر خوشش میاد و برای کمک به این افراد تا اونجایی که بتونه ضعف زبانشون رو نادیده میگیره. دیدم دوستی رو که زبانش خیلی ضعیف بوده ولی آفیسر بهش گفته من که متوجه نمیشم چی میگی ولی قبولی امیدوارم قول بدی که تا قبل از ورود به کبک زبانت بهتر بشه. این تجربه ای هست که من از بین اونهایی که تو مصاحبه سفارت رد شدن متوجه شدم. در واقع این نتیجه گیری من هست و هیچ ارزش دیگه ای نداره. فقط خواستم نتیجه گیری و تجربه ام رو با دوستان در میون بذارم؛ خوشحال میشم شما هم تجربیاتتون رو در اختیار من و بقیه قرار بدید.</p>
<p>راستی دوستانی که ایران هستید، شما هم <span style="color: #339966;"><strong>سیزده آبان</strong></span> بدر میرید <strong><span style="color: #339966;">سبزه</span></strong> گره بزنید؟ <span style="color: #339966;">سبز باشید <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' /> </span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2009/11/do-i-need-a-lawyer/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>29</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خاطرات مهاجرت(پایان)</title>
		<link>http://barani.ca/2008/12/immigrationday8/</link>
		<comments>http://barani.ca/2008/12/immigrationday8/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 23 Dec 2008 04:07:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[هویجوری]]></category>
		<category><![CDATA[تورنتو]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=177</guid>
		<description><![CDATA[مصاحبه رو خوب انجام داده بود اما میگفت مدیر &#8220;آی تی&#8221; شرکت خیلی لهجه داشته و نمیدونم سوالاش رو درست متوجه شدم یا نه؟! اما به خاطر اینکه دیر رسیدم اصلا امیدی ندارم که من رو استخدام کنن.به هر حال همچنان رزومه اش رو به شرکتهای مختلف میفرستاد.
از اون موسسه هم که ایمیل زدن و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مصاحبه رو خوب انجام داده بود اما میگفت مدیر &#8220;آی تی&#8221; شرکت خیلی لهجه داشته و نمیدونم سوالاش رو درست متوجه شدم یا نه؟! اما به خاطر اینکه دیر رسیدم اصلا امیدی ندارم که من رو استخدام کنن.به هر حال همچنان رزومه اش رو به شرکتهای مختلف میفرستاد.</p>
<p>از اون موسسه هم که ایمیل زدن و گفتند که برای ارزشیابی مدرک باید خود دانشگاهتون اقدام کنه و ما هم که دسترسی نداشتیم و نمیدونستیم چطوری به دانشگاه بگیم که چی میخوایم و کلا بی خیالش شدیم و البته پول رو هم نتونستیم پس بگیریم .اینه که منتظر بودیم کلاسهای مدرسه ای که گفتم شروع بشه .(کلاسهای مربوط به قانون کار و رزومه نویسی و تمرین مصاحبه و &#8230;)</p>
<p>یه شرکت دیگه ای هم که همسرم قبلا رزومه فرستاده بود یه قرار مصاحبه گذاشت برای یک هفته بعد<span id="more-177"></span> اما در کمال تعجب 2 روز بعد از اینکه اومده بودیم تو خونه جدید همسرم یه ایمیل گرفت از اون شرکتی که دیر رسیده بود سر مصاحبه که گفته بودند: ما چند بار به شما زنگ زدیم .(شماره مهمانسرای مریم رو داشتند) ولی نتونستیم با شما صحبت کنیم و میخوایم برای دوشنبه هفته بعد یه قرار مصاحبه دیگه بذاریم.یادمه جمعه بود و همسرم جواب داد که روز دوشنبه میره.کلاسهای زبان هم شروع شده بود و ما هر روز 5 تا 9 شب میرفتیم کلاس زبان.دوشنبه هفته بعد همسرم رفت مصاحبه.دو روز مونده بود به تولدش.فردای همون روز من قبل از اینکه برم کلاس زبان رفتم دیدن دوستم دانشگاهشون و قرار شد که خودم تنهایی از اونطرف برم کلاس زبان.شب تولد همسرم بود و نمیدونستم چی براش بخرم.تصمیم گرفتم شب فقط شام بریم بیرون و خودمون توی خونه کیک درست کنیم. رسیدم کلاس زبان و همسرم رو دیدم که زودتر از من رسیده بود.کلاس که تموم شد با هم قدم زنان از کلاس اومدیم بیرون.همینطور که داشتیم میرفتیم به سمت مترو همسرم موبایلش رو در آورد و گفت ببین امروز از این شرکتِ که رفته بودم مصاحبه تماس گرفتن.نفهمیدم چی گفتن ولی مکالمه رو ضبظ کردم(اونروزها همه مکالمه ها رو ضبط میکرد و دوباره گوش میکردیم که زبانمون قوی بشه)ببین تو میفهمی چی میگه؟یه خورده تعجب کردم از رفتارش.آخه معمولا میفهمیدیم چی میگن.موبایل رو گرفتم ازش و گوش کردم.صدای یه خانومی بود که میگفت : ما خوشحال میشیم که با شما همکاری کنیم و تصمیم شرکت اینه که شما از هفته آینده شروع به کار کنید.با تعجب به همسرم نگاه کردم .دیدم داره میخنده.باورم نمیشد.یک ماه بعد از اینکه اومدیم و درست 2 هفته بعد از اینکه دنبال کار بود و شب تولدش. این بهترین هدیه بود برای هردومون.همونجا تو سرما ایستاده بودیم کنار خیابون و من  صورتش رو از خوشحالی غرق بوسه کردم  و هردو از ته دل میخندیدیم .خیلی خوشحال بودیم.کاری رو که دوست داشت .و تو زمینه ای که دوست داشت کار کنه.یه شرکتی که تو زمینه مالی فعالیت داشت و یه دپارتمان نرم افزار داشت که Web Application های مربوط به کار شرکت رو مینوشتن و همسرم قرار بود یکی از Web Developer های شرکت باشه.فرداش که با ملانی (همون که تازه باهاش دوست شده بودیم برای تبادل فرهنگی) قرار داشتیم و بهش گفتیم باورش نمیشد و کلی خوشحال شد.روزی که همسرم رفت سر کار، کلاسهای همون مدرسه ای که با هم ثبت نام کرده بودیم هم شروع شد و من تنها رفتم و گفتم که همسرم رفته سر کار و دیگه نمیاد و من میخوام پولش رو پس بگیرم.اما گفتن  پول رو نمیشه برگردوند.همه بچه هایی که روز امتحان باهاشون آشنا شده بودیم میومدن و تبریک میگفتن و همه خوشحال بودن آخه اینجا یه جورایی همچین مسئله ای یه دلگرمی برای همه مهاجرا و تازه وارداست.</p>
<p>ایستگاه اتوبوس درست روبروی خونمون بود و هر روز همسرم اونجا سوار میشد و همون جا هم پیاده میشد.1 ساعتی توی اتوبوس بود تا برسه سر کار ولی خوبیش به این بود که لازم نبود خط عوض کنه و میگفت تا برسم شرکت میتونم تو اتوبوس بخوابم.فقط از ایستگاهی که پیاده می شد تا شرکت 500 متری رو پیاده باید میرفت.اون موقع ها پول خرید ماشین صفر رو نداشتیم و شرایط گرفتن وام یا لیس کردن ماشین با درصد سود پایین رو هم نداشتیم ضمن اینکه ماشین دست دوم هم نمیتونستیم بخریم.به این دلیل که کلا هیچی از تعمیرات ماشین سر در نمیاریم و حوصله اینکه هی چک کنیم موتورش خوبه یا روغنش اندازه هست یا نه و اینا رو نداریم.هر چقدر هم که قیمتش افت کنه باز هم به همین دلیلی که گفتم ماشین صفر رو ترجیح میدیم.کلا در زمینه تعمیرات ماشین و اینا در حد صفریم(شما بخونید بوق آزاد) .(البته اگه شما تو زمینه تعمیرات ماشین وارد هستید اینجا خیلی راحت میشه یه ماشین مثلا تویوتای &#8220;کرولا&#8221; 6-7 سال کارکرده رو با 6000 $ یکم بالا پایین تر خرید)ماشینهای آمریکایی هم مثل شورلت و اینا که دیگه کلا مجانی هم میتونید گیر بیارید.یکی از دوستای من دوستشون یه شورلت 97 رو همینجوری بهشون داده بود <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p>یک ماه و نیم بعد هم من رفتم تو یه شرکت نرم افزاری به عنوان برنامه نویس و Web Developer به صورت والنتیر کار کردم و سه ماه بعد که قرارداد من تموم شد شرکت هم ورشکست شد.البته من تو این سه ماه والنتیر بودم و جز مبلغ ناچیزی که فقط پول قهوه و غذا و رفت و آمدم میشد و  پولی رو بابت حقوق نگرفته بودم.تازه قرار بود بعد از سه ماه مثلا استخدام بشم و حقوق بگیرم که شرکت ورشکست شد.به هر حال من از اول میدونستم اینجا میرم که فقط سابقه کار داشته باشم.اون روزها هر روز صبح از خونه میومدیم بیرون، محل کار من جنوب شهر بود و همسرم شمال.من 3 تا اتوبوس و مترو سوار میشدم  و 5 دقیقه ای رو هم پیاده روی میکردم تا برسم سر کار و هر روز خوشحال تر از روز قبل مسیر رو میرفتم.و عصرها تقریبا 20 دقیقه بعد از همسرم میرسیدم خونه.</p>
<p>بعد از اینکه 3 ماه والنتیر بودنم تموم شد،از فرداش  من دنبال کار بودم و رزومه میفرستادم و میرفتم مصاحبه  تا اینکه شرکتی که همسرم کار میکرد دنبال یه Web Developer بودن  و من رزومه ام رو دادم و رفتم برای مصاحبه و قبول شدم البته روز مصاحبه مسول منابع انسانی گفت که ما چند ماه پیش رزومه شما رو گرفته بودیم و با شما تماس گرفتیم اما شما جواب ندادید.یادم اومد همون دفعه اول که همسرم رفته بود مصاحبه و دیر رسیده بود گفت من رو که فکر نکنم بابت تاخیری که داشتم قبول کنند بیا تو هم رزومه بفرست اگه رفتی مصاحبه من بهت مبگم چی پرسیدن اونوقت تو حتما قبول میشی.ولی بعدش ما از خونه مریم خانوم رفتیم و دیگه تلفن نداشتیم و اونا هم دیگه اصلا پیگیر نشده بودن تا الان که دوباره من رزومه داده بودم و چون تو اون شرکت همه از همسرم راضی بودن و خودم هم مصاحبه رو خوب انجام دادم و دیگه با توجه به سابقه کاری که داشتم ، اعتماد به نفسم هم زیاد شده بود تونستم اون کار رو بگیرم و از همون روز اول هم استخدام رسمی و دائم شدم .</p>
<p>هفته اول کارم تو این شرکت از رویال بانک کانادا هم  بهم جواب دادن که بیا ، که البته چون رفت و آمدم با همسر جان بسی راحت تر بود و اگه میخواستم برم اونجا یا باید خودم ماشین میخریدم یا دوباره هی اتوبوس و مترو سوار میشدم بهشون جواب منفی دادم .اونجا هم برنامه نویس میخواستند و کارشون دقیقا با شرکت فعلی یکی بود.شاید در آینده البته مقادیر قابل توجهی پشیمون بشم.فعلا که پشیمون نیستم خدا رو شکر.</p>
<p>7 ماهی از اومدنمون به کانادا میگذشت که همون روزها یه ماشین صفر خریدیم.و از وقتی که من و همسرم همکار شدیم با ماشین خودمون میرفتیم سر کار.</p>
<p>8 ماهی تو اون خونه بودیم.قراردادمون 8 ماه بود و بعدش دیگه صاحبخونمون هم  کلا از ایران اومد و خودش میخواست بیاد تو خونش و اون موقع  ما هم ماشین داشتیم و وضعیت کار و محل کارمون هم مشخص بود و انتخاب های بیشتری رو میتونستیم داشته باشیم.یه خونه بزرگتر و با شرایط بهتر اما خوب کمی هم گرونتر اجاره  کردیم.</p>
<p>الان 1 سال و 2 ماهه که کانادا زندگی میکنیم و دیگه بهش عادت کردیم و دوسش داریم.از کارمون هم راضی هستیم.شرکت و همکارا و رییسمون رو هم دوست دارم.2 بار هم یک بار پارسال و یک بار هم امسال تو کریسمس پارتی شرکتمون بودیم و خیلی خوش گذشته.فردا هم یه جشنواره غذا داریم تو شرکتمون و قرار هر کسی یه غذای سنتی کشورش رو بیاره و من قراره کشک بادمجون درست کنم.علتش هم این بود که گوشت نداره و همه اونایی که ممکن گیاه خوار باشن میتونن تست کنن و یکی دیگه اینکه غذای مخصوص شهر خاصی از ایران نیست و متعلق به همه جای ایران ِ و دیگه اینکه کشک داره که مخصوص ایرانِ و قرار نون سنگک یا بربری هم کنارش بذاریم که باز هم ایرانیه <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' />  حالا خبرش رو حتما میدم و عکساش رو میذارم.</p>
<p>ممنون که تا اینجای خاطراتم همراهم بودید.تا اونجا که تونستونم همه چیز رو با جزئیات نوشتم.سوالات رو هم تا اونجایی که تونستم جواب دادم.خواهش میکنم بخش کامنتهای پستهای قبل رو هم بخونید .گاهی وقتها  بعضی از دوستان سوال کردن و من جواب دادم.شاید از طریق کامنت ها هم بتونید جواب سوالهای احتمالیتون رو بگیرید.چون دیدم بعضی از دوستان سوالاتی رو میپرسن که بعضا تکراریه و من قبلا جوابش رو به دوستای دیگه دادم.</p>
<p>شاد و سربلند باشید</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2008/12/immigrationday8/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نکاتی چند پیرامون خاطرات مهاجرت</title>
		<link>http://barani.ca/2008/12/question2/</link>
		<comments>http://barani.ca/2008/12/question2/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 22 Dec 2008 16:38:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[اقامت در کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[مسکن در کانادا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=235</guid>
		<description><![CDATA[راجع به خاطرات مهاجرت در پست قبل و سوالاتی که برای بعضی از دوستان پیش اومده لازم دیدم راجع به بعضی از این موارد پست جدیدی رو بنویسم.
1) در مورد کاندو و آپارتمان و تفاوتهاشون :
اینجا خونه ها به چند دسته تقسیم مشن.یکی House ها که به خونه های ویلایی میگن که چهار طرفشون باز [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>راجع به خاطرات مهاجرت در پست قبل و سوالاتی که برای بعضی از دوستان پیش اومده لازم دیدم راجع به بعضی از این موارد پست جدیدی رو بنویسم.</p>
<p>1) در مورد کاندو و آپارتمان و تفاوتهاشون :</p>
<p>اینجا خونه ها به چند دسته تقسیم مشن.یکی House ها که به خونه های ویلایی میگن که چهار طرفشون باز هست و کاملا مستقل از خونه همسایه هست.بعضی از هاوس ها که بهشون نیمه مستقل گفته میشه از یک طرف به خونه همسایه چسبیده مثلا قسمت شرقی خونه به خونه همسایه دیوار به دیوار هست.که معمولا دو خونه قرینه همدیگه هست.البته از از نظر نقشه ومعماری نیمه مستقل گفته میشه نه از لحاظ مالکیت.یه نمونه از هاوس ها  شبیه به خونه های ویلایی که تو ایران وجود داره و دیوار به دیوار خونه همسایه ساخته شده.به این خونه ها town house  گفته میشه.</p>
<p>آپارتمانها هم که مثل آپارتمانهای خودمون هستن.اما چیزی که هست اینجا وقتی که میگن آپارتمان منظورشون آپارتمانی هست که فقط قابل اجاره کردنِ و شما نمیتونید اون رو بخرید بلکه کل ساختمان یا مجتمع متعلق به یه شرکتی هست که واحد ها رو اجاره میده و شما خیلی راحت میتونید به دفتری که توی همون مجتمع هست مراجعه کنید و آپارتمان دلخواهتون رو اجاره کنید.یه چیزی شاید شبیه به خونه های سازمانی که تو ایران بود و قابل فروش نبودن.که بهشون گاهی وقتها  Rental هم گفته میشه.کاندو ها اما به اون دسته از آپارتمانهایی میگن که شما میتونید اونا رو بخرید.که البته گاهی اوقات صاحب خونه بنا به دلایلی میخواد واحدش رو اجاره بده.اون وقت شخص خودش آگهی میده یا مثلا به Agent هایی که کار خرید و فروش املاک رو انجام میدن میگه که میخواد واحدش رو اجاره بده.گاهی وقتها در مورد Town house ها هم نوع کاندو و Rental وجود داره.یعنی تاون هاوس هایی که ممکنِ شخصی اونرو اجاره بده یا اینکه شرکتی مالکش باشه و بخواد اونرو اجاره بده .رنتال ها چون فقط قابل اجاره دادن هستن و صاحب خونه ندارن پس شما میتونید تا هر موقع که خواستید اونجا زندگی کنید و مبلغی رو که طبق قانون اون شرکت که معمولا 1 تا 5 درصد هست رو سالانه به مبلغ اجاره اضافه کنید.اما کاندو ها چون شخصی هستند اولا مبلغ اجاره بسته به میل صاحبخونه تعیین میشه و ممکنه خودش بخواد بیاد اونجا زندگی کنه یا بفروشه یا اینکه اگه شما بد شانسی بیارید و صاحبخونه قسط های بانک رو نده بانک میتونه بیاد و فقط یه اخطار به شما بده که در عرض 1 هفته باید خونه رو تخلیه کنید.چون خونه به بانک تعلق داره.در یه همچین حالتی بانک کاملا درک میکنه که شما تقصیری ندارید و شما هر ماه اجاره خونه رو پرداخت کردید اما کاری انجام نمیده و فقط میگه درک میکنیم.و شما چاره ای ندارید جز اینکه از اونجا بلند شید.یه تفاوت دیگه ای که کاندو ها  و رنتالها با هم دارن اینه که اینجا گاز و یخچال متعلق به خونه هست و همه خونه گاز و یخچال دارن.اما کاندوها یه سری امکانات اضافه هم دارند از جمله ماشین ظرف شویی ، ماکروفر و از همه مهمتر لباس شویی و خشک کن که بهش لاندری میگن .خشک کن اینجا خیلی مهمه چون تو هوای سرد اینجا به هیچ عنوان لباسها خشک نمیشه ولی با خشک کنها لباسها کاملا خشک و آماده پوشیدن میشه.کاندو ها توی هر واحد به طور مستقل لاندری دارید اما رنتالها معمولا تو یه  طبقه تعدادی لباسشویی و خشک کن دارند که با سکه یا کارت کار میکنند و عمومی  هم هستند.کاندو ها یه سری امکانات دیگه هم دارند از جمله استخر ها و مجموعه های ورزشی شیک و &#8230; البته نه 100% کاندوها.که این مورد رو خیلی از رنتالها هم دارند.و البته یه چیز دیگه که خیلی مهمه چیلر هست که تو هوای گرم تابستوتن اینجا خیلی مهمه و رنتالها چیلر یا کولر ندارن.</p>
<p>در کل میشه گفت کاندوها  لوکس تر و گرونتر از رنتال ها هستن اما رنتال هایی هستن که بهشون اصطلاحا کاندو رنتال یا لاکژری رنتال گفته میشه که همه امکانات کاندو ها رو دارند و خیلی هم لوکس هستند ضمن اینکه مشکلاتی که بابت اجاره کردن و صاحب خونه و &#8230; ندارید.که البته قیمت این رنتالها از کاندو ها گرونتر هست.</p>
<p>میانگین قیمت کاندو های یک خوابه 1100 تا 1200 دلار بسته به میل صاحب خونه.ممکنه اجاره شامل  پارکینگ و هزینه برق و گرمایش و .. هم باشه ممکن هم هست که شما مجبور باشید هر ماه مبلغی رو بین 60 تا 120 دلار بابت هزینه های برق و گرمایش هم بدید.پارکینگ هم میانگین 75 دلارِ.همه اینا بسته به مبل صاحبخونه هست و شما ممکنه تو یه ساختمان یه کاندوی یک خوابه رو تا 200 دلار ارزونتر از دو خوابه اجاره کنید.چون قانون خاصی نداره .صاحبخونه دوست داره اینقدر اجاره بگیره.</p>
<p>رنج قیمت رنتالها خیلی زیاده شما میتونید از یه شرکت که شرکت خوبی نیست یه آپارتمان یه خوابه اجاره کنید 800 دلار که البته در چنین شرایطی همه جور همسایه ای خواهید داشت  و معمولا اینطور رنتال ها هیچگونه کنترلی قبل از اجاره روی فردی که میخواد آپارتمان رو اجاره کنه انجام نمیدن.و همه هم مثل شما آدمهای خوبی نیستند.خوب کسی که دزدد و خلاف کار هست هم میتونه اونجا رو اجاره کنه.در بعضی از شرکتها بسته به موقعیت مکانی مجتمع و امکانات و &#8230; اجاره برای یک خوابه 1100 دلار به طور میانگین هست.</p>
<p>میانگین اجاره آپارتمان یک خوابه تو رنتالهای لوکس بین 1300 دلار تا 1500 .</p>
<p>یکی از شرکتهایی که به هیچ عنوان نباید ازشون آپارتمان اجاره کنید.شرکت &#8221; مت کپ &#8221; هست.یعنی مجانی هم بود نرید.من به شخصه کسی رو ندیدم که تو مت کپ زندگی کنه و ازشون دزدی نشده باشه.بهتره موقع اجاره خوب در مورد مکان و شرکت و &#8230; تحقیق کنید.</p>
<p>آقای مهرزاد از من پرسیده بودن که 1300 دلار مبلغ زیادی هست؟باید بگم برای یه مهاجر تازه وارد که شغل هم نداره آره واقعا زیاده.اما خوب مهاجر تازه وارد آپشنهای زیادی رو نداره.قبلا هم گفتم شما میتونید تو یه بیسمنت یه هاوس یه خونه یک خوابه رو 750 تا 900 دلار (خیلی خوب) اجاره کنید اما هاوس ها معمولا تا خیابون اصلی پیادی روی دارن.البته میتونید با حوصله و دقت اگه وقت دارید بگردید و مورد خوبی رو پیدا کنید یا اینکه اون فاصله رو تا ایستگاه پیاده روی کنید زیاد هم سخت نیست من اگه صاحب خونه خوبی رو پیدا کرده بودیم  حتما یه بیسمنت اجاره میکردیم.و میشه یه ماشین ارزون قیمت بخرید(شورلت 97 رو اینجا مجانی هم میدن اما ماشینهای ژاپنی مثل تویوتا 2-3 هزار دلار باید پول بدید بابتش) و بابت بیمه ماشین هم چون سابقه بیمه تو کانادا ندارید 250 دلار بدید.اما خوب ریسک اینکه ماشین خوب باشه با خودتونه.البته اگه به ماشین وارد هستید و خودتون میتونید اگه مشکلی داشت بر طرف کنید خوب این بهترین انتخاب هست.</p>
<p>یه مسئله دیگه اینکه اینجا خیلی از شرکتهای رنتال از شما نامه از محل کاتون میخوان و قانونشون اینه که فقط به کسی خونه اجاره میدن که کار داشته باشه.حتی ضامن و یا اینکه اجاره چند ماه از پیش بدید رو هم قبول نمیکنند.بعضی ها ممکنه نامه محل کار نخوان ولی ضامن حتما میخوان که خوب ما کسی رو نداشتیم اینجا که ضامنمون بشه.&#8221;مت کپ&#8221; هم که به دلیلی که گفتم نمیخواستم برم یا شرکتهای دیگه، که کاملا از ظاهرشون هم مشخصه.اینجا تابستونها همه جا قشنگِ حتی محله هایی که خوب نیستند هم قشنگ و پر از گل و بلبل هستند تا یه مدت زندگی نکنید نمیتونید تشخیص بدید این محله خوبه یا نه اما خوب از ظاهر آپارتمانها میشه فهمید خوبه یا نه آپارتمانهایی که تو بالکنشون بند رخت آویزونه 100% از جانب من تحریم شده اند(این نظر شخصی منه هر جای دنیا). انتخابهامون بسته به سلیقه و شرایط خیلی کم بود و مجبور بودیم اینقدر اجاره بدیم.البته میگم که بیسمنت ها مناسب هستن و میتونید تو یه محل خوب با همین قیمتی که گفتم اجاره کنید(میانگین 850 دلار).</p>
<p>2)  کلاسهای رزومه نویسی : همه موارد مربوط به این کلاسها و حتی کلاسهای کاریابی رو میتونید تو مراکز<a href="http://www.ymca.ca/"> YMCA</a> ثبت نام کنید و همه این خدمات رایگان هست.کلاسهای زبان رو هم میتونید تو همین مرکز امتحان بدید و ثبت نام کنید.همه خدمات این مراکز برای مهاجرا رایگان و خیلی هم مفیدِ.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2008/12/question2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خاطرات مهاجرت (7)</title>
		<link>http://barani.ca/2008/12/immigratioday7/</link>
		<comments>http://barani.ca/2008/12/immigratioday7/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 21 Dec 2008 07:24:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[اقامت در کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[تورنتو]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مسکن در کانادا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=173</guid>
		<description><![CDATA[تقریبا 10 روزی میشد که از اومدن ما به تورنتو میگذشت.تو این مدت هم از مریم خانوم پرسیدیم هم اینکه خودمون تحقیقات کردیم و البته از چندتایی از دوستایی که اینجا زندگی میکردند هم درمورد اینکه کجا بیشتر دنبال خونه باشیم و &#8230; سوال میکردیم.همه میگفتن حاشیه خیابون یانگ نزدیک خیابون فینچ  که هم به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تقریبا 10 روزی میشد که از اومدن ما به تورنتو میگذشت.تو این مدت هم از مریم خانوم پرسیدیم هم اینکه خودمون تحقیقات کردیم و البته از چندتایی از دوستایی که اینجا زندگی میکردند هم درمورد اینکه کجا بیشتر دنبال خونه باشیم و &#8230; سوال میکردیم.همه میگفتن حاشیه خیابون یانگ نزدیک خیابون فینچ  که هم به هم به مترو دسترسی داشته باشید که اگه محل کارتون پایین بود بتونید از TTC استفاده کنید و هم اینکه اگه بالای فینچ بود و مجبور بودید از اتوبوسهای شرکت YRT استفاده کنید مجبور به پرداختن دو سری بلیط (یکی TTC یکی YRT) نباشید.یکی دیگه هم گفتند که دو جا رو دنبال خونه نباشید.یکی تقاطع Jain و Finch یکی هم منطقه &#8220;اسکاربرو&#8221; که از مناطق پرخطر محسوب میشه.یکی از مناطقی که ایرانی های زیادی اونجا زندگی میکنن و خیلی نزدیک به منطقه اسکاربرو هست محدوده تقاطع شپرد و دانمیلز هست که اونجا هم با اینکه ایستگاه مترو وجود داره اما خط مترو اونجا خیلی هم کار راه بنداز نیست و چند تا ایستگاه غربی &#8211; شرقی داره و منظور از اینکه میگن دسترسی به ساب وی و مترو خط متروی یانگ رو میگن.اینه که یه موقع گول مترو داشتن این منطقه و اینکه ایرانی ها هم اونجا هستند رو نخورید.منطقه زیاد امنی نیست.حالا شاید یه پست راجع بهش نوشتم.<br />
خلاصه اینکه تحقیقاتی هم از قبل داشتیم که مثلا فرق بین کاندو و آپارتمان چیه و کاندو بهتره یا آپارتمان.بالاخره دو هفته بعد از اومدنمون یه کاندو پیدا کدیم که اتفاقا صاحبش ایرانی بود و خودش 1 سالی رفته بود ایران و پسر عموش اینجا وکیلش بود که معلم بود و عین همه فرهنگی ها یه جنتلمن واقعی و وقتی فهمید تازه واردیم خیلی کمک کرد بهمون و راهنمایی و خلاصه اینکه باز هم یه فرشته مهربون و اینکه با پسر عموش صحبت کرد و اجاره رو 50 دلار هم از سال قبل پایین تر آورد و اینجوری شد که کمی بالاتر از تقاطع یانگ و فینچ و دقیقا سر خیابون یانگ یه کاندو 2 خوابه شیک اجاره کردیم ماهی 1350$.کوچولو بود حدودا 65 متر ولی موقعیتش عالی بود.تو محدوده مشترک TTC و YRT بود و برای ما که هنوز نمیدونستیم کجا کار گیر میاریم بهترین حالت بود .چون که هرجا کار گیر می آوردیم رفت و آمدمون با کمترین هزینه و کمترین زمان ممکن همراه بود.قرار شد که 31 اکتبر بریم خونه جدید.یعنی درست یک ماه بعد از ورودمون.خیالمون که از بابت خونه راحت شد شروع کردیم برنامه ریزی برای پیدا کردن کار.کلاسهای رزومه نویسی رو رفته بودیم و همسرم رزومه اش رو طبق فرمتی که تو کلاسها گفته بودن تغییر داد و شروع کرد به فرستادن رزومه اش.فردای همون روزی که رزومه اش رو فرستاد یه ایمیل گرفت که وقت تعیین کرده بودن برای مصاحبه و این یعنی یه چیزی در حد معجزه.کلی خوشحال شدیم.رفتیم و به اون خانومی که کلاس رزومه نویسی رو برگزار کرده بود خبر دادیم و کلی خوشحال شد و همون روز هم یه جلسه تمرینی مصاحبه با همسرم گذاشت.فرداش قرار مصاحبه اصلی داشت و برای تجربه اول خیلی خوب بود و باعث شد که قدم اول کاریابی رو برداریم و اعتماد به نفسمون زیاد شد.من اما هنوز رزومه ام رو درست نکرده بودم.از اون روز به بعد همسرم رزومه میفرستاد و راجع به کاریابی و کارگاه های مختلف هم تحقیق میکرد.یه موسسه هم بود که باید مدرکمون رو میدادیم اول طبق نظام آموزشی اینجا ارزشبابی میشد و بعد براشون میفرستادیم.اونوقت ما رو معرفی میکردن به شرکتهای بزرگ و معتبر که طبق قرادادی که با دولت داشتند مهاجر های متخصص رو برای دوره های چند ماهه استخدام میکنن و یه حقوق ثابت 2400 دلار در ماه هم میدن و اگه تو این مدت راضی بودن شما رو استخدام میکنن.مدارکمون رو فرستادیم برای ارزشیابی و تایید و یه موسسه دیگه هم اسم نوشتیم که اونم یه امتحان زبان میگرفت و یه مصاحبه انجام میداد و بعد از 2 ماه که کلاسهای مربوط به قوانین کار و &#8230; رو توضیح میدادن یه سری شرکتها رو معرفی میکردن یا خودتون پیدا میکردید و تو تخصص خودتون 3 ماه والنتیر کار میکردید.بعد از سه ماه یا استخدام میشید یا سابقه کار بهتون میدن که خیلی بدرد میخوره.البته معمولا استخدام نمیکنن.چون بدشون نمیاد باز هم یه متخصص دیگه رو والنتیر بگیرن.اما در هر صورت اینم خیلی چیز بدرد بخوریه.خلاصه اینکه ارزشیابی مدارک که 130$ هزینه داشت  و این یکی موسسه هم 60$ ثبت نامش بود.روز امتحان زبان هم روز 31  اکتبر بود .یعنی روزی که ما شبش میرفتیم خونه جدید.تا اونروز هم همسرم سه جای دیگه رفت برای مصاحبه.اما هنوز هیچکدوم جواب نداده بودن.اما تجربه خیلی خوبی بود.4 تا مصاحبه در عرض 10 روز.31 اکتبر ساعت 8 صبح امتحان زبان همون موسسه رو داشتیم و ساعت 12 هم نتیجه امتحان رو اعلام کردن که قبول شده بودیم.و نیم ساعت بعدش هم مصاحبه تخصصی داشتیم که اونم قبول شدیم.گفتند که کلاسها 15 نوامبر شروع میشه و اگه خواستید میتونید هزینه ثبت نام رو همون روز بدید.ولی ما دیدیم بهتره الان پرداخت کنیم وگرنه خرج میشه الکی.بعد از ظهرش هم برای ساعت 4 یه قرار ملاقات داشتیم با یه خانوم پیری که همسرم از طریق موسسه ارتباطات فرهنگی به این خانوم معرفی شده بود.که قرار بود ماها با هم آشنا بشیم و به صورت داوطلبانه تبادل فرهنگی انجام بدیم.رفتیم موسسه مذکور و وقتی پیرزنی که قرار بود ببینیمش اومد در کمال تعجب دیدیم یه دختر خانوم درست همسن خودمونه و کلی خوش حال شدیم.چون معمولا همه داوطلبهای این زمینه پیرزن ها و پیر مردها هستند.اونروز یک ساعتی با هم صحبت کردیم.و قرار شد هفته بعد همدیگه رو ببینیم.برای هشت روز بعد قرار گذاشتیم و درست شب تولد همسرم میشد.اونشب بعد از اینکه رسیدیم خونه مریم خانوم صابخونه مون که چند روزی بود برگشته بود با همون پسر عموش اومدن دنبالمون با دوتا ماشین و کمکمون کردن همه وسایلمون رو بردیم خونه جدید.خیلی بهمون کمک کردن.همش میگفتن ما وقتی خودمون اومدیم کسی رو اینجا نداشتیم و دوست داریم بهتون کمک کنیم.خونه مریم خانوم که بودیم همسرم یه شرکتی رفت برای مصاحبه .یادمه اونروز هم خیلی سرد بود و همسرم روی کتش یه کاپشن پوشید چون پالتو دم دست نداشتیم و خودش اصلا خوشش نیومد از تیپش که چرا باید کاپشن روی کت بپوشه و مقادیری غرغر هم کرد.اما چاره ای نبود آخر شب بود که فهمید فردا باید بره مصاحبه.خلاصه اینکه رفت و یه ربع هم دیر رسید سر قرار مصاحبه و این یعنی آخر افتضاح.</p>
<p>ادامه دارد&#8230;.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2008/12/immigratioday7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
