بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید

خاطرات و تجربيات مهاجرت به کانادا

Archive

Category: مهاجرت

راجع به خاطرات مهاجرت در پست قبل و سوالاتی که برای بعضی از دوستان پیش اومده لازم دیدم راجع به بعضی از این موارد پست جدیدی رو بنویسم.

1) در مورد کاندو و آپارتمان و تفاوتهاشون :

اینجا خونه ها به چند دسته تقسیم مشن.یکی House ها که به خونه های ویلایی میگن که چهار طرفشون باز هست و کاملا مستقل از خونه همسایه هست.بعضی از هاوس ها که بهشون نیمه مستقل گفته میشه از یک طرف به خونه همسایه چسبیده مثلا قسمت شرقی خونه به خونه همسایه دیوار به دیوار هست.که معمولا دو خونه قرینه همدیگه هست.البته از از نظر نقشه ومعماری نیمه مستقل گفته میشه نه از لحاظ مالکیت.یه نمونه از هاوس ها  شبیه به خونه های ویلایی که تو ایران وجود داره و دیوار به دیوار خونه همسایه ساخته شده.به این خونه ها town house  گفته میشه.

آپارتمانها هم که مثل آپارتمانهای خودمون هستن.اما چیزی که هست اینجا وقتی که میگن آپارتمان منظورشون آپارتمانی هست که فقط قابل اجاره کردنِ و شما نمیتونید اون رو بخرید بلکه کل ساختمان یا مجتمع متعلق به یه شرکتی هست که واحد ها رو اجاره میده و شما خیلی راحت میتونید به دفتری که توی همون مجتمع هست مراجعه کنید و آپارتمان دلخواهتون رو اجاره کنید.یه چیزی شاید شبیه به خونه های سازمانی که تو ایران بود و قابل فروش نبودن.که بهشون گاهی وقتها  Rental هم گفته میشه.کاندو ها اما به اون دسته از آپارتمانهایی میگن که شما میتونید اونا رو بخرید.که البته گاهی اوقات صاحب خونه بنا به دلایلی میخواد واحدش رو اجاره بده.اون وقت شخص خودش آگهی میده یا مثلا به Agent هایی که کار خرید و فروش املاک رو انجام میدن میگه که میخواد واحدش رو اجاره بده.گاهی وقتها در مورد Town house ها هم نوع کاندو و Rental وجود داره.یعنی تاون هاوس هایی که ممکنِ شخصی اونرو اجاره بده یا اینکه شرکتی مالکش باشه و بخواد اونرو اجاره بده .رنتال ها چون فقط قابل اجاره دادن هستن و صاحب خونه ندارن پس شما میتونید تا هر موقع که خواستید اونجا زندگی کنید و مبلغی رو که طبق قانون اون شرکت که معمولا 1 تا 5 درصد هست رو سالانه به مبلغ اجاره اضافه کنید.اما کاندو ها چون شخصی هستند اولا مبلغ اجاره بسته به میل صاحبخونه تعیین میشه و ممکنه خودش بخواد بیاد اونجا زندگی کنه یا بفروشه یا اینکه اگه شما بد شانسی بیارید و صاحبخونه قسط های بانک رو نده بانک میتونه بیاد و فقط یه اخطار به شما بده که در عرض 1 هفته باید خونه رو تخلیه کنید.چون خونه به بانک تعلق داره.در یه همچین حالتی بانک کاملا درک میکنه که شما تقصیری ندارید و شما هر ماه اجاره خونه رو پرداخت کردید اما کاری انجام نمیده و فقط میگه درک میکنیم.و شما چاره ای ندارید جز اینکه از اونجا بلند شید.یه تفاوت دیگه ای که کاندو ها  و رنتالها با هم دارن اینه که اینجا گاز و یخچال متعلق به خونه هست و همه خونه گاز و یخچال دارن.اما کاندوها یه سری امکانات اضافه هم دارند از جمله ماشین ظرف شویی ، ماکروفر و از همه مهمتر لباس شویی و خشک کن که بهش لاندری میگن .خشک کن اینجا خیلی مهمه چون تو هوای سرد اینجا به هیچ عنوان لباسها خشک نمیشه ولی با خشک کنها لباسها کاملا خشک و آماده پوشیدن میشه.کاندو ها توی هر واحد به طور مستقل لاندری دارید اما رنتالها معمولا تو یه  طبقه تعدادی لباسشویی و خشک کن دارند که با سکه یا کارت کار میکنند و عمومی  هم هستند.کاندو ها یه سری امکانات دیگه هم دارند از جمله استخر ها و مجموعه های ورزشی شیک و … البته نه 100% کاندوها.که این مورد رو خیلی از رنتالها هم دارند.و البته یه چیز دیگه که خیلی مهمه چیلر هست که تو هوای گرم تابستوتن اینجا خیلی مهمه و رنتالها چیلر یا کولر ندارن.

در کل میشه گفت کاندوها  لوکس تر و گرونتر از رنتال ها هستن اما رنتال هایی هستن که بهشون اصطلاحا کاندو رنتال یا لاکژری رنتال گفته میشه که همه امکانات کاندو ها رو دارند و خیلی هم لوکس هستند ضمن اینکه مشکلاتی که بابت اجاره کردن و صاحب خونه و … ندارید.که البته قیمت این رنتالها از کاندو ها گرونتر هست.

میانگین قیمت کاندو های یک خوابه 1100 تا 1200 دلار بسته به میل صاحب خونه.ممکنه اجاره شامل  پارکینگ و هزینه برق و گرمایش و .. هم باشه ممکن هم هست که شما مجبور باشید هر ماه مبلغی رو بین 60 تا 120 دلار بابت هزینه های برق و گرمایش هم بدید.پارکینگ هم میانگین 75 دلارِ.همه اینا بسته به مبل صاحبخونه هست و شما ممکنه تو یه ساختمان یه کاندوی یک خوابه رو تا 200 دلار ارزونتر از دو خوابه اجاره کنید.چون قانون خاصی نداره .صاحبخونه دوست داره اینقدر اجاره بگیره.

رنج قیمت رنتالها خیلی زیاده شما میتونید از یه شرکت که شرکت خوبی نیست یه آپارتمان یه خوابه اجاره کنید 800 دلار که البته در چنین شرایطی همه جور همسایه ای خواهید داشت  و معمولا اینطور رنتال ها هیچگونه کنترلی قبل از اجاره روی فردی که میخواد آپارتمان رو اجاره کنه انجام نمیدن.و همه هم مثل شما آدمهای خوبی نیستند.خوب کسی که دزدد و خلاف کار هست هم میتونه اونجا رو اجاره کنه.در بعضی از شرکتها بسته به موقعیت مکانی مجتمع و امکانات و … اجاره برای یک خوابه 1100 دلار به طور میانگین هست.

میانگین اجاره آپارتمان یک خوابه تو رنتالهای لوکس بین 1300 دلار تا 1500 .

یکی از شرکتهایی که به هیچ عنوان نباید ازشون آپارتمان اجاره کنید.شرکت ” مت کپ ” هست.یعنی مجانی هم بود نرید.من به شخصه کسی رو ندیدم که تو مت کپ زندگی کنه و ازشون دزدی نشده باشه.بهتره موقع اجاره خوب در مورد مکان و شرکت و … تحقیق کنید.

آقای مهرزاد از من پرسیده بودن که 1300 دلار مبلغ زیادی هست؟باید بگم برای یه مهاجر تازه وارد که شغل هم نداره آره واقعا زیاده.اما خوب مهاجر تازه وارد آپشنهای زیادی رو نداره.قبلا هم گفتم شما میتونید تو یه بیسمنت یه هاوس یه خونه یک خوابه رو 750 تا 900 دلار (خیلی خوب) اجاره کنید اما هاوس ها معمولا تا خیابون اصلی پیادی روی دارن.البته میتونید با حوصله و دقت اگه وقت دارید بگردید و مورد خوبی رو پیدا کنید یا اینکه اون فاصله رو تا ایستگاه پیاده روی کنید زیاد هم سخت نیست من اگه صاحب خونه خوبی رو پیدا کرده بودیم  حتما یه بیسمنت اجاره میکردیم.و میشه یه ماشین ارزون قیمت بخرید(شورلت 97 رو اینجا مجانی هم میدن اما ماشینهای ژاپنی مثل تویوتا 2-3 هزار دلار باید پول بدید بابتش) و بابت بیمه ماشین هم چون سابقه بیمه تو کانادا ندارید 250 دلار بدید.اما خوب ریسک اینکه ماشین خوب باشه با خودتونه.البته اگه به ماشین وارد هستید و خودتون میتونید اگه مشکلی داشت بر طرف کنید خوب این بهترین انتخاب هست.

یه مسئله دیگه اینکه اینجا خیلی از شرکتهای رنتال از شما نامه از محل کاتون میخوان و قانونشون اینه که فقط به کسی خونه اجاره میدن که کار داشته باشه.حتی ضامن و یا اینکه اجاره چند ماه از پیش بدید رو هم قبول نمیکنند.بعضی ها ممکنه نامه محل کار نخوان ولی ضامن حتما میخوان که خوب ما کسی رو نداشتیم اینجا که ضامنمون بشه.”مت کپ” هم که به دلیلی که گفتم نمیخواستم برم یا شرکتهای دیگه، که کاملا از ظاهرشون هم مشخصه.اینجا تابستونها همه جا قشنگِ حتی محله هایی که خوب نیستند هم قشنگ و پر از گل و بلبل هستند تا یه مدت زندگی نکنید نمیتونید تشخیص بدید این محله خوبه یا نه اما خوب از ظاهر آپارتمانها میشه فهمید خوبه یا نه آپارتمانهایی که تو بالکنشون بند رخت آویزونه 100% از جانب من تحریم شده اند(این نظر شخصی منه هر جای دنیا). انتخابهامون بسته به سلیقه و شرایط خیلی کم بود و مجبور بودیم اینقدر اجاره بدیم.البته میگم که بیسمنت ها مناسب هستن و میتونید تو یه محل خوب با همین قیمتی که گفتم اجاره کنید(میانگین 850 دلار).

2)  کلاسهای رزومه نویسی : همه موارد مربوط به این کلاسها و حتی کلاسهای کاریابی رو میتونید تو مراکز YMCA ثبت نام کنید و همه این خدمات رایگان هست.کلاسهای زبان رو هم میتونید تو همین مرکز امتحان بدید و ثبت نام کنید.همه خدمات این مراکز برای مهاجرا رایگان و خیلی هم مفیدِ.

تقریبا 10 روزی میشد که از اومدن ما به تورنتو میگذشت.تو این مدت هم از مریم خانوم پرسیدیم هم اینکه خودمون تحقیقات کردیم و البته از چندتایی از دوستایی که اینجا زندگی میکردند هم درمورد اینکه کجا بیشتر دنبال خونه باشیم و … سوال میکردیم.همه میگفتن حاشیه خیابون یانگ نزدیک خیابون فینچ  که هم به هم به مترو دسترسی داشته باشید که اگه محل کارتون پایین بود بتونید از TTC استفاده کنید و هم اینکه اگه بالای فینچ بود و مجبور بودید از اتوبوسهای شرکت YRT استفاده کنید مجبور به پرداختن دو سری بلیط (یکی TTC یکی YRT) نباشید.یکی دیگه هم گفتند که دو جا رو دنبال خونه نباشید.یکی تقاطع Jain و Finch یکی هم منطقه “اسکاربرو” که از مناطق پرخطر محسوب میشه.یکی از مناطقی که ایرانی های زیادی اونجا زندگی میکنن و خیلی نزدیک به منطقه اسکاربرو هست محدوده تقاطع شپرد و دانمیلز هست که اونجا هم با اینکه ایستگاه مترو وجود داره اما خط مترو اونجا خیلی هم کار راه بنداز نیست و چند تا ایستگاه غربی – شرقی داره و منظور از اینکه میگن دسترسی به ساب وی و مترو خط متروی یانگ رو میگن.اینه که یه موقع گول مترو داشتن این منطقه و اینکه ایرانی ها هم اونجا هستند رو نخورید.منطقه زیاد امنی نیست.حالا شاید یه پست راجع بهش نوشتم.
خلاصه اینکه تحقیقاتی هم از قبل داشتیم که مثلا فرق بین کاندو و آپارتمان چیه و کاندو بهتره یا آپارتمان.بالاخره دو هفته بعد از اومدنمون یه کاندو پیدا کدیم که اتفاقا صاحبش ایرانی بود و خودش 1 سالی رفته بود ایران و پسر عموش اینجا وکیلش بود که معلم بود و عین همه فرهنگی ها یه جنتلمن واقعی و وقتی فهمید تازه واردیم خیلی کمک کرد بهمون و راهنمایی و خلاصه اینکه باز هم یه فرشته مهربون و اینکه با پسر عموش صحبت کرد و اجاره رو 50 دلار هم از سال قبل پایین تر آورد و اینجوری شد که کمی بالاتر از تقاطع یانگ و فینچ و دقیقا سر خیابون یانگ یه کاندو 2 خوابه شیک اجاره کردیم ماهی 1350$.کوچولو بود حدودا 65 متر ولی موقعیتش عالی بود.تو محدوده مشترک TTC و YRT بود و برای ما که هنوز نمیدونستیم کجا کار گیر میاریم بهترین حالت بود .چون که هرجا کار گیر می آوردیم رفت و آمدمون با کمترین هزینه و کمترین زمان ممکن همراه بود.قرار شد که 31 اکتبر بریم خونه جدید.یعنی درست یک ماه بعد از ورودمون.خیالمون که از بابت خونه راحت شد شروع کردیم برنامه ریزی برای پیدا کردن کار.کلاسهای رزومه نویسی رو رفته بودیم و همسرم رزومه اش رو طبق فرمتی که تو کلاسها گفته بودن تغییر داد و شروع کرد به فرستادن رزومه اش.فردای همون روزی که رزومه اش رو فرستاد یه ایمیل گرفت که وقت تعیین کرده بودن برای مصاحبه و این یعنی یه چیزی در حد معجزه.کلی خوشحال شدیم.رفتیم و به اون خانومی که کلاس رزومه نویسی رو برگزار کرده بود خبر دادیم و کلی خوشحال شد و همون روز هم یه جلسه تمرینی مصاحبه با همسرم گذاشت.فرداش قرار مصاحبه اصلی داشت و برای تجربه اول خیلی خوب بود و باعث شد که قدم اول کاریابی رو برداریم و اعتماد به نفسمون زیاد شد.من اما هنوز رزومه ام رو درست نکرده بودم.از اون روز به بعد همسرم رزومه میفرستاد و راجع به کاریابی و کارگاه های مختلف هم تحقیق میکرد.یه موسسه هم بود که باید مدرکمون رو میدادیم اول طبق نظام آموزشی اینجا ارزشبابی میشد و بعد براشون میفرستادیم.اونوقت ما رو معرفی میکردن به شرکتهای بزرگ و معتبر که طبق قرادادی که با دولت داشتند مهاجر های متخصص رو برای دوره های چند ماهه استخدام میکنن و یه حقوق ثابت 2400 دلار در ماه هم میدن و اگه تو این مدت راضی بودن شما رو استخدام میکنن.مدارکمون رو فرستادیم برای ارزشیابی و تایید و یه موسسه دیگه هم اسم نوشتیم که اونم یه امتحان زبان میگرفت و یه مصاحبه انجام میداد و بعد از 2 ماه که کلاسهای مربوط به قوانین کار و … رو توضیح میدادن یه سری شرکتها رو معرفی میکردن یا خودتون پیدا میکردید و تو تخصص خودتون 3 ماه والنتیر کار میکردید.بعد از سه ماه یا استخدام میشید یا سابقه کار بهتون میدن که خیلی بدرد میخوره.البته معمولا استخدام نمیکنن.چون بدشون نمیاد باز هم یه متخصص دیگه رو والنتیر بگیرن.اما در هر صورت اینم خیلی چیز بدرد بخوریه.خلاصه اینکه ارزشیابی مدارک که 130$ هزینه داشت  و این یکی موسسه هم 60$ ثبت نامش بود.روز امتحان زبان هم روز 31  اکتبر بود .یعنی روزی که ما شبش میرفتیم خونه جدید.تا اونروز هم همسرم سه جای دیگه رفت برای مصاحبه.اما هنوز هیچکدوم جواب نداده بودن.اما تجربه خیلی خوبی بود.4 تا مصاحبه در عرض 10 روز.31 اکتبر ساعت 8 صبح امتحان زبان همون موسسه رو داشتیم و ساعت 12 هم نتیجه امتحان رو اعلام کردن که قبول شده بودیم.و نیم ساعت بعدش هم مصاحبه تخصصی داشتیم که اونم قبول شدیم.گفتند که کلاسها 15 نوامبر شروع میشه و اگه خواستید میتونید هزینه ثبت نام رو همون روز بدید.ولی ما دیدیم بهتره الان پرداخت کنیم وگرنه خرج میشه الکی.بعد از ظهرش هم برای ساعت 4 یه قرار ملاقات داشتیم با یه خانوم پیری که همسرم از طریق موسسه ارتباطات فرهنگی به این خانوم معرفی شده بود.که قرار بود ماها با هم آشنا بشیم و به صورت داوطلبانه تبادل فرهنگی انجام بدیم.رفتیم موسسه مذکور و وقتی پیرزنی که قرار بود ببینیمش اومد در کمال تعجب دیدیم یه دختر خانوم درست همسن خودمونه و کلی خوش حال شدیم.چون معمولا همه داوطلبهای این زمینه پیرزن ها و پیر مردها هستند.اونروز یک ساعتی با هم صحبت کردیم.و قرار شد هفته بعد همدیگه رو ببینیم.برای هشت روز بعد قرار گذاشتیم و درست شب تولد همسرم میشد.اونشب بعد از اینکه رسیدیم خونه مریم خانوم صابخونه مون که چند روزی بود برگشته بود با همون پسر عموش اومدن دنبالمون با دوتا ماشین و کمکمون کردن همه وسایلمون رو بردیم خونه جدید.خیلی بهمون کمک کردن.همش میگفتن ما وقتی خودمون اومدیم کسی رو اینجا نداشتیم و دوست داریم بهتون کمک کنیم.خونه مریم خانوم که بودیم همسرم یه شرکتی رفت برای مصاحبه .یادمه اونروز هم خیلی سرد بود و همسرم روی کتش یه کاپشن پوشید چون پالتو دم دست نداشتیم و خودش اصلا خوشش نیومد از تیپش که چرا باید کاپشن روی کت بپوشه و مقادیری غرغر هم کرد.اما چاره ای نبود آخر شب بود که فهمید فردا باید بره مصاحبه.خلاصه اینکه رفت و یه ربع هم دیر رسید سر قرار مصاحبه و این یعنی آخر افتضاح.

ادامه دارد….

غروب که شد با همسرم پیاده راه افتادیم یه کم محل رو بشناسیم.برای ما دیدن خونه های ویلایی بزرگ بدون دیوار جالب بود.روزهای اول نمیدونستیم که این چمنهای جلوی خونه ها در واقع جزئی از ملک شخصی صاحبخونه ها ست و با خیال راحت قدم زنان و گاهی هم آوازه خوان از وسطشون رد میشدیم.البته کسی هم چیزی نمیگفت بهمون.خوب تابلو بود نمیفهمیم.وگرنه اینقدر سرخوش تو خونه مردم چَه چَه نمیزدیم.اینه که کسی خدا رو شکر مارو ضایع نکرد.خلاصه اینکه تا شب بیرون بودیم و متوجه شدیم اینجا یکی از محله های ایرانی هاست و ماه رمضون هم بود و بساط شله زرد نذری و زولبیا و بامیه و … به راه بود.یکم خرید کردیم و شام خوردیم و برگشتیم.شبش هم همسرم رفت و پیش مریم خانوم و قرار شد فعلا یکهفته همونجا بمونیم بعد تصمیم بگیریم که یکماه سوئیت رو اجاره کنیم یا سه ماهه.از فرداش هم رفتیم دنبال سین نامبر و ثبت نام کلاسهای مخصوص کاریابی و ادامه مطلب…

صبح بعد از خوردن صبحانه از خونه بیرون رفتیم و کمی قدم زدیم .محله ای که دوستمون زندگی میکرد کنار دریاچه بود و براحتی میشد بوی نم و رطوبت رو حس کرد.نکته جالبی که همون لحظه اول تو محل به چشم میخورد وجود تارهای عنکبوتی بود که کنار آینه ماشینها تنیده شده بودن طوریکه تصور میکردی سالهاست ماشینها همین جا بغل خیابون پارک شدن اما بعد متوجه شدیم که همه ماشینها اینطوری هستن و این به واسطه وجود عنکبوتهای بیشمار تو اون منطقه بود.
قرار شد فردا بریم تورنتو.دلهره عجیبی داشتیم.یه جورایی انگار هنوز مهاجرت نکرده بودیم.اومدن به مونترال بیشتر برامون مثل یه سفر بود چون مقصد اصلی تورنتو بود.دوست داشتیم زودتر بریم و شهری رو که قرار توش زندگی کنیم رو ببینیم.وسایلمون خیلی زیاد بود .تصمیم گرفته بودیم که مونترال یه ماشین اجاره کنیم و خودمون رانندگی کنیم تا تورنتو.اما یکی دو جا زنگ زدیم که با گواهینامه بین المللی نمیشد ماشین اجاره کرد.ما هم زیاد پیگیر جاهای دیگه نشدیم.چمدونهای ما هم تعداشون زیاد بود و با هواپیما و قطار اگه میرفتیم دو برابر حد مجاز میشد.تنها وسیله باقیمونده اتوبوس بود که اتفاقا از نظر مقدار بار هم برای ما مشکلی نداشت.خلاصه شب بلیط رو رزرو کردیم یادمه بلیط اتوبوس برای اونروز هر نفر 85 دلار بود.(اینجا بلیط های اتوبوس تو روزها و ماهای مختلف قیمتش تفاوت داره.حتی تو زمستون که مسافر خیلی کم میشه خیلی ارزون میشه.پارسال زمستون یه شرکت مسافربری بلیط تورنتو – مونترال رو برای تبلیغ به مدت یک دلار کرده بود.در حالیکه بلیط اتوبوس شهری (مثل اتوبوس واحد خودمون) 2.75 دلار بود)
خلاصه گاهی وقتها هم یه سری برای تشویق مردم به خرید آنلاین و غیره یه تخفیف های دیگه میذارن که اونشب ما به خاطر خرید آنلاین بلیط اتوبوس 40% تخفیف گرفتیم و برای ساعت 9:30 صبح بلیط خریدیم.و بعد هم با مهمانسرای مریم تماس گرفتیم که ما فردا میایم تورنتو .اونم گفت که سوییت خالی و آماده داره .بعد هم گفت هر موقع رسیدید تماس بگیرید که امکانش بود ماشین میفرستیم دنبالتون.
صبح هم که با یه آژانس رفتیم ترمینال.اولش مسول بارها یه خورده چپ چپ به چمدونامون نگاه کرد که و گفت که به نظر میاد وسایلتون کمی زیاد باشه اما بهش گفتیم که نه دقیقا اندازه مجازیه که تو سایت نوشته بود اونم لبخند زنان بار ها رو میذاشت تو کابین.اتوبوس البته خیلی خلوت بود و حدودا 10 – 15 نفری بیشتر مسافر نداشت.
ساعت حدودا 5 بعد از ظهر بود که رسیدیم تورنتو.روز یکشنبه بود و شهر نسبتا خلوت بود.چمدون هامون رو یکی یکی آوردیم پایین و یه گوشه گذاشتیم.یه کم اطراف رو نگاه کردیم تا یه تلفن پیدا کنیم.همسرم گفت تو کنار وسایل باش من برم یه تلفن پیدا کنم و به مهمانسرای مریم زنگ بزنم.همسرم رفت و من همونجا کنار چمدونا منتظر موندم تا همسرم بیاد.10 دقیقه ای طول کشید تا همسرم برگشت و گفت که الان ماشین نداشتن و آدرس رو گرفتم که خودمون بریم.بعد هم رفت و با یه تاکسی برگشت و با غرغرای راننده تاکسی چمدونا رو گذاشتیم تو ماشین و قرار شد 20 دلار اضافه تر بهش بدیم.اونقدر غریب و تنها بودیم که ندونیم مسیری رو که راننده تاکسی داره میره درسته یا نه.چند دقیقه ای که گذشت شاید خودش فهمید ممکن نگران باشیم پشت یه چراغ قرمز که ایستاد یه کتاب نقشه داد دستمون و برامون توضیح داد که الان کجاییم و قراره کجا بریم و از چه راهی باید بریم و برای اینکه از اتوبان بره باید این خیابون رو دور بزنه.یه جورایی تلاش میکرد که خیال ما رو آسوده کنه .شاید هم دلش سوخته بود که چقدر تنهاییم .بعد هم ازمون پرسید که از کجا داریم میایم و تصمیم داریم اینجا بمونیم یا نه؟توی مسیر خیلی باهامون صحبت کرد و مرتب هم میگفت حالا از رو نقشه ببینید باید از این وری بریم.بالاخره رسیدیم به آدرسی که داشتیم.خانوم رضایی مدیر مهمانسرای مریم به همسرم گفته بود که کلید روی در سوییتِ خودتون در رو باز کنید برید تو .استراحت کنید.هر موقع خواستید با من تماس بگیرید.ما حتی همدیگه رو ندیده بودیم.فقط چند ساعت قبل از اومدن با هم صحبت کرده بودیم.حتی بابت رزرو سوییت پولی رو نداده بودبم.از ماشین که پیاده شدیم و داشتیم چمدونها رو میذاشتیم پایین دیدیم یه خانومی داره میاد به طرفمون.صورت مهربونی داشت و لبخندی زد و خودش رو معرفی کرد و فهمیدیم که خانوم رضاییِ.کمکمون کرد تا وسایل رو بردیم تو خونه.یه سوییت مبله ،شیک و تمیز با همه امکانات .بعدش هم خیلی ساده و صمیمی گفت: یکم استراحت کنید ،دوش بگیرید ،من دارم میرم خرید شما رو هم خبر میکنم بیایید بریم اگه چیزی لازم دارید بگیرید اگر هم نه با محله آشنا میشید.دوش گرفتیم و یکم تلوزیون تماشا کردیم .ایمیلامون رو چک کردیم.چای دم کردیم و خستگی حسابی از تنمون در رفت.
اونروز من و همسرم تو یه کشور غریب اصلا تنها نبودیم، چون خدا مهربونترین آدمها رو فرستاده بود تا ما احساس غربت و تنهایی نکنیم.
ادامه دارد ….

صبح زودتر از همیشه از خواب بیدار شدیم.هوا تازه روشن شده بود اما ما اصلا احساس بی خوابی یا کم خوابی نداشتیم.نمیدونم از هیجان بود یا اختلاف 8 ساعتی که پیش اومده بود.بعد از خوردن صبحانه که همراه با جلسه معارفه خوردنیهای صبحانه کانادایی که شامل کره بادام زمینی،نونِ بیگل و مربای کرن بری و … بود ،آماده شدیم که بریم بیرون و ضمن گشت و گذار تو مونترال ببینیم اینجا دنیا دست کیه و خلاصه اینکه تو کُفرستون چه خبره؟
دیدم فعلا خرید سشوار از همه واجب ترِ  .چون بنده اگر از بی غذایی جون سالم به در ببرم قطعا (دور از جونم باشه ایشاللا 150 سال عمر کنم) از بی سشواری زنده نمیمونم.حالا هر کی قصد جونم رو کرده فکر عملیات خطرناک نباشه کافیه سشوار منو بدزده اونوقت یه قتل خاموش و بدون ردپا مرتکب شده.هه هه البته به همین خیال باشید.سه سوت یکی دیگه میخرم.قحطیِ سشوار که نیست.خلاصه رفتیم یه سشوار مزخرف خریدیم ولی استفاده نکردیم همونقدر که خیالم راحت شد که سشوار دارم کافی بود.بعد رفتیم اتوبوس سوار شدیم و با مترو خودمون رو به پارکی رسوندیم که در واقع یه جزیره بود به اسم پارک “ژان دِغِپو”
تازه پارک هم نبود و “پاغک” بود.بعدش هم فهمیدیم که چرا هرچی این راننده مترو اسم ایستگا ها رو میگه نا آشناست و تو نقشه نیست.برای اینکه فرانسوی ها یه چیزی مینویسن اما یه چیز دیگه میخونن !
مثلا ممکنه بنویسن درخت ولی بخونن گوشت کوب.به خدا.مثلا فکر میکنید این چیه؟ renault ؟ هان ؟ این همون ماشین رنوِ تازه خودشون میخونن غُنُ.حالا کار نداریم.خلاصه اینکه فهمیدیم کجا باید پیاده بشیم.وقتی رسیدیم اونجا بارون میومد و یک هوای خنک رو به سردی بود.اونروز من و همسر جان اینقدر از دیدن سنجابها ذوق میکردیم و هی سنجابها رو به هم نشون میدادیم.عین سنجاب ندیده ها.خوب ندیده بودیم هم.دروغ چرا.تو تلوزیون دیده بودیم و تو باغ وحش هم از دور و پشت توری های سیمی دیده بودم.ولی با این کیفیت و از نزدیک اولین بار بود میدیدم.یه عالمه عکس گرفتیم که تو پست بعدی میذارم.
یه کازینو هم تو پارک بود که خیلی بزرگ بود.فکر کنم 7 طبقه اینا بود.یه سری آدمها هم بودن که خیلی جدی داشتن بازی میکردن.یه نفر رو هم دیدم که رو تخت بیمارستان آورده بودنش اونجا بازی کنه.طفلکی قمار خونش پایین اومده بود لابد.من که هیچ چی نفهمیدم.فقط نگاه کردم.بعد هم گشنمون شد عین چی.همونجا یه رستوران هم بود که ناهار رو اونجا خوردیم.بعد هم اومدیم بیرون و اینقدر راه رفتیم که دیگه من آخرش گریه کردم.چون نیمساعت راه میرفتیم بعدش میرسیدیم سر جای اولمون.و این مسئله چندین بار بیش از ظرفیت من تکرار شد.اونم فقط به خاطر آدرسی که دوستمون داده بود.خوب شما بودین میخندیدین؟نزدیکهای غروب رسیدیم خونه.عین پلنگ صورتیِ خستۀ خسته ها.بعدش هم رفتم دوش گرفتم اومدم موهام رو سشوار کنم دیدم سشوار کار نمیکنه.اینقدر غر زدم که نگو .هی همش میگفتم سشوار 11 دلاری که دیگه بهتر از این نمیشه.ماکتِ! برای دکور خوبه.دوستمون گفت عیبی نداره میتونید برید پسش بدید.بگید خوشم نیومد.من که حرفش رو باور نکردم.آخه مگه خل و چلن؟ولی وقتی خیلی راحت رفتیم پسش دادیم، دیدم طفلکی حالا درسته آدرس اشتباهی میده اما خب گاهی وقتها هم راست میگه.اصلا نپرسیدن چرا؟هر چند من نصفه شب قبل از اینکه سشوار مذکور رو پس بدیم رفتم و یه سشوار دیگه خریدم.اینبار رفتیم یه فروشگاه  دیگه و گرونترین سشواری که داشت رو خریدم.65 دلار بعدش رفتیم اون یکی رو پس دادیم.وقتی رسیدیم خونه رفتم موهام رو سشوار کنم دیدم جدیده هم کار نمیکنه.بعد به عقل ناقص خودم رجوع کردم.گفتم خوب شاید برق دستشویی مشکل داره.رفتم بیرون تستش کردم دیدم بععععله .آخه میدونید چطوری بود.اول شروع میکرد به کار کردن بعد از 10 ثانیه سرعتش کم میشد تا کاملا قطع میشد و برای همین من فکر میکردم سشوار مشکل داره.خلاصه اینکه به دوستمون گفتم نمیدونستی برق دستشوی مشکل داره؟میگه نه؟میگم مگه چند وقته تو این خونه زندگی میکنی؟گفت 2 سال.شما بودین موهاتون رو دودنه دونه نمیکندین تا دیگه محتاج سشوار نباشید؟اما من موهام رو نکندم.ایستادم تو هال و موهام رو همونجا سشوار کردم :دی بدون آینه.دوستمون هم طفلکی میخواست بخوابه.اما من واجب بود ساعت 12 شب موهام رو سشوار کنم.میخواست آدرس اشتباهی نده تا مردم آزاری خون من کم نشه.موهام رو سشوار کردم .انگار که یه بار سنگینی از رو دوشم برداشته باشن سبک شدم..اصلا دلم خنک شد.گفتم آخیش.حالا میتونم راحت بخوابم.اینقدر هم خسته بودم که بیهوش شدم تا صبح….
ادامه دارد

از هواپیما که خارج شدیم ساعت حدودا 9 شب بود. هیجانزده مسیر منتهی به گیتهای ورودی رو طی کردیم.از بالای پله ها که نگاه کردیم دیدیم چند نفر پشت یه پیشخون نشستن و مدارک رو بررسی میکنن.پایین که رسیدیم متوجه شدیم که ما هم همینجا باید مدارکمون رو تحویل بدیم.همونجا ایستادیم منتظر تا نوبتمون بشه که همون موقع یه آقای تپل لبخند زنان بهمون گفت: بفرمایید اینجا لطفا!!! مثل بچه های خوب رفتیم پشت پیشخون روبروی آقای تپل ایستادیم.سلام کردیم و مدارکمون رو که شامل برگه لندینگ و  CSQ  و پاسپورتمون بود دادیم بهش.شروع کرد یه چیزایی تو برگه لندینگ نوشتن و جاهای لازم رو پر کرد بعد هم گفت اینجا رو امضا کنید.وبعد هم مهر کرد و یکی از برگه های لندینگ رو جدا کرد داد دستمون.و بعد هم پاسپورتها. و با خوشرویی  بهمون گفت : به کانادا خوش اومدید.ازش تشکر کردیم و من بهش گیر دادم کجا ازمون عکس میگیرید؟! گفت عکس لازم نیست .بهش گفتم برای کارتهای اقامتمون عکس لازم ندارید؟(تو دلم بهش میگفتم: چاقالو هرچی لازم دارید همین الان بگید ما فردا پس فردا میخوایم بریم تورنتو ها حال نداریم دوباره برگردیما) گفت نه لازم نیست.منم گیر داده بودم که چرا لازمه دوستای من که اومده بودن ازشون عکس هم گرفته بودید.که آقای توپولوی با مزه دوباره با لبخند بهم گفت عکس قبلیه شما توی پرونده تون هست خیلی خوبه شاید عکس دوستتون خوب نبوده.گفتم آها از اون لحاظ . بعد هم گفت بفرمایید او اتاق و کتابچه های راهنما رو بگیرید.ما هم نیشمون تا بناگوشمون باز شده بود و رفتیم اتاقی که توپلو گفته بود.اونجا هم کلی خوش امد گویی و لبخند و … تو دلم میگفتم اگه میدونستیم از اومدن ما اینقدر خوشحال میشید خوب زودتر میومدیم بابا.حالا خودتون رو کنترل کنید از خوشحالی سکته نکنید.خلاصه اونجا یه خانومی بود که یه سری کتابچه راهنما داد بهمون که معرفی ایالت کبک بود .به فرانسوی بود و مطمئنا توش نوشته بود که واییی ما کبکی ها اینقدر باحالیم و این اونتاریویی های خاک برسر اینقدر بد جنسن .به خصوص این تورنتو ای ها .بعد هم بهمون گفت  2 شنبه تماس بگیرید که همون روز یه کلاس معارفه هم داریم برای تازه واردین و همونجا هم برای کلاس زبان فرانسه ثبت نام کنید(لازم به ذکر است به کسانی که تو این کلاس شرکت کنند ماهیانه مبلغ 430$ میدن آره عزیزم بهت پول میدن بابت این کلاس پول نمی گیرن) گفتیم حکمنت، حکمنت زنگ میزنیم.ما که به روی خودمون نیاوردیم که ما کبک نمیمونیم ترسیدیم غصه بخورن.آخه اینا ماهی 430 دلار به هر نفر میدن بازم کسی نمی مونه کبک.
بعد اومدیم بیرون و به آقایی که مسئول بازرسی گمرک بود گفتیم ما تازه واردیم اونم خوشحال شد و گفت با من بیاید بچه ها.منم دیده بودم همه خوشحال میشن تا میفهمن ما تازه واردیم میخواستم راه به راه هرکیو میبینم بگم هِی ، ما تازه واردیم ها.تا دلش پر از شادی بشه.با آقاهه رفتیم و ازمون پرسید که چیا همراهتون دارید.ما هم هی میگفتیم هی اون مینوشت و وارد و کامپیوتر میکرد و هی معذرت خواهی میکرد که میدونم خسته میشید ولی این فقط همین یکبار و بابت هیچکدوم مجبور نیستیتد گمرکی بدید.بعد گفت فرش چند تا دارید گفتیم 5 تا(2 تاش قالیچه بود 3 تاش هم گلیم ) 3-4 روزه دیگه میرسه.بعد هم الکی گفتم 6 تا از فرشهامون هم مونده ایران بعدنا میاریم.بعد گفت نوع و اندازشون گفتم همه ابریشمی 2 تا 6 متری و بقیه هم 3 متری(دقیق یادم نمیاد).که اونارو هم یادداشت کرد.که بعدا من اگه با خودم از ایران فرش خریدم و آوردم مالیات نپردازم.
هر چیزی رو که اونشب داشتیم و اعلام کردیم بعدا میرسه از مالیات معافِ.البته دروغهای شاخدار خوب نباید داد .مثلا حالا 6 تا قالیچه خُب منطقیه ولی یه دفعه بگید مثلا یه کامیون از فرشهامون که همش هم ابریشمیه مونده خوب یکم تابلوه لافِ.حالا نمیدونم والا برای ما 6 تاش هم لاف بود.شاید برای بعضیها دو تا کامیون هم واقعیت داشته باشه.حالا ما کار نداریم به این چیزا.همرو نوشت و بعد هم ازمون پرسید غذا همراهتون ندارید؟که یهو من یاد فسنجون خانومه افتادم.گفتم آخی الان فسنجونشونش رو که طفلکی با چنگ و دندون آورد تا اینجا از چنگش در میارن و نمیذارن با خودش ببره.گفتیم نه ما غذا مذا نداریم.بعد هم توضیح داد که خیلی مواقع میکروبها و بیماریها از طریق غذا وارد کشورهای دیگه میشن و ما هم چون کشورمون رو دوست داریم نمیخواهیم درگیر شیوع بیماری بشیم و برای همین از ورود غذا جلوگیری میکنیم.شما هم که دیگه اینجا کشور خودتونه باید نسبت بهش احساس مسولیت داشته باشید و اگه غذا همراهتونه بگید.ما تازه اونجا بود که فهمیدیم ای بابا ما نیم ساعتی میشه که جزو این کشور شدیم ا.جل الخالق .چه چیزا.وسطاش که هی شرمنده میشد که معطل شدیم و اینا ما بهش گفیم اشکالی نداره فقط ما دوستمون قراره بیاد فرودگاه ممکنه منتظر بمونه و فکر کنه ما گمش کردیم بره.بعد گفت خُب من با شما میام که بریم و به دوستون اطلاع بدیم که نگران شما نباشه.بعد من باهاش رفتم و دوسمون رو که دیدم بهش گفتم ما داریم وسایلمون رو ثبت میکنیم .زود میایم و برگشتیم و کار ثبت وسایلمون که تموم شد گفت از زندگی در کانادا لذت ببرید خوش اومدید.در حالیکه 2 تا شاخ روی کلمون سبز شده بود که اینا نصفه شبی چرا اینقدر خوشحال و خوش برخوردن ازش خدا حافظی کردیم و  بعد هم یه تاکسی گرفتیم و راهی خونه دوستمون شدیم.از فرودگاه تا خونه دوستمون راه زیادی نبود و ساعت هم حدودا 9:30 شب بود و ما هم کمی خسته بودیم تنها چیزی که همون لحظه اول توی ذهن آدم میمونه بعد از خروج از فرودگاه فرانسوی صحبت کردن آدما و دیدن تابلوهایی که اگرچه انتظار دارید دو زبانه باشه ولی در کمال تعجب فقط فرانسوی نوشته شده.خسته به خونه رسیدیم و اولین کاری که انجام دادم تلفن کردم به مامانم و رسیدنمون رو بهشون خبر دادم و بعد هم دوش گرفتیم و خوابیدیم که صبح زود بیدار بشیم و بریم گردش .میخواستیم 2 روزی مونترال بمونیم و خوب همه جای شهر رو ببینیم و تفریح کنیم و بعد راهی تورنتو بشیم.

ادامه دارد….

چون تو این چند پست اخیر که آمار بازدید کننده و کامنت گذار و اینا رو ترکونده چند  تا سوال به صورت خصوصی و عمومی از من شده و چون اینا همش سوالاتی بود که برای خود من هم تو دوره برزخ مهاجرت(ما از سریال روز حسرت یاد گرفتیم که سه برزخ داریم یکی جهنم برزخی و یکی بهشت برزخی و دیگری برای آنها که هنوز تکلیفشان معلوم نیست)که هنوز تکلیفمون معلوم نبود پیش اومده بود.حتی تو روزهایی که بلیط رو هم گرفته بودیم.اینه که تصمیم گرفتم یه پست مخصوص این سوالها بذارم.باشد که مقبول عزیزان بازدید کننده قرار گیرد و مارا از دعای خیر خوووووود بی نصیییب نفرمایییییییند.

خُب ، و اما سوالات:

1)اگر از طریق ایالت کبک اقدام کنیم باید حتما به کبک بریم و همونجا زندگی کنیم؟

2)چقدر باید صبر کنیم تا به ما اقامت دایم داده بشه؟

3)IOM چیه و کجاست؟

4)فرق شهروند با مقیم چیه؟

خَب ،همینا فعلا یادم مونده فعلا.همینا رو جواب میدم.بعد اگه بازم سوالی بود تو ورژن بعدی جواب میدم.

پاسخ به سوال 1) شما وقتی از طریق استان کبک اقدام میکنید مدارک شما توسط همین ایالت بررسی میشه و بعد از مصاحبه مدارک شما رو به بخش فدرال ارسال میکنند و اونجا هم یه سری بررسی انجام میدن  و فرمهای مدیکال ارسال میکنند.از اینجا به بعد قضیه شرایط انتظار شما با بقیه یکیه و وقتی ویزاتون رو به سلامتی گرفتید همراه ویزا یه برگه شامل 3 صفحه اصلی و کاربن دار میدن که بهش میکن برگه لندینگ.تو اون برگه برای کبکی ها نوشته مثلا فرودگاه فلان مونترال(اسمش یادم نمیاد) ولی برای فدرالیها نوشته هر جا دوست دارین.بس بهتره شما از طریق همون فرودگاه وارد کانادا بشید.اونجا مدارک رو بررسی میکنن و یکی از اون سه صفحه رو به شما میدن.از همین لحظه به بعد شما آزادید هر جایی دوست دارید زندگی کنید.چون خانومها و آقایان از همین لحظه شما اقامت دائم کانادا رو دریافت کردید.پس برو حالشو ببر.

پاسخ به سوال  2) اقامت دائم هم که گفتم چقدر باید صبرکنید.تو فرودگاه موقع لندینگ بستگی به سرعت عمل افسرِ  داره.برای ما حدودا 5 دقیقه طول کشید.اگه افسرش تنبل باشه و صف هم طولانی ممکن نیم ساعت هم طول بکشه.

پاسخ به سوال 3) IOM یکی از بخشهای سازمان ملل هست که کارش کمک به مهاجران و ایناست.برای مهاجرای کانادا یه سری کلاس هم داره که مثلا میگن رسیدین اونجا چیکار کنید .کجا برید و به سوالهای کبکی ها هم که میکن ما نمیخوایم بریم کبک هم جواب میدن.بعد برای همه اونایی که ویزای مهاجرت توی پاسپورتشون دارن بلیط تخفیف دار میدن.وقتی که فرمهای مدیکال رو بهتون دادن یا لندینگ رو .یه نامه هم باهاش میدن که با این شماره تماس بگیرید و وقت بگیرید برای کلاس و اینا.بعد میرید اونجا و هم کلاس میرید و هم بلیط میگیرید.البته برای مهاجران استرالیا هم بلیط دارن ولی کلاس نداره.هوممم

پاسخ به سوال 4) فرق شهروند با مقیم(اقامت دائم):شما از لحظه ای که کار افسر تو فرودگاه تموم میشه دارای اقامت دائم کانادا میشید.که هرجا بهتون گفتن اگه راست میگی پس کو مدرکت.همون برگه سومی رو که افسر داده بهتون نشونش میدین.البته بعد از یک ما یه کارت خوشملِ گوگولی هم میاد براتون که از این به بعد اینو نشونشون میدین.البته کم پیش میاد اینو نشون بدیدوبرای همین یه جای امن نگهش دارید.و اما شهروندی:شما اگر در طول 4 سال 3 سال رو تو کانادا باشید.(هر جای کانادا).بعد میرید میگید که من میخوام ستی زن بشم بعد یه سری قرتی بازی های خاص خودش رو داره.که امتحان تاریخ و جغرافی کاناداست و بعدش میگید من به جون ملکه (ملکه انگلیس)قول میدم بچه خوبی باشم.شبا هم دندونام رو قبل از خواب مسواک بزنم.قسم خوردن به جون  ملکه که تموم شد دیگه شما شهروند کانادا هسید(همه اینا 7 یا 8 ماه طول میکشه شایم بیشتر یا کمتر) و فرقتون با قبل اینه که میتونید پاسپورت کانادایی داشته باشید و راحت دور دنیا رو بدون ویزا بگردید.بعدش هم تازه میتونید رای بدید و نخست وزیر و اینا انتخاب کنید.تازش هم خوتون هم میتونید کاندید پست های 30 یا. س*ی و  امن**یت.ی هم بشید.همین. فرقش این سه تا بود.

پ.ن : اینا رو من از تجربه شخصی خودم گفتم ولی یه دوست شجاع هم دارم که اصلا کبک نرفته و مستقیم اومده تورنتو.الان هم 3 سال هست که اینجاست.اونموقع IOM فقط ویزا رو چک میکرده برای بلیط وتو ویزا هم اصلا ننوشته کدوم فرودگاه ولی ما که رفتیم بلیط بگیریم گفت برگه های لندینگتون رو ببینم .بعد گفت که اهکی شما که باید برید فرودگاه مونترال نمیشه بلیط تورنتو بگیرید اگه میخواید برید از آژانسای بیرون بگیرید .ما هم دیدیم خیلی گرونتره گفتیم میریم مونترال که ریسک هم نداشته باشه.

موفق و موید و پیروز و خرسند باشید.

یه بار دیگه مدارک رو چک کردیم که چیزی رو فراموش نکنیم.رسید انتقال پولها(پولهامون رو بالاخره از طریق بانک سامان و صرافی که باهاشون کار میکرد انتقال دادیم و رسید گرفتیم وقرار شد با پاسپورت و رسیدی که داشتیم بریم تورنتو و پولهامون رو تحویل بگیریم) حدو 4 یا 5 هزار دلار هم تو جیبامون گذاشتیم که چند روز اول رو تا رسیدن و تحویل پولها پول داشته باشیم.بلیط هامون رو هم با تخفیف گوگولی و شیرین از IOM گرفتیم.آدرسش رو هم با فرمهای مدیکال بهمون دادن هم موقع گرفتن ویزا.بلیطش یک طرفه بود فقط هم اگه ویزای مهاجرت داشتی و برای بار اول میرفتی میتونستی از تخفیف استفاده کنی.اما حدودا 40 درصدی ارزون تر میشد که اینم ما استفاده کردیم و حالش رو بردیم .برای آخرین بار یه نگاهی به خونه ای که 3 سال توش زندگی کرده بودیم انداختم و به خاطر همه روزهای قشنگی که توش داشتیم بهش لبخند زدم و از ته دلم برای صاحبخونه و مستاجرای آینده بهترین ها رو آرزو کردم و راهی فرودگاه شدیم.همه کارها به سرعت انجام شد و بارها رو تحویل دادیم.و خونواده رو بوسیدیم با شوخی های برادرم که میگفت :خوب برید دیگه شما برید به سلامت .ما هم بریم بخوابیم .برید، برید که از هواپیما جا نمونید ،راهی سالن انتظار پرواز شدیم.ما چندروز قبل از پروازمون صندلیهامون رو هم تو سایت بریتیش مشخص کرده بودیم مثل مسافرت با اتوبوس کنار پنجره رو رزرو کرده بودیم که مطمئنا چون زور من تو اینجور موارد بیشترِ قرار بود من کنار پنجره بشینم (خوب چیه زمین و آسمون نداره که من کنار پنجره رو دوست دارم) اما یه خانومی که تو صف تحویل بار باهاش آشنا شدیم خواست که کارت پروازش رو کنار ما بهش بدن برای همین هم من مجبور شدم وسط بشینم کنار او خانومه و همسرم کنار پنجره نشست .خانومه میرفت دیدن پسرش مونترال و همش توی راه نگران خورش فسنجونی بود که برای عروسش و پسر درست کرده بود و فریز کرده بود و براشون میبرد مونترال.همسرم آهسته ازم پرسید مگه اونجا نمیشه فسنجون پخت؟! دو تایی زدیم زیر خنده و کلی از ته دلمون خندیدیم الکی.توی راه هم من یه فیلم دیدم و کلی کارتون و اخبار نگاه کردم.گاهی وقتها هم مسیر پرواز و موقعیت هواپیما رو که الان کجا هستیم رو از LCD  جلوی صندلی چک میکردم.نزدیک های لندن دماغم رو چسبوندم به شیشه پنجره و از اون بالا سعی میکردم که شهر رو ببینم.هوا تقریبا آفتابی بود در پاره ای نقاط ابری همرا با نه! با هیچی همراه نبود .همین ! آفتابی بود با یه عالمه ابرهای کوچولو که مثل پاپ کورن تو آسمون پخش شده بود.از اون بالا مثل لندن ندیده ها(خوب تا حالا لندن ندیده بودیم آخه) پایین رو نگاه میکردیم.بالاخره رسیدیم فرودگاه و خودمون رو به گِیتی که باید برای رفتن به مونترال سوار هواپیما میشدیم رسوندیم . 5/5 ساعتی توقف داشتیم و وقت بسیااااری داشتیم که تو فرودگاه و فری شاپ و اینا بگردیم.لپ تاپمون رو همراهمون داشتیم.وقتی دیدیم همه دارن اینترنت کار میکنن ما هم لپ تاپمون رو باز کردیم که اینتر نت بازی کنیم دیدیم یه صفحه اومد که از چه طریقی میخواید پول پرداخت کنید؟ویزا یا مستر کارت یا …ما هم دیدیم گزینه هیچکدام یا صلواتی نداره بی خیالش شدیم و اونجا به اولین تفاوتهای خودمون با کفار پی بردیم که همانا بسی شاد گشتیم که طی روزهای آتی در کشور خارج ،ما نیز از آن چیزهایی که اینجا نوشته بود خواهیم داشت (البته این خساست انگلیسی ها بود که اینترنت مجانیِ پخش شده در هوا نداشتند).
خلاصه نزدیکای غروب بود که لندن را به مقصد مونترال ترک کردیم “اینو مدل این خانومایی که تو اطلاعات فرودگاه کار میکنن بخونید”(وای خدای من خانومه که باهامون همسفر بود یه جا تو فرودگاه لندن دید ظرف فسنجونش نیست .اینقدر ترسیده بود .من و همسرم کلی بهش دلداری دادیم.زانوهاش طفلکی شل شد همونجا نشست من دویدم رفتم جاهایی که نشسته بودیم نگاه کردم و پیداش کردم.اینقدر خوشحال شده بود همینطور تشکر میکرد)

تو هواپیما همون اول شام رو خوردیم و اونقدر خسته بودیم که خوابیدیم و تا نزدیکیهای مونترال اصلا نفهمیدم کجاییم.و بالاخره هواپیما  تو فرودگاه مونترال به زمین نشست (اینم همونطوری بخونید)و ما با هیجان خاصی منتظر بودیم تا برای اولین بار قدم بر سرزمینی بگذاریم که هرگاه اسمش رو میشنیدم نا خوداگاه یاد یه شیشه نوشابه نارنجی رنگ میافتادم(خیلی رمانتیک نوشتم نه؟)اما خداییش همینجوری بود واقعا .خب حس درونیم رو نوشتم.

تو فرودگاه لندن یه آقایی به همسرم گفت .خیلی جالبه این دومین باره با هم همسفر میشیم .یه بار هم تو فرودگاه آمستردام فکر کنم 2 سال پیش بود که داشتید میرفتید ایران درسته؟! گفتیم نه!!! ما اولین باره میریم کانادا ;) ) میگفت خودش 20 ساله انگلیس زندگی میکنه و داره میره که برای همیشه کانادا بمونه چون میگفت کانادا از لحظه ای که از هواپیما پیاده میشی احساس میکنی که اونجا وطنت شده ولی اروپا نه! هنوز بعد از 20 سال احساس غربت میکنم اما تو کانادا همچین حسی رو ندارم.منم منتظر بودم از هواپیما پیاده بشم ببینم همچین حسی بهم دست میده یانه؟تا اینکه بالاخره از هواپیما پیاده شدیم و ..
ادامه دارد…

تورنتو

تورنتو

یک هفته دیگه درست یکسال میشه که ما اومدیم تورنتو.باورم نمیشه که به یه چشم به همزدن یکسال گذشت.انگار همین دیروز بود.بعد از سه روز که مونترال بودیم با 6 تا چمدون سوار اتوبوس شدیم و اومدیم تورنتو.ترمینالی که پیاده شدیم تو داون تاون بود و من خسته کنار چمدونها وسط آسمون خراشهای غریب ، تو خیابونهای خاکستری جنوب شهر منتظر ایستاده بودم تا همسرم یه ماشین پبدا کنه و بریم مهمونسرایی که قرار بود مدتی اونجا باشیم.یکشنبه بود و شهر خلوت بود.یه تاکسی گرفتیم البته با غرغرهای راننده که چرا چمدونهاتون زیاده و ….آخه بابا ما از اونور دنیا اومدیم اینجا زندگی کنیم انتظار داشتی لباسهامون رو بپیچیم تو بقچه و بیایم؟! آخرش در ازای 20 دلار اضافه حاضر شد مارو سوار کنه.به نزدیکی های مهمونسرا که رسیدیم کم کم تورنتو برام آشنا شد.حاشیه خیابون پر از مغازه هایی بود که تابلوهای فارسی داشتن.بوی کباب کوبیده و آش رشته ماه رمضون همه جا پیچیده بود و این باعث شد اولین چشم انداز اقامت در تورنتو برای منٍِ تازه از راه رسیده بویی از غربت نداشته باشه.