بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید

خاطرات و تجربيات مهاجرت به کانادا

Archive

Category: اقامت در کانادا

این یکی از رز های باغچه دوست داشتنیَم است. یک باغچه رز کوچولو که تو حیاط کوچولومون درست کردم.  البته چهار تا رز دیگه هم دارم که جای جای حیاط کاشتم اما این باغچه مخصوص رزهاست. تو این باغچه هفت تا بوته رز دارم. شش تا بوته مینیاتوری در رنگهای مختلف و یک بوته رز عطر افشان یا همون گل محمدی.

در ادامه مطلب عکسهای باغچه و بقیه رزهای زیبا رو گذاشتم.

همه این زیبایی ها تقدیم به شما دوستان گلم.

ادامه مطلب…

خوب من الان اینجا احساس غریبی میکنم. مثل بچه هایی که برای اولین بار پا به مدرسه یا مهدکودک میذارن. اما خوب از اونجایی که من روز اول مهدکودک و مدرسه به هیچ عنوان گریه نکردم (دلیلش شاید این باشه که زیادی می فهمیدم یا  شاید هم اصلا نمی فهمیدم) اینه که این حس غریبی هم خودش خیلی برام غریبه.

خیلی وقته ننوشتم و کامنت دونی هم مشمول قانون گذشت زمان شده و خود به خود بسته شده و متروکه. نمیتونم بگم نوشتنم نمیاد. یعنی میگم نوشتنم نیمیاد، اما به این جمله در مورد خودم اعتقادی ندارم. به نظرم این جمله مال نویسنده هاست و من هم که نویسنده نیستم. اما میتونم بگم شاید یه خورده اخلاق وبلاگیم عوض شده باشه و خیلی دچار وسواس در نوشته ها و موضوعاتش شدم. (الان همین پست رو از صبح تا حالا هزار بار هی میگم منتشر کنم؟! نه! بعد میگم چه عیبی داره؟ چی گفتم؟ بعد دوباره میگم نه! یعنی چی؟ چرا باید اینو منتشر کنم؟! نمیدونم چی شده شما اگه میدونید به من هم بگید لطفا :)

فعلا یه چند تا عکس جهت پز دادن، از حیاطمون بذارم و برم تا بعد.

این عکس رو دیروز بعد از ظهر گرفتیم. یه لونه نصب کردیم به نرده های دور حیاط و توش رو پر از غذای پرنده کردیم که یک عالمه پرنده های خوشکل و خوش صدا میان سراغش. تا حالا سه نوع پرنده اومدن :) دائم هم میان و میرن و ازش غذا میخورن. تعداشون زیاده اما کلا سه نوع هستن. ادامه مطلب…

ما اواخر سال 2007 وارد کانادا شدیم. همزمان با شروع رکود اقتصادی و بیکاری وحشتناک و وضعیت نابسامان اقتصادی که گریبان کانادا رو مثل سایر کشورهای دنیا گرفته بود.

اواخر 2007 و کل سال 2008 و تا اواسط 2009 (اوایل تابستان 2009) برای همه سخت بود. خیلی خیلی سخت. خیلی ها بیکار شدند و خیلی ها هم که مهاجر و تازه وارد بودند در جستجوی کار شرایط سختی رو سپری کردند. شرایط به گونه ای بود که مهاجران باید با افرادی رقابت میکردند که سالها اینجا سابقه کار داشتند و حالا کارشون رو در شرایط بد اقتصادی از دست داده بودند. قضاوت با شما که در این مدت تا اوایل تابستان 2009 که رفته رفته شرایط اقتصادی  شروع کرد به خارج شدن از رکود و عبور از بحران و رفتن به سوی بهبود. حتی هنوز هم نمیتونن بگن اوضاع اقتصادی کاملا خوب شده و بحران رو کاملا پشت سر گذاشتیم، اما هر چه هست از زمان ورود ما و سال اول و دوم زندگی ما در کانادا بهتر شده(خیلی بهتر شده)

اون دسته از دوستانی که اواخر سال 2007 و 2008 وارد کانادا شدند و اینجا رو میخونن یا دوستانی که به هر حال اون دوران رو اینجا بودن و شرایط وحشتناک بیکاری رو رکود اقتصادی رو از نزدیک لمس کردند حتما با من هم عقیده هستند که استرس ناشی از بیکاری و بیکار شدن و پیدا نکرد کار همه رو تحت تاثیر قرار داده بود.

همونطور که قبلا هم در پستی نوشتم برای روشن شدن این موضوع که ما راحت کار پیدا نکردیم و خیلی سختی کشیدیم تا بتونیم کار مرتبط با تخصص خود رو پیدا کنیم باز هم مینویسم. هم برای دوستانی که به تازگی مهمان این خونه شدند و هم دوستانی که شاید با خوندن نوشته های من تصور کنند وضعیت در هنگام ورود ما بهتر از زمان حال بوده و همه چیز برق آسا و خیلی راحت انجام شده. ادامه مطلب…

راستش چند وقت پیش اتفاقی برای یکی از دوستان تازه وارد به کانادا افتاد که متاسفانه این دوستمون دچار خسارت زیادی هم شدند و هممون میدونیم اوایل مهاجرت با وجود مشکلاتی مثل بیکاری و دوری از خانواده و … دچار خسارت مالی شدن بحران های روحی و مشکلات زندگی در غربت رو دو چندان میکنه.

سال پیش من در این پست با توجه به تجربیاتم و دیدن چند مورد خسارت ناشی از دزدی در چند آپارتمان توضیحاتی رو نوشتم و همینطور دلایل خودم رو برای اجاره کردن کاندو خیلی کوچولو با قیمت 1300 دلار در ماه رو شرح دادم.

اسم یکی از شرکتهای رنتال رو که اینجا بدنام هست و دزدیده شدن اموال خیلی از ساکنین این رنتال بارها گزارش شده رو نوشتم. متاسفانه دوستان تازه وارد در بدو ورود اصلا به این مسائل توجه نمیکنن . اگه اون پست رو نخوندید بد نیست اگه یکبار نگاهی بهش بندازید.

تو این پست هم که بخشی از خاطرات مهاجرت ما بود نوشتم چرا و در کدوم منطقه اقامت کردیم و دلایلم رو از جمله امنیت و دسترسی و بعضی از محله های نا امن رو هم نوشتم. البته این به معنای اینکه در محله های امن صد در صدر امنیت وجود داره نیست. احتیاط همه جا لازمه اما از اون محله های نا امن کلا باید دوری کرد. کلاهتون هم افتاد اونجا بی خیالش بشید. فدای سرتون :)

و اما توصیه های که به ذهنم میرسه کم کم و در قالب چندین پست خواهم نوشت.

طبق آمار، کانادا کشور امنی است، و خب خود من تا به حال خوشبختانه دچار خسارتی نشدم، در محله امنی هم زندگی میکنم و تا به حال اتفاق افتاده که چندین بار متاسفانه فراموش کردیم درب گاراژ رو ببندیم و درب کاملا باز بوده و دوچرخه های نو و نسبتا گرون قیمت (قیمتشون روی هم هشتصد دلار) توی گاراژ بوده  که دزدیدنش راحت بوده و همینطور ماشین برف روب و چمن زن و … علتش هم فراموشی بود و سهل انگاری. با وجود امنیت محله و اینکه تجربه کردم چندین بار درب باز بوده و اتفاقی نیافتاده، نتیجه گیری اینکه پس نیازی به قفل کردن در و بیمه نکردن نیست، فکر نمیکنم عاقلانه باشه. به هر حال اتفاق یکبار میافته اما پشیمونیش تا آخر با ما میمونه. پس عقل حکم میکنه با وجود درک امنیت باز هم احتیاط کردن واجبه. با وجودیکه پول و جواهرات رو تو خونه نگه داری نمیکنیم.

خیلی جالبه که بگم بعد از این اتفاق به جای اینکه ذوق کنیم و بگیم به به چه محله ای و چقدر امنیت. همسرم به این فکر افتاد که علاوه بر کار گذاشتن دوربین هوشمند در اطراف خونه، سنسوری رو طراحی کنه یا اگه موجود هست بخریم که در صورت باز بودن در یه جوری بهمون اطلاع بده. حتی بتونه اس ام اس یا ایمیل بزنه. خوب هیچ آدم عاقلی بعد از اینکه متوجه شد چند بار یادش رفته در خونه رو ببنده ذوق نمیکنه. درسته که خدا رو شکر میکنه که اتفاقی نیافتاده اما به جای اینکه بگه حالا که این محله اینقدر امنه پس بی خیال احتیاط و مراقبت میشم، میگه حالا که اینقدر من بی هوش و حواسم  باید یه فکری برای تامین امنیت خونه داشته باشیم. با اینکه سابقه نداشته بیشتر از 5 تا دونه 20 دلاری ما توخونه پول نقد داشته باشیم.

خیلی از دوستان تازه وارد که دچار خسارت شدند متاسفانه شنیده میشه مبلغ زیادی پول رو توی خونه نگه داشتند. خب دزد درواقع کارش دزدیه نمیشه بهش گفت چرا پولها رو برداشتی، دزده دیگه! پول هم دیده بر میداره اصلا برای همین اومده. اما ما میتونیم پولها رو بذاریم یه جای امن، مثلا توی بانک. بانکهای اینجا برای نگهداری از پول شما و سرویسی که میدن هر ماه مبلغی رو از شما میگیرن. خوب یا بدش رو نمیخوام بحث کنم، دلایل زیادی داره از لحاظ اقتصادی که از حوصله این پست خارجه. اما! اولا به نظر من ماهی 4 دلار که میشه سالی 48 دلار ارزش محافظت از هزاران دلار پولی که مطمئنن باد برامون هدیه نیاورده رو داره. علاوه بر اون باز هم خوب یا بد! اینجا همه چیز رقابتی هست. از تولید کننده ها گرفته تا سرویس دهنده هایی همچون بانکها و شرکتهای مخابراتی و غیره همه در حال رقابت برای جذب و جلب رضایت مشتری هستند اما در کنارش از راه های دیگه ای از جمله بهره گیری از عدم اطلاع مشتری   درامد و کسبشون رو بیشتر میکنند. اینجا هم اصطلاح حق گرفتنی هست وجود داره. عمده درامد شرکتها از ندانستن های افراد هست. یا تو قالب نکات ریز و بین خطوط قرار دادها یا از طریق سرویس شارژهایی که اگه مشتری اطلاع داشته باشه میتونه حذفش کنه. مثلا ما زمان ورودمون همراه یکی از دوستان به چند تا  از بانک ها رفتیم و این دوستمون که چند سالی اینجا بود اینقدر با اکانت منیجر بانک چونه زد که هم یه دسته چک صد برگ مجانی گرفتیم و هم حساب بدون شارژ و هم اینکه بابت حساب پس اندازمون بیشترین سود نسبی رو گرفتیم. اینجا شما از قوانین اطلاع داشته باشید میتونید از فضای رقابتی و تمایل به جذب مشتریِ سرویس دهنده ها استفاده کنید و سرویس های خوبی رو  با قیمتهای باورنکردنی بگیرید. فرقی نمیکنه کدوم بانک! یه موقع با رویال بانک یه موقع با تی دی یه موقع هم با یه بانک دیگه. بستگی داره تو چونه زدنهاتون از کدوم بتونید سرویس کم هزینه تری رو بگیرید. مثلا یکی از دوستان ما سرویسی رو بابت موبایل داره که ماهی 90 دلار پرداخت میکنه و دوست دیگه ای دقیقا همین سرویس و خدمات رو از همون سرویس دهنده اما با ماهی 40 دلار گرفته. زرنگی کرده و حوصله به خرج داده و تونسته خوب چونه بزنه. البته همه اینها در صورتی هست که دوست داشته باشید. همه چیز به میل شماست. میتونید بگید دوست ندارم چونه بزنم و دلم میخواد ماهی نود دلار پرداخت کنم ;) خوب این شرکتها هم به هر حال بیشتر سودشون از همین راهه.

چند وقت پیش دوستی تعریف میکرد شرکتشون مشتریهاش رو که حدود 15000 نفر بودند رو مبلغ 50 دلار در سال شارژ کرد و تو صورت حساب هم که معمولا مشتریها بهش دقت نمیکردند نوشته بود بابت سرویس فلان. 50 دلار برای مشتری های اون شرکت پولی نبود و در واقع در صد زیادی متوجه شارژ شدن نشدند. اونهایی که متوجه شدند  اعتراض کردند و بلافاصله شرکت پول رو برگدوند به حسابشون و گفت شارژ سالیانه فلان بوده و چون  از قبل به شما اطلاع ندادیم بر میگردونیم اما 90 درصد مشتریها متوجه نشدند و اعتراضی هم نکردند. و اینطوری شد که اون شرکت ظاهرا قانونی و فقط با سوء استفاده از بی دقتی و بی توجهی و عدم اعتراض مشتریها حداقل نیم میلیون دلار سود کرد.

یکی از مهمترین مسایلی که همیشه گفتم همین دقت کردن توی متن قرار دادها و اطلاع از قوانین و سرویس هاست. شاید تک تک زیاد به نظر نیاد اما باور کنید دقیق نبودن شما میتونه در کل و در سال بالای هزار دلار به هزینه خانواده اضافه کنه. حالا یا دقت نمکنیم یا حالش رو نداریم یا اطلاع نداریم. با دقت کردن، خود ما خیلی تو هزینه هامون تاثیر میذاریم. حقیقتی که اینجا وجود داره برای بیشتر پس انداز کردن و کم کردن هزینه ها نیازی به صرفه جویی نیست (منظورم اصلا این نیست که باید اسراف کنیم) اما کافیه دقت داشته باشیم. اینجا دقیقا اصطلاح از آب کره گرفتن معنی پیدا میکنه. مثلا یک موردش که شاید خیلی ها مطلع باشن اینه که شما اگه جنسی رو بخرید و بعد از مدتی اون جنس تخفیف بخوره، شما میتونید برید و اون تخفیف رو با اینکه مدتها پیش جنس رو خریدید دریافت کنید. معمولا اینجا بیشتر اجناس(تقریبا همشون) در سال میانیگن 50 در صد تخفیف رو میخورن. حالا تصور کنید شما اگه در سال 5000 دلار بابت خرید لوازم پرداخت کنید و اگه تو حراج ها اونها رو نخریده باشید میتونید در موقع حراجها مقدار زیادی از تخیفیف رو  که نگرفتید، بگیرید. که خودش مبلغ قابل توجهی هست که به بودجه شما بر میگرده. (البته زمان محدودی داره. مثلا در طول سه ماه و باید فاکتور خرید رو داشته باشید، نداشته باشید کردیت خرید از همون فروشگاه میگیرید یا اگه سیستم فروشگاه تواناییش رو داشته باشه از روی کردیت کارت شما میتونه فاکتور رو ببینه و ما بقی پول رو برگردونه)

یکی دیگه از مسائلی که باید بهش توجه کرد داشتن صورت حساب های الکترونیکی هست. معمولا دیدم اینجا همه صورت حسابهای غیر الکترونیکی دارند و علاوه بر اینکه یک عالمه کاغذ دور و برشون هست و ممکنه فراموش کنند پرداخت کنند، باعث میشه تا حدودی امنیت حسابهای شما مورد تهدید قرار بگیره. به هر حال صورت حسابها دارای اطلاعات زیادی هستند که اگه دست آدم ناجوری بیافته خیلی سوء استفاده میتونه بکنه. ما از همون اول که اومدیم کلیه صورت حسابها رو الکترونیکی کردیم. درواقع به غیر از تبلیغات و آگهی های تبلیغاتی یا وسایلی که آنلاین خریدیم چیز دیگه ای تو صندوق پستی ما پیدا نمیشه. علاوه بر اون برنامه های کاربردی و  نرم افزارهایی برای حسابداری و غیره هست که میتونید این صورت حسابها رو مستقیم به عنوان داده ورودی به بانک این نرم افزارها متصل کنید و با توجه به صورتحسابها و دسته بندی هایی که انجام میدید هم گزارشات جالبی از دخل و خرج خودتون به دست بیارید و هم کنترل دریافتها و پرداختها رو داشته باشید.

نکته: هنگام انجام پروسه های آنلاین بانکی و پرداختها حتما از امنیت شبکه و دستگاهی که استفاده میکنید اطمینان داشته باشید.

به مرور چیزهای که به ذهنم برسه مینویسم.

یه چیزی رو بگم که بهش اعتقاد دارم، گاهی وقتها بعضی از معلمها و دبیرا امتحانی رو میگرفتن آسون، خیلی آسون طوری که اگه کسی نخونده بود میتونست راحت نمره 15 رو بگیره، یه سوال خیلی سخت و 5 نمره ای میذاشتن برای کسی که درس خونده بود که حقش ضایع نشه، اینجا مثل امتحانی هست از بیست نمره همه بیست نمره اش مال اونهایی هست که دقت دارن و اهمیت میدن. پس اگه میخواهید موفق باشید دقت کنید و در مورد همه چیز خوب تحقیق کنید.

پی نوشت : دوستای خوبم خورشید و شب عزیز هم توصیه هایی رو اینجا کردند که پیشنهاد میکنم حتما مطالعه کنید.

اگه مسافر یا مهاجر کانادا هستید لطفا این پست (با عرض پوزش طولانی) رو مطالعه کنید.

راستش دلم میگیره وقتی میبینم دوستانی رو که برای اومدن به کانادا سالها تلاش کردن و وقتی که میان اینجا شوکه میشن و دلسرد و عصبانی و بی روحیه، یا میمونن و در خستگی و افسردگی روزگار سپری میکنن یا اینکه برمی گردن ایران. ته هر دوتاش یه جور شکست و افسوس هست. افسوس به خاطر روزهایی که برای رسیدن به بهشتی که حالا براشون حکم جهنم داره از دست دادن. سالها رویای بهشت رو داشتن و حالا شب و روزشون شده کابوس جهنمی به اسم کانادا که واقعیه. نمیدونم واقعا از کانادا چه تصوری داشتن و چه انتظاری از مهاجرت داشتن. نمیدونم کی گفته کانادا بهشته یا ایران جهنم. نمیدونم اگه ایران جهنم باشه آیا باز هم میتونیم بگیم کانادا بهشته یا انتظار یک زندگی راحت و حاضر و آماده رو داشته باشیم؟ به نظر من، حداقل با شناختی که تا حالا از دور و برم داشتم کانادا میتونه به همون اندازه که پتانسیل بهشت بودن رو داشته باشه قابلیت جهنم بودن رو هم داشته باشه. حتی شاید استعداد جهنم بودنش گاهی وقتها بیشتر هم باشه. من برداشت و نظر خودم رو دوست دارم در این مورد با شما در میون بذارم اگه دوستانی که اینجا زندگی میکنن و نکته ای در این مورد به نظرشون میرسه حتما مطرح کنن مطمئنن کمک زیادی به دوستان تازه وارد یا منتظر خواهد بود.

برای من میتونه بهشت باشه، چرا که من اینجا بیکاری و بی پولی نکشیدم، و بچه ای هم ندارم که نگران مدرسه و ثبت نام و تنها بودنش تو خونه یا تربیتش باشم. میدونستم که دارم مهاجرت میکنم، میدونستم که دولت کانادا هیچ ضمانت کاری یا تضمینی بابت دادن اعتبار یا دادن مسکن نداره. میدونستم داشتن اقامت کانادا یعنی فقط مجوز اقامت در خاک کانادا و مجوز داشتن شغل. میدونستم معنی این ویزا و اقامت یعنی اینکه از این به بعد فقط خودم هستم و خودم و از هیچ کسی نمیتونم انتظار کمکی داشته باشم. میدونستم مشکلات زیادی پیش رو هست و از قبل از ورود همه احتمالات رو در نظر گرفته بودم. اما برای دوستی که با بچه میاد اینجا و تصور میکنه از همون لحظه ورود، دولت کمک هزینه مهد کودک رو متقبل میشه و بعد از ورود متوجه میشه مهدکودک از همون اول کمک هزینه ای نداره(در مورد تورنتو) و باید هر ماه 800 تا 1200 دلار هزینه مهد کودک بده تا بتونه کار کنه یا دنبال کار باشه اینجا با مشکلات زیادی مواجه خواهد شد. مگر اینکه پیش از ورود به این مسئله فکر کنه و این مبلغ رو هم به عنوان بخشی از هزینه های رسیدن به اهدافش درنظر بگیره.

تصور کنید دورانی رو که بیکار هستید(حتی اگه این مدت بسیار کوتاه باشه)، پس اندازتون با سرعت غیر قابل باور کمتر و کمتر میشه، هزینه ها بالاست، اگه بچه داشته باشید، برای اینکه دنبال کار یا کلاس یا دوره آموزشی باشید باید جایی رو برای نگه داری بچه درنظر داشته باشید.  نمیدونید بچه رو چیکار کنید! اگه بذارید مهد باید کلی پول مهد بدید، اگه هم نذارید نمیتونید برید دنبال کار؟ اینجا فامیل و دوست و آشنایی ندارید و اگر هم داشته باشید هرکسی کار و گرفتاری خودش رو داره و نمیتونید جز همفکری توقع دیگه ای ازش داشته باشید.  میافتید تو یه سیکل باطل که همینطور دور خودتون میچرخید. اگه قبل از اومدن این مشکلات رو بدونید و هزینه اش رو هم از قبل پیش بینی کنید و برنامه ریزی کنید میتونید این بحران رو با به راحتی پشت سر بذارید وگرنه این مشکلات شما رو غافلگیر میکنن و قدرت درست فکر کردن و تصمیم گیری رو از شما سلب میکنن. شما رو خسته میکنن حتی اونهایی رو که انتظار بهشت بودن از کانادا رو نداشتن.

آدمی همیشه به تفریح نیاز داره، تصور کنید در چنین شرایطی که شما واقعا به تفریح و استراحت نیاز دارید شرایط مالی اجازه تفریح رو به شما نمیده. همه اینها آدم رو خسته و خسته تر میکنه. اگه تصمیم دارید به کانادا بیایید، روحیه خودتون رو میشناسید، شرایط خودتون رو میدونید، پس زمانی که دارید هزینه های زندگی در کانادا رو محاسبه میکنید همه هزینه ها رو در نظر بگیرید.

خودم رو مثال میزنم، من به تجملات در زندگی در حد و اندازه خودم خیلی اهمیت میدم، برای استفاده خودم، یعنی من اگه ده سال هم با کسی رفت و آمد نداشته باشم و تو یه جای دور افتاده و تنها زندگی کنم، باز هم دوست دارم برای دل خودم دکور خونه رو عوض کنم، وسایل جدید بخرم و …. وقتی میگم تجملات دقیقا به معنای زیباییه، نه اینکه منظورم داشتن لوازم صرفا گرون قیمت باشه. خوب درسته گاهی اوقات هم بعضی هاش گرونِ. همسرم هم همین طور، البته از نوع مردونه ش. مثلا به هیچ عنوان حاضر نیست تلوزیون دست دوم بگیره، یا حتی یه تلوزیون نو اما معمولی و کوچیک یا برند ارزون قیمت. خوب همینه که هست. دوست داره همیشه ماشین نو سوار باشه. همچین آدمی وقتی قصد مهاجرت داره یا باید بدونه تا زمانی که کار نداره نباید همچین چیزایی داشته باشه یا اینکه هزینه اش رو قبل از اینکه بیاد در نظر بگیره.

خونه هم میدونستیم چه حدود مبلغی باید براش در نظر بگیریم و کجا باید زندگی کنیم که با روحیات ما سازگار باشه، این رو هم میدونستیم که باید اجاره چند ماه رو همون اول بدیم و به نظرمون هم منطقی بود و به صاحب خونه حق میدادیم از ما که کار و اعتباری اینجا نداریم، همچین ضمانتی رو بخواد. با خودمون فکر کردیم ما این مبلغ رو باید هر ماه بدیم، با این پول هم که کاری نمیتونیم انجام بدیم سپردنش به بانک هم سودی نداره خوب چه فرقی داره همین الان همه رو یکجا بدیم به صاحب خونه، یا هر ماه مبلغی رو بدیم. عوضش خیال صاحبخونه راحته. به هر حال در هر صورت که خیال ما ناراحت و نگرانه بابت بیکاری، چه الان یکجا بدیم و چه ماه به ماه پرداخت کنیم. آدمی هم نیستیم که اگه پول نداشته باشیم اجاره خونه رو عقب بندازیم یا نخواهیم بدیم پس چه لجی داریم با صاحب خونه که بگیم نه! اگه از خونه خوشمون اومد و مناسب شرایط ما بود شرایط صاحب خونه رو هم در حدی که منطقی باشه میپذیریم، اگه هم که صاحبخونه همچین شرطی رو نذاشت که چه بهتر اما به هر حال ما این شرایط رو در نظر گرفتیم. شرایط به نظرمون منطقی و قابل قبول بود و از قبل میدونستیم همچین چیزی رو. یعنی همیشه ما بدترین حالت هر چیزی رو مبنا قرار میدیم. حتی اگه احتمال وقوقعش 1 درصد باشه. یعنی ته تهش رو همیشه میبینیم.

من واقعا نمیدونم چرا دوستان قبل از اومدن به این مسائل فکر نمیکنن. من نمیگم همیشه این اتفاقات میافته اما میگم این احتمالات رو حتما پیش بینی کنید. یه روز به دوستی گفتم برای مهاجرت به اندازه دو سال همه هزینه ها رو محاسبه کنید و پس انداز داشته باشید. بعد پرسید که یعنی تو 2 سال بیکار بودی؟ خب من نه ! درسته که بلافاصله رفتیم سر کار اما من هم قبل از اینکه بیام این احتمال 2 سال رو در نظر گرفته بودم و با توجه به همه هزینه ها و با شناختی که از خودم داشتم برای این مدت پس انداز داشتم.

اگه زمستون بیاید و با سرما مواجه بشید، دوری از خانواده شما رو دلگیر و خسته و  تحمل سرما رو سخت تر میکنه،  غربت و دوری سخته، خیلی سخته، مگر اینکه قبلا تجربه کرده باشید و بحرانش رو پشت سر گذاشته باشید. خودتون رو از قبل برای دوری از خانواده آماده کنید. این هم یکی از هزینه های مهاجرت هست. این هزینه برای خیلی ها خیلی سنگینیه که اکثر مهاجرا قادر به پرداخت اون نیستن. نمیدونم کدوم درسته؟ موندن در کنار خانواده یا دوری و تحمل غربت برای رسیدن به اهداف؟ به هر حال این هزینه ای هست که وجود داره و باید آماده پرداختش بود.

علاوه بر اون، اونهایی که تابستون میان هم با بحران دیگه ای رو به رو میشن. چون به هر حال تابستون هوا خوبه و  تازه اومدن و هنوز مشکلات بیکاری و نگرانی هاش شروع نشده و کلا مهاجران دوره ای رو میگذرونن که اصطلاحا بهش گفته میشه ماه عسل مهاجرت. همه جا سر سبز و زیباست. تفریحات تابستونی خیلی خیلی ارزون تر از تفریحات زمستونیه و در دسترس تر هم هست. چند ماه که میگذره و پس انداز کمتر میشه، نگرانی ها تازه شروع میشه، دلتنگی ها پر رنگ تر میشه، سرما شروع میشه و خیلی سریع همه جا سرد و خاکستری میشه. تفریحات زمستونی گرون تر و دسترسی و استفاده ازش ساده و آسون نیست برای همه، بنابر این دچار بحرانی میشن که به صورت ناگهانی از ارتفاعی کاذب پرتاب شدن به دره ای که تحملش خیلی سخته و این پرتاب دقیقا شوک بعد از اون ماه عسل هست. حالا دیگه هیچی اون زرق و برق اولیه رو نداره، افراد خانواده خسته و عصبی و زودرنج میشن، تو همچین شرایطی آدم به تکیه گاه نیاز داره، یه تکیه گاهی که شرایط رو درک کنه ، بار سنگین تنهایی و نگرانی رو از روی دوشت برداره. اگه تنها باشی و مجرد باشی فشار زیادی رو باید تنهایی تحمل کنی. اگه زوج باشی و همراهت همه مشکلات رو از چشم تو ببینه! خستگی بیشتر و بیشتر میشه. خیلی از زوج ها هستند که تنها یکی از اونها به مهاجرت اصرار داشته و در چنین شرایطی تا زمانی که همه چیز تازه و حالت سفر و خوشگذرونی داره خوبه، اما زمانی که مشکلات یکی یکی میاد، اون وقت اون آدم که پیشنهاد مهاجرت رو داده باید علاوه بر نگرانی کار و فشار های مهاجرت گلایه های همراهش رو هم تحمل کنه. اگه بچه داشته باشن که مشکلات بیشتر و بیشتر خودش رو نشون میده.

مثلا خیابونهای اینجا چاله چوله داره و برف و یخبندون و شرایط اینجا باعث میشه این چاله ها بیشتر باشن و مشکلاتی که به واسطه این چاله ها به وجود میاد افراد خسته و غمگین و نگران از آینده رو بیشتر از سایر افراد تحت تاثیر قرار میده. گاهی وقتها تو پیاده رو ایساتید و یکی از اتوبوسها توی چاله پر از گل و لای میافته و تمام هیکل شما رو گلی میکنه(برای من دقیقا یک بار این اتفاق افتاد همون اوایل ورودمون زمانی که تو پیاده رو راه میرفتم) اگه بیکاری و سرما و غربت شما رو خسته کرده باشه و برخورد با مشکلاتی که انتظارش رو نداشتید شما رو غافلگیر کرده باشه اونوقت این مسئله میتونه خیلی خیلی شما رو دلزده کنه. اونوقت فکر میکنید همه اینها از تنهایی و غربت و بیکاریه. درصورتی که اگه پیش از ورود بدونید خیابونهای اینجا بدتر از خیابونهای تهران هستن و امکان همچین پیشامدی هست در اونصورت غافلگیر نمیشید و فقط کمی عصبانی میشید و ممکنه کمی هم بدو بیراه بگید به شانستون که درست موقعی که چرخهای اتوبوس افتاد تو چاله من اینجا ایستاده بودم. در غیر اینصورت هر چیزی میتونه شما رو ناراحت و افسرده کنه.

وقتی اتوبوس دیر میاد، به خصوص تو زمستونا، وسط برف و سرما، اتفاق میافته که به محض رسیدن اتوبوس مردم بی توجه حمله میبرن که زودتر سوار شن(باور کنید شخصیت و متانتشون مال وقتیه که همه چی مرتب و منظم باشه، به موقعش هل میدن بی توجه هستن و خارج از نوبت هم عمل میکنن) خود من همون ماه اولی که اومده بودیم و میرفتم کلاس دوره های کو-آپ یک بار شاهد همچین صحنه های وحشیانه ای بودم. درسته که برف میومد و سرد بود و اتوبوس هم خیلی دیر اومد و پر بود و هزار دلیل دیگه اما هیچ کدوم توجیه رفتار وحشیانه اونروز اونها نبود. ما چند نفر مهاجر تازه وارد که چهارتا ایرانی و یه ایتالیایی و یه لبنانی بودیم همه هاج و واج و از تعجب فقط نگاه کردیم، اتوبوس رفت و ما همچنان تو سرما و شوکه از رفتارهای انسانهای مثلا متمدن موندیم. خیلی ها رو میشناسم که از همچین مشکلاتی توی ایران گله میکنن و حتی دلایل مهاجرتشون رو مثلا همچین مسائلی عنوان میکنن. من شاهد این اتفاق بودم، درسته معمول نیست و مطمئنن خیلی ها ممکنه بگن مثلا من پونزده ساله اینجا زندگی میکنم و همچین چیزی رو ندیدم. قبول دارم. اما ندیدن دلیل بر نبودن نیست. من هم تو این مدت تنها یک بار شاهدش بودم اما هست و دیدنش تو ماه های اول برای اونهایی که کانادا رو بهشتی بدون وجود همچین صحنه هایی تصور کردن به شدت شوک آور و دلسرد کننده ست، مگر اینکه کاملا واقع بین و منطقی با قضیه برخورد کنید و بدونید و انتظار داشته باشید که درکانادا و حداقل تورنتو افراد مختلفی از همه سطح فرهنگی وجود داره و انتظار این نوع برخوردها رو داشته باشید.

گاهی وقتها در مورد خدمات درمانی رایگان کانادا صحبت میشه و دوستان اینرو از امتیازات مهاجرت به کانادا میدونن. واقعا برای من و خیلی دوستان دیگه ای که تو ایران با استفاده از بیمه تکمیلی میتونستیم تو بهترین بیمارستانهای خصوصی سرویس مجانی داشته باشیم، این سیستم بهداشت و درمان کانادا چندان امتیازی محسوب نمیشه، سیستم خدمات اجتماعی و درمانی رایگان کانادا ممکنه برای دولت افتخار محسوب بشه که حتما هم همینطوره اما این مسئله برای من اهمیتی نداره به خصوص زمانی که برای مراجعه بابت درد شدید و اورژانسی مجبور باشم ساعتها در اورژانس منتظر رسیدگی بمونم . این خیلی خوبه که دولت کانادا خدمات درمانی رایگان داره و آدمهای بیکار و بی پول رو رایگان مداوا میکنه اما این سیستم برای مهاجرای گروه مهارت شغلی امتیازی قابل توجهی نیست به خصوص که سه ماه ابتدای ورود به کانادا نمیتونن از این سرویس رایگان استفاده کنن. بنابراین مشکلات و ضعفهایی رو داره که تو ایران با اونها برخورد نداشتن. شاید بعضی وقتها بگیم که فرهنگ مراجعه به متخصص در ایران صحیح نیست و خیلی ایرادات دیگه اما هیچکدوم از اینها نمیتونه ضعفهای سیستم خدمات درمانی کانادا رو توجیه کنه و نمیشه این مشکلات رو نادیده گرفت. به خصوص برای یک تازه وارد که هنوز به اون نوع سیستم عادت داره.

اینجا اختلاف طبقاتی از لحاظ اقتصادی خیلی شدید هست. اما خُب کسی که کم درامد هست، توی اجتماع حقوق یکسانی داره با کسی که درآمد خیلی بالایی داره. یا مثلا رئیس من هر چند وقت یکبار یه مهمونی میگیره تو یه اسپرت بار و همه رو دعوت میکنه. تو اون دو ساعت اون کارمندی که کمترین درامد رو تو شرکت داره با من و رئیسم که صاحب شرکته و درامد روزانه ش از حقوق یک سال من بیشتره سر یک میز غذا میخوره، با هم بازی میکنیم، کُری میخونیم برای هم و بعد هم تا یه مسیری با هم میریم. ممکنه چندین بار در هفته با هم بریم بیرون نهار بخوریم، اما، اما اون همکارم نمیتونه ماشینی رو که من سوار هستم داشته باشه، چون درامدش اجازه نمیده. من هم نمیتونم فِراری که رئیسم سوار هست رو  بخرم. اما اینها هیچکدوم نشونه شخصیت یا بی شخصیتی هیچ کدوم از ما نیست. من و رئیسم که صاحب شرکته و خودش فراری داره و همسرش آخرین و گرونترین مدل بنز رو سوار میشه تو یه محله زندگی میکنیم اما رئیسم یه قصر خریده تو اون محل که قیمتش چندین برابر خونه من هست. قصر رئیسم اون رو با شخصیت تر از من و خونه من، من رو با شخصیت تر از کارمند کم درامد شرکت که به زحمت اجاره یک آپارتمان ارزون قیمت رو تو یه محله ارزون قیمت میده، نکرده. اختلاف طبقاتی از این نظر وجود نداره اما واقعا خنده داره اگه تصور کنیم همه مثل هم میپوشن و یه ماشین سوار میشن و یه جور زندگی میکنن. کانادا یک کشور سرمایه داری و به شدت مصرف گراست و نه یک حکومت کمونیستی که انتظار مساوات رو ازش داشته باشیم.

البته نداشتن و نخریدن و نپوشیدن به همون اندازه عادی هست که داشتن و خریدن و پوشیدن لباسهای مارکدار عادیه. توی شرکت ما هستند همکارایی که تو این دو سال که من تو این شرکت کار میکنم لباس تکراری تنشون ندیدم. اونهم لباسهایی با قیمتهایی که من اگه یک بار بخرم تا یکسال با اکراه لباس دیگه ای میخرم چون تصور میکنم به اندازه کافی پول برای لباس خریدن پرداخت کردم. اما همکارانی هم هستند که همیشه تنها دو یا سه دست لباس دارن و هر دوی اینها تو کوروزی که از طرف شرکت برگزار شد به مدت یک هفته هم اتاقی بودن و با هم، بار رفتن و کنار ساحل آفتاب گرفتن. اما به هر حال این تفاوت ها هست و برای کسانی که این تفاوتها رو دوست ندارن همچین مسئله ای میتونه آزار دهنده باشه. به خصوص کسی که عادت داشته همیشه بهترین برند ها رو بپوشه و حالا مجبور هست به خاطر بیکاری یا اینکه هنوز شغل مورد انتظارش رو نداره از خرید چیزهایی که دوست داره چشم پوشی کنه. تحمل و چشم پوشی کردنش هم برای افراد مختلف به نظر من حد و اندازه داره. تا یک زمانی طرف میتونه کاملا متفاوت با قبل زندگی کنه.

ما وقتی رفتیم پیشول رو بیاریم، صاحبش تو یه محله ای زندگی میکرد که وحشتناک بود. کثیف و افتضاح. من از خونه که راه افتادیم اول گفتم بریم، اگه خیلی گربش ناز بود بیاریمش. اما وقتی رسیدیم اونجا، تو دلم گفتم، گربه کور و کچل هم باشه من از این محله بیرونش میارم. در مورد یه حیوون، اونوقت شما فکر کنید تو اون خونه ها آدم زندگی میکرد. آدمهایی که درامدشون اجازه نداده جایی بهتر زندگی کنن نه اینکه دوست نداشتن. اگه اختلاف طبقاتی نبود اون وقت چطور ممکن بود همچین محله هایی وجود داشته باشن؟ اگه برامون مهم نیست کجا زندگی کنیم خوب میتونیم تحمل کنیم اما به نظرم اگه برامون مهم نبود دلیلی برای مهاجرت نداشتیم نه؟ همه برای رسیدن به یه زندگی بهتر و زندگی در آرامش مهاجرت کردیم. پس برامون مهمه که کجا زندگی کنیم. برخورداری از آسایش و رفاه در اینجا به درامد  افراد خیلی  بستگی داره. آستانه تحمل هر کسی هم با دیگری فرق میکنه. شاید یک نفر بگه بله برای من مهمه کجا زندگی کنم اما خب مدت کوتاهی رو میتونم جای غیر متعارفی رو تحمل کنم اما این مدت برای هر کسی متفاوته و برای بعضی ها از جمله خودم این مدت زمانش صفر هست.

من اینجا کار دارم، کار تخصصی خودم، محیط کارم خوبه، مدیرم خوبه، کارم سنگین نیست و از درامدم راضیم، اما خیلی ها هستن که اینجا بعد از دو سه سال هنوز بیکار هستن و نتونستن تو تخصص خودشون کار پیدا کنن، درسته که دلایل زیادی داره یا درست و به موقع عمل نکردن و خیلی چیزای دیگه، اما خیلی ها بیکارن، خیلی ها با وجود سالها سابقه و تحصیلات بالا بیکارن یا کارهایی با درامد خیلی پایین یا سطح پایینی دارن. هرقدر هم که بگیم کار عار نیست اما به نظر شما کار کردن تو پیتزا فروشی و کافی شاپ برای یک تحصیل کرده ای که شغل معقول و مقبولی تو ایران داشته چقدر  و تا کی میتونه شخص رو راضی نگه داره و بگه فعلا، فعلا، فعلا، این فعلا برای هرکسی یه مدت مشخصی داره به محض اینکه این مدت مشخص سر اومد ادامه دادنِ اون وضعیت میشه شروع زندگی در جهنمی به نام کانادا.  من نمیتونم به این دلیل که خودم اینجا کار خوبی دارم بگم کانادا بهشت متخصصین هست، اگه اینطوری باشه پس اونی که بیکار هست هم حق داره بگه کانادا جهنم متخصصینِ. اما به نظر من در مورد خودم به شخصه با توجه به اینکه عاشق رشته تحصیلی و شغلم هستم و زندگی و کار برام معنایی جز برنامه نویسی نداره و فقط در صورتیکه تو این شغل باشم احساس رضایت دارم نمیتونم مدت زیادی رو شغل متفرقه داشته باشم تنها به این دلیل که میخوام کانادا زندگی کنم. مدتی قابل قبول هست اما بیشترش؟ نه! نه به این دلیل که کار رو عار میدونم، نه! تنها به این دلیل که رضایت شغلی ندارم و از کار کردن لذت نمیبرم. به هر حال شما زمانی از زندگی لذت میبرید و احساس خوشبختی میکنید که از کار و شغلتون هم راضی باشید.

تابستون ها، تورنتو همه جا سر سبز و بهشته، اما این اصلا نشون دهنده خوب بودن محله نیست، وقتی خونه اجاره میکنید گول سر سبزی محوطه و گلهاش رو نخورید، اینجا خاکش حاصلخیزه گلهاش هم فوق العاده زیباست موقع اجاره چشمهاتون روی زیبایی طبیعی و باغچه و گلهای محوطه ببندید و بجاش ببینید محله تون چطوریه، مردمانش، دسترسی به وسایل نقلیه عمومی دسترسی به سوپر مارکت و غیره. اینها رو برای اجاره درنظر بگیرید نه گل و بلبل محوطه رو.  همونطور که زمستونای یخبندون اینجا همه جا رو بی ریخت و بد شکل میکنه تابستونهاش هم همه جا رو زنده و تر و تازه میکنه.

اینها چیزهایی بود که به نظرم اومد که باید بگم تا حداقل اگه میخواهید تصوری از کانادا داشته باشید تصورتون واقع بینانه باشه.

اینها رو از آدمی می شنوید که واقعا اینجا رو دوست داره اما تو واقعیت زندگی میکنه، نه در بهشتی رویایی و  نه در کابوسی جهنمی.

چند دقیقه پیش تورنتو زلزله اومد!! ظاهرا مرکز زلزله، مرز استان کبک و انتاریو بوده و قدرتش هم 5.5 ریشتر در مقیاس امواج درونی زمین بوده.
زلزله در شرق کانادا نادر و آخرین بار سال 1998 زلزله ای با قدرت 5.4 ریشتر در انتاریو اتفاق افتاده.
لینک خبر در CBC News

* بدنم به شدت سوخته، با آفتاب. سهل انگاری خودم بود. هفته پیش یه مسافرت 3 روزه رفتیم کنار دریاچه تو منطقه Muskoka و بدون استفاده از لوسین ضد آفتاب از صبح تا شب رو مشغول کنو سواری و جت اسکی و آب بازی بودم، هوا هم به طرز غافلگیر کننده ای گرم و خواستنی بود، بدنم به شدت درد میکرد و من فکر کردم از خستگیه، غافل از اینکه این درد، ربطی به درد عضله نداشت و درد ناشی از سوختگی سطحی پوست بود. انتظار هوای به این گرمی و آفتابی رو نداشتم، نمیدونم چرا به ذهنم هم نرسید که باید ضد آفتاب استفاده کنم. انگار که استفاده از ضد آفتاب در ذهن من تعریفی بر حسب زمان داره نه بر حسب شرایط. چند روز اول خودم رو بستم به ژل ترمیمی سوختگی آلو ورا، دردش کاملا رفع شد اما بعد از اون دیگه بی خیال شدم. ادامه مطلب…

سلام بچه ها :)

من دیروز یه iPad خریدم :) الان هم سرگرم بازی با اون هستم. فعلا فونت فارسی نداره متاسفانه . دیروز وارد بازار کانادا شد و فروشگاه اپل هم خیلی خیلی شلوغ بود. فعلا که از خریدم راضیم و دارم ازش لذت میبرم ;)

کامنتهای محبت آمیز همتون رو خوندم و از همه ممنونم و خوشحالم که باز هم شما ها و کامنتهای محبت آمیزتون رو اینجا میبینم، یکم این دو سه روزه مشغول هستم و متاسفانه نتونستم پاسخ محبتهاتون رو بدم.

چند تا از دوستان در مورد فالوده سوال کرده بودن و دستور تهیه اش رو خواسته بودند که اینجا میتونید ملاحظه کنید و امیدوارم که درست کنید و لذتش رو ببرید.

باز هم ممنونم از محبت تک تک شما :)

* چند شب پیش هوا کمی گرم بود و برای اینکه هوای خونه عوض بشه و کمی هم خنک تر پنجره اتاق رو باز گذاشتیم و تا صبح “بالش من پُر آواز پر چلچله ها” بود. صبح به همسرم میگم تمام مدت صدای پرنده ها توی گوشم بود و احساس میکنم خوب نخوابیدم. میگه: تو که عاشق صبح هایی هستی که تو طبیعت با شنیدن صدای پرنده ها از خواب بیدار شی. دیدم حرفش کاملا درسته با اینحال نمیدونم چرا گاهی از دیدن یا شنیدن اونچه که عاشقش هستم لذت نمیبرم.

* چندتایی موی سفید رو روی شقیقه هام پیدا کردم.  پیدا نیستند و باید به زحمت پیداشون کنم،دوستشون هم ندارم،اما تا دوستی رو میبینم فورا و ذوق کنان دونه دونه این مهمونهای نو رسیده رو بهش نشون میدم.

* جدیدا یک خصیصه جالب در وجود خودم کشف کردم. برای خودم خیلی جالب بود و اون اینکه، منی که همیشه ادعا میکنم سن فقط یک عدده و … به بالارفتن سنم اهمیت نمیدم چرا هر وقت دوستی که تازه با من آشنا شده و سنم رو   بیست و شش  سال حدس میزنه قند تو دلم آب میشه و ذوق میکنم؟!!!! ادامه مطلب…

چند وقتی هست که احساس میکنم تمرکزم را از دست داده ام. یاد یکی از پستهای حاجی واشنگتن افتادم  که دکترش گفته بود برای درمان نباید اینترنت کار کند، تلوزیون ببیند، رادیو گوش کند و … و من تنها همین بخش اینترنت کار نکند را به خاطر داشتم. مدتی کار با اینترنت را کم کردم. درحد چک کردن ایمیل هام و گاهی فیسبوک و گوگل کردن موارد مربوط به کارم. تمرکزم بهتر شد یا حداقل تصور کردم که بهتر شده. امروز اما متوجه شدم خیلی چیزها به ذهنم می آید و دوست دارم جایی بنویسمشان تا ثبت شوند یا حداقل از این ذهن مشوش خارجشان کنم و چون نمینویسم همه روی هم تلنبار میشوند و هی توی مغزم وول میخورند و تمرکزم را به هم میریزند. شدیدا به یک خواب عمیق نیاز دارم. تصمیم گرفتم دوباره خودم را به خواب بزنم شاید تمرکز از دست رفته ام رو باز یابم.

فعلا یک خبر دست اول اینکه من هفته پیش 33 ساله شدم :)

روز تولدم هم رفتیم اتاوا، جشنواره گلهای لاله و من نشستم وسط گلهای لاله و همسرم چلیک چلیک از من عکس گرفت و اون روز واقعا دچار توهم خود برتر بینی و چقدر آدم مهمی هستم و هیشکی نمیتونه مثل من روز تولدش منحصر به فرد باشه شدم البته به همسرم هم گفتم که تو بهترین همسر روی زمین هستی و هیشکی نمیتونه مثل تو همسرش رو روز تولدش خوشحال کنه و متفاوت باشه و …