<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید &#187; اقامت در کانادا</title>
	<atom:link href="http://barani.ca/category/settling-in-canada/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://barani.ca</link>
	<description>خاطرات و تجربيات مهاجرت به کانادا</description>
	<lastBuildDate>Mon, 30 Aug 2010 19:26:18 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9.1</generator>
	<language>en</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>روزهای سختی که بر ما گذشت</title>
		<link>http://barani.ca/2010/08/i-remember-those-days/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/08/i-remember-those-days/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 24 Aug 2010 18:44:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[اقامت در کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[کار و کاریابی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[کار]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3740</guid>
		<description><![CDATA[ما اواخر سال 2007 وارد کانادا شدیم. همزمان با شروع رکود اقتصادی و بیکاری وحشتناک و وضعیت نابسامان اقتصادی که گریبان کانادا رو مثل سایر کشورهای دنیا گرفته بود.
اواخر 2007 و کل سال 2008 و تا اواسط 2009 (اوایل تابستان 2009) برای همه سخت بود. خیلی خیلی سخت. خیلی ها بیکار شدند و خیلی ها [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">ما اواخر سال 2007 وارد کانادا شدیم. همزمان با شروع رکود اقتصادی و بیکاری وحشتناک و وضعیت نابسامان اقتصادی که گریبان کانادا رو مثل سایر کشورهای دنیا گرفته بود.</p>
<p style="text-align: justify;">اواخر 2007 و کل سال 2008 و تا اواسط 2009 (اوایل تابستان 2009) برای همه سخت بود. خیلی خیلی سخت. خیلی ها بیکار شدند و خیلی ها هم که مهاجر و تازه وارد بودند در جستجوی کار شرایط سختی رو سپری کردند. شرایط به گونه ای بود که مهاجران باید با افرادی رقابت میکردند که سالها اینجا سابقه کار داشتند و حالا کارشون رو در شرایط بد اقتصادی از دست داده بودند. قضاوت با شما که در این مدت تا اوایل تابستان 2009 که رفته رفته شرایط اقتصادی  شروع کرد به خارج شدن از رکود و عبور از بحران و رفتن به سوی بهبود. حتی هنوز هم نمیتونن بگن اوضاع اقتصادی کاملا خوب شده و بحران رو کاملا پشت سر گذاشتیم، اما هر چه هست از زمان ورود ما و سال اول و دوم زندگی ما در کانادا بهتر شده(خیلی بهتر شده)</p>
<p style="text-align: justify;">اون دسته از دوستانی که اواخر سال 2007 و 2008 وارد کانادا شدند و اینجا رو میخونن یا دوستانی که به هر حال اون دوران رو اینجا بودن و شرایط وحشتناک بیکاری رو رکود اقتصادی رو از نزدیک لمس کردند حتما با من هم عقیده هستند که استرس ناشی از بیکاری و بیکار شدن و پیدا نکرد کار همه رو تحت تاثیر قرار داده بود.</p>
<p style="text-align: justify;">همونطور که قبلا هم در پستی نوشتم برای روشن شدن این موضوع که ما راحت کار پیدا نکردیم و خیلی سختی کشیدیم تا بتونیم کار مرتبط با تخصص خود رو پیدا کنیم باز هم مینویسم. هم برای دوستانی که به تازگی مهمان این خونه شدند و هم دوستانی که شاید با خوندن نوشته های من تصور کنند وضعیت در هنگام ورود ما بهتر از زمان حال بوده و همه چیز برق آسا و خیلی راحت انجام شده.<span id="more-3740"></span></p>
<p style="text-align: justify;">26 سپتامبر 2007 وارد مونتریال شدیم. دوستی رو در مونتریال داشتیم که چهار سال از ورودش به مونتریال و کانادا میگذشت. هنوز بیکار بود و دو سالی هم میشد که دانشجوی دانشگاه مک گیل بود. بعد از مدتی که کلاس زبان رفته بود و دنبال کار رفته بود مثل همه مونتریالی ها عقیده پیدا کرده بود که اینجا برای کار پیدا کردن باید همینجا درس خونده باشی و به ماها که مدرک کانادایی نداریم کار نمیدن و بعد از یکی دو سال هم میرن دانشگاه، رفته بود دانشگاه. حالا درسش داشت تموم میشد و کم کم به این نتیجه رسیده بود که چهار سال از عمرش رو هدر داده باید همون دو سال پیش کوچ میکرد تورنتو!!(دوستداران مونتریال، گارد نگیرید لطفا! این نظر دوست ماست که مونتریال رو از تخم چشماش بیشتر دوست داشت و خیلی خیلی هم تعصب داشت روش. نظر من نیست)</p>
<p style="text-align: justify;">سه روزی رو پیش این دوستمون بودیم و بعد اومدیم تورنتو. از قبل تصمیم داشتیم بیاییم تورنتو. 1 اکتبر تورنتو بودیم. فردای روزی که رسیدیم از مدیر مهامانسرایی که درش ساکن بودیم پرسیدیم که برای رفتن به محل YMCA کجا باید اتوبوس سوار بشیم. تعجب کرده بود که از کجا این مرکز رو میشناسیم و تعجبش بیشتر از این بود که تازه شب قبل رسیدیم و حالا اولین جایی که آدرسش رو میخوایم این مرکز هست. رفتیم YMCA و تمام دوره های مربوط به کاریابی و رزومه نویسی رو ثبت نام کردیم و برای تعیین سطح کلاسهای زبان اسم نوشتیم. از اونجا رفتیم یه مرکز دیگه به اسم <a href="http://www.ayce.on.ca/contact">AYCE</a> و اونجا هم کلاسهای رایگان ویژه تازه واردین داشت. همه اونها رو هم ثبت نام کردیم. یادمه فردای همون روز کلاسها شروع میشدند. صبح ها میرفتیم کلاس و بین کلاسها رزومه رو مینوشتیم و میدادیم مشاورمون تصحیح میکرد. برای هر آگهی استخدام رزومه جداگونه مینوشتیم. بعد از کلاس هم میومدیم و بین راه تا برسیم مهمانسرا میرفتم و به کاندو ها و آپارتمانها برای اجاره سر میزدیم. کارت هفتگی مترو نخریده بودیم. بلیط میخریدیم و برای اینکه صرفه جویی کنیم بیشتر مسیر رو پیاده میرفتیم. مسیرهای خیلی طولانی رو. اون روزها خیلی خسته میشدیم. اما انرژیمون رو از دست نمیدادیم.بعد میومدیم مهمانسرا و شروع میکردیم به فرستادن رزومه ها. کلاسها رو دوتا دوتا میرفتیم. هم YMCA و هم AYCE. همسرم رزومه میفرستاد و چند تایی مصاحبه هم رفت. من هنوز رزومه نمیفرستادم. منتظر بودم تا دوره <a href="http://www.yorkdale.net/web/main/registration.htm">یورک دل</a> شروع بشه. کلاسهای زبان هم شروع شد و از ساعت پنج بعد از ظهر تا نه شب هم میرفتیم کلاس زبان.</p>
<p style="text-align: justify;">هر دو رفتیم <a href="http://www.yorkdale.net/web/main/coop.htm">Yorkdale</a> ثبت نام کردیم و برای ثبت نام تو <a href="http://www.careerbridge.ca/" target="_blank">کریر بریج</a> و ارزیابی مدارک اقدام کردیم. برای دوره یورک دل 65 دلار دادیم که سه ماه بریم مجانی تو شرکتی تو زمینه تخصص خودمون کار کنیم. برای اینکه وارد بازار کار تخصصی خودمون بشیم حاضر بودیم هر مقدار که ممکنه هزینه کنیم. یک نوامبر امتحان یورک دل بود (امتحان زبان و مصاحبه تخصصی) همون روز پول رو هم دادیم. کلاسها 16 نوامبر شروع میشد. یک هفته قبل از شروع کلاسها، همسرم تونست تو یکی از شرکتهایی که برای مصاحبه رفته بود قبول بشه. شاید با خودتون بگید چه راحت. راحت نبود. باز هم هزینه کردیم.</p>
<p style="text-align: justify;">قیمتش سواد و سابقه و تحصیلات همسرم و تجربه مدیریتیش بود که توی رزومه اش تا حد سابقه یک تازه کار پایین آورده بود. قیمتش سابقه 10 ساله همسرم بود که توی رزومه نوشته بود 3 سال. درست مثل اینکه از یک دانشجوی دکترای ریاضی بخواهید جواب حاصل جمع 2+2 رو بگه. همسر من نه توی رزومه و نه توی مصاحبه اشاره ای به سطح سواد و توانایی های هاش و تجربه اش نکرده بود. چون آگهی استخدام برای یک برنامه نویس سطح جونیور و تازه کار بود. خودش رو تا سطح یک تازه کار آورد پایین. یک مدیر نرم افزاری که چندین برنامه نویس حرفه ای زیر دستش کار میکردن اومد و در حد یک برنامه نویس تازه کار و کم سابقه شروع به کار کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">همین دیروز به من گفت در عرض یک ماه تونسته خودش رو نشون بده و بعد از یک ماه مدیرمون (مدیر آی تی قبلی) متوجه توانایی هاش شده و از اون به بعد وقتی برنامه ها و کارهای ابتدایی رو به همسرم میداده میگفته میدونم این کارها برای تو خیلی سطحش پایینه و حوصله ات رو سر میبره اما ممنونم که با حوصله انجام میدی. کم کم که به توانایی های همسرم اعتماد میکنه بخشی از کارهای خودش رو میده که همسرم به عنوان کمک انجام بده. تا اینکه دیگه اعتمادش خیلی بیشتر و بیشتر میشه و بعد از مدتی تو خیلی از کارها با همسرم مشورت میکنه و نظرش رو میخواد و کم کم مسولیت یکی از سیستمهای مهم شرکت رو به همسرم میده. اما تا قبل از اون حدود هفت ماه همسرم کارش، کار یک برنامه نویس سطح پایین و تازه فارغ التحصیل بود، تست کردن برنامه و تغییرات جزیی وبسایت و برنامه هایی که برنامه نویسای دیگه قبلا نوشته بودنن. و تو این مدت رفتارش و تواضعش هم اصلا نشون نمیداد که این شخص زمانی مدیر یک گروه نرم افزاری قوی بوده اما تلاشش و توانایی هاش برای مدیر آی تی قابل تشخیص بود و از چشمش دور نموند. دیروز بهش گفتم کمتر کسی ممکنه کار تو رو انجام بده. گفت، آدم باید از یه جایی شروع کنه، قبول کنه نقطه شروع اینجا ممکنه خیلی پایینتر از موقعیت قبلیش باشه اما اگه لیاقتش رو داشته باشه اینجا زود پیشرفت میکنه و به حقش میرسه. بهش گفتم اما قبول کردن این موضوع خیلی سخته. هر کسی این موضوع رو قبول نمیکنه. اونهم از همون بدو ورود. شاید وقتی که مدتی بیکاری بهش فشار آورد به فکر همچین کاری بیافته اما موقعی که داغه و تازه اومده نه! اما تو اینکار رو کردی. چون به خودت اطمینان داشتی. سختی هاش رو با صبر و حوصله پشت سر گذاشتی. اونهم تو اون شرایط بد اقتصادی و بیکاری. تازه هر روز نگران رکود اقتصادی و ترس از اخراج شدن و بیکار شدن هم بودی. اما نذاشتی هیچ کدوم تو رو خسته کنه.</p>
<p style="text-align: justify;">اما وضعیت من تو اون روزها و اون ماه ها چطور بود. دوره یورک دل شروع شد و بعد از دو ماه گذروندن کلاس های رزومه نویسی(این دفعه سوم بود که کلاسهای رزومه نویسی میرفتم) و کلاسهای مربوط به شناخت قوانین کار و حقوق کارفرما و کارگر شروع کردم به رفتن به مصاحبه به شرکتهایی که نیروهای داوطلب رو میگرفتند. اولین شرکتی که رفتم از کارم خوششون اومد و قرار شد بعد از تعطیلات ژانویه برم سر کار. یه شرکت نرم افزاری بود با 6 -7 نفر پرسنل. کارشون منحصرا برنامه نویسی بود. از خونه ما تا محل کارم 2 ساعت راه بود. 5 بار باید اتوبوس و مترو سوار میشدم. از آخرین ایستگاه تا محل کارم 200-300 متر رو باید پیاده میرفتم. تو سرمای اینجا 200-300 متر خیلی خیلی زیاده. شرکت رو به ورشکستگی بود و فشار روی نیروها خیلی زیاد بود. روزهای سختی بود. چهار ساعت از روز رو توی اتوبوس و مترو و دویدن بین ایستگاه ها برای رسیدن به اتوبوس بعدی میگذروندم. نامزد ملانی میگفت اینطوری که تو میری سر کار وقتی رسیدی شرکت باید یک ساعت بخوابی تا انرژیت برگرده. مهم نبود. همه اون سختی ها رو به امید روزهای بهتر تحمل میکردم. همسرم هم یکساعت توی راه بود تا برسه. تنها شانسش این بود که ایستگاه اتوبوس جلوی در خونه رو سوار مشد اما 500 متری شرکت پیاده میشد. توی راه میگفت میتونه بخوابه اما یه رادیو کوچولو خریده بود و تا برسه رادیو گوش میکرد تا زبانش قوی بشه. 500 متر هم پیاده میرفت تا برسه در شرکت. زمستون اونسال که اتفاقا تو 50 سال گذشته اش رکورد میزد برای ما خیلی خیلی سخت تر بود. نمیدونم چرا همیشه باد خلاف جهت حرکت ما بود. بادهای اینجا معروفه. یک قدم پیش میرفتیم و ده قدم با باد برمیگشتیم سر جای اول. من همزمان رزومه هم میفرستادم و میرفتم برای مصاحبه. تو مصاحبه یکی از شرکتها پذیرفته شدم و وقتی مدیر شرکتی که توش کار میکردم متوجه شد قول داد که بعد از پایان دوره داوطلبانه من رو استخدام میکنه و پنج هزار دلار در سال بیشتر از این شرکت به من حقوق میده. متاسفانه شرایط بد اقتصادی باعث شد اون شرکت ورشکست بشه و من رو هم بعد از پایان دوره داوطلبانه استخدام نکردند و یک ماه بعد از پایان دوره من، رو به تعطیلی رفت. و من دوباره افتادم دنبال کار اقدام از طریق کریر بریج.  صبح زود بیدار میشدم مینشستم پای کامپیوتر و رزومه میفرستادم و میرفتم مصاحبه. دو ماهی رو همینطور گذروندم. از طریق کریر بریج هم توی رویال بانک کار خیلی خوبی رو پیدا کرده بودم. توی تخصص خودم اما بخش تحلیل و طراحی سیستمها. کاری که خیلی دوستش داشتم. منتظر جوابشون بودم. همون روزها شرکتی که همسرم کار میکرد هم آگهی استخدام برنامه نویس دادند و من هم رزومه ام رو فرستادم. یک هفته بعد رفتم برای مصاحبه، مصاحبه خوبی بود. استرس خیلی کمی داشتم.  بدون استرس همه سوالات رو جواب دادم. و یک هفته بعد هم جواب دادن که قبول شدم. اما نظر شرکت نسبت به استخدام زوج مثبت نبود(خیلی ها لطف کردند و اینجا با گوشه و کنایه سعی کردند بگن که من با پارتی بازی اومدم تو این شرکت اما من هیچ وقت جوابشون رو ندادم). رئیس شرکت معتقد بودند که اگه یک زوج رو استخدام کنند، ممکنه زمانی هر دو با هم تصمیم بگیرن که از شرکت برن و این به ضرر شرکت هست. اما مدیر آی تی شرکت از لحاظ فنی از کارم خوشش اومده بود. رئیس شرکت روزی که من قبول شده بودم به همسرم گفته بود، من فقط نگران کار شرکت هستم و اینکه یک موقع هر دوی شما با هم برید. شما <img style="vertical-align:text-bottom" src="/wp-content/uploads/cache/3f84e6e28e588cae275f5b096886e40b.png"/>د که هر موقع که خواستید برید اما قبول کن که از دست دادن دو نیرو همزمان برای شرکت هزینه داره و دلیل مخالفت من با استخدام همسرت فقط همینه.</p>
<p style="text-align: justify;">روزی که من اومدم مدیرمون برای امتحان، یه قسمت از یک سیستم رو داد که انجام بدم و خدا رو شکر از همون اول با توجه به تجربه ای که از همسرم داشت باعث شد به من هم اعتماد کنه و کارهایی رو به من داد که من از همون روز اول ورودم از کارم لذت بردم و البته به خوبی هم انجام دادم. دو هفته بعد، روزی که اولین حقوقم رو گرفتم(اینجا دو هفته یکبار حقوق میگیریم)  از رویال بانک تماس گرفتند و ایمیل زدند که برای همون کار تحلیل و طراحی سیستم ها میتونم برم. خیلی دو دل بودم و نشستم حساب کتاب کردم ولی آخرش به دلیل اینکه رفت و آمد با همسرم برام راحت تر بود و هزینه رفت و آمد اینطوری کمتر میشد پاسخ منفی دادم(البته شرطشون این هم بود که تا به حال تو اون تخصص حقوق نگرفته باشم که مهم نبود چون میتونستم بگم حقوقی که دیروز گرفتم در مورد کار تخصصی من نبوده). درسته که گاهی وقتها پشیمون میشم از تصمیمی که گرفتم اما در کل ناراضی هم نیستم به این فکر میکنم که اینطوری خیلی از لحاظ مالی پس انداز کردیم چون فقط یکبار هزینه ماشین و بنزین و کلا رفت و آمد رو پرداخت میکنیم. این رو هم باز گفتم برای اینکه اگه بعضی از دوستان خواستند باز هم لطف کنند و کنایه بزنند بدونند که اگه من تو این شرکت استخدام نمیشدم میرفتم رویال بانک و چه بسا وضعیتم خیلی بهتر از الان هم میشد.</p>
<p style="text-align: justify;">وقتی برمیگردم و به عقب نگاه میکنم میبینم روزهای خیلی خیلی سختی رو گذروندیم. فرق ما با بقیه این بود که از فردادی روزی که اومدیم رفتیم تو دل مشکلات و چشممون فرصت دیدن ذرق و برق اینجا رو به دست نیاورد. تنها چیزی که از روزهای اول یادمه دویدن توی ایستگاه ها و از این موسسه به اون موسسه و از این کلاس به اون کلاس رفتن بود و صحبتهای مایوس کننده در مورد بیکاری و رکود اقتصادی و انرژی منفی که از اطراف میرسید. آسون نبود، خیلی سخت بود. اما سختی هاش رو به جون خریدیم. شاید خیلی ها بگن ما شانس آوردیم و راحت رفتیم سر کار و &#8230; اما با خوندن این متن حتما متوجه شدید که اصلا راحت نبود و خیلی سخت بود و علاوه بر اون شاید اگر که من رفته بودم رویال بانک وضعیتم خیلی بهتر از حالا بود. یا اگه همسرم اینجا نمیومد، از طریق کریر بریج میرفت یه شرکت یا یه موسسه بزرگتر مثل بانک یا وزارتخونه یا &#8230; اونجا کار میکرد و پیشرفت میکرد. کسی نمیتونه بگه چی راحته و چی آسون. برای ما خیلی سخت بود. الان هم نمیتونیم بگیم موفق شدیم و بهتر از این نمیشه. شاید اگه من روی حرف مدیر قبلی حساب نمیکردم که منتظر بمونم استخدامم کنند و بعد خبر ورشکستگی شرکت رو به جای استخدام بگیرم، میرفتم توی اون شرکت استخدام میشدم وضعیتم خیلی بهتر از حالا بود. شاید اگه شرکتی که توش کار میکردم ورشکست نمیشد وضعیتم از الان بهتر بود. شاید هم نه. به هر حال اینرو همیشه توجه داشته باشیم اگه دیدیم الان کسی به نظر ما موفق هست نگیم اون زمان که اومدن وضعیت بهتر از الان و بود و چنین و چنان و شانس داشتن و پارتی داشتن و &#8230; قضاوت کردن و مقایسه کردن خوبه من نمیگم اصلا قضاوت نکنیم. اما خواهش میکنم در مورد چیزی که اطلاع نداریم قضاوت نکنیم. زمان ورود ما وضعیت واقعا بحرانی بود و شرایط اقتصادی وحشتناک بود و بیکاری بیداد میکرد. من و همسرم شرایط سختی رو گذروندیم اما نا امید نشدیم. شاید بعضی از دوستان با دیدن شرایط فعلی ما تصور کنند که ما شانس آوردیم، وضعیت و شرایط عالی بود و همه چیز مهیا بود. اینطور نیست، دلیلی نداره وقتی یک نفر موفق میشه ما بگیم از اول راه موفقیت سر راهش قرار گرفته و هیچ راه دیگه ای نبوده. اینکه بگیم فلانی موفقه چون شانس آورده و فرصت خوبی جلوش قرار گرفت و &#8230; درست نیست. برای موفقیت افراد ِموفق تنها یک راه وجود نداره که اگه شانس بیارن دقیقا همون راه جلوی پاشون بیاد موفق میشن وگرنه بیچاره میشن. آدمهایی که برای رسیدن به موفقیت تلاش میکنن راه های رسیدن به موفقیت رو هم پیدا میکنند. یکی و دوتا هم نیست. خیلیه. به اندازه آدمهای روی زمین <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' /> </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/08/i-remember-those-days/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>42</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>توصیه های خیلی مهم</title>
		<link>http://barani.ca/2010/08/advises/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/08/advises/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 06 Aug 2010 18:07:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[اقامت در کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3677</guid>
		<description><![CDATA[راستش چند وقت پیش اتفاقی برای یکی از دوستان تازه وارد به کانادا افتاد که متاسفانه این دوستمون دچار خسارت زیادی هم شدند و هممون میدونیم اوایل مهاجرت با وجود مشکلاتی مثل بیکاری و دوری از خانواده و &#8230; دچار خسارت مالی شدن بحران های روحی و مشکلات زندگی در غربت رو دو چندان میکنه.
سال [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">راستش چند وقت پیش اتفاقی برای یکی از دوستان تازه وارد به کانادا افتاد که متاسفانه این دوستمون دچار خسارت زیادی هم شدند و هممون میدونیم اوایل مهاجرت با وجود مشکلاتی مثل بیکاری و دوری از خانواده و &#8230; دچار خسارت مالی شدن بحران های روحی و مشکلات زندگی در غربت رو دو چندان میکنه.</p>
<p style="text-align: justify;">سال پیش من در <a href="http://barani.ca/2008/12/question2/" target="_blank">این پست</a> با توجه به تجربیاتم و دیدن چند مورد خسارت ناشی از دزدی در چند آپارتمان توضیحاتی رو نوشتم و همینطور دلایل خودم رو برای اجاره کردن کاندو خیلی کوچولو با قیمت 1300 دلار در ماه رو شرح دادم.</p>
<p style="text-align: justify;">اسم یکی از شرکتهای رنتال رو که اینجا بدنام هست و دزدیده شدن اموال خیلی از ساکنین این رنتال بارها گزارش شده رو نوشتم. متاسفانه دوستان تازه وارد در بدو ورود اصلا به این مسائل توجه نمیکنن . اگه اون پست رو نخوندید بد نیست اگه یکبار نگاهی بهش بندازید.</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://barani.ca/2008/12/immigratioday7/" target="_blank">تو این پست</a> هم که بخشی از خاطرات مهاجرت ما بود نوشتم چرا و در کدوم منطقه اقامت کردیم و دلایلم رو از جمله امنیت و دسترسی و بعضی از محله های نا امن رو هم نوشتم. البته این به معنای اینکه در محله های امن صد در صدر امنیت وجود داره نیست. احتیاط همه جا لازمه اما از اون محله های نا امن کلا باید دوری کرد. کلاهتون هم افتاد اونجا بی خیالش بشید. فدای سرتون <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;">و اما توصیه های که به ذهنم میرسه کم کم و در قالب چندین پست خواهم نوشت.</p>
<p style="text-align: justify;">طبق آمار، کانادا کشور امنی است، و خب خود من تا به حال خوشبختانه دچار خسارتی نشدم، در محله امنی هم زندگی میکنم و تا به حال اتفاق افتاده که چندین بار متاسفانه فراموش کردیم درب گاراژ رو ببندیم و درب کاملا باز بوده و دوچرخه های نو و نسبتا گرون قیمت (قیمتشون روی هم هشتصد دلار) توی گاراژ بوده  که دزدیدنش راحت بوده و همینطور ماشین برف روب و چمن زن و &#8230; علتش هم فراموشی بود و سهل انگاری. با وجود امنیت محله و اینکه تجربه کردم چندین بار درب باز بوده و اتفاقی نیافتاده، نتیجه گیری اینکه پس نیازی به قفل کردن در و بیمه نکردن نیست، فکر نمیکنم عاقلانه باشه. به هر حال اتفاق یکبار میافته اما پشیمونیش تا آخر با ما میمونه. پس عقل حکم میکنه با وجود درک امنیت باز هم احتیاط کردن واجبه. با وجودیکه پول و جواهرات رو تو خونه نگه داری نمیکنیم.</p>
<p style="text-align: justify;">خیلی جالبه که بگم بعد از این اتفاق به جای اینکه ذوق کنیم و بگیم به به چه محله ای و چقدر امنیت. همسرم به این فکر افتاد که علاوه بر کار گذاشتن دوربین هوشمند در اطراف خونه، سنسوری رو طراحی کنه یا اگه موجود هست بخریم که در صورت باز بودن در یه جوری بهمون اطلاع بده. حتی بتونه اس ام اس یا ایمیل بزنه. خوب هیچ آدم عاقلی بعد از اینکه متوجه شد چند بار یادش رفته در خونه رو ببنده ذوق نمیکنه. درسته که خدا رو شکر میکنه که اتفاقی نیافتاده اما به جای اینکه بگه حالا که این محله اینقدر امنه پس بی خیال احتیاط و مراقبت میشم، میگه حالا که اینقدر من بی هوش و حواسم  باید یه فکری برای تامین امنیت خونه داشته باشیم. با اینکه سابقه نداشته بیشتر از 5 تا دونه 20 دلاری ما توخونه پول نقد داشته باشیم.</p>
<p style="text-align: justify;">خیلی از دوستان تازه وارد که دچار خسارت شدند متاسفانه شنیده میشه مبلغ زیادی پول رو توی خونه نگه داشتند. خب دزد درواقع کارش دزدیه نمیشه بهش گفت چرا پولها رو برداشتی، دزده دیگه! پول هم دیده بر میداره اصلا برای همین اومده. اما ما میتونیم پولها رو بذاریم یه جای امن، مثلا توی بانک. بانکهای اینجا برای نگهداری از پول شما و سرویسی که میدن هر ماه مبلغی رو از شما میگیرن. خوب یا بدش رو نمیخوام بحث کنم، دلایل زیادی داره از لحاظ اقتصادی که از حوصله این پست خارجه. اما! اولا به نظر من ماهی 4 دلار که میشه سالی 48 دلار ارزش محافظت از هزاران دلار پولی که مطمئنن باد برامون هدیه نیاورده رو داره. علاوه بر اون باز هم خوب یا بد! اینجا همه چیز رقابتی هست. از تولید کننده ها گرفته تا سرویس دهنده هایی همچون بانکها و شرکتهای مخابراتی و غیره همه در حال رقابت برای جذب و جلب رضایت مشتری هستند اما در کنارش از راه های دیگه ای از جمله بهره گیری از عدم اطلاع مشتری   درامد و کسبشون رو بیشتر میکنند. اینجا هم اصطلاح حق گرفتنی هست وجود داره. عمده درامد شرکتها از ندانستن های افراد هست. یا تو قالب نکات ریز و بین خطوط قرار دادها یا از طریق سرویس شارژهایی که اگه مشتری اطلاع داشته باشه میتونه حذفش کنه. مثلا ما زمان ورودمون همراه یکی از دوستان به چند تا  از بانک ها رفتیم و این دوستمون که چند سالی اینجا بود اینقدر با اکانت منیجر بانک چونه زد که هم یه دسته چک صد برگ مجانی گرفتیم و هم حساب بدون شارژ و هم اینکه بابت حساب پس اندازمون بیشترین سود نسبی رو گرفتیم. اینجا شما از قوانین اطلاع داشته باشید میتونید از فضای رقابتی و تمایل به جذب مشتریِ سرویس دهنده ها استفاده کنید و سرویس های خوبی رو  با قیمتهای باورنکردنی بگیرید. فرقی نمیکنه کدوم بانک! یه موقع با رویال بانک یه موقع با تی دی یه موقع هم با یه بانک دیگه. بستگی داره تو چونه زدنهاتون از کدوم بتونید سرویس کم هزینه تری رو بگیرید. مثلا یکی از دوستان ما سرویسی رو بابت موبایل داره که ماهی 90 دلار پرداخت میکنه و دوست دیگه ای دقیقا همین سرویس و خدمات رو از همون سرویس دهنده اما با ماهی 40 دلار گرفته. زرنگی کرده و حوصله به خرج داده و تونسته خوب چونه بزنه. البته همه اینها در صورتی هست که دوست داشته باشید. همه چیز به میل شماست. میتونید بگید دوست ندارم چونه بزنم و دلم میخواد ماهی نود دلار پرداخت کنم <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' />  خوب این شرکتها هم به هر حال بیشتر سودشون از همین راهه.</p>
<p style="text-align: justify;">چند وقت پیش دوستی تعریف میکرد شرکتشون مشتریهاش رو که حدود 15000 نفر بودند رو مبلغ 50 دلار در سال شارژ کرد و تو صورت حساب هم که معمولا مشتریها بهش دقت نمیکردند نوشته بود بابت سرویس فلان. 50 دلار برای مشتری های اون شرکت پولی نبود و در واقع در صد زیادی متوجه شارژ شدن نشدند. اونهایی که متوجه شدند  اعتراض کردند و بلافاصله شرکت پول رو برگدوند به حسابشون و گفت شارژ سالیانه فلان بوده و چون  از قبل به شما اطلاع ندادیم بر میگردونیم اما 90 درصد مشتریها متوجه نشدند و اعتراضی هم نکردند. و اینطوری شد که اون شرکت ظاهرا قانونی و فقط با سوء استفاده از بی دقتی و بی توجهی و عدم اعتراض مشتریها حداقل نیم میلیون دلار سود کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">یکی از مهمترین مسایلی که همیشه گفتم همین دقت کردن توی متن قرار دادها و اطلاع از قوانین و سرویس هاست. شاید تک تک زیاد به نظر نیاد اما باور کنید دقیق نبودن شما میتونه در کل و در سال بالای هزار دلار به هزینه خانواده اضافه کنه. حالا یا دقت نمکنیم یا حالش رو نداریم یا اطلاع نداریم. با دقت کردن، خود ما خیلی تو هزینه هامون تاثیر میذاریم. حقیقتی که اینجا وجود داره برای بیشتر پس انداز کردن و کم کردن هزینه ها نیازی به صرفه جویی نیست (منظورم اصلا این نیست که باید اسراف کنیم) اما کافیه دقت داشته باشیم. اینجا دقیقا اصطلاح از آب کره گرفتن معنی پیدا میکنه. مثلا یک موردش که شاید خیلی ها مطلع باشن اینه که شما اگه جنسی رو بخرید و بعد از مدتی اون جنس تخفیف بخوره، شما میتونید برید و اون تخفیف رو با اینکه مدتها پیش جنس رو خریدید دریافت کنید. معمولا اینجا بیشتر اجناس(تقریبا همشون) در سال میانیگن 50 در صد تخفیف رو میخورن. حالا تصور کنید شما اگه در سال 5000 دلار بابت خرید لوازم پرداخت کنید و اگه تو حراج ها اونها رو نخریده باشید میتونید در موقع حراجها مقدار زیادی از تخیفیف رو  که نگرفتید، بگیرید. که خودش مبلغ قابل توجهی هست که به بودجه شما بر میگرده. (البته زمان محدودی داره. مثلا در طول سه ماه و باید فاکتور خرید رو داشته باشید، نداشته باشید کردیت خرید از همون فروشگاه میگیرید یا اگه سیستم فروشگاه تواناییش رو داشته باشه از روی کردیت کارت شما میتونه فاکتور رو ببینه و ما بقی پول رو برگردونه)</p>
<p style="text-align: justify;">یکی دیگه از مسائلی که باید بهش توجه کرد داشتن صورت حساب های الکترونیکی هست. معمولا دیدم اینجا همه صورت حسابهای غیر الکترونیکی دارند و علاوه بر اینکه یک عالمه کاغذ دور و برشون هست و ممکنه فراموش کنند پرداخت کنند، باعث میشه تا حدودی امنیت حسابهای شما مورد تهدید قرار بگیره. به هر حال صورت حسابها دارای اطلاعات زیادی هستند که اگه دست آدم ناجوری بیافته خیلی سوء استفاده میتونه بکنه. ما از همون اول که اومدیم کلیه صورت حسابها رو الکترونیکی کردیم. درواقع به غیر از تبلیغات و آگهی های تبلیغاتی یا وسایلی که آنلاین خریدیم چیز دیگه ای تو صندوق پستی ما پیدا نمیشه. علاوه بر اون برنامه های کاربردی و  نرم افزارهایی برای حسابداری و غیره هست که میتونید این صورت حسابها رو مستقیم به عنوان داده ورودی به بانک این نرم افزارها متصل کنید و با توجه به صورتحسابها و دسته بندی هایی که انجام میدید هم گزارشات جالبی از دخل و خرج خودتون به دست بیارید و هم کنترل دریافتها و پرداختها رو داشته باشید.</p>
<p style="text-align: justify;">نکته: هنگام انجام پروسه های آنلاین بانکی و پرداختها حتما از امنیت شبکه و دستگاهی که استفاده میکنید اطمینان داشته باشید.</p>
<p style="text-align: justify;">به مرور چیزهای که به ذهنم برسه مینویسم.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>یه چیزی رو بگم که بهش اعتقاد دارم، گاهی وقتها بعضی از معلمها و دبیرا امتحانی رو میگرفتن آسون، خیلی آسون طوری که اگه کسی نخونده بود میتونست راحت نمره 15 رو بگیره، یه سوال خیلی سخت و 5 نمره ای میذاشتن برای کسی که درس خونده بود که حقش ضایع نشه، اینجا مثل امتحانی هست از بیست نمره همه بیست نمره اش مال اونهایی هست که دقت دارن و اهمیت میدن. پس اگه میخواهید موفق باشید دقت کنید و در مورد همه چیز خوب تحقیق کنید. </strong></p>
<p style="text-align: justify;">پی نوشت : دوستای خوبم خورشید و شب عزیز هم توصیه هایی رو <a href="http://www.hinightsun.blogfa.com/post-123.aspx" target="_blank">اینجا</a> کردند که پیشنهاد میکنم حتما مطالعه کنید.<strong><br />
</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/08/advises/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>18</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بهشتِ جهنمی</title>
		<link>http://barani.ca/2010/06/heven-or-hell/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/06/heven-or-hell/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 30 Jun 2010 16:52:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[اقامت در کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[کار و هزینه های زندگی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3469</guid>
		<description><![CDATA[اگه مسافر یا مهاجر کانادا هستید لطفا این پست (با عرض پوزش طولانی) رو مطالعه کنید.
راستش دلم میگیره وقتی میبینم دوستانی رو که برای اومدن به کانادا سالها تلاش کردن و وقتی که میان اینجا شوکه میشن و دلسرد و عصبانی و بی روحیه، یا میمونن و در خستگی و افسردگی روزگار سپری میکنن یا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><strong>اگه مسافر یا مهاجر کانادا هستید لطفا این پست (با عرض پوزش طولانی) رو مطالعه کنید.</strong></p>
<p style="text-align: justify;">راستش دلم میگیره وقتی میبینم دوستانی رو که برای اومدن به کانادا سالها تلاش کردن و وقتی که میان اینجا شوکه میشن و دلسرد و عصبانی و بی روحیه، یا میمونن و در خستگی و افسردگی روزگار سپری میکنن یا اینکه برمی گردن ایران. ته هر دوتاش یه جور شکست و افسوس هست. افسوس به خاطر روزهایی که برای رسیدن به بهشتی که حالا براشون حکم جهنم داره از دست دادن. سالها رویای بهشت رو داشتن و حالا شب و روزشون شده کابوس جهنمی به اسم کانادا که واقعیه. نمیدونم واقعا از کانادا چه تصوری داشتن و چه انتظاری از مهاجرت داشتن. نمیدونم کی گفته کانادا بهشته یا ایران جهنم. نمیدونم اگه ایران جهنم باشه آیا باز هم میتونیم بگیم کانادا بهشته یا انتظار یک زندگی راحت و حاضر و آماده رو داشته باشیم؟ به نظر من، حداقل با شناختی که تا حالا از دور و برم داشتم کانادا میتونه به همون اندازه که پتانسیل بهشت بودن رو داشته باشه قابلیت جهنم بودن رو هم داشته باشه. حتی شاید استعداد جهنم بودنش گاهی وقتها بیشتر هم باشه. من برداشت و نظر خودم رو دوست دارم در این مورد با شما در میون بذارم اگه دوستانی که اینجا زندگی میکنن و نکته ای در این مورد به نظرشون میرسه حتما مطرح کنن مطمئنن کمک زیادی به دوستان تازه وارد یا منتظر خواهد بود.</p>
<p style="text-align: justify;">برای من میتونه بهشت باشه، چرا که من اینجا بیکاری و بی پولی نکشیدم، و بچه ای هم ندارم که نگران مدرسه و ثبت نام و تنها بودنش تو خونه یا تربیتش باشم. میدونستم که دارم مهاجرت میکنم، میدونستم که دولت کانادا هیچ ضمانت کاری یا تضمینی بابت دادن اعتبار یا دادن مسکن نداره. میدونستم داشتن اقامت کانادا یعنی فقط مجوز اقامت در خاک کانادا و مجوز داشتن شغل. میدونستم معنی این ویزا و اقامت یعنی اینکه از این به بعد فقط خودم هستم و خودم و از هیچ کسی نمیتونم انتظار کمکی داشته باشم. میدونستم مشکلات زیادی پیش رو هست و از قبل از ورود همه احتمالات رو در نظر گرفته بودم. اما برای دوستی که با بچه میاد اینجا و تصور میکنه از همون لحظه ورود، دولت کمک هزینه مهد کودک رو متقبل میشه و بعد از ورود متوجه میشه مهدکودک از همون اول کمک هزینه ای نداره(در مورد تورنتو) و باید هر ماه 800 تا 1200 دلار هزینه مهد کودک بده تا بتونه کار کنه یا دنبال کار باشه اینجا با مشکلات زیادی مواجه خواهد شد. مگر اینکه پیش از ورود به این مسئله فکر کنه و این مبلغ رو هم به عنوان بخشی از هزینه های رسیدن به اهدافش درنظر بگیره.</p>
<p style="text-align: justify;">تصور کنید دورانی رو که بیکار هستید(حتی اگه این مدت بسیار کوتاه باشه)، پس اندازتون با سرعت غیر قابل باور کمتر و کمتر میشه، هزینه ها بالاست، اگه بچه داشته باشید، برای اینکه دنبال کار یا کلاس یا دوره آموزشی باشید باید جایی رو برای نگه داری بچه درنظر داشته باشید.  نمیدونید بچه رو چیکار کنید! اگه بذارید مهد باید کلی پول مهد بدید، اگه هم نذارید نمیتونید برید دنبال کار؟ اینجا فامیل و دوست و آشنایی ندارید و اگر هم داشته باشید هرکسی کار و گرفتاری خودش رو داره و نمیتونید جز همفکری توقع دیگه ای ازش داشته باشید.  میافتید تو یه سیکل باطل که همینطور دور خودتون میچرخید. اگه قبل از اومدن این مشکلات رو بدونید و هزینه اش رو هم از قبل پیش بینی کنید و برنامه ریزی کنید میتونید این بحران رو با به راحتی پشت سر بذارید وگرنه این مشکلات شما رو غافلگیر میکنن و قدرت درست فکر کردن و تصمیم گیری رو از شما سلب میکنن. شما رو خسته میکنن حتی اونهایی رو که انتظار بهشت بودن از کانادا رو نداشتن.</p>
<p style="text-align: justify;">آدمی همیشه به تفریح نیاز داره، تصور کنید در چنین شرایطی که شما واقعا به تفریح و استراحت نیاز دارید شرایط مالی اجازه تفریح رو به شما نمیده. همه اینها آدم رو خسته و خسته تر میکنه. اگه تصمیم دارید به کانادا بیایید، روحیه خودتون رو میشناسید، شرایط خودتون رو میدونید، پس زمانی که دارید هزینه های زندگی در کانادا رو محاسبه میکنید همه هزینه ها رو در نظر بگیرید.</p>
<p style="text-align: justify;">خودم رو مثال میزنم، من به تجملات در زندگی در حد و اندازه خودم خیلی اهمیت میدم، برای استفاده خودم، یعنی من اگه ده سال هم با کسی رفت و آمد نداشته باشم و تو یه جای دور افتاده و تنها زندگی کنم، باز هم دوست دارم برای دل خودم دکور خونه رو عوض کنم، وسایل جدید بخرم و &#8230;. وقتی میگم تجملات دقیقا به معنای زیباییه، نه اینکه منظورم داشتن لوازم صرفا گرون قیمت باشه. خوب درسته گاهی اوقات هم بعضی هاش گرونِ. همسرم هم همین طور، البته از نوع مردونه ش. مثلا به هیچ عنوان حاضر نیست تلوزیون دست دوم بگیره، یا حتی یه تلوزیون نو اما معمولی و کوچیک یا برند ارزون قیمت. خوب همینه که هست. دوست داره همیشه ماشین نو سوار باشه. همچین آدمی وقتی قصد مهاجرت داره یا باید بدونه تا زمانی که کار نداره نباید همچین چیزایی داشته باشه یا اینکه هزینه اش رو قبل از اینکه بیاد در نظر بگیره.</p>
<p style="text-align: justify;">خونه هم میدونستیم چه حدود مبلغی باید براش در نظر بگیریم و کجا باید زندگی کنیم که با روحیات ما سازگار باشه، این رو هم میدونستیم که باید اجاره چند ماه رو همون اول بدیم و به نظرمون هم منطقی بود و به صاحب خونه حق میدادیم از ما که کار و اعتباری اینجا نداریم، همچین ضمانتی رو بخواد. با خودمون فکر کردیم ما این مبلغ رو باید هر ماه بدیم، با این پول هم که کاری نمیتونیم انجام بدیم سپردنش به بانک هم سودی نداره خوب چه فرقی داره همین الان همه رو یکجا بدیم به صاحب خونه، یا هر ماه مبلغی رو بدیم. عوضش خیال صاحبخونه راحته. به هر حال در هر صورت که خیال ما ناراحت و نگرانه بابت بیکاری، چه الان یکجا بدیم و چه ماه به ماه پرداخت کنیم. آدمی هم نیستیم که اگه پول نداشته باشیم اجاره خونه رو عقب بندازیم یا نخواهیم بدیم پس چه لجی داریم با صاحب خونه که بگیم نه! اگه از خونه خوشمون اومد و مناسب شرایط ما بود شرایط صاحب خونه رو هم در حدی که منطقی باشه میپذیریم، اگه هم که صاحبخونه همچین شرطی رو نذاشت که چه بهتر اما به هر حال ما این شرایط رو در نظر گرفتیم. شرایط به نظرمون منطقی و قابل قبول بود و از قبل میدونستیم همچین چیزی رو. یعنی همیشه ما بدترین حالت هر چیزی رو مبنا قرار میدیم. حتی اگه احتمال وقوقعش 1 درصد باشه. یعنی ته تهش رو همیشه میبینیم.</p>
<p style="text-align: justify;">من واقعا نمیدونم چرا دوستان قبل از اومدن به این مسائل فکر نمیکنن. من نمیگم همیشه این اتفاقات میافته اما میگم این احتمالات رو حتما پیش بینی کنید. یه روز به دوستی گفتم برای مهاجرت به اندازه دو سال همه هزینه ها رو محاسبه کنید و پس انداز داشته باشید. بعد پرسید که یعنی تو 2 سال بیکار بودی؟ خب من نه ! درسته که بلافاصله رفتیم سر کار اما من هم قبل از اینکه بیام این احتمال 2 سال رو در نظر گرفته بودم و با توجه به همه هزینه ها و با شناختی که از خودم داشتم برای این مدت پس انداز داشتم.</p>
<p style="text-align: justify;">اگه زمستون بیاید و با سرما مواجه بشید، دوری از خانواده شما رو دلگیر و خسته و  تحمل سرما رو سخت تر میکنه،  غربت و دوری سخته، خیلی سخته، مگر اینکه قبلا تجربه کرده باشید و بحرانش رو پشت سر گذاشته باشید. خودتون رو از قبل برای دوری از خانواده آماده کنید. این هم یکی از هزینه های مهاجرت هست. این هزینه برای خیلی ها خیلی سنگینیه که اکثر مهاجرا قادر به پرداخت اون نیستن. نمیدونم کدوم درسته؟ موندن در کنار خانواده یا دوری و تحمل غربت برای رسیدن به اهداف؟ به هر حال این هزینه ای هست که وجود داره و باید آماده پرداختش بود.</p>
<p style="text-align: justify;">علاوه بر اون، اونهایی که تابستون میان هم با بحران دیگه ای رو به رو میشن. چون به هر حال تابستون هوا خوبه و  تازه اومدن و هنوز مشکلات بیکاری و نگرانی هاش شروع نشده و کلا مهاجران دوره ای رو میگذرونن که اصطلاحا بهش گفته میشه ماه عسل مهاجرت. همه جا سر سبز و زیباست. تفریحات تابستونی خیلی خیلی ارزون تر از تفریحات زمستونیه و در دسترس تر هم هست. چند ماه که میگذره و پس انداز کمتر میشه، نگرانی ها تازه شروع میشه، دلتنگی ها پر رنگ تر میشه، سرما شروع میشه و خیلی سریع همه جا سرد و خاکستری میشه. تفریحات زمستونی گرون تر و دسترسی و استفاده ازش ساده و آسون نیست برای همه، بنابر این دچار بحرانی میشن که به صورت ناگهانی از ارتفاعی کاذب پرتاب شدن به دره ای که تحملش خیلی سخته و این پرتاب دقیقا شوک بعد از اون ماه عسل هست. حالا دیگه هیچی اون زرق و برق اولیه رو نداره، افراد خانواده خسته و عصبی و زودرنج میشن، تو همچین شرایطی آدم به تکیه گاه نیاز داره، یه تکیه گاهی که شرایط رو درک کنه ، بار سنگین تنهایی و نگرانی رو از روی دوشت برداره. اگه تنها باشی و مجرد باشی فشار زیادی رو باید تنهایی تحمل کنی. اگه زوج باشی و همراهت همه مشکلات رو از چشم تو ببینه! خستگی بیشتر و بیشتر میشه. خیلی از زوج ها هستند که تنها یکی از اونها به مهاجرت اصرار داشته و در چنین شرایطی تا زمانی که همه چیز تازه و حالت سفر و خوشگذرونی داره خوبه، اما زمانی که مشکلات یکی یکی میاد، اون وقت اون آدم که پیشنهاد مهاجرت رو داده باید علاوه بر نگرانی کار و فشار های مهاجرت گلایه های همراهش رو هم تحمل کنه. اگه بچه داشته باشن که مشکلات بیشتر و بیشتر خودش رو نشون میده.</p>
<p style="text-align: justify;">مثلا خیابونهای اینجا چاله چوله داره و برف و یخبندون و شرایط اینجا باعث میشه این چاله ها بیشتر باشن و مشکلاتی که به واسطه این چاله ها به وجود میاد افراد خسته و غمگین و نگران از آینده رو بیشتر از سایر افراد تحت تاثیر قرار میده. گاهی وقتها تو پیاده رو ایساتید و یکی از اتوبوسها توی چاله پر از گل و لای میافته و تمام هیکل شما رو گلی میکنه(برای من دقیقا یک بار این اتفاق افتاد همون اوایل ورودمون زمانی که تو پیاده رو راه میرفتم) اگه بیکاری و سرما و غربت شما رو خسته کرده باشه و برخورد با مشکلاتی که انتظارش رو نداشتید شما رو غافلگیر کرده باشه اونوقت این مسئله میتونه خیلی خیلی شما رو دلزده کنه. اونوقت فکر میکنید همه اینها از تنهایی و غربت و بیکاریه. درصورتی که اگه پیش از ورود بدونید خیابونهای اینجا بدتر از خیابونهای تهران هستن و امکان همچین پیشامدی هست در اونصورت غافلگیر نمیشید و فقط کمی عصبانی میشید و ممکنه کمی هم بدو بیراه بگید به شانستون که درست موقعی که چرخهای اتوبوس افتاد تو چاله من اینجا ایستاده بودم. در غیر اینصورت هر چیزی میتونه شما رو ناراحت و افسرده کنه.</p>
<p style="text-align: justify;">وقتی اتوبوس دیر میاد، به خصوص تو زمستونا، وسط برف و سرما، اتفاق میافته که به محض رسیدن اتوبوس مردم بی توجه حمله میبرن که زودتر سوار شن(باور کنید شخصیت و متانتشون مال وقتیه که همه چی مرتب و منظم باشه، به موقعش هل میدن بی توجه هستن و خارج از نوبت هم عمل میکنن) خود من همون ماه اولی که اومده بودیم و میرفتم کلاس دوره های کو-آپ یک بار شاهد همچین صحنه های وحشیانه ای بودم. درسته که برف میومد و سرد بود و اتوبوس هم خیلی دیر اومد و پر بود و هزار دلیل دیگه اما هیچ کدوم توجیه رفتار وحشیانه اونروز اونها نبود. ما چند نفر مهاجر تازه وارد که چهارتا ایرانی و یه ایتالیایی و یه لبنانی بودیم همه هاج و واج و از تعجب فقط نگاه کردیم، اتوبوس رفت و ما همچنان تو سرما و شوکه از رفتارهای انسانهای مثلا متمدن موندیم. خیلی ها رو میشناسم که از همچین مشکلاتی توی ایران گله میکنن و حتی دلایل مهاجرتشون رو مثلا همچین مسائلی عنوان میکنن. من شاهد این اتفاق بودم، درسته معمول نیست و مطمئنن خیلی ها ممکنه بگن مثلا من پونزده ساله اینجا زندگی میکنم و همچین چیزی رو ندیدم. قبول دارم. اما ندیدن دلیل بر نبودن نیست. من هم تو این مدت تنها یک بار شاهدش بودم اما هست و دیدنش تو ماه های اول برای اونهایی که کانادا رو بهشتی بدون وجود همچین صحنه هایی تصور کردن به شدت شوک آور و دلسرد کننده ست، مگر اینکه کاملا واقع بین و منطقی با قضیه برخورد کنید و بدونید و انتظار داشته باشید که درکانادا و حداقل تورنتو افراد مختلفی از همه سطح فرهنگی وجود داره و انتظار این نوع برخوردها رو داشته باشید.</p>
<p style="text-align: justify;">گاهی وقتها در مورد خدمات درمانی رایگان کانادا صحبت میشه و دوستان اینرو از امتیازات مهاجرت به کانادا میدونن. واقعا برای من و خیلی دوستان دیگه ای که تو ایران با استفاده از بیمه تکمیلی میتونستیم تو بهترین بیمارستانهای خصوصی سرویس مجانی داشته باشیم، این سیستم بهداشت و درمان کانادا چندان امتیازی محسوب نمیشه، سیستم خدمات اجتماعی و درمانی رایگان کانادا ممکنه برای دولت افتخار محسوب بشه که حتما هم همینطوره اما این مسئله برای من اهمیتی نداره به خصوص زمانی که برای مراجعه بابت درد شدید و اورژانسی مجبور باشم ساعتها در اورژانس منتظر رسیدگی بمونم . این خیلی خوبه که دولت کانادا خدمات درمانی رایگان داره و آدمهای بیکار و بی پول رو رایگان مداوا میکنه اما این سیستم برای مهاجرای گروه مهارت شغلی امتیازی قابل توجهی نیست به خصوص که سه ماه ابتدای ورود به کانادا نمیتونن از این سرویس رایگان استفاده کنن. بنابراین مشکلات و ضعفهایی رو داره که تو ایران با اونها برخورد نداشتن. شاید بعضی وقتها بگیم که فرهنگ مراجعه به متخصص در ایران صحیح نیست و خیلی ایرادات دیگه اما هیچکدوم از اینها نمیتونه ضعفهای سیستم خدمات درمانی کانادا رو توجیه کنه و نمیشه این مشکلات رو نادیده گرفت. به خصوص برای یک تازه وارد که هنوز به اون نوع سیستم عادت داره.</p>
<p style="text-align: justify;">اینجا اختلاف طبقاتی از لحاظ اقتصادی خیلی شدید هست. اما خُب کسی که کم درامد هست، توی اجتماع حقوق یکسانی داره با کسی که درآمد خیلی بالایی داره. یا مثلا رئیس من هر چند وقت یکبار یه مهمونی میگیره تو یه اسپرت بار و همه رو دعوت میکنه. تو اون دو ساعت اون کارمندی که کمترین درامد رو تو شرکت داره با من و رئیسم که صاحب شرکته و درامد روزانه ش از حقوق یک سال من بیشتره سر یک میز غذا میخوره، با هم بازی میکنیم، کُری میخونیم برای هم و بعد هم تا یه مسیری با هم میریم. ممکنه چندین بار در هفته با هم بریم بیرون نهار بخوریم، اما، اما اون همکارم نمیتونه ماشینی رو که من سوار هستم داشته باشه، چون درامدش اجازه نمیده. من هم نمیتونم فِراری که رئیسم سوار هست رو  بخرم. اما اینها هیچکدوم نشونه شخصیت یا بی شخصیتی هیچ کدوم از ما نیست. من و رئیسم که صاحب شرکته و خودش فراری داره و همسرش آخرین و گرونترین مدل بنز رو سوار میشه تو یه محله زندگی میکنیم اما رئیسم یه قصر خریده تو اون محل که قیمتش چندین برابر خونه من هست. قصر رئیسم اون رو با شخصیت تر از من و خونه من، من رو با شخصیت تر از کارمند کم درامد شرکت که به زحمت اجاره یک آپارتمان ارزون قیمت رو تو یه محله ارزون قیمت میده، نکرده. اختلاف طبقاتی از این نظر وجود نداره اما واقعا خنده داره اگه تصور کنیم همه مثل هم میپوشن و یه ماشین سوار میشن و یه جور زندگی میکنن. کانادا یک کشور سرمایه داری و به شدت مصرف گراست و نه یک <img style="vertical-align:text-bottom" src="/wp-content/uploads/cache/939b745a0353432a3570a9d7e52785e9.png"/> <img style="vertical-align:text-bottom" src="/wp-content/uploads/cache/4c3cf7b67a733515d7bd0e74f0cbdaa7.png"/> که انتظار مساوات رو ازش داشته باشیم.</p>
<p style="text-align: justify;">البته نداشتن و نخریدن و نپوشیدن به همون اندازه عادی هست که داشتن و خریدن و پوشیدن لباسهای مارکدار عادیه. توی شرکت ما هستند همکارایی که تو این دو سال که من تو این شرکت کار میکنم لباس تکراری تنشون ندیدم. اونهم لباسهایی با قیمتهایی که من اگه یک بار بخرم تا یکسال با اکراه لباس دیگه ای میخرم چون تصور میکنم به اندازه کافی پول برای لباس خریدن پرداخت کردم. اما همکارانی هم هستند که همیشه تنها دو یا سه دست لباس دارن و هر دوی اینها تو کوروزی که از طرف شرکت برگزار شد به مدت یک هفته هم اتاقی بودن و با هم، بار رفتن و کنار ساحل آفتاب گرفتن. اما به هر حال این تفاوت ها هست و برای کسانی که این تفاوتها رو دوست ندارن همچین مسئله ای میتونه آزار دهنده باشه. به خصوص کسی که عادت داشته همیشه بهترین برند ها رو بپوشه و حالا مجبور هست به خاطر بیکاری یا اینکه هنوز شغل مورد انتظارش رو نداره از خرید چیزهایی که دوست داره چشم پوشی کنه. تحمل و چشم پوشی کردنش هم برای افراد مختلف به نظر من حد و اندازه داره. تا یک زمانی طرف میتونه کاملا متفاوت با قبل زندگی کنه.</p>
<p style="text-align: justify;">ما وقتی رفتیم پیشول رو بیاریم، صاحبش تو یه محله ای زندگی میکرد که وحشتناک بود. کثیف و افتضاح. من از خونه که راه افتادیم اول گفتم بریم، اگه خیلی گربش ناز بود بیاریمش. اما وقتی رسیدیم اونجا، تو دلم گفتم، گربه کور و کچل هم باشه من از این محله بیرونش میارم. در مورد یه حیوون، اونوقت شما فکر کنید تو اون خونه ها آدم زندگی میکرد. آدمهایی که درامدشون اجازه نداده جایی بهتر زندگی کنن نه اینکه دوست نداشتن. اگه اختلاف طبقاتی نبود اون وقت چطور ممکن بود همچین محله هایی وجود داشته باشن؟ اگه برامون مهم نیست کجا زندگی کنیم خوب میتونیم تحمل کنیم اما به نظرم اگه برامون مهم نبود دلیلی برای مهاجرت نداشتیم نه؟ همه برای رسیدن به یه زندگی بهتر و زندگی در آرامش مهاجرت کردیم. پس برامون مهمه که کجا زندگی کنیم. برخورداری از آسایش و رفاه در اینجا به درامد  افراد خیلی  بستگی داره. آستانه تحمل هر کسی هم با دیگری فرق میکنه. شاید یک نفر بگه بله برای من مهمه کجا زندگی کنم اما خب مدت کوتاهی رو میتونم جای غیر متعارفی رو تحمل کنم اما این مدت برای هر کسی متفاوته و برای بعضی ها از جمله خودم این مدت زمانش صفر هست.</p>
<p style="text-align: justify;">من اینجا کار دارم، کار تخصصی خودم، محیط کارم خوبه، مدیرم خوبه، کارم سنگین نیست و از درامدم راضیم، اما خیلی ها هستن که اینجا بعد از دو سه سال هنوز بیکار هستن و نتونستن تو تخصص خودشون کار پیدا کنن، درسته که دلایل زیادی داره یا درست و به موقع عمل نکردن و خیلی چیزای دیگه، اما خیلی ها بیکارن، خیلی ها با وجود سالها سابقه و تحصیلات بالا بیکارن یا کارهایی با درامد خیلی پایین یا سطح پایینی دارن. هرقدر هم که بگیم کار عار نیست اما به نظر شما کار کردن تو پیتزا فروشی و کافی شاپ برای یک تحصیل کرده ای که شغل معقول و مقبولی تو ایران داشته چقدر  و تا کی میتونه شخص رو راضی نگه داره و بگه فعلا، فعلا، فعلا، این فعلا برای هرکسی یه مدت مشخصی داره به محض اینکه این مدت مشخص سر اومد ادامه دادنِ اون وضعیت میشه شروع زندگی در جهنمی به نام کانادا.  من نمیتونم به این دلیل که خودم اینجا کار خوبی دارم بگم کانادا بهشت متخصصین هست، اگه اینطوری باشه پس اونی که بیکار هست هم حق داره بگه کانادا جهنم متخصصینِ. اما به نظر من در مورد خودم به شخصه با توجه به اینکه عاشق رشته تحصیلی و شغلم هستم و زندگی و کار برام معنایی جز برنامه نویسی نداره و فقط در صورتیکه تو این شغل باشم احساس رضایت دارم نمیتونم مدت زیادی رو شغل متفرقه داشته باشم تنها به این دلیل که میخوام کانادا زندگی کنم. مدتی قابل قبول هست اما بیشترش؟ نه! نه به این دلیل که کار رو عار میدونم، نه! تنها به این دلیل که رضایت شغلی ندارم و از کار کردن لذت نمیبرم. به هر حال شما زمانی از زندگی لذت میبرید و احساس خوشبختی میکنید که از کار و شغلتون هم راضی باشید.</p>
<p style="text-align: justify;">تابستون ها، تورنتو همه جا سر سبز و بهشته، اما این اصلا نشون دهنده خوب بودن محله نیست، وقتی خونه اجاره میکنید گول سر سبزی محوطه و گلهاش رو نخورید، اینجا خاکش حاصلخیزه گلهاش هم فوق العاده زیباست موقع اجاره چشمهاتون روی زیبایی طبیعی و باغچه و گلهای محوطه ببندید و بجاش ببینید محله تون چطوریه، مردمانش، دسترسی به وسایل نقلیه عمومی دسترسی به سوپر مارکت و غیره. اینها رو برای اجاره درنظر بگیرید نه گل و بلبل محوطه رو.  همونطور که زمستونای یخبندون اینجا همه جا رو بی ریخت و بد شکل میکنه تابستونهاش هم همه جا رو زنده و تر و تازه میکنه.</p>
<p style="text-align: right;">اینها چیزهایی بود که به نظرم اومد که باید بگم تا حداقل اگه میخواهید تصوری از کانادا داشته باشید تصورتون واقع بینانه باشه.</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><strong>اینها رو از آدمی می شنوید که واقعا اینجا رو دوست داره اما تو واقعیت زندگی میکنه، نه در بهشتی رویایی و  نه در کابوسی جهنمی.</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/06/heven-or-hell/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>35</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زلزله در تورنتو</title>
		<link>http://barani.ca/2010/06/earthquakes-ontario-quebe/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/06/earthquakes-ontario-quebe/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 23 Jun 2010 18:26:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[اقامت در کانادا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3454</guid>
		<description><![CDATA[چند دقیقه پیش تورنتو زلزله اومد!! ظاهرا مرکز زلزله، مرز استان کبک و انتاریو بوده و قدرتش هم 5.5 ریشتر در مقیاس امواج درونی زمین بوده.
زلزله در شرق کانادا نادر و آخرین بار سال 1998 زلزله ای با قدرت 5.4 ریشتر در انتاریو اتفاق افتاده.
لینک خبر در CBC News
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چند دقیقه پیش تورنتو زلزله اومد!! ظاهرا مرکز زلزله، مرز استان کبک و انتاریو بوده و قدرتش هم 5.5 ریشتر در مقیاس امواج درونی زمین بوده.<br />
زلزله در شرق کانادا نادر و آخرین بار سال 1998 زلزله ای با قدرت 5.4 ریشتر در انتاریو اتفاق افتاده.<br />
<a href="http://www.cbc.ca/canada/toronto/story/2010/06/23/tor-earthquake.html" target="_blank">لینک خبر در CBC News</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/06/earthquakes-ontario-quebe/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مسافرت و سوختگی!</title>
		<link>http://barani.ca/2010/06/diary/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/06/diary/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 01 Jun 2010 14:41:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[اقامت در کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3311</guid>
		<description><![CDATA[* بدنم به شدت سوخته، با آفتاب. سهل انگاری خودم بود. هفته پیش یه مسافرت 3 روزه رفتیم کنار دریاچه تو منطقه Muskoka و بدون استفاده از لوسین ضد آفتاب از صبح تا شب رو مشغول کنو سواری و جت اسکی و آب بازی بودم، هوا هم به طرز غافلگیر کننده ای گرم و خواستنی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">* بدنم به شدت سوخته، با آفتاب. سهل انگاری خودم بود. هفته پیش یه مسافرت 3 روزه رفتیم کنار دریاچه تو منطقه Muskoka و بدون استفاده از لوسین ضد آفتاب از صبح تا شب رو مشغول کنو سواری و جت اسکی و آب بازی بودم، هوا هم به طرز غافلگیر کننده ای گرم و خواستنی بود، بدنم به شدت درد میکرد و من فکر کردم از خستگیه، غافل از اینکه این درد، ربطی به درد عضله نداشت و درد ناشی از سوختگی سطحی پوست بود. انتظار هوای به این گرمی و آفتابی رو نداشتم، نمیدونم چرا به ذهنم هم نرسید که باید ضد آفتاب استفاده کنم. انگار که استفاده از ضد آفتاب در ذهن من تعریفی بر حسب زمان داره نه بر حسب شرایط. چند روز اول خودم رو بستم به ژل ترمیمی سوختگی آلو ورا، دردش کاملا رفع شد اما بعد از اون دیگه بی خیال شدم.<span id="more-3311"></span></p>
<p style="text-align: justify;">خلاصه که اینروزها به منظور درمان، تو این هوای گرم(البته خدا رو شکر که امروز هوا بهتره)، من سر تا پا پوشیده در انظار ظاهر میشم، البته یک علت دیگه هم اینکه سوختگی ها حالا خشک شدند، پوسته پوسته هم شدن. شده ام شبیه به دو رگه هایی که بدنشون قارچ زده و بخشهایی از بدنشون در اثر قارچ سفید شده، اگه لباس های سر تا پا پوشیده نپوشم حس میکنم همه نگاهم میکنند و احتمالا فکر میکنند به بیماری پوستی دچار شده ام. همون بهتر که تعجب کنند از مدل لباس پوشیدنم. تازه از فردا دستکش نخی هم دست میکنم.</p>
<p style="text-align: justify;">* تو بوشهر و شیراز یه سیب ترش هایی هست که هرسال همراه با گوجه سبز میاد و تقریبا تا اواخر خرداد هم هست. اولش که میاد اندازه گوجه سبزه و آخراش اندازه سیب گلاب های کوچولو. خیلی خیلی ترش و خوشمزه ست. تمام خاطرات بچگی من تو فصل بهار و تابستون پر از سیب ترشه و دراز کشیدن پای تلوزیون، زیر کولر گازی و کارتون دیدن در حال خوردن سیب ترش با نمک. اوایل فصل سیب ترشها رو ورقه ورقه میکردیم و نمک میزدیم و میذاشتیمشون تو آفتاب یه روزی بمونن تا کمی خشک بشن شبیه به قیصی(قیسی؟). طعمش بی نظیر میشد. گاهی وقتها هم که سیب ترشها حسابی بزرگ شده بودن (همون اندازه سیب گلابهای کوچولو) اونا رو با دست آبلمبو میکردیم و میذاشتیم یکی دو ساعتی تو افتاب بمونن بعد با نمک میخوردیم. همین الان هم که دارم اینها رو مینویسم دهنم آب افتاد. از شیراز به با بالا دیگه این سیب ترش ها پیدا نمیشه یا حداقل من ندیدم.  تقریبا ده یازده سالی میشه که سیب ترش نخوردم، هر سال این موقع یعنی از اواخر فروردین تا خرداد عجیب هر روز و هر شب یاد سیب ترش میافتم و فقط با نشخوار کردن خاطراتم دلم رو خوش میکنم و یادش رو مزه مزه میکنم. اگه این روزها اون طرفایید و  سیب ترش خوردید، یادی هم از من بکنید <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;">چند تا عکس از مسافرت و فعالیتهای فوق برنامه <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;">جایی که ما بودیم یک ریزورت بود با ساحل اختصاصی که استفاده از تمامی وسایل و امکانات از جمله کنو، قایقهای پدال قو، کایاک ، زمین تنیس، بسکتبال، استخر، جکوزی و&#8230; رایگان بود اما بابت وسایل موتوری مثل جت اسکی هزینه اضافه پرداخت میکردیم که هزینه ش بابت نیم ساعت 60 دلار + مالیات بود و یک ساعت هم 90 دلار + مالیات. جای بسیار زیبایی بود و لحظات فوق العاده زیبا و پر از آرامشی رو اونجا داشتیم. باید پست های اختصاصی راجع به مسافرتهای چند  ماه اخیر بنویسم ،عکسهای بیشتری رو اونجا میذارم <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/1.jpg" rel="lightbox[3311]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3314" title="1" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/1.jpg" alt="" width="431" height="289" /></a><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/2.jpg" rel="lightbox[3311]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3316" title="2" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/2.jpg" alt="" width="431" height="289" /></a><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/3.jpg" rel="lightbox[3311]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3317" title="3" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/3.jpg" alt="" width="431" height="289" /></a><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/5.jpg" rel="lightbox[3311]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3318" title="5" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/5.jpg" alt="" width="431" height="289" /></a><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/4.jpg" rel="lightbox[3311]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3319" title="4" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/4.jpg" alt="" width="431" height="289" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/06/diary/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>واقعیت!</title>
		<link>http://barani.ca/2010/05/reality-of-lif/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/05/reality-of-lif/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 31 May 2010 16:07:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[اقامت در کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3308</guid>
		<description><![CDATA[دیشب از پارکینگ فرودگاه که وارد اتوبان شدیم شهر یکپارچه نور بود و چراغ های روشن تصویر فریبنده ای داشتند. همسرم گفت، خیلی ها از کانادا تنها تصورشون همینه یه شهر بزرگ با ساختمونهای بلند و چراغهای روشن، واقعیت هایی که تو تاریکی وجود داره رو تو روشنایی فریبنده این چراغهای نمیبینن. گفتم درسته واقعیت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دیشب از پارکینگ فرودگاه که وارد اتوبان شدیم شهر یکپارچه نور بود و چراغ های روشن تصویر فریبنده ای داشتند. همسرم گفت، خیلی ها از کانادا تنها تصورشون همینه یه شهر بزرگ با ساختمونهای بلند و چراغهای روشن، واقعیت هایی که تو تاریکی وجود داره رو تو روشنایی فریبنده این چراغهای نمیبینن. گفتم درسته واقعیت این نیست، البته واقعیت اونی که من روز اول ورودم به کانادا دیدم هم نیست. خیابونهای تنگ و خاکستری داون تاون که توی بعد از ظهر یکشنبه انگار گرد مرگ رو تو فضاش پاشیده بودن. یادمه درست یکسال بعد از ورودمون در مورد لحظه ورودمون به تورنتو نوشتم : <em>من خسته کنار چمدونها وسط آسمون خراشهای غریب ، تو خیابونهای خاکستری جنوب شهر منتظر ایستاده بودم تا همسرم یه ماشین پبدا کنه و بریم مهمونسرایی که قرار بود مدتی اونجا باشیم.یکشنبه بود و شهر خلوت بود.</em></p>
<p>واقعیت هر دوی اینهاست، با هم و کنار هم. واقعیت اون چیزی نیست که میبینیم. واقعیت، زندگی تک تک آدمهاست که میتونه متفاوت باشه. واقعیتِ زندگی من در یک مکان و یک زمان میتونه نقطه مقابل واقعیتِ زندگی دوستی باشه در همون مکان و همون زمان. اگه فقط به ظاهر مکان و زمان توجه کنیم، کاملا شبیه به هم هستن و واقعیت رو درک نمیکنیم.</p>
<p>امیدوارم همه هر جایی که هستیم بتونیم واقعیت رو همونطور که دوست داریم و آرزو میکنیم، زندگی کنیم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/05/reality-of-lif/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>iPad و فالوده :)</title>
		<link>http://barani.ca/2010/05/my-new-ipad/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/05/my-new-ipad/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 29 May 2010 14:47:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[اقامت در کانادا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3300</guid>
		<description><![CDATA[سلام بچه ها  
من دیروز یه iPad خریدم   الان هم سرگرم بازی با اون هستم. فعلا فونت فارسی نداره متاسفانه . دیروز وارد بازار کانادا شد و فروشگاه اپل هم خیلی خیلی شلوغ بود. فعلا که از خریدم راضیم و دارم ازش لذت میبرم  
کامنتهای محبت آمیز همتون رو خوندم و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام بچه ها <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p>من دیروز یه iPad خریدم <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' />  الان هم سرگرم بازی با اون هستم. فعلا فونت فارسی نداره متاسفانه . دیروز وارد بازار کانادا شد و فروشگاه اپل هم خیلی خیلی شلوغ بود. فعلا که از خریدم راضیم و دارم ازش لذت میبرم <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' /> </p>
<p>کامنتهای محبت آمیز همتون رو خوندم و از همه ممنونم و خوشحالم که باز هم شما ها و کامنتهای محبت آمیزتون رو اینجا میبینم، یکم این دو سه روزه مشغول هستم و متاسفانه نتونستم پاسخ محبتهاتون رو بدم.</p>
<p>چند تا از دوستان در مورد فالوده سوال کرده بودن و دستور تهیه اش رو خواسته بودند که <a href="http://www.persiauk.com/article.php?id=49189" target="_blank">اینجا</a> میتونید ملاحظه کنید و امیدوارم که درست کنید و لذتش رو ببرید.</p>
<p>باز هم ممنونم از محبت تک تک شما <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/05/my-new-ipad/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پراکنده های یک ذهن نا متمرکز</title>
		<link>http://barani.ca/2010/05/messy-mind/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/05/messy-mind/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 27 May 2010 14:00:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[اقامت در کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[هویجوری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3273</guid>
		<description><![CDATA[* چند شب پیش هوا کمی گرم بود و برای اینکه هوای خونه عوض بشه و کمی هم خنک تر پنجره اتاق رو باز گذاشتیم و تا صبح &#8220;بالش من پُر آواز پر چلچله ها&#8221; بود. صبح به همسرم میگم تمام مدت صدای پرنده ها توی گوشم بود و احساس میکنم خوب نخوابیدم. میگه: تو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* چند شب پیش هوا کمی گرم بود و برای اینکه هوای خونه عوض بشه و کمی هم خنک تر پنجره اتاق رو باز گذاشتیم و تا صبح &#8220;<em>بالش من پُر آواز پر چلچله ها</em>&#8221; بود. صبح به همسرم میگم تمام مدت صدای پرنده ها توی گوشم بود و احساس میکنم خوب نخوابیدم. میگه: تو که عاشق صبح هایی هستی که تو طبیعت با شنیدن صدای پرنده ها از خواب بیدار شی. دیدم حرفش کاملا درسته با اینحال نمیدونم چرا گاهی از دیدن یا شنیدن اونچه که عاشقش هستم لذت نمیبرم.</p>
<p>* چندتایی موی سفید رو روی شقیقه هام پیدا کردم.  پیدا نیستند و باید به زحمت پیداشون کنم،دوستشون هم ندارم،اما تا دوستی رو میبینم فورا و ذوق کنان دونه دونه این مهمونهای نو رسیده رو بهش نشون میدم.</p>
<p>* جدیدا یک خصیصه جالب در وجود خودم کشف کردم. برای خودم خیلی جالب بود و اون اینکه، منی که همیشه ادعا میکنم سن فقط یک عدده و &#8230; به بالارفتن سنم اهمیت نمیدم چرا هر وقت دوستی که تازه با من آشنا شده و سنم رو   بیست و شش  سال حدس میزنه قند تو دلم آب میشه و ذوق میکنم؟!!!!<span id="more-3273"></span></p>
<p>* توی فیس بوک دوستانی رو بعد از ده سال میبینم. عکسهای جدیدشون رو گذاشتن، هیچ تفاوتی با ده سال پیش نمیبینم جز اینکه شاداب تر و خوشکل تر و خوشتیپ تر شدن. ده سال پیش 23 ساله بودیم و بنابراین احتمالا دوستانِ جدید دوستانم سنشون رو 23 ساله حدس میزنن. نتیجه گیری اینکه من سه سال بزرگتر از اونها به نظر میرسم. پس اگه قراره بابت حدس زدن سنم خوشحال یا ناراحت بشم به نظر میرسه باید ناراحت بشم.</p>
<p>* چند وقته شدیدا دلم میخواد برم تهران، خیابون انقلاب و کتاب فروشیهاش رو بگردم و برای خودم کتاب بخرم، بعد بیام و از میوه فروشیهای سر میدون نیم کیلو زرشک تازه و یک کیلو گوجه سبز و چغاله بادوم بخرم و توی راه تا برسم خونه دونه دونه گوجه سبز بخورم و هسته هاش رو بذارم تو جیب کیفم و بعد فراموش کنم درشون بیارم، ماه ها بگذره و من هروقت اون هسته ها رو تو جیب کیفم دیدم ناخود آگاه هوس کنم برم تهران، خیابون انقلاب و &#8230;</p>
<p>* جدیدا تو خونه فالوده درست میکنم، فالوده شیرازی با نودل برنج چینی! بربری و باقلوا هم که قبلا درست میکردم، اگه بتونم سنگک هم درست کنم به زودی اعلام خودکفایی میکنم.</p>
<p>* بالاخره با خرید 2 تا کپسول پروپان و یک عدد باربیکیوی گازی، کباب با باربیکیوی گازی رو تو خونه تجربه کردیم. طعم جوجه کبابش خوب بود اما اون بوی دود و زغالی که من عاشقش هستم رو نداشت. قرار شد کمی چوب که ظاهرا مخصوص همین کاره بریزیم رو آتیشش تا کبابا دودی هم بشن. باربیکویوی باقیمونده از صاحب خونه قبلی هم گازی بود اما ما توش زغال میریختیم و عملا تبدیلش کرده بودیم به منقل زغالی. فعلا رفت زیر دک برای استفاده گاه به گاه در صورت اصرار به کباب کردن روی زغال.</p>
<p>* امسال دو مسافرت کمپینگ رو پیش رو داریم که با یکی از دوستانمون میریم. مسافرت که نمیشه گفت چون احتمالا با برنامه ریزی که کردیم خسته و مچاله برمیگردیم. قراره تو یکی از مسافرت ها طبق نقشه و مسیر های پیشنهای برای کَنو سواری یه مسافرت با کنو به صورت یک روزه داشته باشیم. البته مدت پارو زدن حدودا 2 تا 3 ساعت در هر مسیره، شاید یکی از ماشینها رو در مقصد پارک کنیم که برگشت رو پارو نزنیم و با ماشین برگردیم. احتمال اینکه خسته بشیم زیاده. 6 ساعت پارو زدن در یک روز برای ما زیاده. البته در بین راه چندین بار استراحت میکنیم و برای خوردن نهار هم اقامت کوتاهی تو یکی از جزیره های بین راه داریم. اما با این حال فکر میکنم برای شروع زیاد باشه، حداقل با اینهمه استراحت برنامه ریزی شده، برگشتمون رو به تاریکی شب میخوریم.</p>
<p>* سال اول مهاجرت، هنوز تو فاز ایران و زندگی به سبک ایرانی بودیم. مثلا امروز تصمیم میگرفتیم فردا بریم سفر بدون برنامه قبلی. مرتب از مدیرمون ایمیل میگرفتیم که برنامه مرخصی های درخواستی خود در طول سال رو به ما بدید. من و همسرم با هم میگفتیم که مگه میشه آدم از الان بگه دو ماهه دیگه دو روز مرخصی میگیرم برم فلان شهر، اون وقت ما بخوایم این برنامه رو تا آخر سال مشخص کنیم. الان اما کمی منظم شدیم. حداقل میدونیم در هر ماه سه روز به مسافرت میریم و مرخصی ها رو هم تعیین کردیم. یک مسافرت 7 تا 10 روز هم داریم که البته مکانش هنوز مشخص نیست. خوب یا بدش رو نمیدونم اولین باره که این مدل سفر رفتن رو تجربه میکنم. اینکه از حالا میدونم مثلا 2 ماه دیگه تو فلان تاریخ به فلان شهر میریم و 1 ماه بعدش 3 روز میریم به فلان شهر و &#8230;</p>
<p>پی نوشت: اینکه گفتم هنوز تو فاز ایران و زندگی به سبک ایرانی بودیم، منظورم زندگی خودمون بود. یعنی زندگی خودمون در ایران. نه زندگی به سبک همه ایرانی ها. من دوستانی داشتم تو ایران که تمام زندگیشون روی برنامه بود و مسافرتاشون روی برنامه و &#8230; اما خوب ما نه، مثلا یه بار میخواستیم بریم آهار کوه پیمایی تو راه تصمیمون عوض شد رفتیم شمال <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p>بفرمایید فالوده شیرازی با نودل برنج چینی.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/05/faloodeh.jpg" rel="lightbox[3273]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3295" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/05/faloodeh.jpg" alt="" width="504" height="337" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/05/messy-mind/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>19</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بازگشت به رویا</title>
		<link>http://barani.ca/2010/05/return-to-dreem/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/05/return-to-dreem/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 26 May 2010 20:53:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[اقامت در کانادا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3285</guid>
		<description><![CDATA[چند وقتی هست که احساس میکنم تمرکزم را از دست داده ام. یاد یکی از پستهای حاجی واشنگتن افتادم  که دکترش گفته بود برای درمان نباید اینترنت کار کند، تلوزیون ببیند، رادیو گوش کند و &#8230; و من تنها همین بخش اینترنت کار نکند را به خاطر داشتم. مدتی کار با اینترنت را کم کردم. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">چند وقتی هست که احساس میکنم تمرکزم را از دست داده ام. یاد یکی از پستهای <a href="http://www.hajiwashington.com/?p=1682" target="_blank">حاجی واشنگتن</a> افتادم  که دکترش گفته بود برای درمان نباید اینترنت کار کند، تلوزیون ببیند، رادیو گوش کند و &#8230; و من تنها همین بخش اینترنت کار نکند را به خاطر داشتم. مدتی کار با اینترنت را کم کردم. درحد چک کردن ایمیل هام و گاهی فیسبوک و گوگل کردن موارد مربوط به کارم. تمرکزم بهتر شد یا حداقل تصور کردم که بهتر شده. امروز اما متوجه شدم خیلی چیزها به ذهنم می آید و دوست دارم جایی بنویسمشان تا ثبت شوند یا حداقل از این ذهن مشوش خارجشان کنم و چون نمینویسم همه روی هم تلنبار میشوند و هی توی مغزم وول میخورند و تمرکزم را به هم میریزند. شدیدا به یک خواب عمیق نیاز دارم. تصمیم گرفتم دوباره خودم را به خواب بزنم شاید تمرکز از دست رفته ام رو باز یابم.</p>
<p style="text-align: justify;">فعلا یک خبر دست اول اینکه من هفته پیش 33 ساله شدم <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;">روز تولدم هم رفتیم اتاوا، جشنواره گلهای لاله و من نشستم وسط گلهای لاله و همسرم چلیک چلیک از من عکس گرفت و اون روز واقعا دچار توهم خود برتر بینی و چقدر آدم مهمی هستم و هیشکی نمیتونه مثل من روز تولدش منحصر به فرد باشه شدم البته به همسرم هم گفتم که تو بهترین همسر روی زمین هستی و هیشکی نمیتونه مثل تو همسرش رو روز تولدش خوشحال کنه و متفاوت باشه و &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/05/return-to-dreem/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بعدِ باران&#8230;</title>
		<link>http://barani.ca/2010/03/rangin-kaman-baramad/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/03/rangin-kaman-baramad/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 31 Mar 2010 15:13:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[اقامت در کانادا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3254</guid>
		<description><![CDATA[&#8230;گر نروم نیستم،
بارانی آمد و تمام شد و رنگین کمانی برآمد.
فتو بلاگ رنگین کمان رو خیلی وقته که با کمک همسرم ساخته بودیم، مدتی بود که به روز نمیشد. از این به بعد تمرین عکاسی میکنیم و اونچه رو که میبینیم ثبت میکنیم و در رنگین کمان با هم میبینیم. دوست دارم همه شما رو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>&#8230;گر نروم نیستم،</p>
<p>بارانی آمد و تمام شد و <a href="http://photo.barani.ca" target="_blank">رنگین کمانی</a> برآمد.</p>
<p><a href="http://photo.barani.ca" target="_blank">فتو بلاگ رنگین کمان</a> رو خیلی وقته که با کمک همسرم ساخته بودیم، مدتی بود که به روز نمیشد. از این به بعد تمرین عکاسی میکنیم و اونچه رو که میبینیم ثبت میکنیم و در رنگین کمان با هم میبینیم. دوست دارم همه شما رو اونجا ببینم و با هم عکسها رو ببینیم و نقد کنیم.</p>
<p>پس هستم اگر میروم <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/03/rangin-kaman-baramad/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
