دیروز چهارشنبه سوری بود و هوا فوق العاده عالی بود. دمای هوا هفده درجه بالای صفر بود و چند جایی هم برنامه های ویژه چهارشنبه سوری بر پا بود. امسال قسمت ما نبود که جایی بریم، عوضش نیت کردیم برای چهارشنبه سوریِ سال دیگه. تو خونه موندیم و آش رشته مامان پز خوردیم و بعد تصمیم گرفتیم خودمون توی منقل آتیش درست کنیم و از روش بپریم که باز هم به خاطر شرایط امسالمون اینکار رو نکردیم. به جاش توی خونه سه تا شمع روشن کردیم و هفت بار از روش پریدیم
آتیش آتیشه دیگه نه؟! همسری البته خیلی اصرار داشت که بریم بیرون، اما خوب من متوجه شدم که اصلا حالش مناسب بیرون رفتن یا حتی تو خونه آتیش درست کردن نیست، دائم سرفه میکرد و آب ریزش بینی داشت و مدام خسته میشد و روی مبل دراز میکشید. گفتم توی خونه بمونیم بهتره و به جاش زودتر خوب میشی و سال دیگه همه کارهایی که دوست داشتیم و امسال نشد انجام بدیم رو با دل خوش و سلامتی کامل انجام میدیم. این آرزو رو از ته دلم برای همه دارم، امیدوارم همیشه و همه جا دلهاتون شاد و تنتون سلامت باشه و قدر لحظه هاتون رو بدونید و به بهترین شکل ازش استفاده کنید و تو هر شرایطی سعی کنید که شاد باشید.
من همیشه سعی کردم شاد باشم، از داشته ها و نداشته هام لذت ببرم، به قول سهراب من به سیبی خشنودم. دیشب هم دو تا راه داشتم یکی اینکه بشینم ماتم بگیرم و آه بکشم و ناله کنم (ترا به جدتون کسی اینو به خودش نگیره، به اونچه میپرستید قسمتون میدم. منظورم به هیچ کسی نیست والله، هروقت اومدیم یه چیزی بگیم، هزارتا کامنت و ایمیل اومد که با من بودی؟ به نظرم با من بودی، نمیدونم چرا یهو فکر کردم شاید منظورت من باشم، داشتم فکر میکردم اگه منظورت من هستم که باید بگم آخه، شاید منظورت مستقیما من نباشم اما آخه یهو فکر کردم شاید هم من باشم) خلاصه اینکه هی بشینم بگم وای چیکار کنم کاش من الان فلان جا بودم، کاش اونجا بودم کاش اینطور نبود و اونطور بود. و یه راه هم اینکه وضعیت فعلیم رو تغییر بدم. چون اصلا اهل آه و ناله نیستم، یعنی وقتی میخوام ناله کنم یه لحظه با خودم فکر میکنم بابت چی الان ناله کنم که در اولویت باشه و به بقیه مشکلات بر نخوره که چرا ما رو تحویل نمیگیری و اینا که یهو میبینم نمیخوام بینشون فرق بذارم اینه که به مشکلات میگم عزیزان من برید و دور هم خوش باشید، همتون عین همید
پعد راه دوم رو انتخاب میکنم و ضمن زندگی مسالمت آمیز با مشکل موجود با شادی کردن در حد امکانات موجود مشت محکمی هم بر دهان مشکل مذکور میزنیم و بدین صورت مشکلات موجود فرصت دور هم خوش بودن رو ندارن. اینه که دیشب دیدم چی بهتر از اینکه بشینیم آش رشته بخوریم و فیلم چهارشنبه سوری نگاه کنیم و به جای پریدن از روی بوته آتیش از روی شمع بپریم. وقتی میشه شاد بود چرا لذت شادی کردن رو از خودم بگیرم؟
دوست عزیزی برای من کامنت گذاشته بودند که اسم من رو نمیدونستند و تا حالا فکر میکردند من یک آقا هستم و خانوم من بیمار هستند. قسمت شوخی قضیه اینه که راستش من یک مادر هستم و بچه ام بیمار هست. از بس باید بگم ماسک بزن وقتی میری بیرون، شال گردنت رو ببند. لباس گرم بپوش. اینقدر این پیشول رو بوس نکن و …. اما خوب واقعیت اینه که من زیاد که چه عرض کنم یه ذره هم به خانوم های اطرافم شباهت ندارم. اصلا همین دو هفته پیش بود که به همسری میگفتم ایشالله وقتی سلامتیت رو به دست آوردی و این دغدغه داغون شد و گور به گور شد میخوام برای یه مدت هر چند کوتاهی مثلا بین یک هفته تا یک ماه(خودم ظرفیت بیشتر از این رو ندارم) زنانگی کنم. ایشون تمام رخ علامت سوال شدند که اینی که گفتی یعنی چی و چه تغییراتی ممکنه در روند زندگی ما ایجاد بشه که ما عرض کردیم که میخوام یه مدتی و هر چند روز یک بار نق بزنم که دلم برای مامانم تنگ شده. گریه کنم(من به ندرت گریه میکنم همیشه در بدترین شرایط خوشبختانه یا متاسفانه ور منطقی وجودم میاد وسط میگه آخه با گریه چیزی عوض میشه من هم میگم خوب نه، بعد اون میگه پس لطفا خفه شو، بعد من هم تو این یک مورد حرف گوش کن میشم و خفه میشم، کور شم اگه دورغ بگم) آره داشتم میگفتم که گریه کنم، بگم کاش الان فلان جا بودم(مثلا دربند) نمیدونی چقدر دلم هوای دربند رو کرده. واااای یادته؟ هو هو هو هو. بعد یه آهی بکشم و اشکام رو با عشوه پاک کنم و مدل پروانه ای پلک بزنم و تو بگی گریه نکن عزیزم، خوب بیا فردا بریم بلیط بگیرم برات برو ایران یه حال و هوایی تازه کن، بعد من هم قششششنگ بیکار باشم یا کار داشته باشم ولی نشینم حساب کتاب کنم که مرخصی کم دارم و باید مرخصی بدون حقوق بگیرم و ال و بل. مُردم از بس هر کاری خواستم بکنم فوری این مرتیکه سیبیل کلفتِ مهندس درونم اومد و این خانوم خانومای وجودم رو له کرد و گفت خفه، گفت زن و مرد نداریم که! تو زندگی مشترک تو لاله ای اون هم عباس، فقط و فقط همین، الان دیگه شدین لاله عباسی. یک نفر هستید، مگه اون گریه میکنه؟ سهم هر دو تون زیر بار مشکلاتِ زندگی برابرِ همِ. البته که عرض شود که خانوم خانومای وجودم همیشه جیقی می کشه سر مرتیکه مهندس درونم و میگه فلان فلان شده تو کجا بودی وقتی من هجده سالگی پا شدم تنهایی رفتم تهران دانشگاه، و فقط ترمی یک یا نهایتش دو بار میرفتم دیدن خانواده-م و هر بار که میخواستم دلتنگی کنم و گریه کنم قبلش مینشستم با خودم فکر میکردم که خوب چیکار کنم؟ همینه که هست بعد میدیدم خوب کلید گریه به این قفل نمیخوره که، پس اصلا سراغش نمیرفتم. فکر کردی که چی؟ من سالهاست که بهانه برای گریه و دلتنگی داشتم و دارم، حداقل شونزده ساله که این بهانه رو حداقل دارم. نمیدونم والله ظاهرا اون بشکه ای که همه میگن که یهو وقتی پر شد یه مشت که بریزی سر ریز میشه در مورد من گویا تانکری یا حتی مخازن زیر زمینی چیزی هست. حالا میخوام یه خورده زنانگی کنم. بعد راستش خودم دیدم از اون مرتیکه مهندس درون که از شما چه پنهون مرتیکه نیست و در گوشتون بگم واقعا جنتلمنیه واسه خودش، بیشتر خوشم میاد تا اون خانوم خانومای تیتیش مامانی و زر زروی ریقو. و بین کُت و شلیته! بنده در سلامتی عقل و بلوغ کامل، کت و شلوار رو انتخاب کردم. اینه که در پایان عرایضمون به آقای همسر گفتیم که حالا که خوب فکرش رو کردیم دیدیم همین وصف العیش خودش تمام عیش بود و ما بر موضع خود همچنان استوار می مانیم. حالا باز ترا به هر آنچه دوست دارید به خودتون نگیرید. بعضی ها هستند که خوب تو وجوشون یک لیدی با شخصیت و خانوم و همه چی تمام دارن که با تمام وجود و تمام قد به احترامشون می ایستم، هر کسی رو خدا یک جوری آفریده دیگه. من اگه بخوام زنانگی کنم درست میشم شبیه به کلاغی که میخواد ادای راه رفتن کبک رو در بیاره
حالا اینا رو گفتم فکر نکنید لابد من اینقدر زشتم که شبیه به خانوم ها نیستم و اینا ها، نه خیر، هلو دیدن؟ خوب من لاله شون هستم. حالا گاهی اوقات هلو ها میشن هلوی پوست کنده ما شدیم هلوی پوست کلفت که هلو کرگدن هم میگن بهمون.
تازه یکبار که با همسری تو تیم هورتونز نشسته بودیم یه خانومی هی ما رو نگاه کردن هی نگاه کردن و هی ما داشتیم عصبانی میشدیم که یهو اومد گفت که مدیر فروش یک شرکت لوازم آرایش خیلی معروف هستن و چون برای فروش لوازم آرایش، فروشنده باید خوجّل موجّل باشه و چون شما چهره خیلی خوجّلی دارید میخواستم ازتون خواهش کنم با ما همکاری کنید. بعد من یهو هر هر زدم زیر خنده بعد دیدم نه خانومه کاملا جدیه انگار، اینه که گفتم من آخه کار دارم خودم، گفت اما این شغل خیلی خوبیه و خیلی فانِ و کلی بروشور و اینا و شماره تلفن بهم داد که اگه پشیمون شدم باهاشون تماس بگیرم. بعد من از تیم هورتونز تا شرکت موقع صحبت کردن با همسری به صورت پروانه ای پلک میزدم و دچار توهم خود خوشگل بینی مفرط شده بودم که البته زود خوب شدم.
حالا شما خانومایی که اینجا رو میخونید کُت میپوشید یا شلیته؟ اصلا این باشه یک بازی وبلاگی. هر کسی هم دوست داشت خودش این بازی رو انجام بده



