بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید

خاطرات و تجربيات مهاجرت به کانادا

Archive

Category: هویجوری

دیروز چهارشنبه سوری بود و هوا فوق العاده عالی بود. دمای هوا هفده درجه بالای صفر بود و چند جایی هم برنامه های ویژه چهارشنبه سوری بر پا بود. امسال قسمت ما نبود که جایی بریم، عوضش نیت کردیم برای چهارشنبه سوریِ سال دیگه. تو خونه موندیم و آش رشته مامان پز خوردیم و بعد تصمیم گرفتیم خودمون توی منقل آتیش درست کنیم و از روش بپریم که باز هم به خاطر شرایط امسالمون اینکار رو نکردیم. به جاش توی خونه سه تا شمع روشن کردیم و هفت بار از روش پریدیم :) آتیش آتیشه دیگه نه؟! همسری البته خیلی اصرار داشت که بریم بیرون، اما خوب من متوجه شدم که اصلا حالش مناسب بیرون رفتن یا حتی تو خونه آتیش درست کردن نیست، دائم سرفه میکرد و آب ریزش بینی داشت و مدام خسته میشد و روی مبل دراز میکشید. گفتم توی خونه بمونیم بهتره و به جاش زودتر خوب میشی و سال دیگه همه کارهایی که دوست داشتیم و امسال نشد انجام بدیم رو با دل خوش و سلامتی کامل انجام میدیم. این آرزو رو از ته دلم برای همه دارم، امیدوارم همیشه و همه جا دلهاتون شاد و تنتون سلامت باشه و قدر لحظه هاتون رو بدونید و به بهترین شکل ازش استفاده کنید و تو هر شرایطی سعی کنید که شاد باشید.

من همیشه سعی کردم شاد باشم، از داشته ها و نداشته هام لذت ببرم، به قول سهراب من به سیبی خشنودم. دیشب هم دو تا راه داشتم یکی اینکه بشینم ماتم بگیرم و آه بکشم و ناله کنم (ترا به جدتون کسی اینو به خودش نگیره، به اونچه میپرستید قسمتون میدم. منظورم به هیچ کسی نیست والله، هروقت اومدیم یه چیزی بگیم، هزارتا کامنت و ایمیل اومد که با من بودی؟ به نظرم با من بودی، نمیدونم چرا یهو فکر کردم شاید منظورت من باشم، داشتم فکر میکردم اگه منظورت من هستم که باید بگم آخه، شاید منظورت مستقیما من نباشم اما آخه یهو فکر کردم شاید هم من باشم) خلاصه اینکه هی بشینم بگم وای چیکار کنم کاش من الان فلان جا بودم، کاش اونجا بودم کاش اینطور نبود و اونطور بود. و یه راه هم اینکه وضعیت فعلیم رو تغییر بدم. چون اصلا اهل آه و ناله نیستم، یعنی وقتی میخوام ناله کنم یه لحظه با خودم فکر میکنم بابت چی الان ناله کنم که در اولویت باشه و به بقیه مشکلات بر نخوره که چرا ما رو تحویل نمیگیری و اینا که یهو میبینم نمیخوام بینشون فرق بذارم اینه که به مشکلات میگم عزیزان من برید و دور هم خوش باشید، همتون عین همید :) پعد راه دوم رو انتخاب میکنم و ضمن زندگی مسالمت آمیز با مشکل موجود با شادی کردن در حد امکانات موجود مشت محکمی هم بر دهان مشکل مذکور میزنیم و بدین صورت مشکلات موجود فرصت دور هم خوش بودن رو ندارن. اینه که دیشب دیدم چی بهتر از اینکه بشینیم آش رشته بخوریم و فیلم چهارشنبه سوری نگاه کنیم و به جای پریدن از روی بوته آتیش از روی شمع بپریم. وقتی میشه شاد بود چرا لذت شادی کردن رو از خودم بگیرم؟

دوست عزیزی برای من کامنت گذاشته بودند که اسم من رو نمیدونستند و تا حالا فکر میکردند من یک آقا هستم و خانوم من بیمار هستند. قسمت شوخی قضیه اینه که راستش من یک مادر هستم و بچه ام بیمار هست. از بس باید بگم ماسک بزن وقتی میری بیرون، شال گردنت رو ببند. لباس گرم بپوش. اینقدر این پیشول رو بوس نکن و …. اما خوب واقعیت اینه که من زیاد که چه عرض کنم یه ذره هم به خانوم های اطرافم شباهت ندارم. اصلا همین دو هفته پیش بود که به همسری میگفتم ایشالله وقتی سلامتیت رو به دست آوردی و این دغدغه داغون شد و گور به گور شد میخوام برای یه مدت هر چند کوتاهی مثلا بین یک هفته تا یک ماه(خودم ظرفیت بیشتر از این رو ندارم) زنانگی کنم. ایشون تمام رخ علامت سوال شدند که اینی که گفتی یعنی چی و چه تغییراتی ممکنه در روند زندگی ما ایجاد بشه که ما عرض کردیم که میخوام یه مدتی و هر چند روز یک بار نق بزنم که دلم برای مامانم تنگ شده. گریه کنم(من به ندرت گریه میکنم همیشه در بدترین شرایط خوشبختانه یا متاسفانه ور منطقی وجودم میاد وسط میگه آخه با گریه چیزی عوض میشه من هم میگم خوب نه، بعد اون میگه پس لطفا خفه شو، بعد من هم تو این یک مورد حرف گوش کن میشم و خفه میشم، کور شم اگه دورغ بگم) آره داشتم میگفتم که گریه کنم، بگم کاش الان فلان جا بودم(مثلا  دربند) نمیدونی چقدر دلم هوای دربند رو کرده. واااای یادته؟ هو هو هو هو. بعد یه آهی بکشم و اشکام رو با عشوه پاک کنم و مدل پروانه ای پلک بزنم و تو بگی گریه نکن عزیزم، خوب بیا فردا بریم بلیط بگیرم برات برو ایران یه حال و هوایی تازه کن، بعد من هم قششششنگ بیکار باشم یا کار داشته باشم ولی نشینم حساب کتاب کنم که مرخصی کم دارم و باید مرخصی بدون حقوق بگیرم و ال و بل. مُردم از بس هر کاری خواستم بکنم فوری این مرتیکه سیبیل کلفتِ مهندس درونم اومد و این خانوم خانومای وجودم رو له کرد و گفت خفه، گفت زن و مرد نداریم که! تو زندگی مشترک تو لاله ای اون هم عباس، فقط و فقط همین، الان دیگه شدین لاله عباسی. یک نفر هستید، مگه اون گریه میکنه؟ سهم هر دو تون زیر بار مشکلاتِ زندگی برابرِ همِ. البته که عرض شود که خانوم خانومای وجودم همیشه جیقی می کشه سر مرتیکه مهندس درونم و میگه فلان فلان شده تو کجا بودی وقتی من هجده سالگی پا شدم تنهایی رفتم تهران دانشگاه، و فقط ترمی یک یا نهایتش دو بار میرفتم دیدن خانواده-م و هر بار که میخواستم دلتنگی کنم و گریه کنم قبلش مینشستم با خودم فکر میکردم که خوب چیکار کنم؟ همینه که هست بعد میدیدم خوب کلید گریه به این قفل نمیخوره که، پس اصلا سراغش نمیرفتم. فکر کردی که چی؟ من سالهاست که بهانه برای گریه و دلتنگی داشتم و دارم، حداقل شونزده ساله که این بهانه رو حداقل دارم. نمیدونم والله ظاهرا اون بشکه ای که همه میگن که یهو  وقتی پر شد یه مشت که بریزی سر ریز میشه در مورد من گویا تانکری یا حتی مخازن زیر زمینی چیزی هست. حالا میخوام یه خورده زنانگی کنم. بعد راستش خودم دیدم از اون مرتیکه مهندس درون که از شما چه پنهون مرتیکه نیست و در گوشتون بگم واقعا جنتلمنیه واسه خودش، بیشتر خوشم میاد تا اون خانوم خانومای تیتیش مامانی و زر زروی ریقو. و بین کُت و شلیته! بنده در سلامتی عقل و بلوغ کامل، کت و شلوار رو انتخاب کردم. اینه که در پایان عرایضمون به آقای همسر گفتیم که حالا که خوب فکرش رو کردیم دیدیم همین وصف العیش خودش تمام عیش بود و ما بر موضع خود همچنان استوار می مانیم. حالا باز ترا به هر آنچه دوست دارید به خودتون نگیرید. بعضی ها هستند که خوب تو وجوشون یک لیدی با شخصیت و خانوم و همه چی تمام دارن که با تمام وجود و تمام قد به احترامشون می ایستم، هر کسی رو خدا یک جوری آفریده دیگه. من اگه بخوام زنانگی کنم درست میشم شبیه به کلاغی که میخواد ادای راه رفتن کبک رو در بیاره :)

حالا اینا رو گفتم فکر نکنید لابد من اینقدر زشتم که شبیه به خانوم ها نیستم و اینا ها، نه خیر، هلو دیدن؟ خوب من لاله شون هستم. حالا گاهی اوقات هلو ها میشن هلوی پوست کنده ما شدیم هلوی پوست کلفت که هلو کرگدن هم میگن بهمون.

تازه یکبار که با همسری تو تیم هورتونز نشسته بودیم یه خانومی هی ما رو نگاه کردن هی نگاه کردن و هی ما داشتیم عصبانی میشدیم که یهو اومد گفت که مدیر فروش یک شرکت لوازم آرایش خیلی معروف هستن و چون برای فروش لوازم آرایش، فروشنده باید خوجّل موجّل باشه و چون شما چهره خیلی خوجّلی دارید میخواستم ازتون خواهش کنم با ما همکاری کنید. بعد من یهو هر هر زدم زیر خنده بعد دیدم نه خانومه کاملا جدیه انگار، اینه که گفتم من آخه کار دارم خودم، گفت اما این شغل خیلی خوبیه و خیلی فانِ و کلی بروشور و اینا و شماره تلفن بهم داد که اگه پشیمون شدم باهاشون تماس بگیرم. بعد من از تیم هورتونز تا شرکت موقع صحبت کردن با همسری به صورت پروانه ای پلک میزدم و دچار توهم خود خوشگل بینی مفرط شده بودم که البته زود خوب شدم.

 حالا شما خانومایی که اینجا رو میخونید کُت میپوشید یا شلیته؟ اصلا این باشه یک بازی وبلاگی. هر کسی هم دوست داشت خودش این بازی رو انجام بده :)

تازگیها من و همسری دو تا سریال رو شروع کردیم به دیدن و دنبال میکنیم. یکیش تازه شروع شده و از تلوزیون در حال پخشه و یکی دیگه رو که نسبتا قدیمیه و از سال 2004 شروع شده رو دانلود کردیم و هر شب یه قسمتش رو میبینیم.

البته سریال که میگم منظرورم در واقع Reality Television Show هست. از این مدل شو هایی که اول با یه گروه شروع میشن و یکی یکی حذف میشن تا نهایتا یکی برنده میشه. این دو تا شو رو که در حاضر میبینیم دو تا موضوع کاملا متفاوت با هم هستند. یکی که موضوعش در ارتباط با مصاحبه شغلی و کاریابی هست و به نظر من خیلی مفیده و یکی دیگه هم از این شوهای انتخاب همسرِ و یه خورده هیجان انگیز تر از بقیه. ادامه مطلب…

یکشنبه بعد از ظهر برگشتیم. سه روز رفتیم Algonquin، هوا عالی بود و سه روز خیلی خوب رو گذروندیم.

آخر هفته مهمون داشتیم. چهارده نفر. من مهمون داشتن و پذیرایی کردن از مهمون رو خیلی دوست دارم. تقریبا بیشتر کارها رو در طول هفته انجام دادم. قرمه سبزی و فسنجونم رو آماده کردم. مرغ توی ته چین رو هم پختم و ریش ریش کردم و گذاشتم یخچال و شب قبل از مهمونی ته چین قالبی رو درست کردم. 16 تا ته چین قالبی که تو قالب کیک یزدی درست کردم :)   دو روز قبلش هم بورانی چغندر (ماست و لبو رنده شده با سیر) و ماست چکیده با موسیر هم درست کردم.  ته دیگ برنج سفیدم رو هم بال مرغ میذارم و بالها رو روز قبلش مزه دارم کردم با زعفرون و پیاز و لیمو و فلفل دلمه و آماده کردم. دو تا مرغ آماده هم گرفتم. ادامه مطلب…

آخر این هفته که لانگ ویکنده میریم کمپینگ. من و همسری عاشق کمپینگیم و اینقدر این روزها ذوق زده ایم که خدا میدونه. سالی دو بار کمپینگ میریم. و این دومین و آخرین کمپینگ امسال خواهد بود و باید نهایت استفاده رو ببریم :) البته ما همیشه از کمپینگ رفتن هامون تا اونجا که بتونیم لذت میبریم.

کمپینگ یعنی بوی جنگل ِخیس و بارون خورده، یعنی شب ها کنار آتیش نشستن و آسمون رو تماشا کردن. یعنی قدم زدن تو جنگل و پارو زدن رو دریاچه های زیبا. یعنی صبح زود بیدار شدن و آتیش روشن کردن و برای صبحونه املت درست کردن. یعنی چای دودی خوردن و ماهیگیری و آبتنی کردن تو دریاچه و تماشای غروب وقتی تو ساحل دریاچه خسته اما پر از انرژی لم دادی. یعنی خوردن سیب زمینی تنوری وقتی دیگه جا نداری برای خوردن. خلاصه که کمپینگ برای من و همسری یعنی خود زندگی. ادامه مطلب…

همیشه عاشق عکاسی بودم. اما متاسفانه تا امروز نتونستم درست و حسابی دنبال این علاقه ام برم. از بچگی دوربین خیلی خوب و حرفه ای تو خونه داشتیم و فکر کنید تو پنج سالگی با دوربین نیکون SLR(البته اون زمان دوربین ها آنالوگ بودن) و لنز درست و حسابی که روش بود عکاسی میکردم. از پدرم یاد گرفته بودم که تو نور روز و نرمال دیافراگم رو روی 5.6 بذارم و شبها که با فلاش عکس میگیرم روی 8. بعدها سواد دار که شدم از روی جدولِ فلاش، اندازه دیافراگم رو طبق فاصله سوژه و دوربین تنظیم میکردم. تنها سواد من از عکاسی همین بود. از پنج سالگی تا امروز که 34 ساله هستم.فقط دیافراگم 5.6 و 8 رو بلد بودم. ادامه مطلب…

این یکی از رز های باغچه دوست داشتنیَم است. یک باغچه رز کوچولو که تو حیاط کوچولومون درست کردم.  البته چهار تا رز دیگه هم دارم که جای جای حیاط کاشتم اما این باغچه مخصوص رزهاست. تو این باغچه هفت تا بوته رز دارم. شش تا بوته مینیاتوری در رنگهای مختلف و یک بوته رز عطر افشان یا همون گل محمدی.

در ادامه مطلب عکسهای باغچه و بقیه رزهای زیبا رو گذاشتم.

همه این زیبایی ها تقدیم به شما دوستان گلم.

ادامه مطلب…

خیلی شیطون و بازیگوشه. شبها وقتی خوابیم و حوصله ش سر میره، توپش رو میاره و ما رو بیدار میکنه تا باش بازی کنیم. اما اگه مهمون داشته باشیم یا غریبه ای بیاد خونه، افسرده میشه و میره یه گوشه ای قایم میشه. مهمونا که رفتن میدوه میاد و خودش رو لوس میکنه و میخواد بهش توجه کنیم.

فردا قراره ببریمش کلینیک حیوانات برای Spay کردن، گفتن ساعت هشت صبح بیاریدش کلینیک و چهار بعد از ظهر بیایید دنبالش. احتمالا که نه، مطمئنم که نمیفهمه جریان چیه و فکر میکنه داریم ترکش میکنیم و حتما خیلی میو میو راه میندازه، مسافرت که میریم و بر میگردیم هم تا چند روز قهر میکنه که چرا تنهاش گذاشتیم، فردا هم حتما قهر میکنه، شاید صبح توپش رو بذارم تو جعبه اش که باش بازی کنه و سرگرم بشه. شاید هم گربه های دیگه رو ببینه با هم از این در و اون در صحبت کنن و پشت سر صاحبشون حرف بزنن و غیبت کنن :)

روز شنبه با دوستم رفته بودیم خرید که رفتیم تو یه فروشگاه و من همون اول یه کمربند رو دیدم و ازش خوشم اومد و برداشتم، خیلی تو فروشگاه چرخ زدیم و لباسهاش رو دیدیم و چیزی نپسندیدیم و همیجور صحبت کنان اومدیم بیرون. از در فروشگاه که اومدیم بیرون چند قدم رفتیم که یهو چشمم به کمربند توی دستم افتاد و دیدیم ای وای من همینجوری اینو برداشتم اومدم بیرون. سریع دویدم تو و از همون دم در کمربند رو تو هوا تکون میدادم و به صندوقدار نشون میدادم. خودشون خنده شون گرفته بود از کار من، جالبه که اصلا نه بوقی نه صدایی نه آژیری هیچی هم صدا نکرد وقتی اومدیم بیرون. بله دوستان در ادامه حواس پرتی هام به سلامتی این خبر رو بدم که دزد هم شدم، البته این هم از عوارض همون حواس پرتی هاست. از اون به بعد تو هر مغازه ای که میرفتیم به دوستم میگفتم حواست به من باشه چیزی بلند نکنم. والله با این نوناشون. ادامه مطلب…

میدونید این باقلواها رو کی درست کرده؟ خودم :) میدونید چطوری؟ در ادامه مطلب نوشتم :)

ادامه مطلب…

کلی مطلب داشتم در مورد حواس پرتی هام بنویسم که به دلیل حواس پرتی همشون رو فراموش کردم. فقط یه دونش یادم موند. دیروز صبح یادم رفته بود ظرف نهارمون رو بردارم دم در تو ماشین که نشستم یادم افتاد. برگشتم برداشتمش و اومدم نشستم تو ماشین دیدم به جای ظرف نهار، بادمجونهایی که شب قبل خریده بودم رو برداشتم آوردم. خداییش بادمجون کجا و ظرف غذا کجا، این خیلی ضایع نبود از اینا ضایع ترش تو دو هفته اخیر اتفاق افتاده که هرچی به مغزم فشار میارم یادم نمیاد. یکی دو بار هم نبوده. میتونم بگم روزی چندبار. ببخشید علائم آلزایمر چیه؟

هوا امروز با احتساب رطوبت و اینا مثبت 41 درجه میشه. البته دما حداکثر 36 درجه میشه اما به خاطر رطوبت موجود در هوا مثل 41 درجه احساس میشه. اینجا اختلاف دما بین سرد ترین و گرمترین دما در سال راحت 80 درجه میشه. تا حالا که هوای امسال خیلی خوب بوده. منظورم اینه که حداقل یک روز تو آخر هفته بهمون اجازه میده بریم پیکنیک. اینطوری نیست که کل شنبه و یکشنبه همش بارون بیاد و آخر هفته رو خراب کنه. بدم میاد از اینکه آخر هفته ها پیکنیک نریم. دَردَری هم خودتونین :(

من اخیرا یک ادویه جدیدی اختراع کردم(خود شیفته و از خود راضی هم خودتونین) که برای مرغ توی فر و جوجه کباب و بال کبابی فوق العاده خوشمزه ست. به خصوص وقتی مهمون دارید و میخواید جوجه کباب هاتون متنوع بشه. من همیشه دو نوع جوجه کباب درست میکردم، یکی تندوری یکی هم زعفرونی الان دیگه میشه سه نوع :) ادویه ش هم خیلی آسونه. از کلیه ادویه های موجود و پودرهایی که دوست دارید به نسبت مساوی مخلوط کنید. اونهایی که خودم مخلوط کردم رو مینویسم. بعد این ادویه رو با ماست و نمک مخلوط میکنم و جوجه ها رو حداقل ده دوازده ساعت تو این سس میذارم بمونه:

سماق، تخم گشنیز، سیاه دونه، زنجبیل، پودر سیر، هل، میخک، جوز هندی، زیره، دارچین، فلفل سیاه، فلفل قرمز، Peppercorn (سفید، سبز، قرمز من هر سه رو تو آسیاب دستی میریزیم و آسیاب میکنم)،پودر خردل،(اینا همه یکی یک پیمانه، من پیمانه رو قاشق غذا خوری گرفتم) برگ درخت لیمو (خشک شده و پودر شده و نصف پیمانه ای که گرفتید) رزماری و ریحون خشک هم هر کدوم نصف پیمانه. همه اینا رو با هم مخلوط میکنید و تو یه شیشه میریزید. میشه ادویه جوجه کباب، خیلی خوش عطر و خوش طعمه، به خصوص به خاطر ماستی که داره موقع کباب شدن ماست در نتیجه حرارت تُرش میشه :) خیلی ها جوجه کباب رو با ماست مزه دار میکنن. شما هم میتونید از هر ادویه دیگه ای که دوست داشتید به این ادویه اضافه کنید. اینا همه ادویه هایی بود که من تو خونه داشتم. اینو من اینوطری کشف کردم که یک بار برای طعم دار کردن جوجه از سیر تازه و زنجبیل تازه و پیاز استفاده کردم. عطرش آدم رو دیوانه میکنه، فوق العاده ست. بعد یکبار زنجبیل تازه نداشتم به جاش پودر زنجبیل استفاده کردم. که بعد همینطوری هر چی توی کشوی ادویه هام بود بهش اضافه کردم و ادویه جدید اختراع شد ;)

من عاشق ادویه درست کردنم. مامانم هم همینطوره البته :) ادویه هاش حرف نداره (ادویه خورشی) اما من در زمینه ادویه کباب فعالیت دارم. راستی همه اینها که گفتم باید آسیاب شده باشه. این هم عکس Peppercorn