بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید

خاطرات و تجربيات مهاجرت به کانادا

Archive

Category: هویجوری

* سرگرم تحقیق روی مسافرت یک روزه با کنو تو کمپینگ بعدی که حدودا 20 روز دیگه میریم، هستم. 4 روز میریم کمپینگ.  یه روزش رو هم با کنو میریم همون نزدیکی ها. مسیرش و نقشه مسیر رو و زمانبندیش رو درآوردم. یه مسیر 2 ساعته ست. 2 ساعت رفت و 2 ساعت هم برگشت. وسطای مسیر یکبار توقف میکنیم و استراحتی میکنیم. بعد به مقصد که رسیدیم آب بازی و سرسره بازی روی سرسره های طبیعی در مسیر آبشار و نهار و استراحت و بعد هم برگشت. من و همسری که هستیم صد در صد. دوستم رو مطمئن نیستم. یعنی اولش شدیدا میترسیدن. آخه یه بار پسرش با کنو تو رودخونه چپ کرده بود، البته اتفاقی نیافتاده بوده اما خوب میترسن دیگه. حالا من بهش گفتم این مسیر دریاچه ست و از کناره میریم و جریان رودخونه ای نیست و مسیر برای مبتدی هاست و  و شونصد نفر هم تو   مسیر در رفت و آمد هستن و هزار تا دلیل دیگه راضی شدن که بیان. یعنی خودش گفت حیفه که نیام. شاید برای اینکه ترسشون کمتر بشه من و همسری تو دو تا کنو مجزا بشینیم و همراهیشون کنیم. احتمالا من و دوستم و پسرش تو یه کنو و همسری و همسر دوستم هم تو یه کنو دیگه بشینن. البته اگر تصمیم به اومدن گرفتن. وگرنه که من و همسری تنهایی میریم و احتمالا دوستامون اون روز رو به تنهایی به گردش در جنگل و آبتنی کردن تو دریاچه بگذرونن.

اینجا دقیقا جایی هست که ما چادر میزنیم. بین این دو تا درخت. رو به دریاچه. ادامه مطلب…

دیروز بالاخره رفتیم و همه وسایل لازم برای Deck رو سفارش دادیم و قرار شد فردا بیارن، احتمالا آخر این هفته شروع کنیم به ساخت و نصبش. اما از دیشب تا حالا عجیب دچار استرس شدیم که مبادا نتونیم از پس این کار بیاییم و گند بزنیم به حیاط کوچولو و خوشکلمون. ببینیم چی میشه دیگه، خودش یه تجربه ست. برای یه Deck کوچولو 3 متر در 3 متر تا اینجا هشتصد دلار هزینه کردیم، برای خرید لوازم، دستمزد که نمیدیم ;) اما خوب اگه زبونم لال خراب بشه جیب درد میگیریم. ادامه مطلب…

لاله خانم چارقد چارخونه زرد و سفیدش رو انداخت رو سرش و دنباله ش رو پیچید دور موهاش و بعد هم جلوی دهنش رو با دستمال بست و دستمال گردگیری رو برداشت و افتاد به جون خونه.

همه جا رو جارو کشید و برق انداخت. سماور رو روشن کرد و بعد هم آلو ها رو ریخت تو قابلمه مسی که به جونش بنده و گذاشت رو اجاق تا با حرارت ملایم و آروم آروم بپزه، لاله خانم لواشک آلو خیلی دوست داره، ترش ترش. شوهر لاله خانم هم از صبح مشغول باغبونی بود و چمن ها رو کوتاه کرد علفهای هرز رو در آرورد و به گلها و درختا می رسید.

بعد با هم رفتن خرید، یه قایق بادی و یه تیوپ خریدن تا وقتی که میرن ساحل باهاشون بازی کنن. از خرید که برگشتن رفتن تو حیاط و نشستن زیر آلاچیق و چند تا همبگر کباب کردند و ساندویچ همبرگر خوردن و این بود نهار اونا. لاله خانم نمیتونه وقتی کدبانو بازی در میاره همه چی تموم باشه و نهار پلو خورش درست کنه.

بوی لواشک آلو کل خونه رو برداشته بود و هی لاله خانم چپ میرفت و راست میومد و هی میگفت به به! عجب بویی! چه رنگی! چه لواشکی.

بعد با هم نشستن هندونه خوردن، شوهر لاله خانم استاد انتخاب هندونه ست، قرمز قرمز و شیرین عین قند، تلوزیون تماشا کردن و دوباره لاله خانم افتاد به جون خونه. کف آشپزخونه رو سابید و برق انداخت، مبل ها رو دستمال کشید و چرب کرد. کف خونه رو بخار شور کرد و بعد نشست کنار شوهرش و با هم چای خوردن و گپ زدن و پفک و چیپس خوردن و شام هم ساندویچ درست کردن و خوردن. کلا این مدلیه همیشه که کد بانوها نباید موقع رفت و روب، سوپ قلم و باقالی پولو با ماهیچه بار بذارن. عوضش فردا صبح، صبحانه ا با تخم مرغ محلی و کره حیوونی درست کرد. نهار هم باز ساندویچ خوردن چون عجله داشتن و میخواستن برن کنار دریاچه آب بازی. از شنا هم که برگشتن با اینکه هر دو خسته بودن اما از اونجایی که که خیلی لاله خانم کدبانو هست و هوس خامه با عسل برای صبحونه فردا کرده بود، دم راه رفتن خامه خریدن و بعد رفتن خونه. سماور رو روشن کرد و شروع کرد به پختن کلم پلو با ترخون، تو قابلمه مسی که به جونش بنده. شام کلم پولو خوردن و نصفش هم گذاشتن برای نهار امروز تا تو اداره گرم کنن و بوش بپیچه و دوستش بگه چه کدبانو و لاله خانم بگه تازه لواشک هم درست کردم :)

چهار روز رفته بودیم کمپینگ. چهار روز زندگی در دل طبیعت وحشی و به دور از هر گونه تکنولوژی، حتی برق و روشنایی رو تجربه کردیم.

فوق العاده بود، دقیقا همونطور که قبلا در موردش خونده بودم، “بهشت شناخته شده از سوی طبیعت شناسان و عکاسان” امروز فکر میکنم همه اون چهار روز رو در خواب و رویا دیدم. آرامش و زیبایی که دیدم و حس کردم بی نظیر و غیر قابل باور بود.

به زودی در مورد این چهار روز خواهم نوشت.

* انگلیسی حرف زدن من داستانیه برای خودش. دیروز میخوام از همکارم بپرسم که وقتی میرید مسافرت گربه تون رو چیکار میکنید؟ (آخه پیشول چند بار رفتیم مسافرت تو خونه تنها گذاشتیمش، وقتی برگشتیم تا دو روز قهر بود با ما) بعد به همکارم میگم : شما گربه دارید دیگه درسته؟ فرض کنید شما میرید مسافرت، همه با هم میرید خوب؟، هیچ کس خونه نیست، گربه رو هم با خودتون نمیبرید. خوب بعد چیکار میکنید؟ بیچاره همکارم با دهن باز و چشمای گرد شده یه چند ثانیه نگاهم کرد. فکر کرد معما طرح کردم براش. آخه من هرکاری کردم به ذهنم نرسید تو یه جمله منظورم رو بگم و این به علت ضعف زبانِ.(واخ واخ همین الان ضعف رو نوشتم زعف بعد میگم چه شکل مسخره ای داره ها دست خطم چه بد شده!!!! فکر کن! دست خط!؟؟؟؟!!! اصلا حواسم نیست این کاپیوتر بید و این دست خط من نبید،  این سوات من بید که مرحوم شده بید. یه دو دقیقه طول کشید فهمیدم مشکل املاییه)

* دیروز زمان وقوع زلزله من و همسرم بیرون از شرکت بودیم، رفته بودیم هوا خوری و قهوه خوری. وقتی برگشتیم یکی از همکارا پرسید شما هم خیلی لرزیدید؟ من فکر کردم منظورش اینه که بیرون هوا سرد بود؟ گفتم نه هوا خیلی گرم بود بعد یکی دیگه از همکارا گفت نه زلزله رو میگه :) ))) کلی همه در مورد زلزله صحبت میکردن و به فامیل و دوستان زنگ میزدن که وای زلزله رو دیدین؟ خونه شما هم خیلی لرزید و …. نمیدونم مردم اینجا چرا بابت همه چی اینقدر ذوق میکنن، ایقدر از زلزله دیروز خوشحالن که خدا میدونه، به خر تیتاپ میدادی اینقدر کیف نمیکرد. توی راه هم رادیو همش در مورد زلزله حرف میزد و با مردم مصاحبه میکرد و صحبتهای مردم هم جالب بود. اکثرا هم ذوق زده بودن. با یه خانومی تو خیابون مصاحبه میکردن (تو تلوزیون) میگفت: وای، شگفت انگیزه، فکرش رو بکنید یک اتفاقی در جایی افتاده و شما صدها کیلومتر اون طرف تر اون رو حس میکنید. وای فوق العاده ست.

* هم همین جور فیلم میفرستادن از لحظه وقوع زلزله و تلوزیون هم میگفت فیلم هاتون رو حتما برای ما بفرستید تا پخش کنیم. آدم اینقدر ندید بدید ندیدم والله. حالا من توی راه به همسرم میگم احتمالا داون تاون بیشتر زلزله رو حس کردن این روزها هم که همش استرس تامین امنیت اجلاس G20 رو دارن لابد فکر کردن بمبی چیزی بوده. بعد دیدم خیلی ها همین طور فکر کرده بودن.

* همکارم میگه من دیدم همه بلند شدن و دارن از هم میپرسن که زلزله بود یا که چی! بعد من اومدم از شما بپرسم که وای دیدین زلزله رو که دیدم نیستید تو کیوبتون، آخه شما دوتا اینقدر ساکتید همیشه که بود و نبودتون فرقی نداره! واقعا من الان بی اندازه احساس مفید بودن و معجزه حضور بودن دارم. فکر کن بیان بهت بگن بود و نبودت تو شرکت فرقی نداره. میگم آخه من برنامه نویسم چه سر و صدایی میتونم موقع کار کردن از خودم در بیارم. میخوای آواز بخونم؟ یا هر ساعت مثل گنجیشکِ تو ساعت، اعلام حضور کنم براتون؟

مدتیه با خودم میگم کاش وقتی با مردم تو کوچه و خیابون و محل کار صحبت میکردم  زیر نویس داشتن، من اگه میتونستم حتما اینکار میکردم، حالا ایده ش رو دادم اونایی که میتونن بسم الله :) (زیرنویس فارسی نه ها، زیر نویس ها به همون زبانی باشن که گوینده داره صحبت میکنه)

حالا که زحمت میکشید یه Shortcut Key برای جستجو تو دنیای خارج از کامپیوتر هم بذارید همون Ctrl+F خوبه اینکه مثلا دنبال یه موضوعی تو یه قرارداد 20 صفحه ای هستم و قرارداد هم کاغذیه راحت بشه رفت سر همون موضوع.

حالا که اینقدر با مرامی قربونت یه امکان هم بذار که وقتی دنبال عینکم میگردم بشه راحت پیداش کرد، مثلا بشه بهش زنگ زد یا پیجش کرد.

فکر کن اگه بعضی از امکاناتی که بهشون عادت کردیم و انحصاری هستند، عمومی میشدن چقدر خوب بود؟ یا نه! شاید اگه این امکانات نبودن و اینقدر تنبل نشده بودیم چقدر عالی میشد. حالا که دیگه تنبل شدیم رفت پی کارش، بی خیال آب از سرمون گذشته بهتره رو این سه پروژه ای که تعریف کردم کار کنی هوم ;)

* دیروز باد شدیدی می وزید و امروز هوا خیلی خنکه، بخوام از جنبه غُرغُر آمیز به قضیه نگاه کنم باید بگم یکم سرده. چند تا ساقه از رز ها رو که هفته پیش هرس کرده بودم و گذاشته بودم تو لیوان آب، جوونه زدن و امروز میخوام بکارمشون توی گلدون، خانوم همسایه بهم گفت که انتهای ساقه رو کمی پودر مخصوص تسریع ریشه بزنم و بعد بذارمش توی خاک. ادامه مطلب…

میریم اینجا، چهار روزه، با یکی از دوستان. جاییست همین نزدیکی، دو سه ساعت رانندگی ما رو به تکه ای از بهشت روی زمین میرسونه که تا به حال نرفتیم. در حال برنامه ریزی برای این چهار روز هستم. جاهای دیدنی زیادی اون اطراف هست و ما هم که عاشق ماهیگیری و گردش در طبیعت و پارو زدن. قراره چهار روز بریم کمپینگ به Tobermory.

این عکسها رو تو اینترنت پیدا کردم. امیدوارم بتونم اونجا یه دل سیر عکاسی کنم و عکسهاش رو اینجا یا در رنگین کمان بذارم. ادامه مطلب…

نمیدونم چندتا از دوستانی که اینجا رو میخونن با Tangram puzzle آشنایی دارن، اما مطمئنن خیلی از شما هم مثل من این پازل رو بازی کردید. من اولین بار 4 ساله بودم که این با این پازل آشنا شدم. شاید این بازی برای یه بچه چهار ساله بازی نسبتا سنگینی باشه و بچه ها تو این سن علاقه ای بهش نشون ندن. اما من شدیدا بهش علاقمند شدم. از همون اول هم که این هفت قطعه وارد خونه ما شد پدر و مادرم خودشون با علاقه شروع کردند به بازی کردن و برای من هم توضیح دادن که چطور باید بازی کرد. اول همون مربع معروفش رو درست کردن و به من هم یاد دادن، بعد یکی دو تا از معماهاش رو البته از روی جوابش درست کردم. کم کم اونقدر بهش علاقه پیدا کردم که ساعتها مینشستم و اشکال مختلفش رو درست میکردم. بدون اینکه از راهنماش یا راهنمایی دیگران استفاده کنم. یکبار یکی از مثلث های کوچولوش گم شد و دیگه پیدا نشد، با یک قطعه پلاستیکی که از شبکه کولر جدا کردم یکی کپی همون قطعه درست کردم. ادامه مطلب…

روزهای آخر زمستون من و همسرم دو تا بوته گل رز رَوَنده رو خریدیم که تو حیاط بکاریم. عطر و بویی ندارند، فقط میپیچن و میرن بالا و غرق گل میشن. البته که بوته ها هنوز کوچولو هستن و اونقدرا قد نکشیدن. کاشتیمشون پایِ پایه های تراس چوبی حیاط پشتی که به آشپزخونه متصل میشه تا یه روزی قد بکشن و بپیچن به دیواره تراس و تراس پر بشه از گل رز تا وقت خوردن صبحونه یا عصرونه از همنشینی با اونها لذت ببریم.

چند روز پیش هم پنج تا بوته رز مینیاتوری خریدیم. از هر رنگی یه دونه. همشون هم پر از گل و غنچه های نشکفته ای هستن که آدم دوست داره بخوردشون. اما دیروز در گشت و گذار گلخونه ای من و همسرم دو تا بوته گل رز عطرافشان خریدیم که عاشقشون شدیم. یکی زرد و یکی دیگه هم سرخابی. رز زرد بوی کمتری داره اما هر ساقه ش 6 تا 8 تا گل میده، سرخابیه عطرش مست کننده ست اما روی هر ساقه ش فقط یه گل داره. قراره این هفت تا بوته جدید رو بکاریم پای یکی از دیوار های حیاط پشتی. دیروز بعد از ظهر همه رو به ردیف گذاشتیم کنار هم، پای دیوار. همسرم گفت سال دیگه که ساقه هاشون قوی شدن از یکی به یکی دیگه پیوند میزنیم، بعد ازشون قلمه مگیریم و تکثیرشون میکنیم، اون وقت اینجا پر از گلهای رز میشه، رنگ به رنگ و کل دیوار رو میپوشونن. دوست داشتم نقشه هاش رو. وقتی حرف میزد تصویر همه اینها تو ذهنم نقش بست، یک لحظه دیدم یه دیوار داریم از گلهای رز، پوشیده از گلهای رنگارنگ و عطری که هوش از سرم برده.

حس خوبی بود، حس اینکه میدونی تا چند وقته دیگه دیوار حیاط خونه پر از گل میشه ادامه مطلب…