<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید &#187; هویجوری</title>
	<atom:link href="http://barani.ca/category/uncategorized/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://barani.ca</link>
	<description>خاطرات و تجربيات مهاجرت به کانادا</description>
	<lastBuildDate>Thu, 10 May 2012 14:52:44 +0000</lastBuildDate>
	<language>en</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.2.1</generator>
		<item>
		<title>کُت خوبه یا شلیته؟</title>
		<link>http://barani.ca/2012/03/anima_or_animus/</link>
		<comments>http://barani.ca/2012/03/anima_or_animus/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 14 Mar 2012 16:51:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[دغدغه]]></category>
		<category><![CDATA[هویجوری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=4597</guid>
		<description><![CDATA[دیروز چهارشنبه سوری بود و هوا فوق العاده عالی بود. دمای هوا هفده درجه بالای صفر بود و چند جایی هم برنامه های ویژه چهارشنبه سوری بر پا بود. امسال قسمت ما نبود که جایی بریم، عوضش نیت کردیم برای چهارشنبه سوریِ سال دیگه. تو خونه موندیم و آش رشته مامان پز خوردیم و بعد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">دیروز چهارشنبه سوری بود و هوا فوق العاده عالی بود. دمای هوا هفده درجه بالای صفر بود و چند جایی هم برنامه های ویژه چهارشنبه سوری بر پا بود. امسال قسمت ما نبود که جایی بریم، عوضش نیت کردیم برای چهارشنبه سوریِ سال دیگه. تو خونه موندیم و آش رشته مامان پز خوردیم و بعد تصمیم گرفتیم خودمون توی منقل آتیش درست کنیم و از روش بپریم که باز هم به خاطر شرایط امسالمون اینکار رو نکردیم. به جاش توی خونه سه تا شمع روشن کردیم و هفت بار از روش پریدیم <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' />  آتیش آتیشه دیگه نه؟! همسری البته خیلی اصرار داشت که بریم بیرون، اما خوب من متوجه شدم که اصلا حالش مناسب بیرون رفتن یا حتی تو خونه آتیش درست کردن نیست، دائم سرفه میکرد و آب ریزش بینی داشت و مدام خسته میشد و روی مبل دراز میکشید. گفتم توی خونه بمونیم بهتره و به جاش زودتر خوب میشی و سال دیگه همه کارهایی که دوست داشتیم و امسال نشد انجام بدیم رو با دل خوش و سلامتی کامل انجام میدیم. این آرزو رو از ته دلم برای همه دارم، امیدوارم همیشه و همه جا دلهاتون شاد و تنتون سلامت باشه و قدر لحظه هاتون رو بدونید و به بهترین شکل ازش استفاده کنید و تو هر شرایطی سعی کنید که شاد باشید.</p>
<p style="text-align: justify;">من همیشه سعی کردم شاد باشم، از داشته ها و نداشته هام لذت ببرم، به قول سهراب من به سیبی خشنودم. دیشب هم دو تا راه داشتم یکی اینکه بشینم ماتم بگیرم و آه بکشم و ناله کنم (<em><span style="color: #ff6600;">ترا به جدتون کسی اینو به خودش نگیره، به اونچه میپرستید قسمتون میدم. منظورم به هیچ کسی نیست والله، هروقت اومدیم یه چیزی بگیم، هزارتا کامنت و ایمیل اومد که با من بودی؟ به نظرم با من بودی، نمیدونم چرا یهو فکر کردم شاید منظورت من باشم، داشتم فکر میکردم اگه منظورت من هستم که باید بگم آخه، شاید منظورت مستقیما من نباشم اما آخه یهو فکر کردم شاید هم من باشم</span></em>) خلاصه اینکه هی بشینم بگم وای چیکار کنم کاش من الان فلان جا بودم، کاش اونجا بودم کاش اینطور نبود و اونطور بود. و یه راه هم اینکه وضعیت فعلیم رو تغییر بدم. چون اصلا اهل آه و ناله نیستم، یعنی وقتی میخوام ناله کنم یه لحظه با خودم فکر میکنم بابت چی الان ناله کنم که در اولویت باشه و به بقیه مشکلات بر نخوره که چرا ما رو تحویل نمیگیری و اینا که یهو میبینم نمیخوام بینشون فرق بذارم اینه که به مشکلات میگم عزیزان من برید و دور هم خوش باشید، همتون عین همید <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' />  پعد راه دوم رو انتخاب میکنم و ضمن زندگی مسالمت آمیز با مشکل موجود با شادی کردن در حد امکانات موجود مشت محکمی هم بر دهان مشکل مذکور میزنیم و بدین صورت مشکلات موجود فرصت دور هم خوش بودن رو ندارن. اینه که دیشب دیدم چی بهتر از اینکه بشینیم آش رشته بخوریم و فیلم چهارشنبه سوری نگاه کنیم و به جای پریدن از روی بوته آتیش از روی شمع بپریم. وقتی میشه شاد بود چرا لذت شادی کردن رو از خودم بگیرم؟</p>
<p style="text-align: justify;">دوست عزیزی برای من کامنت گذاشته بودند که اسم من رو نمیدونستند و تا حالا فکر میکردند من یک آقا هستم و خانوم من بیمار هستند. قسمت شوخی قضیه اینه که راستش من یک مادر هستم و بچه ام بیمار هست. از بس باید بگم ماسک بزن وقتی میری بیرون، شال گردنت رو ببند. لباس گرم بپوش. اینقدر این پیشول رو بوس نکن و &#8230;. اما خوب واقعیت اینه که من زیاد که چه عرض کنم یه ذره هم به خانوم های اطرافم شباهت ندارم. اصلا همین دو هفته پیش بود که به همسری میگفتم ایشالله وقتی سلامتیت رو به دست آوردی و این دغدغه داغون شد و گور به گور شد میخوام برای یه مدت هر چند کوتاهی مثلا بین یک هفته تا یک ماه(خودم ظرفیت بیشتر از این رو ندارم) زنانگی کنم. ایشون تمام رخ علامت سوال شدند که اینی که گفتی یعنی چی و چه تغییراتی ممکنه در روند زندگی ما ایجاد بشه که ما عرض کردیم که میخوام یه مدتی و هر چند روز یک بار نق بزنم که دلم برای مامانم تنگ شده. گریه کنم(من به ندرت گریه میکنم همیشه در بدترین شرایط خوشبختانه یا متاسفانه ور منطقی وجودم میاد وسط میگه آخه با گریه چیزی عوض میشه من هم میگم خوب نه، بعد اون میگه پس لطفا خفه شو، بعد من هم تو این یک مورد حرف گوش کن میشم و خفه میشم، کور شم اگه دورغ بگم) آره داشتم میگفتم که گریه کنم، بگم کاش الان فلان جا بودم(مثلا  دربند) نمیدونی چقدر دلم هوای دربند رو کرده. واااای یادته؟ هو هو هو هو. بعد یه آهی بکشم و اشکام رو با عشوه پاک کنم و مدل پروانه ای پلک بزنم و تو بگی گریه نکن عزیزم، خوب بیا فردا بریم بلیط بگیرم برات برو ایران یه حال و هوایی تازه کن، بعد من هم قششششنگ بیکار باشم یا کار داشته باشم ولی نشینم حساب کتاب کنم که مرخصی کم دارم و باید مرخصی بدون حقوق بگیرم و ال و بل. مُردم از بس هر کاری خواستم بکنم فوری این مرتیکه سیبیل کلفتِ مهندس درونم اومد و این خانوم خانومای وجودم رو له کرد و گفت خفه، گفت زن و مرد نداریم که! تو زندگی مشترک تو لاله ای اون هم عباس، فقط و فقط همین، الان دیگه شدین لاله عباسی. یک نفر هستید، مگه اون گریه میکنه؟ سهم هر دو تون زیر بار مشکلاتِ زندگی برابرِ همِ. البته که عرض شود که خانوم خانومای وجودم همیشه جیقی می کشه سر مرتیکه مهندس درونم و میگه فلان فلان شده تو کجا بودی وقتی من هجده سالگی پا شدم تنهایی رفتم تهران دانشگاه، و فقط ترمی یک یا نهایتش دو بار میرفتم دیدن خانواده-م و هر بار که میخواستم دلتنگی کنم و گریه کنم قبلش مینشستم با خودم فکر میکردم که خوب چیکار کنم؟ همینه که هست بعد میدیدم خوب کلید گریه به این قفل نمیخوره که، پس اصلا سراغش نمیرفتم. فکر کردی که چی؟ من سالهاست که بهانه برای گریه و دلتنگی داشتم و دارم، حداقل شونزده ساله که این بهانه رو حداقل دارم. نمیدونم والله ظاهرا اون بشکه ای که همه میگن که یهو  وقتی پر شد یه مشت که بریزی سر ریز میشه در مورد من گویا تانکری یا حتی مخازن زیر زمینی چیزی هست. حالا میخوام یه خورده زنانگی کنم. بعد راستش خودم دیدم از اون مرتیکه مهندس درون که از شما چه پنهون مرتیکه نیست و در گوشتون بگم واقعا جنتلمنیه واسه خودش، بیشتر خوشم میاد تا اون خانوم خانومای تیتیش مامانی و زر زروی ریقو. و بین کُت و شلیته! بنده در سلامتی عقل و بلوغ کامل، کت و شلوار رو انتخاب کردم. اینه که در پایان عرایضمون به آقای همسر گفتیم که حالا که خوب فکرش رو کردیم دیدیم همین وصف العیش خودش تمام عیش بود و ما بر موضع خود همچنان استوار می مانیم. حالا باز ترا به هر آنچه دوست دارید به خودتون نگیرید. بعضی ها هستند که خوب تو وجوشون یک لیدی با شخصیت و خانوم و همه چی تمام دارن که با تمام وجود و تمام قد به احترامشون می ایستم، هر کسی رو خدا یک جوری آفریده دیگه. من اگه بخوام زنانگی کنم درست میشم شبیه به کلاغی که میخواد ادای راه رفتن کبک رو در بیاره <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;">حالا اینا رو گفتم فکر نکنید لابد من اینقدر زشتم که شبیه به خانوم ها نیستم و اینا ها، نه خیر، هلو دیدن؟ خوب من لاله شون هستم. حالا گاهی اوقات هلو ها میشن هلوی پوست کنده ما شدیم هلوی پوست کلفت که هلو کرگدن هم میگن بهمون.</p>
<p style="text-align: justify;">تازه یکبار که با همسری تو تیم هورتونز نشسته بودیم یه خانومی هی ما رو نگاه کردن هی نگاه کردن و هی ما داشتیم عصبانی میشدیم که یهو اومد گفت که مدیر فروش یک شرکت لوازم آرایش خیلی معروف هستن و چون برای فروش لوازم آرایش، فروشنده باید خوجّل موجّل باشه و چون شما چهره خیلی خوجّلی دارید میخواستم ازتون خواهش کنم با ما همکاری کنید. بعد من یهو هر هر زدم زیر خنده بعد دیدم نه خانومه کاملا جدیه انگار، اینه که گفتم من آخه کار دارم خودم، گفت اما این شغل خیلی خوبیه و خیلی فانِ و کلی بروشور و اینا و شماره تلفن بهم داد که اگه پشیمون شدم باهاشون تماس بگیرم. بعد من از تیم هورتونز تا شرکت موقع صحبت کردن با همسری به صورت پروانه ای پلک میزدم و دچار توهم خود خوشگل بینی مفرط شده بودم که البته زود خوب شدم.</p>
<p style="text-align: justify;"> حالا شما خانومایی که اینجا رو میخونید کُت میپوشید یا شلیته؟ اصلا این باشه یک بازی وبلاگی. هر کسی هم دوست داشت خودش این بازی رو انجام بده <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2012/03/anima_or_animus/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>32</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سریالهایی که میبینیم</title>
		<link>http://barani.ca/2011/07/reality-television-show/</link>
		<comments>http://barani.ca/2011/07/reality-television-show/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 14 Jul 2011 17:49:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[هویجوری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=4442</guid>
		<description><![CDATA[تازگیها من و همسری دو تا سریال رو شروع کردیم به دیدن و دنبال میکنیم. یکیش تازه شروع شده و از تلوزیون در حال پخشه و یکی دیگه رو که نسبتا قدیمیه و از سال 2004 شروع شده رو دانلود کردیم و هر شب یه قسمتش رو میبینیم. البته سریال که میگم منظرورم در واقع [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">تازگیها من و همسری دو تا سریال رو شروع کردیم به دیدن و دنبال میکنیم. یکیش تازه شروع شده و از تلوزیون در حال پخشه و یکی دیگه رو که نسبتا قدیمیه و از سال 2004 شروع شده رو دانلود کردیم و هر شب یه قسمتش رو میبینیم.</p>
<p style="text-align: justify;">البته سریال که میگم منظرورم در واقع Reality Television Show هست. از این مدل شو هایی که اول با یه گروه شروع میشن و یکی یکی حذف میشن تا نهایتا یکی برنده میشه. این دو تا شو رو که در حاضر میبینیم دو تا موضوع کاملا متفاوت با هم هستند. یکی که موضوعش در ارتباط با مصاحبه شغلی و کاریابی هست و به نظر من خیلی مفیده و یکی دیگه هم از این شوهای انتخاب همسرِ و یه خورده هیجان انگیز تر از بقیه.<span id="more-4442"></span></p>
<p style="text-align: justify;">تو سریال <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/The_Apprentice_%28U.S._TV_series%29" target="_blank">The Apprentice</a> که موضوعش در مورد کاریابی و مصاحبه های کاری هست، یک آقایی که تو کار real estate هست و خیلی هم تو کارش موفقه یه گروه 16 تا 18 نفره رو دعوت میکنه برای اینکه از بین این گروه یک نفر رو برای اداره یکی از شرکتهای و زیر مجموعه های خودش انتخاب کنه. هر قسمت روی یک موضوعی کار میشه و یک نفر در پایان هر قسمت اخراج میشه تا در نهایت یک نفر باقی میمونه و اون شخص استخدام میشه. ما تا حالا فقط دو قسمتش رو دیدیم به نظرم سریال جالب و عین حال مفید و پراز نکته ها خوبی هست که تو مصاحبه های کاری خیلی به درد میخوره. معمولا ما تو مصاحبه ها تو بخشهای تخصصی مشکلی نداریم یعنی همه اینطوری هستند اما قسمتهای مهم مصاحبه ها نکات و موضوعات عمومی هست که ما رو با مشکل مواجه میکنند که این نکات به طرز خیلی ظریف و با نکته سنجی خیلی خوبی تو سریال به بیبنده تفهیم میشه. از طرفی معمولا ویدئو ها یا حتی مطالب راجع به موضوعات کاریابی و مصاحبه های شغلی کلی جدی و خشک هستند و من خودم یکی دو مطلبش رو که میخونم خسته میشم. اما خب این نکات تو قالب سریال هست و اتفاقات واقعی و اشتباهاتی که افراد میکنن همه یه جورایی هیجان انگیز هستند که آدم خود به خود و از روی علاقه دنبال میکنه.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/07/800px-The_Apprentice_Logo.png" rel="lightbox[4442]"><img class="aligncenter size-full wp-image-4443" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/07/800px-The_Apprentice_Logo.png" alt="" width="336" height="190" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">سریال بعدی که جدیدا شروع شده اسمش هست <a href="http://www.daemonstv.com/show/love-in-the-wild/" target="_blank">LOVE IN THE WILD</a> سریال جالبیه و خیلی هیجان انگیز. 9 تا دختر و 9 پسر که تا حالا نتونستن از هیچ طریقی شخصی رو مناسب زندگی و ازدواج پیدا کنند به این مسابقه میان تا گونه متفاوتی از آشنایی رو تجربه کنند و تو این مدت شاید عاشق شدن و با فرد مورد نطر ازدواج کردند. مسابقه این طوری شروع میشه که هر کدوم از دختر ها یکی از پسرها رو انتخاب میکنن و البته پسر میتونه بگه نه من حاضر نیستم با شما همراه باشم. خلاصه که 9 زوج تشکیل میشه و مرحله اول مسابقه شروع میشه. مراحل مسابقه هر کدوم یک ماجراجویی تو جنگل هست و تو جنگلهای کاستوریکا اتفاق میافته. مثلا قسمت اول اینطوری بود که یه سری تنه درخت کنار دریا بود و اینها باید با این تنه ها یک کلک رو درست میکردن و از روی نقشه ای که داشتن توی دریایی که پر از تمساح بود پارو میزدن تا به مقصد میرسیدن. بعد به یک هتل جنگلی فوق العاده زیبا میرن و به هر زوج یک سوئیت اختصاصی میدن. تو هتل هم که امکانات تفریحی و استخر و بار و رستوران هست و باز همه با هم بیشتر میتونن آشنا میشن. به زوجی که زودتر از بقیه رسیده باشه یک سوئیت خیلی لوکس و رویایی میدن و صبحانه ای رو تو مکان رویایی (مثلا نوک کوه که با هلیکوپتر میرن) به عنوان جایزه میدن. خلاصه که شب دوم همه جمع میشن و هر کدوم میگه که آیا تو این مدت دو روز و جنگل نوردی و هم اتاق بودن وجه مشترکی پیدا کردن و دوست دارن بقیه ماجراجویی رو با هم باشن یا میخوان با فرد دیگه ای از گروه آشنا بشن. این قسمتش خیلی جالبه. مثلا طرف فکر میکنه پارتنرش باز هم اونو انتخاب میکنه اما اون میگه میخواد سوئیچ کنه وبا شخص دیگه ای آشنا بشه. حالا اگه کسی حاضر نشه با اون باشه اون حذف میشه و تو هر قسمت یک دختر و یک پسر حذف میشن.این سریال هم با مزه و هیجان انگیزه. من زیاد سریال های این مدلی رو دنبال نمیکنم اما این یه جورایی متفاوته و اون هم به خاطر ماجراجویی هاییه که داره.</p>
<p><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/07/love-in-the-wild-nbc-480x269.jpg" rel="lightbox[4442]"><img class="aligncenter size-full wp-image-4444" title="love-in-the-wild-nbc-480x269" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/07/love-in-the-wild-nbc-480x269.jpg" alt="" width="375" height="210" /></a></p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2011/07/reality-television-show/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گند میزنــــــیم :)</title>
		<link>http://barani.ca/2011/07/made-lots-of-mistakes/</link>
		<comments>http://barani.ca/2011/07/made-lots-of-mistakes/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 11 Jul 2011 14:46:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[هویجوری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=4421</guid>
		<description><![CDATA[یکشنبه بعد از ظهر برگشتیم. سه روز رفتیم Algonquin، هوا عالی بود و سه روز خیلی خوب رو گذروندیم. آخر هفته مهمون داشتیم. چهارده نفر. من مهمون داشتن و پذیرایی کردن از مهمون رو خیلی دوست دارم. تقریبا بیشتر کارها رو در طول هفته انجام دادم. قرمه سبزی و فسنجونم رو آماده کردم. مرغ توی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">یکشنبه بعد از ظهر برگشتیم. سه روز رفتیم Algonquin، هوا عالی بود و سه روز خیلی خوب رو گذروندیم.</p>
<p style="text-align: justify;">آخر هفته مهمون داشتیم. چهارده نفر. من مهمون داشتن و پذیرایی کردن از مهمون رو خیلی دوست دارم. تقریبا بیشتر کارها رو در طول هفته انجام دادم. قرمه سبزی و فسنجونم رو آماده کردم. مرغ توی ته چین رو هم پختم و ریش ریش کردم و گذاشتم یخچال و شب قبل از مهمونی ته چین قالبی رو درست کردم. 16 تا ته چین قالبی که تو قالب کیک یزدی درست کردم <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' />   دو روز قبلش هم بورانی چغندر (ماست و لبو رنده شده با سیر) و ماست چکیده با موسیر هم درست کردم.  ته دیگ برنج سفیدم رو هم بال مرغ میذارم و بالها رو روز قبلش مزه دارم کردم با زعفرون و پیاز و لیمو و فلفل دلمه و آماده کردم. دو تا مرغ آماده هم گرفتم.<span id="more-4421"></span></p>
<p style="text-align: justify;">فقط آماده کردن سالاد میوه و دسر مونده بود و چیدنشون و کلا آماده کردن پیش غذا و تنقلات مشروبجات و اینا.</p>
<p style="text-align: justify;">خونه رو هم دو سه روز قبلش جارو کشیده بودم و باید یه جارو مفصل دوباره میکشیدم و گرد گیری مفصل. جدیدا من یه سری خواب مدل جدید میبینم. تو مایه های به امتحان دیر میرسم و هیچی نخوندم و اینا. ولی موضوعش فرق میکنه. جدیدا خواب میبینم من مهمون دارم و مهمونا اومدن در خونه و من هنوز خونه رو تمیز نکردم. شب قبل از مهمونی آخر هفته هم همین خواب رو دیدم. صبح بیدار شدم گفتم بابا اینا همش خوابه من کاری ندارم که همه چیرو آماده کردم و اتفاقی نمیافته.</p>
<p style="text-align: justify;">نشون به این نشون که تا ساعت پنج بعد از ظهر من داشتم خونه رو تی میکشیدم و وسایل رو آماده میکردم و هیچ چی هنوز آماده نبود. دیگه نزدیک بود بزنم زیر گریه. تازه ساعت پنج یادم افتاده که سالاد میوه رو آماده نکردم. نصفش هم گیلاس بود که باید هسته هاش رو میگرفتم. خلاصه که همسری به دادم رسید و سالاد میوه رو آماده کرد. دیگه پنج رفتم دوش گرفتم و تا پنج و نیم ترگل ورگل شده بودم و اومدم که مرغ رو آماده کنم که قبل از شام بذارم توی فر. فلفل دلمه های رنگی خورد کردم با کرفس و پودر سبزیجات و سیر و یه کم آب مرغ ریختم تو یه ظرف بزرگ مرغها رو گذاشتم وسط ظرف تا قبل از شام بذارمش توی فر. مرغها البته کاملا پخته بودن اما برای اینکه یه کم عطر و طعمش رو عوض کنم و البته گرمش کنم اینکار رو کردم.</p>
<p style="text-align: justify;">برای تنقلات همراه مشروب جات هم که سه مدل ماستی که آماده کرده بودم رو با چیپس گذاشتم و ناچوز و سالسا رو به سلامتی یادم رفت بذارم از بس استرس داشتم. یه سری مینی کیش هم آماده خریده بودم که فقط باید تو فر گرمشون میکردم. یه سری کاناپه هم درست کردم با کِرِکِر و پنیر و خیار. سبزیجات هم هویج و کرفس گذاشتم با سس رنچ و خیار شور و ترشی فلفل هم گذاشتم. دیگه بادوم خیس خورده و شور شده و پسته شور هم گذاشتم که نخود واسابی رو باز یادم رفت. اصلا گیچ بودم. از بس فکر میکردم هیچ کاری ندارم و آخر سر دیدم هیچی آماده نیست هول کرده بودم. یه ظرف هم پفک گذاشتم.</p>
<p style="text-align: justify;">مهمونا بین ساعت هفت تا هفت و نیم اومدن. حالا من سالاد میوه رو میخوام ببرم میبینم موز هاش رو خورد نکردم(گذاشته بودم آخر سر که تازه باشه) تند تند با همسری موز خورد کردیم و ژله رو ریختم روش و دادم همسری ببره. بعد یادم افتاده وایییی چای آماده نیست. چند تا از مهمونا چای میخوردن و اهل مشروب نبودن. چای رو گذاشتم و تا سالاد میوه سرو شد چای هم آماده بود. حالا همه اینها در شرایطی بود که من اصلا نمیدونستم کی پذیرایی میکنه و همه چی خوبه یا نه. چای رو بردم گذاشتم و نشستم و بعد کلییی دیدم وای قند کو پس. بـــَله قندون تو آشپزخونه بود. یعنی به عمرم اینهمه گند رو یه جا نزده بودم.</p>
<p style="text-align: justify;">هیچی قندون رو آوردم و دیگه مثل بچه آدم نشستم کنار مهمونا. همسری کجاست؟ رفته برای بچه یکی از مهمونا پلی استیش روشن کنه و خودش هم ایستاده به بازی کردن. دوستم میگه رفتم به پسرم تذکر بدم که عمو رو اذیت نکن. دیدم عمو خودش با سر و صدای زیاد غرق بازی شده. بقیه آقایون هم رفته بودن تو حیاط، یه نفر میخواست سیگار بکشه همه با هم دسته جمعی رفته بودن که اون یه نفر تنها نباشه <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;">بعد دوباره همه اومدن و مشروب سرو شد که من اصلا خبر دار نشدم چی به چی شد. فقط تند تند کیش ها رو گذاشتم توی فر و یه ربع-ه آماده شد و بردم گذاشتم روی بار. انگار فقط برای مشروب خورا بود!!! یعنی گیچی بودم برای خودم ها. باور کنید من هیچوقت تو پذیرایی گند نمیزنم. نمیدونم اون روز چرا اینطوری بودم. یعنی حتی لیوان برای مشروب هم آماده نکرده بودم. خدا رو شکر که همیشه به اندازه کافی گیلاس و شات توی بار هست. اما لیوان برای کوکتل نه. یه لحظه رفتم بالا میبینم یکی از مهمونا تو یه لیوان بی ریخت داره کوکتل میخوره. دیگه میخواستم سر خودم رو بکوبم به دیوار. بعد خِیر سرم میگن آفتابه لگن هفت دست شام و نهار هیچ چی. حالا حکایت من بود. یادم رفته بود حداقل یه دونه لیمو بذارم روی بار. همسری اومده میگه لیمو داریم. میگم لیمو؟! آره! میخوای چیکار؟! میگه برای تکیلا. فکر کن تازه یادم اومده که من، اصلا قرار بود لیموها رو قاچ کنم و نمک بزنم، ظرفش رو هم آماده گذاشته بودم. آقا اصن یه وضعی بودا. خیار شور و ترشی فلفل یادم بودا خدا رو شکر اونا رو گذاشته بودم. میگم آلزایمر گرفتم میگید نه. باید حتما حتما از این به بعد همه چیز رو لیست کنم. حالا مهمونا هم هی از من و پذیراییم تعریف میکردن. من هم که از خجالت آب شده بودم. ولی خدا رو شکر همسایه ها یاری کردن از اون به بعدش خوب شد. یعنی یکی از مهمونا واقعا من رو جمع کردا. وگرنه تا آخر گند میزدم.</p>
<p style="text-align: justify;">غذا ها اما عالی شده بود. فسنجون-م که معرکه شده بود. قرمه سبزی هم که عالی و مرغها هم که حسابی خوش عطر شده بودن و وسط فلفل دلمه های زرد و نارنجی و قرمز حسابی سکسی شده بودن. سس مرغ هم خیلی خوب شده بود. سالاد هم همینجور. ترشی و اینا هم که از قبل شانس آوردم گذاشته بودم روی میز وگرنه بعید نبود یادم بره.</p>
<p style="text-align: justify;">روی میز هم از قبل ظرفها روگذاشته بودم که هم بدونم چقدر جا میگیره و هم دکورش معلوم باشه و آخر سر هول هولی نچینم. فقط دونه دونه میبردم آشپزخونه غذا رو میریختم توش و میبردم میچیدم تا دیگه میز غذا آماده شد و مهمونا رو گفتیم بفرمایید شام. حالا دیگه دوستان اینقدر از دستپخت من تعریف کردن که دیگه داشتم از خجالت وا میرفتم. بعد دیگه پدر یکی از دوستان هم گفتن اصلا شما وقتی میگید لاله این خودش یعنی نهایت هنر و سلیقه <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' />  دیگه یه خورده تازه استرسم کم شد.</p>
<p style="text-align: justify;">دسر هم که یکی از دوستان زحمت کشیده بود یه رولت خیلی خوشمزه آورده بود و خودم پای سیب خریده بودم که هر دوش معرکه بود خدا رو شکر. بعد از شام هم دیگه همه نشستیم تو نشیمن و چهار تا از آقایون هم نشستن رو میز آشپزخونه به ورق بازی. من هم بچه های دوستم رو بردم تو بیسمنت تا با پیشول یه خورده بازی کنن. بعد اومدیم بالا میبینم پای سیب تو ظرفش داره یه قر و غمیشی میاد که نگو. به دوستم میگم کتیــی!! این پای سیب چرا اینجاست؟! چرا بازش نکردی؟! واسه چی نبردی؟ آقا یه کم دیگه به من رو میدادن میگفتم خونه رو جمع و جور کنید بعد برید <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;">اما اتفاقات خوب اینکه یکی از مهمونا از من خواستن که برای دکوراسیون و نقاشی خونشون بهشون مشاوره بدم <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' />  یعنی از خونمون خیلی خوششون اومد و گفتن مشاره میدم آیا من هم که از خدا خواسته <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;">دیگه اینکه دیروز هم رفتم به خودم جایزه دادم بابت اینکه اینقدر گند زدم تو مهمونی و یه عالمه کفش و لباس خریدم برای خودم. جایزه اینکه حالا که دستم راه افتاده دفعه دیگه بیشتر گند بزنم. حالا البته مهمونا اینقدر تعریف کردن و مادر پدراشون اینقدر از دسپخت و سلیقه ام خوششون اومد و تعریف کردن که باورم نمیشد. نمیدونم راست راستی میگفتن یا دلشون سوخته بود گفتن یه کم تعریف کنیم ازش بیشتر گند نزنه. والا کم کم خودم هم دچار توهم خود با سلیقه بینی شدم. آخه یکی از بچه ها میگه ما همیشه همه جا میگیم دستپخت لاله حرف نداره. یعنی بعضی جاها آدم میره هی خودش رو مجبوره با یه چیزی سیر کنه چون غذا خوشمزه نیست ولی اینجا نه ، بعد خانومش میگه آره اینجا ما از کلی قبلش غذا نمیخوریم که گرسنه بیاییم. من هم آی قیافه گرفته بودم که نگو و نپرس <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;">این هم جایزه هام <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/07/IMG_0268.jpg" rel="lightbox[4421]"><img class="aligncenter size-full wp-image-4430" title="IMG_0268" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/07/IMG_0268.jpg" alt="" width="312" height="560" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2011/07/made-lots-of-mistakes/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>19</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>از همه چیز و همه جا</title>
		<link>http://barani.ca/2011/06/everything/</link>
		<comments>http://barani.ca/2011/06/everything/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 28 Jun 2011 14:36:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[دکوراسیون]]></category>
		<category><![CDATA[کمپینگ]]></category>
		<category><![CDATA[هویجوری]]></category>
		<category><![CDATA[سرگرمی]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=4351</guid>
		<description><![CDATA[آخر این هفته که لانگ ویکنده میریم کمپینگ. من و همسری عاشق کمپینگیم و اینقدر این روزها ذوق زده ایم که خدا میدونه. سالی دو بار کمپینگ میریم. و این دومین و آخرین کمپینگ امسال خواهد بود و باید نهایت استفاده رو ببریم البته ما همیشه از کمپینگ رفتن هامون تا اونجا که بتونیم لذت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">آخر این هفته که لانگ ویکنده میریم کمپینگ. من و همسری عاشق کمپینگیم و اینقدر این روزها ذوق زده ایم که خدا میدونه. سالی دو بار کمپینگ میریم. و این دومین و آخرین کمپینگ امسال خواهد بود و باید نهایت استفاده رو ببریم <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' />  البته ما همیشه از کمپینگ رفتن هامون تا اونجا که بتونیم لذت میبریم.</p>
<p style="text-align: justify;">کمپینگ یعنی بوی جنگل ِخیس و بارون خورده، یعنی شب ها کنار آتیش نشستن و آسمون رو تماشا کردن. یعنی قدم زدن تو جنگل و پارو زدن رو دریاچه های زیبا. یعنی صبح زود بیدار شدن و آتیش روشن کردن و برای صبحونه املت درست کردن. یعنی چای دودی خوردن و ماهیگیری و آبتنی کردن تو دریاچه و تماشای غروب وقتی تو ساحل دریاچه خسته اما پر از انرژی لم دادی. یعنی خوردن سیب زمینی تنوری وقتی دیگه جا نداری برای خوردن. خلاصه که کمپینگ برای من و همسری یعنی خود زندگی.<span id="more-4351"></span></p>
<p style="text-align: justify;">روز شنبه تو فریزر یه بسته جیگر پیدا کردم. چند وقت پیش خریده بودم و یادم نبود ازش. درش آوردم و گذاشتم تو یخچال و یکشنبه شب کبابش کردیم و زدیم به بدن. اینقدر مزه داد و چسبید که قرار شد از این به بعد تو مهمونی های باربیکیویی جیگر هم کنار بقیه چیزا کباب کنیم چون دور هم خیلی بیشتر مزه میده.</p>
<p style="text-align: justify;">یکی از غذاهای مورد علاقه من و آقای همسر تو کمپینگ ها (در واقع شام شب اول هر کمپینگ) نخود و قلم هست. یعنی نخود رو با کمی گوشت و قلم گوساله یا گوسفند و با نمک و فلفل قرمز میذاریم رو آتیش بپزه و بعد با آب لیموی فراوان و کمی نون به عنوان شام میخوریم. یعنی یکی دیگه از دلایل علاقه من و همسری به کمپینگ همین نخود خوردن شب اولِ که البته همیشه هم مقداری رو برای صبحانه فردا کنار میذاریم. این دفعه گفتم یه روز قبل از رفتن بریم سوپر مارکت ایرانی و یک عدد پاچه گوسفند بگیریم، به جای قلم <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' />  خیلیییییییی خوشمزه میشه. من قبلا با پاچه خوردم و معرکه ست.</p>
<p style="text-align: justify;">این پیشول یک جیگری شده که من کم کم دارم به این فکر می افتم که خام خام بخورمش. اینقدر لوس و بازیگوش و شیطونه که حد نداره. دیروز من کشو های دراور رو تمیز میکردم، پریده تو کشو، یکم باش بازی کردم و کشو رو روش بستم. گفتم حتما میترسه کلی میو میو میکنه. بعد از چند دقیقه صداش کردم یه میوی نازکی گفت. کشو رو باز کردم دیدم نیستش. کشوی بغلی رو باز کردم دیدم تو اونه. کشو ها از تو به هم راه دارن. یعنی به هر حال بالای هر کشو یه باریکه فضای خالی هست از همون فضا رفته بود تو کشو بغلی. اونجا هم بیگودی و سشوار و اینا بود کلی سرگرم شده بود. خلاصه که جشنی گرفته بود. هی از این کشو میرفت تو اون یکی. آخر سر به زور درش آوردم. گذاشتمش زمین. پاهام رو بغل کرده بود و میو میو میکرد که دوباره بذارمش تو کشو. من هم بیرونش کردم از اتاق و در رو روش بستم <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' />  اینقدر که تو دست و پا وول میخوره و میخواد از همه چی سر در بیاره، نمیذاره آدم به کارش برسه.</p>
<p style="text-align: justify;">رنگ دستشویی کوچیکه پایین رو عوض کردم. چقدر رنگ زدن دستشویی سخته. میخواستم بقیه دستشویی ها رو هم تغییر رنگ و دکور بدم که اینقدر خسته شدم و سخت بود که پشیمون شدم. اما نتیجه کلی رضایت بخش بود.  کلا این دستشوییه رنگش یه خورده رو اعصاب بود. یعنی یه رنگ ساده و معمولی داشت و با یه پرده معمولی تر. اما الان اونی شد که دوست داشتم باشه. عکسش رو میذارم.</p>
<p style="text-align: justify;">آشپز خونه رو هم چند روز قبل از عید رنگ زدیم. البته فقط یه دیوارش رو. عکس اون رو هم میذارم.عکس قبل و بعد <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;">آخ جون کمپینگ، هی یادم میاد هی الکی ذوق میکنم. هیچ چی رو هم هنوز آماده نکردیما اما خوب دیگه ما اینجوری هستیم دیگه <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;">و اما عکسها و بعد هم خدافظ فعلا:</p>
<p style="text-align: justify;">اول عکس آشپزخونه، نگید چرا مثل این دختر خوشحال ها هر چی گلدون بوده چیدی رو طبقات، این عکس رو بلافاصله بعد از اتمام نقاشی دیوار گرفتم و بنابر این هر چی دم دستم بود چیدم روش <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/11.jpg" rel="lightbox[4351]"><img class="aligncenter size-full wp-image-4379" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/11.jpg" alt="" width="548" height="317" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/IMG_0499-2.jpg" rel="lightbox[4351]"><img class="aligncenter size-full wp-image-4381" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/IMG_0499-2.jpg" alt="" width="480" height="398" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2011/06/everything/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>19</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عکاسی یاد میگیریم :)</title>
		<link>http://barani.ca/2011/06/phography/</link>
		<comments>http://barani.ca/2011/06/phography/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 21 Jun 2011 16:19:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[هویجوری]]></category>
		<category><![CDATA[عکاسی]]></category>
		<category><![CDATA[عکاسی در طبیعت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=4338</guid>
		<description><![CDATA[همیشه عاشق عکاسی بودم. اما متاسفانه تا امروز نتونستم درست و حسابی دنبال این علاقه ام برم. از بچگی دوربین خیلی خوب و حرفه ای تو خونه داشتیم و فکر کنید تو پنج سالگی با دوربین نیکون SLR(البته اون زمان دوربین ها آنالوگ بودن) و لنز درست و حسابی که روش بود عکاسی میکردم. از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">همیشه عاشق عکاسی بودم. اما متاسفانه تا امروز نتونستم درست و حسابی دنبال این علاقه ام برم. از بچگی دوربین خیلی خوب و حرفه ای تو خونه داشتیم و فکر کنید تو پنج سالگی با دوربین نیکون SLR(البته اون زمان دوربین ها آنالوگ بودن) و لنز درست و حسابی که روش بود عکاسی میکردم. از پدرم یاد گرفته بودم که تو نور روز و نرمال دیافراگم رو روی 5.6 بذارم و شبها که با فلاش عکس میگیرم روی 8. بعدها سواد دار که شدم از روی جدولِ فلاش، اندازه دیافراگم رو طبق فاصله سوژه و دوربین تنظیم میکردم. تنها سواد من از عکاسی همین بود. از پنج سالگی تا امروز که 34 ساله هستم.فقط دیافراگم 5.6 و 8 رو بلد بودم.<span id="more-4338"></span></p>
<p style="text-align: justify;">چند وقتی هست که شدیدا دنبال این هستم که برم کالج و یک دوره عکاسی از اولِ اول بردارم و ادامه بدم و خلاصه درست و حسابی عکاسی رو یاد بگیرم. بعد ترسیدم بشه مثل دوره دکوراسیون که رفتم و ولش کردم. بعد تو اینترنت افتادم دنبال پیدا کردن منابع و کتابهای خودآموز عکاسی. تا اینکه دیروز همسری که سالها پیش تو دوره دبیرستان یه دوره مربوط به عکاسی دیده و سواد عکاسیش خیلی خوبه، گفت خودم همه تکنیکها رو یادت میدم. بعد اگه دوست داشتی کارگاه های موضوعی عکاسی رو بردار و برو.</p>
<p style="text-align: justify;">من خودم در حال حاضر یه دونه <a href="http://www.canon.ca/inetCA/arcproducts?m=gp&amp;pid=2819" target="_blank">کنون SX100 IS</a> دارم که معمولا همیشه همراهم هست و کلی باش عکسهای دل بخواهی میگیرم. عکسهای دل بخواهی یعنی عکسهای غیر هنری و فاقد هر گونه تکنیک حرفه ای. همسری هم <a href="http://www.kenrockwell.com/nikon/d80.htm" target="_blank">نیکون D80</a> داره که یادش به خیر سال 2006 وقتی هنوز ایران بودیم رفتیم فروشگاهی که مثلا مسوولیت نمایندگی نیکون رو داشت اسم نوشتیم که به محض ورودش به بازار بتونیم بخریم، خیلی مسخره بود که اون زمان امکان خرید آنلاین وجود نداشت. توی لیست فروشگاه، یادم نمیاد نفر چندم بودیم اما گفتن سری دوم هستید. نمیدونم چی شد که یه نفر تو سری اول کنسل کرده بود یا که چی که یه روز تماس گرفتن که سری اول امروز میاد و یه دونه از سری اول اضافه هست، تا بعد از ظهر میتونید بیایید بگیرید یا اینکه سر نوبت خودتون ده روز دیگه سری دوم رو میاریم بیایید بگیرید. ما هم که کلی ذوق داشتیم، سریع پریدیم و دوربین نازنینمون رو گرفتیم. الان دو سالی میشه که همسری میخواد یه دونه جدیدترش رو بگیره اما من هربار پشیمونش کردم و البته هی ورژن های جدید ترش هم اومده. اما هربار گفتم تا زمانی که من عکاسی یاد نگرفتم دوربین جدیدی نمیگیریم.</p>
<p style="text-align: justify;">دیروز بعد از اینکه از سر کار رفتیم خونه دوربینش رو آورد و شروع کرد یاد دادن دکمه ها و منو های دوربین. دیدم هووووو حالا حالا ها با این دوربین سرگرم میشم. قبلا با دوربینش زیاد عکس گرفتم. اما از دکمه هاش فقط دکمه روشن خاموش و دکمه عکس گرفتن و نمایش عکسش رو بلد بودم. عکسهای پست قبلی رو خودم با دوربین همسری گرفتم اما زمانی که هیچی ازش بلد نبودم. دیروز کلی چیزای جدید ازش یاد گرفتم و سعی میکنم عکسهای خوبی بگیرم. البته استادم هم مثل خودم اعصاب مصابِ درستی برای درس دادن نداره. وسط حرفاش نباید سوال کنم. کَله م رو هم باید به موقع تکون بدم که یعنی فهمیدم، چشمام رو هم به موقع گرد کنم یعنی عجب نکته خفنی مرسی.</p>
<p style="text-align: justify;">اما باطریش حالش خوب نیست، دو تا باطری داره و هر دو تا هم داغونن. یکیش دو سال پیش تو سرمای زمستون آبشار نیاگارا مرحوم شد و دومی هم نمیدونم چرا چهل پنجاه تا عکس که میگیره یهو مرحوم میشه. دیروز وسط آموزش و درست در اوج هیجان و عطش من برای تمرین و بکار بردن چیزایی که یادگرفتن یهو باطری بیچاره فوت شد. امروز شاید بریم براش باطری بگیریم. اولین باره دارم با امکانات موجود میسازم و یاد میگیرم. فکر کنم بزرگ شدم. اگه مثل قدیما بودم اول میرفتم آخرین مدل دوربین رو میگرفتم و کلی خرج میکردم و سر یه هفته هم بی خیال همه چی میشدم. اما الان واقعا دوست دارم اول حسابی یاد بگیرم و تازه بعد هم همسری بره برای خودش یه دوربین جدید بخره و من همین دوربین فعلیش رو بردارم <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;">خلاصه که از امروز ذوق و شوقی دارم وصف ناشدنی <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2011/06/phography/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رویایِ باغ در یک بعد از ظهر گرم و تابستانی</title>
		<link>http://barani.ca/2011/06/rose-garden/</link>
		<comments>http://barani.ca/2011/06/rose-garden/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 20 Jun 2011 14:56:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[اقامت در کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[هویجوری]]></category>
		<category><![CDATA[garden]]></category>
		<category><![CDATA[rose]]></category>
		<category><![CDATA[rose garden]]></category>
		<category><![CDATA[باغبانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=4311</guid>
		<description><![CDATA[این یکی از رز های باغچه دوست داشتنیَم است. یک باغچه رز کوچولو که تو حیاط کوچولومون درست کردم.  البته چهار تا رز دیگه هم دارم که جای جای حیاط کاشتم اما این باغچه مخصوص رزهاست. تو این باغچه هفت تا بوته رز دارم. شش تا بوته مینیاتوری در رنگهای مختلف و یک بوته رز [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/71.jpg" rel="lightbox[4311]"><img class="aligncenter size-full wp-image-4333" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/71.jpg" alt="" width="328" height="432" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">این یکی از رز های باغچه دوست داشتنیَم است. یک باغچه رز کوچولو که تو حیاط کوچولومون درست کردم.  البته چهار تا رز دیگه هم دارم که جای جای حیاط کاشتم اما این باغچه مخصوص رزهاست. تو این باغچه هفت تا بوته رز دارم. شش تا بوته مینیاتوری در رنگهای مختلف و یک بوته رز عطر افشان یا همون گل محمدی.</p>
<p style="text-align: justify;">در ادامه مطلب عکسهای باغچه و بقیه رزهای زیبا رو گذاشتم.</p>
<p style="text-align: justify;">همه این زیبایی ها تقدیم به شما دوستان گلم.</p>
<p style="text-align: justify;"><span id="more-4311"></span></p>
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/1.jpg" rel="lightbox[4311]"><img class="aligncenter size-full wp-image-4312" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/1.jpg" alt="" width="432" height="289" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/2.jpg" rel="lightbox[4311]"><img class="aligncenter size-full wp-image-4313" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/2.jpg" alt="" width="422" height="432" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/3.jpg" rel="lightbox[4311]"><img class="aligncenter size-full wp-image-4314" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/3.jpg" alt="" width="432" height="289" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/4.jpg" rel="lightbox[4311]"><img class="aligncenter size-full wp-image-4315" title="4" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/4.jpg" alt="" width="432" height="391" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/5.jpg" rel="lightbox[4311]"><img class="aligncenter size-full wp-image-4316" title="5" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/5.jpg" alt="" width="432" height="289" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/6.jpg" rel="lightbox[4311]"><img class="aligncenter size-full wp-image-4317" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/6.jpg" alt="" width="327" height="432" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/8.jpg" rel="lightbox[4311]"><img class="aligncenter size-full wp-image-4318" title="8" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/8.jpg" alt="" width="432" height="289" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/9.jpg" rel="lightbox[4311]"><img class="aligncenter size-full wp-image-4323" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/9.jpg" alt="" width="432" height="289" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2011/06/rose-garden/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پیشول به بیمارستان میرود</title>
		<link>http://barani.ca/2011/06/spay-pishool/</link>
		<comments>http://barani.ca/2011/06/spay-pishool/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 16 Jun 2011 19:43:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[هویجوری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=4302</guid>
		<description><![CDATA[خیلی شیطون و بازیگوشه. شبها وقتی خوابیم و حوصله ش سر میره، توپش رو میاره و ما رو بیدار میکنه تا باش بازی کنیم. اما اگه مهمون داشته باشیم یا غریبه ای بیاد خونه، افسرده میشه و میره یه گوشه ای قایم میشه. مهمونا که رفتن میدوه میاد و خودش رو لوس میکنه و میخواد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/DSC030401.jpg" rel="lightbox[4302]"><img class="aligncenter size-full wp-image-4308" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/DSC030401.jpg" alt="" width="384" height="288" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">خیلی شیطون و بازیگوشه. شبها وقتی خوابیم و حوصله ش سر میره، توپش رو میاره و ما رو بیدار میکنه تا باش بازی کنیم. اما اگه مهمون داشته باشیم یا غریبه ای بیاد خونه، افسرده میشه و میره یه گوشه ای قایم میشه. مهمونا که رفتن میدوه میاد و خودش رو لوس میکنه و میخواد بهش توجه کنیم.</p>
<p style="text-align: justify;">فردا قراره ببریمش کلینیک حیوانات برای <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Spay" target="_blank">Spay</a> کردن، گفتن ساعت هشت صبح بیاریدش کلینیک و چهار بعد از ظهر بیایید دنبالش. احتمالا که نه، مطمئنم که نمیفهمه جریان چیه و فکر میکنه داریم ترکش میکنیم و حتما خیلی میو میو راه میندازه، مسافرت که میریم و بر میگردیم هم تا چند روز قهر میکنه که چرا تنهاش گذاشتیم، فردا هم حتما قهر میکنه، شاید صبح توپش رو بذارم تو جعبه اش که باش بازی کنه و سرگرم بشه. شاید هم گربه های دیگه رو ببینه با هم از این در و اون در صحبت کنن و پشت سر صاحبشون حرف بزنن و غیبت کنن <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: center;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2011/06/spay-pishool/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گل و گلدون</title>
		<link>http://barani.ca/2011/06/gol-o-goldoon/</link>
		<comments>http://barani.ca/2011/06/gol-o-goldoon/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 13 Jun 2011 18:13:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[هویجوری]]></category>
		<category><![CDATA[باغبانی]]></category>
		<category><![CDATA[تورنتو]]></category>
		<category><![CDATA[خرید در کانادا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=4285</guid>
		<description><![CDATA[روز شنبه با دوستم رفته بودیم خرید که رفتیم تو یه فروشگاه و من همون اول یه کمربند رو دیدم و ازش خوشم اومد و برداشتم، خیلی تو فروشگاه چرخ زدیم و لباسهاش رو دیدیم و چیزی نپسندیدیم و همیجور صحبت کنان اومدیم بیرون. از در فروشگاه که اومدیم بیرون چند قدم رفتیم که یهو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">روز شنبه با دوستم رفته بودیم خرید که رفتیم تو یه فروشگاه و من همون اول  یه کمربند رو دیدم و ازش خوشم اومد و برداشتم، خیلی تو فروشگاه چرخ زدیم و  لباسهاش رو دیدیم و چیزی نپسندیدیم و همیجور صحبت کنان اومدیم بیرون. از در فروشگاه که اومدیم  بیرون چند قدم رفتیم که یهو چشمم به کمربند توی دستم افتاد و دیدیم ای وای  من همینجوری اینو برداشتم اومدم بیرون. سریع دویدم تو و از همون دم در  کمربند رو تو هوا تکون میدادم و به صندوقدار نشون میدادم. خودشون خنده شون  گرفته بود از کار من، جالبه که اصلا نه بوقی نه صدایی نه آژیری هیچی هم صدا نکرد وقتی اومدیم بیرون. بله دوستان در ادامه حواس پرتی هام به سلامتی این خبر رو  بدم که دزد هم شدم، البته این هم از عوارض همون حواس پرتی هاست. از اون  به بعد تو هر مغازه ای که میرفتیم به دوستم میگفتم حواست به من باشه چیزی  بلند نکنم. والله با این نوناشون.<span id="more-4285"></span></p>
<p style="text-align: justify;">همچنان مشغول گل و گل کاری و باغبونی هستیم. تو حیاط به پیچ امین الدوله کاشتیم، البته میگن یکی دو سال اول اصلا گل نمیده، اما یه گلدون یاس سفید هم گرفتیم که کلی گل داره و گذاشتیمش توی دکِ کنار آشپزخونه. جلوی آشپزخونه یه دک کوچولو داریم، به غیر از اون دکی که پارسال خودمون ساختیم. کوچولو و جمع و جوره، در حدی که بشه یه میز دو نفره توش گذاشت و یه باربیکیو کوچولو. گاهی اوقات که هوا خوب باشه اونجا صبحونه میخوریم. یه گلدون آویز اطلسی هم اونجا نصب کردیم. این دک چند تا پله میخوره تا بره توی حیاط، دو طرف پله ها رو گلدون های فلفل و گوجه فرنگی های کوچولو گذاشتیم. پایین نرده پله ها هم یه بوته تمشک کاشتیم که پیچیده دور نرده ها و پر از تمشک شده، البته هنوز تمشک ها قرمز نشدن <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;">روی دکِ دست ساز خودمون هم یه جفت گلدون چوبی گذاشتیم که توش رو جعفری و رز ماری و گل بنفشه و آویشن کاشتیم. یه پیچک شیپوری هم کاشتیم که تازه داره میپیچه دور ستوهای آلاچیق روی دک، البته هنوز گل نداره و خیلی کوچولوه. دو تا گلدون بنفشه و دو تا هم گلدون گوجه فرنگی گذاشتیم دو طرفش. هرچند امسال هنوز رسما از دک استفاده نکردیم، چون هنوز صندلی هاش رو نچیدیم، یعنی هنوز همت نکردیم از بیسمنت درشون بیاریم، شاید امروز این کار رو بکنیم <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;">یه باغچه کوچولو هم همسری درست کرد که توش شاهی و تره و تربچه و ریحون کاشتیم. دو تا گلدون هم  نعناع داریم. یه بوته <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Lovage" target="_blank">Lovage</a> یا  انجدان رومی هم داریم. رز ها و لیلیوم ها هم هستن. اما هنوز غنچه هاشون باز نشده.</p>
<p style="text-align: justify;">دیگه همین، گلها رو دوست دارم و بی اندازه ازشون انرژی میگیرم.</p>
<p style="text-align: justify;">و اما عکسها(عکس باغچه رو نگرفتم، اما تو عکس اول، پایین راه پله پیداست)</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/DSC03051.jpg" rel="lightbox[4285]"><img class="aligncenter size-full wp-image-4286" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/DSC03051.jpg" alt="" width="480" height="360" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/DSC03053-1.jpg" rel="lightbox[4285]"><img class="aligncenter size-full wp-image-4288" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/DSC03053-1.jpg" alt="" width="342" height="560" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/DSC03053-1.jpg" rel="lightbox[4285]"></a><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/DSC03055-1.jpg" rel="lightbox[4285]"><img class="aligncenter size-full wp-image-4289" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/DSC03055-1.jpg" alt="" width="438" height="419" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/DSC03055-1.jpg" rel="lightbox[4285]"></a><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/DSC03059.jpg" rel="lightbox[4285]"><img class="aligncenter size-full wp-image-4293" title="DSC03059" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/DSC03059.jpg" alt="" width="442" height="480" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/DSC03058.jpg" rel="lightbox[4285]"><img class="aligncenter size-full wp-image-4294" title="DSC03058" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/DSC03058.jpg" alt="" width="480" height="225" /></a></p>
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/DSC03068.jpg" rel="lightbox[4285]"></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2011/06/gol-o-goldoon/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چگونه در بلاد کفر باقلوا درست کنیم؟</title>
		<link>http://barani.ca/2011/06/how-to-make-baghlava/</link>
		<comments>http://barani.ca/2011/06/how-to-make-baghlava/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 09 Jun 2011 14:21:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[هویجوری]]></category>
		<category><![CDATA[باقلوا]]></category>
		<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[تنقلات در کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[تورنتو]]></category>
		<category><![CDATA[شیرینی پزی]]></category>
		<category><![CDATA[طرز تهیه باقلوا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=4263</guid>
		<description><![CDATA[میدونید این باقلواها رو کی درست کرده؟ خودم میدونید چطوری؟ در ادامه مطلب نوشتم خدمت دوستان عزیز عرض شود که من در نهایت تنبلی به جای اینکه خودم خمیر باقلوا رو درست کنم از خمیرهای Phyllo یا filo  یا fillo  استفاده میکنم. این خمیرها همونطور که میدونید خیلی نازک هستند. به نازکی یک ورق کاغذ. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;">میدونید این باقلواها رو کی درست کرده؟ خودم <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' />  میدونید چطوری؟ در ادامه مطلب نوشتم <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/193922_1969110146746_1212737631_3480278_6121842_o1.jpg" rel="lightbox[4263]"><img class="aligncenter size-full wp-image-4271" title="193922_1969110146746_1212737631_3480278_6121842_o" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/193922_1969110146746_1212737631_3480278_6121842_o1.jpg" alt="" width="480" height="322" /></a><span id="more-4263"></span>خدمت دوستان عزیز عرض شود که من در نهایت تنبلی به جای اینکه خودم خمیر باقلوا رو درست کنم از خمیرهای<strong> </strong>Phyllo یا filo  یا fillo  استفاده میکنم. این خمیرها همونطور که میدونید خیلی نازک هستند. به نازکی یک ورق کاغذ. و چون خرید این خمیر ها خیلی راحته بنابراین ما تمام زمستون به جای قند چای عصرونه رو با باقلوای خونگی میخوریم. به این دلیل که به نظر من سخت ترین قسمت تهیه باقلوا خمیر باقلواست.</p>
<p style="text-align: justify;">در طرز تهیه بخش مواد لازم، من پیمانه هام رو استکان کمر باریک گرفتم که برای یک بسته از خمیر کافیه.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/193922_1969110146746_1212737631_3480278_6121842_o1.jpg" rel="lightbox[4263]"></a><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/194582_1969107546681_1212737631_3480265_6271275_o.jpg" rel="lightbox[4263]"><img class="aligncenter size-full wp-image-4272" title="194582_1969107546681_1212737631_3480265_6271275_o" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/194582_1969107546681_1212737631_3480265_6271275_o.jpg" alt="" width="480" height="322" /></a></p>
<p style="text-align: right;">و اما طرز تهیه:</p>
<p style="text-align: right;"><strong>مواد لازم: </strong></p>
<p style="text-align: right;"><strong>پودر بادام</strong> : دو پیمانه،<br />
<strong>پودر قند</strong>: یک پیمانه<br />
<strong>پودر هل</strong>: یک قاشق چایخوری<br />
<strong>پودر جوز</strong> <strong>هندی</strong>: یک قاشق چایخوری<br />
<strong>از این خمیرهای ورقه ای آماده</strong>: یک بسته<br />
<strong>روغن مایع یا کره آب شده به میزان کافی</strong></p>
<p style="text-align: right;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/194434_1969106866664_1212737631_3480261_4696576_o.jpg" rel="lightbox[4263]"><img class="aligncenter size-full wp-image-4259" title="194434_1969106866664_1212737631_3480261_4696576_o" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/194434_1969106866664_1212737631_3480261_4696576_o.jpg" alt="" width="480" height="322" /></a></p>
<p style="text-align: right;">مواد خشک رو با هم مخلوط میکنیم</p>
<p style="text-align: right;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/194434_1969106866664_1212737631_3480261_4696576_o.jpg" rel="lightbox[4263]"></a><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/190971_1969107386677_1212737631_3480264_3009733_o.jpg" rel="lightbox[4263]"><img class="aligncenter size-full wp-image-4260" title="190971_1969107386677_1212737631_3480264_3009733_o" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/190971_1969107386677_1212737631_3480264_3009733_o.jpg" alt="" width="480" height="322" /></a></p>
<p style="text-align: right;">روی سطح خمیر رو با اسپری یا فرچه چرب میکنیم، خیلی کم</p>
<p style="text-align: right;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/194420_1969107946691_1212737631_3480267_4053623_o.jpg" rel="lightbox[4263]"><img class="aligncenter size-full wp-image-4261" title="194420_1969107946691_1212737631_3480267_4053623_o" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/194420_1969107946691_1212737631_3480267_4053623_o.jpg" alt="" width="480" height="322" /></a></p>
<p style="text-align: right;">بعد، از مخلوط آماده شده روی سطح ورقه خمیر میپاشیم. عین تصویر حدود سه سانت از پایین جای خالی بدون پودر بذارید که راحت پیچیده بشه. انتهای خمیر رو هم همینطور.</p>
<p style="text-align: right;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/194231_1969108386702_1212737631_3480269_5074977_o.jpg" rel="lightbox[4263]"><img class="aligncenter size-full wp-image-4262" title="194231_1969108386702_1212737631_3480269_5074977_o" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/194231_1969108386702_1212737631_3480269_5074977_o.jpg" alt="" width="480" height="322" /></a></p>
<p style="text-align: right;">بعد شروع میکنید همین  ورقه ای که پودر پاشی شده رو با یه ورقه از زیرش (مثل تصویر) با هم پیچیدن ،  دو تا ورقه رو با هم میپیچیم چون خیلی نازکه.</p>
<p style="text-align: right;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/192113_1969108866714_1212737631_3480271_6125825_o.jpg" rel="lightbox[4263]"><img class="aligncenter size-full wp-image-4264" title="192113_1969108866714_1212737631_3480271_6125825_o" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/192113_1969108866714_1212737631_3480271_6125825_o.jpg" alt="" width="480" height="322" /></a></p>
<p style="text-align: right;">بعد از پیچیدن میذارید  تو سینی شیرینی پزی و روش رو با فرچه روغن مالی میکنید. این ورقه ها چون  نازک هستن خیلی زود خشک میشن و خورد میشن. باید سریع کار کنید و حتما چرب  کنید روش رو که خشک نشه</p>
<p style="text-align: right;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/193386_1969109146721_1212737631_3480272_449653_o.jpg" rel="lightbox[4263]"><img class="aligncenter size-full wp-image-4265" title="193386_1969109146721_1212737631_3480272_449653_o" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/193386_1969109146721_1212737631_3480272_449653_o.jpg" alt="" width="480" height="322" /></a></p>
<p style="text-align: right;">بعد سه تا کار قبلی رو برای باقیمونده خمیرها تکرار میکنید و آخر سر با چاقو به شکل بالا زیر میزنید</p>
<p style="text-align: right;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/193988_1969109466729_1212737631_3480275_7202264_o.jpg" rel="lightbox[4263]"><img class="aligncenter size-full wp-image-4266" title="193988_1969109466729_1212737631_3480275_7202264_o" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/193988_1969109466729_1212737631_3480275_7202264_o.jpg" alt="" width="480" height="322" /></a></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">و به مدت بیست دقیقه  میذاریذ روی طبقه وسط فر، فر رو روی 350 درجه فارنهایت تنظیم میکنیم. (فر  باید از قبل گرم شده باشه) مثل همه شیرینی ها و کیک ها.</p>
<p style="text-align: right;">بعد از بیست دقیقه، فر رو  خاموش میکنید و شعله بالای فر رو روشن میکنید و فقط یک دقیقه، حتی یک  ثانیه هم بیشتر نشه، اجازه میدید تا روی باقلواها طلایی بشه. جزغاله نشه ها  شعله بالای فر خیلی قویه. بعد هم بیرون میارید و روش شربت باقلوا رو  میریزید و بعد هم توی ظرف میچینید.</p>
<p style="text-align: right;"><strong>شربت باقلوا</strong>:</p>
<p style="text-align: right;"><strong>شکر</strong>: یک لیوان<br />
<strong>آب</strong>: سه چهارم لیوان<br />
<strong>گلاب</strong> : یک چهارم لیوان.</p>
<p style="text-align: right;">اینا رو با هم میجوشونید تا یه کم قوام بیاد. زعفرون هم یه کوچولو اظافه میکنید. بعد اینا رو روی باقلوا ها میریزید.(دقت کنید بعضیها باقلوا رو غوطه ور میکنند توی شربت. من این کار رو نمیکنم چون هم وا میره هم خیلی بی ریخت میشه. با قاشق و با حوصله روی باقلوا ها میریزم و بعد که به خورد باقلوا ها رفت تکه ها رو از هم جدا میکنم و توی ظرف میچینم)</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/193927_1969109626733_1212737631_3480276_5397457_o.jpg" rel="lightbox[4263]"><img class="aligncenter size-full wp-image-4267" title="193927_1969109626733_1212737631_3480276_5397457_o" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/193927_1969109626733_1212737631_3480276_5397457_o.jpg" alt="" width="322" height="480" /></a></p>
<p style="text-align: center;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2011/06/how-to-make-baghlava/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>در هَم و بر هَم</title>
		<link>http://barani.ca/2011/06/darham-barham/</link>
		<comments>http://barani.ca/2011/06/darham-barham/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 08 Jun 2011 15:27:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[هویجوری]]></category>
		<category><![CDATA[ادویه]]></category>
		<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[تنقلات در کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[جوجه کباب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=4247</guid>
		<description><![CDATA[کلی مطلب داشتم در مورد حواس پرتی هام بنویسم که به دلیل حواس پرتی همشون رو فراموش کردم. فقط یه دونش یادم موند. دیروز صبح یادم رفته بود ظرف نهارمون رو بردارم دم در تو ماشین که نشستم یادم افتاد. برگشتم برداشتمش و اومدم نشستم تو ماشین دیدم به جای ظرف نهار، بادمجونهایی که شب [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">کلی مطلب داشتم در مورد حواس پرتی هام بنویسم که به دلیل حواس پرتی همشون رو فراموش کردم. فقط یه دونش یادم موند. دیروز صبح یادم رفته بود ظرف نهارمون رو بردارم دم در تو ماشین که نشستم یادم افتاد. برگشتم برداشتمش و اومدم نشستم تو ماشین دیدم به جای ظرف نهار، بادمجونهایی که شب قبل خریده بودم رو برداشتم آوردم. خداییش بادمجون کجا و ظرف غذا کجا، این خیلی ضایع نبود از اینا ضایع ترش تو دو هفته اخیر اتفاق افتاده که هرچی به مغزم فشار میارم یادم نمیاد. یکی دو بار هم نبوده. میتونم بگم روزی چندبار. ببخشید علائم آلزایمر چیه؟</p>
<p style="text-align: justify;">هوا امروز با احتساب رطوبت و اینا مثبت 41 درجه میشه. البته دما حداکثر 36 درجه میشه اما به خاطر رطوبت موجود در هوا مثل 41 درجه احساس میشه. اینجا اختلاف دما بین سرد ترین و گرمترین دما در سال راحت 80 درجه میشه. تا حالا که هوای امسال خیلی خوب بوده. منظورم اینه که حداقل یک روز تو آخر هفته بهمون اجازه میده بریم پیکنیک. اینطوری نیست که کل شنبه و یکشنبه همش بارون بیاد و آخر هفته رو خراب کنه. بدم میاد از اینکه آخر هفته ها پیکنیک نریم. دَردَری هم خودتونین <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_sad.gif' alt=':(' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;">من اخیرا یک ادویه جدیدی اختراع کردم(خود شیفته و از خود راضی هم خودتونین) که برای مرغ توی فر و جوجه کباب و بال کبابی فوق العاده خوشمزه ست. به خصوص وقتی مهمون دارید و میخواید جوجه کباب هاتون متنوع بشه. من همیشه دو نوع جوجه کباب درست میکردم، یکی تندوری یکی هم زعفرونی الان دیگه میشه سه نوع <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' />  ادویه ش هم خیلی آسونه. از کلیه ادویه های موجود و پودرهایی که دوست دارید به نسبت مساوی مخلوط کنید. اونهایی که خودم مخلوط کردم رو مینویسم. بعد این ادویه رو با ماست و نمک مخلوط میکنم و جوجه ها رو حداقل ده دوازده ساعت تو این سس میذارم بمونه:</p>
<p style="text-align: justify;">سماق، تخم گشنیز، سیاه دونه، زنجبیل، پودر سیر، هل، میخک، جوز هندی، زیره، دارچین، فلفل سیاه، فلفل قرمز، <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Black_pepper" target="_blank">Peppercorn</a> (سفید، سبز، قرمز من هر سه رو تو آسیاب دستی میریزیم و آسیاب میکنم)،پودر خردل،(اینا همه یکی یک پیمانه، من پیمانه رو قاشق غذا خوری گرفتم) برگ درخت لیمو (خشک شده و پودر شده و نصف پیمانه ای که گرفتید) رزماری و ریحون خشک هم هر کدوم نصف پیمانه. همه اینا رو با هم مخلوط میکنید و تو یه شیشه میریزید. میشه ادویه جوجه کباب، خیلی خوش عطر و خوش طعمه، به خصوص به خاطر ماستی که داره موقع کباب شدن ماست در نتیجه حرارت تُرش میشه <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' />  خیلی ها جوجه کباب رو با ماست مزه دار میکنن. شما هم میتونید از هر ادویه دیگه ای که دوست داشتید به این ادویه اضافه کنید. اینا همه ادویه هایی بود که من تو خونه داشتم. اینو من اینوطری کشف کردم که یک بار برای طعم دار کردن جوجه از سیر تازه و زنجبیل تازه و پیاز استفاده کردم. عطرش آدم رو دیوانه میکنه، فوق العاده ست. بعد یکبار زنجبیل تازه نداشتم به جاش پودر زنجبیل استفاده کردم. که بعد همینطوری هر چی توی کشوی ادویه هام بود بهش اضافه کردم و ادویه جدید اختراع شد <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;">من عاشق ادویه درست کردنم. مامانم هم همینطوره البته <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' />  ادویه هاش حرف نداره (ادویه خورشی) اما من در زمینه ادویه کباب فعالیت دارم. راستی همه اینها که گفتم باید آسیاب شده باشه. این هم عکس Peppercorn</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/peppercorn-blend.gif" rel="lightbox[4247]"><img class="size-full wp-image-4250 aligncenter" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/peppercorn-blend.gif" alt="" width="280" height="180" /></a></p>
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2011/06/darham-barham/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

