<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید &#187; هویجوری</title>
	<atom:link href="http://barani.ca/category/uncategorized/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://barani.ca</link>
	<description>خاطرات و تجربيات مهاجرت به کانادا</description>
	<lastBuildDate>Fri, 03 Feb 2012 17:56:25 +0000</lastBuildDate>
	<language>en</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.2.1</generator>
		<item>
		<title>مختصری از احوالات این روزها</title>
		<link>http://barani.ca/2012/02/these-days/</link>
		<comments>http://barani.ca/2012/02/these-days/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 03 Feb 2012 17:56:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[هویجوری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=4565</guid>
		<description><![CDATA[سلام به همه دوستای خوبم. ممنون از احوال پرسی های همگی. ببخشید که نگرانتون کردم. ما خوبیم و یکشنبه از بیمارستان برگشتیم و دور ششم هم پرونده اش بسته شد. حدودا ده روز دیگه دور هفتم رو شروع میکنیم و قبلش قراره که یه سی تی اسکن انجام بدن و امیدوارم نتیجه رضایت بخش باشه. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">سلام به همه دوستای خوبم.</p>
<p style="text-align: justify;">ممنون از احوال پرسی های همگی. ببخشید که نگرانتون کردم. ما خوبیم و یکشنبه از بیمارستان برگشتیم و دور ششم هم پرونده اش بسته شد. حدودا ده روز دیگه دور هفتم رو شروع میکنیم و قبلش قراره که یه سی تی اسکن انجام بدن و امیدوارم نتیجه رضایت بخش باشه.</p>
<p style="text-align: justify;">خودم هم خوبم. البته کتف راستم مدتیه که درد میکنه و دکتر گفت احتمالا کشیدگیِ تاندونه. شنبه قراره سنو گرافی کنن که البته مطمئن نیستم تو سنو چیزی نشون بده اما دکتر گفت سنو گرافی حتما نشون میده. به پیشنهاد خود دکتر چند بار کیسه آب گرم گذاشتم که خیلی بهتر شد و الان تقریبا خوبم.</p>
<p style="text-align: justify;">مدتی هم هست که دوباره شروع کردم به نقاشی کردن. این هم آخرین کارم هست که البته خیلی مونده تا تموم بشه، اما دنیای رنگ و نقاشی یه عالمه آرامش رو برام به همراه داشته.</p>
<p style="text-align: justify;">دوستتون دارم، دوستای مهربونم</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/2012/02/these-days/photo1/" rel="attachment wp-att-4566"><img class="aligncenter size-full wp-image-4566" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2012/02/photo1.jpg" alt="" width="448" height="335" /></a></p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2012/02/these-days/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عفونت</title>
		<link>http://barani.ca/2012/01/infection/</link>
		<comments>http://barani.ca/2012/01/infection/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 13 Jan 2012 05:59:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[هویجوری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=4554</guid>
		<description><![CDATA[چند روزی بود که سرفه میکرد و آب ریزش بینی داشت. البته آبریزش بینی رو خیلی وقت بود که داشت، مژه هاش به خاطر شیمی درمانی ریخته و همین باعث میشه آب ریزش چشم و بینی داشته باشه. اما دیروز که از دکتر برگشتیم حالش خوب بود بعد یه کمی ناخوش احوال شد. امروز باز [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">چند روزی بود که سرفه میکرد و آب ریزش بینی داشت. البته آبریزش بینی رو خیلی وقت بود که داشت، مژه هاش به خاطر شیمی درمانی ریخته و همین باعث میشه آب ریزش چشم و بینی داشته باشه. اما دیروز که از دکتر برگشتیم حالش خوب بود بعد یه کمی ناخوش احوال شد. امروز باز هم موندیم خونه که استراحت کنه. ساعت سه بعد از ظهر بود که تبش رفت بالا. روی 38.5 بود که گفتم سریع آماده بشه بریم بیمارستان. ساعت سه و نیم بیمارستان بودیم. گفتند عفونت داره و سینوس هاش چرکی شده. آزمایش خون و عکس از ریه گرفتند. خوشبختانه ریه هاش سالم بود اما تعداد گلبولهای سفید خونش به صفر رسیده بود. سریع آنتی بیوتیک تزریق کردن. گفتند باید دو روزی بستری بشه. تا ساعت 12 شب که من بیمارستان بودم هنوز توی بخش تخت خالی نداشتند و همچنان توی اورژانس بستری بود. من مجبور شدم بیام خونه، چون گواهینامه من تا ساعت 12 شب فقط اعتبار داره.</p>
<p style="text-align: justify;">جاش تو خونه خیلی خالیه اما خیالم راحته که جاش امنه و خوب رسیدگی میکنن. خوشبختانه وقتی اومدم تبش روی 37 بود و آنتی بیوتیک ها اثر کرده بودن. خدا رو شکر که عفونت فقط توی سینوسهاش بود. خدا رو صد هزار مرتبه شکر. دعا کنید زودتر مرخص بشه</p>
<p style="text-align: justify;">پ.ن : روز پنجشنبه پزشک جراح گفت، که همچنان غده خیلی بزرگه اما به نسبت قبل از مرحله غیر قابل جراحی به مرحله به سختی قابل جراحی رسیده که این هم جای شکر داره. گفت باید ده دوره شمی درمانی رو حداقل انجام بده و بعد از ده دوره با توجه به نتیجه تصمیم میگیرن. اگه امکان جراحی تو کانادا وجود نداشته باشه اعزام میکنن به آمریکا.</p>
<p style="text-align: justify;">خیلی برامون انرژی مثبت بفرستید</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2012/01/infection/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>22</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پست موقت</title>
		<link>http://barani.ca/2012/01/temp-post/</link>
		<comments>http://barani.ca/2012/01/temp-post/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 11 Jan 2012 16:51:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[هویجوری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=4552</guid>
		<description><![CDATA[دیشب همسری تا صبح بیدار بود و نتونست بخوابه. هم به خاطر سرفه هاش و هم به خاطر کمر دردش. چیزی که از کمر درد و درد استخونش نمیگفت، اما از مسکنهایی که میخورد میشد فهمید چقدر درد داره. تا صبح هر دو بیدار بودیم و تازه ساعت شش و نیم صبح از صدای نفسهاش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">دیشب همسری تا صبح بیدار بود و نتونست بخوابه. هم به خاطر سرفه هاش و هم به خاطر کمر دردش. چیزی که از کمر درد و درد استخونش نمیگفت، اما از مسکنهایی که میخورد میشد فهمید چقدر درد داره. تا صبح هر دو بیدار بودیم و تازه ساعت شش و نیم صبح از صدای نفسهاش فهمیدم خوابش برده و من هم کنارش خوابیدم. امروز رو کامل مرخصی گرفتیم. الان هم همسری خوابه هنوز. یکی دو ساعته دیگه میریم دکتر.</p>
<p style="text-align: justify;">باز هم میگم شکر.</p>
<p style="text-align: justify;">راستی چند تا از دوستای گلم تصور کرده بودن که مخاطب دو تا پست قبل هستن و ظاهرا ناراحت شده بودن. خواهش میکنم کسی خودش رو مخاطب پستهای من قرار نده. نه! هیچ کدوم از شما نازنین ها مخاطب اون پست نبودید اما تک تک ماها به نوعی میتونیم مخاطب اون پست باشیم. شاید امروز نه، اما فردا و فرداهایی هست تو زندگی همه ما که همه چیز بر وفق مرادمون باشه و بعد یه مشکل خیلی کوچولو و بی ارزشی پیش بیاد که ارزش غصه خوردن نداره، پس یادمون باشه و یادم باشه به این روزهای سختی که الان دارم و اون روز اون مشکل باعث نشه که از زندگی و سلامتیم لذت نبرم.</p>
<p style="text-align: justify;">دوستتون دارم.</p>
<p style="text-align: justify;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2012/01/temp-post/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خوبم :)</title>
		<link>http://barani.ca/2012/01/i-am-good/</link>
		<comments>http://barani.ca/2012/01/i-am-good/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 10 Jan 2012 21:57:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[هویجوری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=4548</guid>
		<description><![CDATA[خوب من دیروز یه کم قاط زده بودم و زدم صحرای کربلا و اومدم اینجا هم کولی بازی در آوردم. جدی نبود زیاد و زود خوب شدم. الان هم خوبم. البته خوب لطف و محبت همیشگی شما و انرژی که با خوندن کامنت هاتون میگیرم بی تاثیر نبود. فردا بعد از ظهر میریم جراح تیم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">خوب من دیروز یه کم قاط زده بودم و زدم صحرای کربلا و اومدم اینجا هم کولی بازی در آوردم. جدی نبود زیاد و زود خوب شدم. الان هم خوبم. البته خوب لطف و محبت همیشگی شما و انرژی که با خوندن کامنت هاتون میگیرم بی تاثیر نبود.</p>
<p style="text-align: justify;">فردا بعد از ظهر میریم جراح تیم پزشکی همسری رو می بینیم، البته چیز مهم و جدیدی که برای گفتن نداره احتمالا، اما خوب به قول همسری فرصت خوبیه برای سوال پیچ کردنش <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;">دیشب خیلی خواب دیدم، اینقدر که صبح، وقتی از خواب بیدار شدم از خستگی داشتم میمردم. انگار تمام طول شب رو بار برده بودم. یاد دوستم افتادم که میگفت شبها خواب میبینه جنگ شده یا زلزله اومده و بعد این تو گروه امداد کار میکنه و تمام مدت توی خواب مردم رو داره از زیر آوار در میاره و کول میکنه با خودش میبره این طرف و اون طرف، بعد که از خواب پا میشه واقعا انگار بار برده. من هم دیشب همش خواب میدیدم که تو سالن انتظار مطب دکتر هستیم و مطب شلوغه و ما ایستادیم و جا نیست بشینیم و کلی خسته شدم ، میگم خدا جون حداقل حالا که تو بیداری همش تو مطب و بیمارستانیم بیا و یه لطفی کن و توی خواب یکم مرخصی بده به ما، بریم یه گشتی تو سواحل کارائیب بزنیم، باور کن راه دوری نمیره.</p>
<p style="text-align: justify;">پنج شنبه میام و مینویسم که نتیجه دیدار با جراح چی شد <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2012/01/i-am-good/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>قوی بودن، تنها انتخاب من</title>
		<link>http://barani.ca/2012/01/i-have-to-be-strong/</link>
		<comments>http://barani.ca/2012/01/i-have-to-be-strong/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 09 Jan 2012 19:05:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[هویجوری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=4544</guid>
		<description><![CDATA[بعد از تعطیلی های کریسمس و سال نو و تق و لقی های هفته اول سال نو، امروز اولین روز کار رسمی و جدی تو سال جدید هست که البته به خاطر کروز سالیانه شرکت کمی تا قسمتی محیط آروم و کم مشغله ست. روز شنبه همسری میگه الان بچه ها دیگه سوار کشتی شدند، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">بعد از تعطیلی های کریسمس و سال نو و تق و لقی های هفته اول سال نو، امروز اولین روز کار رسمی و جدی تو سال جدید هست که البته به خاطر کروز سالیانه شرکت کمی تا قسمتی محیط آروم و کم مشغله ست.</p>
<p style="text-align: justify;">روز شنبه همسری میگه الان بچه ها دیگه سوار کشتی شدند، میگم آره سال پیش این موقع تو توی کشتی بودی، و اون میگه قرار بود امسال این موقع تو توی کشتی باشی. گفتم ایشالله سال بعد هر دو با هم این موقع سوار کشتی هستیم، اصلا کی گفته دلیل نرفتن من به کروز سالیانه بیماری همسری بود؟! من آدمِ تنها سفر کردن نیستم، خوب امسال شرایط زندگیمون جوری بود که این شرایط رو بهونه کردم برای نرفتن، تنهایی مزه ای نداشت برام اما خوب اگه این شرایط پیش نیومده بود همسری شاید به زور من رو راضی به رفتن میکرد. به هر حال یک ذره هم حسِ &#8220;ای کاش من الان تو کشتی بودم و اینا&#8221; رو ندارم.</p>
<p style="text-align: justify;">من فکر میکنم رفتار روزگار با آدمها مثل رفتار آدمهای پر زور و ضعیف کشی هست که آدمها رو تا اونجایی میزنن که طرف به گریه بیافته. اگه با سیلی اول هر چند سیلی ملایم باشه، گریه کنی و زار بزنی دیگه بی خیالت میشن و راحتت میذارن اما اگه مقاومت کنی و سرتق تو چشاشون زل بزنی اونقدر محکم و محکم تر سیلی میزنن و لگد میزنن تا جونت در بیاد. نمیدونم تا چه حد این حرفم رو قبول داشته باشید اما خوب من دور برم پر هست از آدمهایی که بزرگترین دغدغه زندگیشون دوری از مامان و باباشون هست و دم به دقیقه اشکشون روونه یا شال و کلاه کردن دارن میرن ایران مسافرت یا تازه از ایران اومدن و اشکشون سرازیرِ که هنوز یک هفته نشده اومدن و دلشون تنگ شده و اینا و اون وقت اینا هیچ وقت دغدغه ها و مشکلاتشون از همین حد فراتر نمیره، ایشالله که همیشه دنیا براشون در همین حد مشکل بسازه و هیچوقت مجبور نباشن قوی باشن، قوی بودن خیلی سخته، خیلی. آدمِ اهل غر زدن و ناله کردن نیستم که اگه بخوام ناله کنم حالا حالاها حرف و قصه و بهونه برای ناله و گریه و زاری دارم. آدم نا شکری هم نیستم، میدونم که خیلی ها هستن مشکلاتی هزار برابر بد تر از من دارن و همیشه بابت داشته و نداشته هام شکرگزار بودم، اما خب آدم نمیتونه چشمش رو ببنده و آدمهایی که بزرگترین مشکل زندگیشون دوری از مامانشون ایناست و بابت همین مشکل زمین و زمان رو به هم ریختن رو نبینه و یه لحظه هم به خدا نگه آخه تا کی میخوای سیلی بزنی و من بگم شکرت و تو سیلی بعدی رو محکم تر بزنی؟</p>
<p style="text-align: justify;">بزن که داری خوب میزنی، اما باز هم میگم شکرت.</p>
<p style="text-align: justify;">دلم خیلی گرفته، من قوی نیستم، دارم مقاومت میکنم چون دنیا انتخاب دیگه ای جز مقاومت و مبارزه و قوی بودن برام نذاشته.</p>
<p style="text-align: justify;">امیدوارم هیچ وقت هیچ کسی مجبور نباشه قوی باشه.</p>
<p style="text-align: justify;">پ.ن : این نوشته فقط در اثر فرسایش روح و روان نگارنده در طول سالیان زندگی پر فراز و نشیب نوشته شده و اخیرا اتفاق جدیدی رخ نداده، دور پنجم شیمی درمانی هم انجام شد و همسری در حال مبارزه با عوارض دور پنجم هست. هفته پیش من سرما خوردم و همسری از من پرستاری کرد و سوپ درست کرد و برام نوشیدنی گرم با شیر و زنجبیل و عسل درست کرد. چند روزی هم هست که خودش سرفه میکنه.</p>
<p style="text-align: justify;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2012/01/i-have-to-be-strong/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>22</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>انجام دوره سوم شیمی درمانی</title>
		<link>http://barani.ca/2011/11/third-cycle/</link>
		<comments>http://barani.ca/2011/11/third-cycle/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 23 Nov 2011 14:24:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[هویجوری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=4531</guid>
		<description><![CDATA[سلام ممنون از همگی و اون همه انرژی مثبتی که برای من و همسری فرستادید. روز جمعه یه سی تی اسکن انجام دادن و روز دوشنبه دکتر همسری گفت که تومور کوچکتر شده و میتونن همین روند رو با همین دارو ها ادامه بدن. چون همه نگرانی تیم پزشکی و خود ما این بود که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">سلام</p>
<p style="text-align: justify;">ممنون از همگی و اون همه انرژی مثبتی که برای من و همسری فرستادید.</p>
<p style="text-align: justify;">روز جمعه یه سی تی اسکن انجام دادن و روز دوشنبه دکتر همسری گفت که تومور کوچکتر شده و میتونن همین روند رو با همین دارو ها ادامه بدن. چون همه نگرانی تیم پزشکی و خود ما این بود که دارو ها اثر نداشته باشن و مجبور باشن نوع و دوز دارو ها رو تغییر بدن که خوشبختانه دارو ها موثر بودن. (نوع سارکومایی که همسری داره خیلی خیلی نادر هست و برای همین داروی استاندارد و مخصوص به خودش رو نداره برای همین از داروهای که برای سارکوماهای دیگه استفاده میکنند استفاده کردند البته با پرتوکول خاصی که دکتر برای تومور همسری تعیین کرد که خوشبختانه موثر بود. بیشتر سارکوماها دارو و درمان استاندارد و مخصوص به خودشون رو دارن)</p>
<p style="text-align: justify;">دیروز بعد از ظهر از بیمارستان برگشتیم. حال همسری خوبه و هنوز زوده برای شروع عوارض این دوره. معمولا چهار یا پنج روز بعد از اینکه از بیمارستان میاییم خونه عوارضش شروع میشه. امیدوارم با توجه به تجربه دوره های قبلی به موقع بتونیم عوارض رو کنترل کنیم تا همسری زیاد اذیت نشه. دارویی که این دوره داشت شبیه به داروی دور اول بود(یک درمیون مشابه هم هستند) که عوارضش خستگی و کوفتگی شدید به علاوه بی قراری و بی خوابی بود که خیلی اذیت شد. حالت تهوعش رو که با خوردن قرص های ضد تهوع کنترل کردیم و همین طور استخون درد شدید که باید مسکن های قوی مصرف میکرد. دور دوم که داروهاش متفاوت بود خستگی و بی قراری زیادی نداشت فقط همون استخون درد شدید و حالت تهوع بود که با خوردن قرص و استراحت کردن بهتر شد.</p>
<p style="text-align: justify;">باز هم ممنونم از دعاهای همتون و انرژی هایی که به ما دادید. یک دنیا ممنون و سپاسگذارم بابت همه محبتهاتون.</p>
<p style="text-align: justify;">کامنتهاتون رو خوندم و باز هم شرمنده محبتهاتون شدم. ببخشید که نتونستم جواب بدم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2011/11/third-cycle/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>72</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دوستتون دارم</title>
		<link>http://barani.ca/2011/10/i-love-you/</link>
		<comments>http://barani.ca/2011/10/i-love-you/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 10 Oct 2011 14:54:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[هویجوری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=4504</guid>
		<description><![CDATA[از همه دوستای خوبم بابت کامنتهای پست قبل ممنونم. واقعا ممنونم، تک تک کامنتهاتون رو برای همسری خوندم، خیلی خوشحال شد و از همه شما تشکر میکنه. ما امشب میریم دان تاون خونه یکی از دوستای خوبمون میخوابیم که نزدیک به بیمارستانی هست که قراره فردا صبح اونجا باشیم، یه سری رژیم غذایی و غذاهای [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>از همه دوستای خوبم بابت کامنتهای پست قبل ممنونم. واقعا ممنونم، تک تک کامنتهاتون رو برای همسری خوندم، خیلی خوشحال شد و از همه شما تشکر میکنه.</p>
<p>ما امشب میریم دان تاون خونه یکی از دوستای خوبمون میخوابیم که نزدیک به بیمارستانی هست که قراره فردا صبح اونجا باشیم، یه سری رژیم غذایی و غذاهای مناسب هم از توی اینترنت پیدا کردم که فردا باید برم و مواد اولیه همه رو تهیه کنم. اگه شما هم تجربه خاصی در مورد رژیم غذایی در دوره شیمی درمانی دارید ممنون میشم اگه تجربه تون رو با من در میون بذارید.</p>
<p>ما چهار شنبه برمیگردیم خونه <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p>فعلا خداحافظ همه شما دوستای خوبم. همیشه شاد و تندرست باشید.</p>
<p>دستای گرم و مهربون همه شما رو میفشارم، ممنونم که تو این روزها کنارم هستید.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2011/10/i-love-you/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>32</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>من بهترین دوستای دنیا رو دارم</title>
		<link>http://barani.ca/2011/09/i-have-the-best/</link>
		<comments>http://barani.ca/2011/09/i-have-the-best/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 19 Sep 2011 16:24:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[هویجوری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=4477</guid>
		<description><![CDATA[ممنونم از لطف و محبت تک تک شما دوست های خوبم. دوستایی که با کامنتهایی که سرشار از انرژی بود لحظه به لحظه حالم رو بهتر و بهتر کردند و خدا رو شکر میکنم الان خیلی خوبم. ممنونم از همه شما. واقعا نمیدونم چطور میتونم این همه محبتتون رو جبران کنم. جز اینکه از خدا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">ممنونم از لطف و محبت تک تک شما دوست های خوبم. دوستایی که با کامنتهایی که سرشار از انرژی بود لحظه به لحظه حالم رو بهتر و بهتر کردند و خدا رو شکر میکنم الان خیلی خوبم.</p>
<p style="text-align: justify;">ممنونم از همه شما. واقعا نمیدونم چطور میتونم این همه محبتتون رو جبران کنم. جز اینکه از خدا میخوام همیشه سلامتی و شادی و برکت رو مهمون خونه هاتون کنه.</p>
<p style="text-align: justify;">اون روز بعد از ظهر رفتم خونه دوستم و ازش آرام بخش گرفتم. بعدش هم رفتم دکتر خودم و ازش خواستم یه معرفی نامه به روانپزشک برام بنویسه و به علاوه یه سری قرص آرامبخش. هنوز از روانپزشک خبری نشده. قرص ها رو هم فقط دو شب خوردم و دیگه دیدم نیازی ندارم. راستش روزها حالم خوبه و فقط شبها دچار استرس و اضطراب شدید میشم. دیشب هم که خوشبختانه شب بدون استرسی رو گذروندم.</p>
<p style="text-align: justify;">روز شنبه با سانشاین عزیز تماس گرفتم و ازشون شماره تلفن آقای دکتر سام رو خواستم. میخواستم با دوست هموطنی که اطلاعات پزشکی داره مشورت کنم و نتیایج آزمایشات همسرم رو هم ببینن. آقای دکتر هم خیلی ما رو خجالت دادند و محبت کردند به اتفاق فریبای عزیز دیروز تشریف آوردن منزل ما مدارک همسری رو بررسی کردند و توضیحات کاملی رو دادن و اینقدر مفصل موضوع رو برای ما باز کردند و نکات مثبت موجود در پرونده رو برامون گفتند که خیلی خیال ما رو راحت کردن.</p>
<p style="text-align: justify;">ایشون گفتند نگرانی و خطری که الان با طعلل تیم پزشکی میتونه وجود داشته باشه رشد غده و بزرگتر شدن اون هست که میتونه فشار وارد بر لوله کلیه رو بیشتر کنه و باعث کم کاری بیشتر کلیه بشه اما خوشبختانه خود غده ظاهرا غده ای هست که تمایل به حمله نداره و اینجا هم خیلی با وسواس کار میکنن و میخوان قبل از اینکه دست به چاقوی جراحی ببرن همه جزئیات رو در مورد تومور بدونن و بدونن چه دارویی روی این غده موثر هست. چون با توجه به پیش بینی تیم جراحی که قبلا به همسری گفته بودند، حداقل 12 ساعت عمل جراحی طول خواهد کشید.</p>
<p style="text-align: justify;">الان حالمون بهتره و واقعا از آقای دکتر سام ممنونم که اینقدر با حوصله و با دقت مدارک رو بررسی کردند و توضیح دادن.</p>
<p style="text-align: justify;">چند روز پیش هم مدارک همسری رو به یکی از دوستانم ایمیل کرده بودم که همسر ایشون هم پزشک هستند و به همکار آنکولوژیستشون هم نشون داده بودن و امروز ایمیلشون رو گرفتم که نظر ایشون هم مثبت بوده و گفتند خوشبختانه مشکل خاصی نیست و نگران نباشید و ظاهرا مشکل فقط خود غده هست که باید با شناخت کامل از اجزاء و نوع سلولهاش درمان رو شروع کنند.</p>
<p style="text-align: justify;">با توکل به خدا و اعتماد به تیم پزشکی و دل گرمی به انرژی مثبت و دعا های خیر شما دوستان، امیدوارم این بحران رو با موفقیت پشت سر بذاریم. میدونم راه سخت و طولانی رو در پیش داریم اما واقعا به آینده امیدوارم. خیلی زیاد</p>
<p style="text-align: justify;">ممنونم، واقعا ممنونم، باز هم دعامون کنید که واقعا به انرژی شما ها معتقدم و نتیجه اش رو دیدم</p>
<p><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2009/06/angleldropshearts.gif" rel="lightbox[4477]"><img class="aligncenter size-full wp-image-1605" title="angleldropshearts" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2009/06/angleldropshearts.gif" alt="" width="174" height="233" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2011/09/i-have-the-best/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>16</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ما را به سخت جانی خود این گمان نبود</title>
		<link>http://barani.ca/2011/09/i-cant-believe-its-me/</link>
		<comments>http://barani.ca/2011/09/i-cant-believe-its-me/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 09 Sep 2011 14:08:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[هویجوری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=4453</guid>
		<description><![CDATA[خیلی وقته چیزی ننوشتم، برای همین وبلاگم باز هم مشمول گذر زمان شده و کامنت دونیش بسته شده. چیز دل چسبی برای نوشتن نداشتم. از غر غر و آه و ناله هم خوشم نمیاد. از حال خودم بگم، خوبم. میخندم مثل همیشه، هر چند خنده هام از ته دل نباشه. گاهی وقتها هم گلوم تیر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">خیلی وقته چیزی ننوشتم، برای همین وبلاگم باز هم مشمول گذر زمان شده و کامنت دونیش بسته شده.</p>
<p style="text-align: justify;">چیز دل چسبی برای نوشتن نداشتم. از غر غر و آه و ناله هم خوشم نمیاد.</p>
<p style="text-align: justify;">از حال خودم بگم، خوبم. میخندم مثل همیشه، هر چند خنده هام از ته دل نباشه. گاهی وقتها هم گلوم تیر میکشه و دردش آروم و بی صدا از چشمام سر ریز میشه، اما باز هم می خندم. فشار خیلی زیادی رو دارم تحمل میکنم، فعلا صبر رو طاقتم به طرز خارق العاده ای زیاد شده که خودم هم باور نمیکنم، باید همچنان قوی و محکم باشم.</p>
<p style="text-align: justify;">خدا رو شکر، این نیز بگذرد.</p>
<p style="text-align: justify;">پینوشت: میدونم خیلی مبهم و در هم و برهم نوشتم. امیدوارم به زودی زود بتونم بدون دغدغه بنویسم شما هم دعا کنید که این زمان کوتاه و کوتاه تر بشه.</p>
<p style="text-align: justify;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2011/09/i-cant-believe-its-me/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سریالهایی که میبینیم</title>
		<link>http://barani.ca/2011/07/reality-television-show/</link>
		<comments>http://barani.ca/2011/07/reality-television-show/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 14 Jul 2011 17:49:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[هویجوری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=4442</guid>
		<description><![CDATA[تازگیها من و همسری دو تا سریال رو شروع کردیم به دیدن و دنبال میکنیم. یکیش تازه شروع شده و از تلوزیون در حال پخشه و یکی دیگه رو که نسبتا قدیمیه و از سال 2004 شروع شده رو دانلود کردیم و هر شب یه قسمتش رو میبینیم. البته سریال که میگم منظرورم در واقع [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">تازگیها من و همسری دو تا سریال رو شروع کردیم به دیدن و دنبال میکنیم. یکیش تازه شروع شده و از تلوزیون در حال پخشه و یکی دیگه رو که نسبتا قدیمیه و از سال 2004 شروع شده رو دانلود کردیم و هر شب یه قسمتش رو میبینیم.</p>
<p style="text-align: justify;">البته سریال که میگم منظرورم در واقع Reality Television Show هست. از این مدل شو هایی که اول با یه گروه شروع میشن و یکی یکی حذف میشن تا نهایتا یکی برنده میشه. این دو تا شو رو که در حاضر میبینیم دو تا موضوع کاملا متفاوت با هم هستند. یکی که موضوعش در ارتباط با مصاحبه شغلی و کاریابی هست و به نظر من خیلی مفیده و یکی دیگه هم از این شوهای انتخاب همسرِ و یه خورده هیجان انگیز تر از بقیه.<span id="more-4442"></span></p>
<p style="text-align: justify;">تو سریال <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/The_Apprentice_%28U.S._TV_series%29" target="_blank">The Apprentice</a> که موضوعش در مورد کاریابی و مصاحبه های کاری هست، یک آقایی که تو کار real estate هست و خیلی هم تو کارش موفقه یه گروه 16 تا 18 نفره رو دعوت میکنه برای اینکه از بین این گروه یک نفر رو برای اداره یکی از شرکتهای و زیر مجموعه های خودش انتخاب کنه. هر قسمت روی یک موضوعی کار میشه و یک نفر در پایان هر قسمت اخراج میشه تا در نهایت یک نفر باقی میمونه و اون شخص استخدام میشه. ما تا حالا فقط دو قسمتش رو دیدیم به نظرم سریال جالب و عین حال مفید و پراز نکته ها خوبی هست که تو مصاحبه های کاری خیلی به درد میخوره. معمولا ما تو مصاحبه ها تو بخشهای تخصصی مشکلی نداریم یعنی همه اینطوری هستند اما قسمتهای مهم مصاحبه ها نکات و موضوعات عمومی هست که ما رو با مشکل مواجه میکنند که این نکات به طرز خیلی ظریف و با نکته سنجی خیلی خوبی تو سریال به بیبنده تفهیم میشه. از طرفی معمولا ویدئو ها یا حتی مطالب راجع به موضوعات کاریابی و مصاحبه های شغلی کلی جدی و خشک هستند و من خودم یکی دو مطلبش رو که میخونم خسته میشم. اما خب این نکات تو قالب سریال هست و اتفاقات واقعی و اشتباهاتی که افراد میکنن همه یه جورایی هیجان انگیز هستند که آدم خود به خود و از روی علاقه دنبال میکنه.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/07/800px-The_Apprentice_Logo.png" rel="lightbox[4442]"><img class="aligncenter size-full wp-image-4443" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/07/800px-The_Apprentice_Logo.png" alt="" width="336" height="190" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">سریال بعدی که جدیدا شروع شده اسمش هست <a href="http://www.daemonstv.com/show/love-in-the-wild/" target="_blank">LOVE IN THE WILD</a> سریال جالبیه و خیلی هیجان انگیز. 9 تا دختر و 9 پسر که تا حالا نتونستن از هیچ طریقی شخصی رو مناسب زندگی و ازدواج پیدا کنند به این مسابقه میان تا گونه متفاوتی از آشنایی رو تجربه کنند و تو این مدت شاید عاشق شدن و با فرد مورد نطر ازدواج کردند. مسابقه این طوری شروع میشه که هر کدوم از دختر ها یکی از پسرها رو انتخاب میکنن و البته پسر میتونه بگه نه من حاضر نیستم با شما همراه باشم. خلاصه که 9 زوج تشکیل میشه و مرحله اول مسابقه شروع میشه. مراحل مسابقه هر کدوم یک ماجراجویی تو جنگل هست و تو جنگلهای کاستوریکا اتفاق میافته. مثلا قسمت اول اینطوری بود که یه سری تنه درخت کنار دریا بود و اینها باید با این تنه ها یک کلک رو درست میکردن و از روی نقشه ای که داشتن توی دریایی که پر از تمساح بود پارو میزدن تا به مقصد میرسیدن. بعد به یک هتل جنگلی فوق العاده زیبا میرن و به هر زوج یک سوئیت اختصاصی میدن. تو هتل هم که امکانات تفریحی و استخر و بار و رستوران هست و باز همه با هم بیشتر میتونن آشنا میشن. به زوجی که زودتر از بقیه رسیده باشه یک سوئیت خیلی لوکس و رویایی میدن و صبحانه ای رو تو مکان رویایی (مثلا نوک کوه که با هلیکوپتر میرن) به عنوان جایزه میدن. خلاصه که شب دوم همه جمع میشن و هر کدوم میگه که آیا تو این مدت دو روز و جنگل نوردی و هم اتاق بودن وجه مشترکی پیدا کردن و دوست دارن بقیه ماجراجویی رو با هم باشن یا میخوان با فرد دیگه ای از گروه آشنا بشن. این قسمتش خیلی جالبه. مثلا طرف فکر میکنه پارتنرش باز هم اونو انتخاب میکنه اما اون میگه میخواد سوئیچ کنه وبا شخص دیگه ای آشنا بشه. حالا اگه کسی حاضر نشه با اون باشه اون حذف میشه و تو هر قسمت یک دختر و یک پسر حذف میشن.این سریال هم با مزه و هیجان انگیزه. من زیاد سریال های این مدلی رو دنبال نمیکنم اما این یه جورایی متفاوته و اون هم به خاطر ماجراجویی هاییه که داره.</p>
<p><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/07/love-in-the-wild-nbc-480x269.jpg" rel="lightbox[4442]"><img class="aligncenter size-full wp-image-4444" title="love-in-the-wild-nbc-480x269" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/07/love-in-the-wild-nbc-480x269.jpg" alt="" width="375" height="210" /></a></p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2011/07/reality-television-show/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

