<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید &#187; هویجوری</title>
	<atom:link href="http://barani.ca/category/uncategorized/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://barani.ca</link>
	<description>خاطرات و تجربيات مهاجرت به کانادا</description>
	<lastBuildDate>Wed, 28 Jul 2010 20:26:13 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9.1</generator>
	<language>en</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>این روزها&#8230;</title>
		<link>http://barani.ca/2010/07/diary-3/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/07/diary-3/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 28 Jul 2010 14:27:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[هویجوری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3652</guid>
		<description><![CDATA[* سرگرم تحقیق روی مسافرت یک روزه با کنو تو کمپینگ بعدی که حدودا 20 روز دیگه میریم، هستم. 4 روز میریم کمپینگ.  یه روزش رو هم با کنو میریم همون نزدیکی ها. مسیرش و نقشه مسیر رو و زمانبندیش رو درآوردم. یه مسیر 2 ساعته ست. 2 ساعت رفت و 2 ساعت هم برگشت. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">* سرگرم تحقیق روی مسافرت یک روزه با کنو تو کمپینگ بعدی که حدودا 20 روز دیگه میریم، هستم. 4 روز میریم کمپینگ.  یه روزش رو هم با کنو میریم همون نزدیکی ها. مسیرش و نقشه مسیر رو و زمانبندیش رو درآوردم. یه مسیر 2 ساعته ست. 2 ساعت رفت و 2 ساعت هم برگشت. وسطای مسیر یکبار توقف میکنیم و استراحتی میکنیم. بعد به مقصد که رسیدیم آب بازی و سرسره بازی روی سرسره های طبیعی در مسیر آبشار و نهار و استراحت و بعد هم برگشت. من و همسری که هستیم صد در صد. دوستم رو مطمئن نیستم. یعنی اولش شدیدا میترسیدن. آخه یه بار پسرش با کنو تو رودخونه چپ کرده بود، البته اتفاقی نیافتاده بوده اما خوب میترسن دیگه. حالا من بهش گفتم این مسیر دریاچه ست و از کناره میریم و جریان رودخونه ای نیست و مسیر برای مبتدی هاست و  و شونصد نفر هم تو   مسیر در رفت و آمد هستن و هزار تا دلیل دیگه راضی شدن که بیان. یعنی خودش گفت حیفه که نیام. شاید برای اینکه ترسشون کمتر بشه من و همسری تو دو تا کنو مجزا بشینیم و همراهیشون کنیم. احتمالا من و دوستم و پسرش تو یه کنو و همسری و همسر دوستم هم تو یه کنو دیگه بشینن. البته اگر تصمیم به اومدن گرفتن. وگرنه که من و همسری تنهایی میریم و احتمالا دوستامون اون روز رو به تنهایی به گردش در جنگل و آبتنی کردن تو دریاچه بگذرونن.</p>
<p style="text-align: justify;">اینجا دقیقا جایی هست که ما چادر میزنیم. بین این دو تا درخت. رو به دریاچه.<span id="more-3652"></span></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/untitled1.png" rel="lightbox[3652]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3653" title="untitled" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/untitled1.png" alt="" width="410" height="309" /></a></p>
<p>این هم مقصد ما در مسافرت با کنو:</p>
<p style="text-align: center;"><img src="file:///C:/DOCUME%7E1/LKERAM%7E1/LOCALS%7E1/Temp/moz-screenshot-1.png" alt="" /><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/untitled2.png" rel="lightbox[3652]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3659" title="untitled" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/untitled2.png" alt="" width="349" height="260" /></a></p>
<p style="text-align: right;">سرسره بالایی ختم میشه به این استخر طبیعی <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/213132156_425e4294f4.jpg" rel="lightbox[3652]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3656" title="213132156_425e4294f4" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/213132156_425e4294f4.jpg" alt="" width="400" height="300" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">* معمولا گاهی نگاهی به بخش نظرات جفنگ شده توسط وردپرس میدازم، گاهی وقتها نظرات دوستان که دارای لینک تو بدنه کامنت هست به اشتباه توسط سیستم به صورت خودکار جفنگ!! میشه. معمولا سرمیزنم که اگر نظری اشتباهی اسپم یا بقول &#8220;وردپرس فارسی&#8221; جفنگ شده نجاتش بدم. امروز دیدم یه کامنت جفنگ شده که الحق هم جفنگ بود. یکی نوشته :</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>&#8220;من مثل شما وبلاگ ، قالب خود را زیبا ، چگونه خود را به شما طراحی تم؟&#8221; </strong></p>
<p style="text-align: justify;">* تقریبا نود درصد Deck رو ساختیم. خیلی سخت بود. خیلی. باور نمیکردیم اینقدر مشکل باشه. روز اول که ظهر به بعد هوا بارونی شد و نتونستیم خوب کار کنیم. کار طراز بندی و قرار دادن پایه های اصلی رو انجام دادیم و بیم هاش رو هم نصب کردیم. در واقع اصلی ترین و مهم ترین قسمت و به عبارتی خشت اول، همون طراز بندی اولیه و دقت در نصب اتصالات نود درجه هست. که دقت فوق العاده زیادی لازم داره. البته فرمولش و کلا راه حلش، برای ماها که فنی بودیم مشکل نیست اما پیاده سازیش با الوارهای سنگین و بلند برای ما سخته. اما با موفقیت انجام شد <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' />  البته تا اینجا. فکر کنم امروز و فردا تکمیل بشه. بعد از ظهر ها از سر کار که برمیگردیم خونه روش کار میکنیم. امروز حتما تمومش میکنیم و فقط میمونه پولیش کردنش که امیدوارم بارون نیاد یا اگه میاد زود آفتابی بشه که Deck ما هم برای آخر هفته حاضر و آماده باشه.</p>
<p style="text-align: justify;">* یه کتاب خریدم در مورد گلهای رز و پرورش و رسیدگی به انواع رز ها و مشخصاتشون و خلاصه هر چیزی که راجع به رزها و نگهداری از بوته های رز لازمه بدونم. این کتاب رو دوست دارم و خیلی مطالب جدید و مفیدی رو ازش یاد گرفتم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/07/diary-3/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گل ها</title>
		<link>http://barani.ca/2010/07/my-rose-garden/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/07/my-rose-garden/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 21 Jul 2010 14:14:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[هویجوری]]></category>
		<category><![CDATA[باغبانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3625</guid>
		<description><![CDATA[دیروز بالاخره رفتیم و همه وسایل لازم برای Deck رو سفارش دادیم و قرار شد فردا بیارن، احتمالا آخر این هفته شروع کنیم به ساخت و نصبش. اما از دیشب تا حالا عجیب دچار استرس شدیم که مبادا نتونیم از پس این کار بیاییم و گند بزنیم به حیاط کوچولو و خوشکلمون. ببینیم چی میشه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">دیروز بالاخره رفتیم و همه وسایل لازم برای Deck رو سفارش دادیم و قرار شد فردا بیارن، احتمالا آخر این هفته شروع کنیم به ساخت و نصبش. اما از دیشب تا حالا عجیب دچار استرس شدیم که مبادا نتونیم از پس این کار بیاییم و گند بزنیم به حیاط کوچولو و خوشکلمون. ببینیم چی میشه دیگه، خودش یه تجربه ست. برای یه Deck کوچولو 3 متر در 3 متر تا اینجا هشتصد دلار هزینه کردیم، برای خرید لوازم، دستمزد که نمیدیم <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' />  اما خوب اگه زبونم لال خراب بشه جیب درد میگیریم.<span id="more-3625"></span></p>
<p style="text-align: justify;">راستی چکاوکا که لونه ساخته بودن یادتونه؟ خونشون رو فروختن به دو تا گنجشک. شاید هم اجاره دادن نمیدونم <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;">اونروز روی درخت کاج کوچولوی جلوی خونه یه قناری دیدیم. زرد بود. تازه فهمیدم زرد قناری که میگن یعنی چی. رنگی بود که بی اغراق تو هیچ جعبه مداد رنگی ندیده بودم.</p>
<p style="text-align: justify;">گلهایی که کاشتیم حسابی خوشکل شدن. به خصوص رز ها. یه گلدون آویز گل زرد هم دو ماه پیش خریدیم  که وقتی خریدیم خیلی کوچولو بود و کچل و بی ریخت. حالا اینقدر ساقه های رونده ش از گلدون سرازیر شدن و پر گل شده که دیگه گلدونش کاملا زیر گلها محو شده و تبدیل شده به یه توپ پر از گل. توی Deck جلوی آشپزخونه نصبش کردیم. وقتی بعد از ظهرها میشنیم تو Deck کلی ازش تشکر میکنم که اینقدر خوشکل و خوش هیکل شده <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;">یه مرغ مگسخوار هم باش دوست شده و دائم بهش سر میزنه. خیلی کوچولوه و سریع بال میزنه. میاد و از این گلها نمیدونم شهد یا شاید هم آب میخوره <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: right;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1897.jpg" rel="lightbox[3625]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3624" title="IMG_1897" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1897.jpg" alt="" width="369" height="491" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">یه سری بذر قاتی پاتی هم چند وقت پیش همسری کاشت توی گلدون که یکی از این بذرها بنفشه های کوچولو بودن و عاشقشون شدم. خیلی فینگیلیه اما خوشکل و خوشرنگ و پر گله.</p>
<p style="text-align: right;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1901.jpg" rel="lightbox[3625]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3626" title="IMG_1901" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1901.jpg" alt="" width="491" height="369" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">اینهم لیلیومهای خوشکل و پرگل باغچه جلوی خونه که طفلکی وقتی غنچه هاش باز شد تازه خاک اطرافش رو عوض کرده بودیم و هنوز چمنهای اطرافش سبز نشده بودن و خودش و سه تا بوته رز کوچولو مسوول زیباسازی محیط بودن و حسابی هم مسولیت پذیر عمل کردن. دستشون درد نکنه <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/DSC_9207.jpg" rel="lightbox[3625]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3627" title="DSC_9207" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/DSC_9207.jpg" alt="" width="386" height="491" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">این بوته های رز رو یادتونه؟ همونهایی که پنج تا بودن و با دو تا رز عطر افشان تو باغچه حیاط پشتی کاشتیم؟ دو تا از اون فسقلی رو تو این عکس پایین میبینید. وقتی خریدیمشون گلدونشون اندازه کف دست بود و رو هر بوته شون هفت هشت تا گل بیشتر نبود. اونموقع دوتاشون رو گذاشتم بغل آب پاش و ازشون عکس گرفتم که یادم باشه چقدر کوچولو بودن.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1545.jpg" rel="lightbox[3625]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3628" title="IMG_1545" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1545.jpg" alt="" width="410" height="491" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">حالا فسقلی ها تو یه چشم به هم زدن در عرض یک ماه اینقدر بزرگ شدن که باورم نمیشه. رو هر ساقشون ده تا غنچه دارن. امروز فرداست که همه غنچه ها با هم باز میشن و رو هر بوته فسقلی هفتاد هشتاد تا گل رز مینیاتوری به آدم لبخند میزنن. این یکی از اون فسقلی هاست <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1907.jpg" rel="lightbox[3625]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3629" title="IMG_1907" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1907.jpg" alt="" width="369" height="491" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">اینهم اون رز عزیز کرده من، عاشق رنگ صورتی ملایمشم. انگار خودش هم میدونه که چقدر رنگ و روش بهم آرامش میده. عاشق این غنچه هاشم وقتی قطرات بارون روش میشینه. انگار داره از خوشحالی اشک میریزه</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1909.jpg" rel="lightbox[3625]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3630" title="IMG_1909" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1909.jpg" alt="" width="614" height="461" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/07/my-rose-garden/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>لاله خانم زن با سلیقه ای است</title>
		<link>http://barani.ca/2010/07/lady-lala/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/07/lady-lala/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 12 Jul 2010 18:41:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[هویجوری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3560</guid>
		<description><![CDATA[لاله خانم چارقد چارخونه زرد و سفیدش رو انداخت رو سرش و دنباله ش رو پیچید دور موهاش و بعد هم جلوی دهنش رو با دستمال بست و دستمال گردگیری رو برداشت و افتاد به جون خونه.
همه جا رو جارو کشید و برق انداخت. سماور رو روشن کرد و بعد هم آلو ها رو ریخت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">لاله خانم چارقد چارخونه زرد و سفیدش رو انداخت رو سرش و دنباله ش رو پیچید دور موهاش و بعد هم جلوی دهنش رو با دستمال بست و دستمال گردگیری رو برداشت و افتاد به جون خونه.</p>
<p style="text-align: justify;">همه جا رو جارو کشید و برق انداخت. سماور رو روشن کرد و بعد هم آلو ها رو ریخت تو قابلمه مسی که به جونش بنده و گذاشت رو اجاق تا با حرارت ملایم و آروم آروم بپزه، لاله خانم لواشک آلو خیلی دوست داره، ترش ترش. شوهر لاله خانم هم از صبح مشغول باغبونی بود و چمن ها رو کوتاه کرد علفهای هرز رو در آرورد و به گلها و درختا می رسید.</p>
<p style="text-align: justify;">بعد با هم رفتن خرید، یه قایق بادی و یه تیوپ خریدن تا وقتی که میرن ساحل باهاشون بازی کنن. از خرید که برگشتن رفتن تو حیاط و نشستن زیر آلاچیق و چند تا همبگر کباب کردند و ساندویچ همبرگر خوردن و این بود نهار اونا. لاله خانم نمیتونه وقتی کدبانو بازی در میاره همه چی تموم باشه و نهار پلو خورش درست کنه.</p>
<p style="text-align: justify;">بوی لواشک آلو کل خونه رو برداشته بود و هی لاله خانم چپ میرفت و راست میومد و هی میگفت به به! عجب بویی! چه رنگی! چه لواشکی.</p>
<p style="text-align: justify;">بعد با هم نشستن هندونه خوردن، شوهر لاله خانم استاد انتخاب هندونه ست، قرمز قرمز و شیرین عین قند، تلوزیون تماشا کردن و دوباره لاله خانم افتاد به جون خونه. کف آشپزخونه رو سابید و برق انداخت، مبل ها رو دستمال کشید و چرب کرد. کف خونه رو بخار شور کرد و بعد نشست کنار شوهرش و با هم چای خوردن و گپ زدن و پفک و چیپس خوردن و شام هم ساندویچ درست کردن و خوردن. کلا این مدلیه همیشه که کد بانوها نباید موقع رفت و روب، سوپ قلم و باقالی پولو با ماهیچه بار بذارن. عوضش فردا صبح، صبحانه ا<img style="vertical-align:text-bottom" src="/wp-content/uploads/cache/b6d63808e5f308628fc43d566fbffba9.png"/> با تخم مرغ محلی و کره حیوونی درست کرد. نهار هم باز ساندویچ خوردن چون عجله داشتن و میخواستن برن کنار دریاچه آب بازی. از شنا هم که برگشتن با اینکه هر دو خسته بودن اما از اونجایی که که خیلی لاله خانم کدبانو هست و هوس خامه با عسل برای صبحونه فردا کرده بود، دم راه رفتن خامه خریدن و بعد رفتن خونه. سماور رو روشن کرد و شروع کرد به پختن کلم پلو با ترخون، تو قابلمه مسی که به جونش بنده. شام کلم پولو خوردن و نصفش هم گذاشتن برای نهار امروز تا تو اداره گرم کنن و بوش بپیچه و دوستش بگه چه کدبانو و لاله خانم بگه تازه لواشک هم درست کردم <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/07/lady-lala/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>26</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بازگشت از Tobermory</title>
		<link>http://barani.ca/2010/07/comeback-from-camping-tobermory/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/07/comeback-from-camping-tobermory/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 05 Jul 2010 15:34:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[هویجوری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3505</guid>
		<description><![CDATA[چهار روز رفته بودیم کمپینگ. چهار روز زندگی در دل طبیعت وحشی و به دور از هر گونه تکنولوژی، حتی برق و روشنایی رو تجربه کردیم.
فوق العاده بود، دقیقا همونطور که قبلا در موردش خونده بودم، &#8220;بهشت شناخته شده از سوی طبیعت شناسان و عکاسان&#8221; امروز فکر میکنم همه اون چهار روز رو در خواب [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چهار روز رفته بودیم کمپینگ. چهار روز زندگی در دل طبیعت وحشی و به دور از هر گونه تکنولوژی، حتی برق و روشنایی رو تجربه کردیم.</p>
<p>فوق العاده بود، دقیقا همونطور که قبلا در موردش خونده بودم، &#8220;بهشت شناخته شده از سوی طبیعت شناسان و عکاسان&#8221; امروز فکر میکنم همه اون چهار روز رو در خواب و رویا دیدم. آرامش و زیبایی که دیدم و حس کردم بی نظیر و غیر قابل باور بود.</p>
<p>به زودی در مورد این چهار روز خواهم نوشت.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_8623.jpg" rel="lightbox[3505]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3506" title="IMG_8623" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_8623.jpg" alt="" width="480" height="300" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/07/comeback-from-camping-tobermory/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پراکنده های یه روز معمولی</title>
		<link>http://barani.ca/2010/06/diary-2/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/06/diary-2/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 24 Jun 2010 14:05:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[هویجوری]]></category>
		<category><![CDATA[سرگرمی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3460</guid>
		<description><![CDATA[* انگلیسی حرف زدن من داستانیه برای خودش. دیروز میخوام از همکارم بپرسم که وقتی میرید مسافرت گربه تون رو چیکار میکنید؟ (آخه پیشول چند بار رفتیم مسافرت تو خونه تنها گذاشتیمش، وقتی برگشتیم تا دو روز قهر بود با ما) بعد به همکارم میگم : شما گربه دارید دیگه درسته؟ فرض کنید شما میرید [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">* انگلیسی حرف زدن من داستانیه برای خودش. دیروز میخوام از همکارم بپرسم که وقتی میرید مسافرت گربه تون رو چیکار میکنید؟ (آخه پیشول چند بار رفتیم مسافرت تو خونه تنها گذاشتیمش، وقتی برگشتیم تا دو روز قهر بود با ما) بعد به همکارم میگم : شما گربه دارید دیگه درسته؟ فرض کنید شما میرید مسافرت، همه با هم میرید خوب؟، هیچ کس خونه نیست، گربه رو هم با خودتون نمیبرید. خوب بعد چیکار میکنید؟ بیچاره همکارم با دهن باز و چشمای گرد شده یه چند ثانیه نگاهم کرد. فکر کرد معما طرح کردم براش. آخه من هرکاری کردم به ذهنم نرسید تو یه جمله منظورم رو بگم و این به علت ضعف زبانِ.(واخ واخ همین الان ضعف رو نوشتم زعف بعد میگم چه شکل مسخره ای داره ها دست خطم چه بد شده!!!! فکر کن! دست خط!؟؟؟؟!!! اصلا حواسم نیست این کاپیوتر بید و این دست خط من نبید،  این سوات من بید که مرحوم شده بید. یه دو دقیقه طول کشید فهمیدم مشکل املاییه)</p>
<p style="text-align: justify;">* دیروز زمان وقوع زلزله من و همسرم بیرون از شرکت بودیم، رفته بودیم هوا خوری و قهوه خوری. وقتی برگشتیم یکی از همکارا پرسید شما هم خیلی لرزیدید؟ من فکر کردم منظورش اینه که بیرون هوا سرد بود؟ گفتم نه هوا خیلی گرم بود بعد یکی دیگه از همکارا گفت نه زلزله رو میگه <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> ))) کلی همه در مورد زلزله صحبت میکردن و به فامیل و دوستان زنگ میزدن که وای زلزله رو دیدین؟ خونه شما هم خیلی لرزید و &#8230;. نمیدونم مردم اینجا چرا بابت همه چی اینقدر ذوق میکنن، ایقدر از زلزله دیروز خوشحالن که خدا میدونه، به خر تیتاپ میدادی اینقدر کیف نمیکرد. توی راه هم رادیو همش در مورد زلزله حرف میزد و با مردم مصاحبه میکرد و صحبتهای مردم هم جالب بود. اکثرا هم ذوق زده بودن. با یه خانومی تو خیابون مصاحبه میکردن (تو تلوزیون) میگفت: وای، شگفت انگیزه، فکرش رو بکنید یک اتفاقی در جایی افتاده و شما صدها کیلومتر اون طرف تر اون رو حس میکنید. وای فوق العاده ست.</p>
<p style="text-align: justify;">* <img style="vertical-align:text-bottom" src="/wp-content/uploads/cache/b6d63808e5f308628fc43d566fbffba9.png"/> هم همین جور فیلم میفرستادن از لحظه وقوع زلزله و تلوزیون هم میگفت فیلم هاتون رو حتما برای ما بفرستید تا پخش کنیم. آدم اینقدر ندید بدید ندیدم والله. حالا من توی راه به همسرم میگم احتمالا داون تاون بیشتر زلزله رو حس کردن این روزها هم که همش استرس تامین امنیت اجلاس G20 رو دارن لابد فکر کردن بمبی چیزی بوده. بعد دیدم خیلی ها همین طور فکر کرده بودن.</p>
<p style="text-align: justify;">* همکارم میگه من دیدم همه بلند شدن و دارن از هم میپرسن که زلزله بود یا که چی! بعد من اومدم از شما بپرسم که وای دیدین زلزله رو که دیدم نیستید تو کیوبتون، آخه شما دوتا اینقدر ساکتید همیشه که بود و نبودتون فرقی نداره! واقعا من الان بی اندازه احساس مفید بودن و معجزه حضور بودن دارم. فکر کن بیان بهت بگن بود و نبودت تو شرکت فرقی نداره. میگم آخه من برنامه نویسم چه سر و صدایی میتونم موقع کار کردن از خودم در بیارم. میخوای آواز بخونم؟ یا هر ساعت مثل گنجیشکِ تو ساعت، اعلام حضور کنم براتون؟</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/06/diary-2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بی زحمت لطفا</title>
		<link>http://barani.ca/2010/06/would-you-mind-developing-these/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/06/would-you-mind-developing-these/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 23 Jun 2010 13:14:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[هویجوری]]></category>
		<category><![CDATA[تکنولوژی]]></category>
		<category><![CDATA[سرگرمی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3450</guid>
		<description><![CDATA[مدتیه با خودم میگم کاش وقتی با مردم تو کوچه و خیابون و محل کار صحبت میکردم  زیر نویس داشتن، من اگه میتونستم حتما اینکار میکردم، حالا ایده ش رو دادم اونایی که میتونن بسم الله   (زیرنویس فارسی نه ها، زیر نویس ها به همون زبانی باشن که گوینده داره صحبت میکنه)
حالا که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">مدتیه با خودم میگم کاش وقتی با مردم تو کوچه و خیابون و محل کار صحبت میکردم  زیر نویس داشتن، من اگه میتونستم حتما اینکار میکردم، حالا ایده ش رو دادم اونایی که میتونن بسم الله <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' />  (زیرنویس فارسی نه ها، زیر نویس ها به همون زبانی باشن که گوینده داره صحبت میکنه)</p>
<p style="text-align: justify;">حالا که زحمت میکشید یه Shortcut Key برای جستجو تو دنیای خارج از کامپیوتر هم بذارید همون Ctrl+F خوبه اینکه مثلا دنبال یه موضوعی تو یه قرارداد 20 صفحه ای هستم و قرارداد هم کاغذیه راحت بشه رفت سر همون موضوع.</p>
<p style="text-align: justify;">حالا که اینقدر با مرامی قربونت یه امکان هم بذار که وقتی دنبال عینکم میگردم بشه راحت پیداش کرد، مثلا بشه بهش زنگ زد یا پیجش کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">فکر کن اگه بعضی از امکاناتی که بهشون عادت کردیم و انحصاری هستند، عمومی میشدن چقدر خوب بود؟ یا نه! شاید اگه این امکانات نبودن و اینقدر تنبل نشده بودیم چقدر عالی میشد. حالا که دیگه تنبل شدیم رفت پی کارش، بی خیال آب از سرمون گذشته بهتره رو این سه پروژه ای که تعریف کردم کار کنی هوم <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/06/would-you-mind-developing-these/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سبز انگشتی</title>
		<link>http://barani.ca/2010/06/green-finger/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/06/green-finger/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 17 Jun 2010 16:04:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[هویجوری]]></category>
		<category><![CDATA[سرگرمی]]></category>
		<category><![CDATA[فشن]]></category>
		<category><![CDATA[مد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3428</guid>
		<description><![CDATA[* دیروز باد شدیدی می وزید و امروز هوا خیلی خنکه، بخوام از جنبه غُرغُر آمیز به قضیه نگاه کنم باید بگم یکم سرده. چند تا ساقه از رز ها رو که هفته پیش هرس کرده بودم و گذاشته بودم تو لیوان آب، جوونه زدن و امروز میخوام بکارمشون توی گلدون، خانوم همسایه بهم گفت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">* دیروز باد شدیدی می وزید و امروز هوا خیلی خنکه، بخوام از جنبه غُرغُر آمیز به قضیه نگاه کنم باید بگم یکم سرده. چند تا ساقه از رز ها رو که هفته پیش هرس کرده بودم و گذاشته بودم تو لیوان آب، جوونه زدن و امروز میخوام بکارمشون توی گلدون، خانوم همسایه بهم گفت که انتهای ساقه رو کمی پودر مخصوص تسریع ریشه بزنم و بعد بذارمش توی خاک.<span id="more-3428"></span> گفت اثر میکنه و تو هر فصلی از سال میتونی تعداد بوته های رزها رو بیشتر کنی. بعد میبینی که چقدر سبز انگشتی شدی <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;">* دیشب برای نهار امروز ته چین مرغ درست کردم، با همون روش من در آوردی خودم. برنج رو آبکش نمیکنم، با آب مرغ و بقیه مخلفات ته چین یعنی مخلوط تخم مرغ و ماست و زعفرون و کره و دارچین و مرغ ریش ریش شده دمپخت میکنم، بی اندازه لذیذ و خوشمزه میشه <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;">* برنجهای باسماتی که اینجا میخریم رو با یه کوچولو برنج دودی مخلوط می کنم تا عطر برنج دودی، برنج رو عطر و طعم برنج واقعی بده. آخه برنجهای اینجا خوش قد و بالا هستن اما خوش طعم و خوش عطر؟! نمیشه گفت نیستن اما عطر و طعم برنج ایرانی که تو ایران میخریدیم و میخوردیم رو ندارن. برنجهای اینجا حتی اونهایی که بسته بندی ایرانی دارن باز هم اون برنجهایی که تو ایران می خریدیم نمیشه. خلاصه که برنج دودی رو از آجیل فروشی تواضع میخرم و با برنج معمولی مخلوط میکنم، اونروز توی سوپر مارکت ایرانی چشمم خورد به یه کیسه که روش نوشته بود برنج دودی باسماتی، هی داشتم نگاه میکردم، یهو فروشنده گفت برنج دودیه، گفتم میدونم آخه برنج پاکستانیه، مگه باسماتی هم دودی داره. گفت نه برنج پاکستانیه اما تو آلمان دودی شده و بسته بندی شده. بسته باز شده نداشت، یه کیسه یک کیلویی خریدم که تست کنم، آوردم خونه میبینم بوی زغال میده، میگم الکی نیست که، نمیشه برنج پاکستانی رو تو آلمان دودی کرد و بعد آورد تو کانادا به ایرانی ها فروخت. هر چیزی اصول خودش رو داره، حالا درسته من کمی سخت گیر و تا قسمتی در این موارد وسواس دارم اما خداییش این یکی اصلا هیچ رقمه جایگزین نداره. خدا این آجیل تواضع رو برای ما نگه داره و خدا رو شکر که الان یه شعبه بزرگ و درست و حسابی هم تو ولایت ریچمند هیل داره تا ما هم همیشه سوهان ترد و تازه قم و آلوچه جنگلی و &#8230; داشته باشیم <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;">* هر چند وقت یک بار گیر میدم به یه کار خاص. به طور تناوبی البته، الان دوباره گیر دادم به طراحی ناخون، انواع طرح های جدید رو تو اینترنت پیدا میکنم و رو ناخن هام پیاده میکنم، یه سری لوازم مخصوص و قلمهای مخصوص هم دیدم که تو e-bay سفارش دادم بیاد <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' />  هر روز با یه مدل لاک و طراحی میام سر کار، تو ایران داشت یادم میرفت که من هم زن هستم، کم کم داره یادم میاد. یادم بودا یکبار شمردم 35 تا لاک داشتم اما هیچوقت نمیشد استفاده کنم، کجا آخه؟! شرکتمون خصوصی بود اما پروژه برای وزارت خونه ها و سازمانهای تابعه داشت از اون هایی که هر روز باید میرفتم ماموریت، اوخ اوخ یه بار رفتم دادگستریِ کل ماموریت، دم در گفتن مانتو شما تنگ بید، نبید اما خوب مسوول ِگیر باید یه گیری بده دیگه، من هم گفتم تنگ نیست، کوتاه شاید اما تنگ نه، نیست. بعد گفت هم تنگه هم کوتاه، اینطوری که نمیشه بری تو، به زور راهم دادن. بعد فکر کن لاک هم میزدم همون جا یه حکم میگرفتم احتمالا. البته نا گفته نمونه توی ایران خیلی از دوستام خیلی خانومانه میگشتن و میپوشیدن اما خوب موقعیت شغلی و کاری من بهم این اجازه رو نمیداد، اون اواخر هم که اونجا بودم یادمه به علت ایجاد خطر برای اجتماع و در جهت تامین امنیت، لاک زدن جیز شناخته شده بود. الان هم که بلا به دور برنزه بودن هم تو ایران جرم شناخته شده و جریمه اش هم 25000 تومنه، من که به صورت خدا دادی برنزه هستم احتمالا بایستی خونه نشین میشدم.</p>
<p><img class="size-full wp-image-3430 alignnone" title="blue nail art" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/blue-nail-art.jpg" alt="" width="240" height="320" /><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/nail-art.jpg" rel="lightbox[3428]"><img class="alignnone size-full wp-image-3431" title="nail-art" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/nail-art.jpg" alt="" width="270" height="192" /></a></p>
<p>پینوشت: برگه جریمه بابت لاک ناخن!!!!</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/gohar.jpg" rel="lightbox[3428]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3437" title="gohar" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/gohar.jpg" alt="" width="504" height="300" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/06/green-finger/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>15</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کمپینگ در Tobermory</title>
		<link>http://barani.ca/2010/06/getting-ready-for-camping-tobermory/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/06/getting-ready-for-camping-tobermory/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 14 Jun 2010 20:55:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[هویجوری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3417</guid>
		<description><![CDATA[میریم اینجا، چهار روزه، با یکی از دوستان. جاییست همین نزدیکی، دو سه ساعت رانندگی ما رو به تکه ای از بهشت روی زمین میرسونه که تا به حال نرفتیم. در حال برنامه ریزی برای این چهار روز هستم. جاهای دیدنی زیادی اون اطراف هست و ما هم که عاشق ماهیگیری و گردش در طبیعت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">میریم اینجا، چهار روزه، با یکی از دوستان. جاییست همین نزدیکی، دو سه ساعت رانندگی ما رو به تکه ای از بهشت روی زمین میرسونه که تا به حال نرفتیم. در حال برنامه ریزی برای این چهار روز هستم. جاهای دیدنی زیادی اون اطراف هست و ما هم که عاشق ماهیگیری و گردش در طبیعت و پارو زدن. قراره چهار روز بریم کمپینگ به <a href="http://www.tobermory.org/public/jpage/1/p/Home/content.do" target="_blank">Tobermory</a>.</p>
<p style="text-align: justify;">این عکسها رو تو اینترنت پیدا کردم. امیدوارم بتونم اونجا یه دل سیر عکاسی کنم و عکسهاش رو اینجا یا در <a href="http://photo.barani.ca/" target="_blank">رنگین کمان</a> بذارم.<span id="more-3417"></span></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/IMG_8903.jpg" rel="lightbox[3417]"><img class="aligncenter" title="IMG_8903" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/IMG_8903.jpg" alt="" width="560" height="350" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/IMG_8762.jpg" rel="lightbox[3417]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3419" title="IMG_8762" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/IMG_8762.jpg" alt="" width="560" height="350" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/IMG_8762.jpg" rel="lightbox[3417]"></a><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/IMG_8623.jpg" rel="lightbox[3417]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3418" title="IMG_8623" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/IMG_8623.jpg" alt="" width="560" height="350" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/IMG_8903.jpg" rel="lightbox[3417]"><br />
</a></p>
<p style="text-align: center;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/06/getting-ready-for-camping-tobermory/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>معمای پازل چینی</title>
		<link>http://barani.ca/2010/06/tangram-puzzle/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/06/tangram-puzzle/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 08 Jun 2010 13:42:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[هویجوری]]></category>
		<category><![CDATA[سرگرمی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3377</guid>
		<description><![CDATA[
نمیدونم چندتا از دوستانی که اینجا رو میخونن با Tangram puzzle آشنایی دارن، اما مطمئنن خیلی از شما هم مثل من این پازل رو بازی کردید. من اولین بار 4 ساله بودم که این با این پازل آشنا شدم. شاید این بازی برای یه بچه چهار ساله بازی نسبتا سنگینی باشه و بچه ها تو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/tangram_games.jpg" rel="lightbox[3377]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3378" title="tangram_games" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/tangram_games.jpg" alt="" width="240" height="180" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">نمیدونم چندتا از دوستانی که اینجا رو میخونن با <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Tangram" target="_blank">Tangram puzzle</a> آشنایی دارن، اما مطمئنن خیلی از شما هم مثل من این پازل رو بازی کردید. من اولین بار 4 ساله بودم که این با این پازل آشنا شدم. شاید این بازی برای یه بچه چهار ساله بازی نسبتا سنگینی باشه و بچه ها تو این سن علاقه ای بهش نشون ندن. اما من شدیدا بهش علاقمند شدم. از همون اول هم که این هفت قطعه وارد خونه ما شد پدر و مادرم خودشون با علاقه شروع کردند به بازی کردن و برای من هم توضیح دادن که چطور باید بازی کرد. اول همون مربع معروفش رو درست کردن و به من هم یاد دادن، بعد یکی دو تا از معماهاش رو البته از روی جوابش درست کردم. کم کم اونقدر بهش علاقه پیدا کردم که ساعتها مینشستم و اشکال مختلفش رو درست میکردم. بدون اینکه از راهنماش یا راهنمایی دیگران استفاده کنم. یکبار یکی از مثلث های کوچولوش گم شد و دیگه پیدا نشد، با یک قطعه پلاستیکی که از شبکه کولر جدا کردم یکی کپی همون قطعه درست کردم. <span id="more-3377"></span>کارد میوه خوری رو روی گاز داغ کردم و با زحمت قطعه پلاستیکی رو باهاش برش دادم. اینقدر معماهاش رو انجام داده بودم که دیگه با نگاه کردن به معماهای جدید و خیلی سخت هم سریع میتونستم بگم چه قطعه ای کجا قرار میگیره. یه روز کتابچه ای که معماهاش رو پیشنهاد داده بود گم شد و دیگه پیدا نشد. خودم مینشستم و قطعاتش رو کنار هم میچیدم و جاشون رو عوض میردم.</p>
<div id="attachment_3381" class="wp-caption aligncenter" style="width: 299px"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/answer11.gif" rel="lightbox[3377]"><img class="size-full wp-image-3381" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/answer11.gif" alt="" width="289" height="189" /></a><p class="wp-caption-text">تصویر سمت راشت معما و سمت چپ جواب معماست</p></div>
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: justify;">شاید فکر کردن و تمرکز روی این معما بود که به هندسه علاقه مند شدم  هر مسئله سختی رو که میدیدم همون لحظه مسئله رو حل شده میدیدم. انگار که بارها و بارها اون رو حل کرده بودم. سرعت انتقال ذهنم خیلی زیاد بود. حتی در و دیوار و هر چه که شکل هندسی داشت رو تو ذهنم براشون مسئله طرح میکردم و حلشون میکردم.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/big_tangram2.gif" rel="lightbox[3377]"><img class="aligncenter size-medium wp-image-3382" title="big_tangram2" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/big_tangram2-300x300.gif" alt="" width="210" height="210" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">از اون روزها سالها میگذره، نمیدونم الان یکی از اون سوالهای حتی آسون هندسه رو بذارن جلوی من میتونم حلش کنم یا نه. فکر میکنم دیگه تمرکز اون روزها رو ندارم.</p>
<p style="text-align: justify;">چند روز پیش همسرم تعداد زیادی بازی رو ریخت رو iPad م و همینطور که داشتم بازی ها میدیدم tangram puzzle  رو دیدم که نسخه iPad ش رو هم طراحی کردند. اینقدر ذوق زده شده بودم که باورم نمیشد. دیگه قطعه هاش گم نمیشن و با خیال راحت میتونم بشینم و معماهاش رو حل کنم. موقع بازی کردن هم یک موسقی ریلکسیشن تو بک گراند بخش میشه که برای تمرین تمرکز فوق العادست. این چند روز احساس میکنم تمرکزم رو به دست آورد و خیلی از این بابت خوشحالم، حتی خوابم هم بهتر شده و دیگه زیاد خواب نمیبینم. شاید دیگه نتونم سوالهای هندسه رو تو هوا بزنم و درجا حل کنم اما همینکه بتونم رو مسائل روزمره ام تمرکز کنم هم، دنیایی ارزش داره و از این بابت خوشحالم.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/tanzen-hd-1.png" rel="lightbox[3377]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3379" title="tanzen-hd-1" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/tanzen-hd-1.png" alt="" width="368" height="277" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">تعدادی از معماهای این بازی که به شکل انسان هستند. که دو تای آخر در واقع جواب دو معمای اول هستند.</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/TangramPeople1.gif" rel="lightbox[3377]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3388" title="TangramPeople" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/TangramPeople1.gif" alt="" width="432" height="288" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/06/tangram-puzzle/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رویای باغ در یک بعد از ظهر بارانی</title>
		<link>http://barani.ca/2010/06/dream-tee-rose-in-rainy-afternoo/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/06/dream-tee-rose-in-rainy-afternoo/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 04 Jun 2010 17:00:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[هویجوری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3340</guid>
		<description><![CDATA[روزهای آخر زمستون من و همسرم دو تا بوته گل رز رَوَنده رو خریدیم که تو حیاط بکاریم. عطر و بویی ندارند، فقط میپیچن و میرن بالا و غرق گل میشن. البته که بوته ها هنوز کوچولو هستن و اونقدرا قد نکشیدن. کاشتیمشون پایِ پایه های تراس چوبی حیاط پشتی که به آشپزخونه متصل میشه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">روزهای آخر زمستون من و همسرم دو تا بوته گل رز رَوَنده رو خریدیم که تو حیاط بکاریم. عطر و بویی ندارند، فقط میپیچن و میرن بالا و غرق گل میشن. البته که بوته ها هنوز کوچولو هستن و اونقدرا قد نکشیدن. کاشتیمشون پایِ پایه های تراس چوبی حیاط پشتی که به آشپزخونه متصل میشه تا یه روزی قد بکشن و بپیچن به دیواره تراس و تراس پر بشه از گل رز تا وقت خوردن صبحونه یا عصرونه از همنشینی با اونها لذت ببریم.</p>
<p style="text-align: justify;">چند روز پیش هم پنج تا بوته رز مینیاتوری خریدیم. از هر رنگی یه دونه. همشون هم پر از گل و غنچه های نشکفته ای هستن که آدم دوست داره بخوردشون. اما دیروز در گشت و گذار گلخونه ای من و همسرم دو تا بوته گل رز عطرافشان خریدیم که عاشقشون شدیم. یکی زرد و یکی دیگه هم سرخابی. رز زرد بوی کمتری داره اما هر ساقه ش 6 تا 8 تا گل میده، سرخابیه عطرش مست کننده ست اما روی هر ساقه ش فقط یه گل داره. قراره این هفت تا بوته جدید رو بکاریم پای یکی از دیوار های حیاط پشتی. دیروز بعد از ظهر همه رو به ردیف گذاشتیم کنار هم، پای دیوار. همسرم گفت سال دیگه که ساقه هاشون قوی شدن از یکی به یکی دیگه پیوند میزنیم، بعد ازشون قلمه مگیریم و تکثیرشون میکنیم، اون وقت اینجا پر از گلهای رز میشه، رنگ به رنگ و کل دیوار رو میپوشونن. دوست داشتم نقشه هاش رو. وقتی حرف میزد تصویر همه اینها تو ذهنم نقش بست، یک لحظه دیدم یه دیوار داریم از گلهای رز، پوشیده از گلهای رنگارنگ و عطری که هوش از سرم برده.</p>
<p style="text-align: justify;">حس خوبی بود، حس اینکه میدونی تا چند وقته دیگه دیوار حیاط خونه پر از گل میشه <span id="more-3340"></span> پر از رزهای رنگی که عاشق تک تکشون هستی و مستِ عطر فوق العادشون. نمیدونم بهشت چه شکلیه، شاید بعدا نظرم عوض بشه، اما الان دوست دارم دیوارای بهشت شبیه به دیوار حیاط پشتی خونه ما باشه. پر از گل های رز و عطر آگین.</p>
<p>این هم چند تا عکس از رزهای حیاط ما <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/IMG_1541_cut2.jpg" rel="lightbox[3340]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3341" title="IMG_1541_cut2" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/IMG_1541_cut2.jpg" alt="" width="380" height="258" /></a><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/IMG_1525.jpg" rel="lightbox[3340]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3342" title="IMG_1525" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/IMG_1525.jpg" alt="" width="366" height="274" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/IMG_1539.jpg" rel="lightbox[3340]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3343" title="IMG_1539" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/IMG_1539.jpg" alt="" width="294" height="392" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/06/dream-tee-rose-in-rainy-afternoo/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
