بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید

خاطرات و تجربيات مهاجرت به کانادا

Archive

Category: هویجوری

یکشنبه بعد از ظهر برگشتیم. سه روز رفتیم Algonquin، هوا عالی بود و سه روز خیلی خوب رو گذروندیم.

آخر هفته مهمون داشتیم. چهارده نفر. من مهمون داشتن و پذیرایی کردن از مهمون رو خیلی دوست دارم. تقریبا بیشتر کارها رو در طول هفته انجام دادم. قرمه سبزی و فسنجونم رو آماده کردم. مرغ توی ته چین رو هم پختم و ریش ریش کردم و گذاشتم یخچال و شب قبل از مهمونی ته چین قالبی رو درست کردم. 16 تا ته چین قالبی که تو قالب کیک یزدی درست کردم :)   دو روز قبلش هم بورانی چغندر (ماست و لبو رنده شده با سیر) و ماست چکیده با موسیر هم درست کردم.  ته دیگ برنج سفیدم رو هم بال مرغ میذارم و بالها رو روز قبلش مزه دارم کردم با زعفرون و پیاز و لیمو و فلفل دلمه و آماده کردم. دو تا مرغ آماده هم گرفتم. ادامه مطلب…

آخر این هفته که لانگ ویکنده میریم کمپینگ. من و همسری عاشق کمپینگیم و اینقدر این روزها ذوق زده ایم که خدا میدونه. سالی دو بار کمپینگ میریم. و این دومین و آخرین کمپینگ امسال خواهد بود و باید نهایت استفاده رو ببریم :) البته ما همیشه از کمپینگ رفتن هامون تا اونجا که بتونیم لذت میبریم.

کمپینگ یعنی بوی جنگل ِخیس و بارون خورده، یعنی شب ها کنار آتیش نشستن و آسمون رو تماشا کردن. یعنی قدم زدن تو جنگل و پارو زدن رو دریاچه های زیبا. یعنی صبح زود بیدار شدن و آتیش روشن کردن و برای صبحونه املت درست کردن. یعنی چای دودی خوردن و ماهیگیری و آبتنی کردن تو دریاچه و تماشای غروب وقتی تو ساحل دریاچه خسته اما پر از انرژی لم دادی. یعنی خوردن سیب زمینی تنوری وقتی دیگه جا نداری برای خوردن. خلاصه که کمپینگ برای من و همسری یعنی خود زندگی. ادامه مطلب…

همیشه عاشق عکاسی بودم. اما متاسفانه تا امروز نتونستم درست و حسابی دنبال این علاقه ام برم. از بچگی دوربین خیلی خوب و حرفه ای تو خونه داشتیم و فکر کنید تو پنج سالگی با دوربین نیکون SLR(البته اون زمان دوربین ها آنالوگ بودن) و لنز درست و حسابی که روش بود عکاسی میکردم. از پدرم یاد گرفته بودم که تو نور روز و نرمال دیافراگم رو روی 5.6 بذارم و شبها که با فلاش عکس میگیرم روی 8. بعدها سواد دار که شدم از روی جدولِ فلاش، اندازه دیافراگم رو طبق فاصله سوژه و دوربین تنظیم میکردم. تنها سواد من از عکاسی همین بود. از پنج سالگی تا امروز که 34 ساله هستم.فقط دیافراگم 5.6 و 8 رو بلد بودم. ادامه مطلب…

این یکی از رز های باغچه دوست داشتنیَم است. یک باغچه رز کوچولو که تو حیاط کوچولومون درست کردم.  البته چهار تا رز دیگه هم دارم که جای جای حیاط کاشتم اما این باغچه مخصوص رزهاست. تو این باغچه هفت تا بوته رز دارم. شش تا بوته مینیاتوری در رنگهای مختلف و یک بوته رز عطر افشان یا همون گل محمدی.

در ادامه مطلب عکسهای باغچه و بقیه رزهای زیبا رو گذاشتم.

همه این زیبایی ها تقدیم به شما دوستان گلم.

ادامه مطلب…

خیلی شیطون و بازیگوشه. شبها وقتی خوابیم و حوصله ش سر میره، توپش رو میاره و ما رو بیدار میکنه تا باش بازی کنیم. اما اگه مهمون داشته باشیم یا غریبه ای بیاد خونه، افسرده میشه و میره یه گوشه ای قایم میشه. مهمونا که رفتن میدوه میاد و خودش رو لوس میکنه و میخواد بهش توجه کنیم.

فردا قراره ببریمش کلینیک حیوانات برای Spay کردن، گفتن ساعت هشت صبح بیاریدش کلینیک و چهار بعد از ظهر بیایید دنبالش. احتمالا که نه، مطمئنم که نمیفهمه جریان چیه و فکر میکنه داریم ترکش میکنیم و حتما خیلی میو میو راه میندازه، مسافرت که میریم و بر میگردیم هم تا چند روز قهر میکنه که چرا تنهاش گذاشتیم، فردا هم حتما قهر میکنه، شاید صبح توپش رو بذارم تو جعبه اش که باش بازی کنه و سرگرم بشه. شاید هم گربه های دیگه رو ببینه با هم از این در و اون در صحبت کنن و پشت سر صاحبشون حرف بزنن و غیبت کنن :)

روز شنبه با دوستم رفته بودیم خرید که رفتیم تو یه فروشگاه و من همون اول یه کمربند رو دیدم و ازش خوشم اومد و برداشتم، خیلی تو فروشگاه چرخ زدیم و لباسهاش رو دیدیم و چیزی نپسندیدیم و همیجور صحبت کنان اومدیم بیرون. از در فروشگاه که اومدیم بیرون چند قدم رفتیم که یهو چشمم به کمربند توی دستم افتاد و دیدیم ای وای من همینجوری اینو برداشتم اومدم بیرون. سریع دویدم تو و از همون دم در کمربند رو تو هوا تکون میدادم و به صندوقدار نشون میدادم. خودشون خنده شون گرفته بود از کار من، جالبه که اصلا نه بوقی نه صدایی نه آژیری هیچی هم صدا نکرد وقتی اومدیم بیرون. بله دوستان در ادامه حواس پرتی هام به سلامتی این خبر رو بدم که دزد هم شدم، البته این هم از عوارض همون حواس پرتی هاست. از اون به بعد تو هر مغازه ای که میرفتیم به دوستم میگفتم حواست به من باشه چیزی بلند نکنم. والله با این نوناشون. ادامه مطلب…

میدونید این باقلواها رو کی درست کرده؟ خودم :) میدونید چطوری؟ در ادامه مطلب نوشتم :)

ادامه مطلب…

کلی مطلب داشتم در مورد حواس پرتی هام بنویسم که به دلیل حواس پرتی همشون رو فراموش کردم. فقط یه دونش یادم موند. دیروز صبح یادم رفته بود ظرف نهارمون رو بردارم دم در تو ماشین که نشستم یادم افتاد. برگشتم برداشتمش و اومدم نشستم تو ماشین دیدم به جای ظرف نهار، بادمجونهایی که شب قبل خریده بودم رو برداشتم آوردم. خداییش بادمجون کجا و ظرف غذا کجا، این خیلی ضایع نبود از اینا ضایع ترش تو دو هفته اخیر اتفاق افتاده که هرچی به مغزم فشار میارم یادم نمیاد. یکی دو بار هم نبوده. میتونم بگم روزی چندبار. ببخشید علائم آلزایمر چیه؟

هوا امروز با احتساب رطوبت و اینا مثبت 41 درجه میشه. البته دما حداکثر 36 درجه میشه اما به خاطر رطوبت موجود در هوا مثل 41 درجه احساس میشه. اینجا اختلاف دما بین سرد ترین و گرمترین دما در سال راحت 80 درجه میشه. تا حالا که هوای امسال خیلی خوب بوده. منظورم اینه که حداقل یک روز تو آخر هفته بهمون اجازه میده بریم پیکنیک. اینطوری نیست که کل شنبه و یکشنبه همش بارون بیاد و آخر هفته رو خراب کنه. بدم میاد از اینکه آخر هفته ها پیکنیک نریم. دَردَری هم خودتونین :(

من اخیرا یک ادویه جدیدی اختراع کردم(خود شیفته و از خود راضی هم خودتونین) که برای مرغ توی فر و جوجه کباب و بال کبابی فوق العاده خوشمزه ست. به خصوص وقتی مهمون دارید و میخواید جوجه کباب هاتون متنوع بشه. من همیشه دو نوع جوجه کباب درست میکردم، یکی تندوری یکی هم زعفرونی الان دیگه میشه سه نوع :) ادویه ش هم خیلی آسونه. از کلیه ادویه های موجود و پودرهایی که دوست دارید به نسبت مساوی مخلوط کنید. اونهایی که خودم مخلوط کردم رو مینویسم. بعد این ادویه رو با ماست و نمک مخلوط میکنم و جوجه ها رو حداقل ده دوازده ساعت تو این سس میذارم بمونه:

سماق، تخم گشنیز، سیاه دونه، زنجبیل، پودر سیر، هل، میخک، جوز هندی، زیره، دارچین، فلفل سیاه، فلفل قرمز، Peppercorn (سفید، سبز، قرمز من هر سه رو تو آسیاب دستی میریزیم و آسیاب میکنم)،پودر خردل،(اینا همه یکی یک پیمانه، من پیمانه رو قاشق غذا خوری گرفتم) برگ درخت لیمو (خشک شده و پودر شده و نصف پیمانه ای که گرفتید) رزماری و ریحون خشک هم هر کدوم نصف پیمانه. همه اینا رو با هم مخلوط میکنید و تو یه شیشه میریزید. میشه ادویه جوجه کباب، خیلی خوش عطر و خوش طعمه، به خصوص به خاطر ماستی که داره موقع کباب شدن ماست در نتیجه حرارت تُرش میشه :) خیلی ها جوجه کباب رو با ماست مزه دار میکنن. شما هم میتونید از هر ادویه دیگه ای که دوست داشتید به این ادویه اضافه کنید. اینا همه ادویه هایی بود که من تو خونه داشتم. اینو من اینوطری کشف کردم که یک بار برای طعم دار کردن جوجه از سیر تازه و زنجبیل تازه و پیاز استفاده کردم. عطرش آدم رو دیوانه میکنه، فوق العاده ست. بعد یکبار زنجبیل تازه نداشتم به جاش پودر زنجبیل استفاده کردم. که بعد همینطوری هر چی توی کشوی ادویه هام بود بهش اضافه کردم و ادویه جدید اختراع شد ;)

من عاشق ادویه درست کردنم. مامانم هم همینطوره البته :) ادویه هاش حرف نداره (ادویه خورشی) اما من در زمینه ادویه کباب فعالیت دارم. راستی همه اینها که گفتم باید آسیاب شده باشه. این هم عکس Peppercorn

چند روزی نبودیم. رفته بودیم کمپینگ. تازه دیروز اومدیم سرکار و زندگی. ببخشید که کامنتها چند روزی بی جواب موندند. سفر خوبی بود و خوش گذشت.

یه چیزی که البته خیلی قدیمیه اما دوست داشتم در موردش بنویسم. ما امسال برای سالگرد ازدواجمون برنامه متفاوتی داشتیم. سالگرد ازدواج ما اوایل فروردینه. بهمن ماه که سه روز رفته بودیم Collingwood، تصمیم گرفتیم، برای سالگرد ازدواجمون هم بریم همونجا. تا اینجا یک ساعتی بیشتر راه نیست. البته هدف ما رفتن به Scandinave Spa و گذروندن یک روز کامل تو فضای آرامش بخشش بود. وسط هفته بود و قرار شد یک روز مرخصی بگیریم و صبح بریم و شب هم برگردیم. چند روز قبل از رفتن، من برای شب قبلش یک هتل تو منطقه Blue Mountain رزرو کردم و به عنوان هدیه سالگرد ازدواجمون هدیه کردم به هر دوتامون و همسری رو غافلگیر کردم :)   از هتل تا Scandinave Spa حدودا هفت دقیقه راه بود. این شد که بعد از کار راه افتادیم به سمت Collingwood و رفتیم هتل وسایلمون رو گذاشتیم و کمی استراحت کردیم و بعد رفتیم Beaver & Bulldog شام خوردیم. ادامه مطلب…

خوب من الان اینجا احساس غریبی میکنم. مثل بچه هایی که برای اولین بار پا به مدرسه یا مهدکودک میذارن. اما خوب از اونجایی که من روز اول مهدکودک و مدرسه به هیچ عنوان گریه نکردم (دلیلش شاید این باشه که زیادی می فهمیدم یا  شاید هم اصلا نمی فهمیدم) اینه که این حس غریبی هم خودش خیلی برام غریبه.

خیلی وقته ننوشتم و کامنت دونی هم مشمول قانون گذشت زمان شده و خود به خود بسته شده و متروکه. نمیتونم بگم نوشتنم نمیاد. یعنی میگم نوشتنم نیمیاد، اما به این جمله در مورد خودم اعتقادی ندارم. به نظرم این جمله مال نویسنده هاست و من هم که نویسنده نیستم. اما میتونم بگم شاید یه خورده اخلاق وبلاگیم عوض شده باشه و خیلی دچار وسواس در نوشته ها و موضوعاتش شدم. (الان همین پست رو از صبح تا حالا هزار بار هی میگم منتشر کنم؟! نه! بعد میگم چه عیبی داره؟ چی گفتم؟ بعد دوباره میگم نه! یعنی چی؟ چرا باید اینو منتشر کنم؟! نمیدونم چی شده شما اگه میدونید به من هم بگید لطفا :)

فعلا یه چند تا عکس جهت پز دادن، از حیاطمون بذارم و برم تا بعد.

این عکس رو دیروز بعد از ظهر گرفتیم. یه لونه نصب کردیم به نرده های دور حیاط و توش رو پر از غذای پرنده کردیم که یک عالمه پرنده های خوشکل و خوش صدا میان سراغش. تا حالا سه نوع پرنده اومدن :) دائم هم میان و میرن و ازش غذا میخورن. تعداشون زیاده اما کلا سه نوع هستن. ادامه مطلب…