بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید

خاطرات و تجربيات مهاجرت به کانادا

Archive

Category: هویجوری

شب یلدای ما :)

شنبه شب من مهمونی شب یلدا رو پیشاپیش برگزار کردم و دوستان همه دور هم جمع شدیم و چند تا از بچه ها سازهاشون آوردن و کلی شب یلدامون رو با هنرشون گرم تر و خاطره انگیز کردن. تنبور و دف و تنبک. با این که شب چله تقلبی بود اما کلی شب چله بازی کردیم. البته شب چله اصلی رو هم دو نفری میگیریم. شاید هم بریم رستورانی یا جایی که برنامه ای باشه. اما چون وسط هفته بود و دور هم جمع شدن سخت بود و نمیشد تا دیر وقت بیدار موند اینه که شنبه شب گرفتیم و یازده نفر شدیم و کلی دور هم خوش گذشت  :)

یکی از دوستامون روز مهمونی ما اسباب کشی داشتن و برای همین نتونستن بیان و من که برای مهمونی دلمه و فسنجون درست کرده بودم، سهمیشون رو برداشتم و یکشنبه ظهر قبل از نهار زنگ زدم به دوستم و گفتم ما نهارمون رو میاریم که با هم میخوریم. تا بعد از ظهر اونجا بودیم و خونشون رو دیدیم و کلی ذوق کردیم که دوستامون خونه خریدن و دیگه نزدیک ما هستن و خونشون هم خوشکل بود. دوستم اینجا دکوراسیون میخونه و کلی هم با سلیقه است و کلی هم طرح تو نظرش بود که پیاده کنه و من همش منتظرم نتیجه کارش رو ببینم :) غروب برگشتیم خونه خودمون و با یکی از دوستایی که نتونسته بودن شب یلدا بیان صحبت کردیم. شب سال نو خونشون دعوتیم :) من هم کلی پز دادم که دیشب شما نبودید کلی جاتون خالی بود و خوش گذشت و ساز و آواز هم داشتیم. اون هم گفت خب ما هم شب سال نو هم سی دی رستاک رو داریم و هم دف تنبک داریم، خودمون هم باش میخونیم، اینقدر پز نده :)

آخ یه چیز خیلی مهمی رو یادم رفت بگم. من هفته پیش امتحان رانندگی داشتم و رد شدم :) دوباره برای آخر این هفته وقت گرفتم خدا کنه قبول بشم. داستان رد شدنم طولانیه. همینقدر بگم که امتحان من به خاطر برف شدیدی که گرفته بود کنسل شده بود و آقایی که ماشینش رو برای امتحان اجاره کرده بودم رفته بود و اصرار کرده بود که بیان از من امتحان بگیرن و ……

اینبار با ماشین خودمون میرم و امتحان میدم. خدا کنه قبول بشم. من واقعا به این گواهینامه احتیاج دارم.

امروز هم تو شرکت مراسم Secret Santa داریم و همزمان مراسم نهار داریم که هر کسی یکی از غذا ها یا دسرهای سنتی کشورش رو میاره. من باقلوا درست کردم که انگشتاشون هم باش بخورن :)

همین دیگه :) همش همین بود

روز وشب بر همه شما دوستان خوش

پینوشت: قسمتهای اول این پست رو دو روز پیش نوشتم. ما شب چله واقعی جایی نرفتیم. توی خونه موندیم و من باقلوا درست کردم. اینقدر هم خوشکل شد. از طعمش هم همه تعریف میکردن. کلا همه غذاها خوشمزه بود. هدیه کریسمس هم یکی از همکارا به من یک ست سه تایی از عطر های سلن دیون داد :)

چند روزه که هوا حسابی کانادایی شده و یه دل سیر داریم برف میبینیم و برف پارو میکنیم. الان هم که در حال نوشتم این مطالب هستم دمای هوا با احتساب سرعت باد و رطوب هوا منفی 21 درجه هست.

و اما ازحال خودم بگم که دو روزه دچار Stomach flu شدم. هیچ چیزی نمیتونم بخورم و حس میکنم به محض خوردن بالا خواهم آورد. فقط چای رقیق بدون شکر و کِرَکِر های نمکین. تا دو روز باید همین ها رو فقط خورد. البته به شرطی که حالت تهوع به آدم دست نده. کاملا خود بدن به آدم میکه چقدر باید بخوری. از روز سوم میشه آب سیب و بیسکوییت های سبک خورد. بیشتر اوقات با تب و لرز همراه که نباید لباسهای کلفت پوشید. بهتره یک لباس خیلی سبک در حد تاپ و شلوارک پوشید و بدون اینکه پتو یا رواندازی روی خودتون بکشید دراز بکشید و استراحت کنید تا حرارت از بدن خارج بشه. درسته که اینطوری خیلی احساس سرما میکنید اما سریعتر خوب میشید. ادامه مطلب…

پریشب رفتیم رنگ خریدیم و بعد هم رفتیم من یه کفش خریدم با پاشنه 12 سانتی، یه دفعه جوگیر شدم دیگه. و این در حالیه که رکورد من، پاشنه هفت سانتیه.

یه دستور العمل برای راه رفتن با کفش پاشنه بلند تو اینترنت پیدا کردم و دیشب نیم ساعت از روش تمرین کردم و پیشرفت خوبی هم داشتم. یعنی الان میتونم بدون نگاه کردن به کفش ها و در حالی که سرم بالاست راه برم. اما هنوز تو بالا و پایین رفتن از پله ها راه نیافتادم. دارم فکر میکنم اگه سالنش پله هم داشته باشه یه بار رفته یک بار هم برگشت. زیاد رو پله وقت نذارم. بیشتر تمرینم رو بذارم رو راه رفتن و اینا.

نقاشی کردن نشیمن هم دیشب تموم شد و خیلی خوشکل شد. کارشناس تشک هم اومد و بررسی کرد و گزارش نوشت و گفت تا هفته دیگه تماس میگیرن که چیکارش کنن.

راستی دیشب من رکورد خودم رو (تو رانندگی در تورنتو) شکستم :) من سه سال پیش گواهینامه G1 رو گرفتم و همسرم G داره برای همین زمانی که همسرم کنارم بشینه رانندگی کردن من قانونیه. از محل کار تا خونه که حدودا چهل کیلومتر هم هست رو من رانندگی کردم. همه قوانین رو هم رعایت کردم. تا اینکه دیگه رسیدیم تو خیابون خودمون و من از خوشحالی جوگیر شده بودم و داشتم از رانندگی کردن خودم تعریف میکردم که همسری گفت این استاپ ساین رو چرا توقف نکردی؟ اینجوری که ردّی کلا…  . خوب ندیده بودم استاپ ساین رو. هم تاریک بود هم اینکه من دیگه اصلا تابلوها رو نگاه نمیکردم فقط حواسم بود سر تقاطع ماشین نبود و اینا. اما درکل خیلی خوب بود و ترسم کلا از بین رفت. به خصوص که تاریک هم بود و من همیشه میترسیدم تو تاریکی تو خیابونا گم بشم(از ساعت پنج به بعد هوا تاریکِ). اینجا تو محل خودمون رانندگی کرده بودم. اما توی روز و روشنایی. در گوشی هم بگم بین خودمون باشه چند بار خلاف هم کرده بودم یعنی تنهایی نشسته بودم (تنهایی رانندگی کردنم با G1 غیر قانونی) و رفته بودم خرید که یکی از دوستام که خیلی روحیه میده به آدم گفت وای این چه کاریه می کنی؟! خیلی خطرناکه! وای اگه پلیس بگیره تو رو، چیکار میکنی؟! بدبختت میکنن و … که ما دیگه همون یه ذره اعتماد به نفسی که داشتیم کلا به همت این دوستم منفی شد. اما دوباره اعتماد به نفسم برگشت. البته به زودی میرم G2 رو میگیرم اما خوب این اعتماد به نفس از دست رفته ام خیلی مهم بود که برگشت و با ورودش ترس هم رفت پی کارش :)

اومدم اینجا رو کمی گرد گیری کنم. از بس نیومدم اینجا شده عین خونه خانوم هاویشام. اولش یکم پنجره هارو باز کردم خفاشها هوا بخورن یکمی هم گفتم دستی به سر و روش بکشم. دیدم بهتره اول یه سلامی عرض کنم و یه خبری بدم که زنده ام و نفسی میاد و میره. دو هفته ای میشه که سفر برگشتیم و حسابی خوش گذشت و کلی خستگی رو از تن به در کردیم و لذت بردیم و همسری هم  اینقدر راضی بود که گفت بیا برو تور لیدر شو :) الان هم که دوره نقاهت بعد از سفر که همون تنبلی هست رو میگذرونیم. کلا بعد از مسافرت تا یه مدت آدم هنوز دچار اون اینرسی خوردن و خوابیدن هست و ما هم آدمیم به هر حال و از این قضیه مستثنا نیستیم :)

نمیدونم چرا جدیدن اینقدر از خودم خوشم میاد. عاشق خودم شدم. راه میرم تو آینه خودمو نگاه میکنم و قربون صدقه خودم میرم. دچار خودشیفتگی مزمن شدم. به همسری میگم نمیدونم چرا اینطوری شدم؟ میگه خوب چه عیبی داره؟ خیلی خوبه که آدم از خودش خوشش بیاد. نمیدونم حالا جدی میگه یا نه؟! اما خوب این حرفش باعث شد من روز به روز به میزان خودشیفتگی ام افزوده بشه. خدا به خیر کنه. ادامه مطلب…

** امروز هوا آفتابیه. روز یکشنبه سری دوم ترشی لیمو رو درست کردم. اینبار هم چهار تا شیشه. امسال هشت تا شیشه درست کردم. فعلا لیموهای فلفل نمکی شده رو تو شیشه چیدم تا عصاره شون در بیاد و تلخیشون بره. دیشب دیدم فقط به اندازه دو سانت کف شیشه آب انداخته. امروز گذاشتمشون پشت شیشه تا حسابی آفتاب بخورن و شب آبلیمو روشون بریزم و بذارمشون تو سرداب تا جا بیافتن. سری قبل هر سه روزش هوا آفتابی و گرم بود و حسابی آفتاب خوردن قبل از اضافه کردن آب لیمو. اینبار اما نه. فقط یک روز آفتاب میخورن. اما فکر کنم همین هم کافی باشه. ظاهرشون که اینو میگه*.

** پارسال که رژیم گرفتم هفت کیلو وزن کم کردم(فقط چهار کیلوش اضافه وزن بود، بقیه اش رو برای حاشیه امنیت و مانکن بازی کم کردن) دیگه از اون به بعد رژیم خاصی نداشتم. هر غذایی رو هر چقدر که خواستم خوردم، فعالیتم بد نیست. معمولیه. تو این مدت فقط دو کیلو برگشته. ده روز پیش دوباره رژیم رو شروع کردم. برای کم کردن سه کیلو. الان یک و نیم کیلو کم کردم و فیکس شده. در کنارش چای سبز هم به اندازه کافی خوردم و ورزش هم کردم. دو سه روزی هم هست که ورزشی مخصوص کشیدگی پاها و زیبا شدن پاها،  انجام میدم. تاثیرش فوق العاده بوده. یعنی تاثیر همه اینها روی هم. ویدئوی ورزش رو میذارم اینجا شاید کسی دوست داشته باشه تو خونه انجام بده. برای اونایی که مثل من اهل کلاس های فیتنس و اروبیک نیستن و ترجیح میدن تو خونه ورزش کنن. من خودم از تو خونه ورزش کردن بیشتر نتیجه میگیرم. چراش رو نمیدونم اما شاید چون از ورزش کردن تو خونه بیشتر لذت میبرم. ادامه مطلب…

مزرعه کدو تنبل و مردمی که در تدارک جشن هالووین در حال انتخاب و چیدن کدو تنبل مناسب هستند.

مکان: مزرعه ای در ریچمند هیل انتاریو

زمان: اکتبر 2010


یک شوی تلوزیونی آمریکایی که اتفاقا خیلی هم پر طرفدار و قدیمیه اینجا پخش میشه به نام jeopardy. ما هم که کلا عاشق برنامه های این مدلی هستیم میشینیم و با هم نگاه میکنیم. اعتراف میکنم با وجود علاقه زیادی که به این طور برنامه ها دارم و از بچگی پای ثابت برنامه نامها و نشانه ها بودم اما هیچوقت سواد و جرات شرکت تو این مدل برنامه ها رو نداشتم و تنها از روی علاقه و تحسین اطلاعات عمومی شرکت کننده ها همیشه اینجور برنامه ها رو دوست داشتم و نگاه میکردم. ادامه مطلب…

نویسنده این وبلاگ حالش خوبه، فقط چند وقتی موضوع خاصی برای نوشتن نداشت. یا اینکه داشت و ننوشت. هویجوری. رو مود نوشتن نبود. هیچ کار خاصی انجام نداد. مسافرت نرفت اما برای مسافرت برنامه ریزی کرد، تحقیق کرد، خسته شد و گفت همینه که هست، چرا باید همیشه انرژی بذاره… تحقیق کنه تا محل خوب… جای خوب… هتل خوب و … پیدا کنه؟ دوست داره همسرش یه روز بی خبر بیاد بگه سوپراااایز!! برای دو ماه دیگه یه پکیج گرفتم! اینم اسم هتل و تاریخ پروازشه. اما طبق روال عادی و همیشگی صاحب وبلاگ اول همه تحقیقات رو انجام داد و بعد دوتایی مراحل نهایی تحقیق رو انجام دادن و بالاخره پکیج رزرو شد. پروژه طاقت فرسایی بود. یکجور وسواس حاد در مورد مسافرت، نگارنده و همسرش رو سخت آزار میده. همیشه! ادامه مطلب…

* سرگرم تحقیق روی مسافرت یک روزه با کنو تو کمپینگ بعدی که حدودا 20 روز دیگه میریم، هستم. 4 روز میریم کمپینگ.  یه روزش رو هم با کنو میریم همون نزدیکی ها. مسیرش و نقشه مسیر رو و زمانبندیش رو درآوردم. یه مسیر 2 ساعته ست. 2 ساعت رفت و 2 ساعت هم برگشت. وسطای مسیر یکبار توقف میکنیم و استراحتی میکنیم. بعد به مقصد که رسیدیم آب بازی و سرسره بازی روی سرسره های طبیعی در مسیر آبشار و نهار و استراحت و بعد هم برگشت. من و همسری که هستیم صد در صد. دوستم رو مطمئن نیستم. یعنی اولش شدیدا میترسیدن. آخه یه بار پسرش با کنو تو رودخونه چپ کرده بود، البته اتفاقی نیافتاده بوده اما خوب میترسن دیگه. حالا من بهش گفتم این مسیر دریاچه ست و از کناره میریم و جریان رودخونه ای نیست و مسیر برای مبتدی هاست و  و شونصد نفر هم تو   مسیر در رفت و آمد هستن و هزار تا دلیل دیگه راضی شدن که بیان. یعنی خودش گفت حیفه که نیام. شاید برای اینکه ترسشون کمتر بشه من و همسری تو دو تا کنو مجزا بشینیم و همراهیشون کنیم. احتمالا من و دوستم و پسرش تو یه کنو و همسری و همسر دوستم هم تو یه کنو دیگه بشینن. البته اگر تصمیم به اومدن گرفتن. وگرنه که من و همسری تنهایی میریم و احتمالا دوستامون اون روز رو به تنهایی به گردش در جنگل و آبتنی کردن تو دریاچه بگذرونن.

اینجا دقیقا جایی هست که ما چادر میزنیم. بین این دو تا درخت. رو به دریاچه. ادامه مطلب…

دیروز بالاخره رفتیم و همه وسایل لازم برای Deck رو سفارش دادیم و قرار شد فردا بیارن، احتمالا آخر این هفته شروع کنیم به ساخت و نصبش. اما از دیشب تا حالا عجیب دچار استرس شدیم که مبادا نتونیم از پس این کار بیاییم و گند بزنیم به حیاط کوچولو و خوشکلمون. ببینیم چی میشه دیگه، خودش یه تجربه ست. برای یه Deck کوچولو 3 متر در 3 متر تا اینجا هشتصد دلار هزینه کردیم، برای خرید لوازم، دستمزد که نمیدیم ;) اما خوب اگه زبونم لال خراب بشه جیب درد میگیریم. ادامه مطلب…