بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید

خاطرات و تجربيات مهاجرت به کانادا

Archive

Category: هویجوری

روز جمعه رو مرخصی گرفتم چون مامان یکشنبه شب(دیشب) بر می گشت ایران و میخواستم که بیشتر با هم باشیم، با هم رفتیم داون تاون و از اونجا هم با فری رفتیم به جزایر تورنتو تا ظهر اونجا بودیم و قدم زدیم و بعد دوباره برگشتیم داون تاون. بعد از نهار هم رفتیم ایتن سنتر و اونجا بود که یه سری به اپل زدیم و من iPad دار شدم :)

مشخصاتش رو کم و بیش همه میدونید. صحفه اش حدودا 10 اینچه، کابردش شبیه به آی پاد تاچ هست اما تو سایز بزرگتر. از اشکالاتش(به نظر من البته) اینه که multitask نیست و single task هست و این مسئله زیاد خوشایند نیست، مثلا اگه دارید سایتی رو میخونید و بعد یک سایت دیگه ای رو باز میکنید (تو یه صفحه مستقل و جدید) و بعد دوباره به سایت اول بر میگردید این سایت دوباره از اول لود میشه. مرورگرش سافاریه و بعضی از سایتهایی که سافاری رو ساپورت نمیکنن رو نمیشه باهاشون کار کرد. در ضمن کلا از Adobe Flash هم پشتیبانی نمیکنه! اما برای سایتهایی که از HTML5 برای نمایش ویدیو استفاده میکنند مشکلی نداره. برای کتاب خوندن میتونم بگم فوق العاده ست. من خوندن کتابهای الکترونیکی رو دوست ندارم اما میتونم بگم از کتاب خوندن با آی پد لذت میبرم، چشمهام رو اذیت نمیکنه و خسته نمیشم. بقیه برنامه های کاربردیش هم شبیه به آی پاد تاچ و آیفونه. بازیهاش هم که اگه اهل بازی کردن و اینها باشید خیلی باحاله :) ادامه مطلب…

* چند شب پیش هوا کمی گرم بود و برای اینکه هوای خونه عوض بشه و کمی هم خنک تر پنجره اتاق رو باز گذاشتیم و تا صبح “بالش من پُر آواز پر چلچله ها” بود. صبح به همسرم میگم تمام مدت صدای پرنده ها توی گوشم بود و احساس میکنم خوب نخوابیدم. میگه: تو که عاشق صبح هایی هستی که تو طبیعت با شنیدن صدای پرنده ها از خواب بیدار شی. دیدم حرفش کاملا درسته با اینحال نمیدونم چرا گاهی از دیدن یا شنیدن اونچه که عاشقش هستم لذت نمیبرم.

* چندتایی موی سفید رو روی شقیقه هام پیدا کردم.  پیدا نیستند و باید به زحمت پیداشون کنم،دوستشون هم ندارم،اما تا دوستی رو میبینم فورا و ذوق کنان دونه دونه این مهمونهای نو رسیده رو بهش نشون میدم.

* جدیدا یک خصیصه جالب در وجود خودم کشف کردم. برای خودم خیلی جالب بود و اون اینکه، منی که همیشه ادعا میکنم سن فقط یک عدده و … به بالارفتن سنم اهمیت نمیدم چرا هر وقت دوستی که تازه با من آشنا شده و سنم رو   بیست و شش  سال حدس میزنه قند تو دلم آب میشه و ذوق میکنم؟!!!! ادامه مطلب…

چند روزی هست که عاشق این یک جفت چکاوک عاشق شدم که چند روزیست زیر طاق ورودیِ خونه عشق ما، خونه عشقشون رو ساختن.

ای دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمی‌ پوشی به کام
باده رنگين نمی ‌بينی به جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن مِی که می ‌بايد تهی است
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

نوروز مبارک،

امیدوارم همگی سالی سرشار از شادی و سلامتی و بهروزی پیش رو داشته باشیم.

یکشنبه رفتم و یه دوچرخه خریدم. یه دوچرخه سبز :) ، صورتی نداشت، فقط نارنجی داشت که 26 اینچ بود و من 24 میخواستم. بعد از اینکه خریدیم و از فروشگاه اومدیم بیرون دیدیم تو ماشین به سختی جا میشه، از ذوق دوچرخه جدید  پیشنهاد کردم من با دوچرخه برم خونه و همسری با ماشین بیاد و هوامو داشته باشه که واقعا همراهی و همکاریش خیلی خیلی مفید بود و من اصلا خسته نشدم. دو بار تو مسیر ایستادیم و من یکم نفس گرفتم و خستگی در کردم و دوباره راه افتادیم.

تا خونه 2 کیلومتر فاصله بود. یک کیلومتر سربالایی و بقیه اش سرازیری یا صاف. قبل از سوار شدن تند تند دنده هاش رو مرور کردیم که چی به چیه. من دنده ها رو تو سربالایی هی عوض کردم تا رسیدیم جایی که باید می پیچیدیم و صاف بود حالا هر چی رکاب میزدم جلو نمیرفتم. هی دنده رو عوض میکردم، ولی جابجا، یعنی مناسب برای سربالایی عوض میکردم، بدتر میشد که بهتر نمیشد. کلی رکاب میزدم ولی همش ده سانت دوچرخه میرفت جلوتر. گفتم الان چراغ قرمز میشه و  من هنوز وسط خیابونم. از چراغ که رد شدم همسری گفت خسته شدی بقیه مسیر رو من با دوچرخه میام تو با ماشین. ادامه مطلب…

inuckshuk در زبان اسکیمو ها به پیکره یا شمایل انسانی گفته میشه که از سنگ ساخته شده. اسکیموها این پیکره های سنگی به شکلهای مختلف برای اهداف متفاوتی می ساختند. گاهی وقتها این پیکره های سنگی به عنوان راهنمای مسافران بنا میشدند و گاهی به عنوان علامتی به منظور نشان دادن محل ذخیره غذا. بعضی اوقات حکم علامتی هشدار دهنده داشتند و زمانی کمکی برای شکارچیان در شکار گوزن قطبی. هرچند پیکره های سنگی مشابهی در عهد قدیم و باستان در سراسر دنیا ساخته میشدند، اما سرمینهای قطب شمال از معدود مکانهایی هستند که شمایلهای سنگی Inukshuk در آن پابرجا هستند. ادامه مطلب…

گلهای لاله و سنبلی رو که تو گلدونها کاشته بودم همه سبز شدن فقط نمیدونم چرا اینقدر زود غنچه هاشون گل میشه. به محض اینکه سر از خاک بیرون میارن بعد از دو روز غنچه میکند و سریع هم غنچه ها تبدیل به گل میشن. فعلا که فضای خونه پر شده از عطر سنبل و ما هم مست از این عطر و بو و فضای بهاریِ توی خونه. این لاله ها که پنج سانتی متر هم  حتی قد نکشیدن و غنچه کردن. دو تا عکس زیر رو از یکی از گلدونها گرفتم. دومی رو از فاصله کمی دورتر گرفتنم تا مقیاس و قد و اندازه اش کمی واضح تر باشه. الان قدش حدودا 10 سانتی  میشه. ادامه مطلب…

تو این پست راجع به تنقلات یا خوراکی هایی می نویسم که اینجا خیلی مرسومِ. اینهایی رو که اینجا مینویسم به این معنی نیست که جای دیگه ای وجود نداره، بلکه به دلیل تفاوت سلیقه ها، اینجا بیشتر میبینیم :)

اول، Nachos، یک خوردنی میکزیکی که مواد اولیه اون رو ذرت تشکیل داده. شکل و قیافه ای شبیه به چیپس داره و معمولا با یک جور سس به اسم سالسا خورده میشه. درست مثل چیپس و ماست  البته ناچز با سس های مختلفی خورده میشه اما به طور معمول سس کنار ناچز سالسا هست. سالسا چیزی شبیه به ترشی بندری و از مخلوط گوجه فرنگی، پیاز، فلفل سبز و کمی سرکه و آب گوجه فرنگی، ساخته میشه کمی گشنیز و جعفری هم بسته به سلیقه. به اون اضافه میشه. بسته به میزان فلفل طعمش از معمولی داره تا خیلی خیلی تند. ادامه مطلب…

I believe together well find
I believe in the power of you and I
This is the moment we have dreamed of all our lives
Well be the change we wish from others
Well stand tall for what its right

—-

And embrace me to be all I can be
Now nothing can stop me

ادامه مطلب…