بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید

خاطرات و تجربيات مهاجرت به کانادا

Archive

Category: مسافرت ها

زمستان امسال تا اینجا که نشونی از زمستان نداشته. اما ظاهرا پیش بینی شده آخر این هفته، هوا سرد بشه و امیدوارم که ابرها هم حسابی ببارند و همه جا رو سپید پوش کنند. بارون چند روز گذشته تقریبا همه برفها رو آب کرد و شست و برد. روز دوشنبه هوای بهاری و بارانی دلچسبی بود. با همسری پیاده رفتیم تیم هورتونز و بعد از خوردن قهوه قدم زنان زیر باران برگشتیم شرکت قدم زدن زیر باران تو فصل زمستان و اون هم کانادا واقعا لذت بخشه. اما با وجود این کمی ته دلم بخاطر هوای امسال نگران بودم و هستم. هوای این روزها و زمستان امسال با اینکه مطبوع و دلچسب هست اما غیر عادیه. امیدوارم ادامه این زمستان بی برف و سرما تابستانی گرم و خشک و بی حاصل نباشه.

تفریحات زمستانی اینجا مثل خیلی از جاهای سرد و برفگیر دنیا، اسکی هست و سورتمه سواری و … امسال خیلی از پیستهای اسکی مجبور شدند با کامیون برف ببرن توی پیستها تا پیستها رو برای اسکی آماده کنند. بی برفی امسال و همزمانی با المپیک زمستانی ونکوور مسوولین رو نگران کرده و به دنبال راه چاره ای برای جبران کمبود بارش و تهیه برف و آماده سازی پیستها برای المپیک هستند. با همه اینها نمیشه از تفریحات و فعالیت های زمستونی نگفت و بهش فکر نکرد.  امروز تو این پست میخوام چند جایی که فکر میکنم دیدن و رفتنشون تو زمستون جالب و دیدنی باشه رو معرفی کنم. ادامه مطلب…

پکیج مسافرت ما شامل استفاده از تمامی امکانات موجود در ریزورت از جمله وسایل و تجهیزات ورزشهای ساحلی و دریایی بود.البته غیر موتوری.برای سایر بازیهای دریایی که موتوری بودن باید به صورت جداگانه وجهی رو پرداخت میکردیم.

یکی از این بازیها قایق موزی بود.یه قایق بادی شبیه به موز که با طناب به یه قایق موتوری متصل بود.قایقی که تو ساحل هتل ما بود 4 نفره بود و هزینه هم برای هر نفر 8 دلار کانادا میشد.

من و همسری کنار ساحل میدیدیم که همه دو نفره و چهار نفره سوار میشن و به صخره که نزدیک میشد همه پرت میشن تو آب و دوباره سوار میشن و بعد دیگه از صخره که رد میشدن ما اونا رو نمیدیدیم تا دوباره بر می گشتن و به جای اینکه مثل آدم باید نزدیک صاحل پیاده بشن در آخرین لحظات دوباره پرت میشدن تو دریا و تا ساحل رو شنا کنان میان.

ما همه ورزشهای آبی از جمله قایق بادبانی و پدالی و … سوار شده بودیم و اون روز اولین روزی بود که این قایق موزی اومده بود تو ریزورت ما.وسوسه شدیم ما هم بریم. ادامه مطلب…

سلام دوستای خوبم

من برگشتم.دلم برای خونه واقعی و مجازی و شما دوستای خوبم خیلی تنگ شده بود.

مسافرت هم خوب بود و خوش گذشت.

رفته بودیم Varadero ،البته ما تو یک ریزورت ادامه مطلب…

کمی استراحت میکنید.

همسری کارتون مورد علاقه اش رو نگاه میکنه و تو در جستجوی شباهتی هستی بین پسرک شیطونی که از ته دل به کارتونی میخنده که شاید برای چندمین بار داره میبینه و همسری که تا چند دقیقه پیش همه حواسش پی این بود که تو روی برف ها لیز نخوری و شال گردنت رو از جلوی دماغت باز نکنی.

دو لیوان آب جوش و دو پاکت نئوسترین آماده میکنی.لباسها رو توی کمد آویزون میکنی تا کمی خشک بشن.

نئوسترین ها رو که میخورید احساس میکنید هیچ ویروسی نمیتونه باعث سرماخوردگی شما بشه.و آرزو میکنید که بدن شما هم به اندازه قوه تخیلتون قوی باشه.

دوباره آماده میشید که برید بیرون.شدت بارش برف بیشتر و بیشتر شده.از پنجره بیرون رو تماشا میکنید.همه جا رو مه گرفته.یه لبخند بی اختیار روی لبهاتون میشینه . از اینکه نتونستید پنجره ای با ویوی کامل به هر دو آبشار داشته باشید ناراحت نیستید.فعلا تو این هوا همین یکی هم قابل رویت نیست.

کف پاهات به شدت درد مینه و وقتی داری پوتین پاشنه 10 سانتی رو میپوشی از خودت سوال میکنی که صبح موقع اومدن فکر کردی داری می ری عروسی؟

همسری می پرسه کجا بریم و تو جواب میدی Niagara-On-The Lake و میخندی!

ولی میترسی از طوفان.با خودت میگی کاش هوا رو دوباره چک کرده بودم.اما صبح که خبری نبود از طوفان.

ماشین جلوی هتل آماده ست.راه می افتید به سمت دهکده کوچولویی که یه بار تابستون رفته بودید و حالا میرید که برای بار دوم تجربه اش کنید.جی پی اس سرعتتون رو که محاسبه میکنه نشون میده که نیم ساعت دیگه به مقصد میرسید.یکم زیاد به نظر میاد .اما چاره ای نیست. با این برف. تند تر از این خطرناکِ.

وارد جاده که میشید فقط شمایید و برف و تاریکی.با خودتون فکر میکنید.شاید طوفانی در راهه و فقط شما ازش بی خبرید.

جی پی اس رو که نگاه میکنید میبینید فقط 15 دقیقه دیگه راه در پیش دارید.کم کم از دور چراغهاش رو میبینید.از کنار یکی دو رستوران رد میشید.جای خاصی رو در نظر ندارید.

یه کافه ایرلندی رو انتخاب میکنید. ادامه مطلب…

دو روز رفتیم نایاگرا.

همه چیز عالی بود.هوا اما خیلی سرد بود.توی شهر نه!اما کنار آبشار خیلی.

تقریبا هر چیزی که نزدیکش بود تبدیل شده بود به یه مجسمه یخی.چند تا ماشین کوچولوی برف روب مرتب اونجا رو تمیز میکردن و نمک پاشی میکردن تا مسافرها بتونن نزدیک تر برن و قندیل های یخ رو از نزدیک تماشا کنن و عکس بگیرن.

دستها اما بی حس شده بودن.قطرات ریزی که تو فضای اطراف آبشار پراکنده بودند روی لباس شما تبدیل به یک لایه نازک یخ میشدند و اگر عکاسی کردن یا تماشای منظره زیبا کمی بیشتر طول میکشید شما هم شبیه به یک مجسمه یخی میشدید.

وارد فضای سرپوشده و گرم کنار آبشار که میشید ادامه مطلب…

سلام

من دو روز نبودم.رفته بودیم مسافرت.جای همه دوستان عزیز خالی بود.خیلی بهم خوش گذشت.ممنون که بهم سرزدید و با عرض معذرت از اینکه جواب دوستان رو ندادم.به زودی بر میگردم و جواب همه رو تو یه پست جدید میدم.

این هم چند تا عکس که این دو روز گرفتم.

خوش باشید :) ادامه مطلب…

عنوان این پست رو گذاشتم سفر تابستونی چون تصمیم داریم تو زمستون هم بریم :) 4

بعد یادم افتاد که در باره سفر تابستونی چیزی ننوشتم و عکس هاش هم همینطور10.گفتم اول عکسهای سفر قبلی رو بذارم تا بعد که زمستون رفتیم و عکس گرفتم بتونید تفاوت بین زمستون و تابستون این آبشار غول پیکر رو هم ببینید.ما یه روزه رفتیم.صبح زود رفتیم و شب تا رسیدیم خونه 12 شب بود.وقتی رسیدیم هم مهمون از شهرستان برام رسید(همون مونتریال) 191.البته از اینجا حدودا یک ساعت و نیم راهه ولی ما تا شب موندیم چون اونجا هرشب ساعت 8:30 مراسم نور افشانی دارن و آبشار رو با نور افکن های بزرگ نور پردازی میکنن که دیدنیه.در ضمن همه این عکسها با دوربین فنقلی خودم گرفته شده به غیر از اون عکس مربوط به نور پردازی که جناب همسر افتخار دادن و نقش عکاس خانواده رو بازی کردن.که در اینجا از همکاری ایشون تشکر میکنیم3.

نایاگرا فالز اسم یه شهر کوچولوِ که چون توریست زیاد داره پر از کازینو و کلاب و هتل و رستوران های جور و واجورِ38.

شهر مرزی بین کانادا و کشور دوست و همسایه آمریکا هم هست.با یه پل این دو تا کشور تو این نقطه به هم وصل شدن.رودخونه ای که این آبشار بهش میریزه یه مرز مشترک بین آمریکا و کاناداست.آبشار اصلی که بزرگتر و زیباتر و اصلا اصلی ترین آبشار نایاگرا ست که همون آبشار معروفه به شکل نعل اسب هست و متعلق به کاناداست.کشتی هایی اونجا هست که بهشون فِری  گفته میشه که میتونید سوار شید و با این کشتی ها برید نزدیک آبشار .خیلی خیلی نزدیک ،برای اینکه خیس نشید هم یه روپوشهای پلاستیکی رو بتون میدن که البته باز هم خیس میشید :) نزدیک آبشار که میرسید از شدت فشار آب به سختی میتونید چشماتون رو باز کنید بهتره عینک ترجیحا عینک شنا 16 همراهتون داشته باشید.البته توریست های آمریکایی هم تا این قسمت می ان ولی قسمت آمریکایی آبشار اینقدر بیریختِ که کسی جز خودشون نمیره.1519

یه تونل هم کندن با آسانسور میرید سر تونل و این تونل شما رو میبره درست پشت آبشار یعنی پشت دیوار آبی که آبشار درست کرده.این تونل اونقدر ها جالب نیست 14 دلار هم باید بدید.

بعد از ظهر رفتیم به دهکده کوچولو و گوگولی که نزدیک نایاگرا فالز هست به اسم “نایاگرا آن دِ لیک” (Niagara on the lake) این دهکده پر از باغ های انگورِ و همینطور کارخونه های شراب سازی که اصطلاحا بهشون واینری میکن.تور هایی هم هست که علاقه مند باشید میتونید مراحل ساخت شراب رو از نزدیک ببینید.16

قسمت مرکزی دهکده پر از رستورانهای خوشکل و فروشگاه های کوچولو که خیلی هاشون انواع ترشی و مربا بستنی های خوشمزه و … میفروشن38.جای فوق الاده زیبا و آرومی هست.اگه تصمیم دارید به مسافرت دو سه روزه تو یه جای زیبا و رمانتیک برید حتما راجع به این دهکده فکر کنید.5

غروب دوباره برگشتیم نایاگرا تا نورافشانی رو ببینیم.تا ساعت 10 اونجا بودیم و بعد برگشتیم سمت تورنتو.ولی اینجوری 28

عکسها رو در ادامه مطلب مشاهده نمایید.

ادامه مطلب…

روز دوشنبه تعطیل رسمی بود و فرصتی دست داد که از سه روز تعطیلی استفاده کنیم و به یه مسافرت کوتاه بریم.رفتیم مونترال و کبک سیتی.مونترال که همونطور که از عنوان این پست متوجه شدید افتضاحی بود برای خودش.کثیف،ترافیک،خیابونهای تنگ و پر از چاله چوله خونه های دلگیر و …من پارسال هم وقتی اومدیم کانادا 3 روز مونترال بودم ولی خوب تو اون سه روز فقط پارک رفتیم و محله ای که بودیم محله خیلی خوبی بود و نمیشد تصویر کلی شهر و خیابونهاش و … دید.خلاصه خدا رو شکر کردیم که اونجا زندگی نمی کنیم.اینه که وقتی رسیدیم تورنتو از خوشحالی کم مونده بود گریه کنم.اصلا یه احساس آرامش و امنیتی کردم وقتی وارد تورنتو شدم.البته از حق نگذریم کلیسای نوتردام مونترال واقعا دیدنیه.

کبک سیتی اما بی نظیر بود.زیبا و قدیمی و کوچولو.شبیه قصه بود.خونه هاش از شدت زیبایی انگار مصنوعی بودن.کلی خوش گذشت بهمون.جای همه دوستان خالی.

عکسهای زیر هم دست پخت این چند روز بود.سوغاتی دوستان دنیای مجازی :)

پارلمان کبک

پارلمان کبک

پارلمان کبک

پارلمان کبک

نمای داخلی کلیسای نوتردام مونترال

نمای داخلی کلیسای نوتردام مونترال

پارلمان کبک

پارلمان کبک

پارلمان کبک

پارلمان کبک

کبک سیتی

کبک سیتی

کبک سیتی

کبک سیتی

کبک سیتی

کبک سیتی

مجسمه مربوط به شام آخر (کلیسای نوتردام مونترال)

مجسمه مربوط به شام آخر (کلیسای نوتردام مونترال)

Opeongo lake
ساعت حدودا 1 بعد از ظهر بود که رسیدیم “راک لِیک”.رفتيم سايتمون رو ديدم .150 متر بيشتر نبود .خيلي از جاي قبلیمون کوچولوتر بود.يه نگاهي به درياچه انداختيم و بعدش رفتيم به طرف درياچه “اوپن گو ” که 15 کيلومتر با راک ليک فاصله داشت.درياچه فوق العاده زيبايي بود.يه کانو اجاره کرديم و شروع کرديم به پارو زدم .اولش خيلي ترسيده بودم و هي میگفتم برگردیم.همسرم از يه نفر پرسيد کجا خوبه براي ماهي گيري؟ طرف آدرسي رو که داد از اونجا ديده نميشد.هي ميگفت از اينجا پارو بزنید مستقيم بريد بعد بپيچيد سمت راست بعد همينطور بريد يه جزيره رو رد ميکنيد بعد ميرسيد به يه جايي که مسير باريک تر ميشه اونجا آب عميق تره و ماهي هم زيادتر هست.همسرم گفت چقدر فاصله هست؟گفت حدودا يک ساعت.ساعت 3 بعد از ظهر بود و ما بايد کانو رو ساعت 7:30 دقيقه پس ميداديم.يه ربع که پارو زديم دوباره گفتم وايييييي خيلی دور شديم، ديگه برگرديم.که همسرم گفت اِه!! هنوز که نرسيديم به اونجايي که آقاهه گفت ماهي زیاد داره.گفتم مگه مي خواي بريم اونجا؟گفت آره خوب پس چی؟چيزي نيست که، ببين داري راحت پارو ميزني.کلي هم وقت داريم.دیدم خوب راست میگه. به این قشنگی پارو میزنم.ترس نداره که.خلاصه اينکه با هر پارو زدني تجربه ام بيشتر ميشد و ترسم کمتر.تو راه کلي ها رو ديديم که وساليشون رو ريخته بودن تو کانو و داشتن ميرفتن به طرف سايتشون.يعني سايت اونها وسط درياچه بود و براي رسيدن بهش بايد با کانو ميرفتن.رفتيم و يه جايي ايستاديم و پياده شديم که ماهي بگيريم.تا همسرم قلاب رو انداخت گفت اَه گير کرد به سنگ. گفتم نه ماهيه.گفت نه خيلي محکمه.گفتم آخه سنگ که قلاب رو نميکشه اين چوب پنبه قلاب داره ميره زير آب.اين ماهيه.تا اومد قلاب رو بکشه ماهي و طعمه با هم رفته بودن.دوباره اومد طعمه زد به قلاب که بارون گرفت.منم شروع کردم به گريه که واي الان طوفان ميشه.ما ميميريم.غرق میشیم.هي گفتم برگرديم.ديدي طوفان شد؟!!همسرم ميگفت : آخه ما که وسط دريا نيستيم . الان هم که جلیقه نجات تنمونه و تو خشکي ايستاديم برای چی آخه غرق بشیم؟اونم تو این نم نم بارون.ببين همه دارن پارو زنان ميرن.يه نگاه به درياچه انداختم .سطح درياچه به طرز خيلي زيبايي حدود 20 سانتيمتر به خاطر بارون مه گرفته بود ولي من اينقدر الکي گريه ميکردم که اون لحظه اصلا به نظرم زيبا نیومد.دوباره شروع کردم به گریه و گفتم.نه! ببين همه جا رو مه گرفته چطوري برگرديم؟ما گم ميشيم.طفلک همسرم تعجب کرده بود از حرفهاي من.نميدونست ديگه چي بگه.بعد خودم يه لحظه فکر کردم که آخه براي چي داري روز به اين قشنگي رو با لوس بازي زهرمار ميکني.خوب هوا به اين خوبي. آسمون هم صاف بود و فقط يه تيکه ابر خاکسيتري بود که باعث بارون شده بود و داشت رد ميشد.اينه که یهو به همسرم گفتم ببين اينا دارن ميرن .هوا رو هم نگاه کن ،اونور ابرها آسمون آبيه.بيا ما هم بريم.همسرم گفت.مطمئني نميترسي ؟ اگه بخوای ميتونيم اينجا بمونيم اينا هم که اينجا هستن آتيش دارن اگه سردت شد ميريم کنار آتيش.گفتم نه بابا نمي ترسم .بريم.دوباره کانو رو انداختيم تو آب و پارو زديم.ديگه اصلا نميترسيدم و سعي ميکردم فقط از طبيعت لذت ببرم.يه جايي تو مسير هم صداي آبشار شنيده ميشد و رفتيم نزديک ديديم درست از يه صخره کنار درياچه داره آب ميريزه تو درياچه.واقعا ديدني بود.ساعت 6:30 رسيديم اسکله.تا اون موقع هم هر ده دقيقه يکبار ساعت پرسيده بودم.به همسرم گفتم بريم از اونور اسکله.1 ساعتي هم اونجا پارو بزنيم وقتي اومديم با ماشين از کنارش رد شديم.از اون بالا ديدم پر از نيلوفر بود.بريم من يکم عکاسي کنم.همسرم ميخنديد و ميگفت تو تا همين يک ثانيه پيش کلي گريه و زاري مي کردي که برگرديم حالا شنگول شدي و ميخواي از اون ور دریاچه هم بری.خلاصه که اونروز کانو سواري خيلي خوش گذشت.توي راه برگشتن ديديم مردم ايستادن کنار جاده و دارن يه موس(یه جور گوزن که میشه گفت سمبل کانادا هم محسوب میشه) رو اونور مرداب نگاه ميکردن و ازش عکس ميگرفتن.ساعت حدود 7 شب بود که رسیدیم کمپ راک لیک.

دریاچه اوپن گو که 3 ساعتی اونجا پارو زدیم :)

Opeongo Lake

اینم آدمهایی که با کانو میرفتن به طرف سایتشون

اینم چندتا آدم باحال که وسط دریاچه چادر زدن .ببینید تاب رو کجا بستن. باور میکنید اگه بگم دو تا آقای حدودا 70 ساله بودن.
اون علامن نارنجی رنگ هم نشون دهنده اینه که اینجا یه سایته.

ماهیگیری چند ثانیه قبل از بارون :)

اسکله اوپن گو

اینم اسکله راک لیک

اینم اونجایی که گفتم صدای آبشار شنیدیم
نمیدونم خوب میشه دید یا نه؟ (توی کادر قرمز رنگ)


دریاچه دو رودخانه

شنبه ساعت 9:30 صبح راه افتاديم.از تورنتو 290 کيلومتر راه بود.هوا باروني بود و تمام مدت بارون مي باريد.100 کيلومتر به مقصد مونده بود که ديديم راه رو بستن و به همه ماشين ها ميگن که از اتوبان خارج بشن.ما هم مثل بقيه از اتوبان خارج شديم و وارد فرعي شديم. جي. پي.اس مدام پيغام ميداد که از مسير خارج شديد و از اولين دور برگردون برگرديد.منم هر چي تلاش ميکردم بيخيال مسير قبلي نميشد و هي اصرار داشت از همون مسير بريم.چندين بار تلاش کردم که مسير جديدي رو پيدا کنم ولي همه حدودا 300 کيلومتر بودن.دوباره سعي کردم و اينبار از اول همه اطلاعات مقصد رو وارد کردم.بالاخره کوتاهترين مسير رو پيدا کردم.که از نظر فاصله با مسير قبلي حدودا 5 کيلومتر اختلاف داشت.خلاصه اينکه به جي .پي.اس اعتماد کرديم و به مسير ادامه داديم.اتفاقا مسير جديد چون جاده اي بود که از روستاها و شهرهاي کوچيک مي گذشت و اتوبان نبود مسير فوق العاده زيبايي بود و ما هم به موقع و طبق برنامه رسيديم.ساعت 1:45 دقيقه رسيديم آلگون کويين .سايتي رو که رزرو کرده بوديم تو آلگون کويين و کنار درياچه دو رودخانه بود.سايت ما حدودا 400 متر مربع مساحت داشت و اين مساحتي بود که تنها به ما اختصاص داشت و نسبتا بزرگ بود.تا درياچه حدودا 50 متر فاصله داشت و از همونجا به خوبي ميشد درياچه رو ديد.من و همسرم شروع کرديم به چادر زدن.طوريکه درب ورودي پشت به درياچه و پنجره بزرگي که در طول چادر وجود داشت رو به درياچه قرار ميگرفت.توي هر سايت هم يه ميز بزرگ چوبي قرار داشت با يه منقل بزرگ که روي زمين نصب شده بود.بعد از اينکه چادر رو نصب کرديم رفتيم که براي درست کردن آتيش چوب بخريم.تا ساعت 2 بعد از ظهر ميشد از همون کمپ درياچه دو رودخانه چوب خريد ولي بعد از اون بايد ميرفتيم به کمپ نيو لِيک که 3 کيلومتر با کمپِ ما فاصله داشت.دو بسته چوب کوچيک و بزرگ خريديم.که جمعا شد 11 دلار.برگشتيم و شروع کرديم آتيش درست کردن.من سيب زميني هاي کوچولو رو توي فويل پيچيدم و انداختم تو آتيش و دو تا هات داگ هم زديم به سيخ و کباب کرديم .بعدش هم من نخود رو با قلم و گوشت گوسفند رو ریختم تو قابلمه و گذاشتم رو آتيش و خودمون رفتيم کنار درياچه نشستيم و کمی قدم زديم.وقتي برگشتيم نخودها خوب پخته بودن و مثل کله پاچه شده بود.حسابي هم بوي دود آتيش چوب گرفته بودن. سيب زميني ها رو از تو آتيش در آورديم و خورديم.شب دوباره بارون گرفت و سرد شد و ما زير بارون کنار آتيش نشستيم و خوراک نخود و پاچه داغ خورديم که تو اون سرما حسابي چسپيد.
شب به خاطر ابر و بارون، جنگل تاريک تاريک بود.رفتيم زير چادر و خيزيديم تو کيسه خوابهامون .کم کم بارون بند اومد و شب رو راحت خوابيديم.نزديکهاي صبح بود که دوباره بارون گرفت .از صداي باروني که به سقف چادر ميخورد بيدار شدم.هر لحظه بارون شديد تر ميشد.هوا که داشت روشن ميشد در چادر رو باز کردم و بيرون رو نگاه کردم.ديدم بارون ريز ريز داره مياد و ميشه رفت بيرون.کاپشنم رو برداشتم و همسرم رو صدا کردم.ديدم هنوز خوابه.تنهاي رفتم و کنار درياچه ايستادم ،هوا کم کم روشن شد.قسمتهايي از آسمون آبی میون ابرهای تیره ديده ميشد و هوا داشت آفتابي ميشد.از اونجا به چادرمون نگاه کردم .هوا اينقدر قشنگ بود که هوس کردم برم پیاده روی.برگشتم و چاي درست کردم و بعد از صبحانه با همسر رفتيم پیاده روی تو جنگلی که روی تپه روبروی دریاچه بود.ابتدای جنگل دفترچه راهنمایی وجود داشت که مسیر جنگل رو مشخص کرده بود.یه دونه برداشتیم و راه افتادیم.سکوت و آرامش جنگل فوق العاده بود.پرتو آفتاب که از لاي درختها رد ميشد منظره بي نظيري رو ساخته بود کم کم رسیدیم به ارتفاعی که از اونجا میشد عمق جنگل رو حس کرد و رودخونه ای که فقط میشد صداش رو شنید. .حدود 2 کیلومتر راه رفتیم و ساعت حدودا 10 صبح بود که برگشتيم.کم کم وسايل رو جمع کرديم که بريم راک لِيک، همون درياچه اي که قرار بود اونشب رو کنارش چادر بزنيم قبل از رفتن دوباره آتيش روشن کرديم و نهار جوجه کباب خورديم و بعد راه افتادیم به سمت راک ليک که 10 ، 15 کيلومتر تا اونجا فاصله داشت.

opeongo lake

دریاچه دو رودخانه

جنگل(ریشه درختها چیزی شبیه به پله رو ساخته بودن)

جنگل و ارتفاع