بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید

خاطرات و تجربيات مهاجرت به کانادا

Archive

Category: مسافرت ها

شنا کنان و با آرامش، به زیبایی از کنار صخره ها میگذشت. دخترک رو از بالای صخره ها دنبال کردیم و از  اونجا ساحل پلکانی دریاچه رو دیدیم که Indian Head Cove نام داشت. همه در کنار ساحل و روی پلکان طبیعی دریاچه نشسته بودند یا روی صخره ها دراز کشیده و از آفتاب دلچسب یک ظهر تابستانی لذت میبردند. همه و همه برای تکمیل تصویر یک رویا کافی بودند و ما تا این ساحل، تنها به اندازه پایین رفتن از یک صخره فاصله داشتیم. ادامه مطلب…

محو تماشای آب زلال و صخره هایی بودیم که در اثر فرسایش شبیه به پلکان از ساحل به اعماق دریاچه چیده شده بودند. صخره هایی پر از حفره هایی که در سکوت قصه سالهای دور و اصالتشون رو به رخ میکشدند.و گلهای زیبای وحشی لا به لای تخته سنگهای سخت و عظیم ساحل خودنمایی میکردند. ادامه مطلب…

خاطرات مربوط به این سفر و کمپینگ رو در چند پست خواهم نوشت. نظر همه شما دوستان و خوانندگان خاموش برای من مهمه تا بتونم سفرنامه ها رو بهتر و احیانا قابل استفاده بنویسم.

قرار بود روز پنجشنبه صبح حرکت کنیم،  روز چهاشنبه یک مقدار از خریدهای باقیمونده رو انجام دادیم و شب تا دیر وقت بیدار بودیم و وسایل رو آماده میکردیم. کلی هم با همسری میخندیدیم به انبوه وسایلی که آماده کرده بودیم. اینجا خیلی ها به صورت Back Packed به کمپینگ میرن، یعنی ماشینشون رو پارک میکنن و کوله پشتی رو برمیدارن و اینقدر میرن و میرن تا یه جای مناسب رو تو جنگل چادر بزنن. یعنی کل زندگیشون رو تو یه کوله پشتی جا میدن. ما لباسهامون فقط دو تا ساک بزرگ شده بود، دو تا یخچال خیلی بزرگ  پر از غذا و میوه. تنقلات هم که دیگه جای خود داره. ادامه مطلب…

کشور مورد نظر که در پست قبل راجع بهش گفتم، Peru (پرو) هست و برای رفتن به ماچو پیچو (Machu Picchu) که میشه گفت نماد امپراتوری اینکاها هست، باید چهار روز کوهپیمایی کنیم. عکسی از شهر فراموش شدهٔ اینکاها (ماچو پیچو) رو اینجا میبینید. فکر میکنم ارزشش رو داشته باشه :) ادامه مطلب…

تقریبا برنامه مسافرت هفت تا ده روزمون مشخص شده. شاید بشه گفت 50 درصد :) یعنی از جانب من صد در صد شده اما هنوز همسرم نظرش رو نگفته. یه جورایی تلویحا نظر مثبتش رو گفته اما احساس کردم خیلی هم مثبت نبود، فکر میکنم فقط نخواست رو حرف من حرفی زده باشه! به هر حال صبر میکنم ببینم واقعا دوست داره به این سفر بیاد یا نه. جاهای زیادی هست که هر دو دوست داریم بریم، اگه اینجا رو دوست نداشت، میریم یه جای دیگه که هر دو دوست داشته باشیم، اینجا رو میذاریم برای یه وقتی که همسرم هم به اونجا علاقمند بشه.

اما این سفر، سفر به کجاست که همسرم شک داره بریم! یا حداقل من شک دارم که همسرم میخواد بریم یا نه؟  خوب باید حدس بزنید :)

حقیقتش سال گذشته ملانی، دوستی که اینجا از طریق مرکز ارتباطات فرهنگی باهاش آشنا شدیم و قبلا معرفی شده خدمتتون، یه دختر خانوم 33 ساله ست و هم سن من و همسرم (اتفاقا فقط دو روز با همسرم اختلاف سن داره) این دختر خانوم پر انرژی و مهربون دبیر هنره و علاقمند به مطالعه در مورد فرهنگهای مختلف و ماجراجویی و عکاسی و … من و همسرم هم که عاشق سفرهای هیجان انگیز و فرهنگی و هنر و عکاسی و … ملانی تابستونا که تعطیلات مدرسه است رو میره به سفر و ماجراجویی به کشورهای دیگه، سال پیش شش هفته رفت به یک کشوری که شما باید حدس بزنید کجاست. امسال از اونجاییکه به قول خودش اتفاقاتی در زندگی آدم میافته که یک جور نشانه ست و باید بهشون توجه کرد، یک پیشنهاد کاری رو برای مدت هفت ماه تو یکی از روستاهای این کشور دریافت کرده. پیشنهاد  تدریس زبان انگلیسی و فکر میکنه سرنوشت و نشانه هایی دوباره اون رو به اون سرزمین فرا میخونن، یه کشور اسپانیایی زبان، زیر خط استوا. ادامه مطلب…

* بدنم به شدت سوخته، با آفتاب. سهل انگاری خودم بود. هفته پیش یه مسافرت 3 روزه رفتیم کنار دریاچه تو منطقه Muskoka و بدون استفاده از لوسین ضد آفتاب از صبح تا شب رو مشغول کنو سواری و جت اسکی و آب بازی بودم، هوا هم به طرز غافلگیر کننده ای گرم و خواستنی بود، بدنم به شدت درد میکرد و من فکر کردم از خستگیه، غافل از اینکه این درد، ربطی به درد عضله نداشت و درد ناشی از سوختگی سطحی پوست بود. انتظار هوای به این گرمی و آفتابی رو نداشتم، نمیدونم چرا به ذهنم هم نرسید که باید ضد آفتاب استفاده کنم. انگار که استفاده از ضد آفتاب در ذهن من تعریفی بر حسب زمان داره نه بر حسب شرایط. چند روز اول خودم رو بستم به ژل ترمیمی سوختگی آلو ورا، دردش کاملا رفع شد اما بعد از اون دیگه بی خیال شدم. ادامه مطلب…

زمستان امسال تا اینجا که نشونی از زمستان نداشته. اما ظاهرا پیش بینی شده آخر این هفته، هوا سرد بشه و امیدوارم که ابرها هم حسابی ببارند و همه جا رو سپید پوش کنند. بارون چند روز گذشته تقریبا همه برفها رو آب کرد و شست و برد. روز دوشنبه هوای بهاری و بارانی دلچسبی بود. با همسری پیاده رفتیم تیم هورتونز و بعد از خوردن قهوه قدم زنان زیر باران برگشتیم شرکت قدم زدن زیر باران تو فصل زمستان و اون هم کانادا واقعا لذت بخشه. اما با وجود این کمی ته دلم بخاطر هوای امسال نگران بودم و هستم. هوای این روزها و زمستان امسال با اینکه مطبوع و دلچسب هست اما غیر عادیه. امیدوارم ادامه این زمستان بی برف و سرما تابستانی گرم و خشک و بی حاصل نباشه.

تفریحات زمستانی اینجا مثل خیلی از جاهای سرد و برفگیر دنیا، اسکی هست و سورتمه سواری و … امسال خیلی از پیستهای اسکی مجبور شدند با کامیون برف ببرن توی پیستها تا پیستها رو برای اسکی آماده کنند. بی برفی امسال و همزمانی با المپیک زمستانی ونکوور مسوولین رو نگران کرده و به دنبال راه چاره ای برای جبران کمبود بارش و تهیه برف و آماده سازی پیستها برای المپیک هستند. با همه اینها نمیشه از تفریحات و فعالیت های زمستونی نگفت و بهش فکر نکرد.  امروز تو این پست میخوام چند جایی که فکر میکنم دیدن و رفتنشون تو زمستون جالب و دیدنی باشه رو معرفی کنم. ادامه مطلب…

پکیج مسافرت ما شامل استفاده از تمامی امکانات موجود در ریزورت از جمله وسایل و تجهیزات ورزشهای ساحلی و دریایی بود.البته غیر موتوری.برای سایر بازیهای دریایی که موتوری بودن باید به صورت جداگانه وجهی رو پرداخت میکردیم.

یکی از این بازیها قایق موزی بود.یه قایق بادی شبیه به موز که با طناب به یه قایق موتوری متصل بود.قایقی که تو ساحل هتل ما بود 4 نفره بود و هزینه هم برای هر نفر 8 دلار کانادا میشد.

من و همسری کنار ساحل میدیدیم که همه دو نفره و چهار نفره سوار میشن و به صخره که نزدیک میشد همه پرت میشن تو آب و دوباره سوار میشن و بعد دیگه از صخره که رد میشدن ما اونا رو نمیدیدیم تا دوباره بر می گشتن و به جای اینکه مثل آدم باید نزدیک صاحل پیاده بشن در آخرین لحظات دوباره پرت میشدن تو دریا و تا ساحل رو شنا کنان میان.

ما همه ورزشهای آبی از جمله قایق بادبانی و پدالی و … سوار شده بودیم و اون روز اولین روزی بود که این قایق موزی اومده بود تو ریزورت ما.وسوسه شدیم ما هم بریم. ادامه مطلب…

سلام دوستای خوبم

من برگشتم.دلم برای خونه واقعی و مجازی و شما دوستای خوبم خیلی تنگ شده بود.

مسافرت هم خوب بود و خوش گذشت.

رفته بودیم Varadero ،البته ما تو یک ریزورت ادامه مطلب…

کمی استراحت میکنید.

همسری کارتون مورد علاقه اش رو نگاه میکنه و تو در جستجوی شباهتی هستی بین پسرک شیطونی که از ته دل به کارتونی میخنده که شاید برای چندمین بار داره میبینه و همسری که تا چند دقیقه پیش همه حواسش پی این بود که تو روی برف ها لیز نخوری و شال گردنت رو از جلوی دماغت باز نکنی.

دو لیوان آب جوش و دو پاکت نئوسترین آماده میکنی.لباسها رو توی کمد آویزون میکنی تا کمی خشک بشن.

نئوسترین ها رو که میخورید احساس میکنید هیچ ویروسی نمیتونه باعث سرماخوردگی شما بشه.و آرزو میکنید که بدن شما هم به اندازه قوه تخیلتون قوی باشه.

دوباره آماده میشید که برید بیرون.شدت بارش برف بیشتر و بیشتر شده.از پنجره بیرون رو تماشا میکنید.همه جا رو مه گرفته.یه لبخند بی اختیار روی لبهاتون میشینه . از اینکه نتونستید پنجره ای با ویوی کامل به هر دو آبشار داشته باشید ناراحت نیستید.فعلا تو این هوا همین یکی هم قابل رویت نیست.

کف پاهات به شدت درد مینه و وقتی داری پوتین پاشنه 10 سانتی رو میپوشی از خودت سوال میکنی که صبح موقع اومدن فکر کردی داری می ری عروسی؟

همسری می پرسه کجا بریم و تو جواب میدی Niagara-On-The Lake و میخندی!

ولی میترسی از طوفان.با خودت میگی کاش هوا رو دوباره چک کرده بودم.اما صبح که خبری نبود از طوفان.

ماشین جلوی هتل آماده ست.راه می افتید به سمت دهکده کوچولویی که یه بار تابستون رفته بودید و حالا میرید که برای بار دوم تجربه اش کنید.جی پی اس سرعتتون رو که محاسبه میکنه نشون میده که نیم ساعت دیگه به مقصد میرسید.یکم زیاد به نظر میاد .اما چاره ای نیست. با این برف. تند تر از این خطرناکِ.

وارد جاده که میشید فقط شمایید و برف و تاریکی.با خودتون فکر میکنید.شاید طوفانی در راهه و فقط شما ازش بی خبرید.

جی پی اس رو که نگاه میکنید میبینید فقط 15 دقیقه دیگه راه در پیش دارید.کم کم از دور چراغهاش رو میبینید.از کنار یکی دو رستوران رد میشید.جای خاصی رو در نظر ندارید.

یه کافه ایرلندی رو انتخاب میکنید. ادامه مطلب…