<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید</title>
	<atom:link href="http://barani.ca/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://barani.ca</link>
	<description>خاطرات و تجربيات مهاجرت به کانادا</description>
	<lastBuildDate>Mon, 30 Aug 2010 19:26:18 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9.1</generator>
	<language>en</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>کمپینگ در Bruce Peninsula و Tobermory &#8211; قسمت چهارم</title>
		<link>http://barani.ca/2010/08/bruce-peninsula-camping-part4/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/08/bruce-peninsula-camping-part4/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 30 Aug 2010 15:48:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مسافرت ها]]></category>
		<category><![CDATA[کمپینگ]]></category>
		<category><![CDATA[Bruce Peninsula]]></category>
		<category><![CDATA[Bruce Trail]]></category>
		<category><![CDATA[Cyprus Lake]]></category>
		<category><![CDATA[Tobermory]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3645</guid>
		<description><![CDATA[صبح زود از خواب بیدار شدیم و شروع کردیم به آماده کردن یه صبحانه دیگه و آماده شدن برای گذروندن یک روز زیبا و پرماجرای دیگه. کتری روی آتیش میجوشید و من مشغول درست کردن چای شدم. چای رو دم کردم و با همسری منتظر نشستیم تا دوستامون از خواب بیدار بشن. همسری و همسر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">صبح زود از خواب بیدار شدیم و شروع کردیم به آماده کردن یه صبحانه دیگه و آماده شدن برای گذروندن یک روز زیبا و پرماجرای دیگه. کتری روی آتیش میجوشید و من مشغول درست کردن چای شدم. چای رو دم کردم و با همسری منتظر نشستیم تا دوستامون از خواب بیدار بشن. همسری و همسر دوستم و پسرشون قرار بود برن ماهیگیری و من دوستم تصمیم داشتیم تا ظهر که از ماهیگیری برمی گردند کمی همون دور و بر قدم بزنیم و به دیدن فروشگاهی بریم که صنایع دستی سرخپوست ها رو میفروخت و بعد از نهار هم همگی با هم بریم به طرف صخره ها برای آبتنی.<span id="more-3645"></span></p>
<p style="text-align: justify;">بعد از صبحانه آقایون رفتند سمت دریاچه&#8230;. و من و دوستم رفتیم که اطراف شهر Tobermory رو ببینیم. یه چرخی اون اطراف زدیم و بعد هم رفتیم دیدن فروشگاهی که صنایع دستی سرخپوستی میفروخت. فروشگاه جالبی بود. انواع مجسمه های چوبی و لباس و کفش چرمی و دستبند و گردنبند و گوشواره های مختلف که همگی از صنایع دستی سرخپوستهای اون منطقه بود. البته ما از هیچکدوم خوشمون نیومد، جالب بودن اما برای استفاده شخصی اصلا دوست نداشتیم و چیزی نخریدیم.</p>
<p style="text-align: justify;">برگشتیم به سمت کمپ که آتیش رو برای نهار آماده کنیم. تا آتیش رو روشن کردیم و چای نوشیدیم و گپی زدیم، آقایون هم رسیدند. اما اصلا ماهی نگرفته بودند. به جز یه دونه که اونهم زمانی که بر میگشتند و میخواستن قایق رو تحویل بدن، موقع پیاده شدن همونجا بغل اسکله پسر دوستم تو آب زلال دریاچه یه ماهی میبینه و قلابش رو میدازه تو آب کنار ماهی تا ماهی متوجه میشه و نوک میزنده قلاب رو میکشه بالا و ماهی بیچاره شکار میشه. همون یک ماهی کوچولو رو روی آتیش کباب کردیم و هر کدوم یه کوچولو ازش خوردیم که البته با نمک و لیمو یه تکه کوچولو از نون تافتون حسابی چسبید.</p>
<p style="text-align: justify;">آتیش که حسابی جا افتاده بود و زغالها قرمز شده بودند استیک ها رو گذاشتیم رو توری مخصوص و با ادویه فوق العاده خوشمزه <a href="http://www.clubhouse.ca/en/products/detail.aspx?Montreal_Steak_Spice_Seasoning&amp;id=0cfde7d7-22c9-402d-9831-d05c47b033b5" target="_blank">Montreal steak </a>مشغول کباب کردن استیک ها شدیم. هم گرسنه بودیم و هم اینکه من و همسری عجله داشتیم زودتر نهار بخوریم که بریم کنار صخره ها و آبتنی کنیم. دوستامون میخواستن بعد از نهار کمی بخوابن و دیرتر بیان. من و همسری اصلا میونه ای با خوابِ بعد از ظهر نداریم. توی کمپینگ که مطلقا و باید از همه لحظه ها برای لذت بردن از طبیعت استفاده کنیم.</p>
<p style="text-align: justify;">استیک ها آماده شده بودن و مثل همیشه خوشمزه. بعد از نهار من و همسری کوله پشتیمون رو برای رفتن به کنار صخره ها آماده کردیم. حوله ها و لباس اضافه و بطری آب رو برداشتیم و راه افتادیم به سمت صخره ها. توی راه کلی گفتیم گفتیم و خندیدیم و از طبیعت زیبا لذت بردیم. 45 دقیقه ای رو توی جنگل پیاده رفتیم و بالاخره رسیدیم کنار صخره ها و رفتیم کنار همون پلکان طبیعی که میرفت توی دریاچه و جایی رو شبیه به یک استخر و یک ساحل کوچولو ساخته بود.</p>
<p style="text-align: justify;">هوا حسابی گرم بود و بعد از یه پیاده روی طولانی حالا آبتنی حسابی میچسبید. کوله پشتی و حوله ها رو گذاشتیم تو فرو رفتگی صخره ها که جایی شبیه به اتاقک های کوچولو رو درست کرده بود.</p>
<p style="text-align: justify;">هر کسی که میرفت توی آب شروع میکرد جیغ زدن و بقیه تشویقش میکردند. آب فوق العاده سرد بود و آبتنی کردن توی اون آب کار بزرگی بود و تشویق کردن هم داشت <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_16891.jpg" rel="lightbox[3645]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3647" title="IMG_1689" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_16891.jpg" alt="" width="491" height="369" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">بالاخره من و همسری هم آماده شدیم قدرت و استقامت بدنی خودمون رو محکی بزنیم. با وسواس کف پاها رو گذاشتیم توی آب. سرما از نوک انگشتهای پام رفت و به صورت جیغ از دهانم خارج شد. انتظار این همه سرما رو نداشتم. درست شبیه به استخر آب سرد بعد از سونا بود. شاید هم سرد تر. سریع دویدم بیرون و حالا جیغ ها تبدیل شده بودن به خنده هایی که از ته دل به ادا و اطوار خودمون و دیگران میکردیم. یه خورده ایستادیم بیرون و دوباره رفتیم توی آب. اینبار آب تا بالای قوزک پامون میومد. کم کم با کلی وعده و وعید به خودمون و جیغ و تشویق تماشاچیان موفق شدیم تا زانو بریم توی آب .</p>
<p style="text-align: justify;">یک ربع تمرکز میکردیم که بریم جلوتر و دوباره بر میگشتیم عقب. بهترین کار همون شیرجه زدن بود. اما حالا که دیگه سرمای آب رو حس کرده بودیم جرات شیرجه زدن دیگه نداشتم و تصمیم گرفتم همینطور قدم به قدم جلو برم. یه لحظه به خودم گفتم اصلا تمرکز نمیخواد تا سه بشمار و از همینجا بپر. بدونه لحظه ای فکر کردن، یک&#8230;. دو&#8230; سه و پریدم توی آب&#8230;. همسری هم شروع کرد به عکس گرفتن از این موفقیت بزرگ و ثبت اون لحظه های شکوهمند. اینقدر تو اون لحظه به خودم افتخار میکردم که انگار تو مسابقات شنای المپیک مدال طلا رو گرفته بودم. یه خورده شنا کردم و اومدم بیرون نشستم کنار صخره ها. آرامش و خلسه بی نظیری رو با تمام وجودم حس میکردم. احساس میکردم همه خستگی ها از بدنم خارج شدند و جای اونها رو آرامش و انرژی مثبت پر کرده. دوربین رو از همسری گرفتم و گفتم و به هیچ چی فکر نکن، فقط تا سه بشمار وقتی بیای بیرون انگار همه آرامش دنیا رو تو وجودت حس میکنی. همسری رفت و بعدش هم یک&#8230; دو&#8230;سه و پرش توی آب سرد و زلال دریاچه و جیغ و ویغ های من به عنوان تشویق و ثبت لحظات غرور آفرین شنای همسری در دریاچه. اونقدر آب سرد بود که برای اثبات این مسئله به دوستامون عکس مدرک خوبی بود <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_18001.jpg" rel="lightbox[3645]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3648" title="IMG_1800" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_18001.jpg" alt="" width="491" height="369" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">همسری هم بعد از یه خورده شنا کردن اومد و با هم نشستیم روی صخره و شنا کردن بقیه رو تماشا کردیم و از آرامش و انرژی که وجودمون رو پر کرده بود لذت بردیم. اون روز چندین بار رفتیم توی آب و شنا کردیم. دیگه به سرمای آب فکر نمیردم. چیزی که مهم بود و اشتیاقم رو صد چندان میکرد آرامش و خلسه بعد از شنا کردن بود که تجربه بینظری بود.</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1791.jpg" rel="lightbox[3645]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3649" title="IMG_1791" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1791.jpg" alt="" width="491" height="369" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">ادامه دارد&#8230;.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/08/bruce-peninsula-camping-part4/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>روزهای سختی که بر ما گذشت</title>
		<link>http://barani.ca/2010/08/i-remember-those-days/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/08/i-remember-those-days/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 24 Aug 2010 18:44:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[اقامت در کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[کار و کاریابی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[کار]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3740</guid>
		<description><![CDATA[ما اواخر سال 2007 وارد کانادا شدیم. همزمان با شروع رکود اقتصادی و بیکاری وحشتناک و وضعیت نابسامان اقتصادی که گریبان کانادا رو مثل سایر کشورهای دنیا گرفته بود.
اواخر 2007 و کل سال 2008 و تا اواسط 2009 (اوایل تابستان 2009) برای همه سخت بود. خیلی خیلی سخت. خیلی ها بیکار شدند و خیلی ها [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">ما اواخر سال 2007 وارد کانادا شدیم. همزمان با شروع رکود اقتصادی و بیکاری وحشتناک و وضعیت نابسامان اقتصادی که گریبان کانادا رو مثل سایر کشورهای دنیا گرفته بود.</p>
<p style="text-align: justify;">اواخر 2007 و کل سال 2008 و تا اواسط 2009 (اوایل تابستان 2009) برای همه سخت بود. خیلی خیلی سخت. خیلی ها بیکار شدند و خیلی ها هم که مهاجر و تازه وارد بودند در جستجوی کار شرایط سختی رو سپری کردند. شرایط به گونه ای بود که مهاجران باید با افرادی رقابت میکردند که سالها اینجا سابقه کار داشتند و حالا کارشون رو در شرایط بد اقتصادی از دست داده بودند. قضاوت با شما که در این مدت تا اوایل تابستان 2009 که رفته رفته شرایط اقتصادی  شروع کرد به خارج شدن از رکود و عبور از بحران و رفتن به سوی بهبود. حتی هنوز هم نمیتونن بگن اوضاع اقتصادی کاملا خوب شده و بحران رو کاملا پشت سر گذاشتیم، اما هر چه هست از زمان ورود ما و سال اول و دوم زندگی ما در کانادا بهتر شده(خیلی بهتر شده)</p>
<p style="text-align: justify;">اون دسته از دوستانی که اواخر سال 2007 و 2008 وارد کانادا شدند و اینجا رو میخونن یا دوستانی که به هر حال اون دوران رو اینجا بودن و شرایط وحشتناک بیکاری رو رکود اقتصادی رو از نزدیک لمس کردند حتما با من هم عقیده هستند که استرس ناشی از بیکاری و بیکار شدن و پیدا نکرد کار همه رو تحت تاثیر قرار داده بود.</p>
<p style="text-align: justify;">همونطور که قبلا هم در پستی نوشتم برای روشن شدن این موضوع که ما راحت کار پیدا نکردیم و خیلی سختی کشیدیم تا بتونیم کار مرتبط با تخصص خود رو پیدا کنیم باز هم مینویسم. هم برای دوستانی که به تازگی مهمان این خونه شدند و هم دوستانی که شاید با خوندن نوشته های من تصور کنند وضعیت در هنگام ورود ما بهتر از زمان حال بوده و همه چیز برق آسا و خیلی راحت انجام شده.<span id="more-3740"></span></p>
<p style="text-align: justify;">26 سپتامبر 2007 وارد مونتریال شدیم. دوستی رو در مونتریال داشتیم که چهار سال از ورودش به مونتریال و کانادا میگذشت. هنوز بیکار بود و دو سالی هم میشد که دانشجوی دانشگاه مک گیل بود. بعد از مدتی که کلاس زبان رفته بود و دنبال کار رفته بود مثل همه مونتریالی ها عقیده پیدا کرده بود که اینجا برای کار پیدا کردن باید همینجا درس خونده باشی و به ماها که مدرک کانادایی نداریم کار نمیدن و بعد از یکی دو سال هم میرن دانشگاه، رفته بود دانشگاه. حالا درسش داشت تموم میشد و کم کم به این نتیجه رسیده بود که چهار سال از عمرش رو هدر داده باید همون دو سال پیش کوچ میکرد تورنتو!!(دوستداران مونتریال، گارد نگیرید لطفا! این نظر دوست ماست که مونتریال رو از تخم چشماش بیشتر دوست داشت و خیلی خیلی هم تعصب داشت روش. نظر من نیست)</p>
<p style="text-align: justify;">سه روزی رو پیش این دوستمون بودیم و بعد اومدیم تورنتو. از قبل تصمیم داشتیم بیاییم تورنتو. 1 اکتبر تورنتو بودیم. فردای روزی که رسیدیم از مدیر مهامانسرایی که درش ساکن بودیم پرسیدیم که برای رفتن به محل YMCA کجا باید اتوبوس سوار بشیم. تعجب کرده بود که از کجا این مرکز رو میشناسیم و تعجبش بیشتر از این بود که تازه شب قبل رسیدیم و حالا اولین جایی که آدرسش رو میخوایم این مرکز هست. رفتیم YMCA و تمام دوره های مربوط به کاریابی و رزومه نویسی رو ثبت نام کردیم و برای تعیین سطح کلاسهای زبان اسم نوشتیم. از اونجا رفتیم یه مرکز دیگه به اسم <a href="http://www.ayce.on.ca/contact">AYCE</a> و اونجا هم کلاسهای رایگان ویژه تازه واردین داشت. همه اونها رو هم ثبت نام کردیم. یادمه فردای همون روز کلاسها شروع میشدند. صبح ها میرفتیم کلاس و بین کلاسها رزومه رو مینوشتیم و میدادیم مشاورمون تصحیح میکرد. برای هر آگهی استخدام رزومه جداگونه مینوشتیم. بعد از کلاس هم میومدیم و بین راه تا برسیم مهمانسرا میرفتم و به کاندو ها و آپارتمانها برای اجاره سر میزدیم. کارت هفتگی مترو نخریده بودیم. بلیط میخریدیم و برای اینکه صرفه جویی کنیم بیشتر مسیر رو پیاده میرفتیم. مسیرهای خیلی طولانی رو. اون روزها خیلی خسته میشدیم. اما انرژیمون رو از دست نمیدادیم.بعد میومدیم مهمانسرا و شروع میکردیم به فرستادن رزومه ها. کلاسها رو دوتا دوتا میرفتیم. هم YMCA و هم AYCE. همسرم رزومه میفرستاد و چند تایی مصاحبه هم رفت. من هنوز رزومه نمیفرستادم. منتظر بودم تا دوره <a href="http://www.yorkdale.net/web/main/registration.htm">یورک دل</a> شروع بشه. کلاسهای زبان هم شروع شد و از ساعت پنج بعد از ظهر تا نه شب هم میرفتیم کلاس زبان.</p>
<p style="text-align: justify;">هر دو رفتیم <a href="http://www.yorkdale.net/web/main/coop.htm">Yorkdale</a> ثبت نام کردیم و برای ثبت نام تو <a href="http://www.careerbridge.ca/" target="_blank">کریر بریج</a> و ارزیابی مدارک اقدام کردیم. برای دوره یورک دل 65 دلار دادیم که سه ماه بریم مجانی تو شرکتی تو زمینه تخصص خودمون کار کنیم. برای اینکه وارد بازار کار تخصصی خودمون بشیم حاضر بودیم هر مقدار که ممکنه هزینه کنیم. یک نوامبر امتحان یورک دل بود (امتحان زبان و مصاحبه تخصصی) همون روز پول رو هم دادیم. کلاسها 16 نوامبر شروع میشد. یک هفته قبل از شروع کلاسها، همسرم تونست تو یکی از شرکتهایی که برای مصاحبه رفته بود قبول بشه. شاید با خودتون بگید چه راحت. راحت نبود. باز هم هزینه کردیم.</p>
<p style="text-align: justify;">قیمتش سواد و سابقه و تحصیلات همسرم و تجربه مدیریتیش بود که توی رزومه اش تا حد سابقه یک تازه کار پایین آورده بود. قیمتش سابقه 10 ساله همسرم بود که توی رزومه نوشته بود 3 سال. درست مثل اینکه از یک دانشجوی دکترای ریاضی بخواهید جواب حاصل جمع 2+2 رو بگه. همسر من نه توی رزومه و نه توی مصاحبه اشاره ای به سطح سواد و توانایی های هاش و تجربه اش نکرده بود. چون آگهی استخدام برای یک برنامه نویس سطح جونیور و تازه کار بود. خودش رو تا سطح یک تازه کار آورد پایین. یک مدیر نرم افزاری که چندین برنامه نویس حرفه ای زیر دستش کار میکردن اومد و در حد یک برنامه نویس تازه کار و کم سابقه شروع به کار کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">همین دیروز به من گفت در عرض یک ماه تونسته خودش رو نشون بده و بعد از یک ماه مدیرمون (مدیر آی تی قبلی) متوجه توانایی هاش شده و از اون به بعد وقتی برنامه ها و کارهای ابتدایی رو به همسرم میداده میگفته میدونم این کارها برای تو خیلی سطحش پایینه و حوصله ات رو سر میبره اما ممنونم که با حوصله انجام میدی. کم کم که به توانایی های همسرم اعتماد میکنه بخشی از کارهای خودش رو میده که همسرم به عنوان کمک انجام بده. تا اینکه دیگه اعتمادش خیلی بیشتر و بیشتر میشه و بعد از مدتی تو خیلی از کارها با همسرم مشورت میکنه و نظرش رو میخواد و کم کم مسولیت یکی از سیستمهای مهم شرکت رو به همسرم میده. اما تا قبل از اون حدود هفت ماه همسرم کارش، کار یک برنامه نویس سطح پایین و تازه فارغ التحصیل بود، تست کردن برنامه و تغییرات جزیی وبسایت و برنامه هایی که برنامه نویسای دیگه قبلا نوشته بودنن. و تو این مدت رفتارش و تواضعش هم اصلا نشون نمیداد که این شخص زمانی مدیر یک گروه نرم افزاری قوی بوده اما تلاشش و توانایی هاش برای مدیر آی تی قابل تشخیص بود و از چشمش دور نموند. دیروز بهش گفتم کمتر کسی ممکنه کار تو رو انجام بده. گفت، آدم باید از یه جایی شروع کنه، قبول کنه نقطه شروع اینجا ممکنه خیلی پایینتر از موقعیت قبلیش باشه اما اگه لیاقتش رو داشته باشه اینجا زود پیشرفت میکنه و به حقش میرسه. بهش گفتم اما قبول کردن این موضوع خیلی سخته. هر کسی این موضوع رو قبول نمیکنه. اونهم از همون بدو ورود. شاید وقتی که مدتی بیکاری بهش فشار آورد به فکر همچین کاری بیافته اما موقعی که داغه و تازه اومده نه! اما تو اینکار رو کردی. چون به خودت اطمینان داشتی. سختی هاش رو با صبر و حوصله پشت سر گذاشتی. اونهم تو اون شرایط بد اقتصادی و بیکاری. تازه هر روز نگران رکود اقتصادی و ترس از اخراج شدن و بیکار شدن هم بودی. اما نذاشتی هیچ کدوم تو رو خسته کنه.</p>
<p style="text-align: justify;">اما وضعیت من تو اون روزها و اون ماه ها چطور بود. دوره یورک دل شروع شد و بعد از دو ماه گذروندن کلاس های رزومه نویسی(این دفعه سوم بود که کلاسهای رزومه نویسی میرفتم) و کلاسهای مربوط به شناخت قوانین کار و حقوق کارفرما و کارگر شروع کردم به رفتن به مصاحبه به شرکتهایی که نیروهای داوطلب رو میگرفتند. اولین شرکتی که رفتم از کارم خوششون اومد و قرار شد بعد از تعطیلات ژانویه برم سر کار. یه شرکت نرم افزاری بود با 6 -7 نفر پرسنل. کارشون منحصرا برنامه نویسی بود. از خونه ما تا محل کارم 2 ساعت راه بود. 5 بار باید اتوبوس و مترو سوار میشدم. از آخرین ایستگاه تا محل کارم 200-300 متر رو باید پیاده میرفتم. تو سرمای اینجا 200-300 متر خیلی خیلی زیاده. شرکت رو به ورشکستگی بود و فشار روی نیروها خیلی زیاد بود. روزهای سختی بود. چهار ساعت از روز رو توی اتوبوس و مترو و دویدن بین ایستگاه ها برای رسیدن به اتوبوس بعدی میگذروندم. نامزد ملانی میگفت اینطوری که تو میری سر کار وقتی رسیدی شرکت باید یک ساعت بخوابی تا انرژیت برگرده. مهم نبود. همه اون سختی ها رو به امید روزهای بهتر تحمل میکردم. همسرم هم یکساعت توی راه بود تا برسه. تنها شانسش این بود که ایستگاه اتوبوس جلوی در خونه رو سوار مشد اما 500 متری شرکت پیاده میشد. توی راه میگفت میتونه بخوابه اما یه رادیو کوچولو خریده بود و تا برسه رادیو گوش میکرد تا زبانش قوی بشه. 500 متر هم پیاده میرفت تا برسه در شرکت. زمستون اونسال که اتفاقا تو 50 سال گذشته اش رکورد میزد برای ما خیلی خیلی سخت تر بود. نمیدونم چرا همیشه باد خلاف جهت حرکت ما بود. بادهای اینجا معروفه. یک قدم پیش میرفتیم و ده قدم با باد برمیگشتیم سر جای اول. من همزمان رزومه هم میفرستادم و میرفتم برای مصاحبه. تو مصاحبه یکی از شرکتها پذیرفته شدم و وقتی مدیر شرکتی که توش کار میکردم متوجه شد قول داد که بعد از پایان دوره داوطلبانه من رو استخدام میکنه و پنج هزار دلار در سال بیشتر از این شرکت به من حقوق میده. متاسفانه شرایط بد اقتصادی باعث شد اون شرکت ورشکست بشه و من رو هم بعد از پایان دوره داوطلبانه استخدام نکردند و یک ماه بعد از پایان دوره من، رو به تعطیلی رفت. و من دوباره افتادم دنبال کار اقدام از طریق کریر بریج.  صبح زود بیدار میشدم مینشستم پای کامپیوتر و رزومه میفرستادم و میرفتم مصاحبه. دو ماهی رو همینطور گذروندم. از طریق کریر بریج هم توی رویال بانک کار خیلی خوبی رو پیدا کرده بودم. توی تخصص خودم اما بخش تحلیل و طراحی سیستمها. کاری که خیلی دوستش داشتم. منتظر جوابشون بودم. همون روزها شرکتی که همسرم کار میکرد هم آگهی استخدام برنامه نویس دادند و من هم رزومه ام رو فرستادم. یک هفته بعد رفتم برای مصاحبه، مصاحبه خوبی بود. استرس خیلی کمی داشتم.  بدون استرس همه سوالات رو جواب دادم. و یک هفته بعد هم جواب دادن که قبول شدم. اما نظر شرکت نسبت به استخدام زوج مثبت نبود(خیلی ها لطف کردند و اینجا با گوشه و کنایه سعی کردند بگن که من با پارتی بازی اومدم تو این شرکت اما من هیچ وقت جوابشون رو ندادم). رئیس شرکت معتقد بودند که اگه یک زوج رو استخدام کنند، ممکنه زمانی هر دو با هم تصمیم بگیرن که از شرکت برن و این به ضرر شرکت هست. اما مدیر آی تی شرکت از لحاظ فنی از کارم خوشش اومده بود. رئیس شرکت روزی که من قبول شده بودم به همسرم گفته بود، من فقط نگران کار شرکت هستم و اینکه یک موقع هر دوی شما با هم برید. شما <img style="vertical-align:text-bottom" src="/wp-content/uploads/cache/3f84e6e28e588cae275f5b096886e40b.png"/>د که هر موقع که خواستید برید اما قبول کن که از دست دادن دو نیرو همزمان برای شرکت هزینه داره و دلیل مخالفت من با استخدام همسرت فقط همینه.</p>
<p style="text-align: justify;">روزی که من اومدم مدیرمون برای امتحان، یه قسمت از یک سیستم رو داد که انجام بدم و خدا رو شکر از همون اول با توجه به تجربه ای که از همسرم داشت باعث شد به من هم اعتماد کنه و کارهایی رو به من داد که من از همون روز اول ورودم از کارم لذت بردم و البته به خوبی هم انجام دادم. دو هفته بعد، روزی که اولین حقوقم رو گرفتم(اینجا دو هفته یکبار حقوق میگیریم)  از رویال بانک تماس گرفتند و ایمیل زدند که برای همون کار تحلیل و طراحی سیستم ها میتونم برم. خیلی دو دل بودم و نشستم حساب کتاب کردم ولی آخرش به دلیل اینکه رفت و آمد با همسرم برام راحت تر بود و هزینه رفت و آمد اینطوری کمتر میشد پاسخ منفی دادم(البته شرطشون این هم بود که تا به حال تو اون تخصص حقوق نگرفته باشم که مهم نبود چون میتونستم بگم حقوقی که دیروز گرفتم در مورد کار تخصصی من نبوده). درسته که گاهی وقتها پشیمون میشم از تصمیمی که گرفتم اما در کل ناراضی هم نیستم به این فکر میکنم که اینطوری خیلی از لحاظ مالی پس انداز کردیم چون فقط یکبار هزینه ماشین و بنزین و کلا رفت و آمد رو پرداخت میکنیم. این رو هم باز گفتم برای اینکه اگه بعضی از دوستان خواستند باز هم لطف کنند و کنایه بزنند بدونند که اگه من تو این شرکت استخدام نمیشدم میرفتم رویال بانک و چه بسا وضعیتم خیلی بهتر از الان هم میشد.</p>
<p style="text-align: justify;">وقتی برمیگردم و به عقب نگاه میکنم میبینم روزهای خیلی خیلی سختی رو گذروندیم. فرق ما با بقیه این بود که از فردادی روزی که اومدیم رفتیم تو دل مشکلات و چشممون فرصت دیدن ذرق و برق اینجا رو به دست نیاورد. تنها چیزی که از روزهای اول یادمه دویدن توی ایستگاه ها و از این موسسه به اون موسسه و از این کلاس به اون کلاس رفتن بود و صحبتهای مایوس کننده در مورد بیکاری و رکود اقتصادی و انرژی منفی که از اطراف میرسید. آسون نبود، خیلی سخت بود. اما سختی هاش رو به جون خریدیم. شاید خیلی ها بگن ما شانس آوردیم و راحت رفتیم سر کار و &#8230; اما با خوندن این متن حتما متوجه شدید که اصلا راحت نبود و خیلی سخت بود و علاوه بر اون شاید اگر که من رفته بودم رویال بانک وضعیتم خیلی بهتر از حالا بود. یا اگه همسرم اینجا نمیومد، از طریق کریر بریج میرفت یه شرکت یا یه موسسه بزرگتر مثل بانک یا وزارتخونه یا &#8230; اونجا کار میکرد و پیشرفت میکرد. کسی نمیتونه بگه چی راحته و چی آسون. برای ما خیلی سخت بود. الان هم نمیتونیم بگیم موفق شدیم و بهتر از این نمیشه. شاید اگه من روی حرف مدیر قبلی حساب نمیکردم که منتظر بمونم استخدامم کنند و بعد خبر ورشکستگی شرکت رو به جای استخدام بگیرم، میرفتم توی اون شرکت استخدام میشدم وضعیتم خیلی بهتر از حالا بود. شاید اگه شرکتی که توش کار میکردم ورشکست نمیشد وضعیتم از الان بهتر بود. شاید هم نه. به هر حال اینرو همیشه توجه داشته باشیم اگه دیدیم الان کسی به نظر ما موفق هست نگیم اون زمان که اومدن وضعیت بهتر از الان و بود و چنین و چنان و شانس داشتن و پارتی داشتن و &#8230; قضاوت کردن و مقایسه کردن خوبه من نمیگم اصلا قضاوت نکنیم. اما خواهش میکنم در مورد چیزی که اطلاع نداریم قضاوت نکنیم. زمان ورود ما وضعیت واقعا بحرانی بود و شرایط اقتصادی وحشتناک بود و بیکاری بیداد میکرد. من و همسرم شرایط سختی رو گذروندیم اما نا امید نشدیم. شاید بعضی از دوستان با دیدن شرایط فعلی ما تصور کنند که ما شانس آوردیم، وضعیت و شرایط عالی بود و همه چیز مهیا بود. اینطور نیست، دلیلی نداره وقتی یک نفر موفق میشه ما بگیم از اول راه موفقیت سر راهش قرار گرفته و هیچ راه دیگه ای نبوده. اینکه بگیم فلانی موفقه چون شانس آورده و فرصت خوبی جلوش قرار گرفت و &#8230; درست نیست. برای موفقیت افراد ِموفق تنها یک راه وجود نداره که اگه شانس بیارن دقیقا همون راه جلوی پاشون بیاد موفق میشن وگرنه بیچاره میشن. آدمهایی که برای رسیدن به موفقیت تلاش میکنن راه های رسیدن به موفقیت رو هم پیدا میکنند. یکی و دوتا هم نیست. خیلیه. به اندازه آدمهای روی زمین <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' /> </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/08/i-remember-those-days/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>41</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یک اتفاق، یک تغییر</title>
		<link>http://barani.ca/2010/08/now-its-changed/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/08/now-its-changed/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 18 Aug 2010 16:15:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[کار و کاریابی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3710</guid>
		<description><![CDATA[چند روز پیش اتفاقی تو موقعیت شغلی همسرم افتاد که در واقع تغییر دیگه ای در زندگی بعد از مهاجرت ماست. تصمیم نداشتم که اینجا در مورد این اتفاق بنویسم. اما چون بخشی از اهداف من از وبلاگ نویسی، اطلاع رسانی و نوشتن خاطرات مهاجرت ماست، فکر میکنم باید این قسمت رو هم نوشت، چرا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">چند روز پیش اتفاقی تو موقعیت شغلی همسرم افتاد که در واقع تغییر دیگه ای در زندگی بعد از مهاجرت ماست. تصمیم نداشتم که اینجا در مورد این اتفاق بنویسم. اما چون بخشی از اهداف من از وبلاگ نویسی، اطلاع رسانی و نوشتن خاطرات مهاجرت ماست، فکر میکنم باید این قسمت رو هم نوشت، چرا که بخشی از خاطرات ما در مهاجرت به کاناداست.<span id="more-3710"></span></p>
<p style="text-align: justify;">همسرم مدیر دپارتمان آی تی شرکت شد. البته به نظر خود من که سالهاست همسرم رو به عنوان یک همکلاسی و یک همکار میشناسم و از توانایی هاش مطلع هستم، لیاقتش رو داشت. اما به هر حال  وقتی  سه سال پیش به کانادا مهاجرت کردیم به عنوان یک برنامه نویس تو این شرکت استخدام شد و با اینکه سالها سابقه مدیریت نرم افزار رو تو ایران داشت اما با چند سطح پایین تر از مدیریت شروع به کار کارد، با توجه به برنامه ریزی که از اول داشتیم و هدف ما در درجه اول ورود به بازار کار تخصصی بود و تلاش برای پیشرفت، خوشبختانه تلاشهای همسرم از دید مدیر عامل شرکت پنهان نبود و با وجود حضور نیروهای قدیمی تر در بخش آی تی، همسرم رو به عنوان مدیر این بخش از شرکت انتخاب کردند. الان خیلی خیلی خوشحالم و براش آرزوی موفقیت میکنم. میدونم که مسوولیتش بیشتر شده و به خصوص ماه های اول نیاز داره تلاش بیشتری داشته باشه تا هم نظمی به کارها بده و هم نشون بده که مدیر عامل شرکت انتخاب درستی داشه، این مسئله تا حدود زیادی وقتهای آزاد و اوقات فراغت ما رو تحت تاثیر قرار میده اما من مطمئنم که از عهده این مسوولیت به خوبی برمیاد. دوست دارم با هرچه در توانم هست کمکش کنم برای همین بخشی از کارهای باقیمونده رو که جزء لیست کاری بقیه برنامه نویسها بود به من سپرد تا سریعتر کارها انجام بشه و من هم دارم با جدیت و با دقت روش کار میکنم تا سریع انجام بشه.</p>
<p style="text-align: justify;">خلاصه که من الان خانومِ مدیر هستم :دی و کلی خارجی زیر دست همسری کار میکنن. چقدر من از این مدل جمله ها که فلانی کلی خارجی زیر دستش کار میکنن متنفرم، انگار برای هوش و لیاقت و پشتکار ایرانی خیلی عجیبه که پیشرفت کنه تا بشه مدیر و یه عده خارجی زیر دستش کار کنن. من با نژاد پرستی و تحقیر قومیت ها و ملیتهای دیگه صد در صد مخالفم اما مطمئنم راهش بیگانه پرستی و تحقیر ایرانی ها هم نیست، گذشته و تاریخ و فرهنگ ایران برام خیلی خیلی مهمه به خصوص وقتی میخوام به همکار چینی که با دهن پر تو صورتم حرف میزدنه و صورتم رو پر از تف میکنه و میگه من شنیدم تو ایران دخترا اجازه تحصیل ندارن، جواب بدم. وقتی که میگم نه اشتباه شنیدی میگه نه مطمئنم همه کشورهای عربی مثل هم هستن. بعد براش باید توضیح بدم که من عرب نیستم و ایران کشور مستقلیه و فرهنگ خودش رو داره. بعد بگه چه فرهنگی؟ به اندازه چین که قدمت ندارید که فرهنگ داشته باشید، بعد ازش سوال کنی کی گفته همچین چیزی رو؟ جواب بشنوی دوستش که ایرانیه و از ایرانی ها متنفره بهش گفته ایران یه کشور بی فرهنگه با یه مردم بی تربیت و بی هویت <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_sad.gif' alt=':(' class='wp-smiley' />  بعد تو بغض کنی از این همه بی معرفتی و با خودت بگی راست گفته خودش نمونه زنده بی شعوری و بی فرهنگیه که مردم کشورش رو جلوی دیگران تحقیر کرده. بلافاصله انگار فکرت رو خونده باشه میگه: خودش هم آدم بدی بود. بعد یه همکار چینی دیگه که صحبتهاتون رو شنیده میاد وسط بحث و برای هموطنش از تاریخ و فرهنگ ایران میگه و عکسهای تخت جمشید رو بهش نشون میده و میگه ببین اینا هم کشورشون خیلی قدمت داره، مثل چین. سال نو ایرانی همزمان با فرا رسیدن بهاره و هزاران سال قدمت داره و تو که هنوز قلبت درد میکشه ازش سوال میکنی، &#8220;لانا&#8221; تو این چیزا رو از کجا بلدی و میگه مدیر عامل شرکت همسرم یه ایرانیه، یه جنتلمن واقعی، عروسیشون هم ما رو دعوت کردن و رفتیم و با کلی ایرانی  آشنا شدیم. خونشون هم زیاد رفتیم، خیلی آدمهای خوبین، خوب من هم برای همین به فرهنگ و تاریخ ایران علاقه پیدا کردم و تحقیق کردم. بعد بهت بگه میدونی چیه! درسته که <img style="vertical-align:text-bottom" src="/wp-content/uploads/cache/939b745a0353432a3570a9d7e52785e9.png"/> ها روی رفتارهای اجتماعی آدمها تاثر میذارن، عادت هاشون رو تغییر میدن و عادت های جدیدی ایجاد میکنن که بعضیهاشون بعضی وقتها خیلی بد و زشته اما اصالت رو نمیتونن از بین ببرن، اصالت ایرانی نیکِ و پاک. قلبت دوباره آروم میگیره و لبخند میشینه روی لبهات، تصمیم میگیری به ایرانی های بد کاری نداشته باشی و سعی کنی با رفتار و کردارت، خودت، یک ایرانی خوب باشی تا فردا روزی اگه همکار خارجیت یه جایی با یه ایرانی تازه وارد برخورد کرد بهش بگه من یه همکار ایرانی داشتم که آدم خیلی خوبی بود، شما ایرانی ها آدمهای با فرهنگی هستید. انصافا فکر نمیکنید اینطوری بهتر باشه.</p>
<p style="text-align: justify;">دوست ندارم که دیگران رو با به رخ کشیدن فرهنگ و تاریخ چند هزار ساله ایران بکوبم و تحقیر کنم اصلا همچین رفتاری رو قبول ندارم، اما هرجا احساس کنم داره به فرهنگ و هویت ایران و ایرانی توهین میشه، واکنش نشون میدم. هرجا به من بگن بی هویت، هویت چند هزار سالمون رو به رخشون میکشم. نگید اهمیتی نداره، برای کسی که به شما میگه بی هویت، هویت پونصد ساله هم خیلی حرفِ چه برسه به بالای هزار. اینجا یه سکه پیدا میکنن مال صد سال پیش میذارنش تو موزه اون وقت ما تا چیزی بیشتر دو هزار سال قدمت نداشته باشه بهش نگاه هم نمیکنیم. تازه بعضی هامون همین رو هم دارن از خودشون جدا میکنن. اصلا برای چی موزه ها به وجود اومدن چون تاریخ و قدمت اهمیت داره. فقط باید یاد بگیریم چطور ازش درس بگیریم و درست و بجا بهش رجوع کنیم، نه اینکه از بین ببریم و انکارش کنیم.</p>
<p style="text-align: justify;">نمیدونم چرا یه دفعه اینا رو گفتم، بی ربط بود اما ته دلم مونده بود و چنگ میزد. باید میریختم بیرون. جدی نگیرید.</p>
<p style="text-align: justify;">چهار روز مسافرت بودیم و دوشنبه برگشتیم، دوست داشتم آخرین پست مربوط به سفرنامه Bruce Peninsula رو بنویسم و بعد نوشتن سفرنامه بعدی رو شروع کنم. در اولین فرصت میام و مینویسم.</p>
<p style="text-align: justify;">فعلا چند تا عکس ار دوست جدیدی که تو کمپینگ آخری پیدا کردیم میذارم تا شما هم با اون آشنا بشید. فوق العاده شیطون و با نمک بود <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/08/DSC_9447.jpg" rel="lightbox[3710]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3721" title="DSC_9447" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/08/DSC_9447.jpg" alt="" width="373" height="353" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/08/DSC_9563.jpg" rel="lightbox[3710]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3722" title="DSC_9563" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/08/DSC_9563.jpg" alt="" width="371" height="313" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/08/DSC_9577.jpg" rel="lightbox[3710]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3723" title="DSC_9577" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/08/DSC_9577.jpg" alt="" width="428" height="268" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/08/DSC_9581.jpg" rel="lightbox[3710]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3724" title="DSC_9581" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/08/DSC_9581.jpg" alt="" width="370" height="349" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/08/now-its-changed/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>34</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مقایسه ایران و کانادا</title>
		<link>http://barani.ca/2010/08/what-is-your-opinion/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/08/what-is-your-opinion/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 10 Aug 2010 18:24:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3698</guid>
		<description><![CDATA[
خانوم مانای عزیز لطف کردند و نظر من رو در مقایسه بین کانادا و ایران خواستند تا  یه &#8220;نتیجه گیری کلی&#8221; بتونیم داشته باشیم. به نظر من  نمیشه یه &#8220;نتیجه گیری کلی&#8221; داشت. همونطور که نمیتونیم در مورد ازدواج و زندگی مشترک یک جواب مشخص بدیم و نتیجه گیری کلی داشته باشیم که آیا تشکیل [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/08/migration.jpg" rel="lightbox[3698]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3703" title="migration" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/08/migration.jpg" alt="" width="346" height="325" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">خانوم مانای عزیز لطف کردند و نظر من رو در مقایسه بین کانادا و ایران خواستند تا  یه &#8220;نتیجه گیری کلی&#8221; بتونیم داشته باشیم. به نظر من  نمیشه یه &#8220;نتیجه گیری کلی&#8221; داشت. همونطور که نمیتونیم در مورد ازدواج و زندگی مشترک یک جواب مشخص بدیم و نتیجه گیری کلی داشته باشیم که آیا تشکیل زندگی مشترک خوبه یا بد؟! برای بعضی ها میتونه خوب باشه برای بعضی ها هم نه. بستگی به شرایط و موقعیت های مختلف پاسخ ها هم متفاوت هست.</p>
<p style="text-align: justify;">از طرفی برای مقایسه هر کسی به پارامتر های مختلف از نظر اهمیت یک وزنی رو اختصاص میده، هر پارامتر برای اشخاص مختلف درجه اهمیت متفاوتی رو داره. مثلا یک نفر میگه برای من <img style="vertical-align:text-bottom" src="/wp-content/uploads/cache/3f84e6e28e588cae275f5b096886e40b.png"/> اجتماعی یا <img style="vertical-align:text-bottom" src="/wp-content/uploads/cache/ff6da66e570c12a7201313833c605f78.png"/> وزن بیشتری  نسبت به خدمات درمانی داره. اما ممکنه برای شخص دیگه ارتباط با بستگان از همه پارامترهای دیگه مهم تر باشه. پس مقایسه کردن با پارامتر های یکسان و آمارهای یکسان میتونه با توجه وزنهای مختلف از سوی مقایسه کنندگان نتایج کاملا متفاوتی رو داشته باشه.</p>
<p style="text-align: justify;">اما نظر خود من نسبت به پارامتر های اعلام شده:<span id="more-3698"></span></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>خدمات درمانی</strong>: به صورت عمومی کانادا از سایر کشورها جلوتر هست. برای کلیه افراد مقیم کشور کانادا خدمات درمانی رایگان هست. داروها آزاد ولی گرون هستند. البته اگه بیمه کار داشته باشی اون بیمه بسته به نوع قرار داد هزینه ای دارو تا 95 درصد پوشش میده. بعضی موارد 100 درصد و بعضی ها کمتر. دندونپزشکی هم به همین صورت. اما شما به راحتی نمیتونید به پزشک متخصص مراجعه کنید و پروسه معرفی به پزشک متخصص هم نسبتا طولانی هست. همسایه ما یک پوشش بیمه ای داره که آمریکا رو هم پوشش میده و میگه برای انجام خدمات درمانی خیلی وقتها میره آمریکا و هزینه اش رو میده و به قول خودش ارزش داره. گاهی اوقات آدم نمیتونه منتظر بمونه تا پروسه معرفی به متخصص انجام بشه و عجله داره. اما خوب هم هزینه داره و هم درد سر از یه شهر به یه شهر دیگه مسافرت کردن و &#8230; اینها نظر همسایه ماست (نمیدونم اهمیتی در قضیه داره یا نه اما ایتالیایی هستن) از نظر خود من خب من در ایران بیمه تکمیلی داشتم که صد در صد هزینه ها رو در هر بیمارستانی پرداخت میکرد و همینطور دندانپزشی و دارو رو هم صد در صد پرداخت میکرد. پس شخصا بخوام نظرم رو بگم در این مورد ایران برای من بهتر بود. راحت تر به پزشک مراجعه میکردم تو بهترین بیمارستانها میتونستم بهترین سرویسها رو رایگان دریافت کنم.</p>
<p style="text-align: justify;">از طرفی حس مسولیت پذیری که گفته میشه در کانادا نسبت به ایران در بین پزشکان بیشتر هست مثالهایی دارم که میتونه خلاف این موضوع رو اثبات کنه اما رسیدگی و تنبیه و جریمه بی مسولیتی ها هم بیش تر از ایران هست. حداقل اطلاع رسانی اینکه فلان بیمارستان یا فلان دکتر در این مورد کوتاهی کرده باعث میشه مردم رو آگاه تر و نسبت به همچین مسائلی دقیق کنه. مثلا چند سال پیش برای <a href="http://www.winnipegfreepress.com/canada/md-made-mastectomy-mistake-before-claim-85182832.html" target="_blank">این خانم</a> تشخیص سرطان سینه میدن و بعد از اینکه عمل میکنند و شیمی درمانی و &#8230; متوجه میشن که تشخیص اشتباه بوده و خانوم اصلا مبتلا به سرطان سینه نبودن. این خانوم به دلیل تشخیص نادرست پزشک متخصص، از پزشکشون شکایت کردند و میگن علاوه بر اینکه باعث نقص عضو من شدن ضربات زیادی رو تو این مدت بابت این بیماری به من وارد شده و روی زندگی شخصی و کاری من تاثیرات جبران ناپذیری گذاشته. مثالهایی از این قبیل زیاد هست. به هر حال آدمهای سهل انگار و خطاکار همیشه همه جا هستند. نمیشه بعد از برخورد با یک مورد گفت اینجا صد در صد بهتر یا بدتر هست. هنوز نمیتونم بگم کدوم بهتره. فقط میتونم بگم خودم شخصا سیستم درمانی اینجا رو دوست ندارم.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>بازار کار</strong>: برای رشته تخصصی من، طبق تجربه ام در اینجا بازار کار کانادا اگه بهتر از ایران نباشه حداقل مساویه. وارد شدن به بازار کار اینجا برای تازه واردین کمی مشکل هست، اما غیر ممکن نیست. انواع راه های وارد شدن به بازار کار اینجا رو قبلا تو پستهای دسته بندی شده در گروه کار و کاریابی نوشتم. اگه مطالعه کرده باشید متوجه خواهید شد که کمی به حوصله و زمان نیاز داره. از طرفی هم باید خوب تحقیق کرد که برای هر رشته و تخصصی در کدوم منطقه باید اقامت داشت. مثلا برای گروه های تخصصی برق و مکانیک و پتروشیمی و رشته هایی از این دست استان آلبرتا دارای موقعیت های شغلی بیشتری هست. (به دلیل منابع نقتی و شرکتهای نفتی در اون منطقه)</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>آب و هوا</strong>: هوای تمیز و خیلی خیلی سرد رو به هوای آلوده ترجیح میدم.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>هزینه های زندگی</strong>: اگه منظور از هزینه های زندگی دخل و خرج باشه میتونم بگم اگه شاغل باشید، دخل و خرج  ارتباطشون منطقیه. اما اگه از پس اندازتون خرج کنید و پس اندازتون هم از ایران باشه خوب طبیعیه که هزینه ها قابل توجه هست.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong><img style="vertical-align:text-bottom" src="/wp-content/uploads/cache/3f84e6e28e588cae275f5b096886e40b.png"/>:</strong> بییییییییییییییییییییییییییییییییب. متاسفانه یه طرف قضیه اصلا همچین موجودیتی درش تعریف نشده و Null هست و قابلیت مقایسه نداره و دستگاه کلا از کار افتاد کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">اینجا اما <img style="vertical-align:text-bottom" src="/wp-content/uploads/cache/3f84e6e28e588cae275f5b096886e40b.png"/> در حدی که برای دیگران مزاحمت ایجاد نکنه وجود داره.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>آموزش:</strong> نمیتونم نظر قطعی خودم رو بگم اما تو کالج تو رشته دکوراسیون متوجه شدم ایرانی ها از بقیه جلوتر هستند و درک بهتری دارند. تو رشته های دیگه هم از دوستان شنیدم که وضعیت به همین صورت هست. مطمئن نیستم که این به دلیل باهوش تر بودن ما ایرانی هاست، به دلیل تربیتمون باشه که دوست داریم همیشه تو همه چیز اول باشیم یا به دلیل بهتر بودن آموزش و پرورش و شیوه های اون باشه که ما تو ایران داشتیم.</p>
<p style="text-align: justify;">تحصیل توی دانشگاه ها و کالجها رایگان نیست. بسته به رشته و دانشگاه هزینه ها متفاوت هست. میتونید وام تحصیلی بگیرید اما وام تحصیلی هزینه تحصیل و زندگی در حد دانشجویی رو جواب میده. نمیدونم خوبه یا بد. اونهایی که به دنبال تحصیل هستند معمولا انتظار یک زندگی متوسط به بالا رو ندارند. زندگی در حد دانشجویی قابل اداره ست.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>ارتباط با وابستگان:</strong> اگه آدمهای وابسته ای باشید خوب طبیعتا راه دور و رفت و آمدی که آسون نیست میتونه سخت باشه.</p>
<p style="text-align: justify;">پارامترهای اضافه شده از سوی خودم:</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>استرس</strong> <strong>:</strong> زمانی که ایران بودم در هفته دوبار دچار حمله میگرن شدید میشدم که خیلی وقتها مجبور بودم به کلینیک برم و با تزریق مسکن و سرم حالم بهتر میشد. علت حملات میگرنی من استرس و آلودگی هوا بود. اینجا از وقتی اومدیم میگرن من کاملا برطرف شده.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>آرامش</strong> <strong>:</strong> تو این سه سال آرامشی رو که همیشه دنبالش بودم رو به دست آوردم. البته آرامش با بی خیالی فرق میکنه. من بی خیال نبودم و نیستم. برای آرامش تلاش میکنم. اینجا با تلاش آرمش رو به دست آوردم اما تو ایران نه! همیشه نگران بودم. همیشه ناراحت بودم از تبعیضاتی که وجود داشت.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>امنیت شغلی:</strong> اگه کارتون خوب باشه زود پیشرفت میکنید. بد باشه، شوخی با کسی ندارن. تو شرکتهای دولتی اینجا اما وضعیت مثل شرکتهای دولتی ایرانه. سرعت فسیل شدن هم درشون یکیه.</p>
<p style="text-align: justify;">ممکنه شما از طریق دوستی یا فامیل یا هموطن برای کار به جایی معرفی بشید اما هیچ کدوم از اینها تضمینی برای موندن در اون کار نیست. تنها تضمین کار خود شما و مفید بودن شماست.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>سطح فرهنگی:</strong> در مورد تورنتو با وجود مولتی کالچرال بودن محیط و از طرفی مقصد درصد زیادی از مهاجران تازه وارد، نمیشه گفت هیچ گونه بی ادبی و بی فرهنگی دیده نمیشه. از طرفی خیلی از کشورها فرهنگشون طوری هست که بعضی از کارهای چندش آور مثل بیرون دادن باد گلو و معده و فین کردن با صدای بلند رو عیب نمیدونن. همین الان که مشغول نوشتن این پست هستم همکار چشم بادومی من مشغول بیرون دادن باد گلو هست. و نه یک بار و دو بار و اتفاقی، بلکه دائم در حال این کار هست. هر روز از صبح تا بعد از ظهر. بعد وقتی که عطسه میکنه بلند میگه  معذرت میخوام. بعد به اینها میگن خودشون رو با سرعت با فرهنگ کانادایی وفق دادن چون موقع عطسه کردن عذر خواهی میکنن. تو شرکت قبلی که بودم همکارم عادت داشت آب که میخورد توی دهانش اول اون رو غرغره میکرد و بعد قورتش میداد. اما سطح فرهنگ عمومی بالاتر هست و مردم هم سعی میکنن ظاهرا اونرو رعایت کنند. خوش برخورد هستند و با احترام با هم برخورد میکنند. همه جا حق با مشتری هست. اگه تو یه فروشگاه بین قفسه ها یک ساعت هم دوست داشتید میتونید بایستید و با خیال راحت جنس مورد علاقتون رو انتخاب کنید. کارمند فروشگاه هم اگه با قفسه ها کار داشته باشه مثلا بخواد قفسه رو مرتب کنه یا جنس جدید بچینه حق نداره به شما بگه عجله کنید یا برید کنار من کار دارم. وظیفه داره اینقدر صبر کنه تا شما با رضایت کارتون رو انجام بدید. خیلی به ندرت میشنوید توی خیابون بوق بزنن.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong> رضایت کلی:</strong> در نهایت میتونم بگم به نظر من اگه شما شغل تخصصی خودتون رو داشته باشید از زندگی در کانادا راضی خواهید بود و از زندگیتون لذت میبرید اما چند نفر از خواننده های این وبلاگ میتونن بگن که تنها شرط رضایت از زندگی در ایران داشتن شغل تخصصی هست؟ کاریکاتور مانا کاملا گویاست. اکثر مهاجران ایرانی به خصوص تحصیل کرده ها به گونه ای با پای خودشون دارن از وطنشون اخراج میشن.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/08/what-is-your-opinion/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>توصیه های خیلی مهم</title>
		<link>http://barani.ca/2010/08/advises/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/08/advises/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 06 Aug 2010 18:07:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[اقامت در کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3677</guid>
		<description><![CDATA[راستش چند وقت پیش اتفاقی برای یکی از دوستان تازه وارد به کانادا افتاد که متاسفانه این دوستمون دچار خسارت زیادی هم شدند و هممون میدونیم اوایل مهاجرت با وجود مشکلاتی مثل بیکاری و دوری از خانواده و &#8230; دچار خسارت مالی شدن بحران های روحی و مشکلات زندگی در غربت رو دو چندان میکنه.
سال [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">راستش چند وقت پیش اتفاقی برای یکی از دوستان تازه وارد به کانادا افتاد که متاسفانه این دوستمون دچار خسارت زیادی هم شدند و هممون میدونیم اوایل مهاجرت با وجود مشکلاتی مثل بیکاری و دوری از خانواده و &#8230; دچار خسارت مالی شدن بحران های روحی و مشکلات زندگی در غربت رو دو چندان میکنه.</p>
<p style="text-align: justify;">سال پیش من در <a href="http://barani.ca/2008/12/question2/" target="_blank">این پست</a> با توجه به تجربیاتم و دیدن چند مورد خسارت ناشی از دزدی در چند آپارتمان توضیحاتی رو نوشتم و همینطور دلایل خودم رو برای اجاره کردن کاندو خیلی کوچولو با قیمت 1300 دلار در ماه رو شرح دادم.</p>
<p style="text-align: justify;">اسم یکی از شرکتهای رنتال رو که اینجا بدنام هست و دزدیده شدن اموال خیلی از ساکنین این رنتال بارها گزارش شده رو نوشتم. متاسفانه دوستان تازه وارد در بدو ورود اصلا به این مسائل توجه نمیکنن . اگه اون پست رو نخوندید بد نیست اگه یکبار نگاهی بهش بندازید.</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://barani.ca/2008/12/immigratioday7/" target="_blank">تو این پست</a> هم که بخشی از خاطرات مهاجرت ما بود نوشتم چرا و در کدوم منطقه اقامت کردیم و دلایلم رو از جمله امنیت و دسترسی و بعضی از محله های نا امن رو هم نوشتم. البته این به معنای اینکه در محله های امن صد در صدر امنیت وجود داره نیست. احتیاط همه جا لازمه اما از اون محله های نا امن کلا باید دوری کرد. کلاهتون هم افتاد اونجا بی خیالش بشید. فدای سرتون <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;">و اما توصیه های که به ذهنم میرسه کم کم و در قالب چندین پست خواهم نوشت.</p>
<p style="text-align: justify;">طبق آمار، کانادا کشور امنی است، و خب خود من تا به حال خوشبختانه دچار خسارتی نشدم، در محله امنی هم زندگی میکنم و تا به حال اتفاق افتاده که چندین بار متاسفانه فراموش کردیم درب گاراژ رو ببندیم و درب کاملا باز بوده و دوچرخه های نو و نسبتا گرون قیمت (قیمتشون روی هم هشتصد دلار) توی گاراژ بوده  که دزدیدنش راحت بوده و همینطور ماشین برف روب و چمن زن و &#8230; علتش هم فراموشی بود و سهل انگاری. با وجود امنیت محله و اینکه تجربه کردم چندین بار درب باز بوده و اتفاقی نیافتاده، نتیجه گیری اینکه پس نیازی به قفل کردن در و بیمه نکردن نیست، فکر نمیکنم عاقلانه باشه. به هر حال اتفاق یکبار میافته اما پشیمونیش تا آخر با ما میمونه. پس عقل حکم میکنه با وجود درک امنیت باز هم احتیاط کردن واجبه. با وجودیکه پول و جواهرات رو تو خونه نگه داری نمیکنیم.</p>
<p style="text-align: justify;">خیلی جالبه که بگم بعد از این اتفاق به جای اینکه ذوق کنیم و بگیم به به چه محله ای و چقدر امنیت. همسرم به این فکر افتاد که علاوه بر کار گذاشتن دوربین هوشمند در اطراف خونه، سنسوری رو طراحی کنه یا اگه موجود هست بخریم که در صورت باز بودن در یه جوری بهمون اطلاع بده. حتی بتونه اس ام اس یا ایمیل بزنه. خوب هیچ آدم عاقلی بعد از اینکه متوجه شد چند بار یادش رفته در خونه رو ببنده ذوق نمیکنه. درسته که خدا رو شکر میکنه که اتفاقی نیافتاده اما به جای اینکه بگه حالا که این محله اینقدر امنه پس بی خیال احتیاط و مراقبت میشم، میگه حالا که اینقدر من بی هوش و حواسم  باید یه فکری برای تامین امنیت خونه داشته باشیم. با اینکه سابقه نداشته بیشتر از 5 تا دونه 20 دلاری ما توخونه پول نقد داشته باشیم.</p>
<p style="text-align: justify;">خیلی از دوستان تازه وارد که دچار خسارت شدند متاسفانه شنیده میشه مبلغ زیادی پول رو توی خونه نگه داشتند. خب دزد درواقع کارش دزدیه نمیشه بهش گفت چرا پولها رو برداشتی، دزده دیگه! پول هم دیده بر میداره اصلا برای همین اومده. اما ما میتونیم پولها رو بذاریم یه جای امن، مثلا توی بانک. بانکهای اینجا برای نگهداری از پول شما و سرویسی که میدن هر ماه مبلغی رو از شما میگیرن. خوب یا بدش رو نمیخوام بحث کنم، دلایل زیادی داره از لحاظ اقتصادی که از حوصله این پست خارجه. اما! اولا به نظر من ماهی 4 دلار که میشه سالی 48 دلار ارزش محافظت از هزاران دلار پولی که مطمئنن باد برامون هدیه نیاورده رو داره. علاوه بر اون باز هم خوب یا بد! اینجا همه چیز رقابتی هست. از تولید کننده ها گرفته تا سرویس دهنده هایی همچون بانکها و شرکتهای مخابراتی و غیره همه در حال رقابت برای جذب و جلب رضایت مشتری هستند اما در کنارش از راه های دیگه ای از جمله بهره گیری از عدم اطلاع مشتری   درامد و کسبشون رو بیشتر میکنند. اینجا هم اصطلاح حق گرفتنی هست وجود داره. عمده درامد شرکتها از ندانستن های افراد هست. یا تو قالب نکات ریز و بین خطوط قرار دادها یا از طریق سرویس شارژهایی که اگه مشتری اطلاع داشته باشه میتونه حذفش کنه. مثلا ما زمان ورودمون همراه یکی از دوستان به چند تا  از بانک ها رفتیم و این دوستمون که چند سالی اینجا بود اینقدر با اکانت منیجر بانک چونه زد که هم یه دسته چک صد برگ مجانی گرفتیم و هم حساب بدون شارژ و هم اینکه بابت حساب پس اندازمون بیشترین سود نسبی رو گرفتیم. اینجا شما از قوانین اطلاع داشته باشید میتونید از فضای رقابتی و تمایل به جذب مشتریِ سرویس دهنده ها استفاده کنید و سرویس های خوبی رو  با قیمتهای باورنکردنی بگیرید. فرقی نمیکنه کدوم بانک! یه موقع با رویال بانک یه موقع با تی دی یه موقع هم با یه بانک دیگه. بستگی داره تو چونه زدنهاتون از کدوم بتونید سرویس کم هزینه تری رو بگیرید. مثلا یکی از دوستان ما سرویسی رو بابت موبایل داره که ماهی 90 دلار پرداخت میکنه و دوست دیگه ای دقیقا همین سرویس و خدمات رو از همون سرویس دهنده اما با ماهی 40 دلار گرفته. زرنگی کرده و حوصله به خرج داده و تونسته خوب چونه بزنه. البته همه اینها در صورتی هست که دوست داشته باشید. همه چیز به میل شماست. میتونید بگید دوست ندارم چونه بزنم و دلم میخواد ماهی نود دلار پرداخت کنم <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' />  خوب این شرکتها هم به هر حال بیشتر سودشون از همین راهه.</p>
<p style="text-align: justify;">چند وقت پیش دوستی تعریف میکرد شرکتشون مشتریهاش رو که حدود 15000 نفر بودند رو مبلغ 50 دلار در سال شارژ کرد و تو صورت حساب هم که معمولا مشتریها بهش دقت نمیکردند نوشته بود بابت سرویس فلان. 50 دلار برای مشتری های اون شرکت پولی نبود و در واقع در صد زیادی متوجه شارژ شدن نشدند. اونهایی که متوجه شدند  اعتراض کردند و بلافاصله شرکت پول رو برگدوند به حسابشون و گفت شارژ سالیانه فلان بوده و چون  از قبل به شما اطلاع ندادیم بر میگردونیم اما 90 درصد مشتریها متوجه نشدند و اعتراضی هم نکردند. و اینطوری شد که اون شرکت ظاهرا قانونی و فقط با سوء استفاده از بی دقتی و بی توجهی و عدم اعتراض مشتریها حداقل نیم میلیون دلار سود کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">یکی از مهمترین مسایلی که همیشه گفتم همین دقت کردن توی متن قرار دادها و اطلاع از قوانین و سرویس هاست. شاید تک تک زیاد به نظر نیاد اما باور کنید دقیق نبودن شما میتونه در کل و در سال بالای هزار دلار به هزینه خانواده اضافه کنه. حالا یا دقت نمکنیم یا حالش رو نداریم یا اطلاع نداریم. با دقت کردن، خود ما خیلی تو هزینه هامون تاثیر میذاریم. حقیقتی که اینجا وجود داره برای بیشتر پس انداز کردن و کم کردن هزینه ها نیازی به صرفه جویی نیست (منظورم اصلا این نیست که باید اسراف کنیم) اما کافیه دقت داشته باشیم. اینجا دقیقا اصطلاح از آب کره گرفتن معنی پیدا میکنه. مثلا یک موردش که شاید خیلی ها مطلع باشن اینه که شما اگه جنسی رو بخرید و بعد از مدتی اون جنس تخفیف بخوره، شما میتونید برید و اون تخفیف رو با اینکه مدتها پیش جنس رو خریدید دریافت کنید. معمولا اینجا بیشتر اجناس(تقریبا همشون) در سال میانیگن 50 در صد تخفیف رو میخورن. حالا تصور کنید شما اگه در سال 5000 دلار بابت خرید لوازم پرداخت کنید و اگه تو حراج ها اونها رو نخریده باشید میتونید در موقع حراجها مقدار زیادی از تخیفیف رو  که نگرفتید، بگیرید. که خودش مبلغ قابل توجهی هست که به بودجه شما بر میگرده. (البته زمان محدودی داره. مثلا در طول سه ماه و باید فاکتور خرید رو داشته باشید، نداشته باشید کردیت خرید از همون فروشگاه میگیرید یا اگه سیستم فروشگاه تواناییش رو داشته باشه از روی کردیت کارت شما میتونه فاکتور رو ببینه و ما بقی پول رو برگردونه)</p>
<p style="text-align: justify;">یکی دیگه از مسائلی که باید بهش توجه کرد داشتن صورت حساب های الکترونیکی هست. معمولا دیدم اینجا همه صورت حسابهای غیر الکترونیکی دارند و علاوه بر اینکه یک عالمه کاغذ دور و برشون هست و ممکنه فراموش کنند پرداخت کنند، باعث میشه تا حدودی امنیت حسابهای شما مورد تهدید قرار بگیره. به هر حال صورت حسابها دارای اطلاعات زیادی هستند که اگه دست آدم ناجوری بیافته خیلی سوء استفاده میتونه بکنه. ما از همون اول که اومدیم کلیه صورت حسابها رو الکترونیکی کردیم. درواقع به غیر از تبلیغات و آگهی های تبلیغاتی یا وسایلی که آنلاین خریدیم چیز دیگه ای تو صندوق پستی ما پیدا نمیشه. علاوه بر اون برنامه های کاربردی و  نرم افزارهایی برای حسابداری و غیره هست که میتونید این صورت حسابها رو مستقیم به عنوان داده ورودی به بانک این نرم افزارها متصل کنید و با توجه به صورتحسابها و دسته بندی هایی که انجام میدید هم گزارشات جالبی از دخل و خرج خودتون به دست بیارید و هم کنترل دریافتها و پرداختها رو داشته باشید.</p>
<p style="text-align: justify;">نکته: هنگام انجام پروسه های آنلاین بانکی و پرداختها حتما از امنیت شبکه و دستگاهی که استفاده میکنید اطمینان داشته باشید.</p>
<p style="text-align: justify;">به مرور چیزهای که به ذهنم برسه مینویسم.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>یه چیزی رو بگم که بهش اعتقاد دارم، گاهی وقتها بعضی از معلمها و دبیرا امتحانی رو میگرفتن آسون، خیلی آسون طوری که اگه کسی نخونده بود میتونست راحت نمره 15 رو بگیره، یه سوال خیلی سخت و 5 نمره ای میذاشتن برای کسی که درس خونده بود که حقش ضایع نشه، اینجا مثل امتحانی هست از بیست نمره همه بیست نمره اش مال اونهایی هست که دقت دارن و اهمیت میدن. پس اگه میخواهید موفق باشید دقت کنید و در مورد همه چیز خوب تحقیق کنید. </strong></p>
<p style="text-align: justify;">پی نوشت : دوستای خوبم خورشید و شب عزیز هم توصیه هایی رو <a href="http://www.hinightsun.blogfa.com/post-123.aspx" target="_blank">اینجا</a> کردند که پیشنهاد میکنم حتما مطالعه کنید.<strong><br />
</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/08/advises/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>18</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>این روزها&#8230;</title>
		<link>http://barani.ca/2010/07/diary-3/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/07/diary-3/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 28 Jul 2010 14:27:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[هویجوری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3652</guid>
		<description><![CDATA[* سرگرم تحقیق روی مسافرت یک روزه با کنو تو کمپینگ بعدی که حدودا 20 روز دیگه میریم، هستم. 4 روز میریم کمپینگ.  یه روزش رو هم با کنو میریم همون نزدیکی ها. مسیرش و نقشه مسیر رو و زمانبندیش رو درآوردم. یه مسیر 2 ساعته ست. 2 ساعت رفت و 2 ساعت هم برگشت. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">* سرگرم تحقیق روی مسافرت یک روزه با کنو تو کمپینگ بعدی که حدودا 20 روز دیگه میریم، هستم. 4 روز میریم کمپینگ.  یه روزش رو هم با کنو میریم همون نزدیکی ها. مسیرش و نقشه مسیر رو و زمانبندیش رو درآوردم. یه مسیر 2 ساعته ست. 2 ساعت رفت و 2 ساعت هم برگشت. وسطای مسیر یکبار توقف میکنیم و استراحتی میکنیم. بعد به مقصد که رسیدیم آب بازی و سرسره بازی روی سرسره های طبیعی در مسیر آبشار و نهار و استراحت و بعد هم برگشت. من و همسری که هستیم صد در صد. دوستم رو مطمئن نیستم. یعنی اولش شدیدا میترسیدن. آخه یه بار پسرش با کنو تو رودخونه چپ کرده بود، البته اتفاقی نیافتاده بوده اما خوب میترسن دیگه. حالا من بهش گفتم این مسیر دریاچه ست و از کناره میریم و جریان رودخونه ای نیست و مسیر برای مبتدی هاست و  و شونصد نفر هم تو   مسیر در رفت و آمد هستن و هزار تا دلیل دیگه راضی شدن که بیان. یعنی خودش گفت حیفه که نیام. شاید برای اینکه ترسشون کمتر بشه من و همسری تو دو تا کنو مجزا بشینیم و همراهیشون کنیم. احتمالا من و دوستم و پسرش تو یه کنو و همسری و همسر دوستم هم تو یه کنو دیگه بشینن. البته اگر تصمیم به اومدن گرفتن. وگرنه که من و همسری تنهایی میریم و احتمالا دوستامون اون روز رو به تنهایی به گردش در جنگل و آبتنی کردن تو دریاچه بگذرونن.</p>
<p style="text-align: justify;">اینجا دقیقا جایی هست که ما چادر میزنیم. بین این دو تا درخت. رو به دریاچه.<span id="more-3652"></span></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/untitled1.png" rel="lightbox[3652]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3653" title="untitled" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/untitled1.png" alt="" width="410" height="309" /></a></p>
<p>این هم مقصد ما در مسافرت با کنو:</p>
<p style="text-align: center;"><img src="file:///C:/DOCUME%7E1/LKERAM%7E1/LOCALS%7E1/Temp/moz-screenshot-1.png" alt="" /><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/untitled2.png" rel="lightbox[3652]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3659" title="untitled" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/untitled2.png" alt="" width="349" height="260" /></a></p>
<p style="text-align: right;">سرسره بالایی ختم میشه به این استخر طبیعی <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/213132156_425e4294f4.jpg" rel="lightbox[3652]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3656" title="213132156_425e4294f4" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/213132156_425e4294f4.jpg" alt="" width="400" height="300" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">* معمولا گاهی نگاهی به بخش نظرات جفنگ شده توسط وردپرس میدازم، گاهی وقتها نظرات دوستان که دارای لینک تو بدنه کامنت هست به اشتباه توسط سیستم به صورت خودکار جفنگ!! میشه. معمولا سرمیزنم که اگر نظری اشتباهی اسپم یا بقول &#8220;وردپرس فارسی&#8221; جفنگ شده نجاتش بدم. امروز دیدم یه کامنت جفنگ شده که الحق هم جفنگ بود. یکی نوشته :</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>&#8220;من مثل شما وبلاگ ، قالب خود را زیبا ، چگونه خود را به شما طراحی تم؟&#8221; </strong></p>
<p style="text-align: justify;">* تقریبا نود درصد Deck رو ساختیم. خیلی سخت بود. خیلی. باور نمیکردیم اینقدر مشکل باشه. روز اول که ظهر به بعد هوا بارونی شد و نتونستیم خوب کار کنیم. کار طراز بندی و قرار دادن پایه های اصلی رو انجام دادیم و بیم هاش رو هم نصب کردیم. در واقع اصلی ترین و مهم ترین قسمت و به عبارتی خشت اول، همون طراز بندی اولیه و دقت در نصب اتصالات نود درجه هست. که دقت فوق العاده زیادی لازم داره. البته فرمولش و کلا راه حلش، برای ماها که فنی بودیم مشکل نیست اما پیاده سازیش با الوارهای سنگین و بلند برای ما سخته. اما با موفقیت انجام شد <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' />  البته تا اینجا. فکر کنم امروز و فردا تکمیل بشه. بعد از ظهر ها از سر کار که برمیگردیم خونه روش کار میکنیم. امروز حتما تمومش میکنیم و فقط میمونه پولیش کردنش که امیدوارم بارون نیاد یا اگه میاد زود آفتابی بشه که Deck ما هم برای آخر هفته حاضر و آماده باشه.</p>
<p style="text-align: justify;">* یه کتاب خریدم در مورد گلهای رز و پرورش و رسیدگی به انواع رز ها و مشخصاتشون و خلاصه هر چیزی که راجع به رزها و نگهداری از بوته های رز لازمه بدونم. این کتاب رو دوست دارم و خیلی مطالب جدید و مفیدی رو ازش یاد گرفتم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/07/diary-3/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گل ها</title>
		<link>http://barani.ca/2010/07/my-rose-garden/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/07/my-rose-garden/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 21 Jul 2010 14:14:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[هویجوری]]></category>
		<category><![CDATA[باغبانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3625</guid>
		<description><![CDATA[دیروز بالاخره رفتیم و همه وسایل لازم برای Deck رو سفارش دادیم و قرار شد فردا بیارن، احتمالا آخر این هفته شروع کنیم به ساخت و نصبش. اما از دیشب تا حالا عجیب دچار استرس شدیم که مبادا نتونیم از پس این کار بیاییم و گند بزنیم به حیاط کوچولو و خوشکلمون. ببینیم چی میشه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">دیروز بالاخره رفتیم و همه وسایل لازم برای Deck رو سفارش دادیم و قرار شد فردا بیارن، احتمالا آخر این هفته شروع کنیم به ساخت و نصبش. اما از دیشب تا حالا عجیب دچار استرس شدیم که مبادا نتونیم از پس این کار بیاییم و گند بزنیم به حیاط کوچولو و خوشکلمون. ببینیم چی میشه دیگه، خودش یه تجربه ست. برای یه Deck کوچولو 3 متر در 3 متر تا اینجا هشتصد دلار هزینه کردیم، برای خرید لوازم، دستمزد که نمیدیم <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' />  اما خوب اگه زبونم لال خراب بشه جیب درد میگیریم.<span id="more-3625"></span></p>
<p style="text-align: justify;">راستی چکاوکا که لونه ساخته بودن یادتونه؟ خونشون رو فروختن به دو تا گنجشک. شاید هم اجاره دادن نمیدونم <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;">اونروز روی درخت کاج کوچولوی جلوی خونه یه قناری دیدیم. زرد بود. تازه فهمیدم زرد قناری که میگن یعنی چی. رنگی بود که بی اغراق تو هیچ جعبه مداد رنگی ندیده بودم.</p>
<p style="text-align: justify;">گلهایی که کاشتیم حسابی خوشکل شدن. به خصوص رز ها. یه گلدون آویز گل زرد هم دو ماه پیش خریدیم  که وقتی خریدیم خیلی کوچولو بود و کچل و بی ریخت. حالا اینقدر ساقه های رونده ش از گلدون سرازیر شدن و پر گل شده که دیگه گلدونش کاملا زیر گلها محو شده و تبدیل شده به یه توپ پر از گل. توی Deck جلوی آشپزخونه نصبش کردیم. وقتی بعد از ظهرها میشنیم تو Deck کلی ازش تشکر میکنم که اینقدر خوشکل و خوش هیکل شده <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;">یه مرغ مگسخوار هم باش دوست شده و دائم بهش سر میزنه. خیلی کوچولوه و سریع بال میزنه. میاد و از این گلها نمیدونم شهد یا شاید هم آب میخوره <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: right;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1897.jpg" rel="lightbox[3625]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3624" title="IMG_1897" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1897.jpg" alt="" width="369" height="491" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">یه سری بذر قاتی پاتی هم چند وقت پیش همسری کاشت توی گلدون که یکی از این بذرها بنفشه های کوچولو بودن و عاشقشون شدم. خیلی فینگیلیه اما خوشکل و خوشرنگ و پر گله.</p>
<p style="text-align: right;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1901.jpg" rel="lightbox[3625]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3626" title="IMG_1901" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1901.jpg" alt="" width="491" height="369" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">اینهم لیلیومهای خوشکل و پرگل باغچه جلوی خونه که طفلکی وقتی غنچه هاش باز شد تازه خاک اطرافش رو عوض کرده بودیم و هنوز چمنهای اطرافش سبز نشده بودن و خودش و سه تا بوته رز کوچولو مسوول زیباسازی محیط بودن و حسابی هم مسولیت پذیر عمل کردن. دستشون درد نکنه <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/DSC_9207.jpg" rel="lightbox[3625]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3627" title="DSC_9207" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/DSC_9207.jpg" alt="" width="386" height="491" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">این بوته های رز رو یادتونه؟ همونهایی که پنج تا بودن و با دو تا رز عطر افشان تو باغچه حیاط پشتی کاشتیم؟ دو تا از اون فسقلی رو تو این عکس پایین میبینید. وقتی خریدیمشون گلدونشون اندازه کف دست بود و رو هر بوته شون هفت هشت تا گل بیشتر نبود. اونموقع دوتاشون رو گذاشتم بغل آب پاش و ازشون عکس گرفتم که یادم باشه چقدر کوچولو بودن.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1545.jpg" rel="lightbox[3625]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3628" title="IMG_1545" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1545.jpg" alt="" width="410" height="491" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">حالا فسقلی ها تو یه چشم به هم زدن در عرض یک ماه اینقدر بزرگ شدن که باورم نمیشه. رو هر ساقشون ده تا غنچه دارن. امروز فرداست که همه غنچه ها با هم باز میشن و رو هر بوته فسقلی هفتاد هشتاد تا گل رز مینیاتوری به آدم لبخند میزنن. این یکی از اون فسقلی هاست <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1907.jpg" rel="lightbox[3625]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3629" title="IMG_1907" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1907.jpg" alt="" width="369" height="491" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">اینهم اون رز عزیز کرده من، عاشق رنگ صورتی ملایمشم. انگار خودش هم میدونه که چقدر رنگ و روش بهم آرامش میده. عاشق این غنچه هاشم وقتی قطرات بارون روش میشینه. انگار داره از خوشحالی اشک میریزه</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1909.jpg" rel="lightbox[3625]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3630" title="IMG_1909" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1909.jpg" alt="" width="614" height="461" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/07/my-rose-garden/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>Do It Yourself</title>
		<link>http://barani.ca/2010/07/do-it-yourself/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/07/do-it-yourself/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 20 Jul 2010 18:26:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[دکوراسیون]]></category>
		<category><![CDATA[خرید در کانادا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3615</guid>
		<description><![CDATA[تو تعطیلات آخر هفته تصمیم گرفتیم زیر آلاچیق توی حیاط یه Deck درست کنیم، خلاصه طی تحقیقات و جستجوهایی که انجام دادیم متوجه شدیم که فروشگاه Lowe&#8217;s بخشی داره که مشخصات و اندازه Deck مورد نظر شما رو میگیره و در نهایت اونچه که مد نظر شماست طراحی میشه و به صورت یک پروژه تحویل [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">تو تعطیلات آخر هفته تصمیم گرفتیم زیر آلاچیق توی حیاط یه Deck درست کنیم، خلاصه طی تحقیقات و جستجوهایی که انجام دادیم متوجه شدیم که فروشگاه <a href="http://www.lowes.ca/" target="_blank">Lowe&#8217;s</a> بخشی داره که مشخصات و اندازه Deck مورد نظر شما رو میگیره و در نهایت اونچه که مد نظر شماست طراحی میشه و به صورت یک پروژه تحویل شما داده میشه. <span id="more-3615"></span>این پروژه شامل نقشه، اندازه کلیه لوازم و مواد اولیه و الوار و چوب های مورد نیاز و راهنمای ساخت و نصب هست.</p>
<p style="text-align: justify;">که البته شما میتونید به جای مراجعه به فروشگاه خودتون از این برنامه <a href="http://www.lowes.ca/howto/deck_designer.aspx" target="_blank">Lowe&#8217;s Deck Designer</a> استفاده کنید و سر حوصله Deck مورد نظر خودتون رو طراحی کنید و بعد برای خرید و تهیه لوازم تشریف ببرید فروشگاه.</p>
<p>البته <a href="http://www.homedepot.ca/" target="_blank">Home Depot</a> هم همچین سرویسی داره&#8230;.</p>
<p style="text-align: justify;">کلا سرویس خوب و به درد بخوری هست، برای اونهایی که حوصله و وقت و علاقه دارند. در ضمن خیلی از نظر مالی مقرون به صرفه هست و در مقدار زیادی از هزینه که همون دستمزد هست صرفه جویی میشه و تجربه جالبی هم هست.</p>
<p style="text-align: justify;">این برنامه ها و این مدل پروژه ها به  <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Do_it_yourself" target="_blank">Do It Yourself</a> یا <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Do_it_yourself" target="_blank">DIY</a> معروف هستند. برای سایر محصولات میتونید با جستجو در اینترنت <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Do_it_yourself" target="_blank">Do It Yourself</a> هر محصولی رو پیدا کنید <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/instructions.jpg" rel="lightbox[3615]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3616" title="instructions" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/instructions.jpg" alt="" width="510" height="903" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/07/do-it-yourself/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کمپینگ در Bruce Peninsula و Tobermory &#8211; قسمت سوم</title>
		<link>http://barani.ca/2010/07/bruce-peninsula-camping-part3/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/07/bruce-peninsula-camping-part3/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 19 Jul 2010 14:23:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مسافرت ها]]></category>
		<category><![CDATA[کمپینگ]]></category>
		<category><![CDATA[Bruce Peninsula]]></category>
		<category><![CDATA[Bruce Trail]]></category>
		<category><![CDATA[Cyprus Lake]]></category>
		<category><![CDATA[Tobermory]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3576</guid>
		<description><![CDATA[شنا کنان و با آرامش، به زیبایی از کنار صخره ها میگذشت. دخترک رو از بالای صخره ها دنبال کردیم و از  اونجا ساحل پلکانی دریاچه رو دیدیم که Indian Head Cove نام داشت. همه در کنار ساحل و روی پلکان طبیعی دریاچه نشسته بودند یا روی صخره ها دراز کشیده و از آفتاب دلچسب [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">شنا کنان و با آرامش، به زیبایی از کنار صخره ها میگذشت. دخترک رو از بالای صخره ها دنبال کردیم و از  اونجا ساحل پلکانی دریاچه رو دیدیم که Indian Head Cove نام داشت. همه در کنار ساحل و روی پلکان طبیعی دریاچه نشسته بودند یا روی صخره ها دراز کشیده و از آفتاب دلچسب یک ظهر تابستانی لذت میبردند. همه و همه برای تکمیل تصویر یک رویا کافی بودند و ما تا این ساحل، تنها به اندازه پایین رفتن از یک صخره فاصله داشتیم.<span id="more-3576"></span></p>
<p style="text-align: justify;">دوستم و همسرش تصمیم گرفتند که به کمپ برگردند و نهار رو آماده کنند و من و همسرم و پسر دوستم کناره دریاچه رو طی کنیم و اگه موفق شدیم غار رو پیدا کرده و مسیر و شناسایی کنیم و بعد از کناره شمالی Marr Lake به کمپ برگردیم و فردا همه با هم به این ساحل بیاییم تا هم آبتنی کنیم و هم اینکه وقت بیشتری رو برای گشت و گذار در طبیعت بکر و وحشی این منطقه بذاریم.</p>
<p style="text-align: right;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/DSC_9365.jpg" rel="lightbox[3576]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3575" title="DSC_9365" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/DSC_9365.jpg" alt="" width="491" height="330" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">جز دخترک، کسی جرات آب تنی در آب فوق العاده سرد دریاچه رو نداشت اما همچنان گروهی در حال شیرجه زدن از روی صخره بودند. آب دریاچه با پیشروی روی صخره ها و فرسایش بستر آهکی دریاچه، استخری طبیعی رو ساخته بود با آبی زلال و و بسیار سرد، با اینحال سرمای بیش از حد آب هم چیزی از هیجان و ذوق آبتنی در آب دریاچه رو کم نمیکرد و همه مطمئن بودیم فردا برمیگردیم و آبتنی میکنیم.</p>
<p style="text-align: justify;">دوباره به بالای صخره ها برگشتیم و به سمت شمال راهمون رو ادامه دادیم. این قسمت از مسیر پوشیده از تخته سنگ های بزرگ بود و که به نسبت مسیر قبل کمی مشکل تر بود. پستی و بلندی ها بیشتری داشت و سطح تخته سنگها در اثر فرسایش در بعضی نقاط کمی لغزنده شده بود و دقت بیشتری در هنگام <img style="vertical-align:text-bottom" src="/wp-content/uploads/cache/ade06957c091a4b39f1affb92a227ffd.png"/> لازم بود.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1699.jpg" rel="lightbox[3576]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3593" title="IMG_1699" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1699.jpg" alt="" width="491" height="369" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">بعد از چند دقیقه راهمپمایی از یکی از صخره های مسیر بالا رفتیم تا اینکه بلاخره یکی از غارها رو پیدا کردیم. برای ورود به غار باید از دیواره سنگی غار به پایین میرفتیم. دیواره های سنگی غار و لا به لای تخته سنگها پر بود از درختهای کاجی که بسار زیبا و به صورت طبیعی <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Bonsai" target="_blank">بن سای</a> و مینیاتوری شده بودند. انتهای غار به شکل تراسی با طاق سنگی به دریاچه منتهی میشد که میشد در ایوان سنگی غار نشست و منظره زیبای دریاچه رو تماشا کرد.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/DSC_9372.jpg" rel="lightbox[3576]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3578" title="DSC_9372" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/DSC_9372.jpg" alt="" width="491" height="330" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">بعد از تماشای غار و گرفتن چند عکس دوباره مسیر رو به سمت شمال پیش گرفتیم. راه همچنان پوشیده از صخره و تخته سنگهای بزرگ بود. در همون مسیر عدی ای رو دیدیم که در تلاش برای بالا رفتن از صخره بلندی هستند و ما هم به دنبال اون گروه رفتیم بالای صخره. همون صخره ای که دایو شیرجه بود. بالای صخره که رسیدیم درک کردم که چرا بعضی ها از شیرجه زدن پشیمون میشدند. ارتفاع در عین زیبایی برای پشیمان شدن به اندازه کافی وحشت آور بود.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1818.jpg" rel="lightbox[3576]"></a><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1675.jpg" rel="lightbox[3576]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3592" title="IMG_1675" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1675.jpg" alt="" width="491" height="369" /></a></p>
<p style="text-align: right;">منظره ساحل و استخر طبیعی دریاچه از بالای صخره دیدنی تر بود و پانارومای زیبایی داشت.</p>
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: justify;">عجله داشتیم و باید زود تر به کمپ برمیگشتیم. بنابراین با عجله نقاط و مسیر رو شناسایی میکردیم تا فردا بتونیم بهتر از وقتمون استفاده کنیم. به راهمون به سمت شمال ادامه دادیم. کمی جلوتر از بالای صخره ها غار اصلی و معروف مسیر رو پیدا کردیم. مسیر ورودی به غار مشکل تر بود اما ظاهرا فضای درونی غار اونقدرها زیبا بود که ارزش ریسک کردن و پایین رفتن و بعد بالا آمدن رو داشته باشه. غار The Grotto نام داشت. (Grotto همون معنی غار رو داره.) میدونستم داخل این غار تونلی پر از آب متصل به دریاچه وجود داره که از طریق این تونل غواصها یا اونهایی که میتونن خوب زیر آبی شنا کنن به سمت در یاچه شنا میکنن.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1695.jpg" rel="lightbox[3576]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3582" title="IMG_1695" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1695.jpg" alt="" width="369" height="491" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">برای پایین رفتن خیلی وسوسه شدیم اما عجله داشتیم و وقت خیلی کم بود و باید سریع بر میگشتیم. ضمن اینکه روز بعد حتما برمیگشتیم و با فرصت کامل و خیلی آسوده همه نقاط رو میدیدیم پس تصمیم گرفتیم از همون بالا چند تایی عکس بگیریم و راهمون رو ادامه بدیم.</p>
<p style="text-align: justify;">صخره های بالای غار رو که رد کردیم به ساحل دیگه ای رسیدیم که پوشیده از قلوه سنگهای ریز و درشتی بود که از لا به لای این قلوه سنگها رودخونه ای خودش رو به دریاچه میرسوند. روی یکی از تخته سنگها نشستیم و کمی استراحت کردیم. همسری و پسر دوستم شروع کردن به پرتاب سنگ روی سطح دریاچه. سنگها روی سطح آب مینشستند و دوباره بلند میشدند و اینقدر این نشست و برخاست ادامه داشت تا بالاخره غوطه ور میشند توی دریاچه.  بستر دریاچه هم پوشیده از قلوه سنگ بود. از لا به لای سنگها رودخانه‌ای خودش رو به دریاچه میرسوند</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/5325175.jpg" rel="lightbox[3576]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3586" title="5325175" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/5325175.jpg" alt="" width="314" height="480" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_17061.jpg" rel="lightbox[3576]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3596" title="IMG_1706" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_17061.jpg" alt="" width="491" height="369" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">از اونجا به بعد باید مسیر و به سمت غرب عوض میکردیم تا از کناره Marr Lake دوباره به Georgian Trail میرسیدیم و از اونجا میرفتیم به Cyprus Lake و میرسیدیم به کمپ.</p>
<p style="text-align: right;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/3912837337_35b5337956.jpg" rel="lightbox[3576]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3587" title="3912837337_35b5337956" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/3912837337_35b5337956.jpg" alt="" width="500" height="333" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">به Marr Lake رسیدیم چند دقیقه ای هم اونجا نشستیم به تماشای دریاچه کوچکی که سراسر سکوت و بود آرامش و زیبایی. باز بستر قلوه سنگی و آب زلال و پرتاب سنگ درون دریاچه.</p>
<p style="text-align: right;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/2726315103_46f2fd5162.jpg" rel="lightbox[3576]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3588" title="2726315103_46f2fd5162" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/2726315103_46f2fd5162.jpg" alt="" width="500" height="292" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">مسیر حاشیه شمالی دریاچه Marr که به سمت غرب میرفت رو پیش گرفتیم. راه پر از سنگهای ریز و درشت بود و پر از پستی و بلندی هایی که باعث میشد دائما مسیر رو با راحتی مسیر رفت مقایسه کنیم.</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/DSC_9383-1.jpg" rel="lightbox[3576]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3594" title="DSC_9383-1" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/DSC_9383-1.jpg" alt="" width="491" height="330" /></a> کم کم راه جنگلی شد و از میان درختان راه رو که دیگه از سنگهای ریز و درشتش خبری نبود طی میکردیم. در راه دو سه تا مار خوش خط و خال هم دیدیم که بی خیال از وسط تریل میخزیدند زیر بوته ها تو شلوغی جنگل گم میشدند. اینها هم از جاذبه های جنگل و کمپینگ هست که اگر از مار میترسید بدونید که دیدن مار توی تریل ها و جنگلها طبیعیه <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> <a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1706.jpg" rel="lightbox[3576]"><br />
</a>اونروز بعد از رسیدن به کمپ و خوردن نهار یک ساعتی رو تقریبا توی چادر بیهوش شدیم و بعد از ساعتی که بیدار شدیم انگار تمام خستگی ها رو تو خواب جا گذاشته بودم، کتری رو روی آتیش گذاشتم و کم کم بقیه هم بیدار شدند، همسری هندونه رو قاچ کرد و نشستیم دور هم گفتیم و خوردیم و خندیدیم و عکسهایی که گرفته بودیم رو نگاه کردیم.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_17151.jpg" rel="lightbox[3576]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3607" title="IMG_1715" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_17151.jpg" alt="" width="491" height="210" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">بعد از ظهر همه با هم رفتیم به مرکز شهر Tobermory تا هم شهر رو ببینیم و هم اگه خریدی لازم بود انجام بدیم. از کمپ ما تا مرکز شهر تنها 15 کیلومتر فاصله بود. شهر کوچولویی بود با یک اسکله که کشتی های تفریحی و مسافربری اونجا لنگر انداخته بودند. روبروی اسکله پر از Pub ها و رستوران بود و یکی دوتا سوپرمارکت. رفتیم چند تا استیک تازه خریدیم برای شام و بعد هم بستنی خوردیم و فروشگاه ها رو نگاهی انداختیم و دوباره برگشتیم به طرف کمپ، اما بین راه کنار دریاچه Cameron توقف کوتاهی داشتیم تا آقایون برای اجاره یک قایق موتوری شرایط رو بپرسن و همونجا قرار فردا به اینصورت برنامه ریزی شد که صبح آقایون برن قایق رو تحویل بگیرن و تا ظهر، برن قایق سواری و  ماهیگیری و بعد از نهار همگی با هم بریم سمت صخره ها برای شنا کردن و رفتن به درون غار.</p>
<p style="text-align: justify;">شب رو مثل همیشه بعد از خوردن شام کنار آتیش نشستیم و تو تاریکی مطلق و سکوت وحشی و زیبای جنگل ،آسمون پر ستاره رو نگاه کردیم. تفریح هر شب ما به جای گشت و گذار در اینترنت و تماشای تلوزیون و اخبار، بیدار نشستن تا دیر وقت کنار آتیش و خوردن سیب زمینی های پخته شده زیر خاکستر بود. اون شب هم مثل شب قبل سیب زمینها رو توی آلومینیوم میپیچیدیم و توی آتیش می انداختیم و بعد از پخته شدن با کره و نمک میخوردیم. گرسنه نبودیم اما خوردن سیب زمینی کباب شده تو آتیش لذتی داشت که نمیشد ازش صرف نظر کرد. فردا روز زیبایی بود. غار رو پیدا کرده بودیم و هیجان دیدن درون غار و تونل پر از آب همه رو ذوق زده و بی تاب کرده بود&#8230;.</p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">ادامه دارد &#8230;.</p>
<h3><a onmousedown="return clk(this.href,'','','','2','','0CB0QFjAB')" href="http://www.ontarioguide.com/gbd/news/grotto/default.html"><em><em><br />
</em></em></a></h3>
<p style="text-align: right;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/07/bruce-peninsula-camping-part3/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>لاله خانم زن با سلیقه ای است</title>
		<link>http://barani.ca/2010/07/lady-lala/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/07/lady-lala/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 12 Jul 2010 18:41:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[هویجوری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3560</guid>
		<description><![CDATA[لاله خانم چارقد چارخونه زرد و سفیدش رو انداخت رو سرش و دنباله ش رو پیچید دور موهاش و بعد هم جلوی دهنش رو با دستمال بست و دستمال گردگیری رو برداشت و افتاد به جون خونه.
همه جا رو جارو کشید و برق انداخت. سماور رو روشن کرد و بعد هم آلو ها رو ریخت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">لاله خانم چارقد چارخونه زرد و سفیدش رو انداخت رو سرش و دنباله ش رو پیچید دور موهاش و بعد هم جلوی دهنش رو با دستمال بست و دستمال گردگیری رو برداشت و افتاد به جون خونه.</p>
<p style="text-align: justify;">همه جا رو جارو کشید و برق انداخت. سماور رو روشن کرد و بعد هم آلو ها رو ریخت تو قابلمه مسی که به جونش بنده و گذاشت رو اجاق تا با حرارت ملایم و آروم آروم بپزه، لاله خانم لواشک آلو خیلی دوست داره، ترش ترش. شوهر لاله خانم هم از صبح مشغول باغبونی بود و چمن ها رو کوتاه کرد علفهای هرز رو در آرورد و به گلها و درختا می رسید.</p>
<p style="text-align: justify;">بعد با هم رفتن خرید، یه قایق بادی و یه تیوپ خریدن تا وقتی که میرن ساحل باهاشون بازی کنن. از خرید که برگشتن رفتن تو حیاط و نشستن زیر آلاچیق و چند تا همبگر کباب کردند و ساندویچ همبرگر خوردن و این بود نهار اونا. لاله خانم نمیتونه وقتی کدبانو بازی در میاره همه چی تموم باشه و نهار پلو خورش درست کنه.</p>
<p style="text-align: justify;">بوی لواشک آلو کل خونه رو برداشته بود و هی لاله خانم چپ میرفت و راست میومد و هی میگفت به به! عجب بویی! چه رنگی! چه لواشکی.</p>
<p style="text-align: justify;">بعد با هم نشستن هندونه خوردن، شوهر لاله خانم استاد انتخاب هندونه ست، قرمز قرمز و شیرین عین قند، تلوزیون تماشا کردن و دوباره لاله خانم افتاد به جون خونه. کف آشپزخونه رو سابید و برق انداخت، مبل ها رو دستمال کشید و چرب کرد. کف خونه رو بخار شور کرد و بعد نشست کنار شوهرش و با هم چای خوردن و گپ زدن و پفک و چیپس خوردن و شام هم ساندویچ درست کردن و خوردن. کلا این مدلیه همیشه که کد بانوها نباید موقع رفت و روب، سوپ قلم و باقالی پولو با ماهیچه بار بذارن. عوضش فردا صبح، صبحانه ا<img style="vertical-align:text-bottom" src="/wp-content/uploads/cache/b6d63808e5f308628fc43d566fbffba9.png"/> با تخم مرغ محلی و کره حیوونی درست کرد. نهار هم باز ساندویچ خوردن چون عجله داشتن و میخواستن برن کنار دریاچه آب بازی. از شنا هم که برگشتن با اینکه هر دو خسته بودن اما از اونجایی که که خیلی لاله خانم کدبانو هست و هوس خامه با عسل برای صبحونه فردا کرده بود، دم راه رفتن خامه خریدن و بعد رفتن خونه. سماور رو روشن کرد و شروع کرد به پختن کلم پلو با ترخون، تو قابلمه مسی که به جونش بنده. شام کلم پولو خوردن و نصفش هم گذاشتن برای نهار امروز تا تو اداره گرم کنن و بوش بپیچه و دوستش بگه چه کدبانو و لاله خانم بگه تازه لواشک هم درست کردم <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/07/lady-lala/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>26</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
