بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید

خاطرات و تجربيات مهاجرت به کانادا

تو این پست راجع به تنقلات یا خوراکی هایی می نویسم که اینجا خیلی مرسومِ. اینهایی رو که اینجا مینویسم به این معنی نیست که جای دیگه ای وجود نداره، بلکه به دلیل تفاوت سلیقه ها، اینجا بیشتر میبینیم :)

اول، Nachos، یک خوردنی میکزیکی که مواد اولیه اون رو ذرت تشکیل داده. شکل و قیافه ای شبیه به چیپس داره و معمولا با یک جور سس به اسم سالسا خورده میشه. درست مثل چیپس و ماست  البته ناچز با سس های مختلفی خورده میشه اما به طور معمول سس کنار ناچز سالسا هست. سالسا چیزی شبیه به ترشی بندری و از مخلوط گوجه فرنگی، پیاز، فلفل سبز و کمی سرکه و آب گوجه فرنگی، ساخته میشه کمی گشنیز و جعفری هم بسته به سلیقه. به اون اضافه میشه. بسته به میزان فلفل طعمش از معمولی داره تا خیلی خیلی تند. ادامه مطلب…

I believe together well find
I believe in the power of you and I
This is the moment we have dreamed of all our lives
Well be the change we wish from others
Well stand tall for what its right

—-

And embrace me to be all I can be
Now nothing can stop me

ادامه مطلب…

چیزی به بهار نمونده. کم کم باید فکر سبز کردن سبزه و کاشتن لاله و سنبل بود. فعلا چند تایی لاله و سنبل تو گلدون کاشتم که تازه سر از خاک بیرون آوردن. البته برای عید باید یکی دو هفته دیگه اقدام کرد. چند تایی هم گلهای بنفشه و اطلسی و قرنفل کاشتم. بذرشون رو تو قالبهای کوچولوی خاک کاشتم و تازه جوونه زدن  ومنتظرم حسابی ساقه هاشون جون دار بشه بعد منتقلشون کنم به گلدون. برای باغچه حیاط هم همین تصمیم رو دارم. یعنی اول تو خونه گلها رو تو قالبهای خاک یا گلدونهای کوچولو (اندازه یه استکان) میکارم بعد منتقلشون میکنیم به باغچه. چند روز پیش رفتیم و برای اولین بار خاکهای فشرده ای رو که مدتها بود تو فروشگاه ها میدیم، خریدیم و روش استفاده و کار باهاشون خیلی راحت و با مزه ست. ادامه مطلب…

گوگل سرویس جدیدی رو به نام Buzz معرفی کرده که اونرو میتونید زیر Inbox تو صحفه gmail خودتون ببینید. این سرویس یک سرویس شبکه اجتماعی هست و در واقع شبیه به Facebook و Orkut. ادامه مطلب…

رمان تاریخی امینه، نوشته مسعود بهنود رو میخونم. کتاب فوق العاده زیباییه. داستان مربوط به اواخر دوره صفوی هست. امینه، خاتون سوگلی شاه صفوی هست که از دربار شاه سلطان حسین به  ایل قاجار میره. از وقتی خوندن این کتاب رو شروع کردم مرتب تصویر امینه رو توی ذهنم نقاشی میکنم. میخوام امینه رو تو فضایی از تلفیق مکتب رضاعباسی(صفویه) و مکتب تهران(قاجار) نقاشی کنم. تا به حال کارهای تلفیقی انجام ندادم. اصلا نمیدونم از نظر هنر نگارگری این کار صحیح هست یا نه. اما ذهنم بد جوری دگیر این موضوع شده.

مهم اینه که اون چیزی که تو ذهنم هست رو پیاده کنم. اگه کسی منبعی رو میشناسه راجع به کارهای تلفیقی ممنون میشم به من معرفی کنه؟ فکر میکنم میکنم مطالعه دقیق تر مکتب بهزاد بتونه بهم کمک کنه. کارهای استاد بهزاد (کارهای که بعد از سفر به اروپا انجام دادن) تلفیقی هست از نقاشیهای رئال و مینیاتور. پس میشه.

حداقل این هست که این تابلو نقاشی یک اثری هست که به دل خودم میشینه. من همیشه میگم آدم هر تغییری رو که دوست داشته باشه میتونه تو نقاشیهای خودش ایجاد کنه. نقاشی خودشه، اختیارش رو داره. مگه نه؟

حدودا چهار سال پیش خانوم انوشه انصاری به عنوان اولین زن گردشگر فضایی موفق شد تا با فضاپیمای سایوز به یک سفر فضایی 9 روزه بره که این موضوع باعث افتخار ایرانی ها و به خصوص خانومهای ایرانی شد. حالا برای اینکه سوژه خنده دنیا بشیم، رئیس دولت بعد از نهم زحمت کشیده و یک موش، یک لاک پشت و تعدای کرم(جالبه روی این کلمه “تعدای” تاکید هم میکنند مبادا مردم خدای ناکرده فکر کنند یه دونه بوده) فرستاده فضا. ویدئوی زیر ببینید به خدا آدم نمیدونه بخنده یا گریه کنه به حال خودش و مملکتش و مردمش که اسیر دست یک عده آدم نادون شدن.

ادامه مطلب…

خوب با همکاری کارآگاه همسری و بررسی های به عمل آمده مشخص گردید که جلد پاسپورت سعید جراح ایرانی نیست. نمیدونیم کجاییه. اما ایرانی نیست به هر حال:)

بعد هم به قول آرش کدوم آدم عاقلی پاسپورت ایرانی جعل می کنه؟ خیلی معتبره؟

ما که متوجه نشدیم این جلد پاسپورت کدوم کشوره؟ شما میدونید؟ ادامه مطلب…

شب گذشته، اولین قسمت از آخرین فصل از سریال تلوزیونی لاست، پخش شد. توی هواپیما یک لحظه سعید جراح، پاسپورتش رو باز میکنه و به عکس نامزدش که لای پاسپورت گذاشته، نگاه میکنه. پاسپورتش ایرانی بود!!!!!! یعنی واقعا یک ذره هم وقت نگذاشتند که تحقیق کنند؟ شاید هم داستان سریال رو میخوان طوری پیش ببرند که  مثلا سعید جراح با پاسپورت ایرانی مسافرت میکرده؟! ادامه مطلب…

سلام،

دوستم! الان حدود چهارماه از رسیدن ما به سیاره مان گذشته، به زمان شما نمیدانم چقدر؟ دو سال و یا شاید بیست سال!

ما خیلی وقتها در سیاره مان در باره ماجراهایمان در زمین و تو صحبت نموده و یادت میکنیم و همگی در این مورد با یکدیگر توافق داریم که ماموریت زمین شگفت انگیزترین و با حال ترین ماموریت عمرمان بود و مزه غذاهایتان هنوز زیر دندانمان هست.

اما روزهای بدی نیز بودند. روزهایی که توی ترافیک گیر میکردیم و هوا کثیف بود و دلگیر و آدم عصبی و غمگین و بد میشد. و میدیدیم که همه مردم خوشحال و خوشبخت نیستند و بعضی وقتها بدجنس و بد اخلاق میشوند و مریضی هست و غصه هست و نا امیدی هست. و بی ادبی هست و زشتی و کثیفی و بدسلیقه گی و دو رویی هست و مادر همه اینها یعنی بی فرهنگی هست و اینجور موقع ها به سرمان میزد که ماموریت را بیخیال شده و به خانه هایمان برگشته و اعلام نماییم که به این سیاره و گوشه پرت کهکشان امیدی نست و موشک را ول نمایید وسط نصف النهارش که بترکد و برود پی کارش و بعد تو بودی که باعث میشدی بدانیم اوضاع به همان خرابی ها که فکر میکنیم نیست و انسانیت و خوبی هنوز توی زمین پیدا میشود و ما زمین را به خاطر آدمهای خوبش بخشیدیم و نگه داشتیم زیرا مطمئنم روزی میرسد که زمین به تو و امثال تو برسد و خوبی و زیبایی جای زشتی را بگیرد و امیدواریم که آنروز خیلی دور نباشد.

بخش پایانی از قسمت آخر سریال مسافران.

حالا یکبار دیگه متن بالا رو از زبان یک مهاجر بعد از دو سال و خطاب به دوستان و هموطنان خوب و سبز مقیم ایران بخوانید.

سلام،

هموطن سبزم،

الان حدود 2 سال از رسیدن ما به کانادا میگذرد. نمیدانم با آن همه سختی ها و دشواری ها و دلهره هایی که تو در کشور عزیزمان با آنها مواجهی چقدر میشود. شاید ده سال، شاید هم بیشتر.

ما خیلی وقتها در کشور جدیدی که به آن مهاجرت کرده ایم درباره ماجراهایمان و زندگی مان در ایران و در مورد تو صحبت نموده و یادت میکنیم و همگی در این مورد با یکدیگر توافق داریم که زندگی ما در آنجا خیلی شگفت انگیز و با حال بود. مزه غذا ها و دربند و درکه ها و مسافرت های شمال و مهمانی های یواشکی پر از دلهره و ترس هنوز زیر دندانمان هست.

اما روزهای بدی نیز بودند. روزهایی که توی ترافیک گیر میکردیم و هوا کثیف بود و دلگیر و آدم عصبی و غمگین و بدحال میشد. روزهایی که نگران آینده و گرانی و تورم بودیم و میدیدیم که همه مردم خوشحال و خوشبخت نیستند و بعضی وقتها بدجنس و بد اخلاق میشوند و مریضی هست و غصه هست و نا امیدی هست. و بی ادبی و زشتی و کثیفی و بد سلیقه گی و دو رویی و دروغ و پارتی بازی و حق کشی و توهین و تحقیر هست و مادر همه اینها بی فرهنگی هست.

از تو چه پنهان اینجور موقع ها به سرمان میزد که کلا بی خیال وطن شویم و بگوییم به این دیار و مردمش امیدی نیست. برویم و دیگر پشت سرمان را هم نگاه نکنیم. ما که میتوانیم، میرویم و بگوییم گور پدر آنهایی که میمانند. و بعد تو بودی که باعث میشدی بدانیم اوضاع به این خرابی ها که فکر میکنیم نیست و انسانیت و خوبی هنوز توی ایران پیدا میشود و ما وطن را به خاطر تو و همه آدمهای خوبش دوست داریم و دغدغه آزادی و بهروزیش را داریم زیرا مطمئنیم روزی میرسد که وطن واقعا وطن شود و به تو و امثال تو برسد و خوبی و زیبایی جای زشتی و پلیدی را بگیرد و میدانیم که آنروز دور نیست و بسیار نزدیک است. من به وجود تو و همه آدمهای خوب سرزمینم افتخار میکنم و میدانم شما به زودی وطن زیبایمان را پس میگرید و بعد همه جای وطن پر میشود از خوبی و زیبایی.

  • اول از همه اینکه من دیروز این خبر رو شندیم و دیدم و کلی مشعوف شدم ;) و حسابی دل میرود ز دستم. بی صبرانه منتظرم که به بازار بیاد.
  • دوم از همه هم دو تا عکس از پیشول رو با هم میبینیم. ادامه مطلب…