بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید

خاطرات و تجربيات مهاجرت به کانادا

دیشب پرستار همسری نیومد و همسری تلفن زد به مرکزشون و گفتند که شما پرستار رو فقط تا یکشنبه شب داشتید و دیگه ندارید و اینا، اما خب نسخه دکتر ده تا تزریق رو نوشته بود و ما فقط پنج تا رو انجام داده بودیم. خلاصه بعد از کلی زنگ زدن و پیگیری گفتند که پرستاری که روز اول اومده بود باید به همسرتون آموزش میداده تا از این به بعد خودتون تزریق رو انجام بدید و از روز پنجم دیگه نمیاد اما چون آموزش ندادن برای چهار روز دیگه پرستار میفرستیم تا آموزش هم بدن. بعد هم یه پرستار خوش رو و خوش صحبت رو فرستادن و ما هم بهش ماجرا رو گفتیم و اون هم گفت که من بهتون یاد میدم ولی اصلا به خودتون فشار نیارید که یاد بگیرید. بهتره یاد بگیرید اما فقط برای مواقع ضروری، گفت بیخود گفتن خودتون یاد بگیرید و خودتون تزریق کنید، شما حق دارید در طول مدت درمان از این خدمات استفاده کنید. اگر باز هم گفتن خودتون یاد بگیرید، بگید ما خیلی تلاش کردیم اما یاد نگرفتیم :) خلاصه که آمپول دیشب رو تزریق کرد و آموزش هم داد. فکر کنم یاد گرفتم اما فکر نکنم بتونم بزنم :دی

همسری دیشب خیلی خوب خوابید. اما صبح که بیدار شد یه خورده سمت راستِ قسمت پایین شکمش درد داشت که زنگ زد و برای دکترش پیغام گذاشت. البته بعد بهتر شد. ظهر هم چون هوا خوب بود پیاده رفتیم یه قوه خوردیم و نشستیم تو تیم هورتونز و کلی صحبت کردیم. احساس میکنم این روزها با تمام سختیها و دلهره هاش که مطمئنن خیلی زود میگذره پر از درسهای تازه ست. نشستیم و در مورد چیزهای جدیدی که یاد میگیریم و یاد گرفتیم صحبت کردیم. اولین چیزی که هر دو عمیقا بهش رسیدیم، زندگی در لحظه و لذت بردن از لحظه ست. شاید همیشه به این موضوع فکر میکردیم و تلاش میکردیم اینطوری باشیم اما خوب الان واقعا به این قدرت رسیدیم و مطمئنم در آینده نزدیک که این دغدغه رو پشت سر گذاشتیم از این موهبت استفاده خیلی زیادی خواهیم کرد و این یکی از نکات مثبت و دست آوردهای مهم این قضیه هست.

دیگه اصلا فکر نمیکنم دزمو کی هست یا چی هست! حتی فکر نمیکنم کجا هست. به همسری هم گفتم تو محکوم به خوب شدن هستی، باید خوب بشی. الان هم فقط باید به این فکر کنیم که این پله سخت رو با کمک هم پشت سر بذاریم، پس دست هم رو بگیریم و پیش به سوی روزهای خوب آینده.

گفتم که دیروز یه خورده احساس تهوع داشت که با قرض ضد تهوع خوب شد. امروز صبح ovaltine رو بدون شیر براش درست کردم، چون معده من و همسری هر دو به شیر حساسِ. خیلی خوب بود و تا ظهر هم همه چی عالی بود. ظهر که رفتیم تیم هورتونز هوس کرد اونجا یه چیزی بخوریم. چیلی و سوپ خریدیم و بهش گفتم چیلی نخور چون ادویه داره و معده رو اذیت میکنه، گفت نه مشکلی نیست. چیلی رو خورد و برگشتیم شرکت، ده دقیقه بعد گفت قرص ضد تهوع میخوام. واقعا اینکه میگن ادویه جات نخورید راست گفتن :) در ضمن خوردن غذای بیرون کلا خوب نیست به خصوص تو این شرایط اما خوب چون هوس کرده بود من هم چیزی نگفتم اما گمون نکنم دیگه این کار رو تکرار کنیم :)

تا یادم نرفته اینجا یه تشکر حسابی هم همسری داشته باشم. البته روزی چندبار حضورا مراتب تشکر و قدردانی رو به جا میارم اما خوب اینجا هم مینویسم که مکتوب بشه:

همسری عزیز، مرسی که اینقدر قوی و محکمی. مرسی که اینقدر با روحیه و پشتکار داری درمان رو انجام میدی. مرسی که اینقدر به سلامتی خودت اهمیت میدی. نمیدونی وقتی میگی گرسنه هستی چقدر خوشحال میشم. خلاصه اینکه کلا خیلی مرسی، خیلی مخلصیم :)

و در آخر باز هم ممنونم از همه شما. مخلص شما هم هستیم خیلی :)

 

 

سلام به همگی، باز هم ممنونم از محبت همه شما دوستای خوبم. همه کامنتهاتون رو خوندم و از تک تک کامنتها بی اغراق انرژی گرفتم و شما رو همراه خودمون حس کردم و خوشحالم که تو این راه همراه ما هستید و مطمئنم تنها نیستیم.

اولین دوره شیمی درمانی روز سه شنبه هفته پیش انجام شد. دو روز توی بیمارستان بودیم. من هم شب توی اتاق همسری روی یه مبل تخت خواب شو خوابیدم. دوره بعدی پنج روز طول میکشه و دو هفته دیگه شروع میشه. بلافاصله که دارو وارد بدنش شد کمی آب ریزش بینی و چشم پیدا کرد که حدودا یک ربع بعد خوب شد.چهارشنبه شب اومدیم خونه. پنجشنبه خوب بود و رفتیم سر کار. اما روز جمعه همسری احساس خستگی شدیدی داشت که موندیم خونه و از خونه کار کردیم.

یه کم قفسه سینه اش درد میکرد که گفتن به خاطر آب زیادی هست تو دو روز شیمی درمانی از طریق سرم گرفته و باید پیاده روی کنه تا آب اینطوری دفع بشه روز پنجشنبه بعد از ظهر کمی احساس خستگی داشت با هم رفتیم پیاده روی و قهوه ای خوردیم و شب هم خیلی هوا گرم بود و خیلی عرق کرد و از فرداش دیگه درد قفسه سینه نداشت .

در مورد داروها و هزینه درمان هم که کلیه خدماتی که تو بیمارستان انجام میشه و همه داروهایی که تو بیمارستان میدن رایگان هست اما داروهایی که باید توی خونه استفاده کنه رو اوهیپ پوشش نمیده. یه سری دارو هست که تزریقی هست و تو هر دوره یک ماهه باید ده روز تزریق بشه. یه پرستار هر روز میاد خونه تزریق میکنه. اومدن پرستار رایگان هست اما دارویی که تزریق میکنه رو نه و هزینه هر ماه دارو حدودا سه هزار دلار هست. مسوول دارویی همسری با شرکت تولید کننده دارو صحبت کرد و تونست سری اول رو مجانی برامون بگیره. گفت سری های بعد رو قول نمی دم. باید دوباره باشون صحبت کنیم و تلاش کنیم ببینیم چی میشه. دستشون درد نکنه واقعا خیلی همکاری میکنن. اینرو هم بگم ما اگه بیمه تکمیلی داشتیم هم خیلی کمکی بابت هزینه این دارو نمیکرد. اولا که ین دارو خیلی جدیدِ و خیلی از بیمه ها متاسفانه اون رو پوشش نمیدن و ثانیا یه سقفی دارن برای هزینه دارو.

اشتهای همسری هم خدا رو شکر خوبه. غذا رو تو وعده های بیشتر و مقدار کمتری میخوره. براش سوپ و عدسی و دمپخت سبزیجات درست کردم و صبحانه و میان وعده و نهار و شام از اینها میخوره به علاوه میوه و آب میوه و ماست و اسفناج که خیلی دوست داره و هندونه و بستنی. چای رقیق و کرکر هم مرتب بهش میدم.

شنبه و یکشنبه کلا خوب بود اما کمی احساس تهوع داشت که با قرص ضد تهوع و نوشابه زنجبیلی خوشبختانه مشکل حل شد.

امروز هم اومدیم سر کار و خوشبختانه مشکلی نداره. صبحانه یکم عدسی خورد با یه نصفه ساندویج کره بادام زمینی و عسل و یک لیوان هم Ovaltine. برای همسری رژیم خاصی رو ندادن. گفتند هرچیزی رو که میتونه و میل داره اجازه داره که بخوره اما همه چیز رو به اندازه و دقیقا همون رژیم غذایی سالم هست که به همه افراد سالم هم توصیه میکنند.

یه بسته هم شامل چند تا کتاب راهنما دادند که یکیش در مورد تغذیه هست و توصیه های لازم رو کرده و در مورد تغذیه در دوران شیمی درمانی راهنمایی کرده.

باز هم ممنونم از همگی، ببخشید که نتونستم کامنتها رو جواب بدم اما مطمئن باشید تک تک اونها رو خوندم و و از داشتن دوستان خوبی مثل شما غرق غرور و شادی شدم.

از همه دوستای خوبم بابت کامنتهای پست قبل ممنونم. واقعا ممنونم، تک تک کامنتهاتون رو برای همسری خوندم، خیلی خوشحال شد و از همه شما تشکر میکنه.

ما امشب میریم دان تاون خونه یکی از دوستای خوبمون میخوابیم که نزدیک به بیمارستانی هست که قراره فردا صبح اونجا باشیم، یه سری رژیم غذایی و غذاهای مناسب هم از توی اینترنت پیدا کردم که فردا باید برم و مواد اولیه همه رو تهیه کنم. اگه شما هم تجربه خاصی در مورد رژیم غذایی در دوره شیمی درمانی دارید ممنون میشم اگه تجربه تون رو با من در میون بذارید.

ما چهار شنبه برمیگردیم خونه :)

فعلا خداحافظ همه شما دوستای خوبم. همیشه شاد و تندرست باشید.

دستای گرم و مهربون همه شما رو میفشارم، ممنونم که تو این روزها کنارم هستید.

اسمش رو گذاشتم دِزمو (Desmo). دِزمو الان بیست و پنج سانتی قد کشیده. تا حالا فرصت داشته و یواشکی  و دور از چشم ما، هی بزرگ شده و این ور و اون ور جا برای خودش باز کرده. اما ناغافل دستش رو شد و پیداش کردیم، البته وقتی پیداش کردیم خیلی ازش ترسیدیم. اصلا شوکه شدیم. فکر کنم ته دلش از اینکه میدید ما رو ترسونده و اشک من رو درآورده خیلی خوشحال بود و قند ته دلش آب شده بود. اما خوب نمیدونه که با بد کسی در افتاده.

حالا نوبت ماست، از روز سه شنبه تیم پزشکی آقای همسر، سلاحی رو در اختیار ما میذاره که اسمش کمی ترسناکه اما ما برای ضربه فنی کردن دِزمو به این اسلحه احتیاج داریم. بهش میگن شیمی درمانی اما من بهش میگم اسلحه دِزمو کُش. ما ده سری دِزمو کُش داریم. هر سه هفته یه سری دِزمو کُش رو بهمون میدن. همسری نقش تک تیر انداز رو بر عهده داره. باید تقویت بشه تا خوب بتونه دِزمو کُش رو بکار ببره. من هم نقش تقویت کننده و باد بزن رو دارم(اینایی که تو مسابقات بوکس با حوله بوکسور ها رو باد میزنن). دوستان و آشنایان هم نقش نیروهای پشت جبهه و تشویق کننده رو دارن و البته همه با هم باید سوت بزنیم و یک صدا تک تیر اندازمون رو تشویق کنیم و با جنگ روانی که راه میندازیم دِزمو رو خسته و بی روحیه کنیم.

پس همه با هم یک صدا فریاد بزنیم:

دِزمو برو گم شو! گم شو! گم شو!

دو ماه گذشت از اون شبی که تو اورژانس بیمارستان وسط خنده های بی دغدغه مون به همسری گفتند غده ای به بزرگی هفده سانتیمتر توی شکمش دیده میشه. و اون آخرین خنده های از ته دلم بود که روی لبام خشکید.

زانوهام سست شد. خوردم زمین. همسری بغلم کرد و کمک کرد تا بشینم روی صندلی. قربونش برم من، که تو اون وضعیت بیشتر حواسش به من بود که گیچ و منگ و شوکه افتاده بودم. دستام یخ کرده بود. بهش گفتم خیلی نامردی، قرارمون این نبود. دستام رو گرفت و گفت نگران نباش درست میشه، گفتم قول بده، گفت قول میدم. رو قولش حساب میکنم. هیچ وقت زیر قولش نزده.

گریه کردم، گفتم دلم میخواد همش کابوس باشه. میخوام بیدار بشم. اما نه! هیچ کدوم کابوس نبود. حتی وقتی ساعت یک و نیم نیمه شب همسری رو بستری کردند و به من گفتند که برم خونه. زنگ زدم به مامانم. دلم میخواست با یکی حرف بزنم. دلم داشت میترکید. با مامانم حرف زدم، بهش همه چیزو گفتم. طفلک مامانم. راه دور، چه استرس و شوکی بهش وارد کردم.

دو ماه پر از استرس و دغدغه های خاص خودش و پر از بیم و امید گذشت. تازه رسیدیم به اینجایی که همه خبر دارید.

این روز ها هم دغدغه های دیگه ای در حاشیه این بیماری داریم. دوستان و اطرافیان پیشنهاد میدن بریم ایران و درمان رو اونجا انجام بدیم چون سریعتر انجام میشه. البته که دیشب من و همسری و پدر و مادر همسری نشستیم و با هم فکر کردیم و دیدیم بهترین کار اینه که همینجا بمونیم و کار درمان رو هر چقدر هم کند شروع بشه، باز هم همین جا انجام بدیم. کشیدن و پر کردن دندون نیست که بگم میریم ایران هم فالِ و هم تماشا دندونم رو هم میکشم و میایم. اگه بخواهیم همچین کاری رو انجام بدیم هزار و یک دغدغه دیگه برامون به وجود میاد. اول اینکه اگه بریم اونجا با توجه به پیش بینی تیم پزشکی جراحی بزرگی در پیش داریم که حداقل دوازده ساعت تو اتاق عمل طول میکشه، و سه هفته بعدش هم باید توی بیمارستان باشه. تازه بعد از ترخیص هم باید سه هفته توی خونه استراحت مطلق باشه. بعد کم کم شروع کنه به راه رفتن و و برگشت به کار و … یعنی به نظرم اگه بخواهیم درمان رو ایران انجام بدیم یه مهاجرت دیگه لازم داریم که فرق نداره مهاجرت به وطن باشه یا به یه جای دیگه، استرس ها و مشکلات خودش رو داره. حالا بماند که اگه ما ایران بودیم پیشنهادات به این صورت بود که اگه میتونید برید خارج و هر چقدر کار گرفتن ویزا طول بکشه باز هم ارزش داره برید خارج و ا… اما خوب دیشب به این نتیجه رسیدیم که اصلا اصلا به این قضیه فکر نکنیم. و کلا اصلا فکر نکنیم و رها کنیم و ببینیم چی پیش میاد.

از اون طرف خواهر همسری مدارک همسری رو برای اینکه نظر پزشکهای مختلف رو بدونیم به یه جراح آنکولوژیست توی ایران هم نشون داده و جراح هم با توپ و تشر بهش گفته که نکنه برادرت رو برداری بیاری اینجاها. طفلک خواهر همسری میگه بهش گفتم نه به خدا فقط میخوایم نظر شما رو هم در مورد این پرونده بدونیم، آخه دو ماهه طولش دادن و تازه هنوز هم درمان رو شروع نکردن. اون هم گفته که شما اجازه بدید تیم پزشکی اونجا کارش رو انجام بده خودشون میدونن چیکار کنن و راه درستی هم در پیش گرفتن. خلاصه که همین نیم ساعت پیش خواهر همسری هم تماس گرفت و گفت نظر جراح اینجا که اینه که همونجا بمونید که بهترین جا برای درمان این بیماری هست و گفته خانوم بهترین دارو ها و پیشرفته ترین دستگاه ها رو با اون هم تحقیقات گسترده تو این زمینه بذارید بیایید اینجا که چی. حالا تازه خواهر همسری اصلا منظورش این نبوده که بگه بیاریمش اینجاها، فقط به عنوان اینکه در این مورد ما نظر چند تا پزشک رو بدونیم خواسته یک مشورتی در مورد کل قضیه داشته باشه، اما خب دکتره خوشبختانه بدون اینکه از دغدغه این روزهای ما خبر داشته جواب اما و اگرها رو به طور قطع داده.

همین دیگه، این هم از دغدغه جدید که البته در نطفه خفه شد.

ممنونم از دعاها و انرژی های مثبت تک تک شما دوستای عزیزم.

ممنونم از لطف و محبت تک تک شما دوست های خوبم. دوستایی که با کامنتهایی که سرشار از انرژی بود لحظه به لحظه حالم رو بهتر و بهتر کردند و خدا رو شکر میکنم الان خیلی خوبم.

ممنونم از همه شما. واقعا نمیدونم چطور میتونم این همه محبتتون رو جبران کنم. جز اینکه از خدا میخوام همیشه سلامتی و شادی و برکت رو مهمون خونه هاتون کنه.

اون روز بعد از ظهر رفتم خونه دوستم و ازش آرام بخش گرفتم. بعدش هم رفتم دکتر خودم و ازش خواستم یه معرفی نامه به روانپزشک برام بنویسه و به علاوه یه سری قرص آرامبخش. هنوز از روانپزشک خبری نشده. قرص ها رو هم فقط دو شب خوردم و دیگه دیدم نیازی ندارم. راستش روزها حالم خوبه و فقط شبها دچار استرس و اضطراب شدید میشم. دیشب هم که خوشبختانه شب بدون استرسی رو گذروندم.

روز شنبه با سانشاین عزیز تماس گرفتم و ازشون شماره تلفن آقای دکتر سام رو خواستم. میخواستم با دوست هموطنی که اطلاعات پزشکی داره مشورت کنم و نتیایج آزمایشات همسرم رو هم ببینن. آقای دکتر هم خیلی ما رو خجالت دادند و محبت کردند به اتفاق فریبای عزیز دیروز تشریف آوردن منزل ما مدارک همسری رو بررسی کردند و توضیحات کاملی رو دادن و اینقدر مفصل موضوع رو برای ما باز کردند و نکات مثبت موجود در پرونده رو برامون گفتند که خیلی خیال ما رو راحت کردن.

ایشون گفتند نگرانی و خطری که الان با طعلل تیم پزشکی میتونه وجود داشته باشه رشد غده و بزرگتر شدن اون هست که میتونه فشار وارد بر لوله کلیه رو بیشتر کنه و باعث کم کاری بیشتر کلیه بشه اما خوشبختانه خود غده ظاهرا غده ای هست که تمایل به حمله نداره و اینجا هم خیلی با وسواس کار میکنن و میخوان قبل از اینکه دست به چاقوی جراحی ببرن همه جزئیات رو در مورد تومور بدونن و بدونن چه دارویی روی این غده موثر هست. چون با توجه به پیش بینی تیم جراحی که قبلا به همسری گفته بودند، حداقل 12 ساعت عمل جراحی طول خواهد کشید.

الان حالمون بهتره و واقعا از آقای دکتر سام ممنونم که اینقدر با حوصله و با دقت مدارک رو بررسی کردند و توضیح دادن.

چند روز پیش هم مدارک همسری رو به یکی از دوستانم ایمیل کرده بودم که همسر ایشون هم پزشک هستند و به همکار آنکولوژیستشون هم نشون داده بودن و امروز ایمیلشون رو گرفتم که نظر ایشون هم مثبت بوده و گفتند خوشبختانه مشکل خاصی نیست و نگران نباشید و ظاهرا مشکل فقط خود غده هست که باید با شناخت کامل از اجزاء و نوع سلولهاش درمان رو شروع کنند.

با توکل به خدا و اعتماد به تیم پزشکی و دل گرمی به انرژی مثبت و دعا های خیر شما دوستان، امیدوارم این بحران رو با موفقیت پشت سر بذاریم. میدونم راه سخت و طولانی رو در پیش داریم اما واقعا به آینده امیدوارم. خیلی زیاد

ممنونم، واقعا ممنونم، باز هم دعامون کنید که واقعا به انرژی شما ها معتقدم و نتیجه اش رو دیدم

حالم خیلی بدِ. یعنی افتضاحه. دیشب تا صبح بیدار بودم و از این پهلو به اون پهلو میشدم. صبح هم که همش گریه و زاری و بغض و … اس ام اس زدم به همکارم که اگه داره برام آرام بخش بیاره. بعد هم زنگ زدم به دوستم که اسم یه دارویی رو گفت که داره و قراره برم بعد از ظهر برم ازش بگیرم.

بعد هم برم پیش روانپزشک.

ممنونم رها جان از کامنتت خیلی خوشحالم کردی. همکارم تو مرکز زنان اونتاریو هست امروز باش صحبت میکنم.

حالم خیلی بده. داغونم. اسم هیچ آرام بخشی رو نمیدونم، حالا قراره دوستم بهم یه سری بده. دیروز تا حالا انرژیم به صفر رسیده. نه نهار خوردم و نه شام. صبح به زور صبحونه رو با گریه خوردم و یه دونه مولتی ویتامین.

یه جایی میخوام که برم بشینم زار بزنم و گریه کنم و حرف بزنم.

آخه من هم آدمم. از گوشت و پوست و استخون. فولاد هم بود آب میشد اگه همش رو میریخت توی خودش. میخوام اینجا بنویسم. به من چه که کیا میخونن و نفهمن شاید بهتر باشه و …

همسر من یه غده هفده سانتی توی شکمش داره. غده تو هیچ اورگانی نیست. اما به دلیل اندازه ش به لوله کلیه فشار آورده و یک مقدار کلیه سمت راست رو کم کار کرده. دو ماه پیش که تشخیص دادن و نمونه برداری کردن و گفتن که سارکومای بافت نرمِ. یعنی تومور های بدخیمی که تو بافت های نرم و ماهیچه ها ایجاد میشه. هیچ علامت ظاهری و درد و نشونه ای هم ندارن. خیلی معجزه آسا و عجیب متوجه وجود غده شدیم. یک ماه طول کشید تا متخصص این بیماری پرونده همسرم رو بررسی کرد و باش مشورت کرد. این بیماری خیلی نادره اما خدا رو شکر تیم متخصص خیلی قوی اینجا هست که متخصص این بیماری هست و خیلی قوی و خبره هستن. نوبت بعدی رو داد برای یک ماه بعد که دیروز بود. گفته بودن کل تیم باید نظرشون رو راجع به شیوه درمان و اینا بگه دیروز همسری رفته بود که دیگه قال قضیه کنده بشه و بگن کی و چه جوری جراحی میکنن. گفتن پاتولوژیست ما به تشخیص پاتولوژیست قبلی شک داره و میگه باید دوباره نمونه برداری کنیم. دیروز هم گفتن وقت نداریم الان نمونه برداری کنیم چون راهت دوره سعی میکنیم امروز نمونه برداری کنیم. اما خوب بعد گفتن وقت نمونه برداری نداریم. نوبت هم دادن برای دو هفته دیگه که دوباره همسری رو ببینن. برای نمونه برداری هم گفتن تماس میگیریم.

حالا من این وسط قاطی کردم. حال و روز خوشی ندارم اصلا. همسری خوبه میگه نگران نیستم فقط حوصله ام رو سر بردن. دو ماهه الان.

من هم مُردم از بس تو خودم ریختم و اینجا ننوشتم. مادر و پدر همسری هم سه هفته ای میشه که اومدن اینجا دیدنمون تا دیروز نگفته بودم بهشون و همش باید نقش بازی میکردم که همه چی آرومه، دیروز دیگه زدم سیم آخر و از فرصت استفاده کردم و همه چیزو گفتم بهشون. برخوردشون خوب و مثبت بود و گفتن ایشالله خیرِ و همه چیز درست میشه و اینا.

اما خودم به طرز عجیبی داغون شدم. اصلا باورم نمیشه.

الان همکارم اس ام اس داد سر راهش برام قرص میگیره میاره. بعد هم با هم بریم پیش روانپزشک.

قبل از اینکه بیاییم کانادا من میگرن خیلی شدیدی داشتم. هر چند روز یک بار دچار حمله های میگرنی میشدم. هر چند هفته یک بار هم حمله هاش به قدری شدید بود که کارم به کلینیک و  تزریق مرفین و سِرُم میکشید. از وقتی اومدیم دیگه سر درد های من هم به طرز عجیبی قطع شد. تو این دو ماهه هر لحظه و هر ساعت دعا کردم سر درد های من برگردن اما همسرم خوبه خوب بشه.

خدایا سر دردامو بهم بر گردون. بیشتر و سخت ترشو حاضرم تحمل کنم. اما به جاش همسرم مشکلی نداشته باشه. خدایا ازت خواهش میکنم سردردامو بهم برگردون

برامون دعا کنید. دعا کنید سر دردای من برگرده به جاش همسرم خوبه خوب باشه.

پی نوشت 1: حالم خیلی بهتره. یا به خاطر اینه که همه رو ریختم بیرون و نوشتم یا تاثیر آرام بخشی هست که همکارم برام آورد.

پی نوشت 2: پریسای عزیز هم شماره دو تا روانپزشک رو بهم داد که اتفاقا همکارم هم که الان اومد گفت خودش پیش یکی از اونها پیرفته و خیلی خوب بوده. حالا بعد از ظهر باید برم پیش دکترمون که معرفی نامه بده برم پیشش.

احساس میکنم نوشتن همون چند خط حالم رو بهتر کرد. هر چند قبول دارم گنگ و نا مفهوم بود.

کمی فرصت میخوام و فعلا شرایط رو مناسب نمیدونم تا واضح تر در موردش صحبت کنم. در مورد چی؟ خوب بذارید یه اسم براش انتخاب کنم. اسمش رو میذارم دغدغه.

سعی میکنم هر روز یا هر چند روز یکبار راجع به دغدغه بنویسم و شما رو در جریان گم و گور شدنش قرار بدم.

فعلا همسری در جهت حذف دغدغه از زندگی، با یک گروهی وارد شور و مشورت شده. گروهی که واقعا این کاره هستن و حسابی هم تو کارشون خبره هستن. برای اعضای این گروه دعا میکنم هر روز و هر روز بهتر و موفق تر بشن. شما هم براشون دعا کنید. چون زندگی خیلی ها رو بی دغدغه کردن و میکنن. ایشالله که به زودی زود زندگی ما رو هم خالی از دغدغه کنن.

این روزها خدا رو شکر میکنم به خاطر داشتن دوستانی که تا این لحظه از راه های دور و نزدیک چه با تلفن و یا ایمیل و چه با حضورشون یک لحظه هم تنهامون نذاشتن. امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشند.

چهار شنبه همسری با گروه حذف دغدغه قرار ملاقات داره. امیدوارم خبرهای خوشی در جهت بی دغدغه شدنمون داشته باشن. من که باور دارم و خیلی خیلی دلم روشنه و ایمان دارم که این دغدغه رو خیلی زود نابودش میکنیم. شما هم دعا کنید. خیلی محتاج دعاها و انرژی های مثبت شما هستم.

برای نابودی همه دغدغه ها دعا میکنیم.

 

خیلی وقته چیزی ننوشتم، برای همین وبلاگم باز هم مشمول گذر زمان شده و کامنت دونیش بسته شده.

چیز دل چسبی برای نوشتن نداشتم. از غر غر و آه و ناله هم خوشم نمیاد.

از حال خودم بگم، خوبم. میخندم مثل همیشه، هر چند خنده هام از ته دل نباشه. گاهی وقتها هم گلوم تیر میکشه و دردش آروم و بی صدا از چشمام سر ریز میشه، اما باز هم می خندم. فشار خیلی زیادی رو دارم تحمل میکنم، فعلا صبر رو طاقتم به طرز خارق العاده ای زیاد شده که خودم هم باور نمیکنم، باید همچنان قوی و محکم باشم.

خدا رو شکر، این نیز بگذرد.

پینوشت: میدونم خیلی مبهم و در هم و برهم نوشتم. امیدوارم به زودی زود بتونم بدون دغدغه بنویسم شما هم دعا کنید که این زمان کوتاه و کوتاه تر بشه.

تازگیها من و همسری دو تا سریال رو شروع کردیم به دیدن و دنبال میکنیم. یکیش تازه شروع شده و از تلوزیون در حال پخشه و یکی دیگه رو که نسبتا قدیمیه و از سال 2004 شروع شده رو دانلود کردیم و هر شب یه قسمتش رو میبینیم.

البته سریال که میگم منظرورم در واقع Reality Television Show هست. از این مدل شو هایی که اول با یه گروه شروع میشن و یکی یکی حذف میشن تا نهایتا یکی برنده میشه. این دو تا شو رو که در حاضر میبینیم دو تا موضوع کاملا متفاوت با هم هستند. یکی که موضوعش در ارتباط با مصاحبه شغلی و کاریابی هست و به نظر من خیلی مفیده و یکی دیگه هم از این شوهای انتخاب همسرِ و یه خورده هیجان انگیز تر از بقیه. ادامه مطلب…