بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید

خاطرات و تجربيات مهاجرت به کانادا

دیشب از پارکینگ فرودگاه که وارد اتوبان شدیم شهر یکپارچه نور بود و چراغ های روشن تصویر فریبنده ای داشتند. همسرم گفت، خیلی ها از کانادا تنها تصورشون همینه یه شهر بزرگ با ساختمونهای بلند و چراغهای روشن، واقعیت هایی که تو تاریکی وجود داره رو تو روشنایی فریبنده این چراغهای نمیبینن. گفتم درسته واقعیت این نیست، البته واقعیت اونی که من روز اول ورودم به کانادا دیدم هم نیست. خیابونهای تنگ و خاکستری داون تاون که توی بعد از ظهر یکشنبه انگار گرد مرگ رو تو فضاش پاشیده بودن. یادمه درست یکسال بعد از ورودمون در مورد لحظه ورودمون به تورنتو نوشتم : من خسته کنار چمدونها وسط آسمون خراشهای غریب ، تو خیابونهای خاکستری جنوب شهر منتظر ایستاده بودم تا همسرم یه ماشین پبدا کنه و بریم مهمونسرایی که قرار بود مدتی اونجا باشیم.یکشنبه بود و شهر خلوت بود.

واقعیت هر دوی اینهاست، با هم و کنار هم. واقعیت اون چیزی نیست که میبینیم. واقعیت، زندگی تک تک آدمهاست که میتونه متفاوت باشه. واقعیتِ زندگی من در یک مکان و یک زمان میتونه نقطه مقابل واقعیتِ زندگی دوستی باشه در همون مکان و همون زمان. اگه فقط به ظاهر مکان و زمان توجه کنیم، کاملا شبیه به هم هستن و واقعیت رو درک نمیکنیم.

امیدوارم همه هر جایی که هستیم بتونیم واقعیت رو همونطور که دوست داریم و آرزو میکنیم، زندگی کنیم.

روز جمعه رو مرخصی گرفتم چون مامان یکشنبه شب(دیشب) بر می گشت ایران و میخواستم که بیشتر با هم باشیم، با هم رفتیم داون تاون و از اونجا هم با فری رفتیم به جزایر تورنتو تا ظهر اونجا بودیم و قدم زدیم و بعد دوباره برگشتیم داون تاون. بعد از نهار هم رفتیم ایتن سنتر و اونجا بود که یه سری به اپل زدیم و من iPad دار شدم :)

مشخصاتش رو کم و بیش همه میدونید. صحفه اش حدودا 10 اینچه، کابردش شبیه به آی پاد تاچ هست اما تو سایز بزرگتر. از اشکالاتش(به نظر من البته) اینه که multitask نیست و single task هست و این مسئله زیاد خوشایند نیست، مثلا اگه دارید سایتی رو میخونید و بعد یک سایت دیگه ای رو باز میکنید (تو یه صفحه مستقل و جدید) و بعد دوباره به سایت اول بر میگردید این سایت دوباره از اول لود میشه. مرورگرش سافاریه و بعضی از سایتهایی که سافاری رو ساپورت نمیکنن رو نمیشه باهاشون کار کرد. در ضمن کلا از Adobe Flash هم پشتیبانی نمیکنه! اما برای سایتهایی که از HTML5 برای نمایش ویدیو استفاده میکنند مشکلی نداره. برای کتاب خوندن میتونم بگم فوق العاده ست. من خوندن کتابهای الکترونیکی رو دوست ندارم اما میتونم بگم از کتاب خوندن با آی پد لذت میبرم، چشمهام رو اذیت نمیکنه و خسته نمیشم. بقیه برنامه های کاربردیش هم شبیه به آی پاد تاچ و آیفونه. بازیهاش هم که اگه اهل بازی کردن و اینها باشید خیلی باحاله :) ادامه مطلب…

سلام بچه ها :)

من دیروز یه iPad خریدم :) الان هم سرگرم بازی با اون هستم. فعلا فونت فارسی نداره متاسفانه . دیروز وارد بازار کانادا شد و فروشگاه اپل هم خیلی خیلی شلوغ بود. فعلا که از خریدم راضیم و دارم ازش لذت میبرم ;)

کامنتهای محبت آمیز همتون رو خوندم و از همه ممنونم و خوشحالم که باز هم شما ها و کامنتهای محبت آمیزتون رو اینجا میبینم، یکم این دو سه روزه مشغول هستم و متاسفانه نتونستم پاسخ محبتهاتون رو بدم.

چند تا از دوستان در مورد فالوده سوال کرده بودن و دستور تهیه اش رو خواسته بودند که اینجا میتونید ملاحظه کنید و امیدوارم که درست کنید و لذتش رو ببرید.

باز هم ممنونم از محبت تک تک شما :)

* چند شب پیش هوا کمی گرم بود و برای اینکه هوای خونه عوض بشه و کمی هم خنک تر پنجره اتاق رو باز گذاشتیم و تا صبح “بالش من پُر آواز پر چلچله ها” بود. صبح به همسرم میگم تمام مدت صدای پرنده ها توی گوشم بود و احساس میکنم خوب نخوابیدم. میگه: تو که عاشق صبح هایی هستی که تو طبیعت با شنیدن صدای پرنده ها از خواب بیدار شی. دیدم حرفش کاملا درسته با اینحال نمیدونم چرا گاهی از دیدن یا شنیدن اونچه که عاشقش هستم لذت نمیبرم.

* چندتایی موی سفید رو روی شقیقه هام پیدا کردم.  پیدا نیستند و باید به زحمت پیداشون کنم،دوستشون هم ندارم،اما تا دوستی رو میبینم فورا و ذوق کنان دونه دونه این مهمونهای نو رسیده رو بهش نشون میدم.

* جدیدا یک خصیصه جالب در وجود خودم کشف کردم. برای خودم خیلی جالب بود و اون اینکه، منی که همیشه ادعا میکنم سن فقط یک عدده و … به بالارفتن سنم اهمیت نمیدم چرا هر وقت دوستی که تازه با من آشنا شده و سنم رو   بیست و شش  سال حدس میزنه قند تو دلم آب میشه و ذوق میکنم؟!!!! ادامه مطلب…

چند روزی هست که عاشق این یک جفت چکاوک عاشق شدم که چند روزیست زیر طاق ورودیِ خونه عشق ما، خونه عشقشون رو ساختن.

چند وقتی هست که احساس میکنم تمرکزم را از دست داده ام. یاد یکی از پستهای حاجی واشنگتن افتادم  که دکترش گفته بود برای درمان نباید اینترنت کار کند، تلوزیون ببیند، رادیو گوش کند و … و من تنها همین بخش اینترنت کار نکند را به خاطر داشتم. مدتی کار با اینترنت را کم کردم. درحد چک کردن ایمیل هام و گاهی فیسبوک و گوگل کردن موارد مربوط به کارم. تمرکزم بهتر شد یا حداقل تصور کردم که بهتر شده. امروز اما متوجه شدم خیلی چیزها به ذهنم می آید و دوست دارم جایی بنویسمشان تا ثبت شوند یا حداقل از این ذهن مشوش خارجشان کنم و چون نمینویسم همه روی هم تلنبار میشوند و هی توی مغزم وول میخورند و تمرکزم را به هم میریزند. شدیدا به یک خواب عمیق نیاز دارم. تصمیم گرفتم دوباره خودم را به خواب بزنم شاید تمرکز از دست رفته ام رو باز یابم.

فعلا یک خبر دست اول اینکه من هفته پیش 33 ساله شدم :)

روز تولدم هم رفتیم اتاوا، جشنواره گلهای لاله و من نشستم وسط گلهای لاله و همسرم چلیک چلیک از من عکس گرفت و اون روز واقعا دچار توهم خود برتر بینی و چقدر آدم مهمی هستم و هیشکی نمیتونه مثل من روز تولدش منحصر به فرد باشه شدم البته به همسرم هم گفتم که تو بهترین همسر روی زمین هستی و هیشکی نمیتونه مثل تو همسرش رو روز تولدش خوشحال کنه و متفاوت باشه و …

…گر نروم نیستم،

بارانی آمد و تمام شد و رنگین کمانی برآمد.

فتو بلاگ رنگین کمان رو خیلی وقته که با کمک همسرم ساخته بودیم، مدتی بود که به روز نمیشد. از این به بعد تمرین عکاسی میکنیم و اونچه رو که میبینیم ثبت میکنیم و در رنگین کمان با هم میبینیم. دوست دارم همه شما رو اونجا ببینم و با هم عکسها رو ببینیم و نقد کنیم.

پس هستم اگر میروم :)

دنیای مجازی درست شبیه به دنیای تو خوابه. تصویری از واقعیت. گاهی وقتها کاملا واقعیه که تو بیداری هم همه اتفاقاتش رو تجربه میکنی. آدمهایی رو که قبلا تو رویا دیده بودی رو میبینی، حرفهایی که شنیده بودی رو میشنوی، مکانهایی که رفته بودی رو میری. گاهی وقتها آدمهایی رو میبینی که نمیتونی چهره شون رو ببینی اما با تمام وجودت حسشون میکنی و احساس میکنی سالهاست که میشناسیشون. توی خواب شاید دوستی رو میبینیم که درحقمون کاری رو انجام میده که انتظارش رو نداریم، فردا صبح حس جدیدی رو نسبت به اون دوست داریم که متاثر از خواب شب قبلِ. اما خیلی سریع همه چیز عادی میشه، لبخندی میزنیم و با خودمون میگیم همش خواب بود.گاهی وقتها هم دوست نداریم از خواب بیدار بشیم. داریم یه خواب شیرین میبینیم. یه خواب دوست داشتنی که توش یه عالمه دوستای جدیدی و خوب پیدا میکنیم. دوستایی که هر روز به خونه هم سر میزنن و هر بار که پنجره خونشون رو باز میکنن به همدیگه لبخند میزنن، گاهی وقتها اختلاف نظر پیش میاد، بحث میشه، انتقاد میشه … اما همش تو دنیای مجازیه تو واقعیت همه چیز سر جاشه.

دوست ندارم از این خواب شیرین بیدار بشم، اما باید بیدار شم. هر خوابی یه وقتی تموم میشه. تلخ یا شیرین. خواب من برای من شیرین بود، نمیدونم خوابم برای دیگران هم شرین بود یا نه، اما از همه اونهایی که تو این دوسال با من و دنیای توی خوابم همراه بودند و خوابم رو شیرین کردند، اما براشون شیرین نبودم میخوام همه چیز رو فراموش کنن و اونها هم بگن همش تو خواب بود.

تو این دو سال خواب یه مهاجر رو دیدید که موندگار شد. مهاجری که همه چیزهایی رو که تو سال ها زندگی و کار مشترک به دست آورده بود رو  تو وطنش گذاشت و  همسفر با عزیز ترینش راهی دیار دیگه ای شد برای رسیدن به اهدافی که با هم طرحش رو ریخته بودن. همه رو همراه بودید و دیدید. همه اولین ها تو زندگی جدید رو. اولین ماشین، اولین کار، اولین اضافه حقوق، اولین خونه …

شاید بعضیها فکر کردند چه خواب احمقانه ای، بعضیها گفتند چه رویای شیرینی، بعضیها تصور کردند چه کابوس وحشتناکی، بعضی ها هم شاید پوزخند زدند و گفتند چقدر خوابش غیر واقعیه، اما همه اینها برای من شیرین بود و هست. زندگی من و همسرم با همه داشته ها و نداشته هامون اگرچه شاید کف خواسته ها و ایده آل های  یه زندگی معمولی باشه اما برای ما یه دنیا تجربه و خاطرات شیرین رو یادآوری میکنه. تجربیات زندگی بعد از مهاجرت رو که دوباره از صفر شروع کردیم رو با شما شریک شدیم. ممنونم که تو این خواب همراه من بودید و رویام رو شیرین تر کردید. این خواب بارونی داره تموم میشه، مثل همه خوابها و بارونها. امیدوارم روزی تو واقعیت همدیگه رو ببینیم و واقعیت رو با هم به شیرینی تجربه کنیم.

امشب یازدهمین سالگرد ازدواج ماست. خواستم خداحافظی از این رویای شیرین همزمان باشه با سالروز شیرین ترین اتفاق زندگیم تا شاید کمی تلخی این خداحافظی برایم قابل تحمل شد.

خداحافظ همه شما باشه، بهترین لحظات و شیرین ترین تجربیات رو برای شما آرزو میکنم و امیدوارم همیشه شاد و موفق  باشید.

لاله

پینوشت: ممنونم از کامنتهای محبت آمیز تک تک شما دوستای خوبم. هیچوقت فراموشتون نمیکنم . خسته نیستم و هیچوقت نخواهم بود. همیشه نوشتن یک پست و همراهی شما همه خستگیها رو از تنم دور میکرد برای همین این خداحافظی یکی از سخت ترین کارهایی بود که تا به حال انجام دادم. تا اینجا نوشتم چون میخواستم مسیری رو که بعد از مهاجرت طی کردم رو ثبت کنم. اتفاقاتی که هرکدوم از ما قبل از مهاجرت به تک تکشون فکر میکنیم و براشون نقشه میکشیم. از این به بعد مسیر زندگی من از شکل یک مهاجر تازه وارد که زندگیش هر لحظه با یک اتفاق تازه در ارتباط با مهاجرت رو به رو میشه خارج میشه و تجربیاتم  و اطلاعاتم هم در این زمینه به عنوان یک تازه وارد کهنه میشه و دیگه به روز نیست. خوشحالم از اینکه میبینم تو دنیای مجازی هر روز وبلاگ دوستان جدیدی رو میبینم که همه تجربیاتشون رو ثبت میکنند، خسته نباشید میگم به همه شما و به خصوص وبلاگهای مهاجرتی. قوانین هر روز عوض میشه و روند کارهای مهاجرت، ورود، کاریابی و … تغییر میکنه و نوشتن شما دوستان از تجربیاتتون برای همه خیلی خیلی مفید خواهد بود.

ای دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمی‌ پوشی به کام
باده رنگين نمی ‌بينی به جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن مِی که می ‌بايد تهی است
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

نوروز مبارک،

امیدوارم همگی سالی سرشار از شادی و سلامتی و بهروزی پیش رو داشته باشیم.

یکشنبه رفتم و یه دوچرخه خریدم. یه دوچرخه سبز :) ، صورتی نداشت، فقط نارنجی داشت که 26 اینچ بود و من 24 میخواستم. بعد از اینکه خریدیم و از فروشگاه اومدیم بیرون دیدیم تو ماشین به سختی جا میشه، از ذوق دوچرخه جدید  پیشنهاد کردم من با دوچرخه برم خونه و همسری با ماشین بیاد و هوامو داشته باشه که واقعا همراهی و همکاریش خیلی خیلی مفید بود و من اصلا خسته نشدم. دو بار تو مسیر ایستادیم و من یکم نفس گرفتم و خستگی در کردم و دوباره راه افتادیم.

تا خونه 2 کیلومتر فاصله بود. یک کیلومتر سربالایی و بقیه اش سرازیری یا صاف. قبل از سوار شدن تند تند دنده هاش رو مرور کردیم که چی به چیه. من دنده ها رو تو سربالایی هی عوض کردم تا رسیدیم جایی که باید می پیچیدیم و صاف بود حالا هر چی رکاب میزدم جلو نمیرفتم. هی دنده رو عوض میکردم، ولی جابجا، یعنی مناسب برای سربالایی عوض میکردم، بدتر میشد که بهتر نمیشد. کلی رکاب میزدم ولی همش ده سانت دوچرخه میرفت جلوتر. گفتم الان چراغ قرمز میشه و  من هنوز وسط خیابونم. از چراغ که رد شدم همسری گفت خسته شدی بقیه مسیر رو من با دوچرخه میام تو با ماشین. ادامه مطلب…