سال هشتاد و سه بود، من و همسری با هم تو یک شرکتی کار میکردیم که همسری مدیر یکی از پروژه های اون شرکت بود که طرف قراردادش یکی از وزارتخونه ها بود. فشار کاری زیادی روی همه اعضای تیم به خصوص همسری بود. جلسه پشت جلسه و بعد هم رسیدگی به کارهای فنی پروژه و کارهای داخل شرکت انرژی زیادی ازش میگرفت.
همون روزها بود که یکی از همکارای سابقش تماس گرفت و گفت میخواد یک کاری رو شروع کنه و دیگه تصمیم داره برای خودش کار کنه و از این صحبتا و میخواد با همسری هم صحبت کنه که با هم همکاری و شراکت داشته باشن. وضعیت پروژه ای که تو دست ما بود، نه اونطوری بود که بشه نصفه کاره ولش کرد و نه جوری بود که بشه بعد از ساعت کاری روی کار دوم فکر کرد. شش روز در هفته رو در حالت عادی ساعت هفت و نیم صبح تا هشت شب کار میکردیم. خلاصه اینکه همسری جریان رو به من گفت و قرار شد یه شب از سر کار بریم خونشون و صحبتهامون رو بکنیم و اصلا ببینیم چه کاریه و چه طوریه! ضمن اینکه با همسری قرار گذاشتیم خیلی رک و پوس کنده همون اول، شرایط کاریمون رو بگیم و بهشون بگیم که از کارمون خیلی راضی هستیم و اگه بنا به همکاری باشه فقط درصورتی که شرایط مادی خیلی خوبی داشته باشه حاضر به همکاری هستیم و فقط جنبه مادی قضیه برامون مهمه. قصد اقامت در ایران نداریم که بخواهیم روی آینده این کار سرمایه گزاری کنیم و بگیم کار آینده داره و چند سال دیگه شرکت ال میشه و بل میشه.
از شانس قشنگ ما، قرار ملاقات، دقیقا روزی گذاشته شد که همسری صبحش با معاون وزیر جلسه داشت. جلسه هایی که با معاون وزیر داشتند معمولا ساعت شش صبح و ناشتا شروع میشد. بعد از اون هم هی جلسه و هی سر و کله زدن با کارفرما و تازه ساعت دو بعد از ظهر، بعد از هشت ساعت کار و جلسه میرسید شرکت و تا ساعت هشت شب(خوشبینانه ترین حالت) اونجا بود و کار میکردیم. معمولا زود تر از هشت شب از شرکت بیرون نمیومدیم. اون روز صبح همسری ساعت پنج و نیم از خونه بیرون رفت و من هم ساعت شش صبح راه افتادم سمت شرکت. تا ساعت هشت و نیم شب سر کار بودیم و بعدش رفتیم سر قرار. قرارمون برای ساعت 9 شب خونه دوستمون بود. خسته و آویزون رسیدیم خونشون. صبحانه که نخورده بودیم هیچکدوم. یعنی فرصت پیدا نکرده بودیم. فقط نهار، اونهم با استرس و تند تند. از گشنگی تقریبا هلاک بودیم. گفتیم سریع صحبتامون رو میکنیم و میریم خونه. به هر حال وقتی میگن ساعت نه شب بیا خونمون و مهمونی شام هم نیست یعنی اینکه زیاد طول نمیکشه. نشستیم و دیدیم حتی از چای هم خبری نیست. برادر خانومشون و دخترخالشون هم بودن. گفتیم خب شروع کنیم. خانومش گفت که باید یکی دیگه از همکارا هم بیان، نیم ساعت نشستیم تا همکارشون هم رسید. بعد خانومشون یهو گفت: خب لطفا مبایل هاتون رو خاموش کنید و بدید به من. اینجا بود که من عین چی ترسیدم. همه موبایلهاشون رو دادن اما من به دروغ گفتم من موبایل ندارم. یواشکی از فرصت استفاده کردم و رفتم دستشویی شماره 110 رو گرفتم و بلافاصله قطع کردم و موبایل رو هم سایلنت کردم و گذاشتم تو جیبم و اومدم نشستم سر جام. هر آن منتظر اتفاق بدی بودم، گفتم یه خبری هست شاید هم میخوان روح احضار کنن. یا چمیدونم جادو و جمبلی چیزی. دستم توی جیبم رو دکمه موبایلم بود که تا شرایط بد شد سریع دکمه رو فشار بدم و به 110 زنگ بزنم.یهو خانومش گفت خوب جلسه رو شروع میکنیم.
آقای همکارشون رو به همسری و من که داشتم پس میافتادم گفت: شما با شرکت کوئست آشنایی دارید؟ ما که اونروزها از ابزاری به اسم Toad Quest برای کار با Oracle استفاده میکردیم، فکر کردیم اونرو میگه. گفتیم ما از یکی از ابزارهاش برای Database مون استفاده میکنیم. دید انگار ما خیلی پرتیم، گفت شرکت هرمی گلد کوئست رو عرض میکنم. همچین که کلمه هرمی از دهنش در اومد گفتم الانه که همسری همشون رو با هم پودر میکنه. اما دیدم به احترام همکار سابقش خیلی خودش رو کنترل کرد و هیچ چیزی نگفت. او آقا هم شروع کرد راجع به ثروتمند شدن و پول روی پول اومدن و اینا صحبت کرد و هی گفت و گفت و آخرش نظر ما رو خواست، ما هم خیلی خونسرد گفتیم نه! شرمنده ما اهلش نیستیم(کلا این کار به نظر هر دوی ما یک جور کلاه برداری بود و اصلا اخلاقی نبود). گفتیم ما به درد کار شما نمیخوریم اما دوباره از اول شروع کردن، اینبار همه با هم، برادر خانومش میگفت من خونم رو فروختم اومدم تهران که تو این کار سرمایه گزاری کنم و اگه بد بود این کار رو نمیکردم و خانومش از اونطرف میگفت که من خیلی لذت میبرم از اینکه با شوهرم و برادرم همکار هستم(کلا این مسخره بازیها رو شغل حساب میکردن و به همدیگه همکار میگفتن) بعد هم هی اصرار که بیایید شاخه ها یا نمیدونم بازوهای ما رو ببینید و ما هم خسته و گرسنه و عصبانی نشسته بودیم شاخه هاشون رو میدیدم. بالاخره به بهانه اینکه باید از خونه بقیه کارهای شرکت رو انجام بدیم و اینا تونستیم از خونشون فرار کنیم بیاییم بیرون.
توی راه، هم عصبانی بودیم از خودمون که اینهمه راه پا شدیم اومدیم چرندیات اینا رو گوش کنیم و هم میخندیدیم به ادا اطوارا و قوانین و جدی گرفتن مسخره بازیهاشون. اینکه هیچ گونه نوشیدنی از جمله چای و شربت سرو نمیشه و میوه و غذا هم کلا ممنوعه چون بوی غذا فضای جدی جلسات رو به هم میریزه و … فقط آب، خوردنی مجاز جلسات هست. همه چیز طبق قوانین و مقررات باید برگزار بشه. در واقع یک جور کلاه برداری با الگوریتم ویژه.
کلی هم به حرکت من میخندیدیم و اینکه ترسیده بودم و میخواستم 110 رو خبر کنم. یه یک هفته ای هم گیر داده بودن و تلفن پشت تلفن و اصرار که بیایید با هم همکار بشیم. یه چندباری خیلی محترمانه پاسخ منفی دادیم. بعدش دیگه تلفنها و پیغامهاشون رو جواب ندادیم و بعد هم هرچی زنگ میزدن بلافاصله ریجکت میکردیم. البته که خیلی جدی بودن تو کارشون و به زحمت دست از سر ما برداشتن اما بالخره دیدن واقعا ما به دردشون نمیخوریم و دوستی ما هم همونجا دیگه تموم شد.
این داستان مال حدود 7 سال پیش هست و دوسال بعدش، همون موقع ها که هنوز ایران بودم شنیدم اون همکار قدیمی همسری، همون روزها استعفا داده بود و یک وامی هم گرفته بود و بعد هم مشغول گسترش بازو و شاخه شده بود و بعد هم خب مشکلات مالی پیداکرده بود و با همسرش اختلاف پیدا کرده بودن و بعد هم از هم جدا شده بودن.
الان خبر ندارم که چیکار میکنه و به کجا رسید کارشون، اما اینروزها که هی اخبار دستگیری گلدکوئستی ها و سرشاخه هاشون رو این ور و اون ور میخونم همش یادشون میافتم و البته یاد کارهای خودم و کلی به خودم میخندم .اما خب واقعیتش فکر میکنم این بازی آرزوهای خیلی ها رو به باد داد. آرزوی ثروتنمد شدن آرزوی خیلی خوبیه. رسیدن به پول و توانایی های مالی به نظر من خیلی هم خوبه، به هر حال پول بیشتر، رفاه بیشتر هم همراه میاره. هر کی هم بگه من دنبال مادیات نیستم به نظرم دروغ گفته، اما خوب طمع و رسیدن به پول از هر راهی و کلاه برداری و ضرر و زیان رسوندن به دیگران یا خودمون رو به هیچ وجهی نمیتونم قبول کنم. راه ثرتمند شدن برای من به اندازه خود ثروتمند شدن مهمه. اونها هم آرزوهای بزرگی داشتن. آرزوهاشون قشنگ بود، اما راه درستی رو انتخاب نکردن و زندگی و آرزوهاشون همه با هم به باد رفت.