بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید

خاطرات و تجربيات مهاجرت به کانادا

امروز هوا گرم و بهاریه. هرچند به قول گوینده بخش هواشناسی تلوزیون زمستون چند روزی رفته تعطیلات و هوا خوری و روز شنبه برمیگرده، اما همین دو سه روزه هم غنیمت بود و از هوای بالای صفر تو فوریه حسابی لذت بردیم. امروز دما به 12 درجه بالای صفر رسیده و این یعنی بهار در زمستان.

خوب معلومه که تو این هوا، بستنی خوردن، حسابی به ما بستنی خورا میچسبه. هر قدر هم سرماخوردگی از قبل داشته باشیم و سرفه هامون تازه کوتاه و فاصله دار شده باشه و رو به خوب شدن رفته باشه، باز نمیشه از لذت خوردن بستنی چشم پوشی کرد، به خصوص بستنی سُنتی.

اینجا سوپر مارکتهای ایرانی بستنی سنتی دارن، اما خوب ما به ندرت فروشگاه ایرانی میریم. ماهی یکبار میریم به اندازه مصرف یک ماهمون نون سنگک و تافتون تازه میخریم و میذاریم فریزر و تو همین ماهی یکبار ها خرید های دیگه ای که فقط از سوپرهای ایرانی امکان پذیرباشه انجام میدیم مثل خرید سماق یا نبات و پنیر لیقوان و … علاوه بر اون یکی دو بار بستنی سنتی ازشون خریدیم دیدیم فقط اسمش و قیافه اش سنتیه و رنگ و بوی بستنی سنتی نداشت. عطر و طعمش به هیچ عنوان آشنا نبود. تا اینکه چند مدت پیش یکی از دوستان گفتند خودشون بستنی سُنتی درست میکنند، فکر کردم با بستنی ساز و ثعلب و اینها، زیاد هیجانزده نشدم که دستور تهیه اش رو بگیرم، آخه به نظرم خیلی سخته، اما وقتی خودش شروع کرد طرز تهیه اش رو گفتن، دیدم نه اصلا اینطور نیست. این دوستمون از اونجایی که خودش هم خیلی شکمو هست و از طرفی کارشناس تغذیه هست و سالها توی ایران و آمریکا تو شرکتهای تولید مواد غذایی مشغول به کار بوده و هست، همیشه راه های ساده ای برای تهیه خوردنی های نوستالوژیک پیدا میکنه. در مورد بستنی سُنتی هم گفتند، بستنی وانیلی رو با کمی گلاب و زعفرون مخلوط میکنن و بعد هم خامه رو توی سینی میریزن و توی فریزر میذارن تا یخ بزنه و بعد اون رو خورد میکنن و به همراه مغز پسته با مخلوط بستنی وانیلی و گلاب و زعفرون قاطی میکنن و دوباره میذارن توی فریزر. گفت امتحان کن، مطمئنم عاشقش میشی. از شما چه پنهون دیدم حوصله خامه تو سینی ریختن و خورد کردنش رو ندارم و یهو به عقل ناقصم رسید که از این Chocolate chip ها که تو شیرینی پزی کاربرد داره استفاده کنم. البته از نوع سفیدش که شیریه. سریع دست به کار شدم و دستور تهیه بستنی سنتی دوست ساز رو امتحان کردم. بستنی سنتی ای شد که فقط از بستنی اکبر مشتی نمونه اش رو قبلا خورده بودم. اصلا بوی گلاب و زعفرونش آدم رو مست میکرد. Chocolate chip ها هم خیلی معرکه بودن اما خوب بوی خامه رو نداشتن، حالا شما دوست های غربت نشین اگه داشتید و مثل من تنبل نبودید میتونید همون خامه رو توی سینی فریز کنید و خورد کنید و استفاده کنید اما تنبلی هم کردید عیبی نداره :) من خامه توی بستنی رو دوست دارم اما به اندازه عطر و رنگ و مزه خود بستنی برام مهم نیست. اما بستنی ای میشه ها. توووپ.

شیرین کام باشید.

White Chocolate chip

سال هشتاد و سه بود، من و همسری با هم تو یک شرکتی کار میکردیم که همسری مدیر یکی از پروژه های اون شرکت بود که طرف قراردادش یکی از وزارتخونه ها بود. فشار کاری زیادی روی همه اعضای تیم به خصوص همسری بود. جلسه پشت جلسه و بعد هم رسیدگی به کارهای فنی پروژه و کارهای داخل شرکت انرژی زیادی ازش میگرفت.

همون روزها بود که یکی از همکارای سابقش تماس گرفت و گفت میخواد یک کاری رو شروع کنه و دیگه تصمیم داره برای خودش کار کنه و از این صحبتا و میخواد با همسری هم صحبت کنه که با هم همکاری و شراکت داشته باشن. وضعیت پروژه ای که تو دست ما بود، نه اونطوری بود که بشه نصفه کاره ولش کرد و نه جوری بود که بشه بعد از ساعت کاری روی کار دوم فکر کرد. شش روز در هفته رو در حالت عادی ساعت هفت و نیم صبح تا هشت شب کار میکردیم. خلاصه اینکه همسری جریان رو به من گفت و قرار شد یه شب از سر کار بریم خونشون و صحبتهامون رو بکنیم و اصلا ببینیم چه کاریه و چه طوریه! ضمن اینکه با همسری قرار گذاشتیم خیلی رک و پوس کنده همون اول، شرایط کاریمون رو بگیم و بهشون بگیم که از کارمون خیلی راضی هستیم و اگه بنا به همکاری باشه فقط درصورتی که شرایط مادی خیلی خوبی داشته باشه حاضر به همکاری هستیم و فقط جنبه مادی قضیه برامون مهمه. قصد اقامت در ایران نداریم که بخواهیم روی آینده این کار سرمایه گزاری کنیم و بگیم کار آینده داره و چند سال دیگه شرکت ال میشه و بل میشه.

از شانس قشنگ ما، قرار ملاقات، دقیقا روزی گذاشته شد که همسری صبحش با معاون وزیر جلسه داشت. جلسه هایی که با معاون وزیر داشتند معمولا ساعت شش صبح و ناشتا شروع میشد. بعد از اون هم هی جلسه و هی سر و کله زدن با کارفرما و تازه ساعت دو بعد از ظهر، بعد از هشت ساعت کار و جلسه میرسید شرکت و تا ساعت هشت شب(خوشبینانه ترین حالت) اونجا بود و کار میکردیم. معمولا زود تر از هشت شب از شرکت بیرون نمیومدیم. اون روز صبح همسری ساعت پنج و نیم از خونه بیرون رفت و من هم ساعت شش صبح راه افتادم سمت شرکت. تا ساعت هشت و نیم شب سر کار بودیم و بعدش رفتیم سر قرار. قرارمون برای ساعت 9 شب خونه دوستمون بود. خسته و آویزون رسیدیم خونشون. صبحانه که نخورده بودیم هیچکدوم. یعنی فرصت پیدا نکرده بودیم. فقط نهار، اونهم با استرس و تند تند. از گشنگی تقریبا هلاک بودیم. گفتیم سریع صحبتامون رو میکنیم و میریم خونه. به هر حال وقتی میگن ساعت نه شب بیا خونمون و مهمونی شام هم نیست یعنی اینکه زیاد طول نمیکشه. نشستیم و دیدیم حتی از چای هم خبری نیست. برادر خانومشون و دخترخالشون هم بودن. گفتیم خب شروع کنیم. خانومش گفت که باید یکی دیگه از همکارا هم بیان، نیم ساعت نشستیم تا همکارشون هم رسید. بعد خانومشون یهو گفت: خب لطفا مبایل هاتون رو خاموش کنید و بدید به من. اینجا بود که من عین چی ترسیدم. همه موبایلهاشون رو دادن اما من به دروغ گفتم من موبایل ندارم. یواشکی از فرصت استفاده کردم و رفتم دستشویی شماره 110 رو گرفتم و بلافاصله قطع کردم و موبایل رو هم سایلنت کردم و گذاشتم تو جیبم و اومدم نشستم سر جام. هر آن منتظر اتفاق بدی بودم، گفتم یه خبری هست شاید هم میخوان روح احضار کنن. یا چمیدونم جادو و جمبلی چیزی. دستم توی جیبم رو دکمه موبایلم بود که تا شرایط بد شد سریع دکمه رو فشار بدم و به 110 زنگ بزنم.یهو خانومش گفت خوب جلسه رو شروع میکنیم.

آقای همکارشون رو به همسری و من که داشتم پس میافتادم گفت: شما با شرکت کوئست آشنایی دارید؟ ما که اونروزها از ابزاری به اسم Toad Quest برای کار با Oracle استفاده میکردیم، فکر کردیم اونرو میگه. گفتیم ما از یکی از ابزارهاش برای Database مون استفاده میکنیم. دید انگار ما خیلی پرتیم، گفت شرکت هرمی گلد کوئست رو عرض میکنم. همچین که کلمه هرمی از دهنش در اومد گفتم الانه که همسری همشون رو با هم پودر میکنه. اما دیدم به احترام همکار سابقش خیلی خودش رو کنترل کرد و هیچ چیزی نگفت. او آقا هم شروع کرد راجع به ثروتمند شدن و پول روی پول اومدن و اینا صحبت کرد و هی گفت و گفت و آخرش نظر ما رو خواست، ما هم خیلی خونسرد گفتیم نه! شرمنده ما اهلش نیستیم(کلا این کار به نظر هر دوی ما یک جور کلاه برداری بود و اصلا اخلاقی نبود). گفتیم ما به درد کار شما نمیخوریم اما دوباره از اول شروع کردن، اینبار همه با هم، برادر خانومش میگفت من خونم رو فروختم اومدم تهران که تو این کار سرمایه گزاری کنم و اگه بد بود این کار رو نمیکردم و خانومش از اونطرف میگفت که من خیلی لذت میبرم از اینکه با شوهرم و برادرم همکار هستم(کلا این مسخره بازیها رو شغل حساب میکردن و به همدیگه همکار میگفتن) بعد هم هی اصرار که بیایید شاخه ها یا نمیدونم بازوهای ما رو ببینید و ما هم خسته و گرسنه و عصبانی نشسته بودیم شاخه هاشون رو میدیدم. بالاخره به بهانه اینکه باید از خونه بقیه کارهای شرکت رو انجام بدیم و اینا تونستیم از خونشون فرار کنیم بیاییم بیرون.

توی راه، هم عصبانی بودیم از خودمون که اینهمه راه پا شدیم اومدیم چرندیات اینا رو گوش کنیم و هم میخندیدیم به ادا اطوارا و قوانین و جدی گرفتن مسخره بازیهاشون. اینکه هیچ گونه نوشیدنی  از جمله چای و شربت سرو نمیشه و میوه و غذا هم کلا ممنوعه چون بوی غذا فضای جدی جلسات رو به هم میریزه و … فقط آب، خوردنی مجاز جلسات هست. همه چیز طبق قوانین و مقررات باید برگزار بشه. در واقع یک جور کلاه برداری با الگوریتم ویژه.

کلی هم به حرکت من میخندیدیم و اینکه ترسیده بودم و میخواستم 110 رو خبر کنم. یه یک هفته ای هم گیر داده بودن و تلفن پشت تلفن و اصرار که بیایید با هم همکار بشیم. یه چندباری خیلی محترمانه پاسخ منفی دادیم. بعدش دیگه تلفنها و پیغامهاشون رو جواب ندادیم و بعد هم هرچی زنگ میزدن بلافاصله ریجکت میکردیم. البته که خیلی جدی بودن تو کارشون و به زحمت دست از سر ما برداشتن اما بالخره دیدن واقعا ما به دردشون نمیخوریم و  دوستی ما هم همونجا دیگه تموم شد.

این داستان مال حدود 7 سال پیش هست و دوسال بعدش، همون موقع ها که هنوز ایران بودم شنیدم اون همکار قدیمی همسری، همون روزها استعفا داده بود و یک وامی هم گرفته بود و بعد هم مشغول گسترش بازو و شاخه شده بود و  بعد هم خب مشکلات مالی پیداکرده بود و با همسرش اختلاف پیدا کرده بودن و بعد هم از هم جدا شده بودن.

الان خبر ندارم که چیکار میکنه و به کجا رسید کارشون، اما اینروزها که هی اخبار دستگیری گلدکوئستی ها و سرشاخه هاشون رو این ور و اون ور میخونم همش یادشون میافتم و البته یاد کارهای خودم و کلی به خودم میخندم .اما خب واقعیتش فکر میکنم این بازی آرزوهای خیلی ها رو به باد داد. آرزوی ثروتنمد شدن آرزوی خیلی خوبیه. رسیدن به پول و توانایی های مالی به نظر من خیلی هم خوبه، به هر حال پول بیشتر، رفاه بیشتر هم همراه میاره. هر کی هم بگه من دنبال مادیات نیستم به نظرم دروغ گفته، اما خوب طمع و رسیدن به پول از هر راهی و کلاه برداری و ضرر و زیان رسوندن به دیگران یا خودمون رو به هیچ وجهی نمیتونم قبول کنم. راه ثرتمند شدن برای من به اندازه خود ثروتمند شدن مهمه. اونها هم آرزوهای بزرگی داشتن. آرزوهاشون قشنگ بود، اما راه درستی رو انتخاب نکردن و زندگی و آرزوهاشون همه با هم به باد رفت.

اواسط دسامبر کلی وسیله خریدیم. وسایل آشپزخونه و سرویس خواب.  یهو تصمیم گرفتیم که همه رو با هم عوض کنیم. آشپزخونه رو دوست داشتم، خیلی زیاد، اما لوازمش مشکی بود و من رنگشون رو دوست نداشتم. از روز اول که خونه رو پسندیدیم تصمیم گرفتیم وسایل آشپزخونه رو عوض کنیم. اما وقتی اومدیم، هیچ وقت حوصله به هم ریختن و جابجایی دوباره وسایل رو نداشتیم. هر موقع هم به فکر افتادیم کلی تنمون از بابت جابجایی یا فروش وسایل فعلی لرزید. از تنبلی بود یا اینکه زیادی سخت میگرفتیم. همش میگفتیم تو تعویض شاید یک روز بی یخچال بمونیم. اگه بی یخچال نمونیم هم باید همون روز یخچال رو ببریم بیسمنت. چطوری ببریم؟ سخته… بالاخره اواخر تابستون گفتیم بهتره کار رو یکسره کنیم. حالا یه چند ماه اینور و اون ور تغییری تو کار نداره. یهو تصمیم گرفتیم همه وسایل رو با هم عوض کنیم. هم لوازم آشپزخونه و هم سرویس خواب. همه رو از یک فروشگاه گرفتیم. اما گفتیم تحویلشون باشه برای وقتی که همسری از سفر برگرده. ادامه مطلب…

چند تا عکس از پیشول در حال استراحت و تمدد اعصاب :) ادامه مطلب…

هفته پیش هفته سختی بود برای من. همسری مسافرت بود و یک روز در میون برف بارید و هوا هم سرد و گاهی اوقات همراه با بادهای شدید و معروف اینجا. با اینحال برخلاف تصورم نه شبها از تنهایی ترسیدم و نه سرما و برف و مشکلات همراهش مانع از انجام کارهام شد. هر روز به موقع رفتم سر کار. حتی روزی که برف خیلی شدید بود و قبل از رفتن مجبور بودم کلی برف رو پارو کنم.

اصلا کم نیاوردم و اجازه ندادم هیچکدوم من رو خسته کنن، حتی روزی که از سر کار برگشتم و دیدم جلوی خونه پر ازبرفِ و تا شروع کردم به برف روبی، بنزین ماشین برف روب تموم شد و من مجبور شدم همه برفها رو با پارو جمع کنم.

به هر حال تجربه خوبی برای من که تا به حال تنهایی رو تجربه نکرده بودم :)

یکشنبه شب همسری برگشت و من یک عالمه سوغاتی های رنگ و وارنگ گرفتم. از گوش ماهی بزرگ و سبد و گردن بندهای دست ساز گرفته تا این عینک فوق العاده شیک از برند Maui Jim که رسما ضعف کردم براش و  به طرز عجیبی به صورتم میاد، انگار واسه خود خودم ساختنش :) همسریِ دیگه سلیقه ش حرف نداره ;)

از دلتنگی هام هم بگم که دیگه اونشب تو فرودگاه بال بال میزدم و پروازشون هم بیست دقیقه تاخیر داشت که اگه یک دقیقه بیشتر شده بود میرفتم خرخره خلبان رو میجویدم.

اونشب تا دیروقت داشتیم عکسهای سفر همسری رو میدیدم. به غیر از آمریکا، پنج تا کشور رفته بودن که یکی از یکی زیباتر بود. واقعا نمیشد گفت کدوم بهتر بود. کشتیشون هم که معرکه بود. خلاصه که سفر فوق العاده ای بوده و خیلی به همسری خوش گذشته.

هفته پیش رفتم یه چند تا رنگ اکرلیک خریدم و شروع کردم به نقاشی، جعبه آبرنگم رو از ایران با خودم آوردخ بودم اما رنگهای اکرلیک و گواشم رو نیاوردم. دارم تذهیب کار میکنم و این اولین تجربه به کار بردن اکرلیک تو تذهیبِ برای من و تا اینجا که نتیجه خیلی خوبی داشته. البته هنوز قلم موی مینیاتوری که خوب باشه اینجا پیدا نکردم. چندتا برند رو گرفتم و دارم تست میکنم، اما هنوز یک قلم موی خوب برای کارم پیدا نکردم. امروز میخوام تو اینترنت سرچی کنم ببینم آنلاین چیزی پیدا میکنم یا نه.

این هم خبرنامه من در هفته ای که گذشت :)

خوش باشید

پینوشت : چون ممکنه لینکها باز نشه، عکس عینکم رو اینجا میذارم :)


تو کریسمس پارتی امسال شرکت یه دسر گرم سرو شد که من تا حالا نخورده بودم، اما ظاهرا خیلی دسر معروفیه. به خصوص تو کانادا. خیلی خوش طعمِ و مناسب زمستونا هم هست. چون علاوه بر اینکه بیشتر گرم سرو میشه به خاطر مواد تشکیل دهنده اش طبع گرم رو داره.

همون شب تو مهمونی، من و بنفشه خاتون همه تلاش خودمون رو کردیم بفهمیم این چه نوع دسریه. فقط فهمیدیم که توش سیب داره(چون سیب های ورقه شده اش پبدا بود توش :) البته خوب پخته و تقریبا له شده بود. بعد دارچینش رو هم باز چون تابلو بود بدون تقلب کشف کردیم. بعد هم من به خاطر ترد بودنش حدس زدم جوی پرک هم داشته باشه. این دیگه اصلا توی دسر اونشب پیدا نبود. من هم الکی پروندم. خلاصه نتیجه ای نگرفتیم جز اینکه هی یه قاشق ازش میخوردیم و میگفتیم خیلی خوشمزه ست. باید بدونیم چطوری درست میشه. چند روز بعد من همینطوری توی اینترنت کلمات ِدسر و سیب و ترد رو جستجو کردم و دیدم که بله، خداییش باید تشکر کرد از کاشف این دسر و نام گزاریش که الحق و ولانصاف اسم خیلی مناسبی براش انتخاب کرده. اصلا اسم و طعم و قیافه اش یکیه.

خلاصه که ما در اولین فرصت این دسر رو درست کردیم و عجب خوشمزه هم شد. قرار شد تست کنم و اگه خوب شد به بنفشه خاتون هم دستورش رو بگم که هنوز نگفتم :دی… حالا دارم میگم خب :) ادامه مطلب…

سه روز و نصفی تعطیل بودیم. اصلا نفهمیدم چی شد و کِی این تعطیلات تموم شد؟! باز هم همش تورنتو بودیم و با اینکه هوا عالی بود هیچ مسافرتی نرفتیم.

روز دوم بالاخره بعد از یک سال و اندی، من با خرید یک عدد lazy boy موافقت کردم. من در بین آقایون ندیدم کسی باشه که lazy boy دلش نخواد، ولی در بین خانومها زیاد دیدم که مخالف خریدنش هستن و مهمترین علتش هم علاوه بر اینکه از اسمش معلومه با آدم چیکار میکنه، این مبلها بی ریخت و بد قیافه هم هستند و ضمنا lazy boy برند گرونی هم هست تو این دسته از مبلها. خوب خود من، با خودم فکر میکنم که این همه پول بدم اینو با این قیافه خپل و  گنده و بی ریختش بذارم تو خونه و بعد هم دیگه لابد زندگی تعطیل و کلا باید لم داد جلوی تلوزیون و تکون هم نخورد از جا. بالاخره اما رضایت دادم، خودم هم نفهمیدم چی شد. کلی هم ذوق کردم که قیافه اش خیلی هم خپل نیست و کلی هم شبیه یه مبل نشیمن معمولیه و از حق نگذرم خوشم هم اومد. اگه دکمه بغلش رو نبینید فکر میکنید فقط یه مبل راحت و معمولیه. که فقط یه خورده خپل تر از حد معموله، اتفاقا خیلی با سوفامون ست شد و شبیه هم هستن، تقریبا. اما….خدا شاهده اگه دروغ بگم، خانومهایی که این پست رو میخونید من فریب خوردم رضایت دادم به خرید، اما شما خیلی مراقب باشید، خیلی، سریال فرندز رو دیدید؟ اون قسمتیش که جویی میره lazy boy میخره و سه روز تمام خودش و چندلر از پای تلوزیون تکون نمیخورن؟ فیلم نیستا!! واقعیته. حالا از ما گفتن.

پینوشت: برای دوستانی که شاید با lazy boy آشنایی نداشته باشن: این lazy boy ها خیلی اینجا معروفن، در حدی که حتی اگه برند lazy boy هم نباشه باز خیلی ها به این مدل مبلها میگن lazy boy. با اینکه lazy boy اسم یک برند هست و یک مارک هست. تو همه خونه ها یکی یه دونه ازش حتما هست.

پشتش خوابیده میشه و از جلو هم قسمت پایین مبل میاد بالا طوری که زیر پا قرار میگیره و میشه کاملا روش دراز کشید یا نیمه خوابیده روش لم داد. البته lazy boy مبلهای معمولی هم داره اما مصطلح هست که به این مدل ها کلا میگن lazy boy.

من البته تا چند روز پیش مفتخر بودم به عدم آلودگی به این موجود.  اونی که ما گرفتیم همون برند lazy boy هست و دقیقا این شکلیه. قیافش خیلی خوبه اما… اوخ اوخ یک پدر سوخته ایه که لنگه نداره.

بالاخره گواهینامه اینجا رو گرفتم. همچین میگم بالاخره کسی ندونه فکر میکنه من هزار بار رد شدم. نه به خدا فقط یکبار رد شدم. بالاخره اش مربوط به تنبلی بابت امتحان دادن بود که سه سال طول کشید :) روز24 دسامبر ساعت 12:15 گواهینامه گرفتم و بعد از ظهرش در اخرین ساعات قبل از کریسمس تنهایی ماشین رو برداشتم و رفتم خرید. اولین باری نبود که اینجا ماشین رو تنهایی میبردم اما اولین باری بود که با گواهینامه رانندگی میکردم. همه جا هم وحشتناک شلوغ بود. دقیقا مثل آخرین ساعات قبل از سال تحویل عید نوروز بود. ماشین رو پارک کردم و اومدم پیاده شم که دیدم هر کاری میکنم از صندلی جدا نمیشم، آخه کمربند رو باز نکرده بودم. کمربند رو باز کردم، پیاده شدم و رفتم یه چرخ خرید برداشتم که دیدم کیفم تو ماشین مونده. رفتم کیفم رو بیارم دیدم کلید ماشین رو پیدا نمیکنم. بعد متوجه شدم کلید توی ماشینه و عمق فاجعه اینکه اصلا ماشین رو خاموش هم نکرده بودم. رفتم نشستم تو ماشین کلی به خودم خندیدم. ادامه مطلب…

تو قسمتهای قبل تا اونجا گفتم که من و همسرم موفق شدیم تو آب بسیار سرد دریاچه شنا کنیم و بعد از شنا کردن به لطف آرامش و خلسه ای که از سرمای آب به دست آورده بودیم روی صخره ها استراحت کردیم و تلاش دیگران رو برای پریدن تو آب یا شنا کردن تماشا میکردیم.

ساعت نزدیک به چهار بعد از ظهر بود که دوستانمون از راه رسیدن. من و همسری به محض دیدن دوستان شروع کردیم با هیجان از پریدن تو آب و شنا کردن صحبت کردن و تشویق دوستان برای شیرجه زدن و شنا کردن تو آب سرد دریاچه. اول از همه همسر دوستم تصمیم گرفت تا آبتنی کردن تو دریاچه آب سرد رو تجربه کنه و دوباره همه دوربین به دست منتظر بودیم تا شجاعت دوستمون رو به ثبت برسونیم. من هم همچنان توصیه میکردم، به هیچ چیز فکر نکن فقط یک… دو… سه… که دوستمون همون لحظه پرید توی آب و همگی جیغ کشان ابراز خوشحالی کردیم. واقعا به امتحانش میارزید و این روزها گاهی وقتها که با همسری یادی از اونروزها میکنیم، میگیم ای کاش بیشتر شنا کرده بودیم و دلمون تنگ میشه برای دریاچه و سرمای غیر قابل تصورش :) ادامه مطلب…

شب یلدای ما :)

شنبه شب من مهمونی شب یلدا رو پیشاپیش برگزار کردم و دوستان همه دور هم جمع شدیم و چند تا از بچه ها سازهاشون آوردن و کلی شب یلدامون رو با هنرشون گرم تر و خاطره انگیز کردن. تنبور و دف و تنبک. با این که شب چله تقلبی بود اما کلی شب چله بازی کردیم. البته شب چله اصلی رو هم دو نفری میگیریم. شاید هم بریم رستورانی یا جایی که برنامه ای باشه. اما چون وسط هفته بود و دور هم جمع شدن سخت بود و نمیشد تا دیر وقت بیدار موند اینه که شنبه شب گرفتیم و یازده نفر شدیم و کلی دور هم خوش گذشت  :)

یکی از دوستامون روز مهمونی ما اسباب کشی داشتن و برای همین نتونستن بیان و من که برای مهمونی دلمه و فسنجون درست کرده بودم، سهمیشون رو برداشتم و یکشنبه ظهر قبل از نهار زنگ زدم به دوستم و گفتم ما نهارمون رو میاریم که با هم میخوریم. تا بعد از ظهر اونجا بودیم و خونشون رو دیدیم و کلی ذوق کردیم که دوستامون خونه خریدن و دیگه نزدیک ما هستن و خونشون هم خوشکل بود. دوستم اینجا دکوراسیون میخونه و کلی هم با سلیقه است و کلی هم طرح تو نظرش بود که پیاده کنه و من همش منتظرم نتیجه کارش رو ببینم :) غروب برگشتیم خونه خودمون و با یکی از دوستایی که نتونسته بودن شب یلدا بیان صحبت کردیم. شب سال نو خونشون دعوتیم :) من هم کلی پز دادم که دیشب شما نبودید کلی جاتون خالی بود و خوش گذشت و ساز و آواز هم داشتیم. اون هم گفت خب ما هم شب سال نو هم سی دی رستاک رو داریم و هم دف تنبک داریم، خودمون هم باش میخونیم، اینقدر پز نده :)

آخ یه چیز خیلی مهمی رو یادم رفت بگم. من هفته پیش امتحان رانندگی داشتم و رد شدم :) دوباره برای آخر این هفته وقت گرفتم خدا کنه قبول بشم. داستان رد شدنم طولانیه. همینقدر بگم که امتحان من به خاطر برف شدیدی که گرفته بود کنسل شده بود و آقایی که ماشینش رو برای امتحان اجاره کرده بودم رفته بود و اصرار کرده بود که بیان از من امتحان بگیرن و ……

اینبار با ماشین خودمون میرم و امتحان میدم. خدا کنه قبول بشم. من واقعا به این گواهینامه احتیاج دارم.

امروز هم تو شرکت مراسم Secret Santa داریم و همزمان مراسم نهار داریم که هر کسی یکی از غذا ها یا دسرهای سنتی کشورش رو میاره. من باقلوا درست کردم که انگشتاشون هم باش بخورن :)

همین دیگه :) همش همین بود

روز وشب بر همه شما دوستان خوش

پینوشت: قسمتهای اول این پست رو دو روز پیش نوشتم. ما شب چله واقعی جایی نرفتیم. توی خونه موندیم و من باقلوا درست کردم. اینقدر هم خوشکل شد. از طعمش هم همه تعریف میکردن. کلا همه غذاها خوشمزه بود. هدیه کریسمس هم یکی از همکارا به من یک ست سه تایی از عطر های سلن دیون داد :)