بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید

خاطرات و تجربيات مهاجرت به کانادا

Archive

Tag: کانادا

زمستان امسال تا اینجا که نشونی از زمستان نداشته. اما ظاهرا پیش بینی شده آخر این هفته، هوا سرد بشه و امیدوارم که ابرها هم حسابی ببارند و همه جا رو سپید پوش کنند. بارون چند روز گذشته تقریبا همه برفها رو آب کرد و شست و برد. روز دوشنبه هوای بهاری و بارانی دلچسبی بود. با همسری پیاده رفتیم تیم هورتونز و بعد از خوردن قهوه قدم زنان زیر باران برگشتیم شرکت قدم زدن زیر باران تو فصل زمستان و اون هم کانادا واقعا لذت بخشه. اما با وجود این کمی ته دلم بخاطر هوای امسال نگران بودم و هستم. هوای این روزها و زمستان امسال با اینکه مطبوع و دلچسب هست اما غیر عادیه. امیدوارم ادامه این زمستان بی برف و سرما تابستانی گرم و خشک و بی حاصل نباشه.

تفریحات زمستانی اینجا مثل خیلی از جاهای سرد و برفگیر دنیا، اسکی هست و سورتمه سواری و … امسال خیلی از پیستهای اسکی مجبور شدند با کامیون برف ببرن توی پیستها تا پیستها رو برای اسکی آماده کنند. بی برفی امسال و همزمانی با المپیک زمستانی ونکوور مسوولین رو نگران کرده و به دنبال راه چاره ای برای جبران کمبود بارش و تهیه برف و آماده سازی پیستها برای المپیک هستند. با همه اینها نمیشه از تفریحات و فعالیت های زمستونی نگفت و بهش فکر نکرد.  امروز تو این پست میخوام چند جایی که فکر میکنم دیدن و رفتنشون تو زمستون جالب و دیدنی باشه رو معرفی کنم. ادامه مطلب…

خیلی وقتها دوستان خوبم چه در دنیای واقعی و چه در دنیای مجازی از من سوال میکنند که آیا لازمه برای انجام امور مهاجرت وکیل داشته باشیم یا خیر.

من همیشه سعی کردم طوری موضوع رو براشون باز کنم که خودشون تصمیم بگیرن و فقط نظر خودم رو میگم. اینکه وکیل بگیریم یا نه یه انتخاب شخصیه. من تو این پست میخوام نظر خودم رو راجع به داشتن وکیل در مورد Skilled worker ها بگم و تاکید میکنم این نظر شخصی من هست و هیچ دلیلی نداره درست باشه، ممکنه 180 درجه با نظر دوستان دیگه متفاوت باشه. در هر صورت نظر اونها هم 180 درجه با من فرق داره :) ادامه مطلب…

cloudcovercopy

به نظر من رضايت از زندگي و احساس آرامش زیاد ربطي به داشتن و يا نداشتن مشکلات مالي و رابطه بين دخل و خرج نداره.نه اينکه بخوام شعار بدم و بگم که خوشبختي اين است و اون و فلان و … برعکس من شديدا معتقد هستم پول نقش بسيار زيادي تو خوشبختي آدمها داره.به هر حال بي پولي اگه بدبختي نياره مطمئن هستم خوشبختي هم نمياره.(منظورم از نقش پول در سعادت خانواده اين بود)
اينکه آدم به چقدر پول راضي باشه، مسئله ايِ کاملا شخصي و من عقیده دارم الگوهای ما تاثیر مستقیم توی این احساس دارند.

مثلا من اينجا دوستي دارم که معتقدِ کانادا جاي خوبي براي زندگي نيست و دليلش رو هم اینطوری میگه: اينجا نهايتش تو بتوني يه خونه داشته باشي و يه ماشين و يه زندگي راحت و سالي يکي، دوتا مسافرت خارج و … همين.

خب وقتي من ازش پرسيدم که مگه آدم ديگه چي ميخواد.آدم ميخواد يه زندگي راحت داشته باشه و احساس آرامش کنه ديگه. و در جوابم می گه که نه!نه! ببين ما تو ايران يه خونه داشتيم بعد زحمت کشيديم  يه خونه دیگه خریدیم. کلي زمين خريديم ساخت و ساز کرديم.باز هم خيالمون راحت نبود و آرامش نداشتیم، حالا چطوري اينجا آدم با يه خونه خيالش راحت ميشه.
به نظر من اين مشکل ايران يا کانادا يا هر کشور ديگه اي نيست.اين مشکل اين آدم هستش. يه جور مشکل رواني(نه به معنای بد، منظورم طرز فکر بود). یه جور حرص و ولع مال اندوزي. کاملا درسته اينجا شما نميتونيد هي خونه بخريد و 6 ماه بعد به دو برابر قيمت بفروشيد و بعد با پولش بريد زمين بخريد و با مصالح ارزون و باج و … 8 طبقه بريد بالا که فوتش کنن همش بريزه و شما خيالتون راحت باشه که در عرض يک سال يه خونه رو کرديد 16 تا، خب من با همچین چیزی کیف نمیکنم. پس اگه شما به اين ميگيد احساس آرامش بهتره قبل از اومدن الگوهاي خودتون رو تغيير بديد.

happy_man

من به جاي اينکه توي يه جمله بخوام بگم اينجا خوبه يا بد! بياييد يا نياييد. بدون اينکه نظر خودم رو بگم سعي ميکنم فقط راهنمایی کنم از کجا این اطلاعات رو به دست بیارید. متوسط درآمد هم ميتونيد توي این سایت که یه سایت دولتی هست پیدا کنید.ضمن اینکه اطلاعات خیلی خوبی هم راجع کاریابی میتونید توش پیدا کنید.

در مورد هزینه ها و کلا دخل و خرج هم این آدرس یکی از سایتهای دولتی کاناداست و آمار گیری که هر سال انجام میده.آخرین آمارگیری دسامبر 2008 انجام شده روی اطلاعات سال 2007.چون بیشتر دوستان راجع به اونتاریو سوال میکنند.این جدول آماری استان اونتاریو هستش.اطلاعات سایر استانها رو میتونید اینجا داشته باشید.ضمن اینکه اطلاعات جالبی هم راجع به سایر هزینه ها با جزییات خواهید داشت Spending Patterns in Canada 2007

خودتون ببینید طبق این جدول که یه سایت دولتی هست، چقدر میتونید با این میانگین ها و هزینه ها احساس آرامش کنید.

امیدوارم بتونید از این اطلاعات جواب همه سوالهاتون رو بگیرید و همیشه در زندگی موفق و پیروز باشید.

سال 2009 میلادی مبارک

داشتم مطلب چهار ساعت وحشت و اضطراب در برج ملی کانادا رو تو سایت ایرانتو میخوندم که عین مطلب رو اینجا کپی میکنم.

ایرانتو: باد زوزه می کشید، کودکان گریه می کردند، یک مرد داد می زد و دیگری از ترس خشکش زده بود.. همه این اتفاقات زمانی روی داد که آسانسور شیشه ای بزرگترین برج کانادا در ارتفاع 300 متری زمین متوقف شده بود.
“ایرن کلی” مسافری از کاستاریکا می گوید، بعد از 2.5 ساعت توقف ، آسانسور چند متری بالا رفت .. اما دوباره ایستاد، باد شدید، صداهای عجیب و غریبی ایجاد می کرد، مثل خراش دادن شیشه بوسیله سنگ.. همه جیغ می کشیدند .. دوباره آسانسور چند متر به سمت پایین رفت …
وزش باد شدید، 17 نفر را به مدت 4 ساعت در داخل آسانسور CN Tower محبوس کرد. اتفاقی که به قول جک رابینسون مدیر اجرایی برج، بی سابقه بوده است.
او گفت:”گاهی اوقات ما توقف آسانسور را داشته ایم اما بعداز چند دقیقه مشکل رفع می شد. سیستم آسانسور ما کاملا مدرن است و مرتب کنترل می شود ، اما حرکت و نفوذ باد به گودال آن موجب بوجود آمدن چنین مشکلی شده بود.”
هنگام حادثه، سرعت باد 100 کیلومتر بر ساعت بود. اپراتورها متوجه شدند که باد برخی از کابل های آسانسور را در هم پیچانده و مدت زیادی طول کشید تا مشکل رفع گردد.
سرانجام مسافران به بالای برج رسیدند و در عوض از غذای رایگان رستوران گردان بهره مند شده و پول بلیطشان نیز برگشت داده شد.

به هیچ عنوان قصد مقایسه ندارم و همیشه معتقدم برای اینکه از زندگی لذت ببریم بهتر اینه که  ببینیم خودمون الان چی داریم نه اینکه دیگران چی دارن.اینجا هم هیچ موقع کانادا رو با ایران مقایسه نکردم.اما گاهی اوقات نا خودآگاه با دیدن صحنه ای یا اتفاقی یاد موضوعی یا خاطره ای مشابه تو ذهنم زنده میشه درست مثل الان که داشتم این خبر رو میخوندم.بی اختیار یاد اون روز صبح افتادم که تو ایران همسرم طبق معمول هر روز صبح ساعت 5.5 از خواب بیدار شده بود تا با همکاراش قبل از اینکه برن سر کار برن استخر.وقتی رسیده بودن 10 دقیقه بعد از شروع سانس برق استخر به علت اشکال سیستم های داخلی مجموعه ورزشی قطع شده بود و مسولین استخر فقط به گفتن آقایون بفرمایید بیرون استخر تعطیلِ بسنده کرده بودند.بدون اینکه حتی پول بلیط رو پس بدن یا حداقل معذرت خواهی کرده باشن.

خب تو این اتفاقی که توی برج تورنتو افتاده یه عامل طبیعی(وزش باد شدید) یه مشکلی رو ایجاد کرده.با این حال توریست بیچاره که بلیط 40 دلاری دیدن از این برج رو خریده از ترس، کل مسافرت زهر مارش میشه.اما یه معذرت خواهی و برگردوندن پول بلیط و غذای رایگان تو رستورانی که یه وعده غذا ساده برای هر نفر حدقل 100 دلار آب میخوره حس خوبی رو جایگزین 4 ساعت ترس و دلهره میکنه.

قبول دارم شاید این دوتا مسئله و اتفاق خیلی با هم متفاوت باشن و قابل مقایسه نیستند اما احترام گذاشتن به آدم ها زمان و مکان و شرایط خاصی رو طلب نمیکنه.چه تو آسانسور باشه چه تو مهمونی چه تو استخر .چه 1 دقیقه باشه چه 1 ساعت.کما اینکه همسرم و همکاراش پول بلیط رو برای 3 ساعت پرداخت کرده بودند و فقط 10 دقیقه از استخر استفاده کرده بودند.

امروز آخرین روز کاریه و از فردا چهار روز تعطیل هستیم.البته پارسال 2 هفته تعطیل بودیم.امسال رئیسمون حال نکرده بیشتر تعطیلمون کنه :(

البته پارسال من اینجا کار نمیکردم اما همسرم اینجا بود و 2 هفته هم تعطیل بود ولی اونموقع ما ماشین نداشتیم که جایی بریم و چون یه روز مونده به تعطیلات از این دو هفته تعطیلی مطلع شدیم فرصت خرید بلیط و پکیج های مسافرتی رو هم نداشتیم.دلمون رو صابون زده بودیم برای امسال که اینجوری شد.مرخصی های من که چون تقریبا از اواسط سال اومدم شرکت نصف مرخصی های همسرم بود و الان همسرم 8 روز مرخصی داره که مجبوره استفاده کنه.اونوقت من مظلومانه تنهایی باید بیام شرکت.گواهینامه ام  طوریه که نمیتونم تنهایی پشت ماشین بشینم (به دلیل تنبلی مفرط هنوز گواهینامه G2 رو نگرفتم) و البته همسر گرامی هم اونروز اعلام کردند گواهینامه هم داشتی من نمیذاشتم تو این برف تنهایی رانندگی کنی.البته پارسال سرتاسر زمستون تو طوفان و برف ، همش تنهایی میرفتم سر کار و تازه پیاده روی هم بیشتر از اینجا داشتم.هرچند که همسر جان هم جایی نمیتونه بره و مجبوره الکی بشینه تو خونه.اما خوب بنده مقادیر معتنابهی مورد غر زدن واقع شدم که چرا همون قدر مرخصی هام رو هم تک خوری  کردم که نشه با هم آخر سال استفاده کنیم و مسافرت بریم.

فردا روز کریسمس و همه به هم هدیه میدن.این رسم هدیه دادن هم اینجا خیلی جالبه.اولا که بچه های کوچولو یه ویش لیست پر میکنن که از سنتا (بابا نوئل) چی میخوان و پدر و مادر ها هم اون ها رو تهیه میکنند و شب یواشکی میذارن تو جورابهای مخصوصی که بچه ها کنار درخت کریسمس یا پشت در آویزون کردن.و صبح که بیدار شدن فکر میکنن سنتا دیشب اومده و این هدیه ها رو براشون آورده.بعضی وقتها پدر و مادر ها هدیه ها رو میدن به سنتا هایی که تو مراکز خرید و … هستند و با لباس و ریش و .. و بعد با بچه شون میرن اونجا و یه دفعه سنتا میاد طرف بچهه و میگه تو باید فلانی باشی!!! اونوقت هدیه بچه رو میده بهش.

گاهی وقتها هم یه نفر سنتا میشه و لباس میپوشه و میره خونه فامیلا و همسایه ها و هدیه هایی که پدر و مادرا گرفتن رو میده به بچه ها و با هاشون عکس میگیره.

یکی از کارهای جالبی که اینجا تو بعضی از شرکتها انجام میشه از جمله شرکت ما مراسم Secret Santa هست.هز کس که میخواد تو مراسم شرکت کنه اسمش رو میگه و بعد اسمها رو مینویسن و میریزن تو یه کلاه و هر کس یه دونه بر میداره (ولی نمیگه اسم کی در اومده) و برای اون شخص هدیه میخره و اسم طرف رو روش مینویسه اما جای اسم خودش رو خالی میزاره.بعد همه هدیه هایی رو که خریدن رو یه میز یا کنار درخت کریسمس میذارن و تو یه مراسم همه جمع میشن و هر کس هدیه ای که اسم خودش روش نوشته شده رو بر میداره و آخر سر هر کسی حدس میزنه که کی این هدیه رو براش گرفته.مراسم جالب و با مزه ایه و من خیلی دوستش دارم.در واقع هر کسی سنتای یکی دیگه میشه ولی خوب چون سنی ازمون گذشته میفهمیم که باید کار یکی از همکارا باشه.

امسال ریسمون سنتای من شده بود و یه سینی کریستال و یه قاب سیلور خوشکل هم برام گرفته بود.تزیینش هم خیلی باحال بود.خودم هم برای یکی از همکارها یه سبد گرفتم که توش پر از شوکولات های استارباکس و قهوه و لیوان استارباکس بود.

و اما خرید : اینجا میشه گفت همیشه حراجهای فصلی خوبی داره و میتونید خریدهای خوبی داشته باشید اما یکی از بهترین روزها برای خرید که میتونید خرید خیلی خیلی خیلی خوبی داشته باشید یه روز بعد از کریسمسِ که بهش Boxing day میگن.تو این روز همه فروشگاه ها اجناس خودشون رو حراج میکنن یه حراج واقعی.میتونید لباسها ،کیف ، کفش و هرچیزی رو بعضی جا ها حتی تا 10% قیمتش هم بخرید.البته این روز به قدری شلوغه که باید با برنامه ریزی برید خرید.لباس و کفش مناسب و راحت بپوشید.بعضی از مردم حتی از شب میرن و پشت فروشگاهای بزرگ و مال ها منتظر میمونن تا به محض باز شدن فروشگاها خریدشون رو شروع کنن.

به خصوص فروشگاه هایی مثل Future shop و Best buy.

تو این روز همه فروشگا ها حراج دارن و با خیال راحت خرید کنید چون اینجا وقتی جنسی رو حراج میکنن واقعا حراج شده و اگه همیشه از حراجها خرید کنید در سال هر خونواده تا چندین هزار دلار میتونه پس انداز کنه.حراج های این روز شامل لوازم خونگی و مبل و تلوزیون و … میشه فقط خاص پوشاک نیست.

روز خوب و خوشی داشته باشید

اینم یه عکس از خرید  boxing day :)

boxing-day

مصاحبه رو خوب انجام داده بود اما میگفت مدیر “آی تی” شرکت خیلی لهجه داشته و نمیدونم سوالاش رو درست متوجه شدم یا نه؟! اما به خاطر اینکه دیر رسیدم اصلا امیدی ندارم که من رو استخدام کنن.به هر حال همچنان رزومه اش رو به شرکتهای مختلف میفرستاد.

از اون موسسه هم که ایمیل زدن و گفتند که برای ارزشیابی مدرک باید خود دانشگاهتون اقدام کنه و ما هم که دسترسی نداشتیم و نمیدونستیم چطوری به دانشگاه بگیم که چی میخوایم و کلا بی خیالش شدیم و البته پول رو هم نتونستیم پس بگیریم .اینه که منتظر بودیم کلاسهای مدرسه ای که گفتم شروع بشه .(کلاسهای مربوط به قانون کار و رزومه نویسی و تمرین مصاحبه و …)

یه شرکت دیگه ای هم که همسرم قبلا رزومه فرستاده بود یه قرار مصاحبه گذاشت برای یک هفته بعد ادامه مطلب…

تقریبا 10 روزی میشد که از اومدن ما به تورنتو میگذشت.تو این مدت هم از مریم خانوم پرسیدیم هم اینکه خودمون تحقیقات کردیم و البته از چندتایی از دوستایی که اینجا زندگی میکردند هم درمورد اینکه کجا بیشتر دنبال خونه باشیم و … سوال میکردیم.همه میگفتن حاشیه خیابون یانگ نزدیک خیابون فینچ  که هم به هم به مترو دسترسی داشته باشید که اگه محل کارتون پایین بود بتونید از TTC استفاده کنید و هم اینکه اگه بالای فینچ بود و مجبور بودید از اتوبوسهای شرکت YRT استفاده کنید مجبور به پرداختن دو سری بلیط (یکی TTC یکی YRT) نباشید.یکی دیگه هم گفتند که دو جا رو دنبال خونه نباشید.یکی تقاطع Jain و Finch یکی هم منطقه “اسکاربرو” که از مناطق پرخطر محسوب میشه.یکی از مناطقی که ایرانی های زیادی اونجا زندگی میکنن و خیلی نزدیک به منطقه اسکاربرو هست محدوده تقاطع شپرد و دانمیلز هست که اونجا هم با اینکه ایستگاه مترو وجود داره اما خط مترو اونجا خیلی هم کار راه بنداز نیست و چند تا ایستگاه غربی – شرقی داره و منظور از اینکه میگن دسترسی به ساب وی و مترو خط متروی یانگ رو میگن.اینه که یه موقع گول مترو داشتن این منطقه و اینکه ایرانی ها هم اونجا هستند رو نخورید.منطقه زیاد امنی نیست.حالا شاید یه پست راجع بهش نوشتم.
خلاصه اینکه تحقیقاتی هم از قبل داشتیم که مثلا فرق بین کاندو و آپارتمان چیه و کاندو بهتره یا آپارتمان.بالاخره دو هفته بعد از اومدنمون یه کاندو پیدا کدیم که اتفاقا صاحبش ایرانی بود و خودش 1 سالی رفته بود ایران و پسر عموش اینجا وکیلش بود که معلم بود و عین همه فرهنگی ها یه جنتلمن واقعی و وقتی فهمید تازه واردیم خیلی کمک کرد بهمون و راهنمایی و خلاصه اینکه باز هم یه فرشته مهربون و اینکه با پسر عموش صحبت کرد و اجاره رو 50 دلار هم از سال قبل پایین تر آورد و اینجوری شد که کمی بالاتر از تقاطع یانگ و فینچ و دقیقا سر خیابون یانگ یه کاندو 2 خوابه شیک اجاره کردیم ماهی 1350$.کوچولو بود حدودا 65 متر ولی موقعیتش عالی بود.تو محدوده مشترک TTC و YRT بود و برای ما که هنوز نمیدونستیم کجا کار گیر میاریم بهترین حالت بود .چون که هرجا کار گیر می آوردیم رفت و آمدمون با کمترین هزینه و کمترین زمان ممکن همراه بود.قرار شد که 31 اکتبر بریم خونه جدید.یعنی درست یک ماه بعد از ورودمون.خیالمون که از بابت خونه راحت شد شروع کردیم برنامه ریزی برای پیدا کردن کار.کلاسهای رزومه نویسی رو رفته بودیم و همسرم رزومه اش رو طبق فرمتی که تو کلاسها گفته بودن تغییر داد و شروع کرد به فرستادن رزومه اش.فردای همون روزی که رزومه اش رو فرستاد یه ایمیل گرفت که وقت تعیین کرده بودن برای مصاحبه و این یعنی یه چیزی در حد معجزه.کلی خوشحال شدیم.رفتیم و به اون خانومی که کلاس رزومه نویسی رو برگزار کرده بود خبر دادیم و کلی خوشحال شد و همون روز هم یه جلسه تمرینی مصاحبه با همسرم گذاشت.فرداش قرار مصاحبه اصلی داشت و برای تجربه اول خیلی خوب بود و باعث شد که قدم اول کاریابی رو برداریم و اعتماد به نفسمون زیاد شد.من اما هنوز رزومه ام رو درست نکرده بودم.از اون روز به بعد همسرم رزومه میفرستاد و راجع به کاریابی و کارگاه های مختلف هم تحقیق میکرد.یه موسسه هم بود که باید مدرکمون رو میدادیم اول طبق نظام آموزشی اینجا ارزشبابی میشد و بعد براشون میفرستادیم.اونوقت ما رو معرفی میکردن به شرکتهای بزرگ و معتبر که طبق قرادادی که با دولت داشتند مهاجر های متخصص رو برای دوره های چند ماهه استخدام میکنن و یه حقوق ثابت 2400 دلار در ماه هم میدن و اگه تو این مدت راضی بودن شما رو استخدام میکنن.مدارکمون رو فرستادیم برای ارزشیابی و تایید و یه موسسه دیگه هم اسم نوشتیم که اونم یه امتحان زبان میگرفت و یه مصاحبه انجام میداد و بعد از 2 ماه که کلاسهای مربوط به قوانین کار و … رو توضیح میدادن یه سری شرکتها رو معرفی میکردن یا خودتون پیدا میکردید و تو تخصص خودتون 3 ماه والنتیر کار میکردید.بعد از سه ماه یا استخدام میشید یا سابقه کار بهتون میدن که خیلی بدرد میخوره.البته معمولا استخدام نمیکنن.چون بدشون نمیاد باز هم یه متخصص دیگه رو والنتیر بگیرن.اما در هر صورت اینم خیلی چیز بدرد بخوریه.خلاصه اینکه ارزشیابی مدارک که 130$ هزینه داشت  و این یکی موسسه هم 60$ ثبت نامش بود.روز امتحان زبان هم روز 31  اکتبر بود .یعنی روزی که ما شبش میرفتیم خونه جدید.تا اونروز هم همسرم سه جای دیگه رفت برای مصاحبه.اما هنوز هیچکدوم جواب نداده بودن.اما تجربه خیلی خوبی بود.4 تا مصاحبه در عرض 10 روز.31 اکتبر ساعت 8 صبح امتحان زبان همون موسسه رو داشتیم و ساعت 12 هم نتیجه امتحان رو اعلام کردن که قبول شده بودیم.و نیم ساعت بعدش هم مصاحبه تخصصی داشتیم که اونم قبول شدیم.گفتند که کلاسها 15 نوامبر شروع میشه و اگه خواستید میتونید هزینه ثبت نام رو همون روز بدید.ولی ما دیدیم بهتره الان پرداخت کنیم وگرنه خرج میشه الکی.بعد از ظهرش هم برای ساعت 4 یه قرار ملاقات داشتیم با یه خانوم پیری که همسرم از طریق موسسه ارتباطات فرهنگی به این خانوم معرفی شده بود.که قرار بود ماها با هم آشنا بشیم و به صورت داوطلبانه تبادل فرهنگی انجام بدیم.رفتیم موسسه مذکور و وقتی پیرزنی که قرار بود ببینیمش اومد در کمال تعجب دیدیم یه دختر خانوم درست همسن خودمونه و کلی خوش حال شدیم.چون معمولا همه داوطلبهای این زمینه پیرزن ها و پیر مردها هستند.اونروز یک ساعتی با هم صحبت کردیم.و قرار شد هفته بعد همدیگه رو ببینیم.برای هشت روز بعد قرار گذاشتیم و درست شب تولد همسرم میشد.اونشب بعد از اینکه رسیدیم خونه مریم خانوم صابخونه مون که چند روزی بود برگشته بود با همون پسر عموش اومدن دنبالمون با دوتا ماشین و کمکمون کردن همه وسایلمون رو بردیم خونه جدید.خیلی بهمون کمک کردن.همش میگفتن ما وقتی خودمون اومدیم کسی رو اینجا نداشتیم و دوست داریم بهتون کمک کنیم.خونه مریم خانوم که بودیم همسرم یه شرکتی رفت برای مصاحبه .یادمه اونروز هم خیلی سرد بود و همسرم روی کتش یه کاپشن پوشید چون پالتو دم دست نداشتیم و خودش اصلا خوشش نیومد از تیپش که چرا باید کاپشن روی کت بپوشه و مقادیری غرغر هم کرد.اما چاره ای نبود آخر شب بود که فهمید فردا باید بره مصاحبه.خلاصه اینکه رفت و یه ربع هم دیر رسید سر قرار مصاحبه و این یعنی آخر افتضاح.

ادامه دارد….

غروب که شد با همسرم پیاده راه افتادیم یه کم محل رو بشناسیم.برای ما دیدن خونه های ویلایی بزرگ بدون دیوار جالب بود.روزهای اول نمیدونستیم که این چمنهای جلوی خونه ها در واقع جزئی از ملک شخصی صاحبخونه ها ست و با خیال راحت قدم زنان و گاهی هم آوازه خوان از وسطشون رد میشدیم.البته کسی هم چیزی نمیگفت بهمون.خوب تابلو بود نمیفهمیم.وگرنه اینقدر سرخوش تو خونه مردم چَه چَه نمیزدیم.اینه که کسی خدا رو شکر مارو ضایع نکرد.خلاصه اینکه تا شب بیرون بودیم و متوجه شدیم اینجا یکی از محله های ایرانی هاست و ماه رمضون هم بود و بساط شله زرد نذری و زولبیا و بامیه و … به راه بود.یکم خرید کردیم و شام خوردیم و برگشتیم.شبش هم همسرم رفت و پیش مریم خانوم و قرار شد فعلا یکهفته همونجا بمونیم بعد تصمیم بگیریم که یکماه سوئیت رو اجاره کنیم یا سه ماهه.از فرداش هم رفتیم دنبال سین نامبر و ثبت نام کلاسهای مخصوص کاریابی و ادامه مطلب…

صبح بعد از خوردن صبحانه از خونه بیرون رفتیم و کمی قدم زدیم .محله ای که دوستمون زندگی میکرد کنار دریاچه بود و براحتی میشد بوی نم و رطوبت رو حس کرد.نکته جالبی که همون لحظه اول تو محل به چشم میخورد وجود تارهای عنکبوتی بود که کنار آینه ماشینها تنیده شده بودن طوریکه تصور میکردی سالهاست ماشینها همین جا بغل خیابون پارک شدن اما بعد متوجه شدیم که همه ماشینها اینطوری هستن و این به واسطه وجود عنکبوتهای بیشمار تو اون منطقه بود.
قرار شد فردا بریم تورنتو.دلهره عجیبی داشتیم.یه جورایی انگار هنوز مهاجرت نکرده بودیم.اومدن به مونترال بیشتر برامون مثل یه سفر بود چون مقصد اصلی تورنتو بود.دوست داشتیم زودتر بریم و شهری رو که قرار توش زندگی کنیم رو ببینیم.وسایلمون خیلی زیاد بود .تصمیم گرفته بودیم که مونترال یه ماشین اجاره کنیم و خودمون رانندگی کنیم تا تورنتو.اما یکی دو جا زنگ زدیم که با گواهینامه بین المللی نمیشد ماشین اجاره کرد.ما هم زیاد پیگیر جاهای دیگه نشدیم.چمدونهای ما هم تعداشون زیاد بود و با هواپیما و قطار اگه میرفتیم دو برابر حد مجاز میشد.تنها وسیله باقیمونده اتوبوس بود که اتفاقا از نظر مقدار بار هم برای ما مشکلی نداشت.خلاصه شب بلیط رو رزرو کردیم یادمه بلیط اتوبوس برای اونروز هر نفر 85 دلار بود.(اینجا بلیط های اتوبوس تو روزها و ماهای مختلف قیمتش تفاوت داره.حتی تو زمستون که مسافر خیلی کم میشه خیلی ارزون میشه.پارسال زمستون یه شرکت مسافربری بلیط تورنتو – مونترال رو برای تبلیغ به مدت یک دلار کرده بود.در حالیکه بلیط اتوبوس شهری (مثل اتوبوس واحد خودمون) 2.75 دلار بود)
خلاصه گاهی وقتها هم یه سری برای تشویق مردم به خرید آنلاین و غیره یه تخفیف های دیگه میذارن که اونشب ما به خاطر خرید آنلاین بلیط اتوبوس 40% تخفیف گرفتیم و برای ساعت 9:30 صبح بلیط خریدیم.و بعد هم با مهمانسرای مریم تماس گرفتیم که ما فردا میایم تورنتو .اونم گفت که سوییت خالی و آماده داره .بعد هم گفت هر موقع رسیدید تماس بگیرید که امکانش بود ماشین میفرستیم دنبالتون.
صبح هم که با یه آژانس رفتیم ترمینال.اولش مسول بارها یه خورده چپ چپ به چمدونامون نگاه کرد که و گفت که به نظر میاد وسایلتون کمی زیاد باشه اما بهش گفتیم که نه دقیقا اندازه مجازیه که تو سایت نوشته بود اونم لبخند زنان بار ها رو میذاشت تو کابین.اتوبوس البته خیلی خلوت بود و حدودا 10 – 15 نفری بیشتر مسافر نداشت.
ساعت حدودا 5 بعد از ظهر بود که رسیدیم تورنتو.روز یکشنبه بود و شهر نسبتا خلوت بود.چمدون هامون رو یکی یکی آوردیم پایین و یه گوشه گذاشتیم.یه کم اطراف رو نگاه کردیم تا یه تلفن پیدا کنیم.همسرم گفت تو کنار وسایل باش من برم یه تلفن پیدا کنم و به مهمانسرای مریم زنگ بزنم.همسرم رفت و من همونجا کنار چمدونا منتظر موندم تا همسرم بیاد.10 دقیقه ای طول کشید تا همسرم برگشت و گفت که الان ماشین نداشتن و آدرس رو گرفتم که خودمون بریم.بعد هم رفت و با یه تاکسی برگشت و با غرغرای راننده تاکسی چمدونا رو گذاشتیم تو ماشین و قرار شد 20 دلار اضافه تر بهش بدیم.اونقدر غریب و تنها بودیم که ندونیم مسیری رو که راننده تاکسی داره میره درسته یا نه.چند دقیقه ای که گذشت شاید خودش فهمید ممکن نگران باشیم پشت یه چراغ قرمز که ایستاد یه کتاب نقشه داد دستمون و برامون توضیح داد که الان کجاییم و قراره کجا بریم و از چه راهی باید بریم و برای اینکه از اتوبان بره باید این خیابون رو دور بزنه.یه جورایی تلاش میکرد که خیال ما رو آسوده کنه .شاید هم دلش سوخته بود که چقدر تنهاییم .بعد هم ازمون پرسید که از کجا داریم میایم و تصمیم داریم اینجا بمونیم یا نه؟توی مسیر خیلی باهامون صحبت کرد و مرتب هم میگفت حالا از رو نقشه ببینید باید از این وری بریم.بالاخره رسیدیم به آدرسی که داشتیم.خانوم رضایی مدیر مهمانسرای مریم به همسرم گفته بود که کلید روی در سوییتِ خودتون در رو باز کنید برید تو .استراحت کنید.هر موقع خواستید با من تماس بگیرید.ما حتی همدیگه رو ندیده بودیم.فقط چند ساعت قبل از اومدن با هم صحبت کرده بودیم.حتی بابت رزرو سوییت پولی رو نداده بودبم.از ماشین که پیاده شدیم و داشتیم چمدونها رو میذاشتیم پایین دیدیم یه خانومی داره میاد به طرفمون.صورت مهربونی داشت و لبخندی زد و خودش رو معرفی کرد و فهمیدیم که خانوم رضاییِ.کمکمون کرد تا وسایل رو بردیم تو خونه.یه سوییت مبله ،شیک و تمیز با همه امکانات .بعدش هم خیلی ساده و صمیمی گفت: یکم استراحت کنید ،دوش بگیرید ،من دارم میرم خرید شما رو هم خبر میکنم بیایید بریم اگه چیزی لازم دارید بگیرید اگر هم نه با محله آشنا میشید.دوش گرفتیم و یکم تلوزیون تماشا کردیم .ایمیلامون رو چک کردیم.چای دم کردیم و خستگی حسابی از تنمون در رفت.
اونروز من و همسرم تو یه کشور غریب اصلا تنها نبودیم، چون خدا مهربونترین آدمها رو فرستاده بود تا ما احساس غربت و تنهایی نکنیم.
ادامه دارد ….

صبح زودتر از همیشه از خواب بیدار شدیم.هوا تازه روشن شده بود اما ما اصلا احساس بی خوابی یا کم خوابی نداشتیم.نمیدونم از هیجان بود یا اختلاف 8 ساعتی که پیش اومده بود.بعد از خوردن صبحانه که همراه با جلسه معارفه خوردنیهای صبحانه کانادایی که شامل کره بادام زمینی،نونِ بیگل و مربای کرن بری و … بود ،آماده شدیم که بریم بیرون و ضمن گشت و گذار تو مونترال ببینیم اینجا دنیا دست کیه و خلاصه اینکه تو کُفرستون چه خبره؟
دیدم فعلا خرید سشوار از همه واجب ترِ  .چون بنده اگر از بی غذایی جون سالم به در ببرم قطعا (دور از جونم باشه ایشاللا 150 سال عمر کنم) از بی سشواری زنده نمیمونم.حالا هر کی قصد جونم رو کرده فکر عملیات خطرناک نباشه کافیه سشوار منو بدزده اونوقت یه قتل خاموش و بدون ردپا مرتکب شده.هه هه البته به همین خیال باشید.سه سوت یکی دیگه میخرم.قحطیِ سشوار که نیست.خلاصه رفتیم یه سشوار مزخرف خریدیم ولی استفاده نکردیم همونقدر که خیالم راحت شد که سشوار دارم کافی بود.بعد رفتیم اتوبوس سوار شدیم و با مترو خودمون رو به پارکی رسوندیم که در واقع یه جزیره بود به اسم پارک “ژان دِغِپو”
تازه پارک هم نبود و “پاغک” بود.بعدش هم فهمیدیم که چرا هرچی این راننده مترو اسم ایستگا ها رو میگه نا آشناست و تو نقشه نیست.برای اینکه فرانسوی ها یه چیزی مینویسن اما یه چیز دیگه میخونن !
مثلا ممکنه بنویسن درخت ولی بخونن گوشت کوب.به خدا.مثلا فکر میکنید این چیه؟ renault ؟ هان ؟ این همون ماشین رنوِ تازه خودشون میخونن غُنُ.حالا کار نداریم.خلاصه اینکه فهمیدیم کجا باید پیاده بشیم.وقتی رسیدیم اونجا بارون میومد و یک هوای خنک رو به سردی بود.اونروز من و همسر جان اینقدر از دیدن سنجابها ذوق میکردیم و هی سنجابها رو به هم نشون میدادیم.عین سنجاب ندیده ها.خوب ندیده بودیم هم.دروغ چرا.تو تلوزیون دیده بودیم و تو باغ وحش هم از دور و پشت توری های سیمی دیده بودم.ولی با این کیفیت و از نزدیک اولین بار بود میدیدم.یه عالمه عکس گرفتیم که تو پست بعدی میذارم.
یه کازینو هم تو پارک بود که خیلی بزرگ بود.فکر کنم 7 طبقه اینا بود.یه سری آدمها هم بودن که خیلی جدی داشتن بازی میکردن.یه نفر رو هم دیدم که رو تخت بیمارستان آورده بودنش اونجا بازی کنه.طفلکی قمار خونش پایین اومده بود لابد.من که هیچ چی نفهمیدم.فقط نگاه کردم.بعد هم گشنمون شد عین چی.همونجا یه رستوران هم بود که ناهار رو اونجا خوردیم.بعد هم اومدیم بیرون و اینقدر راه رفتیم که دیگه من آخرش گریه کردم.چون نیمساعت راه میرفتیم بعدش میرسیدیم سر جای اولمون.و این مسئله چندین بار بیش از ظرفیت من تکرار شد.اونم فقط به خاطر آدرسی که دوستمون داده بود.خوب شما بودین میخندیدین؟نزدیکهای غروب رسیدیم خونه.عین پلنگ صورتیِ خستۀ خسته ها.بعدش هم رفتم دوش گرفتم اومدم موهام رو سشوار کنم دیدم سشوار کار نمیکنه.اینقدر غر زدم که نگو .هی همش میگفتم سشوار 11 دلاری که دیگه بهتر از این نمیشه.ماکتِ! برای دکور خوبه.دوستمون گفت عیبی نداره میتونید برید پسش بدید.بگید خوشم نیومد.من که حرفش رو باور نکردم.آخه مگه خل و چلن؟ولی وقتی خیلی راحت رفتیم پسش دادیم، دیدم طفلکی حالا درسته آدرس اشتباهی میده اما خب گاهی وقتها هم راست میگه.اصلا نپرسیدن چرا؟هر چند من نصفه شب قبل از اینکه سشوار مذکور رو پس بدیم رفتم و یه سشوار دیگه خریدم.اینبار رفتیم یه فروشگاه  دیگه و گرونترین سشواری که داشت رو خریدم.65 دلار بعدش رفتیم اون یکی رو پس دادیم.وقتی رسیدیم خونه رفتم موهام رو سشوار کنم دیدم جدیده هم کار نمیکنه.بعد به عقل ناقص خودم رجوع کردم.گفتم خوب شاید برق دستشویی مشکل داره.رفتم بیرون تستش کردم دیدم بععععله .آخه میدونید چطوری بود.اول شروع میکرد به کار کردن بعد از 10 ثانیه سرعتش کم میشد تا کاملا قطع میشد و برای همین من فکر میکردم سشوار مشکل داره.خلاصه اینکه به دوستمون گفتم نمیدونستی برق دستشوی مشکل داره؟میگه نه؟میگم مگه چند وقته تو این خونه زندگی میکنی؟گفت 2 سال.شما بودین موهاتون رو دودنه دونه نمیکندین تا دیگه محتاج سشوار نباشید؟اما من موهام رو نکندم.ایستادم تو هال و موهام رو همونجا سشوار کردم :دی بدون آینه.دوستمون هم طفلکی میخواست بخوابه.اما من واجب بود ساعت 12 شب موهام رو سشوار کنم.میخواست آدرس اشتباهی نده تا مردم آزاری خون من کم نشه.موهام رو سشوار کردم .انگار که یه بار سنگینی از رو دوشم برداشته باشن سبک شدم..اصلا دلم خنک شد.گفتم آخیش.حالا میتونم راحت بخوابم.اینقدر هم خسته بودم که بیهوش شدم تا صبح….
ادامه دارد