بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید

خاطرات و تجربيات مهاجرت به کانادا

Archive

Tag: سرگرمی

* انگلیسی حرف زدن من داستانیه برای خودش. دیروز میخوام از همکارم بپرسم که وقتی میرید مسافرت گربه تون رو چیکار میکنید؟ (آخه پیشول چند بار رفتیم مسافرت تو خونه تنها گذاشتیمش، وقتی برگشتیم تا دو روز قهر بود با ما) بعد به همکارم میگم : شما گربه دارید دیگه درسته؟ فرض کنید شما میرید مسافرت، همه با هم میرید خوب؟، هیچ کس خونه نیست، گربه رو هم با خودتون نمیبرید. خوب بعد چیکار میکنید؟ بیچاره همکارم با دهن باز و چشمای گرد شده یه چند ثانیه نگاهم کرد. فکر کرد معما طرح کردم براش. آخه من هرکاری کردم به ذهنم نرسید تو یه جمله منظورم رو بگم و این به علت ضعف زبانِ.(واخ واخ همین الان ضعف رو نوشتم زعف بعد میگم چه شکل مسخره ای داره ها دست خطم چه بد شده!!!! فکر کن! دست خط!؟؟؟؟!!! اصلا حواسم نیست این کاپیوتر بید و این دست خط من نبید،  این سوات من بید که مرحوم شده بید. یه دو دقیقه طول کشید فهمیدم مشکل املاییه)

* دیروز زمان وقوع زلزله من و همسرم بیرون از شرکت بودیم، رفته بودیم هوا خوری و قهوه خوری. وقتی برگشتیم یکی از همکارا پرسید شما هم خیلی لرزیدید؟ من فکر کردم منظورش اینه که بیرون هوا سرد بود؟ گفتم نه هوا خیلی گرم بود بعد یکی دیگه از همکارا گفت نه زلزله رو میگه :) ))) کلی همه در مورد زلزله صحبت میکردن و به فامیل و دوستان زنگ میزدن که وای زلزله رو دیدین؟ خونه شما هم خیلی لرزید و …. نمیدونم مردم اینجا چرا بابت همه چی اینقدر ذوق میکنن، ایقدر از زلزله دیروز خوشحالن که خدا میدونه، به خر تیتاپ میدادی اینقدر کیف نمیکرد. توی راه هم رادیو همش در مورد زلزله حرف میزد و با مردم مصاحبه میکرد و صحبتهای مردم هم جالب بود. اکثرا هم ذوق زده بودن. با یه خانومی تو خیابون مصاحبه میکردن (تو تلوزیون) میگفت: وای، شگفت انگیزه، فکرش رو بکنید یک اتفاقی در جایی افتاده و شما صدها کیلومتر اون طرف تر اون رو حس میکنید. وای فوق العاده ست.

* هم همین جور فیلم میفرستادن از لحظه وقوع زلزله و تلوزیون هم میگفت فیلم هاتون رو حتما برای ما بفرستید تا پخش کنیم. آدم اینقدر ندید بدید ندیدم والله. حالا من توی راه به همسرم میگم احتمالا داون تاون بیشتر زلزله رو حس کردن این روزها هم که همش استرس تامین امنیت اجلاس G20 رو دارن لابد فکر کردن بمبی چیزی بوده. بعد دیدم خیلی ها همین طور فکر کرده بودن.

* همکارم میگه من دیدم همه بلند شدن و دارن از هم میپرسن که زلزله بود یا که چی! بعد من اومدم از شما بپرسم که وای دیدین زلزله رو که دیدم نیستید تو کیوبتون، آخه شما دوتا اینقدر ساکتید همیشه که بود و نبودتون فرقی نداره! واقعا من الان بی اندازه احساس مفید بودن و معجزه حضور بودن دارم. فکر کن بیان بهت بگن بود و نبودت تو شرکت فرقی نداره. میگم آخه من برنامه نویسم چه سر و صدایی میتونم موقع کار کردن از خودم در بیارم. میخوای آواز بخونم؟ یا هر ساعت مثل گنجیشکِ تو ساعت، اعلام حضور کنم براتون؟

مدتیه با خودم میگم کاش وقتی با مردم تو کوچه و خیابون و محل کار صحبت میکردم  زیر نویس داشتن، من اگه میتونستم حتما اینکار میکردم، حالا ایده ش رو دادم اونایی که میتونن بسم الله :) (زیرنویس فارسی نه ها، زیر نویس ها به همون زبانی باشن که گوینده داره صحبت میکنه)

حالا که زحمت میکشید یه Shortcut Key برای جستجو تو دنیای خارج از کامپیوتر هم بذارید همون Ctrl+F خوبه اینکه مثلا دنبال یه موضوعی تو یه قرارداد 20 صفحه ای هستم و قرارداد هم کاغذیه راحت بشه رفت سر همون موضوع.

حالا که اینقدر با مرامی قربونت یه امکان هم بذار که وقتی دنبال عینکم میگردم بشه راحت پیداش کرد، مثلا بشه بهش زنگ زد یا پیجش کرد.

فکر کن اگه بعضی از امکاناتی که بهشون عادت کردیم و انحصاری هستند، عمومی میشدن چقدر خوب بود؟ یا نه! شاید اگه این امکانات نبودن و اینقدر تنبل نشده بودیم چقدر عالی میشد. حالا که دیگه تنبل شدیم رفت پی کارش، بی خیال آب از سرمون گذشته بهتره رو این سه پروژه ای که تعریف کردم کار کنی هوم ;)

* دیروز باد شدیدی می وزید و امروز هوا خیلی خنکه، بخوام از جنبه غُرغُر آمیز به قضیه نگاه کنم باید بگم یکم سرده. چند تا ساقه از رز ها رو که هفته پیش هرس کرده بودم و گذاشته بودم تو لیوان آب، جوونه زدن و امروز میخوام بکارمشون توی گلدون، خانوم همسایه بهم گفت که انتهای ساقه رو کمی پودر مخصوص تسریع ریشه بزنم و بعد بذارمش توی خاک. ادامه مطلب…

نمیدونم چندتا از دوستانی که اینجا رو میخونن با Tangram puzzle آشنایی دارن، اما مطمئنن خیلی از شما هم مثل من این پازل رو بازی کردید. من اولین بار 4 ساله بودم که این با این پازل آشنا شدم. شاید این بازی برای یه بچه چهار ساله بازی نسبتا سنگینی باشه و بچه ها تو این سن علاقه ای بهش نشون ندن. اما من شدیدا بهش علاقمند شدم. از همون اول هم که این هفت قطعه وارد خونه ما شد پدر و مادرم خودشون با علاقه شروع کردند به بازی کردن و برای من هم توضیح دادن که چطور باید بازی کرد. اول همون مربع معروفش رو درست کردن و به من هم یاد دادن، بعد یکی دو تا از معماهاش رو البته از روی جوابش درست کردم. کم کم اونقدر بهش علاقه پیدا کردم که ساعتها مینشستم و اشکال مختلفش رو درست میکردم. بدون اینکه از راهنماش یا راهنمایی دیگران استفاده کنم. یکبار یکی از مثلث های کوچولوش گم شد و دیگه پیدا نشد، با یک قطعه پلاستیکی که از شبکه کولر جدا کردم یکی کپی همون قطعه درست کردم. ادامه مطلب…

یکشنبه رفتم و یه دوچرخه خریدم. یه دوچرخه سبز :) ، صورتی نداشت، فقط نارنجی داشت که 26 اینچ بود و من 24 میخواستم. بعد از اینکه خریدیم و از فروشگاه اومدیم بیرون دیدیم تو ماشین به سختی جا میشه، از ذوق دوچرخه جدید  پیشنهاد کردم من با دوچرخه برم خونه و همسری با ماشین بیاد و هوامو داشته باشه که واقعا همراهی و همکاریش خیلی خیلی مفید بود و من اصلا خسته نشدم. دو بار تو مسیر ایستادیم و من یکم نفس گرفتم و خستگی در کردم و دوباره راه افتادیم.

تا خونه 2 کیلومتر فاصله بود. یک کیلومتر سربالایی و بقیه اش سرازیری یا صاف. قبل از سوار شدن تند تند دنده هاش رو مرور کردیم که چی به چیه. من دنده ها رو تو سربالایی هی عوض کردم تا رسیدیم جایی که باید می پیچیدیم و صاف بود حالا هر چی رکاب میزدم جلو نمیرفتم. هی دنده رو عوض میکردم، ولی جابجا، یعنی مناسب برای سربالایی عوض میکردم، بدتر میشد که بهتر نمیشد. کلی رکاب میزدم ولی همش ده سانت دوچرخه میرفت جلوتر. گفتم الان چراغ قرمز میشه و  من هنوز وسط خیابونم. از چراغ که رد شدم همسری گفت خسته شدی بقیه مسیر رو من با دوچرخه میام تو با ماشین. ادامه مطلب…

inuckshuk در زبان اسکیمو ها به پیکره یا شمایل انسانی گفته میشه که از سنگ ساخته شده. اسکیموها این پیکره های سنگی به شکلهای مختلف برای اهداف متفاوتی می ساختند. گاهی وقتها این پیکره های سنگی به عنوان راهنمای مسافران بنا میشدند و گاهی به عنوان علامتی به منظور نشان دادن محل ذخیره غذا. بعضی اوقات حکم علامتی هشدار دهنده داشتند و زمانی کمکی برای شکارچیان در شکار گوزن قطبی. هرچند پیکره های سنگی مشابهی در عهد قدیم و باستان در سراسر دنیا ساخته میشدند، اما سرمینهای قطب شمال از معدود مکانهایی هستند که شمایلهای سنگی Inukshuk در آن پابرجا هستند. ادامه مطلب…

شب گذشته، اولین قسمت از آخرین فصل از سریال تلوزیونی لاست، پخش شد. توی هواپیما یک لحظه سعید جراح، پاسپورتش رو باز میکنه و به عکس نامزدش که لای پاسپورت گذاشته، نگاه میکنه. پاسپورتش ایرانی بود!!!!!! یعنی واقعا یک ذره هم وقت نگذاشتند که تحقیق کنند؟ شاید هم داستان سریال رو میخوان طوری پیش ببرند که  مثلا سعید جراح با پاسپورت ایرانی مسافرت میکرده؟! ادامه مطلب…

روز چهارشنبه ششم ژانویه 2010، شرکت  LG در نمایشگاه الکترونیک لاس وگاس محصول جدیدی رو معرفی کرد که برای خود من بسیار جالب بود و اصلا انتظار این رو نداشتم که در آینده ای نزدیک این محصول وارد بازار بشه و مردم بتونن تو خونه هاشون اون رو مورد استفاده قرار بدن.

LG تلوزیون هایی با قابلیت پخش تصاویر سه بعدی  رو در نمایشگاه لاس وگاس معرفی کرد که گفته میشه این تلوزیونها از ماه می سال جاری قراره به بازار آمریکا بیاد هنوز قیمت دقیق این تلوزیونها اعلام نشده اما به گفته مدیر تولید این کارخانه در آمریکا پیش بینی میشه تلوزیونهای با قابلیت پخش تصاویر سه بعدی نسبت به انواع مشابه اما بدون این قابلیت دارای اختلاف قیمتی بین 200 تا 300 دلار باشند. ادامه مطلب…

یادم میاد سال 79 یا 80 بود که خبر اینکه دانشمندان علم کامپیوتر موفق شدن که “بو” رو هم مثل رنگ و صدا به عدد تبدیل کنند رو شنیدم. اتفاقا بحث این بود که در اینصورت میتونن از این تکنولوژی تو صنعت سینما استفاده کنند به صورتی که مثلا زمانی که تصویر منظره ای پوشیده از گلهای رز رو نشون میده بیننده بتونه بوی اون گلها رو هم حس کنه.قرار بود روی چیزهای دیگه ای مثل طعم ادامه مطلب…