<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید &#187; مهاجرت</title>
	<atom:link href="http://barani.ca/tag/immigration/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://barani.ca</link>
	<description>خاطرات و تجربيات مهاجرت به کانادا</description>
	<lastBuildDate>Thu, 10 May 2012 14:52:44 +0000</lastBuildDate>
	<language>en</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.2.1</generator>
		<item>
		<title>شب یلدای ما</title>
		<link>http://barani.ca/2010/12/our-yalda-night/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/12/our-yalda-night/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 22 Dec 2010 15:36:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[هویجوری]]></category>
		<category><![CDATA[شب یلدا]]></category>
		<category><![CDATA[شب یلدا در کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3968</guid>
		<description><![CDATA[شنبه شب من مهمونی شب یلدا رو پیشاپیش برگزار کردم و دوستان همه دور هم جمع شدیم و چند تا از بچه ها سازهاشون آوردن و کلی شب یلدامون رو با هنرشون گرم تر و خاطره انگیز کردن. تنبور و دف و تنبک. با این که شب چله تقلبی بود اما کلی شب چله بازی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div id="attachment_3987" class="wp-caption aligncenter" style="width: 514px"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/12/DSC_9730-1.jpg" rel="lightbox[3968]"><img class="size-full wp-image-3987" title="شب یلدای ما :)" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/12/DSC_9730-1.jpg" alt="" width="504" height="284" /></a><p class="wp-caption-text">شب یلدای ما <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p></div>
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: justify;">شنبه شب من مهمونی شب یلدا رو پیشاپیش برگزار کردم و دوستان همه دور هم جمع شدیم و چند تا از بچه ها سازهاشون آوردن و کلی شب یلدامون رو با هنرشون گرم تر و خاطره انگیز کردن. تنبور و دف و تنبک. با این که شب چله تقلبی بود اما کلی شب چله بازی کردیم. البته شب چله اصلی رو هم دو نفری میگیریم. شاید هم بریم رستورانی یا جایی که برنامه ای باشه. اما چون وسط هفته بود و دور هم جمع شدن سخت بود و نمیشد تا دیر وقت بیدار موند اینه که شنبه شب گرفتیم و یازده نفر شدیم و کلی دور هم خوش گذشت  <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;">یکی از دوستامون روز مهمونی ما اسباب کشی داشتن و برای همین نتونستن بیان و من که برای مهمونی دلمه و فسنجون درست کرده بودم، سهمیشون رو برداشتم و یکشنبه ظهر قبل از نهار زنگ زدم به دوستم و گفتم ما نهارمون رو میاریم که با هم میخوریم. تا بعد از ظهر اونجا بودیم و خونشون رو دیدیم و کلی ذوق کردیم که دوستامون خونه خریدن و دیگه نزدیک ما هستن و خونشون هم خوشکل بود. دوستم اینجا دکوراسیون میخونه و کلی هم با سلیقه است و کلی هم طرح تو نظرش بود که پیاده کنه و من همش منتظرم نتیجه کارش رو ببینم <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' />  غروب برگشتیم خونه خودمون و با یکی از دوستایی که نتونسته بودن شب یلدا بیان صحبت کردیم. شب سال نو خونشون دعوتیم <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' />  من هم کلی پز دادم که دیشب شما نبودید کلی جاتون خالی بود و خوش گذشت و ساز و آواز هم داشتیم. اون هم گفت خب ما هم شب سال نو هم سی دی رستاک رو داریم و هم دف تنبک داریم، خودمون هم باش میخونیم، اینقدر پز نده <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;">آخ یه چیز خیلی مهمی رو یادم رفت بگم. من هفته پیش امتحان رانندگی داشتم و رد شدم <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' />  دوباره برای آخر این هفته وقت گرفتم خدا کنه قبول بشم. داستان رد شدنم طولانیه. همینقدر بگم که امتحان من به خاطر برف شدیدی که گرفته بود کنسل شده بود و آقایی که ماشینش رو برای امتحان اجاره کرده بودم رفته بود و اصرار کرده بود که بیان از من امتحان بگیرن و &#8230;&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">اینبار با ماشین خودمون میرم و امتحان میدم. خدا کنه قبول بشم. من واقعا به این گواهینامه احتیاج دارم.</p>
<p style="text-align: justify;">امروز هم تو شرکت مراسم <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Secret_Santa" target="_blank">Secret Santa</a> داریم و همزمان مراسم نهار داریم که هر کسی یکی از غذا ها یا دسرهای سنتی کشورش رو میاره. من باقلوا درست کردم که انگشتاشون هم باش بخورن <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;">همین دیگه <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' />  همش همین بود</p>
<p style="text-align: justify;">روز وشب بر همه شما دوستان خوش</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #008000;"><strong>پینوشت:</strong></span> قسمتهای اول این پست رو دو روز پیش نوشتم. ما شب چله واقعی جایی نرفتیم. توی خونه موندیم و من باقلوا درست کردم. اینقدر هم خوشکل شد. از طعمش هم همه تعریف میکردن. کلا همه غذاها خوشمزه بود. هدیه کریسمس هم یکی از همکارا به من یک ست سه تایی از عطر های سلن دیون داد <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/12/our-yalda-night/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عبور از برزخ CSQ کاندیشنال</title>
		<link>http://barani.ca/2010/12/conditional-interview-quebec1/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/12/conditional-interview-quebec1/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 10 Dec 2010 15:44:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[CSQ Conditional]]></category>
		<category><![CDATA[Quebec Interview]]></category>
		<category><![CDATA[کاندیشنال در مصاحبه]]></category>
		<category><![CDATA[کبک]]></category>
		<category><![CDATA[مسکن در کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مشروط به گرفتن TCF]]></category>
		<category><![CDATA[مشروط به گرفتن TEF]]></category>
		<category><![CDATA[مشروط شدن در مصاحبه کبک]]></category>
		<category><![CDATA[مصاحبه کبک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3926</guid>
		<description><![CDATA[این مطلب رو یکی از خوانندگان وبلاگ برای من فرستادند، سال گذشته در مصاحبه برای مهاجرت از طریق استان کبک مشروط شدند به ارسال مدرک زبان فرانسه، به گفته خودشون در مدت یکسال منبعی رو برای راهنمایی در این مورد پیدا نکردند، بنابراین  همون موقع قصد میکنند که بعد از روشن شدن وضعیت خودشون و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff6600;">این مطلب رو یکی از خوانندگان وبلاگ برای من فرستادند، سال گذشته در مصاحبه برای مهاجرت از طریق استان کبک مشروط شدند به ارسال مدرک زبان فرانسه، به گفته خودشون در مدت یکسال منبعی رو برای راهنمایی در این مورد پیدا نکردند، بنابراین  همون موقع قصد میکنند که بعد از روشن شدن وضعیت خودشون و اتمام مراحل کار حتما در این مورد مطلبی رو برای راهنمایی دوستان با موارد مشابه بنویسند که چون خودشون وبلاگی رو ندارند از من خواستند که خاطره شون رو اینجا منتشر کنم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff6600;">و اما خاطره و جزئیات ماجرا از زبان دوستمون<br />
</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span id="more-3926"></span>من تابستان سال 88 از طریق کبک برای مهاجرت به کانادا اقدام کردم. دو ماه بعد از ارسال مدارک از این که هنوز فایل نامبر خودم رو دریافت نکرده  کمی نگران شدم. فکسی رو جهت پیگیری به سفارت فرستادم، با این مضمون که بیش از شصت روز از ارسال مدارک من گذشته و من هیچگونه نامه ای رو در مورد پرونده ام دریافت نکرده ام. با توجه به مشکلاتی که گاهی اوقات توسط شرکتهای پستی اتفاق میافتد و متاسفانه نامه ها به دست گیرنده نمیرسد خوشحال خواهم شد اگه شما دریافت مدارک من رو تایید کنید(البته من مطمئن بودم که مدارک رو دریافت کردند چون در طریق DHL تاریخ و ساعت دقیق دریافت مدارکم توسط سفارت رو داشتم اما نگران ارسال نامه از جانب اونها بودم).  و در ادامه نوشتم که من کاملا متوجه حجم پروندهای مورد بررسی توسط شما هستم. اما خواهش میکنم در صورتی که نامه ای توسط پست ارسال نموده اید با این ایمیل به من اطلاع دهید تا بتوانم از طریق پست مشکل رو پیگیری کنم.</p>
<p style="text-align: justify;">در اینجور مواقع اگه واقعا نامه ای ارسال کرده باشند و تغییری در پرونده شما اتفاق افتاده باشه حتما جواب فکس شما رو خواهند داد. خوشبختانه دو روز بعد ایمیلی رو دریافت کردم که نوشته بود ما نامه دعوت به مصاحبه رو برای شما فرستادیم که به پیوست این ایمیل برای شما ارسال میکنیم . هر چه سریعتر در مورد تایید وقت مصاحبه از طریق پرکردن فرم مخصوص به ما اطلاع بدید.</p>
<p style="text-align: justify;">خوب من متوجه شدم که نامه فایل نامبر و دعوت به مصاحبه من ارسال شده که متاسفانه پست هیچ کدوم رو به دست من نرسونده.</p>
<p style="text-align: justify;">کلا از ارسال مدارک دو ماه میگذشت که من این ایمیل دعوت به مصاحبه رو دریافت کردم. تاریخ مصاحبه برای دو ماه بعد تعیین شده بود و تا اون زمان معمولا مدت انتظار برای دریافت نامه دعوت مصاحبه 6 تا 8 ماه بود. من اصلا انتظار این سرعت رو نداشتم و برای همین هنوز اقدامی برای زبان فرانسه نکرده بودم و فکر میکردم حداقل شش ماه فرصت دارم تا نامه دعوت به مصاحبه رو دریافت کنم. (من با قانون 2009 اقدام کرده بودم و مصاحبه من هم در سال  2009 بود، رشته تحصیلی من هم در قانون 2009، پنج امتیاز داشت) کمی هول کرده بودم و یکی دو روز طول کشید تا بتونم تمرکز کنم و تصمیم گیری کنم که آیا در وقت مقرر به مصاحبه برم یا تقاضای تعیین وقت دیگری رو داشته باشم. زمزمه های اجرای قوانین 2010 شنیده میشد و من نگران این بودم که در صورت تعیین وقت جدید با قانون 2010 ارزیابی بشم که دیگه رشته تحصیلی من در لیست 2010 صفر امتیازی میشد. ترجیح دادم خودم رو به مصاحبه تعیین شده برسونم. کلاس های فول تایم فرانسه رو ثبت نام کردم. کلاسها عمومی بودند و پنج روز درهفته روزی چهار ساعت کلاس داشتیم. تا اون روز یک کلمه هم فرانسه بلد نبودم. یک هفته بعد کلاسها شروع شد و من تنها پنجاه روز فرصت داشتم تا خودم رو از سطح صفر برای مصاحبه آماده کنم. کار رو بیخیال شدم و تمام وقتم رو به خوندن و یادگیری فرانسه اختصاص دادم. هر روز کلاس میرفتم، روزی چهار ساعت و بعد از کلاس هم  چهار پنج ساعت توی خونه تمرین میکردم. کلاس عمومی بازدهی خوبی رو برای من داشت. با دقت به صحبت کردن همه گوش میکردم و گوشم با جملات و کلمات و تلفظهای صحیح و غلط آشنا میشد. دو هفته قبل از مصاحبه هم ده ساعت کلاس خصوصی ویژه مصاحبه گرفتم. صبحها کلاس عمومی میرفتم و بعد از ظهر ها کلاس خصوصی ویژه مصاحبه. استادم از من راضی بودم و من هر روز حس میکردم پیشرفت بیشتری دارم. و بالاخره روز مصاحبه فرا رسید و من مدارکم رو برداشتم و راهی سفارت شدم. مصاحبه شروع شد و سعی کردم به جای دلهره با تمرکز روی هدفم و دانش زبانم استرسم رو کنترل کنم و به دقت به سوالات گوش کنم و جواب بدم. خوشبختانه سوالات فرانسه رو خوب و کاملا جواب دادم و وقتی از من در مورد انجمن مهندسین کبک سوال کرد گفتم با این انجمن تا حدودی آشنایی دارم و تحقیقاتی رو داشتم و مکاتبه هم کردم که این هم نتایج مکاتبه من هست. پرینت ایمیل ها رو بهش نشون دادم به علاوه اینکه پرینت ایمیل های رجیستر کردن در موسسات کاریابی هم که همراهم بود بهش دادم. نگاهی کرد و مصاحبه رو به انگلیسی تغییر داد. بعد گفت زبان فرنچ و انگیسی رو کجا یاد گرفتی که گفتم تو موسسات زبان، گفت آفرین لهجه خوبی داری. بعد کمی به پرونده ام نگاه کرد و به من گفت تو جوون با پشتکاری هستی و هم زبان فرانسه و هم انگلیسی رو خوب صحبت میکنی. فرانسه رو در حد امتیاز هشت گرفتی. با این حال چون تازه فارغ التحصیل شدی و سابقه کار پایینی داری که قابل درک هست چون با توجه جوان بودن شما انتظار سابقه کار بیشتری نمیشه داشت اما به هر حال حداقل امتیاز سابقه کار رو میگیری و در مجموعبرای قبولی قطعی در مصاحبه 2 امتیاز کم داری(یک سال سابقه کار داشتم). اما چون زبانت خوبه و متوجه تلاش و پشتکارت هستم میخوام یک فرصتی رو به تو بدم. زبان فرانسه تو در حال حاضر در حد هشت امتیاز داره، من تو رو تا اینجا به صورت کاندیشنال قبول میکنم و به شرطی که در فرصت یک ساله ای که به تو میدم مدرک B2  اسپیکینگ و B1 لیسنینگ زبان فرانسه رو برای ما بفرستی، در اون صورت CSQ شما صادر میشه.</p>
<p style="text-align: justify;">برگشتم، هم خوشحال بودم و هم ناراحت. کل این اتفاقات در عرض چهار ماه برای من افتاده بود و در مدت دو ماه من تونسته بودم از سطح صفر خودم رو به سطح هشت برسونم که این باعث دلگرمی من بود. اما هنوز کار پرونده من تموم نشده بود و باید مدرک زبان رو هم برای سفارت میفرستادم.</p>
<p style="text-align: justify;">مدرکی که ازمن خواسته شده بود B1 برای لیسنینگ و B2 برای اسپیکینگ بود. برای ثبت نام به سفارت فرانسه رفتم. خوشبختانه هر ماه TCF-Q  اونجا برگزار میشه. البته تا تصمیم گرفتم و تحقیق کردم که کجا و چگونه باید امتحان بدم و کمی از گیجی و فشار چهار ماهه بیرون بیام نصف مدت زمان فرصتی که داشتم رو از دست دادم. برای امتحان ثبت نام کردم و یکبار امتحان دادم و هر دو را B1 شدم(من فقط Cafe یک رو خونده بودم).</p>
<p style="text-align: justify;">تا اینجا لیسنینگ رو نمره آورده بودم و باید اسپیکینگ رو به B2 مرسوندم. تا نتایج به دستم رسید 45 روز گذشت و متاسفانه مهلت ثبت نام امتحان بعد رو از دست دادم. بنابراین مجبور بودم برای امتحان دو ماه بعد ثبت نام کنم. دفعه بعد اسپیکینگ رو B2 گرفتم و از لیسنینگ متاسفانه A2 گرفتم و دیگه فرصتی برای امتحان دادن نداشتم. در واقع از هر دو امتیاز لازم رو کسب کرده بودم اما نه به طور همزمان. مدارکی که داده شده بود هم نمرات رو تفکیک کرده بود اما هر دو نمره اسپیکینگ و لیسنینگ در یک مدرک اعلام شده بود و امکان اینکه اسپیکینگ دوم و لیسنینگ اول رو بفرستم وجود نداشت. تصمیم گرفتم هر دو براشون بفرستم به علاوه نامه ای از آموزشگاه که نشون میداد 300 ساعت رو در آموزشگاه زبان گذروندم.</p>
<p style="text-align: justify;">نامه ای هم نوشتم و روی همه مدارک گذاشتم و برای افسر پرونده نوشتم که به توصیه شما به فراگیری زبان فرانسه ادامه دادم و بابت راهنمایی و پیشنهادتون برای آموزش بیشتر زبان فرانسه و دریافت مدرک فرانسه از شما متشکرم. امروز فرانسه رو خیلی بهتر صحبت میکنم و از شنیدن و خوندن اخبار به زبان فرانسه لذت میبرم. منتظر پاسخ شما هستم.</p>
<p style="text-align: justify;">دو ماه گذشت و هیچ خبری نشد. کم کم دچار استرس شدم اما از طرفی به خودم این امید رو میدادم که اگه پاسخ منفی بود  اینقدر طولانی نمیشد پس احتمالا پاسخ مثبت بوده و پرونده من برای صدور و ارسال CSQ به جریان افتاده اما گوشه دیگر ذهنم درگیر این مسئله بود که مبادا پاسخ منفی ارسال شده و نامه به دست من نرسیده. بالاخره تصمیم گرفتم مسئله رو پیگیری کنم. فکسی رو فرستادم با همون مضمون قبلی که نگرانم از بابت عملکرد شرکتهای پست و خواهش میکنم در صورتیکه مدارک من رو دریافت کردید و نامه ای برای من ارسال کرده اید به من از طریق ایمیل اطلاع دهید. که بعد از دو روز ایمیلی گرفتم که بله ما مدارک شما رو گرفتیم و بررسی کردیم و CSQ شما رو صادر کردیم. میتونید از طریق یک شرکت پستی برای دریافت CSQ اقدام کنید.</p>
<p style="text-align: justify;">و این پایان خوش ماجرا بود، پایان یکسال پراز استرس. البته فرصت خوبی بود برای اینکه مدرک معتبری رو در زبان فرانسه گرفتم و زحماتی که برای یادگیری این زبان کشیدم از این طریق مستند شد. اما به هر حال برزخی بود که تمام شد. از این پس کاری جز انتظار برای مدیکال ندارم و این فرصت خوبیه تا کمی خودم رو آماده کنم و کارهایی روکه دوست دارم و لازم هست رو انجام بدم. فعلا پست خوبی رو در یک کارخانه تولیدی دارم، از فرصتی که دارم سعی میکنم استفاده کنم و هر روز تجربه جدیدی رو به دست بیارم. دوره انتظار برای مدیکال برای من فرصت خوبیه برای تجربه های جدید و مفید کاری.</p>
<p style="text-align: justify;">اینها رو نوشتم چون میدونم خیلی ها در برزخ کاندیشنال قرار میگیرن و شاید این خاطره کمکی باشه برای این دوستان که از پروسه کاندیشنال و چگونگی دریافت CSQ مطلع شوند.</p>
<p style="text-align: justify;">یک نکته هم در مورد مکاتبه با سفارت و پیگیری ها متوجه شدم که با شما به اشتراک میذارم، اینکه که هرجایی که احساس میکنید واقعا لازمه یا نگرانید و نگرانی منطقی دارید (نه اینکه حوصله تون سر رفت نامه بنویسید) مکاتبه کنید اما همیشه در فکسها به این موضوع اشاره کنید که نگرانی از عملکرد شرکتهای پستی باعث شده شما این پیگیری رو انجام بدید و از حجم کارهای اونها مطلع هستید. مطمئن باشید نامه شما رو در صورت اینکه خبری باشه حتما جواب میدن. نامه های آی چیکار کنیم چرا هیچ خبری نیست و پرونده من در چه حال هست  و چه خبره چرا اینقدر طولانی شده و &#8230; رو جواب نمیدن. من تنها دو بار مکاتبه کردم که فکر میکردم واقعا لازمه و هر دو بار هم بلافاصله بعد از دو روز با ایمیل به من جواب دادند. به نظر من بهتره پیگیری رو با فکس انجام بدید اما در فکس از اونها بخواهید که با ایمیل به شما اطلاع دهند. فکسهای ارسالی از شما وارد سیستم اتوماتیک چک میل نمیشه اما ایمیل های ارسالی شما هم اتوماتیک اسکن میشه و هم اینکه دیر خونده میشه. نامه ها رو با دلیل و منطقی و به موقع بفرستید و سعی کنید با منطق اونها رو قانع کنید که به جوابشون از طریق ایمیل نیاز دارید.</p>
<p style="text-align: justify;">برای همه آرزوی موفقیت دارم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/12/conditional-interview-quebec1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>روزهای سختی که بر ما گذشت</title>
		<link>http://barani.ca/2010/08/i-remember-those-days/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/08/i-remember-those-days/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 24 Aug 2010 18:44:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[اقامت در کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کار و کاریابی]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[کار]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3740</guid>
		<description><![CDATA[ما اواخر سال 2007 وارد کانادا شدیم. همزمان با شروع رکود اقتصادی و بیکاری وحشتناک و وضعیت نابسامان اقتصادی که گریبان کانادا رو مثل سایر کشورهای دنیا گرفته بود. اواخر 2007 و کل سال 2008 و تا اواسط 2009 (اوایل تابستان 2009) برای همه سخت بود. خیلی خیلی سخت. خیلی ها بیکار شدند و خیلی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">ما اواخر سال 2007 وارد کانادا شدیم. همزمان با شروع رکود اقتصادی و بیکاری وحشتناک و وضعیت نابسامان اقتصادی که گریبان کانادا رو مثل سایر کشورهای دنیا گرفته بود.</p>
<p style="text-align: justify;">اواخر 2007 و کل سال 2008 و تا اواسط 2009 (اوایل تابستان 2009) برای همه سخت بود. خیلی خیلی سخت. خیلی ها بیکار شدند و خیلی ها هم که مهاجر و تازه وارد بودند در جستجوی کار شرایط سختی رو سپری کردند. شرایط به گونه ای بود که مهاجران باید با افرادی رقابت میکردند که سالها اینجا سابقه کار داشتند و حالا کارشون رو در شرایط بد اقتصادی از دست داده بودند. قضاوت با شما که در این مدت تا اوایل تابستان 2009 که رفته رفته شرایط اقتصادی  شروع کرد به خارج شدن از رکود و عبور از بحران و رفتن به سوی بهبود. حتی هنوز هم نمیتونن بگن اوضاع اقتصادی کاملا خوب شده و بحران رو کاملا پشت سر گذاشتیم، اما هر چه هست از زمان ورود ما و سال اول و دوم زندگی ما در کانادا بهتر شده(خیلی بهتر شده)</p>
<p style="text-align: justify;">اون دسته از دوستانی که اواخر سال 2007 و 2008 وارد کانادا شدند و اینجا رو میخونن یا دوستانی که به هر حال اون دوران رو اینجا بودن و شرایط وحشتناک بیکاری رو رکود اقتصادی رو از نزدیک لمس کردند حتما با من هم عقیده هستند که استرس ناشی از بیکاری و بیکار شدن و پیدا نکرد کار همه رو تحت تاثیر قرار داده بود.</p>
<p style="text-align: justify;">همونطور که قبلا هم در پستی نوشتم برای روشن شدن این موضوع که ما راحت کار پیدا نکردیم و خیلی سختی کشیدیم تا بتونیم کار مرتبط با تخصص خود رو پیدا کنیم باز هم مینویسم. هم برای دوستانی که به تازگی مهمان این خونه شدند و هم دوستانی که شاید با خوندن نوشته های من تصور کنند وضعیت در هنگام ورود ما بهتر از زمان حال بوده و همه چیز برق آسا و خیلی راحت انجام شده.<span id="more-3740"></span></p>
<p style="text-align: justify;">26 سپتامبر 2007 وارد مونتریال شدیم. دوستی رو در مونتریال داشتیم که چهار سال از ورودش به مونتریال و کانادا میگذشت. هنوز بیکار بود و دو سالی هم میشد که دانشجوی دانشگاه مک گیل بود. بعد از مدتی که کلاس زبان رفته بود و دنبال کار رفته بود مثل همه مونتریالی ها عقیده پیدا کرده بود که اینجا برای کار پیدا کردن باید همینجا درس خونده باشی و به ماها که مدرک کانادایی نداریم کار نمیدن و بعد از یکی دو سال هم میرن دانشگاه، رفته بود دانشگاه. حالا درسش داشت تموم میشد و کم کم به این نتیجه رسیده بود که چهار سال از عمرش رو هدر داده باید همون دو سال پیش کوچ میکرد تورنتو!!(دوستداران مونتریال، گارد نگیرید لطفا! این نظر دوست ماست که مونتریال رو از تخم چشماش بیشتر دوست داشت و خیلی خیلی هم تعصب داشت روش. نظر من نیست)</p>
<p style="text-align: justify;">سه روزی رو پیش این دوستمون بودیم و بعد اومدیم تورنتو. از قبل تصمیم داشتیم بیاییم تورنتو. 1 اکتبر تورنتو بودیم. فردای روزی که رسیدیم از مدیر مهامانسرایی که درش ساکن بودیم پرسیدیم که برای رفتن به محل YMCA کجا باید اتوبوس سوار بشیم. تعجب کرده بود که از کجا این مرکز رو میشناسیم و تعجبش بیشتر از این بود که تازه شب قبل رسیدیم و حالا اولین جایی که آدرسش رو میخوایم این مرکز هست. رفتیم YMCA و تمام دوره های مربوط به کاریابی و رزومه نویسی رو ثبت نام کردیم و برای تعیین سطح کلاسهای زبان اسم نوشتیم. از اونجا رفتیم یه مرکز دیگه به اسم <a href="http://www.ayce.on.ca/contact">AYCE</a> و اونجا هم کلاسهای رایگان ویژه تازه واردین داشت. همه اونها رو هم ثبت نام کردیم. یادمه فردای همون روز کلاسها شروع میشدند. صبح ها میرفتیم کلاس و بین کلاسها رزومه رو مینوشتیم و میدادیم مشاورمون تصحیح میکرد. برای هر آگهی استخدام رزومه جداگونه مینوشتیم. بعد از کلاس هم میومدیم و بین راه تا برسیم مهمانسرا میرفتم و به کاندو ها و آپارتمانها برای اجاره سر میزدیم. کارت هفتگی مترو نخریده بودیم. بلیط میخریدیم و برای اینکه صرفه جویی کنیم بیشتر مسیر رو پیاده میرفتیم. مسیرهای خیلی طولانی رو. اون روزها خیلی خسته میشدیم. اما انرژیمون رو از دست نمیدادیم.بعد میومدیم مهمانسرا و شروع میکردیم به فرستادن رزومه ها. کلاسها رو دوتا دوتا میرفتیم. هم YMCA و هم AYCE. همسرم رزومه میفرستاد و چند تایی مصاحبه هم رفت. من هنوز رزومه نمیفرستادم. منتظر بودم تا دوره <a href="http://www.yorkdale.net/web/main/registration.htm">یورک دل</a> شروع بشه. کلاسهای زبان هم شروع شد و از ساعت پنج بعد از ظهر تا نه شب هم میرفتیم کلاس زبان.</p>
<p style="text-align: justify;">هر دو رفتیم <a href="http://www.yorkdale.net/web/main/coop.htm">Yorkdale</a> ثبت نام کردیم و برای ثبت نام تو <a href="http://www.careerbridge.ca/" target="_blank">کریر بریج</a> و ارزیابی مدارک اقدام کردیم. برای دوره یورک دل 65 دلار دادیم که سه ماه بریم مجانی تو شرکتی تو زمینه تخصص خودمون کار کنیم. برای اینکه وارد بازار کار تخصصی خودمون بشیم حاضر بودیم هر مقدار که ممکنه هزینه کنیم. یک نوامبر امتحان یورک دل بود (امتحان زبان و مصاحبه تخصصی) همون روز پول رو هم دادیم. کلاسها 16 نوامبر شروع میشد. یک هفته قبل از شروع کلاسها، همسرم تونست تو یکی از شرکتهایی که برای مصاحبه رفته بود قبول بشه. شاید با خودتون بگید چه راحت. راحت نبود. باز هم هزینه کردیم.</p>
<p style="text-align: justify;">قیمتش سواد و سابقه و تحصیلات همسرم و تجربه مدیریتیش بود که توی رزومه اش تا حد سابقه یک تازه کار پایین آورده بود. قیمتش سابقه 10 ساله همسرم بود که توی رزومه نوشته بود 3 سال. درست مثل اینکه از یک دانشجوی دکترای ریاضی بخواهید جواب حاصل جمع 2+2 رو بگه. همسر من نه توی رزومه و نه توی مصاحبه اشاره ای به سطح سواد و توانایی های هاش و تجربه اش نکرده بود. چون آگهی استخدام برای یک برنامه نویس سطح جونیور و تازه کار بود. خودش رو تا سطح یک تازه کار آورد پایین. یک مدیر نرم افزاری که چندین برنامه نویس حرفه ای زیر دستش کار میکردن اومد و در حد یک برنامه نویس تازه کار و کم سابقه شروع به کار کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">همین دیروز به من گفت در عرض یک ماه تونسته خودش رو نشون بده و بعد از یک ماه مدیرمون (مدیر آی تی قبلی) متوجه توانایی هاش شده و از اون به بعد وقتی برنامه ها و کارهای ابتدایی رو به همسرم میداده میگفته میدونم این کارها برای تو خیلی سطحش پایینه و حوصله ات رو سر میبره اما ممنونم که با حوصله انجام میدی. کم کم که به توانایی های همسرم اعتماد میکنه بخشی از کارهای خودش رو میده که همسرم به عنوان کمک انجام بده. تا اینکه دیگه اعتمادش خیلی بیشتر و بیشتر میشه و بعد از مدتی تو خیلی از کارها با همسرم مشورت میکنه و نظرش رو میخواد و کم کم مسولیت یکی از سیستمهای مهم شرکت رو به همسرم میده. اما تا قبل از اون حدود هفت ماه همسرم کارش، کار یک برنامه نویس سطح پایین و تازه فارغ التحصیل بود، تست کردن برنامه و تغییرات جزیی وبسایت و برنامه هایی که برنامه نویسای دیگه قبلا نوشته بودنن. و تو این مدت رفتارش و تواضعش هم اصلا نشون نمیداد که این شخص زمانی مدیر یک گروه نرم افزاری قوی بوده اما تلاشش و توانایی هاش برای مدیر آی تی قابل تشخیص بود و از چشمش دور نموند. دیروز بهش گفتم کمتر کسی ممکنه کار تو رو انجام بده. گفت، آدم باید از یه جایی شروع کنه، قبول کنه نقطه شروع اینجا ممکنه خیلی پایینتر از موقعیت قبلیش باشه اما اگه لیاقتش رو داشته باشه اینجا زود پیشرفت میکنه و به حقش میرسه. بهش گفتم اما قبول کردن این موضوع خیلی سخته. هر کسی این موضوع رو قبول نمیکنه. اونهم از همون بدو ورود. شاید وقتی که مدتی بیکاری بهش فشار آورد به فکر همچین کاری بیافته اما موقعی که داغه و تازه اومده نه! اما تو اینکار رو کردی. چون به خودت اطمینان داشتی. سختی هاش رو با صبر و حوصله پشت سر گذاشتی. اونهم تو اون شرایط بد اقتصادی و بیکاری. تازه هر روز نگران رکود اقتصادی و ترس از اخراج شدن و بیکار شدن هم بودی. اما نذاشتی هیچ کدوم تو رو خسته کنه.</p>
<p style="text-align: justify;">اما وضعیت من تو اون روزها و اون ماه ها چطور بود. دوره یورک دل شروع شد و بعد از دو ماه گذروندن کلاس های رزومه نویسی(این دفعه سوم بود که کلاسهای رزومه نویسی میرفتم) و کلاسهای مربوط به شناخت قوانین کار و حقوق کارفرما و کارگر شروع کردم به رفتن به مصاحبه به شرکتهایی که نیروهای داوطلب رو میگرفتند. اولین شرکتی که رفتم از کارم خوششون اومد و قرار شد بعد از تعطیلات ژانویه برم سر کار. یه شرکت نرم افزاری بود با 6 -7 نفر پرسنل. کارشون منحصرا برنامه نویسی بود. از خونه ما تا محل کارم 2 ساعت راه بود. 5 بار باید اتوبوس و مترو سوار میشدم. از آخرین ایستگاه تا محل کارم 200-300 متر رو باید پیاده میرفتم. تو سرمای اینجا 200-300 متر خیلی خیلی زیاده. شرکت رو به ورشکستگی بود و فشار روی نیروها خیلی زیاد بود. روزهای سختی بود. چهار ساعت از روز رو توی اتوبوس و مترو و دویدن بین ایستگاه ها برای رسیدن به اتوبوس بعدی میگذروندم. نامزد ملانی میگفت اینطوری که تو میری سر کار وقتی رسیدی شرکت باید یک ساعت بخوابی تا انرژیت برگرده. مهم نبود. همه اون سختی ها رو به امید روزهای بهتر تحمل میکردم. همسرم هم یکساعت توی راه بود تا برسه. تنها شانسش این بود که ایستگاه اتوبوس جلوی در خونه رو سوار مشد اما 500 متری شرکت پیاده میشد. توی راه میگفت میتونه بخوابه اما یه رادیو کوچولو خریده بود و تا برسه رادیو گوش میکرد تا زبانش قوی بشه. 500 متر هم پیاده میرفت تا برسه در شرکت. زمستون اونسال که اتفاقا تو 50 سال گذشته اش رکورد میزد برای ما خیلی خیلی سخت تر بود. نمیدونم چرا همیشه باد خلاف جهت حرکت ما بود. بادهای اینجا معروفه. یک قدم پیش میرفتیم و ده قدم با باد برمیگشتیم سر جای اول. من همزمان رزومه هم میفرستادم و میرفتم برای مصاحبه. تو مصاحبه یکی از شرکتها پذیرفته شدم و وقتی مدیر شرکتی که توش کار میکردم متوجه شد قول داد که بعد از پایان دوره داوطلبانه من رو استخدام میکنه و پنج هزار دلار در سال بیشتر از این شرکت به من حقوق میده. متاسفانه شرایط بد اقتصادی باعث شد اون شرکت ورشکست بشه و من رو هم بعد از پایان دوره داوطلبانه استخدام نکردند و یک ماه بعد از پایان دوره من، رو به تعطیلی رفت. و من دوباره افتادم دنبال کار اقدام از طریق کریر بریج.  صبح زود بیدار میشدم مینشستم پای کامپیوتر و رزومه میفرستادم و میرفتم مصاحبه. دو ماهی رو همینطور گذروندم. از طریق کریر بریج هم توی رویال بانک کار خیلی خوبی رو پیدا کرده بودم. توی تخصص خودم اما بخش تحلیل و طراحی سیستمها. کاری که خیلی دوستش داشتم. منتظر جوابشون بودم. همون روزها شرکتی که همسرم کار میکرد هم آگهی استخدام برنامه نویس دادند و من هم رزومه ام رو فرستادم. یک هفته بعد رفتم برای مصاحبه، مصاحبه خوبی بود. استرس خیلی کمی داشتم.  بدون استرس همه سوالات رو جواب دادم. و یک هفته بعد هم جواب دادن که قبول شدم. اما نظر شرکت نسبت به استخدام زوج مثبت نبود(خیلی ها لطف کردند و اینجا با گوشه و کنایه سعی کردند بگن که من با پارتی بازی اومدم تو این شرکت اما من هیچ وقت جوابشون رو ندادم). رئیس شرکت معتقد بودند که اگه یک زوج رو استخدام کنند، ممکنه زمانی هر دو با هم تصمیم بگیرن که از شرکت برن و این به ضرر شرکت هست. اما مدیر آی تی شرکت از لحاظ فنی از کارم خوشش اومده بود. رئیس شرکت روزی که من قبول شده بودم به همسرم گفته بود، من فقط نگران کار شرکت هستم و اینکه یک موقع هر دوی شما با هم برید. شما آزادید که هر موقع که خواستید برید اما قبول کن که از دست دادن دو نیرو همزمان برای شرکت هزینه داره و دلیل مخالفت من با استخدام همسرت فقط همینه.</p>
<p style="text-align: justify;">روزی که من اومدم مدیرمون برای امتحان، یه قسمت از یک سیستم رو داد که انجام بدم و خدا رو شکر از همون اول با توجه به تجربه ای که از همسرم داشت باعث شد به من هم اعتماد کنه و کارهایی رو به من داد که من از همون روز اول ورودم از کارم لذت بردم و البته به خوبی هم انجام دادم. دو هفته بعد، روزی که اولین حقوقم رو گرفتم(اینجا دو هفته یکبار حقوق میگیریم)  از رویال بانک تماس گرفتند و ایمیل زدند که برای همون کار تحلیل و طراحی سیستم ها میتونم برم. خیلی دو دل بودم و نشستم حساب کتاب کردم ولی آخرش به دلیل اینکه رفت و آمد با همسرم برام راحت تر بود و هزینه رفت و آمد اینطوری کمتر میشد پاسخ منفی دادم(البته شرطشون این هم بود که تا به حال تو اون تخصص حقوق نگرفته باشم که مهم نبود چون میتونستم بگم حقوقی که دیروز گرفتم در مورد کار تخصصی من نبوده). درسته که گاهی وقتها پشیمون میشم از تصمیمی که گرفتم اما در کل ناراضی هم نیستم به این فکر میکنم که اینطوری خیلی از لحاظ مالی پس انداز کردیم چون فقط یکبار هزینه ماشین و بنزین و کلا رفت و آمد رو پرداخت میکنیم. این رو هم باز گفتم برای اینکه اگه بعضی از دوستان خواستند باز هم لطف کنند و کنایه بزنند بدونند که اگه من تو این شرکت استخدام نمیشدم میرفتم رویال بانک و چه بسا وضعیتم خیلی بهتر از الان هم میشد.</p>
<p style="text-align: justify;">وقتی برمیگردم و به عقب نگاه میکنم میبینم روزهای خیلی خیلی سختی رو گذروندیم. فرق ما با بقیه این بود که از فردادی روزی که اومدیم رفتیم تو دل مشکلات و چشممون فرصت دیدن ذرق و برق اینجا رو به دست نیاورد. تنها چیزی که از روزهای اول یادمه دویدن توی ایستگاه ها و از این موسسه به اون موسسه و از این کلاس به اون کلاس رفتن بود و صحبتهای مایوس کننده در مورد بیکاری و رکود اقتصادی و انرژی منفی که از اطراف میرسید. آسون نبود، خیلی سخت بود. اما سختی هاش رو به جون خریدیم. شاید خیلی ها بگن ما شانس آوردیم و راحت رفتیم سر کار و &#8230; اما با خوندن این متن حتما متوجه شدید که اصلا راحت نبود و خیلی سخت بود و علاوه بر اون شاید اگر که من رفته بودم رویال بانک وضعیتم خیلی بهتر از حالا بود. یا اگه همسرم اینجا نمیومد، از طریق کریر بریج میرفت یه شرکت یا یه موسسه بزرگتر مثل بانک یا وزارتخونه یا &#8230; اونجا کار میکرد و پیشرفت میکرد. کسی نمیتونه بگه چی راحته و چی آسون. برای ما خیلی سخت بود. الان هم نمیتونیم بگیم موفق شدیم و بهتر از این نمیشه. شاید اگه من روی حرف مدیر قبلی حساب نمیکردم که منتظر بمونم استخدامم کنند و بعد خبر ورشکستگی شرکت رو به جای استخدام بگیرم، میرفتم توی اون شرکت استخدام میشدم وضعیتم خیلی بهتر از حالا بود. شاید اگه شرکتی که توش کار میکردم ورشکست نمیشد وضعیتم از الان بهتر بود. شاید هم نه. به هر حال اینرو همیشه توجه داشته باشیم اگه دیدیم الان کسی به نظر ما موفق هست نگیم اون زمان که اومدن وضعیت بهتر از الان و بود و چنین و چنان و شانس داشتن و پارتی داشتن و &#8230; قضاوت کردن و مقایسه کردن خوبه من نمیگم اصلا قضاوت نکنیم. اما خواهش میکنم در مورد چیزی که اطلاع نداریم قضاوت نکنیم. زمان ورود ما وضعیت واقعا بحرانی بود و شرایط اقتصادی وحشتناک بود و بیکاری بیداد میکرد. من و همسرم شرایط سختی رو گذروندیم اما نا امید نشدیم. شاید بعضی از دوستان با دیدن شرایط فعلی ما تصور کنند که ما شانس آوردیم، وضعیت و شرایط عالی بود و همه چیز مهیا بود. اینطور نیست، دلیلی نداره وقتی یک نفر موفق میشه ما بگیم از اول راه موفقیت سر راهش قرار گرفته و هیچ راه دیگه ای نبوده. اینکه بگیم فلانی موفقه چون شانس آورده و فرصت خوبی جلوش قرار گرفت و &#8230; درست نیست. برای موفقیت افراد ِموفق تنها یک راه وجود نداره که اگه شانس بیارن دقیقا همون راه جلوی پاشون بیاد موفق میشن وگرنه بیچاره میشن. آدمهایی که برای رسیدن به موفقیت تلاش میکنن راه های رسیدن به موفقیت رو هم پیدا میکنند. یکی و دوتا هم نیست. خیلیه. به اندازه آدمهای روی زمین <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' /> </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/08/i-remember-those-days/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>42</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مهاجران ایرانی در کانادا و سرمایه گذاری در بخش مسکن</title>
		<link>http://barani.ca/2010/03/iranian-canadian-real-estate/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/03/iranian-canadian-real-estate/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 12 Mar 2010 16:02:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[مسکن در کانادا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3160</guid>
		<description><![CDATA[هر روز تو ماشین رادیو گوش میکنیم. رفت و برگشت. قدیما که با اتوبوس و مترو میرفتیم سرکار، تو مسیر روزنامه میخوندیم. یه جورایی عادت کردیم همیشه همه خبر ها رو دنبال کنیم. ایران هم که بودیم عادت داشتیم تو مسیر فقط رادیو گوش کنیم. امروز رادیو CBC یه برنامه ای داشت که در مورد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">هر روز تو ماشین رادیو گوش میکنیم. رفت و برگشت. قدیما که با اتوبوس و مترو میرفتیم سرکار، تو مسیر روزنامه میخوندیم. یه جورایی عادت کردیم همیشه همه خبر ها رو دنبال کنیم. ایران هم که بودیم عادت داشتیم تو مسیر فقط رادیو گوش کنیم.</p>
<p style="text-align: justify;">امروز رادیو <a href="http://www.cbc.ca/metromorning/" target="_blank">CBC</a> یه برنامه ای داشت که در مورد سرمایه گذاری ایرانی ها تو بازار مسکن کانادا صحبت میکرد. و اینکه جامعه ایرانی یکی از بزرگترین سرمایه گذاران تو این بخش هست و باعث رونق بازار خرید و فروش مسکن در کانادا شده. یه کارشناس اقتصادی هم تو برنامه شون بود که آمارهایی رو در مورد خروج سرمایه از ایران و سرمایه گذاری تو دوبی یا کانادا ارائه میکرد و در موردش صحبت میکردن. میگفتن علاوه بر اینکه جامعه ایرانی در زمینه خرید و فروش مسکن خیلی فعال و تاثیر گذارند در زمینه ساخت و ساز هم نقش پر رنگی دارن و تا پیش از این سالها ایتالیایی ها بازار ساخت و ساز رو در دست داشتند و این روزها میبینیم که ایرانیها یه جورایی ایتالیایی های جدید هستند.<span id="more-3160"></span></p>
<p style="text-align: justify;">بعد یکی از گوینده ها گفت که چون عمده مهاجرین ایرانی مهاجرینی هستند که دلایل مهاجرتشون مسائل سیاسی و مسائل پیرامون اون در کشورشون هست و به نوعی کانادا رو یک محل امن و سرشار از آرامش میدونن که برای رسیدن به آزادی های مذهبی و عقیدتی و زندگی در یک کشور دموکرات به اینجا مهاجرت میکنن و همین باعث خروج سرمایه شون از ایران شده.</p>
<p style="text-align: justify;">بعد هم در مورد جامعه ایرانی کانادایی صحبت کردن و از فرهنگشون و اینکه به بخشی از خیابون یانگ  بین استیلز تا شپرد و محله های اطرافش میگن تهرانتو و رستورانهای ایرانی خوبی از جمله زعفران اونجا هست و دیگه اینکه نزدیک نوروز هستیم که یکی از مهمترین جشنهای ایرانی ها هست که البته گفتند دوشنبه ادامه این بحث رو خواهند داشت و مفصل به این مسئله خواهند پرداخت. این برنامه تنها پیش درآمدی بود برای برنامه روز دوشنبه.</p>
<p style="text-align: justify;">خوشحال شدم از شنیدن همه اینها، از اینکه جامعه ایرانی و چهره ایران و ایرانی چیزیست مستقل از چهره حکومت داخلی. همراه یه بغضی که همیشه با شنیدن هر موضوعی در مورد ایران توی گلو دارم. ناراحت شدم از اینکه ایرانی ها به خاطر عدم برخورداری از ابتدایی ترین حقوق خودشون مجبور به ترک خانه و کاشانه میشن و دارایی هاشون رو تو کشور دیگه ای سرمایه گذاری میکنن.</p>
<p style="text-align: justify;">امیدوارم روزی برسه که ایران برای همه ایرانی با هر عقیده و طرز فکری امن ترین نقطه دنیا باشه. مردم ما هیچ چیزی نمیخوان جز آزادیهایی که حق طبیعی هر انسانی هست. کانادا یا هر نقطه دیگه ای رو انتخاب میکنن برای بدست آوردن چیزی که نداشتنش و عدم برخورداری از اون عجیب و باور نکردنیه، اما در مورد مردم کشور ما یک واقعیت تلخ و غیر قابل انکار هست. خیلی ها هم البته میمونن و تحمل میکنند و حتی عادت کردن مثل خود ما که عادت کرده بودیم به همه محدودیت ها و نقص ها و ناهنجاریهایی که وجود داشت و البته همیشه امیدوار  بودیم و در تلاش برای رفع و اصلاحشون. هر کسی انتخاب خودش رو داره. با انتخاب ماندن یا رفتن یه چیز هایی رو به دست میاری و یه چیزهایی رو از دست میدی. امیدوارم هر انتخابی که داریم مجموع اون چیزهایی که به دست میاریم بیشتر از اونهای باشه که از دست میدیم و برایندش مثبت باشه.</p>
<p style="text-align: justify;">برای همه هم وطنهام در هر کجای دنیا آرزوی بهترین ها رو دارم. امیدوارم همیشه دلهاشون پر از شادی باشه و امید.</p>
<p style="text-align: justify;">سالی که گذشت همراه بود با روزهایی که هم شادی و امید داشت و هم بهت و نا امیدی و درد و رنج و غصه. قدم در راهی گذاشتیم که برای رسیدن به مقصد باید آهسته و پیوسته رفت. امیدوارم نهالی رو که کاشتیم، هر روز پربار و پربار تر بشه و سایه سبزش سهم همه ایرانی ها و طالبان آرامش و امنیت باشه.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/03/iranian-canadian-real-estate/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آیا برای مهاجرت به وکیل نیاز داریم؟</title>
		<link>http://barani.ca/2009/11/do-i-need-a-lawyer/</link>
		<comments>http://barani.ca/2009/11/do-i-need-a-lawyer/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 20:11:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کبک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=2239</guid>
		<description><![CDATA[خیلی وقتها دوستان خوبم چه در دنیای واقعی و چه در دنیای مجازی از من سوال میکنند که آیا لازمه برای انجام امور مهاجرت وکیل داشته باشیم یا خیر. من همیشه سعی کردم طوری موضوع رو براشون باز کنم که خودشون تصمیم بگیرن و فقط نظر خودم رو میگم. اینکه وکیل بگیریم یا نه یه انتخاب [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خیلی وقتها دوستان خوبم چه در دنیای واقعی و چه در دنیای مجازی از من سوال میکنند که آیا لازمه برای انجام امور مهاجرت وکیل داشته باشیم یا خیر.</p>
<p>من همیشه سعی کردم طوری موضوع رو براشون باز کنم که خودشون تصمیم بگیرن و فقط نظر خودم رو میگم. اینکه وکیل بگیریم یا نه یه انتخاب شخصیه. من تو این پست میخوام نظر خودم رو راجع به داشتن وکیل در مورد Skilled worker ها بگم و تاکید میکنم این نظر شخصی من هست و هیچ دلیلی نداره درست باشه، ممکنه 180 درجه با نظر دوستان دیگه متفاوت باشه. در هر صورت نظر اونها هم 180 درجه با من فرق داره <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> <span id="more-2239"></span></p>
<p>Skilled workerها یعنی اشخاصی که تصمیم دارند از طریق <strong>مهارت های</strong> شغلی <strong>خودشون</strong> برای مهاجرت اقدام کنند. نقش وکیل در پرونده های مهاجرت این دسته افراد تنها پرکننده فرم و ارسال و دریافت کننده نامه هاست. یه فرم 4 صفحه ای که تماما اطلاعات شخصی شماست، و هیچ مشکلی هم برای پر کردن فرم وجود نداره و شما براحتی میتونید شخصا فرم رو پر کنید و ارسال کنید. تنها نکته ای که تو فرمها وجود داره و بین علما اختلاف وجود داره، سطح زبان هست. بعضیها معتقد هستند که نباید سطح زبان رو بالاتر از واقعیت اعلام کرد، اما نظر شخصی من این هست که سطح زبان رو باید موقع پر کردن فرمها بالا اعلام کرد تا برای محاسبه امتیاز جهت دعوت به مصاحبه امتیاز لازم رو کسب کرد تا روز مصاحبه هم خدا بزرگه! این نکته رو همینجا تمومش میکنم و بعد در مورد اینکه حالا اگه روز مصاحبه در اون حد نبودیم رو توضیح میدم.</p>
<p>وکیل شما این فرمها رو پر میکنه و به سفارت ارسال میکنه. فرض می کنیم که وکیل فرمها رو 100% درست و بدون خطا پر کرده. اما یادمون باشه که ما از طریق <strong>مهارت</strong> شغلی قصد مهاجرت داریم، یعنی نه  توانایی سرمایه گزاری داریم و نه اینکه اونجا برای گروهی ایجاد اشتغال کنیم. دولت کانادا این گروه از مهاجران رو میخواد برای اینکه با توجه به تخصص و توانایی هاشون برای دولت مفید باشن. این گروه باید بتونن به نوعی توانایی خودشون رو به دولت اثبات کنند. بخشی از این توانایی ها رو با ارسال مدرک تحصیلی و ریز نمرات و سابقه کار اثبات میکنند، اما این موضوع برای آفیسر کافی نیست، بنابر این از طریق مصاحبه سعی میکنند این افراد رو انتخاب کنند. روز مصاحبه آفیسر چند تا سوال از شما میپرسه، سوالات معمولا تکراری هست. آفیسر متوجه ضعف زبان شما میشه، درست شبیه به حالتی که شما برای استخدام به شرکتی مراجعه کردید، پیش از مصاحبه کارفرما با توجه به رزومه شما و سوابق تحصیلی و کاری شما رو مناسب برای این کار دیده، میخواد شما رو از نزدیک ملاقات کنه و اینکه ببینه شما تا چه حد برای این شرکت و این محیط کاری مناسب هستید. مثلا کارفرما به شما میگه اگه با مسئله ای برخورد کردید که کاملا جدید بود و تا به حال با اون برخورد نداشته اید، برای حل اون مسئله چه راهی رو پیشنهاد میکنید. در واقع کارفرما از شما انتظار نداره همه چیز رو بدونید، بلکه شخصی رو میخواد که به هنگام برخورد با مسئله توانایی پیدا کردن راه حل رو  داشته باشه و راه حل رو کشف کنه.</p>
<p>بر گردیم سر مسئله قبل، آفیسر میخواد ببینه شما تا چه حد برای کانادا مفید هستید، و تا چه حد میتونید به تنهایی در یک محیط جدید و غریب با مشکلات برخورد کنید. اگه شما وکیل داشته باشید و آفیسر این موضع رو متوجه بشه، شما تقریبا 8 امتیاز سابق و 6 امتیاز فعلی رو که در اختیار آفیسر هست رو ممکنه از دست بدهید ، چرا که شما قادر به پر کردن یه فرم چهار برگی ساده نبوده اید و این کار رو به شخص ثالثی سپرده اید. در صورتی که آموزش گام به گام پر کردن فرم و راهنمای کامل در سایت ادره مهاجرت موجود هست و آفیسر این رو میدونه که اگه کسی بخواد میتونه از طریق اون راهنما فرم رو به راحتی پر کنه، وکیل به هیچ عنوان نمیتونه دفاعی از شما داشته باشه، تنها مورد استفاده وکیل اینه که مثلا شما نامه ای رو دریافت نکردید و مثلا مصاحبه رو فراموش کردید، اونهم وکیل فقط میتونه نامه بنویسه و دلیلش رو بگه که در این شرایط هم اگه شما خودتون اینکار رو انجام بدید باز هم در نظر اداره مهاجرت و سفارت شما فردی هستید که خودتون دارید تلاش میکنید تا مشکلتون رو حل کنید. حتی اگه انشای نامه تون درست نباشه، باز هم بهتر از این هست که  سفارت متوجه بشه شما تونایی نوشتن و ارسال یه نامه رو هم نداشتید.</p>
<p>آفیسر ها هیچوقت دوست ندارند وقتی سوالی رو از شما میپرسند جواب بشنوند، چون وکیلم گفته. چون وکیلم خواسته. در آینده، این شما هستید که به کانادا مهاجرت میکنید و روز مصاحبه این شما هستید که باید خودتون رو فردی مفید نشون بدید. به احتمال زیاد آفیسر به ضعف زبان شما اشاره میکنه. میخواد این رو بفهمه که شما برای حل این مشکل چه برنامه ای دارید. شما میتونید جواب بدید، که موقع پر کردن فرم تصور میکردم که برای مصاحبه به این سطح خواهم رسید، تمام تلاشم رو هم کردم، اما متاسفانه با امکاناتی که وجود داشت من بیش از این نتونستم پیشرفت کنم. اما میدونم که باید تلاشم رو بیشتر کنم چون اطلاع دارم که برای زندگی و کار در کانادا نیاز به تسلط بیشتری بر روی زبان انگلیسی/فوانسوی هست. وقتی شما میگید که وکیلم گفته، دارید به آفیسر میگید، من زیاد وارد نیستم، اصلا متوجه اونچه تو فرمها بود نشدم. گفتن یه همچین چیزی به آفیسر سفارت کانادا، کشوری که لا به لای خطوط قرار دادهای کاری و تجاری و خرید و &#8230; پر هست از نکاتی که اگه شخص کامل و با دقت نخونه میتونه زندگیش رو از هم بپاشه یعنی اینکه من توانایی اینکه روی پای خودم باشم و به کسی تکیه نکنم رو ندارم. چطور یه همچین فردی میتونی اعتماد آفیسر رو جلب کنه و خودش رو فرد مفیدی نشون بده. بله شما وقتی میخواهید خونه بخرید یا یه کار بزرگ سرمایه گذاری انجام بدید به وکیل نیاز داری برای اینکه موارد قانونی رو به شما بگه اما پر کردن 4 صفحه فرم ساده که همه اش هم اطلاعات شخصی شما و آدرس محل سکونت و محل کار و تاریخ تحصیلات شماست که نیازی به وکیل نداره.</p>
<p>توی فرمهایی که ما پر کرده بودیم، تاریخ تولد من اشتباه وارد شده بود. یعنی اشتباه من بود که موقع پر کردن به پاسپورتم توجه نکرده بودم و تاریخ میلادی رو تو تقویم اون سال نگاه کردم و تاریخ رو وارد کردم در صورتی که تاریخ تولد من در سال تولدم که کبیسه بوده یک روز اختلاف داشت. روز مصاحبه آفیسر گفت چرا تاریخ ها با هم یکی نیستند. من هم توضیح دادم که موقع تبدیل سال شمسی به میلادی از روی تقویم جاری روز چهاردم بود  ولی اون سال کبیسه بوده و تاریخ صحیح اونی هست که توی پاسپورت نوشته شده. اونهم فقط لبخند زد و با سر تایید کرد و گفت پس من تاریخ رو توی فرم هاتون طبق پاسپورت وارد میکنم. میخوام بگم اشتباه کردن تو فرمهایی که اطلاعات شخصی هست اصلا فاجعه نیست که باعث رد شدن کسی بشه. یا حتی ضعف زبان فرانسه. یه جا از همسرم سوالی پرسید که همسرم وسطهای جواب گفت که هر کاری میکنم نمیتونم منظورم رو به فرانسه بگم، بعد آفیسر گفت خوب میخوای به انگلیسی بگی که همسرم گفت نه دوست دارم سعی کنم به فرانسه بگم. تمام اون مدت که همسرم به سختی داشت تلاش میکرد کلمات رو پیدا کنه وجمله بسازه آفیسر با حوصله نگاه میکرد و بعد از هرکلمه با سر تایید میکرد و من کاملا متوجه بودم داره لذت میبره از اینکه یه نفر با وجودی که زبانش اصلا خوب نیست داره با علاقه تلاش میکنه که یه جمله ساده رو درست بگه. آفیسر ما همون خانوم مسن معرف بود که معروف هست خیلی بی حوصله هست و خیلی دقیق و سخت گیره. از من پرسید که کجا به دنیا اومدی و من که شدیدا دچار استرس بودم و لهجه اش برام تازگی داشت سوالش رو متوجه نشدم و ازش خواستم تکرار کنه. وقتی سوالش رو تکرار کرد و دیدم که چه جمله ساده ای بود، کلی خجالت کشیدم، اما خواستم درست جواب بدم. خیلی وقتها ما تو زبان فارسی هم متوجه صحبت کردن طرف مقابل نمیشیم و ازش میخواهیم که تکرار کنه این اصلا معنی بدی نداره. بر عکس تصور کنید مثلا چیزی رو از کسی بپرسید و طرف بدون اینکه متوجه سوال شما بشه، مثل بلبل و با اعتماد به نفس شروع کنه به صحبت کردن. کدوم از نظر شما پسندیده تره؟ اینکه شخص به سوال شما اهمیت بده و تلاش کنه سوال شما رو متوجه بشه یا اینکه بدون توجه به سوال شما یه جواب رو هر چند زیبا و با متنی ادبی و طولانی ولی بی ربط جواب بده؟</p>
<p>در مورد دوستانی که از طریق کبک مهاجرت میکنند، یه سوال کلیشه ای و تابلو وجود داره که: چرا میخواهید به کبک مهاجرت کنید، و دیگه اینکه تمام نگرانی آفیسر این هست که شما مهاجرت از طریق کبک رو تنها به دلیل کوتاه نمودن پروسه مهاجرت انتخاب کرده باشی و قصد دارید بلافاصله بعد از گرفتن ویزا کبک رو ترک کنید. در چنین شرایطی فکر کنید از شما سوال کنه چرا به کبک مهاجرت میکنید و جواب بشنوه آخه وکیلم گفته این روش سریعتر و بهتره. شاید بگید مگه ممکنه کسی همچین چیزی رو بگه. بله خنده داره ولی ممکنه. یادمه یکی از دوستان ما که یک سال قبل از ما مصاحبه داشتند، تعریف میکرد که تو سالن کوچولوی دفتر کبک تو سوریه نشسته بودن و منتظر بودن تا نوبت مصاحبه اونها بشه، همون لحظه خانوم و آقایی از اتاق مصاحبه میان بیرون، هر دو عصبانی و خانومه میزنه زیر گریه. دوست ما میگفت همونجا زانو های ما از استرس و نگرانی شل شد و دست و پای ما همینطور میلرزید تا رفتیم تو اتاق مصاحبه. با یه آفیسر خوش برخورد و خوب برخورد کردیم و مصاحبه به راحتی انجام شد و آخرش هم تبریک که قبول شدید و &#8230; میگفت فردای اون روز اون خانوم و آقا رو تو خیابون دیدم و ازشون سوال کردم که چی شده بود؟ رد شدید؟ و &#8230; گفته بودن بله ما رد شدیم و این دوست ما میگفت ازشون پرسیدم که چی پرسید؟ این که آدم خوبی بود ما هم که فرانسمون ضعیف بود پس چرا شما رد شدید. طرف گفته بود که آفیسر به من گفته زبانت ضعیفه میدونی؟ گفتم آره ولی مهم نیست من نمیخوام کبک بمونم آخه برادرم ونکوور زندگی میکنه و من میخوام برم پیش برادرم. بعد آفیسر پرسیده چرا داری از طریق برنامه کبک مهاجرت میکنی؟ گفتم آخه وکیلمون گفته از این طریق سریعتر هست!!!</p>
<p>معمولا آفیسر ها میپرسن که چه مدت روی یادگیری زبان کار کردید؟ اگه فقط 3 ماه هم زبان کار کردید بگید 1 سال. بذارید آفیسر فکر کنه شما تلاش خودتون رو کردید و از این به بعد هم سعی دارید تلاش کنید. بذارید فکر کنه شما به زبان فرانسه و یاد گیری اون اهمیت دادید. سعی کنید اگه سوال آفیسر رو متوجه نشدید بهش بگید سوال رو تکرار کنه. سعی کنید نشون بدید دارید تلاش میکنید که سوالش رو متوجه بشید. نذارید فکر کنه شما دارید غلو میکید و میخواهید فقط اونچه که حفظ کردید رو طوطی وار تکرار کنید. اینجا تو کبک برای اینکه سطح زبان شما بالاتر بیاد کلاس های رایگان فرانسه دارن که ماهی 500 تا 700 دلار هم به شرکت کننده ها تو این کلاس پرداخت میکنن. یعنی ضعف زبان شما در روز مصاحبه یه مسئله ای هست که آفیسر میتونه ازش چشم پوشی کنه به شرط اینکه شما قبول کنید که این ضعف رو متوجه شدید، اما سعی در بر طرف کردنش دارید. به شرط اینکه نشون بدید آدمی هستید که برای رسیدن به هدفتون تلاش میکنید و تلاش کردید و اونچه که شما رو به اون مصاحبه رسونده تلاش خود شما بوده.</p>
<p>این پست جواب اینکه وکیل بگیریم یا نه نبود. اگه توانایی پرداخت هزینه های وکیل رو دارید هیچ اشکالی نداره که وکیل بگیرید اما یادتون باشه اگه اگه آفیسر متوجه بشه که وکیل داری اونوقت این مسئله میتونه تو نظر آفیسر نسبت به شما به عنوان بک فرد مفید برای کانادا تاثیر بذاره. اون آفیسر یه آدمه و مثل هر انسان دیگه ای از افراد خود ساخته بیشتر خوشش میاد و برای کمک به این افراد تا اونجایی که بتونه ضعف زبانشون رو نادیده میگیره. دیدم دوستی رو که زبانش خیلی ضعیف بوده ولی آفیسر بهش گفته من که متوجه نمیشم چی میگی ولی قبولی امیدوارم قول بدی که تا قبل از ورود به کبک زبانت بهتر بشه. این تجربه ای هست که من از بین اونهایی که تو مصاحبه سفارت رد شدن متوجه شدم. در واقع این نتیجه گیری من هست و هیچ ارزش دیگه ای نداره. فقط خواستم نتیجه گیری و تجربه ام رو با دوستان در میون بذارم؛ خوشحال میشم شما هم تجربیاتتون رو در اختیار من و بقیه قرار بدید.</p>
<p>راستی دوستانی که ایران هستید، شما هم <span style="color: #339966;"><strong>سیزده آبان</strong></span> بدر میرید <strong><span style="color: #339966;">سبزه</span></strong> گره بزنید؟ <span style="color: #339966;">سبز باشید <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' /> </span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2009/11/do-i-need-a-lawyer/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>35</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دخل و خرج و رضایت از زندگی</title>
		<link>http://barani.ca/2009/02/spending-pattern/</link>
		<comments>http://barani.ca/2009/02/spending-pattern/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 25 Feb 2009 18:05:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[کار و هزینه های زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[هویجوری]]></category>
		<category><![CDATA[خرید در کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=729</guid>
		<description><![CDATA[به نظر من رضايت از زندگي و احساس آرامش زیاد ربطي به داشتن و يا نداشتن مشکلات مالي و رابطه بين دخل و خرج نداره.نه اينکه بخوام شعار بدم و بگم که خوشبختي اين است و اون و فلان و &#8230; برعکس من شديدا معتقد هستم پول نقش بسيار زيادي تو خوشبختي آدمها داره.به هر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter size-full wp-image-732" title="cloudcovercopy" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2009/02/cloudcovercopy.jpg" alt="cloudcovercopy" width="354" height="216" /></p>
<p>به نظر من رضايت از زندگي و احساس آرامش زیاد ربطي به داشتن و يا نداشتن مشکلات مالي و رابطه بين دخل و خرج نداره.نه اينکه بخوام شعار بدم و بگم که خوشبختي اين است و اون و فلان و &#8230; برعکس من شديدا معتقد هستم پول نقش بسيار زيادي تو خوشبختي آدمها داره.به هر حال بي پولي اگه بدبختي نياره مطمئن هستم خوشبختي هم نمياره.(منظورم از نقش پول در سعادت خانواده اين بود)<br />
اينکه آدم به چقدر پول راضي باشه، مسئله ايِ کاملا شخصي و من عقیده دارم الگوهای ما تاثیر مستقیم توی این احساس دارند.</p>
<p>مثلا من اينجا دوستي دارم که معتقدِ کانادا جاي خوبي براي زندگي نيست و دليلش رو هم اینطوری میگه: اينجا نهايتش تو بتوني يه خونه داشته باشي و يه ماشين و يه زندگي راحت و سالي يکي، دوتا مسافرت خارج و &#8230; همين.</p>
<p style="text-align: justify;">خب وقتي من ازش پرسيدم که مگه آدم ديگه چي ميخواد.آدم ميخواد يه زندگي راحت داشته باشه و احساس آرامش کنه ديگه. و در جوابم می گه که نه!نه! ببين ما تو ايران يه خونه داشتيم بعد زحمت کشيديم  يه خونه دیگه خریدیم. کلي زمين خريديم ساخت و ساز کرديم.باز هم خيالمون راحت نبود و آرامش نداشتیم، حالا چطوري اينجا آدم با يه خونه خيالش راحت ميشه.<br />
به نظر من اين مشکل ايران يا کانادا يا هر کشور ديگه اي نيست.اين مشکل اين آدم هستش. يه جور مشکل رواني(نه به معنای بد، منظورم طرز فکر بود). یه جور حرص و ولع مال اندوزي. کاملا درسته اينجا شما نميتونيد هي خونه بخريد و 6 ماه بعد به دو برابر قيمت بفروشيد و بعد با پولش بريد زمين بخريد و با مصالح ارزون و باج و &#8230; 8 طبقه بريد بالا که فوتش کنن همش بريزه و شما خيالتون راحت باشه که در عرض يک سال يه خونه رو کرديد 16 تا، خب من با همچین چیزی کیف نمیکنم. پس اگه شما به اين ميگيد احساس آرامش بهتره قبل از اومدن الگوهاي خودتون رو تغيير بديد.</p>
<p style="text-align: center;"><img class="size-full wp-image-734 aligncenter" title="happy_man" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2009/02/happy_man.jpg" alt="happy_man" width="500" height="335" /></p>
<p style="text-align: justify;">من به جاي اينکه توي يه جمله بخوام بگم اينجا خوبه يا بد! بياييد يا نياييد. بدون اينکه نظر خودم رو بگم سعي ميکنم فقط راهنمایی کنم از کجا این اطلاعات رو به دست بیارید. متوسط درآمد هم ميتونيد<a href="http://www.labourmarketinformation.ca/standard.asp?ppid=43&amp;lcode=E&amp;prov=&amp;gaid=&amp;occ=&amp;search_key=1&amp;pre_sel_criteria=0"> توي این سایت که یه سایت دولتی هست</a> پیدا کنید.ضمن اینکه اطلاعات خیلی خوبی هم راجع کاریابی میتونید توش پیدا کنید.</p>
<p>در مورد هزینه ها و کلا دخل و خرج هم ا<a href="http://www.statcan.gc.ca/pub/62-202-x/2006000/t017-eng.htm">ین آدرس یکی از سایتهای دولتی کاناداست</a> و آمار گیری که هر سال انجام میده.آخرین آمارگیری دسامبر 2008 انجام شده روی اطلاعات سال 2007.چون بیشتر دوستان راجع به اونتاریو سوال میکنند.این جدول آماری استان اونتاریو هستش.اطلاعات سایر استانها رو میتونید اینجا داشته باشید.ضمن اینکه اطلاعات جالبی هم راجع به سایر هزینه ها با جزییات خواهید داشت <a href="http://www.statcan.gc.ca/pub/62-202-x/2006000/tablesectlist-listetableauxsect-eng.htm">Spending Patterns in Canada 2007</a></p>
<p>خودتون ببینید طبق این جدول که یه سایت دولتی هست، چقدر میتونید با این میانگین ها و هزینه ها احساس آرامش کنید.</p>
<p>امیدوارم بتونید از این اطلاعات جواب همه سوالهاتون رو بگیرید و همیشه در زندگی موفق و پیروز باشید.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2009/02/spending-pattern/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تعطیلات کریسمس و  Boxing day</title>
		<link>http://barani.ca/2008/12/boxing-day/</link>
		<comments>http://barani.ca/2008/12/boxing-day/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 24 Dec 2008 15:37:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[هویجوری]]></category>
		<category><![CDATA[boxing day]]></category>
		<category><![CDATA[تورنتو]]></category>
		<category><![CDATA[خرید در کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کریسمس]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=268</guid>
		<description><![CDATA[امروز آخرین روز کاریه و از فردا چهار روز تعطیل هستیم.البته پارسال 2 هفته تعطیل بودیم.امسال رئیسمون حال نکرده بیشتر تعطیلمون کنه البته پارسال من اینجا کار نمیکردم اما همسرم اینجا بود و 2 هفته هم تعطیل بود ولی اونموقع ما ماشین نداشتیم که جایی بریم و چون یه روز مونده به تعطیلات از این [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>امروز آخرین روز کاریه و از فردا چهار روز تعطیل هستیم.البته پارسال 2 هفته تعطیل بودیم.امسال رئیسمون حال نکرده بیشتر تعطیلمون کنه <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_sad.gif' alt=':(' class='wp-smiley' /> </p>
<p>البته پارسال من اینجا کار نمیکردم اما همسرم اینجا بود و 2 هفته هم تعطیل بود ولی اونموقع ما ماشین نداشتیم که جایی بریم و چون یه روز مونده به تعطیلات از این دو هفته تعطیلی مطلع شدیم فرصت خرید بلیط و پکیج های مسافرتی رو هم نداشتیم.دلمون رو صابون زده بودیم برای امسال که اینجوری شد.مرخصی های من که چون تقریبا از اواسط سال اومدم شرکت نصف مرخصی های همسرم بود و الان همسرم 8 روز مرخصی داره که مجبوره استفاده کنه.اونوقت من مظلومانه تنهایی باید بیام شرکت.گواهینامه ام  طوریه که نمیتونم تنهایی پشت ماشین بشینم (به دلیل تنبلی مفرط هنوز گواهینامه G2 رو نگرفتم) و البته همسر گرامی هم اونروز اعلام کردند گواهینامه هم داشتی من نمیذاشتم تو این برف تنهایی رانندگی کنی.البته پارسال سرتاسر زمستون تو طوفان و برف ، همش تنهایی میرفتم سر کار و تازه پیاده روی هم بیشتر از اینجا داشتم.هرچند که همسر جان هم جایی نمیتونه بره و مجبوره الکی بشینه تو خونه.اما خوب بنده مقادیر معتنابهی مورد غر زدن واقع شدم که چرا همون قدر مرخصی هام رو هم تک خوری  کردم که نشه با هم آخر سال استفاده کنیم و مسافرت بریم.</p>
<p>فردا روز کریسمس و همه به هم هدیه میدن.این رسم هدیه دادن هم اینجا خیلی جالبه.اولا که بچه های کوچولو یه ویش لیست پر میکنن که از سنتا (بابا نوئل) چی میخوان و پدر و مادر ها هم اون ها رو تهیه میکنند و شب یواشکی میذارن تو جورابهای مخصوصی که بچه ها کنار درخت کریسمس یا پشت در آویزون کردن.و صبح که بیدار شدن فکر میکنن سنتا دیشب اومده و این هدیه ها رو براشون آورده.بعضی وقتها پدر و مادر ها هدیه ها رو میدن به سنتا هایی که تو مراکز خرید و &#8230; هستند و با لباس و ریش و .. و بعد با بچه شون میرن اونجا و یه دفعه سنتا میاد طرف بچهه و میگه تو باید فلانی باشی!!! اونوقت هدیه بچه رو میده بهش.</p>
<p>گاهی وقتها هم یه نفر سنتا میشه و لباس میپوشه و میره خونه فامیلا و همسایه ها و هدیه هایی که پدر و مادرا گرفتن رو میده به بچه ها و با هاشون عکس میگیره.</p>
<p>یکی از کارهای جالبی که اینجا تو بعضی از شرکتها انجام میشه از جمله شرکت ما مراسم <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Secret_Santa">Secret Santa</a> هست.هز کس که میخواد تو مراسم شرکت کنه اسمش رو میگه و بعد اسمها رو مینویسن و میریزن تو یه کلاه و هر کس یه دونه بر میداره (ولی نمیگه اسم کی در اومده) و برای اون شخص هدیه میخره و اسم طرف رو روش مینویسه اما جای اسم خودش رو خالی میزاره.بعد همه هدیه هایی رو که خریدن رو یه میز یا کنار درخت کریسمس میذارن و تو یه مراسم همه جمع میشن و هر کس هدیه ای که اسم خودش روش نوشته شده رو بر میداره و آخر سر هر کسی حدس میزنه که کی این هدیه رو براش گرفته.مراسم جالب و با مزه ایه و من خیلی دوستش دارم.در واقع هر کسی سنتای یکی دیگه میشه ولی خوب چون سنی ازمون گذشته میفهمیم که باید کار یکی از همکارا باشه.</p>
<p>امسال ریسمون سنتای من شده بود و یه سینی کریستال و یه قاب سیلور خوشکل هم برام گرفته بود.تزیینش هم خیلی باحال بود.خودم هم برای یکی از همکارها یه سبد گرفتم که توش پر از شوکولات های استارباکس و قهوه و لیوان استارباکس بود.</p>
<p>و اما خرید : اینجا میشه گفت همیشه حراجهای فصلی خوبی داره و میتونید خریدهای خوبی داشته باشید اما یکی از بهترین روزها برای خرید که میتونید خرید خیلی خیلی خیلی خوبی داشته باشید یه روز بعد از کریسمسِ که بهش Boxing day میگن.تو این روز همه فروشگاه ها اجناس خودشون رو حراج میکنن یه حراج واقعی.میتونید لباسها ،کیف ، کفش و هرچیزی رو بعضی جا ها حتی تا 10% قیمتش هم بخرید.البته این روز به قدری شلوغه که باید با برنامه ریزی برید خرید.لباس و کفش مناسب و راحت بپوشید.بعضی از مردم حتی از شب میرن و پشت فروشگاهای بزرگ و مال ها منتظر میمونن تا به محض باز شدن فروشگاها خریدشون رو شروع کنن.</p>
<p>به خصوص فروشگاه هایی مثل <a href="http://www.futureshop.ca/home.asp">Future shop</a> و <a href="http://www.bestbuy.ca/home.asp?newlang=EN&amp;logon=&amp;langid=EN">Best buy</a>.</p>
<p>تو این روز همه فروشگا ها حراج دارن و با خیال راحت خرید کنید چون اینجا وقتی جنسی رو حراج میکنن واقعا حراج شده و اگه همیشه از حراجها خرید کنید در سال هر خونواده تا چندین هزار دلار میتونه پس انداز کنه.حراج های این روز شامل لوازم خونگی و مبل و تلوزیون و &#8230; میشه فقط خاص پوشاک نیست.</p>
<p>روز خوب و خوشی داشته باشید</p>
<p>اینم یه عکس از خرید  boxing day <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p><img class="aligncenter size-full wp-image-269" title="boxing-day" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2008/12/boxing-day.jpg" alt="boxing-day" width="600" height="397" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2008/12/boxing-day/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>19</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خاطرات مهاجرت(پایان)</title>
		<link>http://barani.ca/2008/12/immigrationday8/</link>
		<comments>http://barani.ca/2008/12/immigrationday8/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 23 Dec 2008 04:07:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[هویجوری]]></category>
		<category><![CDATA[تورنتو]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=177</guid>
		<description><![CDATA[مصاحبه رو خوب انجام داده بود اما میگفت مدیر &#8220;آی تی&#8221; شرکت خیلی لهجه داشته و نمیدونم سوالاش رو درست متوجه شدم یا نه؟! اما به خاطر اینکه دیر رسیدم اصلا امیدی ندارم که من رو استخدام کنن.به هر حال همچنان رزومه اش رو به شرکتهای مختلف میفرستاد. از اون موسسه هم که ایمیل زدن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مصاحبه رو خوب انجام داده بود اما میگفت مدیر &#8220;آی تی&#8221; شرکت خیلی لهجه داشته و نمیدونم سوالاش رو درست متوجه شدم یا نه؟! اما به خاطر اینکه دیر رسیدم اصلا امیدی ندارم که من رو استخدام کنن.به هر حال همچنان رزومه اش رو به شرکتهای مختلف میفرستاد.</p>
<p>از اون موسسه هم که ایمیل زدن و گفتند که برای ارزشیابی مدرک باید خود دانشگاهتون اقدام کنه و ما هم که دسترسی نداشتیم و نمیدونستیم چطوری به دانشگاه بگیم که چی میخوایم و کلا بی خیالش شدیم و البته پول رو هم نتونستیم پس بگیریم .اینه که منتظر بودیم کلاسهای مدرسه ای که گفتم شروع بشه .(کلاسهای مربوط به قانون کار و رزومه نویسی و تمرین مصاحبه و &#8230;)</p>
<p>یه شرکت دیگه ای هم که همسرم قبلا رزومه فرستاده بود یه قرار مصاحبه گذاشت برای یک هفته بعد<span id="more-177"></span> اما در کمال تعجب 2 روز بعد از اینکه اومده بودیم تو خونه جدید همسرم یه ایمیل گرفت از اون شرکتی که دیر رسیده بود سر مصاحبه که گفته بودند: ما چند بار به شما زنگ زدیم .(شماره مهمانسرای مریم رو داشتند) ولی نتونستیم با شما صحبت کنیم و میخوایم برای دوشنبه هفته بعد یه قرار مصاحبه دیگه بذاریم.یادمه جمعه بود و همسرم جواب داد که روز دوشنبه میره.کلاسهای زبان هم شروع شده بود و ما هر روز 5 تا 9 شب میرفتیم کلاس زبان.دوشنبه هفته بعد همسرم رفت مصاحبه.دو روز مونده بود به تولدش.فردای همون روز من قبل از اینکه برم کلاس زبان رفتم دیدن دوستم دانشگاهشون و قرار شد که خودم تنهایی از اونطرف برم کلاس زبان.شب تولد همسرم بود و نمیدونستم چی براش بخرم.تصمیم گرفتم شب فقط شام بریم بیرون و خودمون توی خونه کیک درست کنیم. رسیدم کلاس زبان و همسرم رو دیدم که زودتر از من رسیده بود.کلاس که تموم شد با هم قدم زنان از کلاس اومدیم بیرون.همینطور که داشتیم میرفتیم به سمت مترو همسرم موبایلش رو در آورد و گفت ببین امروز از این شرکتِ که رفته بودم مصاحبه تماس گرفتن.نفهمیدم چی گفتن ولی مکالمه رو ضبظ کردم(اونروزها همه مکالمه ها رو ضبط میکرد و دوباره گوش میکردیم که زبانمون قوی بشه)ببین تو میفهمی چی میگه؟یه خورده تعجب کردم از رفتارش.آخه معمولا میفهمیدیم چی میگن.موبایل رو گرفتم ازش و گوش کردم.صدای یه خانومی بود که میگفت : ما خوشحال میشیم که با شما همکاری کنیم و تصمیم شرکت اینه که شما از هفته آینده شروع به کار کنید.با تعجب به همسرم نگاه کردم .دیدم داره میخنده.باورم نمیشد.یک ماه بعد از اینکه اومدیم و درست 2 هفته بعد از اینکه دنبال کار بود و شب تولدش. این بهترین هدیه بود برای هردومون.همونجا تو سرما ایستاده بودیم کنار خیابون و من  صورتش رو از خوشحالی غرق بوسه کردم  و هردو از ته دل میخندیدیم .خیلی خوشحال بودیم.کاری رو که دوست داشت .و تو زمینه ای که دوست داشت کار کنه.یه شرکتی که تو زمینه مالی فعالیت داشت و یه دپارتمان نرم افزار داشت که Web Application های مربوط به کار شرکت رو مینوشتن و همسرم قرار بود یکی از Web Developer های شرکت باشه.فرداش که با ملانی (همون که تازه باهاش دوست شده بودیم برای تبادل فرهنگی) قرار داشتیم و بهش گفتیم باورش نمیشد و کلی خوشحال شد.روزی که همسرم رفت سر کار، کلاسهای همون مدرسه ای که با هم ثبت نام کرده بودیم هم شروع شد و من تنها رفتم و گفتم که همسرم رفته سر کار و دیگه نمیاد و من میخوام پولش رو پس بگیرم.اما گفتن  پول رو نمیشه برگردوند.همه بچه هایی که روز امتحان باهاشون آشنا شده بودیم میومدن و تبریک میگفتن و همه خوشحال بودن آخه اینجا یه جورایی همچین مسئله ای یه دلگرمی برای همه مهاجرا و تازه وارداست.</p>
<p>ایستگاه اتوبوس درست روبروی خونمون بود و هر روز همسرم اونجا سوار میشد و همون جا هم پیاده میشد.1 ساعتی توی اتوبوس بود تا برسه سر کار ولی خوبیش به این بود که لازم نبود خط عوض کنه و میگفت تا برسم شرکت میتونم تو اتوبوس بخوابم.فقط از ایستگاهی که پیاده می شد تا شرکت 500 متری رو پیاده باید میرفت.اون موقع ها پول خرید ماشین صفر رو نداشتیم و شرایط گرفتن وام یا لیس کردن ماشین با درصد سود پایین رو هم نداشتیم ضمن اینکه ماشین دست دوم هم نمیتونستیم بخریم.به این دلیل که کلا هیچی از تعمیرات ماشین سر در نمیاریم و حوصله اینکه هی چک کنیم موتورش خوبه یا روغنش اندازه هست یا نه و اینا رو نداریم.هر چقدر هم که قیمتش افت کنه باز هم به همین دلیلی که گفتم ماشین صفر رو ترجیح میدیم.کلا در زمینه تعمیرات ماشین و اینا در حد صفریم(شما بخونید بوق آزاد) .(البته اگه شما تو زمینه تعمیرات ماشین وارد هستید اینجا خیلی راحت میشه یه ماشین مثلا تویوتای &#8220;کرولا&#8221; 6-7 سال کارکرده رو با 6000 $ یکم بالا پایین تر خرید)ماشینهای آمریکایی هم مثل شورلت و اینا که دیگه کلا مجانی هم میتونید گیر بیارید.یکی از دوستای من دوستشون یه شورلت 97 رو همینجوری بهشون داده بود <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p>یک ماه و نیم بعد هم من رفتم تو یه شرکت نرم افزاری به عنوان برنامه نویس و Web Developer به صورت والنتیر کار کردم و سه ماه بعد که قرارداد من تموم شد شرکت هم ورشکست شد.البته من تو این سه ماه والنتیر بودم و جز مبلغ ناچیزی که فقط پول قهوه و غذا و رفت و آمدم میشد و  پولی رو بابت حقوق نگرفته بودم.تازه قرار بود بعد از سه ماه مثلا استخدام بشم و حقوق بگیرم که شرکت ورشکست شد.به هر حال من از اول میدونستم اینجا میرم که فقط سابقه کار داشته باشم.اون روزها هر روز صبح از خونه میومدیم بیرون، محل کار من جنوب شهر بود و همسرم شمال.من 3 تا اتوبوس و مترو سوار میشدم  و 5 دقیقه ای رو هم پیاده روی میکردم تا برسم سر کار و هر روز خوشحال تر از روز قبل مسیر رو میرفتم.و عصرها تقریبا 20 دقیقه بعد از همسرم میرسیدم خونه.</p>
<p>بعد از اینکه 3 ماه والنتیر بودنم تموم شد،از فرداش  من دنبال کار بودم و رزومه میفرستادم و میرفتم مصاحبه  تا اینکه شرکتی که همسرم کار میکرد دنبال یه Web Developer بودن  و من رزومه ام رو دادم و رفتم برای مصاحبه و قبول شدم البته روز مصاحبه مسول منابع انسانی گفت که ما چند ماه پیش رزومه شما رو گرفته بودیم و با شما تماس گرفتیم اما شما جواب ندادید.یادم اومد همون دفعه اول که همسرم رفته بود مصاحبه و دیر رسیده بود گفت من رو که فکر نکنم بابت تاخیری که داشتم قبول کنند بیا تو هم رزومه بفرست اگه رفتی مصاحبه من بهت مبگم چی پرسیدن اونوقت تو حتما قبول میشی.ولی بعدش ما از خونه مریم خانوم رفتیم و دیگه تلفن نداشتیم و اونا هم دیگه اصلا پیگیر نشده بودن تا الان که دوباره من رزومه داده بودم و چون تو اون شرکت همه از همسرم راضی بودن و خودم هم مصاحبه رو خوب انجام دادم و دیگه با توجه به سابقه کاری که داشتم ، اعتماد به نفسم هم زیاد شده بود تونستم اون کار رو بگیرم و از همون روز اول هم استخدام رسمی و دائم شدم .</p>
<p>هفته اول کارم تو این شرکت از رویال بانک کانادا هم  بهم جواب دادن که بیا ، که البته چون رفت و آمدم با همسر جان بسی راحت تر بود و اگه میخواستم برم اونجا یا باید خودم ماشین میخریدم یا دوباره هی اتوبوس و مترو سوار میشدم بهشون جواب منفی دادم .اونجا هم برنامه نویس میخواستند و کارشون دقیقا با شرکت فعلی یکی بود.شاید در آینده البته مقادیر قابل توجهی پشیمون بشم.فعلا که پشیمون نیستم خدا رو شکر.</p>
<p>7 ماهی از اومدنمون به کانادا میگذشت که همون روزها یه ماشین صفر خریدیم.و از وقتی که من و همسرم همکار شدیم با ماشین خودمون میرفتیم سر کار.</p>
<p>8 ماهی تو اون خونه بودیم.قراردادمون 8 ماه بود و بعدش دیگه صاحبخونمون هم  کلا از ایران اومد و خودش میخواست بیاد تو خونش و اون موقع  ما هم ماشین داشتیم و وضعیت کار و محل کارمون هم مشخص بود و انتخاب های بیشتری رو میتونستیم داشته باشیم.یه خونه بزرگتر و با شرایط بهتر اما خوب کمی هم گرونتر اجاره  کردیم.</p>
<p>الان 1 سال و 2 ماهه که کانادا زندگی میکنیم و دیگه بهش عادت کردیم و دوسش داریم.از کارمون هم راضی هستیم.شرکت و همکارا و رییسمون رو هم دوست دارم.2 بار هم یک بار پارسال و یک بار هم امسال تو کریسمس پارتی شرکتمون بودیم و خیلی خوش گذشته.فردا هم یه جشنواره غذا داریم تو شرکتمون و قرار هر کسی یه غذای سنتی کشورش رو بیاره و من قراره کشک بادمجون درست کنم.علتش هم این بود که گوشت نداره و همه اونایی که ممکن گیاه خوار باشن میتونن تست کنن و یکی دیگه اینکه غذای مخصوص شهر خاصی از ایران نیست و متعلق به همه جای ایران ِ و دیگه اینکه کشک داره که مخصوص ایرانِ و قرار نون سنگک یا بربری هم کنارش بذاریم که باز هم ایرانیه <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' />  حالا خبرش رو حتما میدم و عکساش رو میذارم.</p>
<p>ممنون که تا اینجای خاطراتم همراهم بودید.تا اونجا که تونستونم همه چیز رو با جزئیات نوشتم.سوالات رو هم تا اونجایی که تونستم جواب دادم.خواهش میکنم بخش کامنتهای پستهای قبل رو هم بخونید .گاهی وقتها  بعضی از دوستان سوال کردن و من جواب دادم.شاید از طریق کامنت ها هم بتونید جواب سوالهای احتمالیتون رو بگیرید.چون دیدم بعضی از دوستان سوالاتی رو میپرسن که بعضا تکراریه و من قبلا جوابش رو به دوستای دیگه دادم.</p>
<p>شاد و سربلند باشید</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2008/12/immigrationday8/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خاطرات مهاجرت (7)</title>
		<link>http://barani.ca/2008/12/immigratioday7/</link>
		<comments>http://barani.ca/2008/12/immigratioday7/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 21 Dec 2008 07:24:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[اقامت در کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[تورنتو]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مسکن در کانادا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=173</guid>
		<description><![CDATA[تقریبا 10 روزی میشد که از اومدن ما به تورنتو میگذشت.تو این مدت هم از مریم خانوم پرسیدیم هم اینکه خودمون تحقیقات کردیم و البته از چندتایی از دوستایی که اینجا زندگی میکردند هم درمورد اینکه کجا بیشتر دنبال خونه باشیم و &#8230; سوال میکردیم.همه میگفتن حاشیه خیابون یانگ نزدیک خیابون فینچ  که هم به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تقریبا 10 روزی میشد که از اومدن ما به تورنتو میگذشت.تو این مدت هم از مریم خانوم پرسیدیم هم اینکه خودمون تحقیقات کردیم و البته از چندتایی از دوستایی که اینجا زندگی میکردند هم درمورد اینکه کجا بیشتر دنبال خونه باشیم و &#8230; سوال میکردیم.همه میگفتن حاشیه خیابون یانگ نزدیک خیابون فینچ  که هم به هم به مترو دسترسی داشته باشید که اگه محل کارتون پایین بود بتونید از TTC استفاده کنید و هم اینکه اگه بالای فینچ بود و مجبور بودید از اتوبوسهای شرکت YRT استفاده کنید مجبور به پرداختن دو سری بلیط (یکی TTC یکی YRT) نباشید.یکی دیگه هم گفتند که دو جا رو دنبال خونه نباشید.یکی تقاطع Jain و Finch یکی هم منطقه &#8220;اسکاربرو&#8221; که از مناطق پرخطر محسوب میشه.یکی از مناطقی که ایرانی های زیادی اونجا زندگی میکنن و خیلی نزدیک به منطقه اسکاربرو هست محدوده تقاطع شپرد و دانمیلز هست که اونجا هم با اینکه ایستگاه مترو وجود داره اما خط مترو اونجا خیلی هم کار راه بنداز نیست و چند تا ایستگاه غربی &#8211; شرقی داره و منظور از اینکه میگن دسترسی به ساب وی و مترو خط متروی یانگ رو میگن.اینه که یه موقع گول مترو داشتن این منطقه و اینکه ایرانی ها هم اونجا هستند رو نخورید.منطقه زیاد امنی نیست.حالا شاید یه پست راجع بهش نوشتم.<br />
خلاصه اینکه تحقیقاتی هم از قبل داشتیم که مثلا فرق بین کاندو و آپارتمان چیه و کاندو بهتره یا آپارتمان.بالاخره دو هفته بعد از اومدنمون یه کاندو پیدا کدیم که اتفاقا صاحبش ایرانی بود و خودش 1 سالی رفته بود ایران و پسر عموش اینجا وکیلش بود که معلم بود و عین همه فرهنگی ها یه جنتلمن واقعی و وقتی فهمید تازه واردیم خیلی کمک کرد بهمون و راهنمایی و خلاصه اینکه باز هم یه فرشته مهربون و اینکه با پسر عموش صحبت کرد و اجاره رو 50 دلار هم از سال قبل پایین تر آورد و اینجوری شد که کمی بالاتر از تقاطع یانگ و فینچ و دقیقا سر خیابون یانگ یه کاندو 2 خوابه شیک اجاره کردیم ماهی 1350$.کوچولو بود حدودا 65 متر ولی موقعیتش عالی بود.تو محدوده مشترک TTC و YRT بود و برای ما که هنوز نمیدونستیم کجا کار گیر میاریم بهترین حالت بود .چون که هرجا کار گیر می آوردیم رفت و آمدمون با کمترین هزینه و کمترین زمان ممکن همراه بود.قرار شد که 31 اکتبر بریم خونه جدید.یعنی درست یک ماه بعد از ورودمون.خیالمون که از بابت خونه راحت شد شروع کردیم برنامه ریزی برای پیدا کردن کار.کلاسهای رزومه نویسی رو رفته بودیم و همسرم رزومه اش رو طبق فرمتی که تو کلاسها گفته بودن تغییر داد و شروع کرد به فرستادن رزومه اش.فردای همون روزی که رزومه اش رو فرستاد یه ایمیل گرفت که وقت تعیین کرده بودن برای مصاحبه و این یعنی یه چیزی در حد معجزه.کلی خوشحال شدیم.رفتیم و به اون خانومی که کلاس رزومه نویسی رو برگزار کرده بود خبر دادیم و کلی خوشحال شد و همون روز هم یه جلسه تمرینی مصاحبه با همسرم گذاشت.فرداش قرار مصاحبه اصلی داشت و برای تجربه اول خیلی خوب بود و باعث شد که قدم اول کاریابی رو برداریم و اعتماد به نفسمون زیاد شد.من اما هنوز رزومه ام رو درست نکرده بودم.از اون روز به بعد همسرم رزومه میفرستاد و راجع به کاریابی و کارگاه های مختلف هم تحقیق میکرد.یه موسسه هم بود که باید مدرکمون رو میدادیم اول طبق نظام آموزشی اینجا ارزشبابی میشد و بعد براشون میفرستادیم.اونوقت ما رو معرفی میکردن به شرکتهای بزرگ و معتبر که طبق قرادادی که با دولت داشتند مهاجر های متخصص رو برای دوره های چند ماهه استخدام میکنن و یه حقوق ثابت 2400 دلار در ماه هم میدن و اگه تو این مدت راضی بودن شما رو استخدام میکنن.مدارکمون رو فرستادیم برای ارزشیابی و تایید و یه موسسه دیگه هم اسم نوشتیم که اونم یه امتحان زبان میگرفت و یه مصاحبه انجام میداد و بعد از 2 ماه که کلاسهای مربوط به قوانین کار و &#8230; رو توضیح میدادن یه سری شرکتها رو معرفی میکردن یا خودتون پیدا میکردید و تو تخصص خودتون 3 ماه والنتیر کار میکردید.بعد از سه ماه یا استخدام میشید یا سابقه کار بهتون میدن که خیلی بدرد میخوره.البته معمولا استخدام نمیکنن.چون بدشون نمیاد باز هم یه متخصص دیگه رو والنتیر بگیرن.اما در هر صورت اینم خیلی چیز بدرد بخوریه.خلاصه اینکه ارزشیابی مدارک که 130$ هزینه داشت  و این یکی موسسه هم 60$ ثبت نامش بود.روز امتحان زبان هم روز 31  اکتبر بود .یعنی روزی که ما شبش میرفتیم خونه جدید.تا اونروز هم همسرم سه جای دیگه رفت برای مصاحبه.اما هنوز هیچکدوم جواب نداده بودن.اما تجربه خیلی خوبی بود.4 تا مصاحبه در عرض 10 روز.31 اکتبر ساعت 8 صبح امتحان زبان همون موسسه رو داشتیم و ساعت 12 هم نتیجه امتحان رو اعلام کردن که قبول شده بودیم.و نیم ساعت بعدش هم مصاحبه تخصصی داشتیم که اونم قبول شدیم.گفتند که کلاسها 15 نوامبر شروع میشه و اگه خواستید میتونید هزینه ثبت نام رو همون روز بدید.ولی ما دیدیم بهتره الان پرداخت کنیم وگرنه خرج میشه الکی.بعد از ظهرش هم برای ساعت 4 یه قرار ملاقات داشتیم با یه خانوم پیری که همسرم از طریق موسسه ارتباطات فرهنگی به این خانوم معرفی شده بود.که قرار بود ماها با هم آشنا بشیم و به صورت داوطلبانه تبادل فرهنگی انجام بدیم.رفتیم موسسه مذکور و وقتی پیرزنی که قرار بود ببینیمش اومد در کمال تعجب دیدیم یه دختر خانوم درست همسن خودمونه و کلی خوش حال شدیم.چون معمولا همه داوطلبهای این زمینه پیرزن ها و پیر مردها هستند.اونروز یک ساعتی با هم صحبت کردیم.و قرار شد هفته بعد همدیگه رو ببینیم.برای هشت روز بعد قرار گذاشتیم و درست شب تولد همسرم میشد.اونشب بعد از اینکه رسیدیم خونه مریم خانوم صابخونه مون که چند روزی بود برگشته بود با همون پسر عموش اومدن دنبالمون با دوتا ماشین و کمکمون کردن همه وسایلمون رو بردیم خونه جدید.خیلی بهمون کمک کردن.همش میگفتن ما وقتی خودمون اومدیم کسی رو اینجا نداشتیم و دوست داریم بهتون کمک کنیم.خونه مریم خانوم که بودیم همسرم یه شرکتی رفت برای مصاحبه .یادمه اونروز هم خیلی سرد بود و همسرم روی کتش یه کاپشن پوشید چون پالتو دم دست نداشتیم و خودش اصلا خوشش نیومد از تیپش که چرا باید کاپشن روی کت بپوشه و مقادیری غرغر هم کرد.اما چاره ای نبود آخر شب بود که فهمید فردا باید بره مصاحبه.خلاصه اینکه رفت و یه ربع هم دیر رسید سر قرار مصاحبه و این یعنی آخر افتضاح.</p>
<p>ادامه دارد&#8230;.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2008/12/immigratioday7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خاطرات مهاجرت (6)</title>
		<link>http://barani.ca/2008/12/immigrationday6/</link>
		<comments>http://barani.ca/2008/12/immigrationday6/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 18 Dec 2008 17:34:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[هویجوری]]></category>
		<category><![CDATA[تورنتو]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=168</guid>
		<description><![CDATA[غروب که شد با همسرم پیاده راه افتادیم یه کم محل رو بشناسیم.برای ما دیدن خونه های ویلایی بزرگ بدون دیوار جالب بود.روزهای اول نمیدونستیم که این چمنهای جلوی خونه ها در واقع جزئی از ملک شخصی صاحبخونه ها ست و با خیال راحت قدم زنان و گاهی هم آوازه خوان از وسطشون رد میشدیم.البته [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>غروب که شد با همسرم پیاده راه افتادیم یه کم محل رو بشناسیم.برای ما دیدن خونه های ویلایی بزرگ بدون دیوار جالب بود.روزهای اول نمیدونستیم که این چمنهای جلوی خونه ها در واقع جزئی از ملک شخصی صاحبخونه ها ست و با خیال راحت قدم زنان و گاهی هم آوازه خوان از وسطشون رد میشدیم.البته کسی هم چیزی نمیگفت بهمون.خوب تابلو بود نمیفهمیم.وگرنه اینقدر سرخوش تو خونه مردم چَه چَه نمیزدیم.اینه که کسی خدا رو شکر مارو ضایع نکرد.خلاصه اینکه تا شب بیرون بودیم و متوجه شدیم اینجا یکی از محله های ایرانی هاست و ماه رمضون هم بود و بساط شله زرد نذری و زولبیا و بامیه و &#8230; به راه بود.یکم خرید کردیم و شام خوردیم و برگشتیم.شبش هم همسرم رفت و پیش مریم خانوم و قرار شد فعلا یکهفته همونجا بمونیم بعد تصمیم بگیریم که یکماه سوئیت رو اجاره کنیم یا سه ماهه.از فرداش هم رفتیم دنبال سین نامبر و ثبت نام کلاسهای مخصوص کاریابی و<span id="more-168"></span> &#8230;اولین بار که توی تورنتو سوار اتوبوس شدیم خیلی با حال بود.اصلا روزهای اول من و همسر جان فیلمی بودیم ها.کرکر خنده بود اونروزها.سوتی هایی میدادیم در حد تیم ملی.داستان از این قرار بود که ما فهمیدیم سوار اتوبوس که میشیم و بلیط میدیم ،یه کاغذ، آقای راننده به ما میده که بهش میگن ترانسفر.و با این ترانسفر در صورتی که مجبور بشیم اتوبوس رو برای رسیدن به مقصد عوض کنیم دیگه لازم نیست بلیط بدیم همین ترانسفر رو نشون بدیم کافیه.این شد که روز اولی که ما اینجا اتوبوس سوار شدیم از صبح تا شب با همون یه بلیطی که صبح داده بودیم کل تورنتو رو گشتیم.آخر اعتماد به نفس هم بودیم هر دو .به تک تک راننده ها هم با یه لبخندی به پهنای صورتمون سلام میدادیم و ترانسفر رو نشون میدادیم.راننده ها هم احتمالا اونروز فقط سعی کردن جلو خودشون رو بگیرن که از خنده منفجر نشن.<br />
با مریم خانوم هم صحبت کردیم و قرار شد که فعلا سوئیت رو 1 ماه اجاره کنیم و تواین مدت یکماه دنبال یه جایی باشیم برای اجاره.و با محیط هم آشنا بشیم.کلاسهای کار یابی و رزومه نویسی هم که ثبت نام کرده بودیم هر روز از صبح بیدار میشدیم میرفتیم بیرون کلاس و اینا تا ظهر ظهر هم میومدیم پلازای ایرانیا و دقیقا تا نیم دقیقه قبلش من و همسرم با اطمینان کامل میگفتیم الان که گرسنه نیستیم میریم خونه یه چیزی میخوریم.ولی همین که نزدیک فروشگاهای ایرانی میشدیم دیگه هیچی نمیفهمیدیم.چلو کباب رو سفارش داده بودیم .انگار صد سال بود چلوکباب نخوردیم.یکی خبر نداشت فکر میکرد ما هزار سال پیش از ایران اومدیم که اینقدر هلاک کوبیده و جوجه ایم.همون روزها هم تصمیم گرفتیم دنبال خونه باشیم.از مجله های ایرانی که پنجشنبه ها تو فروشگاهای ایرانی میذارن شروع کردیم جستجوی خونه.اولش تصمیم گرفتیم که تو یه هاوس(خونه ویلایی) یه بیسمنت 1 یا دو خوابه رو اجاره کنیم.علت هم این بود که خیلی قیمتش از آپارتمان ارزونتر بود.دو تا رو هم رفتیم دیدیم.یکیش که از سر خیابون پیاده 8 دقیقه راه بود و خانومه صاحب خونه میگفت که از توی پارک اگه برید 3 دقیقه است.راست هم میگفت 3 دقیقه بود.ولی خوب نگفت که زمستونها اگه از توی پارک رد بشید رسما تبدیل میشید به یه مجسمه یخی و تازه الان که هوا خوبه و برف هم نبود ما 3 دقیقه در حال نیمه دو مسیر رو طی کردیم زمستون قطعا 3 دقیقه میشد 8 دقیقه.اونوقت حتما تو روزنامه راجع بهمون مینوشتن که از سرما یخ زدیم.تازه یه موضوع دیگه هم که باعث شد کلا فرار کنیم این بود که داشتیم با خانومه حرف میزدیم یهو یه چیزی از سقف خونه پرت شد کف زمین .دیدیم دریچه کولر و فن بود.بیچاره خانومه از خجالت گوشاش قرمز شد و فقط گفت ببخشید: گاهی وقتها بچه همسایمون میاد خونه ما، با پسرم تو یه مهد هستن یکمی بدو بدو میکنن.البته بیشتر اوقات پسر من میره اونجا.دیگه ما خبر دار نشدیم بعد از اینکه رفتیم چی به سر پسرش و بچه همسایشون اومد.اما زلزله ای که تو اون 5 دقیقه ما دیدیم خیلی خطرناک تر از سرما و یخ زدگی تو مسیر پارک بود.یه خونه دیگه هم رفتیم دیدیم که این خونه خیلی با حال بود.دو خوابه بود با یه حیاط خیلی بزرگ و خوشکل. طبقه اول رو میخواستن اجاره بدن و طبقه بالا هم خودشون بودن که یه خونواده 5 نفره بودن.همه چیزش خوب بود غیر از صاحب خونه اش که آخر فضول بود.از همون اول که وارد شدیم گفت.البته لباسشویی خیلی بزرگه ها حتی توش پتو هم میشه شست اما حالا شما که دو نفرید .دو نفر آدم میگه چقدر لباس دارن؟با دست هم میشه شست!!!!حالا یه موقع فکر نکنید من از این صابخونه بدجنسام که همش کار داشته باشم بیبینم مستاجرم کی لباس میشوره کی مهمون داره ها.ولی خوب حالا اگه یه موقع مهمونم داشتید و خواستید از حیاط استفاده کنید از روز قبلش به من بگید که من اونروز رو خیلی تو حیاط نیام.منظورش این بود که درسته که شما طبقه اولید و به حیاط راه دارید .ولی حق استفاده از حیاط رو ندارید.دیگه یه سری تهدیدات دیگه که یادم نموند.قبلی رو میگفت 700$ در ماه و این یکی 800$ .تقریبا بی خیال خونه ویلایی شدیم .چون اکثرا بیسمنت بودن و دیگه اینکه تا ایستگاه اتوبوس کمی پیاده روی داشتند و این برای زمستونای اینجا درصورتی که ماشین نداشته باشید یعنی خودکشیِ برفی&#8230;.</p>
<p>ادامه دارد&#8230;.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2008/12/immigrationday6/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

