<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید &#187; مهاجرت</title>
	<atom:link href="http://barani.ca/tag/immigration/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://barani.ca</link>
	<description>خاطرات و تجربيات مهاجرت به کانادا</description>
	<lastBuildDate>Tue, 16 Mar 2010 14:11:25 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9.1</generator>
	<language>en</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>مهاجران ایرانی در کانادا و سرمایه گذاری در بخش مسکن</title>
		<link>http://barani.ca/2010/03/iranian-canadian-real-estate/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/03/iranian-canadian-real-estate/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 12 Mar 2010 16:02:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[مسکن در کانادا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3160</guid>
		<description><![CDATA[هر روز تو ماشین رادیو گوش میکنیم. رفت و برگشت. قدیما که با اتوبوس و مترو میرفتیم سرکار، تو مسیر روزنامه میخوندیم. یه جورایی عادت کردیم همیشه همه خبر ها رو دنبال کنیم. ایران هم که بودیم عادت داشتیم تو مسیر فقط رادیو گوش کنیم.
امروز رادیو CBC یه برنامه ای داشت که در مورد سرمایه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">هر روز تو ماشین رادیو گوش میکنیم. رفت و برگشت. قدیما که با اتوبوس و مترو میرفتیم سرکار، تو مسیر روزنامه میخوندیم. یه جورایی عادت کردیم همیشه همه خبر ها رو دنبال کنیم. ایران هم که بودیم عادت داشتیم تو مسیر فقط رادیو گوش کنیم.</p>
<p style="text-align: justify;">امروز رادیو <a href="http://www.cbc.ca/metromorning/" target="_blank">CBC</a> یه برنامه ای داشت که در مورد سرمایه گذاری ایرانی ها تو بازار مسکن کانادا صحبت میکرد. و اینکه جامعه ایرانی یکی از بزرگترین سرمایه گذاران تو این بخش هست و باعث رونق بازار خرید و فروش مسکن در کانادا شده. یه کارشناس اقتصادی هم تو برنامه شون بود که آمارهایی رو در مورد خروج سرمایه از ایران و سرمایه گذاری تو دوبی یا کانادا ارائه میکرد و در موردش صحبت میکردن. میگفتن علاوه بر اینکه جامعه ایرانی در زمینه خرید و فروش مسکن خیلی فعال و تاثیر گذارند در زمینه ساخت و ساز هم نقش پر رنگی دارن و تا پیش از این سالها ایتالیایی ها بازار ساخت و ساز رو در دست داشتند و این روزها میبینیم که ایرانیها یه جورایی ایتالیایی های جدید هستند.<span id="more-3160"></span></p>
<p style="text-align: justify;">بعد یکی از گوینده ها گفت که چون عمده مهاجرین ایرانی مهاجرینی هستند که دلایل مهاجرتشون مسائل سیاسی و مسائل پیرامون اون در کشورشون هست و به نوعی کانادا رو یک محل امن و سرشار از آرامش میدونن که برای رسیدن به آزادی های مذهبی و عقیدتی و زندگی در یک کشور دموکرات به اینجا مهاجرت میکنن و همین باعث خروج سرمایه شون از ایران شده.</p>
<p style="text-align: justify;">بعد هم در مورد جامعه ایرانی کانادایی صحبت کردن و از فرهنگشون و اینکه به بخشی از خیابون یانگ  بین استیلز تا شپرد و محله های اطرافش میگن تهرانتو و رستورانهای ایرانی خوبی از جمله زعفران اونجا هست و دیگه اینکه نزدیک نوروز هستیم که یکی از مهمترین جشنهای ایرانی ها هست که البته گفتند دوشنبه ادامه این بحث رو خواهند داشت و مفصل به این مسئله خواهند پرداخت. این برنامه تنها پیش درآمدی بود برای برنامه روز دوشنبه.</p>
<p style="text-align: justify;">خوشحال شدم از شنیدن همه اینها، از اینکه جامعه ایرانی و چهره ایران و ایرانی چیزیست مستقل از چهره <img style="vertical-align:text-bottom" src="/wp-content/uploads/cache/939b745a0353432a3570a9d7e52785e9.png"/> داخلی. همراه یه بغضی که همیشه با شنیدن هر موضوعی در مورد ایران توی گلو دارم. ناراحت شدم از اینکه ایرانی ها به خاطر عدم برخورداری از ابتدایی ترین حقوق خودشون مجبور به ترک خانه و کاشانه میشن و دارایی هاشون رو تو کشور دیگه ای سرمایه گذاری میکنن.</p>
<p style="text-align: justify;">امیدوارم روزی برسه که ایران برای همه ایرانی با هر عقیده و طرز فکری امن ترین نقطه دنیا باشه. مردم ما هیچ چیزی نمیخوان جز آزادیهایی که حق طبیعی هر انسانی هست. کانادا یا هر نقطه دیگه ای رو انتخاب میکنن برای بدست آوردن چیزی که نداشتنش و عدم برخورداری از اون عجیب و باور نکردنیه، اما در مورد مردم کشور ما یک واقعیت تلخ و غیر قابل انکار هست. خیلی ها هم البته میمونن و تحمل میکنند و حتی عادت کردن مثل خود ما که عادت کرده بودیم به همه محدودیت ها و نقص ها و ناهنجاریهایی که وجود داشت و البته همیشه امیدوار  بودیم و در تلاش برای رفع و اصلاحشون. هر کسی انتخاب خودش رو داره. با انتخاب ماندن یا رفتن یه چیز هایی رو به دست میاری و یه چیزهایی رو از دست میدی. امیدوارم هر انتخابی که داریم مجموع اون چیزهایی که به دست میاریم بیشتر از اونهای باشه که از دست میدیم و برایندش مثبت باشه.</p>
<p style="text-align: justify;">برای همه هم وطنهام در هر کجای دنیا آرزوی بهترین ها رو دارم. امیدوارم همیشه دلهاشون پر از شادی باشه و امید.</p>
<p style="text-align: justify;">سالی که گذشت همراه بود با روزهایی که هم شادی و امید داشت و هم بهت و نا امیدی و درد و رنج و غصه. قدم در راهی گذاشتیم که برای رسیدن به مقصد باید آهسته و پیوسته رفت. امیدوارم نهالی رو که کاشتیم، هر روز پربار و پربار تر بشه و سایه سبزش سهم همه ایرانی ها و طالبان آرامش و امنیت باشه.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/03/iranian-canadian-real-estate/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آیا برای مهاجرت به وکیل نیاز داریم؟</title>
		<link>http://barani.ca/2009/11/do-i-need-a-lawyer/</link>
		<comments>http://barani.ca/2009/11/do-i-need-a-lawyer/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 20:11:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کبک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=2239</guid>
		<description><![CDATA[خیلی وقتها دوستان خوبم چه در دنیای واقعی و چه در دنیای مجازی از من سوال میکنند که آیا لازمه برای انجام امور مهاجرت وکیل داشته باشیم یا خیر.
من همیشه سعی کردم طوری موضوع رو براشون باز کنم که خودشون تصمیم بگیرن و فقط نظر خودم رو میگم. اینکه وکیل بگیریم یا نه یه انتخاب شخصیه. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خیلی وقتها دوستان خوبم چه در دنیای واقعی و چه در دنیای مجازی از من سوال میکنند که آیا لازمه برای انجام امور مهاجرت وکیل داشته باشیم یا خیر.</p>
<p>من همیشه سعی کردم طوری موضوع رو براشون باز کنم که خودشون تصمیم بگیرن و فقط نظر خودم رو میگم. اینکه وکیل بگیریم یا نه یه انتخاب شخصیه. من تو این پست میخوام نظر خودم رو راجع به داشتن وکیل در مورد Skilled worker ها بگم و تاکید میکنم این نظر شخصی من هست و هیچ دلیلی نداره درست باشه، ممکنه 180 درجه با نظر دوستان دیگه متفاوت باشه. در هر صورت نظر اونها هم 180 درجه با من فرق داره <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> <span id="more-2239"></span></p>
<p>Skilled workerها یعنی اشخاصی که تصمیم دارند از طریق <strong>مهارت های</strong> شغلی <strong>خودشون</strong> برای مهاجرت اقدام کنند. نقش وکیل در پرونده های مهاجرت این دسته افراد تنها پرکننده فرم و ارسال و دریافت کننده نامه هاست. یه فرم 4 صفحه ای که تماما اطلاعات شخصی شماست، و هیچ مشکلی هم برای پر کردن فرم وجود نداره و شما براحتی میتونید شخصا فرم رو پر کنید و ارسال کنید. تنها نکته ای که تو فرمها وجود داره و بین علما اختلاف وجود داره، سطح زبان هست. بعضیها معتقد هستند که نباید سطح زبان رو بالاتر از واقعیت اعلام کرد، اما نظر شخصی من این هست که سطح زبان رو باید موقع پر کردن فرمها بالا اعلام کرد تا برای محاسبه امتیاز جهت دعوت به مصاحبه امتیاز لازم رو کسب کرد تا روز مصاحبه هم خدا بزرگه! این نکته رو همینجا تمومش میکنم و بعد در مورد اینکه حالا اگه روز مصاحبه در اون حد نبودیم رو توضیح میدم.</p>
<p>وکیل شما این فرمها رو پر میکنه و به سفارت ارسال میکنه. فرض می کنیم که وکیل فرمها رو 100% درست و بدون خطا پر کرده. اما یادمون باشه که ما از طریق <strong>مهارت</strong> شغلی قصد مهاجرت داریم، یعنی نه  توانایی سرمایه گزاری داریم و نه اینکه اونجا برای گروهی ایجاد اشتغال کنیم. دولت کانادا این گروه از مهاجران رو میخواد برای اینکه با توجه به تخصص و توانایی هاشون برای دولت مفید باشن. این گروه باید بتونن به نوعی توانایی خودشون رو به دولت اثبات کنند. بخشی از این توانایی ها رو با ارسال مدرک تحصیلی و ریز نمرات و سابقه کار اثبات میکنند، اما این موضوع برای آفیسر کافی نیست، بنابر این از طریق مصاحبه سعی میکنند این افراد رو انتخاب کنند. روز مصاحبه آفیسر چند تا سوال از شما میپرسه، سوالات معمولا تکراری هست. آفیسر متوجه ضعف زبان شما میشه، درست شبیه به حالتی که شما برای استخدام به شرکتی مراجعه کردید، پیش از مصاحبه کارفرما با توجه به رزومه شما و سوابق تحصیلی و کاری شما رو مناسب برای این کار دیده، میخواد شما رو از نزدیک ملاقات کنه و اینکه ببینه شما تا چه حد برای این شرکت و این محیط کاری مناسب هستید. مثلا کارفرما به شما میگه اگه با مسئله ای برخورد کردید که کاملا جدید بود و تا به حال با اون برخورد نداشته اید، برای حل اون مسئله چه راهی رو پیشنهاد میکنید. در واقع کارفرما از شما انتظار نداره همه چیز رو بدونید، بلکه شخصی رو میخواد که به هنگام برخورد با مسئله توانایی پیدا کردن راه حل رو  داشته باشه و راه حل رو کشف کنه.</p>
<p>بر گردیم سر مسئله قبل، آفیسر میخواد ببینه شما تا چه حد برای کانادا مفید هستید، و تا چه حد میتونید به تنهایی در یک محیط جدید و غریب با مشکلات برخورد کنید. اگه شما وکیل داشته باشید و آفیسر این موضع رو متوجه بشه، شما تقریبا 8 امتیاز سابق و 6 امتیاز فعلی رو که در اختیار آفیسر هست رو ممکنه از دست بدهید ، چرا که شما قادر به پر کردن یه فرم چهار برگی ساده نبوده اید و این کار رو به شخص ثالثی سپرده اید. در صورتی که آموزش گام به گام پر کردن فرم و راهنمای کامل در سایت ادره مهاجرت موجود هست و آفیسر این رو میدونه که اگه کسی بخواد میتونه از طریق اون راهنما فرم رو به راحتی پر کنه، وکیل به هیچ عنوان نمیتونه دفاعی از شما داشته باشه، تنها مورد استفاده وکیل اینه که مثلا شما نامه ای رو دریافت نکردید و مثلا مصاحبه رو فراموش کردید، اونهم وکیل فقط میتونه نامه بنویسه و دلیلش رو بگه که در این شرایط هم اگه شما خودتون اینکار رو انجام بدید باز هم در نظر اداره مهاجرت و سفارت شما فردی هستید که خودتون دارید تلاش میکنید تا مشکلتون رو حل کنید. حتی اگه انشای نامه تون درست نباشه، باز هم بهتر از این هست که  سفارت متوجه بشه شما تونایی نوشتن و ارسال یه نامه رو هم نداشتید.</p>
<p>آفیسر ها هیچوقت دوست ندارند وقتی سوالی رو از شما میپرسند جواب بشنوند، چون وکیلم گفته. چون وکیلم خواسته. در آینده، این شما هستید که به کانادا مهاجرت میکنید و روز مصاحبه این شما هستید که باید خودتون رو فردی مفید نشون بدید. به احتمال زیاد آفیسر به ضعف زبان شما اشاره میکنه. میخواد این رو بفهمه که شما برای حل این مشکل چه برنامه ای دارید. شما میتونید جواب بدید، که موقع پر کردن فرم تصور میکردم که برای مصاحبه به این سطح خواهم رسید، تمام تلاشم رو هم کردم، اما متاسفانه با امکاناتی که وجود داشت من بیش از این نتونستم پیشرفت کنم. اما میدونم که باید تلاشم رو بیشتر کنم چون اطلاع دارم که برای زندگی و کار در کانادا نیاز به تسلط بیشتری بر روی زبان انگلیسی/فوانسوی هست. وقتی شما میگید که وکیلم گفته، دارید به آفیسر میگید، من زیاد وارد نیستم، اصلا متوجه اونچه تو فرمها بود نشدم. گفتن یه همچین چیزی به آفیسر سفارت کانادا، کشوری که لا به لای خطوط قرار دادهای کاری و تجاری و خرید و &#8230; پر هست از نکاتی که اگه شخص کامل و با دقت نخونه میتونه زندگیش رو از هم بپاشه یعنی اینکه من توانایی اینکه روی پای خودم باشم و به کسی تکیه نکنم رو ندارم. چطور یه همچین فردی میتونی اعتماد آفیسر رو جلب کنه و خودش رو فرد مفیدی نشون بده. بله شما وقتی میخواهید خونه بخرید یا یه کار بزرگ سرمایه گذاری انجام بدید به وکیل نیاز داری برای اینکه موارد قانونی رو به شما بگه اما پر کردن 4 صفحه فرم ساده که همه اش هم اطلاعات شخصی شما و آدرس محل سکونت و محل کار و تاریخ تحصیلات شماست که نیازی به وکیل نداره.</p>
<p>توی فرمهایی که ما پر کرده بودیم، تاریخ تولد من اشتباه وارد شده بود. یعنی اشتباه من بود که موقع پر کردن به پاسپورتم توجه نکرده بودم و تاریخ میلادی رو تو تقویم اون سال نگاه کردم و تاریخ رو وارد کردم در صورتی که تاریخ تولد من در سال تولدم که کبیسه بوده یک روز اختلاف داشت. روز مصاحبه آفیسر گفت چرا تاریخ ها با هم یکی نیستند. من هم توضیح دادم که موقع تبدیل سال شمسی به میلادی از روی تقویم جاری روز چهاردم بود  ولی اون سال کبیسه بوده و تاریخ صحیح اونی هست که توی پاسپورت نوشته شده. اونهم فقط لبخند زد و با سر تایید کرد و گفت پس من تاریخ رو توی فرم هاتون طبق پاسپورت وارد میکنم. میخوام بگم اشتباه کردن تو فرمهایی که اطلاعات شخصی هست اصلا فاجعه نیست که باعث رد شدن کسی بشه. یا حتی ضعف زبان فرانسه. یه جا از همسرم سوالی پرسید که همسرم وسطهای جواب گفت که هر کاری میکنم نمیتونم منظورم رو به فرانسه بگم، بعد آفیسر گفت خوب میخوای به انگلیسی بگی که همسرم گفت نه دوست دارم سعی کنم به فرانسه بگم. تمام اون مدت که همسرم به سختی داشت تلاش میکرد کلمات رو پیدا کنه وجمله بسازه آفیسر با حوصله نگاه میکرد و بعد از هرکلمه با سر تایید میکرد و من کاملا متوجه بودم داره لذت میبره از اینکه یه نفر با وجودی که زبانش اصلا خوب نیست داره با علاقه تلاش میکنه که یه جمله ساده رو درست بگه. آفیسر ما همون خانوم مسن معرف بود که معروف هست خیلی بی حوصله هست و خیلی دقیق و سخت گیره. از من پرسید که کجا به دنیا اومدی و من که شدیدا دچار استرس بودم و لهجه اش برام تازگی داشت سوالش رو متوجه نشدم و ازش خواستم تکرار کنه. وقتی سوالش رو تکرار کرد و دیدم که چه جمله ساده ای بود، کلی خجالت کشیدم، اما خواستم درست جواب بدم. خیلی وقتها ما تو زبان فارسی هم متوجه صحبت کردن طرف مقابل نمیشیم و ازش میخواهیم که تکرار کنه این اصلا معنی بدی نداره. بر عکس تصور کنید مثلا چیزی رو از کسی بپرسید و طرف بدون اینکه متوجه سوال شما بشه، مثل بلبل و با اعتماد به نفس شروع کنه به صحبت کردن. کدوم از نظر شما پسندیده تره؟ اینکه شخص به سوال شما اهمیت بده و تلاش کنه سوال شما رو متوجه بشه یا اینکه بدون توجه به سوال شما یه جواب رو هر چند زیبا و با متنی ادبی و طولانی ولی بی ربط جواب بده؟</p>
<p>در مورد دوستانی که از طریق کبک مهاجرت میکنند، یه سوال کلیشه ای و تابلو وجود داره که: چرا میخواهید به کبک مهاجرت کنید، و دیگه اینکه تمام نگرانی آفیسر این هست که شما مهاجرت از طریق کبک رو تنها به دلیل کوتاه نمودن پروسه مهاجرت انتخاب کرده باشی و قصد دارید بلافاصله بعد از گرفتن ویزا کبک رو ترک کنید. در چنین شرایطی فکر کنید از شما سوال کنه چرا به کبک مهاجرت میکنید و جواب بشنوه آخه وکیلم گفته این روش سریعتر و بهتره. شاید بگید مگه ممکنه کسی همچین چیزی رو بگه. بله خنده داره ولی ممکنه. یادمه یکی از دوستان ما که یک سال قبل از ما مصاحبه داشتند، تعریف میکرد که تو سالن کوچولوی دفتر کبک تو سوریه نشسته بودن و منتظر بودن تا نوبت مصاحبه اونها بشه، همون لحظه خانوم و آقایی از اتاق مصاحبه میان بیرون، هر دو عصبانی و خانومه میزنه زیر گریه. دوست ما میگفت همونجا زانو های ما از استرس و نگرانی شل شد و دست و پای ما همینطور میلرزید تا رفتیم تو اتاق مصاحبه. با یه آفیسر خوش برخورد و خوب برخورد کردیم و مصاحبه به راحتی انجام شد و آخرش هم تبریک که قبول شدید و &#8230; میگفت فردای اون روز اون خانوم و آقا رو تو خیابون دیدم و ازشون سوال کردم که چی شده بود؟ رد شدید؟ و &#8230; گفته بودن بله ما رد شدیم و این دوست ما میگفت ازشون پرسیدم که چی پرسید؟ این که آدم خوبی بود ما هم که فرانسمون ضعیف بود پس چرا شما رد شدید. طرف گفته بود که آفیسر به من گفته زبانت ضعیفه میدونی؟ گفتم آره ولی مهم نیست من نمیخوام کبک بمونم آخه برادرم ونکوور زندگی میکنه و من میخوام برم پیش برادرم. بعد آفیسر پرسیده چرا داری از طریق برنامه کبک مهاجرت میکنی؟ گفتم آخه وکیلمون گفته از این طریق سریعتر هست!!!</p>
<p>معمولا آفیسر ها میپرسن که چه مدت روی یادگیری زبان کار کردید؟ اگه فقط 3 ماه هم زبان کار کردید بگید 1 سال. بذارید آفیسر فکر کنه شما تلاش خودتون رو کردید و از این به بعد هم سعی دارید تلاش کنید. بذارید فکر کنه شما به زبان فرانسه و یاد گیری اون اهمیت دادید. سعی کنید اگه سوال آفیسر رو متوجه نشدید بهش بگید سوال رو تکرار کنه. سعی کنید نشون بدید دارید تلاش میکنید که سوالش رو متوجه بشید. نذارید فکر کنه شما دارید غلو میکید و میخواهید فقط اونچه که حفظ کردید رو طوطی وار تکرار کنید. اینجا تو کبک برای اینکه سطح زبان شما بالاتر بیاد کلاس های رایگان فرانسه دارن که ماهی 500 تا 700 دلار هم به شرکت کننده ها تو این کلاس پرداخت میکنن. یعنی ضعف زبان شما در روز مصاحبه یه مسئله ای هست که آفیسر میتونه ازش چشم پوشی کنه به شرط اینکه شما قبول کنید که این ضعف رو متوجه شدید، اما سعی در بر طرف کردنش دارید. به شرط اینکه نشون بدید آدمی هستید که برای رسیدن به هدفتون تلاش میکنید و تلاش کردید و اونچه که شما رو به اون مصاحبه رسونده تلاش خود شما بوده.</p>
<p>این پست جواب اینکه وکیل بگیریم یا نه نبود. اگه توانایی پرداخت هزینه های وکیل رو دارید هیچ اشکالی نداره که وکیل بگیرید اما یادتون باشه اگه اگه آفیسر متوجه بشه که وکیل داری اونوقت این مسئله میتونه تو نظر آفیسر نسبت به شما به عنوان بک فرد مفید برای کانادا تاثیر بذاره. اون آفیسر یه آدمه و مثل هر انسان دیگه ای از افراد خود ساخته بیشتر خوشش میاد و برای کمک به این افراد تا اونجایی که بتونه ضعف زبانشون رو نادیده میگیره. دیدم دوستی رو که زبانش خیلی ضعیف بوده ولی آفیسر بهش گفته من که متوجه نمیشم چی میگی ولی قبولی امیدوارم قول بدی که تا قبل از ورود به کبک زبانت بهتر بشه. این تجربه ای هست که من از بین اونهایی که تو مصاحبه سفارت رد شدن متوجه شدم. در واقع این نتیجه گیری من هست و هیچ ارزش دیگه ای نداره. فقط خواستم نتیجه گیری و تجربه ام رو با دوستان در میون بذارم؛ خوشحال میشم شما هم تجربیاتتون رو در اختیار من و بقیه قرار بدید.</p>
<p>راستی دوستانی که ایران هستید، شما هم <span style="color: #339966;"><strong>سیزده آبان</strong></span> بدر میرید <strong><span style="color: #339966;">سبزه</span></strong> گره بزنید؟ <span style="color: #339966;">سبز باشید <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' /> </span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2009/11/do-i-need-a-lawyer/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>29</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دخل و خرج و رضایت از زندگی</title>
		<link>http://barani.ca/2009/02/spending-pattern/</link>
		<comments>http://barani.ca/2009/02/spending-pattern/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 25 Feb 2009 18:05:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[هویجوری]]></category>
		<category><![CDATA[کار و هزینه های زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[خرید در کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=729</guid>
		<description><![CDATA[
به نظر من رضايت از زندگي و احساس آرامش زیاد ربطي به داشتن و يا نداشتن مشکلات مالي و رابطه بين دخل و خرج نداره.نه اينکه بخوام شعار بدم و بگم که خوشبختي اين است و اون و فلان و &#8230; برعکس من شديدا معتقد هستم پول نقش بسيار زيادي تو خوشبختي آدمها داره.به هر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter size-full wp-image-732" title="cloudcovercopy" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2009/02/cloudcovercopy.jpg" alt="cloudcovercopy" width="354" height="216" /></p>
<p>به نظر من رضايت از زندگي و احساس آرامش زیاد ربطي به داشتن و يا نداشتن مشکلات مالي و رابطه بين دخل و خرج نداره.نه اينکه بخوام شعار بدم و بگم که خوشبختي اين است و اون و فلان و &#8230; برعکس من شديدا معتقد هستم پول نقش بسيار زيادي تو خوشبختي آدمها داره.به هر حال بي پولي اگه بدبختي نياره مطمئن هستم خوشبختي هم نمياره.(منظورم از نقش پول در سعادت خانواده اين بود)<br />
اينکه آدم به چقدر پول راضي باشه، مسئله ايِ کاملا شخصي و من عقیده دارم الگوهای ما تاثیر مستقیم توی این احساس دارند.</p>
<p>مثلا من اينجا دوستي دارم که معتقدِ کانادا جاي خوبي براي زندگي نيست و دليلش رو هم اینطوری میگه: اينجا نهايتش تو بتوني يه خونه داشته باشي و يه ماشين و يه زندگي راحت و سالي يکي، دوتا مسافرت خارج و &#8230; همين.</p>
<p style="text-align: justify;">خب وقتي من ازش پرسيدم که مگه آدم ديگه چي ميخواد.آدم ميخواد يه زندگي راحت داشته باشه و احساس آرامش کنه ديگه. و در جوابم می گه که نه!نه! ببين ما تو ايران يه خونه داشتيم بعد زحمت کشيديم  يه خونه دیگه خریدیم. کلي زمين خريديم ساخت و ساز کرديم.باز هم خيالمون راحت نبود و آرامش نداشتیم، حالا چطوري اينجا آدم با يه خونه خيالش راحت ميشه.<br />
به نظر من اين مشکل ايران يا کانادا يا هر کشور ديگه اي نيست.اين مشکل اين آدم هستش. يه جور مشکل رواني(نه به معنای بد، منظورم طرز فکر بود). یه جور حرص و ولع مال اندوزي. کاملا درسته اينجا شما نميتونيد هي خونه بخريد و 6 ماه بعد به دو برابر قيمت بفروشيد و بعد با پولش بريد زمين بخريد و با مصالح ارزون و باج و &#8230; 8 طبقه بريد بالا که فوتش کنن همش بريزه و شما خيالتون راحت باشه که در عرض يک سال يه خونه رو کرديد 16 تا، خب من با همچین چیزی کیف نمیکنم. پس اگه شما به اين ميگيد احساس آرامش بهتره قبل از اومدن الگوهاي خودتون رو تغيير بديد.</p>
<p style="text-align: center;"><img class="size-full wp-image-734 aligncenter" title="happy_man" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2009/02/happy_man.jpg" alt="happy_man" width="500" height="335" /></p>
<p style="text-align: justify;">من به جاي اينکه توي يه جمله بخوام بگم اينجا خوبه يا بد! بياييد يا نياييد. بدون اينکه نظر خودم رو بگم سعي ميکنم فقط راهنمایی کنم از کجا این اطلاعات رو به دست بیارید. متوسط درآمد هم ميتونيد<a href="http://www.labourmarketinformation.ca/standard.asp?ppid=43&amp;lcode=E&amp;prov=&amp;gaid=&amp;occ=&amp;search_key=1&amp;pre_sel_criteria=0"> توي این سایت که یه سایت دولتی هست</a> پیدا کنید.ضمن اینکه اطلاعات خیلی خوبی هم راجع کاریابی میتونید توش پیدا کنید.</p>
<p>در مورد هزینه ها و کلا دخل و خرج هم ا<a href="http://www.statcan.gc.ca/pub/62-202-x/2006000/t017-eng.htm">ین آدرس یکی از سایتهای دولتی کاناداست</a> و آمار گیری که هر سال انجام میده.آخرین آمارگیری دسامبر 2008 انجام شده روی اطلاعات سال 2007.چون بیشتر دوستان راجع به اونتاریو سوال میکنند.این جدول آماری استان اونتاریو هستش.اطلاعات سایر استانها رو میتونید اینجا داشته باشید.ضمن اینکه اطلاعات جالبی هم راجع به سایر هزینه ها با جزییات خواهید داشت <a href="http://www.statcan.gc.ca/pub/62-202-x/2006000/tablesectlist-listetableauxsect-eng.htm">Spending Patterns in Canada 2007</a></p>
<p>خودتون ببینید طبق این جدول که یه سایت دولتی هست، چقدر میتونید با این میانگین ها و هزینه ها احساس آرامش کنید.</p>
<p>امیدوارم بتونید از این اطلاعات جواب همه سوالهاتون رو بگیرید و همیشه در زندگی موفق و پیروز باشید.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2009/02/spending-pattern/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تعطیلات کریسمس و  Boxing day</title>
		<link>http://barani.ca/2008/12/boxing-day/</link>
		<comments>http://barani.ca/2008/12/boxing-day/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 24 Dec 2008 15:37:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[هویجوری]]></category>
		<category><![CDATA[boxing day]]></category>
		<category><![CDATA[تورنتو]]></category>
		<category><![CDATA[خرید در کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کریسمس]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=268</guid>
		<description><![CDATA[امروز آخرین روز کاریه و از فردا چهار روز تعطیل هستیم.البته پارسال 2 هفته تعطیل بودیم.امسال رئیسمون حال نکرده بیشتر تعطیلمون کنه  
البته پارسال من اینجا کار نمیکردم اما همسرم اینجا بود و 2 هفته هم تعطیل بود ولی اونموقع ما ماشین نداشتیم که جایی بریم و چون یه روز مونده به تعطیلات از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>امروز آخرین روز کاریه و از فردا چهار روز تعطیل هستیم.البته پارسال 2 هفته تعطیل بودیم.امسال رئیسمون حال نکرده بیشتر تعطیلمون کنه <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_sad.gif' alt=':(' class='wp-smiley' /> </p>
<p>البته پارسال من اینجا کار نمیکردم اما همسرم اینجا بود و 2 هفته هم تعطیل بود ولی اونموقع ما ماشین نداشتیم که جایی بریم و چون یه روز مونده به تعطیلات از این دو هفته تعطیلی مطلع شدیم فرصت خرید بلیط و پکیج های مسافرتی رو هم نداشتیم.دلمون رو صابون زده بودیم برای امسال که اینجوری شد.مرخصی های من که چون تقریبا از اواسط سال اومدم شرکت نصف مرخصی های همسرم بود و الان همسرم 8 روز مرخصی داره که مجبوره استفاده کنه.اونوقت من مظلومانه تنهایی باید بیام شرکت.گواهینامه ام  طوریه که نمیتونم تنهایی پشت ماشین بشینم (به دلیل تنبلی مفرط هنوز گواهینامه G2 رو نگرفتم) و البته همسر گرامی هم اونروز اعلام کردند گواهینامه هم داشتی من نمیذاشتم تو این برف تنهایی رانندگی کنی.البته پارسال سرتاسر زمستون تو طوفان و برف ، همش تنهایی میرفتم سر کار و تازه پیاده روی هم بیشتر از اینجا داشتم.هرچند که همسر جان هم جایی نمیتونه بره و مجبوره الکی بشینه تو خونه.اما خوب بنده مقادیر معتنابهی مورد غر زدن واقع شدم که چرا همون قدر مرخصی هام رو هم تک خوری  کردم که نشه با هم آخر سال استفاده کنیم و مسافرت بریم.</p>
<p>فردا روز کریسمس و همه به هم هدیه میدن.این رسم هدیه دادن هم اینجا خیلی جالبه.اولا که بچه های کوچولو یه ویش لیست پر میکنن که از سنتا (بابا نوئل) چی میخوان و پدر و مادر ها هم اون ها رو تهیه میکنند و شب یواشکی میذارن تو جورابهای مخصوصی که بچه ها کنار درخت کریسمس یا پشت در آویزون کردن.و صبح که بیدار شدن فکر میکنن سنتا دیشب اومده و این هدیه ها رو براشون آورده.بعضی وقتها پدر و مادر ها هدیه ها رو میدن به سنتا هایی که تو مراکز خرید و &#8230; هستند و با لباس و ریش و .. و بعد با بچه شون میرن اونجا و یه دفعه سنتا میاد طرف بچهه و میگه تو باید فلانی باشی!!! اونوقت هدیه بچه رو میده بهش.</p>
<p>گاهی وقتها هم یه نفر سنتا میشه و لباس میپوشه و میره خونه فامیلا و همسایه ها و هدیه هایی که پدر و مادرا گرفتن رو میده به بچه ها و با هاشون عکس میگیره.</p>
<p>یکی از کارهای جالبی که اینجا تو بعضی از شرکتها انجام میشه از جمله شرکت ما مراسم <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Secret_Santa">Secret Santa</a> هست.هز کس که میخواد تو مراسم شرکت کنه اسمش رو میگه و بعد اسمها رو مینویسن و میریزن تو یه کلاه و هر کس یه دونه بر میداره (ولی نمیگه اسم کی در اومده) و برای اون شخص هدیه میخره و اسم طرف رو روش مینویسه اما جای اسم خودش رو خالی میزاره.بعد همه هدیه هایی رو که خریدن رو یه میز یا کنار درخت کریسمس میذارن و تو یه مراسم همه جمع میشن و هر کس هدیه ای که اسم خودش روش نوشته شده رو بر میداره و آخر سر هر کسی حدس میزنه که کی این هدیه رو براش گرفته.مراسم جالب و با مزه ایه و من خیلی دوستش دارم.در واقع هر کسی سنتای یکی دیگه میشه ولی خوب چون سنی ازمون گذشته میفهمیم که باید کار یکی از همکارا باشه.</p>
<p>امسال ریسمون سنتای من شده بود و یه سینی کریستال و یه قاب سیلور خوشکل هم برام گرفته بود.تزیینش هم خیلی باحال بود.خودم هم برای یکی از همکارها یه سبد گرفتم که توش پر از شوکولات های استارباکس و قهوه و لیوان استارباکس بود.</p>
<p>و اما خرید : اینجا میشه گفت همیشه حراجهای فصلی خوبی داره و میتونید خریدهای خوبی داشته باشید اما یکی از بهترین روزها برای خرید که میتونید خرید خیلی خیلی خیلی خوبی داشته باشید یه روز بعد از کریسمسِ که بهش Boxing day میگن.تو این روز همه فروشگاه ها اجناس خودشون رو حراج میکنن یه حراج واقعی.میتونید لباسها ،کیف ، کفش و هرچیزی رو بعضی جا ها حتی تا 10% قیمتش هم بخرید.البته این روز به قدری شلوغه که باید با برنامه ریزی برید خرید.لباس و کفش مناسب و راحت بپوشید.بعضی از مردم حتی از شب میرن و پشت فروشگاهای بزرگ و مال ها منتظر میمونن تا به محض باز شدن فروشگاها خریدشون رو شروع کنن.</p>
<p>به خصوص فروشگاه هایی مثل <a href="http://www.futureshop.ca/home.asp">Future shop</a> و <a href="http://www.bestbuy.ca/home.asp?newlang=EN&amp;logon=&amp;langid=EN">Best buy</a>.</p>
<p>تو این روز همه فروشگا ها حراج دارن و با خیال راحت خرید کنید چون اینجا وقتی جنسی رو حراج میکنن واقعا حراج شده و اگه همیشه از حراجها خرید کنید در سال هر خونواده تا چندین هزار دلار میتونه پس انداز کنه.حراج های این روز شامل لوازم خونگی و مبل و تلوزیون و &#8230; میشه فقط خاص پوشاک نیست.</p>
<p>روز خوب و خوشی داشته باشید</p>
<p>اینم یه عکس از خرید  boxing day <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p><img class="aligncenter size-full wp-image-269" title="boxing-day" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2008/12/boxing-day.jpg" alt="boxing-day" width="600" height="397" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2008/12/boxing-day/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>19</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خاطرات مهاجرت(پایان)</title>
		<link>http://barani.ca/2008/12/immigrationday8/</link>
		<comments>http://barani.ca/2008/12/immigrationday8/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 23 Dec 2008 04:07:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[هویجوری]]></category>
		<category><![CDATA[تورنتو]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=177</guid>
		<description><![CDATA[مصاحبه رو خوب انجام داده بود اما میگفت مدیر &#8220;آی تی&#8221; شرکت خیلی لهجه داشته و نمیدونم سوالاش رو درست متوجه شدم یا نه؟! اما به خاطر اینکه دیر رسیدم اصلا امیدی ندارم که من رو استخدام کنن.به هر حال همچنان رزومه اش رو به شرکتهای مختلف میفرستاد.
از اون موسسه هم که ایمیل زدن و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مصاحبه رو خوب انجام داده بود اما میگفت مدیر &#8220;آی تی&#8221; شرکت خیلی لهجه داشته و نمیدونم سوالاش رو درست متوجه شدم یا نه؟! اما به خاطر اینکه دیر رسیدم اصلا امیدی ندارم که من رو استخدام کنن.به هر حال همچنان رزومه اش رو به شرکتهای مختلف میفرستاد.</p>
<p>از اون موسسه هم که ایمیل زدن و گفتند که برای ارزشیابی مدرک باید خود دانشگاهتون اقدام کنه و ما هم که دسترسی نداشتیم و نمیدونستیم چطوری به دانشگاه بگیم که چی میخوایم و کلا بی خیالش شدیم و البته پول رو هم نتونستیم پس بگیریم .اینه که منتظر بودیم کلاسهای مدرسه ای که گفتم شروع بشه .(کلاسهای مربوط به قانون کار و رزومه نویسی و تمرین مصاحبه و &#8230;)</p>
<p>یه شرکت دیگه ای هم که همسرم قبلا رزومه فرستاده بود یه قرار مصاحبه گذاشت برای یک هفته بعد<span id="more-177"></span> اما در کمال تعجب 2 روز بعد از اینکه اومده بودیم تو خونه جدید همسرم یه ایمیل گرفت از اون شرکتی که دیر رسیده بود سر مصاحبه که گفته بودند: ما چند بار به شما زنگ زدیم .(شماره مهمانسرای مریم رو داشتند) ولی نتونستیم با شما صحبت کنیم و میخوایم برای دوشنبه هفته بعد یه قرار مصاحبه دیگه بذاریم.یادمه جمعه بود و همسرم جواب داد که روز دوشنبه میره.کلاسهای زبان هم شروع شده بود و ما هر روز 5 تا 9 شب میرفتیم کلاس زبان.دوشنبه هفته بعد همسرم رفت مصاحبه.دو روز مونده بود به تولدش.فردای همون روز من قبل از اینکه برم کلاس زبان رفتم دیدن دوستم دانشگاهشون و قرار شد که خودم تنهایی از اونطرف برم کلاس زبان.شب تولد همسرم بود و نمیدونستم چی براش بخرم.تصمیم گرفتم شب فقط شام بریم بیرون و خودمون توی خونه کیک درست کنیم. رسیدم کلاس زبان و همسرم رو دیدم که زودتر از من رسیده بود.کلاس که تموم شد با هم قدم زنان از کلاس اومدیم بیرون.همینطور که داشتیم میرفتیم به سمت مترو همسرم موبایلش رو در آورد و گفت ببین امروز از این شرکتِ که رفته بودم مصاحبه تماس گرفتن.نفهمیدم چی گفتن ولی مکالمه رو ضبظ کردم(اونروزها همه مکالمه ها رو ضبط میکرد و دوباره گوش میکردیم که زبانمون قوی بشه)ببین تو میفهمی چی میگه؟یه خورده تعجب کردم از رفتارش.آخه معمولا میفهمیدیم چی میگن.موبایل رو گرفتم ازش و گوش کردم.صدای یه خانومی بود که میگفت : ما خوشحال میشیم که با شما همکاری کنیم و تصمیم شرکت اینه که شما از هفته آینده شروع به کار کنید.با تعجب به همسرم نگاه کردم .دیدم داره میخنده.باورم نمیشد.یک ماه بعد از اینکه اومدیم و درست 2 هفته بعد از اینکه دنبال کار بود و شب تولدش. این بهترین هدیه بود برای هردومون.همونجا تو سرما ایستاده بودیم کنار خیابون و من  صورتش رو از خوشحالی غرق بوسه کردم  و هردو از ته دل میخندیدیم .خیلی خوشحال بودیم.کاری رو که دوست داشت .و تو زمینه ای که دوست داشت کار کنه.یه شرکتی که تو زمینه مالی فعالیت داشت و یه دپارتمان نرم افزار داشت که Web Application های مربوط به کار شرکت رو مینوشتن و همسرم قرار بود یکی از Web Developer های شرکت باشه.فرداش که با ملانی (همون که تازه باهاش دوست شده بودیم برای تبادل فرهنگی) قرار داشتیم و بهش گفتیم باورش نمیشد و کلی خوشحال شد.روزی که همسرم رفت سر کار، کلاسهای همون مدرسه ای که با هم ثبت نام کرده بودیم هم شروع شد و من تنها رفتم و گفتم که همسرم رفته سر کار و دیگه نمیاد و من میخوام پولش رو پس بگیرم.اما گفتن  پول رو نمیشه برگردوند.همه بچه هایی که روز امتحان باهاشون آشنا شده بودیم میومدن و تبریک میگفتن و همه خوشحال بودن آخه اینجا یه جورایی همچین مسئله ای یه دلگرمی برای همه مهاجرا و تازه وارداست.</p>
<p>ایستگاه اتوبوس درست روبروی خونمون بود و هر روز همسرم اونجا سوار میشد و همون جا هم پیاده میشد.1 ساعتی توی اتوبوس بود تا برسه سر کار ولی خوبیش به این بود که لازم نبود خط عوض کنه و میگفت تا برسم شرکت میتونم تو اتوبوس بخوابم.فقط از ایستگاهی که پیاده می شد تا شرکت 500 متری رو پیاده باید میرفت.اون موقع ها پول خرید ماشین صفر رو نداشتیم و شرایط گرفتن وام یا لیس کردن ماشین با درصد سود پایین رو هم نداشتیم ضمن اینکه ماشین دست دوم هم نمیتونستیم بخریم.به این دلیل که کلا هیچی از تعمیرات ماشین سر در نمیاریم و حوصله اینکه هی چک کنیم موتورش خوبه یا روغنش اندازه هست یا نه و اینا رو نداریم.هر چقدر هم که قیمتش افت کنه باز هم به همین دلیلی که گفتم ماشین صفر رو ترجیح میدیم.کلا در زمینه تعمیرات ماشین و اینا در حد صفریم(شما بخونید بوق آزاد) .(البته اگه شما تو زمینه تعمیرات ماشین وارد هستید اینجا خیلی راحت میشه یه ماشین مثلا تویوتای &#8220;کرولا&#8221; 6-7 سال کارکرده رو با 6000 $ یکم بالا پایین تر خرید)ماشینهای آمریکایی هم مثل شورلت و اینا که دیگه کلا مجانی هم میتونید گیر بیارید.یکی از دوستای من دوستشون یه شورلت 97 رو همینجوری بهشون داده بود <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p>یک ماه و نیم بعد هم من رفتم تو یه شرکت نرم افزاری به عنوان برنامه نویس و Web Developer به صورت والنتیر کار کردم و سه ماه بعد که قرارداد من تموم شد شرکت هم ورشکست شد.البته من تو این سه ماه والنتیر بودم و جز مبلغ ناچیزی که فقط پول قهوه و غذا و رفت و آمدم میشد و  پولی رو بابت حقوق نگرفته بودم.تازه قرار بود بعد از سه ماه مثلا استخدام بشم و حقوق بگیرم که شرکت ورشکست شد.به هر حال من از اول میدونستم اینجا میرم که فقط سابقه کار داشته باشم.اون روزها هر روز صبح از خونه میومدیم بیرون، محل کار من جنوب شهر بود و همسرم شمال.من 3 تا اتوبوس و مترو سوار میشدم  و 5 دقیقه ای رو هم پیاده روی میکردم تا برسم سر کار و هر روز خوشحال تر از روز قبل مسیر رو میرفتم.و عصرها تقریبا 20 دقیقه بعد از همسرم میرسیدم خونه.</p>
<p>بعد از اینکه 3 ماه والنتیر بودنم تموم شد،از فرداش  من دنبال کار بودم و رزومه میفرستادم و میرفتم مصاحبه  تا اینکه شرکتی که همسرم کار میکرد دنبال یه Web Developer بودن  و من رزومه ام رو دادم و رفتم برای مصاحبه و قبول شدم البته روز مصاحبه مسول منابع انسانی گفت که ما چند ماه پیش رزومه شما رو گرفته بودیم و با شما تماس گرفتیم اما شما جواب ندادید.یادم اومد همون دفعه اول که همسرم رفته بود مصاحبه و دیر رسیده بود گفت من رو که فکر نکنم بابت تاخیری که داشتم قبول کنند بیا تو هم رزومه بفرست اگه رفتی مصاحبه من بهت مبگم چی پرسیدن اونوقت تو حتما قبول میشی.ولی بعدش ما از خونه مریم خانوم رفتیم و دیگه تلفن نداشتیم و اونا هم دیگه اصلا پیگیر نشده بودن تا الان که دوباره من رزومه داده بودم و چون تو اون شرکت همه از همسرم راضی بودن و خودم هم مصاحبه رو خوب انجام دادم و دیگه با توجه به سابقه کاری که داشتم ، اعتماد به نفسم هم زیاد شده بود تونستم اون کار رو بگیرم و از همون روز اول هم استخدام رسمی و دائم شدم .</p>
<p>هفته اول کارم تو این شرکت از رویال بانک کانادا هم  بهم جواب دادن که بیا ، که البته چون رفت و آمدم با همسر جان بسی راحت تر بود و اگه میخواستم برم اونجا یا باید خودم ماشین میخریدم یا دوباره هی اتوبوس و مترو سوار میشدم بهشون جواب منفی دادم .اونجا هم برنامه نویس میخواستند و کارشون دقیقا با شرکت فعلی یکی بود.شاید در آینده البته مقادیر قابل توجهی پشیمون بشم.فعلا که پشیمون نیستم خدا رو شکر.</p>
<p>7 ماهی از اومدنمون به کانادا میگذشت که همون روزها یه ماشین صفر خریدیم.و از وقتی که من و همسرم همکار شدیم با ماشین خودمون میرفتیم سر کار.</p>
<p>8 ماهی تو اون خونه بودیم.قراردادمون 8 ماه بود و بعدش دیگه صاحبخونمون هم  کلا از ایران اومد و خودش میخواست بیاد تو خونش و اون موقع  ما هم ماشین داشتیم و وضعیت کار و محل کارمون هم مشخص بود و انتخاب های بیشتری رو میتونستیم داشته باشیم.یه خونه بزرگتر و با شرایط بهتر اما خوب کمی هم گرونتر اجاره  کردیم.</p>
<p>الان 1 سال و 2 ماهه که کانادا زندگی میکنیم و دیگه بهش عادت کردیم و دوسش داریم.از کارمون هم راضی هستیم.شرکت و همکارا و رییسمون رو هم دوست دارم.2 بار هم یک بار پارسال و یک بار هم امسال تو کریسمس پارتی شرکتمون بودیم و خیلی خوش گذشته.فردا هم یه جشنواره غذا داریم تو شرکتمون و قرار هر کسی یه غذای سنتی کشورش رو بیاره و من قراره کشک بادمجون درست کنم.علتش هم این بود که گوشت نداره و همه اونایی که ممکن گیاه خوار باشن میتونن تست کنن و یکی دیگه اینکه غذای مخصوص شهر خاصی از ایران نیست و متعلق به همه جای ایران ِ و دیگه اینکه کشک داره که مخصوص ایرانِ و قرار نون سنگک یا بربری هم کنارش بذاریم که باز هم ایرانیه <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' />  حالا خبرش رو حتما میدم و عکساش رو میذارم.</p>
<p>ممنون که تا اینجای خاطراتم همراهم بودید.تا اونجا که تونستونم همه چیز رو با جزئیات نوشتم.سوالات رو هم تا اونجایی که تونستم جواب دادم.خواهش میکنم بخش کامنتهای پستهای قبل رو هم بخونید .گاهی وقتها  بعضی از دوستان سوال کردن و من جواب دادم.شاید از طریق کامنت ها هم بتونید جواب سوالهای احتمالیتون رو بگیرید.چون دیدم بعضی از دوستان سوالاتی رو میپرسن که بعضا تکراریه و من قبلا جوابش رو به دوستای دیگه دادم.</p>
<p>شاد و سربلند باشید</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2008/12/immigrationday8/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خاطرات مهاجرت (7)</title>
		<link>http://barani.ca/2008/12/immigratioday7/</link>
		<comments>http://barani.ca/2008/12/immigratioday7/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 21 Dec 2008 07:24:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[اقامت در کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[تورنتو]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مسکن در کانادا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=173</guid>
		<description><![CDATA[تقریبا 10 روزی میشد که از اومدن ما به تورنتو میگذشت.تو این مدت هم از مریم خانوم پرسیدیم هم اینکه خودمون تحقیقات کردیم و البته از چندتایی از دوستایی که اینجا زندگی میکردند هم درمورد اینکه کجا بیشتر دنبال خونه باشیم و &#8230; سوال میکردیم.همه میگفتن حاشیه خیابون یانگ نزدیک خیابون فینچ  که هم به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تقریبا 10 روزی میشد که از اومدن ما به تورنتو میگذشت.تو این مدت هم از مریم خانوم پرسیدیم هم اینکه خودمون تحقیقات کردیم و البته از چندتایی از دوستایی که اینجا زندگی میکردند هم درمورد اینکه کجا بیشتر دنبال خونه باشیم و &#8230; سوال میکردیم.همه میگفتن حاشیه خیابون یانگ نزدیک خیابون فینچ  که هم به هم به مترو دسترسی داشته باشید که اگه محل کارتون پایین بود بتونید از TTC استفاده کنید و هم اینکه اگه بالای فینچ بود و مجبور بودید از اتوبوسهای شرکت YRT استفاده کنید مجبور به پرداختن دو سری بلیط (یکی TTC یکی YRT) نباشید.یکی دیگه هم گفتند که دو جا رو دنبال خونه نباشید.یکی تقاطع Jain و Finch یکی هم منطقه &#8220;اسکاربرو&#8221; که از مناطق پرخطر محسوب میشه.یکی از مناطقی که ایرانی های زیادی اونجا زندگی میکنن و خیلی نزدیک به منطقه اسکاربرو هست محدوده تقاطع شپرد و دانمیلز هست که اونجا هم با اینکه ایستگاه مترو وجود داره اما خط مترو اونجا خیلی هم کار راه بنداز نیست و چند تا ایستگاه غربی &#8211; شرقی داره و منظور از اینکه میگن دسترسی به ساب وی و مترو خط متروی یانگ رو میگن.اینه که یه موقع گول مترو داشتن این منطقه و اینکه ایرانی ها هم اونجا هستند رو نخورید.منطقه زیاد امنی نیست.حالا شاید یه پست راجع بهش نوشتم.<br />
خلاصه اینکه تحقیقاتی هم از قبل داشتیم که مثلا فرق بین کاندو و آپارتمان چیه و کاندو بهتره یا آپارتمان.بالاخره دو هفته بعد از اومدنمون یه کاندو پیدا کدیم که اتفاقا صاحبش ایرانی بود و خودش 1 سالی رفته بود ایران و پسر عموش اینجا وکیلش بود که معلم بود و عین همه فرهنگی ها یه جنتلمن واقعی و وقتی فهمید تازه واردیم خیلی کمک کرد بهمون و راهنمایی و خلاصه اینکه باز هم یه فرشته مهربون و اینکه با پسر عموش صحبت کرد و اجاره رو 50 دلار هم از سال قبل پایین تر آورد و اینجوری شد که کمی بالاتر از تقاطع یانگ و فینچ و دقیقا سر خیابون یانگ یه کاندو 2 خوابه شیک اجاره کردیم ماهی 1350$.کوچولو بود حدودا 65 متر ولی موقعیتش عالی بود.تو محدوده مشترک TTC و YRT بود و برای ما که هنوز نمیدونستیم کجا کار گیر میاریم بهترین حالت بود .چون که هرجا کار گیر می آوردیم رفت و آمدمون با کمترین هزینه و کمترین زمان ممکن همراه بود.قرار شد که 31 اکتبر بریم خونه جدید.یعنی درست یک ماه بعد از ورودمون.خیالمون که از بابت خونه راحت شد شروع کردیم برنامه ریزی برای پیدا کردن کار.کلاسهای رزومه نویسی رو رفته بودیم و همسرم رزومه اش رو طبق فرمتی که تو کلاسها گفته بودن تغییر داد و شروع کرد به فرستادن رزومه اش.فردای همون روزی که رزومه اش رو فرستاد یه ایمیل گرفت که وقت تعیین کرده بودن برای مصاحبه و این یعنی یه چیزی در حد معجزه.کلی خوشحال شدیم.رفتیم و به اون خانومی که کلاس رزومه نویسی رو برگزار کرده بود خبر دادیم و کلی خوشحال شد و همون روز هم یه جلسه تمرینی مصاحبه با همسرم گذاشت.فرداش قرار مصاحبه اصلی داشت و برای تجربه اول خیلی خوب بود و باعث شد که قدم اول کاریابی رو برداریم و اعتماد به نفسمون زیاد شد.من اما هنوز رزومه ام رو درست نکرده بودم.از اون روز به بعد همسرم رزومه میفرستاد و راجع به کاریابی و کارگاه های مختلف هم تحقیق میکرد.یه موسسه هم بود که باید مدرکمون رو میدادیم اول طبق نظام آموزشی اینجا ارزشبابی میشد و بعد براشون میفرستادیم.اونوقت ما رو معرفی میکردن به شرکتهای بزرگ و معتبر که طبق قرادادی که با دولت داشتند مهاجر های متخصص رو برای دوره های چند ماهه استخدام میکنن و یه حقوق ثابت 2400 دلار در ماه هم میدن و اگه تو این مدت راضی بودن شما رو استخدام میکنن.مدارکمون رو فرستادیم برای ارزشیابی و تایید و یه موسسه دیگه هم اسم نوشتیم که اونم یه امتحان زبان میگرفت و یه مصاحبه انجام میداد و بعد از 2 ماه که کلاسهای مربوط به قوانین کار و &#8230; رو توضیح میدادن یه سری شرکتها رو معرفی میکردن یا خودتون پیدا میکردید و تو تخصص خودتون 3 ماه والنتیر کار میکردید.بعد از سه ماه یا استخدام میشید یا سابقه کار بهتون میدن که خیلی بدرد میخوره.البته معمولا استخدام نمیکنن.چون بدشون نمیاد باز هم یه متخصص دیگه رو والنتیر بگیرن.اما در هر صورت اینم خیلی چیز بدرد بخوریه.خلاصه اینکه ارزشیابی مدارک که 130$ هزینه داشت  و این یکی موسسه هم 60$ ثبت نامش بود.روز امتحان زبان هم روز 31  اکتبر بود .یعنی روزی که ما شبش میرفتیم خونه جدید.تا اونروز هم همسرم سه جای دیگه رفت برای مصاحبه.اما هنوز هیچکدوم جواب نداده بودن.اما تجربه خیلی خوبی بود.4 تا مصاحبه در عرض 10 روز.31 اکتبر ساعت 8 صبح امتحان زبان همون موسسه رو داشتیم و ساعت 12 هم نتیجه امتحان رو اعلام کردن که قبول شده بودیم.و نیم ساعت بعدش هم مصاحبه تخصصی داشتیم که اونم قبول شدیم.گفتند که کلاسها 15 نوامبر شروع میشه و اگه خواستید میتونید هزینه ثبت نام رو همون روز بدید.ولی ما دیدیم بهتره الان پرداخت کنیم وگرنه خرج میشه الکی.بعد از ظهرش هم برای ساعت 4 یه قرار ملاقات داشتیم با یه خانوم پیری که همسرم از طریق موسسه ارتباطات فرهنگی به این خانوم معرفی شده بود.که قرار بود ماها با هم آشنا بشیم و به صورت داوطلبانه تبادل فرهنگی انجام بدیم.رفتیم موسسه مذکور و وقتی پیرزنی که قرار بود ببینیمش اومد در کمال تعجب دیدیم یه دختر خانوم درست همسن خودمونه و کلی خوش حال شدیم.چون معمولا همه داوطلبهای این زمینه پیرزن ها و پیر مردها هستند.اونروز یک ساعتی با هم صحبت کردیم.و قرار شد هفته بعد همدیگه رو ببینیم.برای هشت روز بعد قرار گذاشتیم و درست شب تولد همسرم میشد.اونشب بعد از اینکه رسیدیم خونه مریم خانوم صابخونه مون که چند روزی بود برگشته بود با همون پسر عموش اومدن دنبالمون با دوتا ماشین و کمکمون کردن همه وسایلمون رو بردیم خونه جدید.خیلی بهمون کمک کردن.همش میگفتن ما وقتی خودمون اومدیم کسی رو اینجا نداشتیم و دوست داریم بهتون کمک کنیم.خونه مریم خانوم که بودیم همسرم یه شرکتی رفت برای مصاحبه .یادمه اونروز هم خیلی سرد بود و همسرم روی کتش یه کاپشن پوشید چون پالتو دم دست نداشتیم و خودش اصلا خوشش نیومد از تیپش که چرا باید کاپشن روی کت بپوشه و مقادیری غرغر هم کرد.اما چاره ای نبود آخر شب بود که فهمید فردا باید بره مصاحبه.خلاصه اینکه رفت و یه ربع هم دیر رسید سر قرار مصاحبه و این یعنی آخر افتضاح.</p>
<p>ادامه دارد&#8230;.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2008/12/immigratioday7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خاطرات مهاجرت (6)</title>
		<link>http://barani.ca/2008/12/immigrationday6/</link>
		<comments>http://barani.ca/2008/12/immigrationday6/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 18 Dec 2008 17:34:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[هویجوری]]></category>
		<category><![CDATA[تورنتو]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=168</guid>
		<description><![CDATA[غروب که شد با همسرم پیاده راه افتادیم یه کم محل رو بشناسیم.برای ما دیدن خونه های ویلایی بزرگ بدون دیوار جالب بود.روزهای اول نمیدونستیم که این چمنهای جلوی خونه ها در واقع جزئی از ملک شخصی صاحبخونه ها ست و با خیال راحت قدم زنان و گاهی هم آوازه خوان از وسطشون رد میشدیم.البته [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>غروب که شد با همسرم پیاده راه افتادیم یه کم محل رو بشناسیم.برای ما دیدن خونه های ویلایی بزرگ بدون دیوار جالب بود.روزهای اول نمیدونستیم که این چمنهای جلوی خونه ها در واقع جزئی از ملک شخصی صاحبخونه ها ست و با خیال راحت قدم زنان و گاهی هم آوازه خوان از وسطشون رد میشدیم.البته کسی هم چیزی نمیگفت بهمون.خوب تابلو بود نمیفهمیم.وگرنه اینقدر سرخوش تو خونه مردم چَه چَه نمیزدیم.اینه که کسی خدا رو شکر مارو ضایع نکرد.خلاصه اینکه تا شب بیرون بودیم و متوجه شدیم اینجا یکی از محله های ایرانی هاست و ماه رمضون هم بود و بساط شله زرد نذری و زولبیا و بامیه و &#8230; به راه بود.یکم خرید کردیم و شام خوردیم و برگشتیم.شبش هم همسرم رفت و پیش مریم خانوم و قرار شد فعلا یکهفته همونجا بمونیم بعد تصمیم بگیریم که یکماه سوئیت رو اجاره کنیم یا سه ماهه.از فرداش هم رفتیم دنبال سین نامبر و ثبت نام کلاسهای مخصوص کاریابی و<span id="more-168"></span> &#8230;اولین بار که توی تورنتو سوار اتوبوس شدیم خیلی با حال بود.اصلا روزهای اول من و همسر جان فیلمی بودیم ها.کرکر خنده بود اونروزها.سوتی هایی میدادیم در حد تیم ملی.داستان از این قرار بود که ما فهمیدیم سوار اتوبوس که میشیم و بلیط میدیم ،یه کاغذ، آقای راننده به ما میده که بهش میگن ترانسفر.و با این ترانسفر در صورتی که مجبور بشیم اتوبوس رو برای رسیدن به مقصد عوض کنیم دیگه لازم نیست بلیط بدیم همین ترانسفر رو نشون بدیم کافیه.این شد که روز اولی که ما اینجا اتوبوس سوار شدیم از صبح تا شب با همون یه بلیطی که صبح داده بودیم کل تورنتو رو گشتیم.آخر اعتماد به نفس هم بودیم هر دو .به تک تک راننده ها هم با یه لبخندی به پهنای صورتمون سلام میدادیم و ترانسفر رو نشون میدادیم.راننده ها هم احتمالا اونروز فقط سعی کردن جلو خودشون رو بگیرن که از خنده منفجر نشن.<br />
با مریم خانوم هم صحبت کردیم و قرار شد که فعلا سوئیت رو 1 ماه اجاره کنیم و تواین مدت یکماه دنبال یه جایی باشیم برای اجاره.و با محیط هم آشنا بشیم.کلاسهای کار یابی و رزومه نویسی هم که ثبت نام کرده بودیم هر روز از صبح بیدار میشدیم میرفتیم بیرون کلاس و اینا تا ظهر ظهر هم میومدیم پلازای ایرانیا و دقیقا تا نیم دقیقه قبلش من و همسرم با اطمینان کامل میگفتیم الان که گرسنه نیستیم میریم خونه یه چیزی میخوریم.ولی همین که نزدیک فروشگاهای ایرانی میشدیم دیگه هیچی نمیفهمیدیم.چلو کباب رو سفارش داده بودیم .انگار صد سال بود چلوکباب نخوردیم.یکی خبر نداشت فکر میکرد ما هزار سال پیش از ایران اومدیم که اینقدر هلاک کوبیده و جوجه ایم.همون روزها هم تصمیم گرفتیم دنبال خونه باشیم.از مجله های ایرانی که پنجشنبه ها تو فروشگاهای ایرانی میذارن شروع کردیم جستجوی خونه.اولش تصمیم گرفتیم که تو یه هاوس(خونه ویلایی) یه بیسمنت 1 یا دو خوابه رو اجاره کنیم.علت هم این بود که خیلی قیمتش از آپارتمان ارزونتر بود.دو تا رو هم رفتیم دیدیم.یکیش که از سر خیابون پیاده 8 دقیقه راه بود و خانومه صاحب خونه میگفت که از توی پارک اگه برید 3 دقیقه است.راست هم میگفت 3 دقیقه بود.ولی خوب نگفت که زمستونها اگه از توی پارک رد بشید رسما تبدیل میشید به یه مجسمه یخی و تازه الان که هوا خوبه و برف هم نبود ما 3 دقیقه در حال نیمه دو مسیر رو طی کردیم زمستون قطعا 3 دقیقه میشد 8 دقیقه.اونوقت حتما تو روزنامه راجع بهمون مینوشتن که از سرما یخ زدیم.تازه یه موضوع دیگه هم که باعث شد کلا فرار کنیم این بود که داشتیم با خانومه حرف میزدیم یهو یه چیزی از سقف خونه پرت شد کف زمین .دیدیم دریچه کولر و فن بود.بیچاره خانومه از خجالت گوشاش قرمز شد و فقط گفت ببخشید: گاهی وقتها بچه همسایمون میاد خونه ما، با پسرم تو یه مهد هستن یکمی بدو بدو میکنن.البته بیشتر اوقات پسر من میره اونجا.دیگه ما خبر دار نشدیم بعد از اینکه رفتیم چی به سر پسرش و بچه همسایشون اومد.اما زلزله ای که تو اون 5 دقیقه ما دیدیم خیلی خطرناک تر از سرما و یخ زدگی تو مسیر پارک بود.یه خونه دیگه هم رفتیم دیدیم که این خونه خیلی با حال بود.دو خوابه بود با یه حیاط خیلی بزرگ و خوشکل. طبقه اول رو میخواستن اجاره بدن و طبقه بالا هم خودشون بودن که یه خونواده 5 نفره بودن.همه چیزش خوب بود غیر از صاحب خونه اش که آخر فضول بود.از همون اول که وارد شدیم گفت.البته لباسشویی خیلی بزرگه ها حتی توش پتو هم میشه شست اما حالا شما که دو نفرید .دو نفر آدم میگه چقدر لباس دارن؟با دست هم میشه شست!!!!حالا یه موقع فکر نکنید من از این صابخونه بدجنسام که همش کار داشته باشم بیبینم مستاجرم کی لباس میشوره کی مهمون داره ها.ولی خوب حالا اگه یه موقع مهمونم داشتید و خواستید از حیاط استفاده کنید از روز قبلش به من بگید که من اونروز رو خیلی تو حیاط نیام.منظورش این بود که درسته که شما طبقه اولید و به حیاط راه دارید .ولی حق استفاده از حیاط رو ندارید.دیگه یه سری تهدیدات دیگه که یادم نموند.قبلی رو میگفت 700$ در ماه و این یکی 800$ .تقریبا بی خیال خونه ویلایی شدیم .چون اکثرا بیسمنت بودن و دیگه اینکه تا ایستگاه اتوبوس کمی پیاده روی داشتند و این برای زمستونای اینجا درصورتی که ماشین نداشته باشید یعنی خودکشیِ برفی&#8230;.</p>
<p>ادامه دارد&#8230;.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2008/12/immigrationday6/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خاطرات مهاجرت (5)</title>
		<link>http://barani.ca/2008/12/immigrationday5/</link>
		<comments>http://barani.ca/2008/12/immigrationday5/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 12 Dec 2008 17:16:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[هویجوری]]></category>
		<category><![CDATA[تورنتو]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مونترال]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=154</guid>
		<description><![CDATA[صبح بعد از خوردن صبحانه از خونه بیرون رفتیم و کمی قدم زدیم .محله ای که دوستمون زندگی میکرد کنار دریاچه بود و براحتی میشد بوی نم و رطوبت رو حس کرد.نکته جالبی که همون لحظه اول تو محل به چشم میخورد وجود تارهای عنکبوتی بود که کنار آینه ماشینها تنیده شده بودن طوریکه تصور [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>صبح بعد از خوردن صبحانه از خونه بیرون رفتیم و کمی قدم زدیم .محله ای که دوستمون زندگی میکرد کنار دریاچه بود و براحتی میشد بوی نم و رطوبت رو حس کرد.نکته جالبی که همون لحظه اول تو محل به چشم میخورد وجود تارهای عنکبوتی بود که کنار آینه ماشینها تنیده شده بودن طوریکه تصور میکردی سالهاست ماشینها همین جا بغل خیابون پارک شدن اما بعد متوجه شدیم که همه ماشینها اینطوری هستن و این به واسطه وجود عنکبوتهای بیشمار تو اون منطقه بود.<br />
قرار شد فردا بریم تورنتو.دلهره عجیبی داشتیم.یه جورایی انگار هنوز مهاجرت نکرده بودیم.اومدن به مونترال بیشتر برامون مثل یه سفر بود چون مقصد اصلی تورنتو بود.دوست داشتیم زودتر بریم و شهری رو که قرار توش زندگی کنیم رو ببینیم.وسایلمون خیلی زیاد بود .تصمیم گرفته بودیم که مونترال یه ماشین اجاره کنیم و خودمون رانندگی کنیم تا تورنتو.اما یکی دو جا زنگ زدیم که با گواهینامه بین المللی نمیشد ماشین اجاره کرد.ما هم زیاد پیگیر جاهای دیگه نشدیم.چمدونهای ما هم تعداشون زیاد بود و با هواپیما و قطار اگه میرفتیم دو برابر حد مجاز میشد.تنها وسیله باقیمونده اتوبوس بود که اتفاقا از نظر مقدار بار هم برای ما مشکلی نداشت.خلاصه شب بلیط رو رزرو کردیم یادمه بلیط اتوبوس برای اونروز هر نفر 85 دلار بود.(اینجا بلیط های اتوبوس تو روزها و ماهای مختلف قیمتش تفاوت داره.حتی تو زمستون که مسافر خیلی کم میشه  خیلی ارزون میشه.پارسال زمستون یه شرکت مسافربری بلیط تورنتو &#8211; مونترال رو برای تبلیغ به مدت یک دلار کرده بود.در حالیکه بلیط اتوبوس شهری (مثل اتوبوس واحد خودمون) 2.75 دلار بود)<br />
خلاصه گاهی وقتها هم یه سری برای تشویق مردم به خرید آنلاین و غیره یه تخفیف های دیگه میذارن که اونشب ما به خاطر خرید آنلاین بلیط اتوبوس 40% تخفیف گرفتیم و برای ساعت 9:30 صبح بلیط خریدیم.و بعد هم با مهمانسرای مریم تماس گرفتیم که ما فردا میایم تورنتو .اونم گفت که سوییت خالی و آماده داره .بعد هم گفت هر موقع رسیدید تماس بگیرید که امکانش بود ماشین میفرستیم دنبالتون.<br />
صبح هم که با یه آژانس رفتیم ترمینال.اولش مسول بارها یه خورده چپ چپ به چمدونامون نگاه کرد که و گفت که به نظر میاد وسایلتون کمی زیاد باشه اما بهش گفتیم که نه دقیقا اندازه مجازیه که تو سایت نوشته بود اونم لبخند زنان بار ها رو میذاشت تو کابین.اتوبوس البته خیلی خلوت بود و حدودا 10 &#8211; 15 نفری بیشتر مسافر نداشت.<br />
ساعت حدودا 5 بعد از ظهر بود که رسیدیم تورنتو.روز یکشنبه بود و شهر نسبتا خلوت بود.چمدون هامون رو یکی یکی آوردیم پایین و یه گوشه گذاشتیم.یه کم اطراف رو نگاه کردیم تا یه تلفن پیدا کنیم.همسرم گفت تو کنار وسایل باش من برم یه تلفن پیدا کنم و به مهمانسرای مریم زنگ بزنم.همسرم رفت و من همونجا کنار چمدونا منتظر موندم تا همسرم بیاد.10 دقیقه ای طول کشید تا همسرم برگشت و گفت که الان ماشین نداشتن و آدرس رو گرفتم که خودمون بریم.بعد هم رفت و با یه تاکسی برگشت و با غرغرای راننده تاکسی چمدونا رو گذاشتیم تو ماشین و قرار شد 20 دلار اضافه تر بهش بدیم.اونقدر غریب و تنها بودیم که ندونیم مسیری رو که راننده تاکسی داره میره درسته یا نه.چند دقیقه ای که گذشت شاید خودش فهمید ممکن نگران باشیم پشت یه چراغ قرمز که ایستاد یه کتاب نقشه داد دستمون و برامون توضیح داد که الان کجاییم و قراره کجا بریم و از چه راهی باید بریم و برای اینکه از اتوبان بره باید این خیابون رو دور بزنه.یه جورایی تلاش میکرد که خیال ما رو آسوده کنه .شاید هم دلش سوخته بود که چقدر تنهاییم .بعد هم ازمون پرسید که از کجا داریم میایم و تصمیم داریم اینجا بمونیم یا نه؟توی مسیر خیلی باهامون صحبت کرد و مرتب هم میگفت حالا از رو نقشه ببینید باید از این وری بریم.بالاخره رسیدیم به آدرسی که داشتیم.خانوم رضایی مدیر مهمانسرای مریم به همسرم گفته بود که کلید روی در سوییتِ خودتون در رو باز کنید برید تو .استراحت کنید.هر موقع خواستید با من تماس بگیرید.ما حتی همدیگه رو ندیده بودیم.فقط چند ساعت قبل از اومدن با هم صحبت کرده بودیم.حتی بابت رزرو سوییت پولی رو نداده بودبم.از ماشین که پیاده شدیم و داشتیم چمدونها رو میذاشتیم پایین دیدیم یه خانومی داره میاد به طرفمون.صورت مهربونی داشت و لبخندی زد و خودش رو معرفی کرد و فهمیدیم که خانوم رضاییِ.کمکمون کرد تا وسایل رو بردیم تو خونه.یه سوییت مبله ،شیک و تمیز با همه امکانات .بعدش هم خیلی ساده و صمیمی گفت: یکم استراحت کنید ،دوش بگیرید ،من دارم میرم خرید شما رو هم خبر میکنم بیایید بریم اگه چیزی لازم دارید بگیرید اگر هم نه با محله آشنا میشید.دوش گرفتیم و یکم تلوزیون تماشا کردیم .ایمیلامون رو چک کردیم.چای دم کردیم و خستگی حسابی از تنمون در رفت.<br />
اونروز من و همسرم تو یه کشور غریب اصلا تنها نبودیم، چون خدا مهربونترین آدمها رو فرستاده بود تا ما احساس غربت و تنهایی نکنیم.<br />
ادامه دارد &#8230;.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2008/12/immigrationday5/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خاطرات مهاجرت 4</title>
		<link>http://barani.ca/2008/11/immigrationday4/</link>
		<comments>http://barani.ca/2008/11/immigrationday4/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 12 Nov 2008 15:48:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[هویجوری]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مونترال]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=132</guid>
		<description><![CDATA[صبح زودتر از همیشه از خواب بیدار شدیم.هوا تازه روشن شده بود اما ما اصلا احساس بی خوابی یا کم خوابی نداشتیم.نمیدونم از هیجان بود یا اختلاف 8 ساعتی که پیش اومده بود.بعد از خوردن صبحانه که همراه با جلسه معارفه خوردنیهای صبحانه کانادایی که شامل کره بادام زمینی،نونِ بیگل و مربای کرن بری و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>صبح زودتر از همیشه از خواب بیدار شدیم.هوا تازه روشن شده بود اما ما اصلا احساس بی خوابی یا کم خوابی نداشتیم.نمیدونم از هیجان بود یا اختلاف 8 ساعتی که پیش اومده بود.بعد از خوردن صبحانه که همراه با جلسه معارفه خوردنیهای صبحانه کانادایی که شامل کره بادام زمینی،نونِ بیگل و مربای کرن بری و &#8230; بود ،آماده شدیم که بریم بیرون و ضمن گشت و گذار تو مونترال ببینیم اینجا دنیا دست کیه و خلاصه اینکه تو کُفرستون چه خبره؟<br />
دیدم فعلا خرید سشوار از همه واجب ترِ  .چون بنده اگر از بی غذایی جون سالم به در ببرم قطعا (دور از جونم باشه ایشاللا 150 سال عمر کنم) از بی سشواری زنده نمیمونم.حالا هر کی قصد جونم رو کرده فکر عملیات خطرناک نباشه کافیه سشوار منو بدزده اونوقت یه قتل خاموش و بدون ردپا مرتکب شده.هه هه البته به همین خیال باشید.سه سوت یکی دیگه میخرم.قحطیِ سشوار که نیست.خلاصه رفتیم یه سشوار مزخرف خریدیم ولی استفاده نکردیم همونقدر که خیالم راحت شد که سشوار دارم کافی بود.بعد رفتیم اتوبوس سوار شدیم و با مترو خودمون رو به پارکی رسوندیم که در واقع یه جزیره بود به اسم پارک &#8220;ژان دِغِپو&#8221;<br />
تازه پارک هم نبود و &#8220;پاغک&#8221; بود.بعدش هم فهمیدیم که چرا هرچی این راننده مترو اسم ایستگا ها رو میگه نا آشناست و تو نقشه نیست.برای اینکه فرانسوی ها یه چیزی مینویسن اما یه چیز دیگه میخونن !<br />
مثلا ممکنه بنویسن درخت ولی بخونن گوشت کوب.به خدا.مثلا فکر میکنید این چیه؟ renault ؟ هان ؟ این همون ماشین رنوِ تازه خودشون میخونن غُنُ.حالا کار نداریم.خلاصه اینکه فهمیدیم کجا باید پیاده بشیم.وقتی رسیدیم اونجا بارون میومد و یک هوای خنک رو به سردی بود.اونروز من و همسر جان اینقدر از دیدن سنجابها ذوق میکردیم و هی سنجابها رو به هم نشون میدادیم.عین سنجاب ندیده ها.خوب ندیده بودیم هم.دروغ چرا.تو تلوزیون دیده بودیم و تو باغ وحش هم از دور و پشت توری های سیمی دیده بودم.ولی با این کیفیت و از نزدیک اولین بار بود میدیدم.یه عالمه عکس گرفتیم که تو پست بعدی میذارم.<br />
یه کازینو هم تو پارک بود که خیلی بزرگ بود.فکر کنم 7 طبقه اینا بود.یه سری آدمها هم بودن که خیلی جدی داشتن بازی میکردن.یه نفر رو هم دیدم که رو تخت بیمارستان آورده بودنش اونجا بازی کنه.طفلکی قمار خونش پایین اومده بود لابد.من که هیچ چی نفهمیدم.فقط نگاه کردم.بعد هم گشنمون شد عین چی.همونجا یه رستوران هم بود که ناهار رو اونجا خوردیم.بعد هم اومدیم بیرون و اینقدر راه رفتیم که دیگه من آخرش گریه کردم.چون نیمساعت راه میرفتیم بعدش میرسیدیم سر جای اولمون.و این مسئله چندین بار بیش از ظرفیت من تکرار شد.اونم فقط به خاطر آدرسی که دوستمون داده بود.خوب شما بودین میخندیدین؟نزدیکهای غروب رسیدیم خونه.عین پلنگ صورتیِ خستۀ خسته ها.بعدش هم رفتم دوش گرفتم اومدم موهام رو سشوار کنم دیدم سشوار کار نمیکنه.اینقدر غر زدم که نگو .هی همش میگفتم سشوار 11 دلاری که دیگه بهتر از این نمیشه.ماکتِ! برای دکور خوبه.دوستمون گفت عیبی نداره میتونید برید پسش بدید.بگید خوشم نیومد.من که حرفش رو باور نکردم.آخه مگه خل و چلن؟ولی وقتی خیلی راحت رفتیم پسش دادیم، دیدم طفلکی حالا درسته آدرس اشتباهی میده اما خب گاهی وقتها هم راست میگه.اصلا نپرسیدن چرا؟هر چند من نصفه شب قبل از اینکه سشوار مذکور رو پس بدیم رفتم و یه سشوار دیگه خریدم.اینبار رفتیم یه فروشگاه  دیگه و گرونترین سشواری که داشت رو خریدم.65 دلار بعدش رفتیم اون یکی رو پس دادیم.وقتی رسیدیم خونه رفتم موهام رو سشوار کنم دیدم جدیده هم کار نمیکنه.بعد به عقل ناقص خودم رجوع کردم.گفتم خوب شاید برق دستشویی مشکل داره.رفتم بیرون تستش کردم دیدم بععععله .آخه میدونید چطوری بود.اول شروع میکرد به کار کردن بعد از 10 ثانیه سرعتش کم میشد تا کاملا قطع میشد و برای همین من فکر میکردم سشوار مشکل داره.خلاصه اینکه به دوستمون گفتم نمیدونستی برق دستشوی مشکل داره؟میگه نه؟میگم مگه چند وقته تو این خونه زندگی میکنی؟گفت 2 سال.شما بودین موهاتون رو دودنه دونه نمیکندین تا دیگه محتاج سشوار نباشید؟اما من موهام رو نکندم.ایستادم تو هال و موهام رو همونجا سشوار کردم :دی بدون آینه.دوستمون هم طفلکی میخواست بخوابه.اما من واجب بود ساعت 12 شب موهام رو سشوار کنم.میخواست آدرس اشتباهی نده تا مردم آزاری خون من کم نشه.موهام رو سشوار کردم .انگار که یه بار سنگینی از رو دوشم برداشته باشن سبک شدم..اصلا دلم خنک شد.گفتم آخیش.حالا میتونم راحت بخوابم.اینقدر هم خسته بودم که بیهوش شدم تا صبح&#8230;.<br />
ادامه دارد</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2008/11/immigrationday4/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>31</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خاطرات مهاجرت (3)</title>
		<link>http://barani.ca/2008/10/immigration-day-3/</link>
		<comments>http://barani.ca/2008/10/immigration-day-3/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 11 Oct 2008 22:04:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[تورنتو]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کبک]]></category>
		<category><![CDATA[مونترال]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=104</guid>
		<description><![CDATA[از هواپیما که خارج شدیم ساعت حدودا 9 شب بود. هیجانزده مسیر منتهی به گیتهای ورودی رو طی کردیم.از بالای پله ها که نگاه کردیم دیدیم چند نفر پشت یه پیشخون نشستن و مدارک رو بررسی میکنن.پایین که رسیدیم متوجه شدیم که ما هم همینجا باید مدارکمون رو تحویل بدیم.همونجا ایستادیم منتظر تا نوبتمون بشه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>از هواپیما که خارج شدیم ساعت حدودا 9 شب بود. هیجانزده مسیر منتهی به گیتهای ورودی رو طی کردیم.از بالای پله ها که نگاه کردیم دیدیم چند نفر پشت یه پیشخون نشستن و مدارک رو بررسی میکنن.پایین که رسیدیم متوجه شدیم که ما هم همینجا باید مدارکمون رو تحویل بدیم.همونجا ایستادیم منتظر تا نوبتمون بشه که همون موقع یه آقای تپل لبخند زنان بهمون گفت: بفرمایید اینجا لطفا!!! مثل بچه های خوب رفتیم پشت پیشخون روبروی آقای تپل ایستادیم.سلام کردیم و مدارکمون رو که شامل برگه لندینگ و  CSQ  و پاسپورتمون بود دادیم بهش.شروع کرد یه چیزایی تو برگه لندینگ نوشتن و جاهای لازم رو پر کرد بعد هم گفت اینجا رو امضا کنید.وبعد هم مهر کرد و یکی از برگه های لندینگ رو جدا کرد داد دستمون.و بعد هم پاسپورتها. و با خوشرویی  بهمون گفت : به کانادا خوش اومدید.ازش تشکر کردیم و من بهش گیر دادم کجا ازمون عکس میگیرید؟! گفت عکس لازم نیست .بهش گفتم برای کارتهای اقامتمون عکس لازم ندارید؟(تو دلم بهش میگفتم: چاقالو هرچی لازم دارید همین الان بگید ما فردا پس فردا میخوایم بریم تورنتو ها حال نداریم دوباره برگردیما) گفت نه لازم نیست.منم گیر داده بودم که چرا لازمه دوستای من که اومده بودن ازشون عکس هم گرفته بودید.که آقای توپولوی با مزه دوباره با لبخند بهم گفت عکس قبلیه شما توی پرونده تون هست خیلی خوبه شاید عکس دوستتون خوب نبوده.گفتم آها از اون لحاظ . بعد هم گفت بفرمایید او اتاق و کتابچه های راهنما رو بگیرید.ما هم نیشمون تا بناگوشمون باز شده بود و رفتیم اتاقی که توپلو گفته بود.اونجا هم کلی خوش امد گویی و لبخند و &#8230; تو دلم میگفتم اگه میدونستیم از اومدن ما اینقدر خوشحال میشید خوب زودتر میومدیم بابا.حالا خودتون رو کنترل کنید از خوشحالی سکته نکنید.خلاصه اونجا یه خانومی بود که یه سری کتابچه راهنما داد بهمون که معرفی ایالت کبک بود .به فرانسوی بود و مطمئنا توش نوشته بود که واییی ما کبکی ها اینقدر باحالیم و این اونتاریویی های خاک برسر اینقدر بد جنسن .به خصوص این تورنتو ای ها .بعد هم بهمون گفت  2 شنبه تماس بگیرید که همون روز یه کلاس معارفه هم داریم برای تازه واردین و همونجا هم برای کلاس زبان فرانسه ثبت نام کنید(لازم به ذکر است به کسانی که تو این کلاس شرکت کنند ماهیانه مبلغ 430$ میدن آره عزیزم بهت پول میدن بابت این کلاس پول نمی گیرن) گفتیم حکمنت، حکمنت زنگ میزنیم.ما که به روی خودمون نیاوردیم که ما کبک نمیمونیم ترسیدیم غصه بخورن.آخه اینا ماهی 430 دلار به هر نفر میدن بازم کسی نمی مونه کبک.<br />
بعد اومدیم بیرون و به آقایی که مسئول بازرسی گمرک بود گفتیم ما تازه واردیم اونم خوشحال شد و گفت با من بیاید بچه ها.منم دیده بودم همه خوشحال میشن تا میفهمن ما تازه واردیم میخواستم راه به راه هرکیو میبینم بگم هِی ، ما تازه واردیم ها.تا دلش پر از شادی بشه.با آقاهه رفتیم و ازمون پرسید که چیا همراهتون دارید.ما هم هی میگفتیم هی اون مینوشت و وارد و کامپیوتر میکرد و هی معذرت خواهی میکرد که میدونم خسته میشید ولی این فقط همین یکبار و بابت هیچکدوم مجبور نیستیتد گمرکی بدید.بعد گفت فرش چند تا دارید گفتیم 5 تا(2 تاش قالیچه بود 3 تاش هم گلیم ) 3-4 روزه دیگه میرسه.بعد هم الکی گفتم 6 تا از فرشهامون هم مونده ایران بعدنا میاریم.بعد گفت نوع و اندازشون گفتم همه ابریشمی 2 تا 6 متری و بقیه هم 3 متری(دقیق یادم نمیاد).که اونارو هم یادداشت کرد.که بعدا من اگه با خودم از ایران فرش خریدم و آوردم مالیات نپردازم.<br />
هر چیزی رو که اونشب داشتیم و اعلام کردیم بعدا میرسه از مالیات معافِ.البته دروغهای شاخدار خوب نباید داد .مثلا حالا 6 تا قالیچه خُب منطقیه ولی یه دفعه بگید مثلا یه کامیون از فرشهامون که همش هم ابریشمیه مونده خوب یکم تابلوه لافِ.حالا نمیدونم والا برای ما 6 تاش هم لاف بود.شاید برای بعضیها دو تا کامیون هم واقعیت داشته باشه.حالا ما کار نداریم به این چیزا.همرو نوشت و بعد هم ازمون پرسید غذا همراهتون ندارید؟که یهو من یاد فسنجون خانومه افتادم.گفتم آخی الان فسنجونشونش رو که طفلکی با چنگ و دندون آورد تا اینجا از چنگش در میارن و نمیذارن با خودش ببره.گفتیم نه ما غذا مذا نداریم.بعد هم توضیح داد که خیلی مواقع میکروبها و بیماریها از طریق غذا وارد کشورهای دیگه میشن و ما هم چون کشورمون رو دوست داریم نمیخواهیم درگیر شیوع بیماری بشیم و برای همین از ورود غذا جلوگیری میکنیم.شما هم که دیگه اینجا کشور خودتونه باید نسبت بهش احساس مسولیت داشته باشید و اگه غذا همراهتونه بگید.ما تازه اونجا بود که فهمیدیم ای بابا ما نیم ساعتی میشه که جزو این کشور شدیم ا.جل الخالق .چه چیزا.وسطاش که هی شرمنده میشد که معطل شدیم و اینا ما بهش گفیم اشکالی نداره فقط ما دوستمون قراره بیاد فرودگاه ممکنه منتظر بمونه و فکر کنه ما گمش کردیم بره.بعد گفت خُب من با شما میام که بریم و به دوستون اطلاع بدیم که نگران شما نباشه.بعد من باهاش رفتم و دوسمون رو که دیدم بهش گفتم ما داریم وسایلمون رو ثبت میکنیم .زود میایم و برگشتیم و کار ثبت وسایلمون که تموم شد گفت از زندگی در کانادا لذت ببرید خوش اومدید.در حالیکه 2 تا شاخ روی کلمون سبز شده بود که اینا نصفه شبی چرا اینقدر خوشحال و خوش برخوردن ازش خدا حافظی کردیم و  بعد هم یه تاکسی گرفتیم و راهی خونه دوستمون شدیم.از فرودگاه تا خونه دوستمون راه زیادی نبود و ساعت هم حدودا 9:30 شب بود و ما هم کمی خسته بودیم تنها چیزی که همون لحظه اول توی ذهن آدم میمونه بعد از خروج از فرودگاه فرانسوی صحبت کردن آدما و دیدن تابلوهایی که اگرچه انتظار دارید دو زبانه باشه ولی در کمال تعجب فقط فرانسوی نوشته شده.خسته به خونه رسیدیم و اولین کاری که انجام دادم تلفن کردم به مامانم و رسیدنمون رو بهشون خبر دادم و بعد هم دوش گرفتیم و خوابیدیم که صبح زود بیدار بشیم و بریم گردش .میخواستیم 2 روزی مونترال بمونیم و خوب همه جای شهر رو ببینیم و تفریح کنیم و بعد راهی تورنتو بشیم.</p>
<p>ادامه دارد&#8230;.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2008/10/immigration-day-3/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>17</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
