بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید

خاطرات و تجربيات مهاجرت به کانادا

Archive

Tag: خاطرات

این مطلب به دلیل ذوق زدگی ِ نویسنده این وبلاگ نوشته شده و هیچ ارزش دیگری ندارد :)

shopping

فروشگاه هایی که من ازشون خرید میکنم یکی  Esprit و یکی Tommy هستش.البته از فروشگاهای دیگه مثل Le chateau هم زیاد خرید میکنم.همینطور GAP و Suzy shier و خیلی های دیگه. ولی این دوتا فروشگاه رو خیلی دوست دارم. هم Design شون رو و هم Design شون رو :) )) ادامه مطلب…

مصاحبه رو خوب انجام داده بود اما میگفت مدیر “آی تی” شرکت خیلی لهجه داشته و نمیدونم سوالاش رو درست متوجه شدم یا نه؟! اما به خاطر اینکه دیر رسیدم اصلا امیدی ندارم که من رو استخدام کنن.به هر حال همچنان رزومه اش رو به شرکتهای مختلف میفرستاد.

از اون موسسه هم که ایمیل زدن و گفتند که برای ارزشیابی مدرک باید خود دانشگاهتون اقدام کنه و ما هم که دسترسی نداشتیم و نمیدونستیم چطوری به دانشگاه بگیم که چی میخوایم و کلا بی خیالش شدیم و البته پول رو هم نتونستیم پس بگیریم .اینه که منتظر بودیم کلاسهای مدرسه ای که گفتم شروع بشه .(کلاسهای مربوط به قانون کار و رزومه نویسی و تمرین مصاحبه و …)

یه شرکت دیگه ای هم که همسرم قبلا رزومه فرستاده بود یه قرار مصاحبه گذاشت برای یک هفته بعد ادامه مطلب…

تقریبا 10 روزی میشد که از اومدن ما به تورنتو میگذشت.تو این مدت هم از مریم خانوم پرسیدیم هم اینکه خودمون تحقیقات کردیم و البته از چندتایی از دوستایی که اینجا زندگی میکردند هم درمورد اینکه کجا بیشتر دنبال خونه باشیم و … سوال میکردیم.همه میگفتن حاشیه خیابون یانگ نزدیک خیابون فینچ  که هم به هم به مترو دسترسی داشته باشید که اگه محل کارتون پایین بود بتونید از TTC استفاده کنید و هم اینکه اگه بالای فینچ بود و مجبور بودید از اتوبوسهای شرکت YRT استفاده کنید مجبور به پرداختن دو سری بلیط (یکی TTC یکی YRT) نباشید.یکی دیگه هم گفتند که دو جا رو دنبال خونه نباشید.یکی تقاطع Jain و Finch یکی هم منطقه “اسکاربرو” که از مناطق پرخطر محسوب میشه.یکی از مناطقی که ایرانی های زیادی اونجا زندگی میکنن و خیلی نزدیک به منطقه اسکاربرو هست محدوده تقاطع شپرد و دانمیلز هست که اونجا هم با اینکه ایستگاه مترو وجود داره اما خط مترو اونجا خیلی هم کار راه بنداز نیست و چند تا ایستگاه غربی – شرقی داره و منظور از اینکه میگن دسترسی به ساب وی و مترو خط متروی یانگ رو میگن.اینه که یه موقع گول مترو داشتن این منطقه و اینکه ایرانی ها هم اونجا هستند رو نخورید.منطقه زیاد امنی نیست.حالا شاید یه پست راجع بهش نوشتم.
خلاصه اینکه تحقیقاتی هم از قبل داشتیم که مثلا فرق بین کاندو و آپارتمان چیه و کاندو بهتره یا آپارتمان.بالاخره دو هفته بعد از اومدنمون یه کاندو پیدا کدیم که اتفاقا صاحبش ایرانی بود و خودش 1 سالی رفته بود ایران و پسر عموش اینجا وکیلش بود که معلم بود و عین همه فرهنگی ها یه جنتلمن واقعی و وقتی فهمید تازه واردیم خیلی کمک کرد بهمون و راهنمایی و خلاصه اینکه باز هم یه فرشته مهربون و اینکه با پسر عموش صحبت کرد و اجاره رو 50 دلار هم از سال قبل پایین تر آورد و اینجوری شد که کمی بالاتر از تقاطع یانگ و فینچ و دقیقا سر خیابون یانگ یه کاندو 2 خوابه شیک اجاره کردیم ماهی 1350$.کوچولو بود حدودا 65 متر ولی موقعیتش عالی بود.تو محدوده مشترک TTC و YRT بود و برای ما که هنوز نمیدونستیم کجا کار گیر میاریم بهترین حالت بود .چون که هرجا کار گیر می آوردیم رفت و آمدمون با کمترین هزینه و کمترین زمان ممکن همراه بود.قرار شد که 31 اکتبر بریم خونه جدید.یعنی درست یک ماه بعد از ورودمون.خیالمون که از بابت خونه راحت شد شروع کردیم برنامه ریزی برای پیدا کردن کار.کلاسهای رزومه نویسی رو رفته بودیم و همسرم رزومه اش رو طبق فرمتی که تو کلاسها گفته بودن تغییر داد و شروع کرد به فرستادن رزومه اش.فردای همون روزی که رزومه اش رو فرستاد یه ایمیل گرفت که وقت تعیین کرده بودن برای مصاحبه و این یعنی یه چیزی در حد معجزه.کلی خوشحال شدیم.رفتیم و به اون خانومی که کلاس رزومه نویسی رو برگزار کرده بود خبر دادیم و کلی خوشحال شد و همون روز هم یه جلسه تمرینی مصاحبه با همسرم گذاشت.فرداش قرار مصاحبه اصلی داشت و برای تجربه اول خیلی خوب بود و باعث شد که قدم اول کاریابی رو برداریم و اعتماد به نفسمون زیاد شد.من اما هنوز رزومه ام رو درست نکرده بودم.از اون روز به بعد همسرم رزومه میفرستاد و راجع به کاریابی و کارگاه های مختلف هم تحقیق میکرد.یه موسسه هم بود که باید مدرکمون رو میدادیم اول طبق نظام آموزشی اینجا ارزشبابی میشد و بعد براشون میفرستادیم.اونوقت ما رو معرفی میکردن به شرکتهای بزرگ و معتبر که طبق قرادادی که با دولت داشتند مهاجر های متخصص رو برای دوره های چند ماهه استخدام میکنن و یه حقوق ثابت 2400 دلار در ماه هم میدن و اگه تو این مدت راضی بودن شما رو استخدام میکنن.مدارکمون رو فرستادیم برای ارزشیابی و تایید و یه موسسه دیگه هم اسم نوشتیم که اونم یه امتحان زبان میگرفت و یه مصاحبه انجام میداد و بعد از 2 ماه که کلاسهای مربوط به قوانین کار و … رو توضیح میدادن یه سری شرکتها رو معرفی میکردن یا خودتون پیدا میکردید و تو تخصص خودتون 3 ماه والنتیر کار میکردید.بعد از سه ماه یا استخدام میشید یا سابقه کار بهتون میدن که خیلی بدرد میخوره.البته معمولا استخدام نمیکنن.چون بدشون نمیاد باز هم یه متخصص دیگه رو والنتیر بگیرن.اما در هر صورت اینم خیلی چیز بدرد بخوریه.خلاصه اینکه ارزشیابی مدارک که 130$ هزینه داشت  و این یکی موسسه هم 60$ ثبت نامش بود.روز امتحان زبان هم روز 31  اکتبر بود .یعنی روزی که ما شبش میرفتیم خونه جدید.تا اونروز هم همسرم سه جای دیگه رفت برای مصاحبه.اما هنوز هیچکدوم جواب نداده بودن.اما تجربه خیلی خوبی بود.4 تا مصاحبه در عرض 10 روز.31 اکتبر ساعت 8 صبح امتحان زبان همون موسسه رو داشتیم و ساعت 12 هم نتیجه امتحان رو اعلام کردن که قبول شده بودیم.و نیم ساعت بعدش هم مصاحبه تخصصی داشتیم که اونم قبول شدیم.گفتند که کلاسها 15 نوامبر شروع میشه و اگه خواستید میتونید هزینه ثبت نام رو همون روز بدید.ولی ما دیدیم بهتره الان پرداخت کنیم وگرنه خرج میشه الکی.بعد از ظهرش هم برای ساعت 4 یه قرار ملاقات داشتیم با یه خانوم پیری که همسرم از طریق موسسه ارتباطات فرهنگی به این خانوم معرفی شده بود.که قرار بود ماها با هم آشنا بشیم و به صورت داوطلبانه تبادل فرهنگی انجام بدیم.رفتیم موسسه مذکور و وقتی پیرزنی که قرار بود ببینیمش اومد در کمال تعجب دیدیم یه دختر خانوم درست همسن خودمونه و کلی خوش حال شدیم.چون معمولا همه داوطلبهای این زمینه پیرزن ها و پیر مردها هستند.اونروز یک ساعتی با هم صحبت کردیم.و قرار شد هفته بعد همدیگه رو ببینیم.برای هشت روز بعد قرار گذاشتیم و درست شب تولد همسرم میشد.اونشب بعد از اینکه رسیدیم خونه مریم خانوم صابخونه مون که چند روزی بود برگشته بود با همون پسر عموش اومدن دنبالمون با دوتا ماشین و کمکمون کردن همه وسایلمون رو بردیم خونه جدید.خیلی بهمون کمک کردن.همش میگفتن ما وقتی خودمون اومدیم کسی رو اینجا نداشتیم و دوست داریم بهتون کمک کنیم.خونه مریم خانوم که بودیم همسرم یه شرکتی رفت برای مصاحبه .یادمه اونروز هم خیلی سرد بود و همسرم روی کتش یه کاپشن پوشید چون پالتو دم دست نداشتیم و خودش اصلا خوشش نیومد از تیپش که چرا باید کاپشن روی کت بپوشه و مقادیری غرغر هم کرد.اما چاره ای نبود آخر شب بود که فهمید فردا باید بره مصاحبه.خلاصه اینکه رفت و یه ربع هم دیر رسید سر قرار مصاحبه و این یعنی آخر افتضاح.

ادامه دارد….

غروب که شد با همسرم پیاده راه افتادیم یه کم محل رو بشناسیم.برای ما دیدن خونه های ویلایی بزرگ بدون دیوار جالب بود.روزهای اول نمیدونستیم که این چمنهای جلوی خونه ها در واقع جزئی از ملک شخصی صاحبخونه ها ست و با خیال راحت قدم زنان و گاهی هم آوازه خوان از وسطشون رد میشدیم.البته کسی هم چیزی نمیگفت بهمون.خوب تابلو بود نمیفهمیم.وگرنه اینقدر سرخوش تو خونه مردم چَه چَه نمیزدیم.اینه که کسی خدا رو شکر مارو ضایع نکرد.خلاصه اینکه تا شب بیرون بودیم و متوجه شدیم اینجا یکی از محله های ایرانی هاست و ماه رمضون هم بود و بساط شله زرد نذری و زولبیا و بامیه و … به راه بود.یکم خرید کردیم و شام خوردیم و برگشتیم.شبش هم همسرم رفت و پیش مریم خانوم و قرار شد فعلا یکهفته همونجا بمونیم بعد تصمیم بگیریم که یکماه سوئیت رو اجاره کنیم یا سه ماهه.از فرداش هم رفتیم دنبال سین نامبر و ثبت نام کلاسهای مخصوص کاریابی و ادامه مطلب…

صبح بعد از خوردن صبحانه از خونه بیرون رفتیم و کمی قدم زدیم .محله ای که دوستمون زندگی میکرد کنار دریاچه بود و براحتی میشد بوی نم و رطوبت رو حس کرد.نکته جالبی که همون لحظه اول تو محل به چشم میخورد وجود تارهای عنکبوتی بود که کنار آینه ماشینها تنیده شده بودن طوریکه تصور میکردی سالهاست ماشینها همین جا بغل خیابون پارک شدن اما بعد متوجه شدیم که همه ماشینها اینطوری هستن و این به واسطه وجود عنکبوتهای بیشمار تو اون منطقه بود.
قرار شد فردا بریم تورنتو.دلهره عجیبی داشتیم.یه جورایی انگار هنوز مهاجرت نکرده بودیم.اومدن به مونترال بیشتر برامون مثل یه سفر بود چون مقصد اصلی تورنتو بود.دوست داشتیم زودتر بریم و شهری رو که قرار توش زندگی کنیم رو ببینیم.وسایلمون خیلی زیاد بود .تصمیم گرفته بودیم که مونترال یه ماشین اجاره کنیم و خودمون رانندگی کنیم تا تورنتو.اما یکی دو جا زنگ زدیم که با گواهینامه بین المللی نمیشد ماشین اجاره کرد.ما هم زیاد پیگیر جاهای دیگه نشدیم.چمدونهای ما هم تعداشون زیاد بود و با هواپیما و قطار اگه میرفتیم دو برابر حد مجاز میشد.تنها وسیله باقیمونده اتوبوس بود که اتفاقا از نظر مقدار بار هم برای ما مشکلی نداشت.خلاصه شب بلیط رو رزرو کردیم یادمه بلیط اتوبوس برای اونروز هر نفر 85 دلار بود.(اینجا بلیط های اتوبوس تو روزها و ماهای مختلف قیمتش تفاوت داره.حتی تو زمستون که مسافر خیلی کم میشه خیلی ارزون میشه.پارسال زمستون یه شرکت مسافربری بلیط تورنتو – مونترال رو برای تبلیغ به مدت یک دلار کرده بود.در حالیکه بلیط اتوبوس شهری (مثل اتوبوس واحد خودمون) 2.75 دلار بود)
خلاصه گاهی وقتها هم یه سری برای تشویق مردم به خرید آنلاین و غیره یه تخفیف های دیگه میذارن که اونشب ما به خاطر خرید آنلاین بلیط اتوبوس 40% تخفیف گرفتیم و برای ساعت 9:30 صبح بلیط خریدیم.و بعد هم با مهمانسرای مریم تماس گرفتیم که ما فردا میایم تورنتو .اونم گفت که سوییت خالی و آماده داره .بعد هم گفت هر موقع رسیدید تماس بگیرید که امکانش بود ماشین میفرستیم دنبالتون.
صبح هم که با یه آژانس رفتیم ترمینال.اولش مسول بارها یه خورده چپ چپ به چمدونامون نگاه کرد که و گفت که به نظر میاد وسایلتون کمی زیاد باشه اما بهش گفتیم که نه دقیقا اندازه مجازیه که تو سایت نوشته بود اونم لبخند زنان بار ها رو میذاشت تو کابین.اتوبوس البته خیلی خلوت بود و حدودا 10 – 15 نفری بیشتر مسافر نداشت.
ساعت حدودا 5 بعد از ظهر بود که رسیدیم تورنتو.روز یکشنبه بود و شهر نسبتا خلوت بود.چمدون هامون رو یکی یکی آوردیم پایین و یه گوشه گذاشتیم.یه کم اطراف رو نگاه کردیم تا یه تلفن پیدا کنیم.همسرم گفت تو کنار وسایل باش من برم یه تلفن پیدا کنم و به مهمانسرای مریم زنگ بزنم.همسرم رفت و من همونجا کنار چمدونا منتظر موندم تا همسرم بیاد.10 دقیقه ای طول کشید تا همسرم برگشت و گفت که الان ماشین نداشتن و آدرس رو گرفتم که خودمون بریم.بعد هم رفت و با یه تاکسی برگشت و با غرغرای راننده تاکسی چمدونا رو گذاشتیم تو ماشین و قرار شد 20 دلار اضافه تر بهش بدیم.اونقدر غریب و تنها بودیم که ندونیم مسیری رو که راننده تاکسی داره میره درسته یا نه.چند دقیقه ای که گذشت شاید خودش فهمید ممکن نگران باشیم پشت یه چراغ قرمز که ایستاد یه کتاب نقشه داد دستمون و برامون توضیح داد که الان کجاییم و قراره کجا بریم و از چه راهی باید بریم و برای اینکه از اتوبان بره باید این خیابون رو دور بزنه.یه جورایی تلاش میکرد که خیال ما رو آسوده کنه .شاید هم دلش سوخته بود که چقدر تنهاییم .بعد هم ازمون پرسید که از کجا داریم میایم و تصمیم داریم اینجا بمونیم یا نه؟توی مسیر خیلی باهامون صحبت کرد و مرتب هم میگفت حالا از رو نقشه ببینید باید از این وری بریم.بالاخره رسیدیم به آدرسی که داشتیم.خانوم رضایی مدیر مهمانسرای مریم به همسرم گفته بود که کلید روی در سوییتِ خودتون در رو باز کنید برید تو .استراحت کنید.هر موقع خواستید با من تماس بگیرید.ما حتی همدیگه رو ندیده بودیم.فقط چند ساعت قبل از اومدن با هم صحبت کرده بودیم.حتی بابت رزرو سوییت پولی رو نداده بودبم.از ماشین که پیاده شدیم و داشتیم چمدونها رو میذاشتیم پایین دیدیم یه خانومی داره میاد به طرفمون.صورت مهربونی داشت و لبخندی زد و خودش رو معرفی کرد و فهمیدیم که خانوم رضاییِ.کمکمون کرد تا وسایل رو بردیم تو خونه.یه سوییت مبله ،شیک و تمیز با همه امکانات .بعدش هم خیلی ساده و صمیمی گفت: یکم استراحت کنید ،دوش بگیرید ،من دارم میرم خرید شما رو هم خبر میکنم بیایید بریم اگه چیزی لازم دارید بگیرید اگر هم نه با محله آشنا میشید.دوش گرفتیم و یکم تلوزیون تماشا کردیم .ایمیلامون رو چک کردیم.چای دم کردیم و خستگی حسابی از تنمون در رفت.
اونروز من و همسرم تو یه کشور غریب اصلا تنها نبودیم، چون خدا مهربونترین آدمها رو فرستاده بود تا ما احساس غربت و تنهایی نکنیم.
ادامه دارد ….

از هواپیما که خارج شدیم ساعت حدودا 9 شب بود. هیجانزده مسیر منتهی به گیتهای ورودی رو طی کردیم.از بالای پله ها که نگاه کردیم دیدیم چند نفر پشت یه پیشخون نشستن و مدارک رو بررسی میکنن.پایین که رسیدیم متوجه شدیم که ما هم همینجا باید مدارکمون رو تحویل بدیم.همونجا ایستادیم منتظر تا نوبتمون بشه که همون موقع یه آقای تپل لبخند زنان بهمون گفت: بفرمایید اینجا لطفا!!! مثل بچه های خوب رفتیم پشت پیشخون روبروی آقای تپل ایستادیم.سلام کردیم و مدارکمون رو که شامل برگه لندینگ و  CSQ  و پاسپورتمون بود دادیم بهش.شروع کرد یه چیزایی تو برگه لندینگ نوشتن و جاهای لازم رو پر کرد بعد هم گفت اینجا رو امضا کنید.وبعد هم مهر کرد و یکی از برگه های لندینگ رو جدا کرد داد دستمون.و بعد هم پاسپورتها. و با خوشرویی  بهمون گفت : به کانادا خوش اومدید.ازش تشکر کردیم و من بهش گیر دادم کجا ازمون عکس میگیرید؟! گفت عکس لازم نیست .بهش گفتم برای کارتهای اقامتمون عکس لازم ندارید؟(تو دلم بهش میگفتم: چاقالو هرچی لازم دارید همین الان بگید ما فردا پس فردا میخوایم بریم تورنتو ها حال نداریم دوباره برگردیما) گفت نه لازم نیست.منم گیر داده بودم که چرا لازمه دوستای من که اومده بودن ازشون عکس هم گرفته بودید.که آقای توپولوی با مزه دوباره با لبخند بهم گفت عکس قبلیه شما توی پرونده تون هست خیلی خوبه شاید عکس دوستتون خوب نبوده.گفتم آها از اون لحاظ . بعد هم گفت بفرمایید او اتاق و کتابچه های راهنما رو بگیرید.ما هم نیشمون تا بناگوشمون باز شده بود و رفتیم اتاقی که توپلو گفته بود.اونجا هم کلی خوش امد گویی و لبخند و … تو دلم میگفتم اگه میدونستیم از اومدن ما اینقدر خوشحال میشید خوب زودتر میومدیم بابا.حالا خودتون رو کنترل کنید از خوشحالی سکته نکنید.خلاصه اونجا یه خانومی بود که یه سری کتابچه راهنما داد بهمون که معرفی ایالت کبک بود .به فرانسوی بود و مطمئنا توش نوشته بود که واییی ما کبکی ها اینقدر باحالیم و این اونتاریویی های خاک برسر اینقدر بد جنسن .به خصوص این تورنتو ای ها .بعد هم بهمون گفت  2 شنبه تماس بگیرید که همون روز یه کلاس معارفه هم داریم برای تازه واردین و همونجا هم برای کلاس زبان فرانسه ثبت نام کنید(لازم به ذکر است به کسانی که تو این کلاس شرکت کنند ماهیانه مبلغ 430$ میدن آره عزیزم بهت پول میدن بابت این کلاس پول نمی گیرن) گفتیم حکمنت، حکمنت زنگ میزنیم.ما که به روی خودمون نیاوردیم که ما کبک نمیمونیم ترسیدیم غصه بخورن.آخه اینا ماهی 430 دلار به هر نفر میدن بازم کسی نمی مونه کبک.
بعد اومدیم بیرون و به آقایی که مسئول بازرسی گمرک بود گفتیم ما تازه واردیم اونم خوشحال شد و گفت با من بیاید بچه ها.منم دیده بودم همه خوشحال میشن تا میفهمن ما تازه واردیم میخواستم راه به راه هرکیو میبینم بگم هِی ، ما تازه واردیم ها.تا دلش پر از شادی بشه.با آقاهه رفتیم و ازمون پرسید که چیا همراهتون دارید.ما هم هی میگفتیم هی اون مینوشت و وارد و کامپیوتر میکرد و هی معذرت خواهی میکرد که میدونم خسته میشید ولی این فقط همین یکبار و بابت هیچکدوم مجبور نیستیتد گمرکی بدید.بعد گفت فرش چند تا دارید گفتیم 5 تا(2 تاش قالیچه بود 3 تاش هم گلیم ) 3-4 روزه دیگه میرسه.بعد هم الکی گفتم 6 تا از فرشهامون هم مونده ایران بعدنا میاریم.بعد گفت نوع و اندازشون گفتم همه ابریشمی 2 تا 6 متری و بقیه هم 3 متری(دقیق یادم نمیاد).که اونارو هم یادداشت کرد.که بعدا من اگه با خودم از ایران فرش خریدم و آوردم مالیات نپردازم.
هر چیزی رو که اونشب داشتیم و اعلام کردیم بعدا میرسه از مالیات معافِ.البته دروغهای شاخدار خوب نباید داد .مثلا حالا 6 تا قالیچه خُب منطقیه ولی یه دفعه بگید مثلا یه کامیون از فرشهامون که همش هم ابریشمیه مونده خوب یکم تابلوه لافِ.حالا نمیدونم والا برای ما 6 تاش هم لاف بود.شاید برای بعضیها دو تا کامیون هم واقعیت داشته باشه.حالا ما کار نداریم به این چیزا.همرو نوشت و بعد هم ازمون پرسید غذا همراهتون ندارید؟که یهو من یاد فسنجون خانومه افتادم.گفتم آخی الان فسنجونشونش رو که طفلکی با چنگ و دندون آورد تا اینجا از چنگش در میارن و نمیذارن با خودش ببره.گفتیم نه ما غذا مذا نداریم.بعد هم توضیح داد که خیلی مواقع میکروبها و بیماریها از طریق غذا وارد کشورهای دیگه میشن و ما هم چون کشورمون رو دوست داریم نمیخواهیم درگیر شیوع بیماری بشیم و برای همین از ورود غذا جلوگیری میکنیم.شما هم که دیگه اینجا کشور خودتونه باید نسبت بهش احساس مسولیت داشته باشید و اگه غذا همراهتونه بگید.ما تازه اونجا بود که فهمیدیم ای بابا ما نیم ساعتی میشه که جزو این کشور شدیم ا.جل الخالق .چه چیزا.وسطاش که هی شرمنده میشد که معطل شدیم و اینا ما بهش گفیم اشکالی نداره فقط ما دوستمون قراره بیاد فرودگاه ممکنه منتظر بمونه و فکر کنه ما گمش کردیم بره.بعد گفت خُب من با شما میام که بریم و به دوستون اطلاع بدیم که نگران شما نباشه.بعد من باهاش رفتم و دوسمون رو که دیدم بهش گفتم ما داریم وسایلمون رو ثبت میکنیم .زود میایم و برگشتیم و کار ثبت وسایلمون که تموم شد گفت از زندگی در کانادا لذت ببرید خوش اومدید.در حالیکه 2 تا شاخ روی کلمون سبز شده بود که اینا نصفه شبی چرا اینقدر خوشحال و خوش برخوردن ازش خدا حافظی کردیم و  بعد هم یه تاکسی گرفتیم و راهی خونه دوستمون شدیم.از فرودگاه تا خونه دوستمون راه زیادی نبود و ساعت هم حدودا 9:30 شب بود و ما هم کمی خسته بودیم تنها چیزی که همون لحظه اول توی ذهن آدم میمونه بعد از خروج از فرودگاه فرانسوی صحبت کردن آدما و دیدن تابلوهایی که اگرچه انتظار دارید دو زبانه باشه ولی در کمال تعجب فقط فرانسوی نوشته شده.خسته به خونه رسیدیم و اولین کاری که انجام دادم تلفن کردم به مامانم و رسیدنمون رو بهشون خبر دادم و بعد هم دوش گرفتیم و خوابیدیم که صبح زود بیدار بشیم و بریم گردش .میخواستیم 2 روزی مونترال بمونیم و خوب همه جای شهر رو ببینیم و تفریح کنیم و بعد راهی تورنتو بشیم.

ادامه دارد….

یه بار دیگه مدارک رو چک کردیم که چیزی رو فراموش نکنیم.رسید انتقال پولها(پولهامون رو بالاخره از طریق بانک سامان و صرافی که باهاشون کار میکرد انتقال دادیم و رسید گرفتیم وقرار شد با پاسپورت و رسیدی که داشتیم بریم تورنتو و پولهامون رو تحویل بگیریم) حدو 4 یا 5 هزار دلار هم تو جیبامون گذاشتیم که چند روز اول رو تا رسیدن و تحویل پولها پول داشته باشیم.بلیط هامون رو هم با تخفیف گوگولی و شیرین از IOM گرفتیم.آدرسش رو هم با فرمهای مدیکال بهمون دادن هم موقع گرفتن ویزا.بلیطش یک طرفه بود فقط هم اگه ویزای مهاجرت داشتی و برای بار اول میرفتی میتونستی از تخفیف استفاده کنی.اما حدودا 40 درصدی ارزون تر میشد که اینم ما استفاده کردیم و حالش رو بردیم .برای آخرین بار یه نگاهی به خونه ای که 3 سال توش زندگی کرده بودیم انداختم و به خاطر همه روزهای قشنگی که توش داشتیم بهش لبخند زدم و از ته دلم برای صاحبخونه و مستاجرای آینده بهترین ها رو آرزو کردم و راهی فرودگاه شدیم.همه کارها به سرعت انجام شد و بارها رو تحویل دادیم.و خونواده رو بوسیدیم با شوخی های برادرم که میگفت :خوب برید دیگه شما برید به سلامت .ما هم بریم بخوابیم .برید، برید که از هواپیما جا نمونید ،راهی سالن انتظار پرواز شدیم.ما چندروز قبل از پروازمون صندلیهامون رو هم تو سایت بریتیش مشخص کرده بودیم مثل مسافرت با اتوبوس کنار پنجره رو رزرو کرده بودیم که مطمئنا چون زور من تو اینجور موارد بیشترِ قرار بود من کنار پنجره بشینم (خوب چیه زمین و آسمون نداره که من کنار پنجره رو دوست دارم) اما یه خانومی که تو صف تحویل بار باهاش آشنا شدیم خواست که کارت پروازش رو کنار ما بهش بدن برای همین هم من مجبور شدم وسط بشینم کنار او خانومه و همسرم کنار پنجره نشست .خانومه میرفت دیدن پسرش مونترال و همش توی راه نگران خورش فسنجونی بود که برای عروسش و پسر درست کرده بود و فریز کرده بود و براشون میبرد مونترال.همسرم آهسته ازم پرسید مگه اونجا نمیشه فسنجون پخت؟! دو تایی زدیم زیر خنده و کلی از ته دلمون خندیدیم الکی.توی راه هم من یه فیلم دیدم و کلی کارتون و اخبار نگاه کردم.گاهی وقتها هم مسیر پرواز و موقعیت هواپیما رو که الان کجا هستیم رو از LCD  جلوی صندلی چک میکردم.نزدیک های لندن دماغم رو چسبوندم به شیشه پنجره و از اون بالا سعی میکردم که شهر رو ببینم.هوا تقریبا آفتابی بود در پاره ای نقاط ابری همرا با نه! با هیچی همراه نبود .همین ! آفتابی بود با یه عالمه ابرهای کوچولو که مثل پاپ کورن تو آسمون پخش شده بود.از اون بالا مثل لندن ندیده ها(خوب تا حالا لندن ندیده بودیم آخه) پایین رو نگاه میکردیم.بالاخره رسیدیم فرودگاه و خودمون رو به گِیتی که باید برای رفتن به مونترال سوار هواپیما میشدیم رسوندیم . 5/5 ساعتی توقف داشتیم و وقت بسیااااری داشتیم که تو فرودگاه و فری شاپ و اینا بگردیم.لپ تاپمون رو همراهمون داشتیم.وقتی دیدیم همه دارن اینترنت کار میکنن ما هم لپ تاپمون رو باز کردیم که اینتر نت بازی کنیم دیدیم یه صفحه اومد که از چه طریقی میخواید پول پرداخت کنید؟ویزا یا مستر کارت یا …ما هم دیدیم گزینه هیچکدام یا صلواتی نداره بی خیالش شدیم و اونجا به اولین تفاوتهای خودمون با کفار پی بردیم که همانا بسی شاد گشتیم که طی روزهای آتی در کشور خارج ،ما نیز از آن چیزهایی که اینجا نوشته بود خواهیم داشت (البته این خساست انگلیسی ها بود که اینترنت مجانیِ پخش شده در هوا نداشتند).
خلاصه نزدیکای غروب بود که لندن را به مقصد مونترال ترک کردیم “اینو مدل این خانومایی که تو اطلاعات فرودگاه کار میکنن بخونید”(وای خدای من خانومه که باهامون همسفر بود یه جا تو فرودگاه لندن دید ظرف فسنجونش نیست .اینقدر ترسیده بود .من و همسرم کلی بهش دلداری دادیم.زانوهاش طفلکی شل شد همونجا نشست من دویدم رفتم جاهایی که نشسته بودیم نگاه کردم و پیداش کردم.اینقدر خوشحال شده بود همینطور تشکر میکرد)

تو هواپیما همون اول شام رو خوردیم و اونقدر خسته بودیم که خوابیدیم و تا نزدیکیهای مونترال اصلا نفهمیدم کجاییم.و بالاخره هواپیما  تو فرودگاه مونترال به زمین نشست (اینم همونطوری بخونید)و ما با هیجان خاصی منتظر بودیم تا برای اولین بار قدم بر سرزمینی بگذاریم که هرگاه اسمش رو میشنیدم نا خوداگاه یاد یه شیشه نوشابه نارنجی رنگ میافتادم(خیلی رمانتیک نوشتم نه؟)اما خداییش همینجوری بود واقعا .خب حس درونیم رو نوشتم.

تو فرودگاه لندن یه آقایی به همسرم گفت .خیلی جالبه این دومین باره با هم همسفر میشیم .یه بار هم تو فرودگاه آمستردام فکر کنم 2 سال پیش بود که داشتید میرفتید ایران درسته؟! گفتیم نه!!! ما اولین باره میریم کانادا ;) ) میگفت خودش 20 ساله انگلیس زندگی میکنه و داره میره که برای همیشه کانادا بمونه چون میگفت کانادا از لحظه ای که از هواپیما پیاده میشی احساس میکنی که اونجا وطنت شده ولی اروپا نه! هنوز بعد از 20 سال احساس غربت میکنم اما تو کانادا همچین حسی رو ندارم.منم منتظر بودم از هواپیما پیاده بشم ببینم همچین حسی بهم دست میده یانه؟تا اینکه بالاخره از هواپیما پیاده شدیم و ..
ادامه دارد…

چمدونها رو با وسواس خاصی وزن میکردم و وسایل رو جابجا میکردم که بیش از وزن مجاز نشه.برای هزارمین بار طول و عرض و ارتفاعشون رو اندازه گرفتم.برادرم و همسرم قالیچه رو با سلیقه تا میکردن و من غر میزدم که مراقب باشید ،خوب ببندیدنشون ،قالیچه ها رو نذارید تهِ کارتون،گلیم ها رو دو طرفش بذارید.بیشتر استرس سفرم بابت این وسایلی بود که میخواستیم بارنامه کنیم و من که با وسواس همه رو برای خونه جدیدمون و زندگی جدیدمون خریده بودم نگران بودم که تو راه گم نشن.چون مرتب خبرهای اینکه فلانی چمدونشون گم شد و قالیچشون نرسید و … میشنیدم
دو سه روزِ آخر همش میرفتیم پیش دندون پزشکمون.اونم با دقت همه دندونها رو بررسی میکرد،عصب کشیها رو عصب کشی کرد و پر کردنی ها رو هم پر کرد.یه روز از صبح تا عصر وقت گذاشتم برای خدا حافظی های تلفنی.غروب که شد از شدت سر درد و عذاب میگرن رفتم درمونگاه و به صرف سِرُم و سه تا آمپول ازم پذیرایی شد.2 ساعتی اونجا بستری بودم وشب برگشتیم خونه و دیگه تا صبح هیچ چی نفهمیدم.فردا دوباره کارهای باقیمونده رو بررسی کردیم.باید وسایلی رو که بارنامه میکردیم 2 روز قبل از پروازمون تحویل میدادیم.قرار بود اونا رو بارنامه کنیم تورنتو.که دو روز بعد از اینکه رسیدیم تورنتو بریم تحویل بگیریم.6 تا چمدون هم داشتیم که باید با خودمون میبردیم.انبوه کارها بقدری بود که فرصت فکر کردن به دلتنگیها پیش نیومد.بارها رو بارنامه کردیم .خونه کمی خلوت شد و خیالمون از بابت بارها راحت.
باید قبل از رفتن یه سری هم به آرایشگاه میزدم.موهام رو کوتاه کردم و رنگش رو هم تازه کردم.همه چیز مرتب بود.مامانم که پیشم باشه هزارتا کار هم که سرم ریخته باشه با مدیریت مامان همه چی به بهترین نحو و در کوتاه ترین زمان ممکن انجام میشه.نگرانی بعدی بابت انتقال پولهامون بود.دلار هم که در عرض 4 روز کلی گرون شده بود و این باعث میشد که هی بودجمون کمتر و کمتر بشه.هیچ راهی برای انتقال پولها از طریق بانک نبود.همه بانک ها حساب هاشون تو کانادا بسته شده بود.و حالا ما مونده بودیم که پولهامون رو چطوری ببریم :(   پول زیادی نداشتیم البته.کمی پس انداز بود و پولی که از فروش ماشین به دستمون رسیده بود اما اونقدر بود که نشه تو جیب گذاشت و راحت خارج شیم.(اینم بگم که چون ماشینمون رو برادرم ازمون خرید با خیال راحت تا لحظه آخر ماشین داشتیم و حالشو بردیم :ددددییی)
صاحب خونه نازنینمون تا روزی که ما اونجا بودیم کسی رو  برای دیدن خونه نیاورد و از این جهت من کلی دعاش کردم.موقع اومدن هم پرده ای رو که کلی دوستش داشتم گذاشتم بمونه روی خونه .به هر حال اون پرده هرچقدر هم که ارزش مالی داشت برای اون پنجره دوخته شده بود هرچند خونه های توی کوچه ما همه پنجره هاشون تقریبا اندازه هم بودن اما این تنها راهی بود که به ذهنم رسید به وسیله اش از اون مرد نازنین تشکر کنم.
از یه جهت ما با مهاجرای دیگه فرق داشتیم.اینکه خونه نداشتیم :) و مستاجر بودیم و این خیلی هم خوب شد برامون چون اینجا روزی صد هزار بار نمیگفتیم: آخه ما خودمون خونه داشتیم ،فلان و بهمان و ….این منفی ترین انرژی که من دیدم تازه وارد ها به خودشون میدن.
پروازمون از طریق لندن بود به مونترال اما چون قرار نبود زیاد مونترال بمونیم بارهایی رو که باید بارنامه میکردیم فرستادیم تورنتو .
ما 5 سال قبل از او شب تصمیم به مهاجرت گرفتیم و همون موقع هم میدونستیم که این ره که میرویم به کجاست و تو این مدت هم روی خودمون حسابی کار کرده بودیم و به همه چی فکر کرده بودیم.دوست داشتم تصویری که از لحظه خدا حافظی از چهره خونواده تو ذهنم میمونه یه چهره خندون و شاد باشه نه یه چهره غمزده و گریون.بنابراین همه تلاشم این بود که همه از این مهاجرت احساس شادی کنند و سعی میکردم به همه انرژی مثبت بدم .
ساعت 3:30 صبح بیدار شدیم و کم کم آماده شدیم که بریم فرودگاه.
ادامه دارد.