<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید &#187; خاطرات</title>
	<atom:link href="http://barani.ca/tag/memorabilia/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://barani.ca</link>
	<description>خاطرات و تجربيات مهاجرت به کانادا</description>
	<lastBuildDate>Thu, 10 May 2012 14:52:44 +0000</lastBuildDate>
	<language>en</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.2.1</generator>
		<item>
		<title>Stomach flu</title>
		<link>http://barani.ca/2010/12/stomach-flu/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/12/stomach-flu/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 13 Dec 2010 15:32:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[هویجوری]]></category>
		<category><![CDATA[Stomach flu]]></category>
		<category><![CDATA[تورنتو]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[مسکن در کانادا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3952</guid>
		<description><![CDATA[چند روزه که هوا حسابی کانادایی شده و یه دل سیر داریم برف میبینیم و برف پارو میکنیم. الان هم که در حال نوشتم این مطالب هستم دمای هوا با احتساب سرعت باد و رطوب هوا منفی 21 درجه هست. و اما ازحال خودم بگم که دو روزه دچار Stomach flu شدم. هیچ چیزی نمیتونم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">چند روزه که هوا حسابی کانادایی شده و یه دل سیر داریم برف میبینیم و برف پارو میکنیم. الان هم که در حال نوشتم این مطالب هستم دمای هوا با احتساب سرعت باد و رطوب هوا منفی 21 درجه هست.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/12/stomach-flu.jpg" rel="lightbox[3952]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3957" title="stomach-flu" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/12/stomach-flu.jpg" alt="" width="200" height="200" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">و اما ازحال خودم بگم که دو روزه دچار Stomach flu شدم. هیچ چیزی نمیتونم بخورم و حس میکنم به محض خوردن بالا خواهم آورد. فقط چای رقیق بدون شکر و کِرَکِر های نمکین. تا دو روز باید همین ها رو فقط خورد. البته به شرطی که حالت تهوع به آدم دست نده. کاملا خود بدن به آدم میکه چقدر باید بخوری. از روز سوم میشه آب سیب و بیسکوییت های سبک خورد. بیشتر اوقات با تب و لرز همراه که نباید لباسهای کلفت پوشید. بهتره یک لباس خیلی سبک در حد تاپ و شلوارک پوشید و بدون اینکه پتو یا رواندازی روی خودتون بکشید دراز بکشید و استراحت کنید تا حرارت از بدن خارج بشه. درسته که اینطوری خیلی احساس سرما میکنید اما سریعتر خوب میشید.<span id="more-3952"></span></p>
<p style="text-align: justify;">من اولین بار که اینجا دچار این بیماری شدم دو سال پیش بود و فکر میکردم دچار افت فشار خون شدم و تا تونستم خرما و موز و شیر خوردم. سر کار هم نرفتم و تو خونه تنها بودم. بلافاصله به طرز عجیبی هرچه خورده بودم رو گلاب به روتون بالا آوردم. دوباره رفتم یک عالمه موز و آب پرتقال خوردم که بدتر شدم و دوباره بالا آوردم. تا اینکه همونجا کنار دستشویی بیهوش شدم و بعد که بیدار شدم به زور خودم رو رسوندم به تلفن و زنگ زدم به همسری که تقریبا پنج شش بار تو اون مدت همه تماسهاش بی جواب مونده بود و کلی نگران شده بود و گفت نگران شده و داره بر میگرده خونه. اومد خونه و حال من رو که دید کلی ترسیده بود. زنگ زد 911 و چند دقیقه طول نکشید که اومدن. اومدن و دیدن من یک عالمه لباس پوشیدم و لحافم دور خودم پیچوندم و مثل بید میلرزم. گفت تعریف کن از صبح چطوری بودی؟ که تعریف کردم از صبح به قاعده سه تا آدم موز و میوه و آب میوه و شیر خوردم، کیک خیلی شیرین هم خوردم. هر چی هم لباس داشتم پوشیدم و دمای خونه هم به حد کوره رسوندم، لحافم دور خودم پیچوندم و دارم خفه میشم اما همچنان دارم میلزرم و سردمه، اما تب هم شدید دارم. قرص سرما خوردگی و مسکن قوی هم خوردم اما سرم و بدنم به شدت درد میکنه. که گفت اول همه لباسها رو در بیار بعد یه لباس خیلی نازک و سبک بپوش و روی کاناپه کنار تراس دراز بکش (زمستون بود و هوا هم خیلی سرد بود) هیچ چیزی به غیر از چای رقیق بدون شکر و کِرَکِر هم نخور. دارو هم فقط استامینوفن تب بر و استراحت مطلق تا دو روز، از روز سوم هم اگه دیدی میتونی شروع کن آب سیب بخور اما کم کم. خوب یک روزش که گذشته بود و فردا رو استراحت مطلق کردم که البته تا شبش دیگه کاملا حالم خوب بود و با اینکه هیچ چی نخورده بودم جز کِرَکِر های نمکی اما اصلا احساس ضعف نداشتم و از روز سوم برگشتم سر کار و کم کم غذا خوردم و روز چهارم دیگه اصلا یادم نمیومد چند روز پیشش حالم چطور بود.</p>
<p style="text-align: justify;">سال پیش هم یکبار Stomach flu شدم که از همون اول کنترلش کردم و نذاشتم اصلا من رو روونه تخت خواب کنه. دیروز هم همین طور. الان نهار برای همسری باقالی پلو با جوجه آوردم و برای خودم فقط کِرَکِر. تا فردا که ایشالله ویروسش کاملا تیر تَپر بشه.</p>
<p style="text-align: justify;">اینا رو نوشتم چون تو زمستون زیاد پیش میاد. و نوشتم که بگم اگه این حالتها بهتون دست اولا حتما حتما سریع با پزشکتون مشورت کنید و اصلا با سردی کردن یا سرما خوردگی اشتباه نشه. حالت هاش شبیه هم هست اما درمان کاملا متفاوت داره البته من تا حالا سردی نکردم اما دوستم میگه علائمشون شبیه هم هست. فقط این Stomach flu بدن درد و تب و لرز هم داره. البته گاهی وقتها خیلی خفیف هست این بدن درد و تب و لرزش و اونجور موقع ها دیگه خیلی شبیه به سردی کردن میشه.</p>
<p style="text-align: justify;">شبیه به سرما خوردگی هم هست اما از همون اول حالت تهوع هم همراهشه.</p>
<p style="text-align: justify;">همین دیگه. امیدوارم همیشه سالم و سلامت باشید و هیچوقت مریض نشید <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/12/stomach-flu/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>17</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>روزهای سختی که بر ما گذشت</title>
		<link>http://barani.ca/2010/08/i-remember-those-days/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/08/i-remember-those-days/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 24 Aug 2010 18:44:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[اقامت در کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کار و کاریابی]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[کار]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3740</guid>
		<description><![CDATA[ما اواخر سال 2007 وارد کانادا شدیم. همزمان با شروع رکود اقتصادی و بیکاری وحشتناک و وضعیت نابسامان اقتصادی که گریبان کانادا رو مثل سایر کشورهای دنیا گرفته بود. اواخر 2007 و کل سال 2008 و تا اواسط 2009 (اوایل تابستان 2009) برای همه سخت بود. خیلی خیلی سخت. خیلی ها بیکار شدند و خیلی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">ما اواخر سال 2007 وارد کانادا شدیم. همزمان با شروع رکود اقتصادی و بیکاری وحشتناک و وضعیت نابسامان اقتصادی که گریبان کانادا رو مثل سایر کشورهای دنیا گرفته بود.</p>
<p style="text-align: justify;">اواخر 2007 و کل سال 2008 و تا اواسط 2009 (اوایل تابستان 2009) برای همه سخت بود. خیلی خیلی سخت. خیلی ها بیکار شدند و خیلی ها هم که مهاجر و تازه وارد بودند در جستجوی کار شرایط سختی رو سپری کردند. شرایط به گونه ای بود که مهاجران باید با افرادی رقابت میکردند که سالها اینجا سابقه کار داشتند و حالا کارشون رو در شرایط بد اقتصادی از دست داده بودند. قضاوت با شما که در این مدت تا اوایل تابستان 2009 که رفته رفته شرایط اقتصادی  شروع کرد به خارج شدن از رکود و عبور از بحران و رفتن به سوی بهبود. حتی هنوز هم نمیتونن بگن اوضاع اقتصادی کاملا خوب شده و بحران رو کاملا پشت سر گذاشتیم، اما هر چه هست از زمان ورود ما و سال اول و دوم زندگی ما در کانادا بهتر شده(خیلی بهتر شده)</p>
<p style="text-align: justify;">اون دسته از دوستانی که اواخر سال 2007 و 2008 وارد کانادا شدند و اینجا رو میخونن یا دوستانی که به هر حال اون دوران رو اینجا بودن و شرایط وحشتناک بیکاری رو رکود اقتصادی رو از نزدیک لمس کردند حتما با من هم عقیده هستند که استرس ناشی از بیکاری و بیکار شدن و پیدا نکرد کار همه رو تحت تاثیر قرار داده بود.</p>
<p style="text-align: justify;">همونطور که قبلا هم در پستی نوشتم برای روشن شدن این موضوع که ما راحت کار پیدا نکردیم و خیلی سختی کشیدیم تا بتونیم کار مرتبط با تخصص خود رو پیدا کنیم باز هم مینویسم. هم برای دوستانی که به تازگی مهمان این خونه شدند و هم دوستانی که شاید با خوندن نوشته های من تصور کنند وضعیت در هنگام ورود ما بهتر از زمان حال بوده و همه چیز برق آسا و خیلی راحت انجام شده.<span id="more-3740"></span></p>
<p style="text-align: justify;">26 سپتامبر 2007 وارد مونتریال شدیم. دوستی رو در مونتریال داشتیم که چهار سال از ورودش به مونتریال و کانادا میگذشت. هنوز بیکار بود و دو سالی هم میشد که دانشجوی دانشگاه مک گیل بود. بعد از مدتی که کلاس زبان رفته بود و دنبال کار رفته بود مثل همه مونتریالی ها عقیده پیدا کرده بود که اینجا برای کار پیدا کردن باید همینجا درس خونده باشی و به ماها که مدرک کانادایی نداریم کار نمیدن و بعد از یکی دو سال هم میرن دانشگاه، رفته بود دانشگاه. حالا درسش داشت تموم میشد و کم کم به این نتیجه رسیده بود که چهار سال از عمرش رو هدر داده باید همون دو سال پیش کوچ میکرد تورنتو!!(دوستداران مونتریال، گارد نگیرید لطفا! این نظر دوست ماست که مونتریال رو از تخم چشماش بیشتر دوست داشت و خیلی خیلی هم تعصب داشت روش. نظر من نیست)</p>
<p style="text-align: justify;">سه روزی رو پیش این دوستمون بودیم و بعد اومدیم تورنتو. از قبل تصمیم داشتیم بیاییم تورنتو. 1 اکتبر تورنتو بودیم. فردای روزی که رسیدیم از مدیر مهامانسرایی که درش ساکن بودیم پرسیدیم که برای رفتن به محل YMCA کجا باید اتوبوس سوار بشیم. تعجب کرده بود که از کجا این مرکز رو میشناسیم و تعجبش بیشتر از این بود که تازه شب قبل رسیدیم و حالا اولین جایی که آدرسش رو میخوایم این مرکز هست. رفتیم YMCA و تمام دوره های مربوط به کاریابی و رزومه نویسی رو ثبت نام کردیم و برای تعیین سطح کلاسهای زبان اسم نوشتیم. از اونجا رفتیم یه مرکز دیگه به اسم <a href="http://www.ayce.on.ca/contact">AYCE</a> و اونجا هم کلاسهای رایگان ویژه تازه واردین داشت. همه اونها رو هم ثبت نام کردیم. یادمه فردای همون روز کلاسها شروع میشدند. صبح ها میرفتیم کلاس و بین کلاسها رزومه رو مینوشتیم و میدادیم مشاورمون تصحیح میکرد. برای هر آگهی استخدام رزومه جداگونه مینوشتیم. بعد از کلاس هم میومدیم و بین راه تا برسیم مهمانسرا میرفتم و به کاندو ها و آپارتمانها برای اجاره سر میزدیم. کارت هفتگی مترو نخریده بودیم. بلیط میخریدیم و برای اینکه صرفه جویی کنیم بیشتر مسیر رو پیاده میرفتیم. مسیرهای خیلی طولانی رو. اون روزها خیلی خسته میشدیم. اما انرژیمون رو از دست نمیدادیم.بعد میومدیم مهمانسرا و شروع میکردیم به فرستادن رزومه ها. کلاسها رو دوتا دوتا میرفتیم. هم YMCA و هم AYCE. همسرم رزومه میفرستاد و چند تایی مصاحبه هم رفت. من هنوز رزومه نمیفرستادم. منتظر بودم تا دوره <a href="http://www.yorkdale.net/web/main/registration.htm">یورک دل</a> شروع بشه. کلاسهای زبان هم شروع شد و از ساعت پنج بعد از ظهر تا نه شب هم میرفتیم کلاس زبان.</p>
<p style="text-align: justify;">هر دو رفتیم <a href="http://www.yorkdale.net/web/main/coop.htm">Yorkdale</a> ثبت نام کردیم و برای ثبت نام تو <a href="http://www.careerbridge.ca/" target="_blank">کریر بریج</a> و ارزیابی مدارک اقدام کردیم. برای دوره یورک دل 65 دلار دادیم که سه ماه بریم مجانی تو شرکتی تو زمینه تخصص خودمون کار کنیم. برای اینکه وارد بازار کار تخصصی خودمون بشیم حاضر بودیم هر مقدار که ممکنه هزینه کنیم. یک نوامبر امتحان یورک دل بود (امتحان زبان و مصاحبه تخصصی) همون روز پول رو هم دادیم. کلاسها 16 نوامبر شروع میشد. یک هفته قبل از شروع کلاسها، همسرم تونست تو یکی از شرکتهایی که برای مصاحبه رفته بود قبول بشه. شاید با خودتون بگید چه راحت. راحت نبود. باز هم هزینه کردیم.</p>
<p style="text-align: justify;">قیمتش سواد و سابقه و تحصیلات همسرم و تجربه مدیریتیش بود که توی رزومه اش تا حد سابقه یک تازه کار پایین آورده بود. قیمتش سابقه 10 ساله همسرم بود که توی رزومه نوشته بود 3 سال. درست مثل اینکه از یک دانشجوی دکترای ریاضی بخواهید جواب حاصل جمع 2+2 رو بگه. همسر من نه توی رزومه و نه توی مصاحبه اشاره ای به سطح سواد و توانایی های هاش و تجربه اش نکرده بود. چون آگهی استخدام برای یک برنامه نویس سطح جونیور و تازه کار بود. خودش رو تا سطح یک تازه کار آورد پایین. یک مدیر نرم افزاری که چندین برنامه نویس حرفه ای زیر دستش کار میکردن اومد و در حد یک برنامه نویس تازه کار و کم سابقه شروع به کار کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">همین دیروز به من گفت در عرض یک ماه تونسته خودش رو نشون بده و بعد از یک ماه مدیرمون (مدیر آی تی قبلی) متوجه توانایی هاش شده و از اون به بعد وقتی برنامه ها و کارهای ابتدایی رو به همسرم میداده میگفته میدونم این کارها برای تو خیلی سطحش پایینه و حوصله ات رو سر میبره اما ممنونم که با حوصله انجام میدی. کم کم که به توانایی های همسرم اعتماد میکنه بخشی از کارهای خودش رو میده که همسرم به عنوان کمک انجام بده. تا اینکه دیگه اعتمادش خیلی بیشتر و بیشتر میشه و بعد از مدتی تو خیلی از کارها با همسرم مشورت میکنه و نظرش رو میخواد و کم کم مسولیت یکی از سیستمهای مهم شرکت رو به همسرم میده. اما تا قبل از اون حدود هفت ماه همسرم کارش، کار یک برنامه نویس سطح پایین و تازه فارغ التحصیل بود، تست کردن برنامه و تغییرات جزیی وبسایت و برنامه هایی که برنامه نویسای دیگه قبلا نوشته بودنن. و تو این مدت رفتارش و تواضعش هم اصلا نشون نمیداد که این شخص زمانی مدیر یک گروه نرم افزاری قوی بوده اما تلاشش و توانایی هاش برای مدیر آی تی قابل تشخیص بود و از چشمش دور نموند. دیروز بهش گفتم کمتر کسی ممکنه کار تو رو انجام بده. گفت، آدم باید از یه جایی شروع کنه، قبول کنه نقطه شروع اینجا ممکنه خیلی پایینتر از موقعیت قبلیش باشه اما اگه لیاقتش رو داشته باشه اینجا زود پیشرفت میکنه و به حقش میرسه. بهش گفتم اما قبول کردن این موضوع خیلی سخته. هر کسی این موضوع رو قبول نمیکنه. اونهم از همون بدو ورود. شاید وقتی که مدتی بیکاری بهش فشار آورد به فکر همچین کاری بیافته اما موقعی که داغه و تازه اومده نه! اما تو اینکار رو کردی. چون به خودت اطمینان داشتی. سختی هاش رو با صبر و حوصله پشت سر گذاشتی. اونهم تو اون شرایط بد اقتصادی و بیکاری. تازه هر روز نگران رکود اقتصادی و ترس از اخراج شدن و بیکار شدن هم بودی. اما نذاشتی هیچ کدوم تو رو خسته کنه.</p>
<p style="text-align: justify;">اما وضعیت من تو اون روزها و اون ماه ها چطور بود. دوره یورک دل شروع شد و بعد از دو ماه گذروندن کلاس های رزومه نویسی(این دفعه سوم بود که کلاسهای رزومه نویسی میرفتم) و کلاسهای مربوط به شناخت قوانین کار و حقوق کارفرما و کارگر شروع کردم به رفتن به مصاحبه به شرکتهایی که نیروهای داوطلب رو میگرفتند. اولین شرکتی که رفتم از کارم خوششون اومد و قرار شد بعد از تعطیلات ژانویه برم سر کار. یه شرکت نرم افزاری بود با 6 -7 نفر پرسنل. کارشون منحصرا برنامه نویسی بود. از خونه ما تا محل کارم 2 ساعت راه بود. 5 بار باید اتوبوس و مترو سوار میشدم. از آخرین ایستگاه تا محل کارم 200-300 متر رو باید پیاده میرفتم. تو سرمای اینجا 200-300 متر خیلی خیلی زیاده. شرکت رو به ورشکستگی بود و فشار روی نیروها خیلی زیاد بود. روزهای سختی بود. چهار ساعت از روز رو توی اتوبوس و مترو و دویدن بین ایستگاه ها برای رسیدن به اتوبوس بعدی میگذروندم. نامزد ملانی میگفت اینطوری که تو میری سر کار وقتی رسیدی شرکت باید یک ساعت بخوابی تا انرژیت برگرده. مهم نبود. همه اون سختی ها رو به امید روزهای بهتر تحمل میکردم. همسرم هم یکساعت توی راه بود تا برسه. تنها شانسش این بود که ایستگاه اتوبوس جلوی در خونه رو سوار مشد اما 500 متری شرکت پیاده میشد. توی راه میگفت میتونه بخوابه اما یه رادیو کوچولو خریده بود و تا برسه رادیو گوش میکرد تا زبانش قوی بشه. 500 متر هم پیاده میرفت تا برسه در شرکت. زمستون اونسال که اتفاقا تو 50 سال گذشته اش رکورد میزد برای ما خیلی خیلی سخت تر بود. نمیدونم چرا همیشه باد خلاف جهت حرکت ما بود. بادهای اینجا معروفه. یک قدم پیش میرفتیم و ده قدم با باد برمیگشتیم سر جای اول. من همزمان رزومه هم میفرستادم و میرفتم برای مصاحبه. تو مصاحبه یکی از شرکتها پذیرفته شدم و وقتی مدیر شرکتی که توش کار میکردم متوجه شد قول داد که بعد از پایان دوره داوطلبانه من رو استخدام میکنه و پنج هزار دلار در سال بیشتر از این شرکت به من حقوق میده. متاسفانه شرایط بد اقتصادی باعث شد اون شرکت ورشکست بشه و من رو هم بعد از پایان دوره داوطلبانه استخدام نکردند و یک ماه بعد از پایان دوره من، رو به تعطیلی رفت. و من دوباره افتادم دنبال کار اقدام از طریق کریر بریج.  صبح زود بیدار میشدم مینشستم پای کامپیوتر و رزومه میفرستادم و میرفتم مصاحبه. دو ماهی رو همینطور گذروندم. از طریق کریر بریج هم توی رویال بانک کار خیلی خوبی رو پیدا کرده بودم. توی تخصص خودم اما بخش تحلیل و طراحی سیستمها. کاری که خیلی دوستش داشتم. منتظر جوابشون بودم. همون روزها شرکتی که همسرم کار میکرد هم آگهی استخدام برنامه نویس دادند و من هم رزومه ام رو فرستادم. یک هفته بعد رفتم برای مصاحبه، مصاحبه خوبی بود. استرس خیلی کمی داشتم.  بدون استرس همه سوالات رو جواب دادم. و یک هفته بعد هم جواب دادن که قبول شدم. اما نظر شرکت نسبت به استخدام زوج مثبت نبود(خیلی ها لطف کردند و اینجا با گوشه و کنایه سعی کردند بگن که من با پارتی بازی اومدم تو این شرکت اما من هیچ وقت جوابشون رو ندادم). رئیس شرکت معتقد بودند که اگه یک زوج رو استخدام کنند، ممکنه زمانی هر دو با هم تصمیم بگیرن که از شرکت برن و این به ضرر شرکت هست. اما مدیر آی تی شرکت از لحاظ فنی از کارم خوشش اومده بود. رئیس شرکت روزی که من قبول شده بودم به همسرم گفته بود، من فقط نگران کار شرکت هستم و اینکه یک موقع هر دوی شما با هم برید. شما آزادید که هر موقع که خواستید برید اما قبول کن که از دست دادن دو نیرو همزمان برای شرکت هزینه داره و دلیل مخالفت من با استخدام همسرت فقط همینه.</p>
<p style="text-align: justify;">روزی که من اومدم مدیرمون برای امتحان، یه قسمت از یک سیستم رو داد که انجام بدم و خدا رو شکر از همون اول با توجه به تجربه ای که از همسرم داشت باعث شد به من هم اعتماد کنه و کارهایی رو به من داد که من از همون روز اول ورودم از کارم لذت بردم و البته به خوبی هم انجام دادم. دو هفته بعد، روزی که اولین حقوقم رو گرفتم(اینجا دو هفته یکبار حقوق میگیریم)  از رویال بانک تماس گرفتند و ایمیل زدند که برای همون کار تحلیل و طراحی سیستم ها میتونم برم. خیلی دو دل بودم و نشستم حساب کتاب کردم ولی آخرش به دلیل اینکه رفت و آمد با همسرم برام راحت تر بود و هزینه رفت و آمد اینطوری کمتر میشد پاسخ منفی دادم(البته شرطشون این هم بود که تا به حال تو اون تخصص حقوق نگرفته باشم که مهم نبود چون میتونستم بگم حقوقی که دیروز گرفتم در مورد کار تخصصی من نبوده). درسته که گاهی وقتها پشیمون میشم از تصمیمی که گرفتم اما در کل ناراضی هم نیستم به این فکر میکنم که اینطوری خیلی از لحاظ مالی پس انداز کردیم چون فقط یکبار هزینه ماشین و بنزین و کلا رفت و آمد رو پرداخت میکنیم. این رو هم باز گفتم برای اینکه اگه بعضی از دوستان خواستند باز هم لطف کنند و کنایه بزنند بدونند که اگه من تو این شرکت استخدام نمیشدم میرفتم رویال بانک و چه بسا وضعیتم خیلی بهتر از الان هم میشد.</p>
<p style="text-align: justify;">وقتی برمیگردم و به عقب نگاه میکنم میبینم روزهای خیلی خیلی سختی رو گذروندیم. فرق ما با بقیه این بود که از فردادی روزی که اومدیم رفتیم تو دل مشکلات و چشممون فرصت دیدن ذرق و برق اینجا رو به دست نیاورد. تنها چیزی که از روزهای اول یادمه دویدن توی ایستگاه ها و از این موسسه به اون موسسه و از این کلاس به اون کلاس رفتن بود و صحبتهای مایوس کننده در مورد بیکاری و رکود اقتصادی و انرژی منفی که از اطراف میرسید. آسون نبود، خیلی سخت بود. اما سختی هاش رو به جون خریدیم. شاید خیلی ها بگن ما شانس آوردیم و راحت رفتیم سر کار و &#8230; اما با خوندن این متن حتما متوجه شدید که اصلا راحت نبود و خیلی سخت بود و علاوه بر اون شاید اگر که من رفته بودم رویال بانک وضعیتم خیلی بهتر از حالا بود. یا اگه همسرم اینجا نمیومد، از طریق کریر بریج میرفت یه شرکت یا یه موسسه بزرگتر مثل بانک یا وزارتخونه یا &#8230; اونجا کار میکرد و پیشرفت میکرد. کسی نمیتونه بگه چی راحته و چی آسون. برای ما خیلی سخت بود. الان هم نمیتونیم بگیم موفق شدیم و بهتر از این نمیشه. شاید اگه من روی حرف مدیر قبلی حساب نمیکردم که منتظر بمونم استخدامم کنند و بعد خبر ورشکستگی شرکت رو به جای استخدام بگیرم، میرفتم توی اون شرکت استخدام میشدم وضعیتم خیلی بهتر از حالا بود. شاید اگه شرکتی که توش کار میکردم ورشکست نمیشد وضعیتم از الان بهتر بود. شاید هم نه. به هر حال اینرو همیشه توجه داشته باشیم اگه دیدیم الان کسی به نظر ما موفق هست نگیم اون زمان که اومدن وضعیت بهتر از الان و بود و چنین و چنان و شانس داشتن و پارتی داشتن و &#8230; قضاوت کردن و مقایسه کردن خوبه من نمیگم اصلا قضاوت نکنیم. اما خواهش میکنم در مورد چیزی که اطلاع نداریم قضاوت نکنیم. زمان ورود ما وضعیت واقعا بحرانی بود و شرایط اقتصادی وحشتناک بود و بیکاری بیداد میکرد. من و همسرم شرایط سختی رو گذروندیم اما نا امید نشدیم. شاید بعضی از دوستان با دیدن شرایط فعلی ما تصور کنند که ما شانس آوردیم، وضعیت و شرایط عالی بود و همه چیز مهیا بود. اینطور نیست، دلیلی نداره وقتی یک نفر موفق میشه ما بگیم از اول راه موفقیت سر راهش قرار گرفته و هیچ راه دیگه ای نبوده. اینکه بگیم فلانی موفقه چون شانس آورده و فرصت خوبی جلوش قرار گرفت و &#8230; درست نیست. برای موفقیت افراد ِموفق تنها یک راه وجود نداره که اگه شانس بیارن دقیقا همون راه جلوی پاشون بیاد موفق میشن وگرنه بیچاره میشن. آدمهایی که برای رسیدن به موفقیت تلاش میکنن راه های رسیدن به موفقیت رو هم پیدا میکنند. یکی و دوتا هم نیست. خیلیه. به اندازه آدمهای روی زمین <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' /> </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/08/i-remember-those-days/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>42</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ذوق زده :)</title>
		<link>http://barani.ca/2009/02/shopping/</link>
		<comments>http://barani.ca/2009/02/shopping/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 27 Feb 2009 18:15:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[هویجوری]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[خرید در کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[فشن]]></category>
		<category><![CDATA[مد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=764</guid>
		<description><![CDATA[این مطلب به دلیل ذوق زدگی ِ نویسنده این وبلاگ نوشته شده و هیچ ارزش دیگری ندارد فروشگاه هایی که من ازشون خرید میکنم یکی  Esprit و یکی Tommy هستش.البته از فروشگاهای دیگه مثل Le chateau هم زیاد خرید میکنم.همینطور GAP و Suzy shier و خیلی های دیگه. ولی این دوتا فروشگاه رو خیلی دوست [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong><span style="color: #ff0000;">این مطلب به دلیل ذوق زدگی ِ نویسنده این وبلاگ نوشته شده و هیچ ارزش دیگری ندارد <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </span></strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong></strong><img class="aligncenter size-full wp-image-773" title="shopping" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2009/02/shopping.jpg" alt="shopping" width="314" height="336" /></p>
<p>فروشگاه هایی که من ازشون خرید میکنم یکی  <a href="http://www.esprit.com/">Esprit</a> و یکی <a href="http://www.shoptommy.com/tommy/browse/subcategory.jsp?parentCategoryId=cat50014&amp;categoryId=cat50038&amp;addFacet=9004%3Acat50038">Tommy</a> هستش.البته از فروشگاهای دیگه مثل <a href="http://www.lechateau.ca/en/index">Le chateau</a> هم زیاد خرید میکنم.همینطور <a href="http://www.gap.com/">GAP</a> و <a href="http://www.suzyshier.com/">Suzy shier</a> و خیلی های دیگه. ولی این دوتا فروشگاه رو خیلی دوست دارم. هم Design شون رو و هم Design شون رو <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> ))<span id="more-764"></span></p>
<p>معمولا برای خرید میریم <a href="www.vaughanmills.com">Vaughan mills</a> چون نزدیک محل کارمون هست و من هم خیلی این مال رو دوست دارم و تقریبا همه برندها هم اونجا شعبه دارن به خصوص <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Outlet_store">outlet </a>ها و  <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Outlet_store">factory store</a> هاشون(برند هایی مثل آدیداس و پوما و &#8230;) معمولا هفته ای یکبار میریم. نه به قصد خرید چیز خاصی. بلکه میریم یه دوری میزنیم و اگه چیز مناسبی بود از لحاظ قیمت و مدل و &#8230; میخریم. مثلا دیروز رفتیم و یه مغازه لوازم ورزشی همه وسایلش رو بعد از چندین بار حراج و پایین آوردن قیمتهاش یه 50 درصد هم تخفیف نهایی داشت. با اینکه قصد خرید نداشتیم ولی راکت های بدمینتون خیلی خوبی داشت که از 120 دلار رسیده بود به 15 دلار. دیدیم قیمتش خیلی خوبه و ما هم که راکت بدمینتون نداریم و شدیدن هم به این ورزش علاقه داریم. خریدیم.</p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ff0000;"><img class="size-full wp-image-775 aligncenter" title="tommy" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2009/02/tommy.jpg" alt="tommy" width="258" height="376" /></span></strong></p>
<p>یه سری هم به Tommy زدیم. سایز من Small هستش (همون 36 یعنی) گاهی وقت ها Extra Small معمولا هم توی حراج ها این دوتا سایز زیاد میمونن.مثل سایز های Extra Large .خلاصه اینکه رفتم سمت قسمت حراجش و دیدم چیزای خوبی داره.یه دامن که 128 دلار بود و شده بود 39 دلار!!!.یه جلیقه که اونم  128 دلار بود و شده بود 8 دلار!!!!!!!(البته تیکت های قرمزی که روش در مراحل مختلف خورده بود نشون میداد 5 بار تو حراج رفته! خوبی سایز متفاوت و کم مصرف همینه دیگه :دی) یعنی همه چیزایی که مونده بود یا خیلی کوچیک بود یا خیلی بزرگ برای همین هم اینقدر ارزون شده بود. یه ژاکت جلو باز زیپ دار کلاسیک هم داشت که سورمه ایِ بور بود. یعنی دقیقا Tommy اصیل بود که خیلی خوشم اومد ازش. اون هم 88 دلار ود و شده بود 20 دلار. کلی ذوق زده رفتم پرو کردم و همه هم خدا رو شکر اندازه بود. یه حساب سرانگشتی کردم دیدم با مالیاتش باید حدودا 80 دلاری بشه. سر صندوق دیدم هر سه تاش با مالیاتش روی هم شد 28 دلار. فهمیدم اون دو تای دیگه هم هر کدوم جدا گونه تخفیف داشتن که در نهایت شده بودن 8 دلار. یعنی من اگه اینارو 6 ماه پیش که تازه آورده بود می خریدم(که البته هیچوقت این کار رو نمیکنم) باید 388 دلار نازنین بابتش پرداخت میکردم که البته در نتیجه 6 ماه دندون روی جگر نازنین فشردن این مبلغ به 28 دلار کاهش یافت. خلاصه اینکه بنده بسی مشعوف گردیدم از این خرید.</p>
<p style="text-align: center;"><img class="size-medium wp-image-774 aligncenter" title="esprit" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2009/02/esprit-300x225.jpg" alt="esprit" width="300" height="225" /></p>
<p>پینوشت 1: بعد از اینکه اومدیم خونه من و همسری یکم تو خونه بد مینتون بازی کردیم. البته من و همسری و سقف خونمون.</p>
<p>پینوشت 2: اون اوایل که تازه اومده بودیم تو این خونه چند روز بعد از اسباب کشی بود. یکی از همسایه ها اومد در خونه و با کلی شرمندگی گفت که چند روزه که صدای جابجا کردن وسایل و اسباب کشی و کوبیدن از خونه شما میاد و خلاصه اینکه یه جورایی محترمانه گفت کمتر شلوغ کنید. منم هی از اون موقع تا حالا میگفتم این اشتباه کرده احتمالا خونه های بغلی ما سر و صدا داشتن این فکر کرده ما هستیم. تا اینکه دیشب فهمیدم همسری اون روز رو همش با دیوار تنیس(یعنی اسکواش میشه البته) بازی میکردن. بیچاره همسایه <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2009/02/shopping/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>20</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خاطرات مهاجرت(پایان)</title>
		<link>http://barani.ca/2008/12/immigrationday8/</link>
		<comments>http://barani.ca/2008/12/immigrationday8/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 23 Dec 2008 04:07:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[هویجوری]]></category>
		<category><![CDATA[تورنتو]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=177</guid>
		<description><![CDATA[مصاحبه رو خوب انجام داده بود اما میگفت مدیر &#8220;آی تی&#8221; شرکت خیلی لهجه داشته و نمیدونم سوالاش رو درست متوجه شدم یا نه؟! اما به خاطر اینکه دیر رسیدم اصلا امیدی ندارم که من رو استخدام کنن.به هر حال همچنان رزومه اش رو به شرکتهای مختلف میفرستاد. از اون موسسه هم که ایمیل زدن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مصاحبه رو خوب انجام داده بود اما میگفت مدیر &#8220;آی تی&#8221; شرکت خیلی لهجه داشته و نمیدونم سوالاش رو درست متوجه شدم یا نه؟! اما به خاطر اینکه دیر رسیدم اصلا امیدی ندارم که من رو استخدام کنن.به هر حال همچنان رزومه اش رو به شرکتهای مختلف میفرستاد.</p>
<p>از اون موسسه هم که ایمیل زدن و گفتند که برای ارزشیابی مدرک باید خود دانشگاهتون اقدام کنه و ما هم که دسترسی نداشتیم و نمیدونستیم چطوری به دانشگاه بگیم که چی میخوایم و کلا بی خیالش شدیم و البته پول رو هم نتونستیم پس بگیریم .اینه که منتظر بودیم کلاسهای مدرسه ای که گفتم شروع بشه .(کلاسهای مربوط به قانون کار و رزومه نویسی و تمرین مصاحبه و &#8230;)</p>
<p>یه شرکت دیگه ای هم که همسرم قبلا رزومه فرستاده بود یه قرار مصاحبه گذاشت برای یک هفته بعد<span id="more-177"></span> اما در کمال تعجب 2 روز بعد از اینکه اومده بودیم تو خونه جدید همسرم یه ایمیل گرفت از اون شرکتی که دیر رسیده بود سر مصاحبه که گفته بودند: ما چند بار به شما زنگ زدیم .(شماره مهمانسرای مریم رو داشتند) ولی نتونستیم با شما صحبت کنیم و میخوایم برای دوشنبه هفته بعد یه قرار مصاحبه دیگه بذاریم.یادمه جمعه بود و همسرم جواب داد که روز دوشنبه میره.کلاسهای زبان هم شروع شده بود و ما هر روز 5 تا 9 شب میرفتیم کلاس زبان.دوشنبه هفته بعد همسرم رفت مصاحبه.دو روز مونده بود به تولدش.فردای همون روز من قبل از اینکه برم کلاس زبان رفتم دیدن دوستم دانشگاهشون و قرار شد که خودم تنهایی از اونطرف برم کلاس زبان.شب تولد همسرم بود و نمیدونستم چی براش بخرم.تصمیم گرفتم شب فقط شام بریم بیرون و خودمون توی خونه کیک درست کنیم. رسیدم کلاس زبان و همسرم رو دیدم که زودتر از من رسیده بود.کلاس که تموم شد با هم قدم زنان از کلاس اومدیم بیرون.همینطور که داشتیم میرفتیم به سمت مترو همسرم موبایلش رو در آورد و گفت ببین امروز از این شرکتِ که رفته بودم مصاحبه تماس گرفتن.نفهمیدم چی گفتن ولی مکالمه رو ضبظ کردم(اونروزها همه مکالمه ها رو ضبط میکرد و دوباره گوش میکردیم که زبانمون قوی بشه)ببین تو میفهمی چی میگه؟یه خورده تعجب کردم از رفتارش.آخه معمولا میفهمیدیم چی میگن.موبایل رو گرفتم ازش و گوش کردم.صدای یه خانومی بود که میگفت : ما خوشحال میشیم که با شما همکاری کنیم و تصمیم شرکت اینه که شما از هفته آینده شروع به کار کنید.با تعجب به همسرم نگاه کردم .دیدم داره میخنده.باورم نمیشد.یک ماه بعد از اینکه اومدیم و درست 2 هفته بعد از اینکه دنبال کار بود و شب تولدش. این بهترین هدیه بود برای هردومون.همونجا تو سرما ایستاده بودیم کنار خیابون و من  صورتش رو از خوشحالی غرق بوسه کردم  و هردو از ته دل میخندیدیم .خیلی خوشحال بودیم.کاری رو که دوست داشت .و تو زمینه ای که دوست داشت کار کنه.یه شرکتی که تو زمینه مالی فعالیت داشت و یه دپارتمان نرم افزار داشت که Web Application های مربوط به کار شرکت رو مینوشتن و همسرم قرار بود یکی از Web Developer های شرکت باشه.فرداش که با ملانی (همون که تازه باهاش دوست شده بودیم برای تبادل فرهنگی) قرار داشتیم و بهش گفتیم باورش نمیشد و کلی خوشحال شد.روزی که همسرم رفت سر کار، کلاسهای همون مدرسه ای که با هم ثبت نام کرده بودیم هم شروع شد و من تنها رفتم و گفتم که همسرم رفته سر کار و دیگه نمیاد و من میخوام پولش رو پس بگیرم.اما گفتن  پول رو نمیشه برگردوند.همه بچه هایی که روز امتحان باهاشون آشنا شده بودیم میومدن و تبریک میگفتن و همه خوشحال بودن آخه اینجا یه جورایی همچین مسئله ای یه دلگرمی برای همه مهاجرا و تازه وارداست.</p>
<p>ایستگاه اتوبوس درست روبروی خونمون بود و هر روز همسرم اونجا سوار میشد و همون جا هم پیاده میشد.1 ساعتی توی اتوبوس بود تا برسه سر کار ولی خوبیش به این بود که لازم نبود خط عوض کنه و میگفت تا برسم شرکت میتونم تو اتوبوس بخوابم.فقط از ایستگاهی که پیاده می شد تا شرکت 500 متری رو پیاده باید میرفت.اون موقع ها پول خرید ماشین صفر رو نداشتیم و شرایط گرفتن وام یا لیس کردن ماشین با درصد سود پایین رو هم نداشتیم ضمن اینکه ماشین دست دوم هم نمیتونستیم بخریم.به این دلیل که کلا هیچی از تعمیرات ماشین سر در نمیاریم و حوصله اینکه هی چک کنیم موتورش خوبه یا روغنش اندازه هست یا نه و اینا رو نداریم.هر چقدر هم که قیمتش افت کنه باز هم به همین دلیلی که گفتم ماشین صفر رو ترجیح میدیم.کلا در زمینه تعمیرات ماشین و اینا در حد صفریم(شما بخونید بوق آزاد) .(البته اگه شما تو زمینه تعمیرات ماشین وارد هستید اینجا خیلی راحت میشه یه ماشین مثلا تویوتای &#8220;کرولا&#8221; 6-7 سال کارکرده رو با 6000 $ یکم بالا پایین تر خرید)ماشینهای آمریکایی هم مثل شورلت و اینا که دیگه کلا مجانی هم میتونید گیر بیارید.یکی از دوستای من دوستشون یه شورلت 97 رو همینجوری بهشون داده بود <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p>یک ماه و نیم بعد هم من رفتم تو یه شرکت نرم افزاری به عنوان برنامه نویس و Web Developer به صورت والنتیر کار کردم و سه ماه بعد که قرارداد من تموم شد شرکت هم ورشکست شد.البته من تو این سه ماه والنتیر بودم و جز مبلغ ناچیزی که فقط پول قهوه و غذا و رفت و آمدم میشد و  پولی رو بابت حقوق نگرفته بودم.تازه قرار بود بعد از سه ماه مثلا استخدام بشم و حقوق بگیرم که شرکت ورشکست شد.به هر حال من از اول میدونستم اینجا میرم که فقط سابقه کار داشته باشم.اون روزها هر روز صبح از خونه میومدیم بیرون، محل کار من جنوب شهر بود و همسرم شمال.من 3 تا اتوبوس و مترو سوار میشدم  و 5 دقیقه ای رو هم پیاده روی میکردم تا برسم سر کار و هر روز خوشحال تر از روز قبل مسیر رو میرفتم.و عصرها تقریبا 20 دقیقه بعد از همسرم میرسیدم خونه.</p>
<p>بعد از اینکه 3 ماه والنتیر بودنم تموم شد،از فرداش  من دنبال کار بودم و رزومه میفرستادم و میرفتم مصاحبه  تا اینکه شرکتی که همسرم کار میکرد دنبال یه Web Developer بودن  و من رزومه ام رو دادم و رفتم برای مصاحبه و قبول شدم البته روز مصاحبه مسول منابع انسانی گفت که ما چند ماه پیش رزومه شما رو گرفته بودیم و با شما تماس گرفتیم اما شما جواب ندادید.یادم اومد همون دفعه اول که همسرم رفته بود مصاحبه و دیر رسیده بود گفت من رو که فکر نکنم بابت تاخیری که داشتم قبول کنند بیا تو هم رزومه بفرست اگه رفتی مصاحبه من بهت مبگم چی پرسیدن اونوقت تو حتما قبول میشی.ولی بعدش ما از خونه مریم خانوم رفتیم و دیگه تلفن نداشتیم و اونا هم دیگه اصلا پیگیر نشده بودن تا الان که دوباره من رزومه داده بودم و چون تو اون شرکت همه از همسرم راضی بودن و خودم هم مصاحبه رو خوب انجام دادم و دیگه با توجه به سابقه کاری که داشتم ، اعتماد به نفسم هم زیاد شده بود تونستم اون کار رو بگیرم و از همون روز اول هم استخدام رسمی و دائم شدم .</p>
<p>هفته اول کارم تو این شرکت از رویال بانک کانادا هم  بهم جواب دادن که بیا ، که البته چون رفت و آمدم با همسر جان بسی راحت تر بود و اگه میخواستم برم اونجا یا باید خودم ماشین میخریدم یا دوباره هی اتوبوس و مترو سوار میشدم بهشون جواب منفی دادم .اونجا هم برنامه نویس میخواستند و کارشون دقیقا با شرکت فعلی یکی بود.شاید در آینده البته مقادیر قابل توجهی پشیمون بشم.فعلا که پشیمون نیستم خدا رو شکر.</p>
<p>7 ماهی از اومدنمون به کانادا میگذشت که همون روزها یه ماشین صفر خریدیم.و از وقتی که من و همسرم همکار شدیم با ماشین خودمون میرفتیم سر کار.</p>
<p>8 ماهی تو اون خونه بودیم.قراردادمون 8 ماه بود و بعدش دیگه صاحبخونمون هم  کلا از ایران اومد و خودش میخواست بیاد تو خونش و اون موقع  ما هم ماشین داشتیم و وضعیت کار و محل کارمون هم مشخص بود و انتخاب های بیشتری رو میتونستیم داشته باشیم.یه خونه بزرگتر و با شرایط بهتر اما خوب کمی هم گرونتر اجاره  کردیم.</p>
<p>الان 1 سال و 2 ماهه که کانادا زندگی میکنیم و دیگه بهش عادت کردیم و دوسش داریم.از کارمون هم راضی هستیم.شرکت و همکارا و رییسمون رو هم دوست دارم.2 بار هم یک بار پارسال و یک بار هم امسال تو کریسمس پارتی شرکتمون بودیم و خیلی خوش گذشته.فردا هم یه جشنواره غذا داریم تو شرکتمون و قرار هر کسی یه غذای سنتی کشورش رو بیاره و من قراره کشک بادمجون درست کنم.علتش هم این بود که گوشت نداره و همه اونایی که ممکن گیاه خوار باشن میتونن تست کنن و یکی دیگه اینکه غذای مخصوص شهر خاصی از ایران نیست و متعلق به همه جای ایران ِ و دیگه اینکه کشک داره که مخصوص ایرانِ و قرار نون سنگک یا بربری هم کنارش بذاریم که باز هم ایرانیه <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' />  حالا خبرش رو حتما میدم و عکساش رو میذارم.</p>
<p>ممنون که تا اینجای خاطراتم همراهم بودید.تا اونجا که تونستونم همه چیز رو با جزئیات نوشتم.سوالات رو هم تا اونجایی که تونستم جواب دادم.خواهش میکنم بخش کامنتهای پستهای قبل رو هم بخونید .گاهی وقتها  بعضی از دوستان سوال کردن و من جواب دادم.شاید از طریق کامنت ها هم بتونید جواب سوالهای احتمالیتون رو بگیرید.چون دیدم بعضی از دوستان سوالاتی رو میپرسن که بعضا تکراریه و من قبلا جوابش رو به دوستای دیگه دادم.</p>
<p>شاد و سربلند باشید</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2008/12/immigrationday8/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خاطرات مهاجرت (7)</title>
		<link>http://barani.ca/2008/12/immigratioday7/</link>
		<comments>http://barani.ca/2008/12/immigratioday7/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 21 Dec 2008 07:24:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[اقامت در کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[تورنتو]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مسکن در کانادا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=173</guid>
		<description><![CDATA[تقریبا 10 روزی میشد که از اومدن ما به تورنتو میگذشت.تو این مدت هم از مریم خانوم پرسیدیم هم اینکه خودمون تحقیقات کردیم و البته از چندتایی از دوستایی که اینجا زندگی میکردند هم درمورد اینکه کجا بیشتر دنبال خونه باشیم و &#8230; سوال میکردیم.همه میگفتن حاشیه خیابون یانگ نزدیک خیابون فینچ  که هم به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تقریبا 10 روزی میشد که از اومدن ما به تورنتو میگذشت.تو این مدت هم از مریم خانوم پرسیدیم هم اینکه خودمون تحقیقات کردیم و البته از چندتایی از دوستایی که اینجا زندگی میکردند هم درمورد اینکه کجا بیشتر دنبال خونه باشیم و &#8230; سوال میکردیم.همه میگفتن حاشیه خیابون یانگ نزدیک خیابون فینچ  که هم به هم به مترو دسترسی داشته باشید که اگه محل کارتون پایین بود بتونید از TTC استفاده کنید و هم اینکه اگه بالای فینچ بود و مجبور بودید از اتوبوسهای شرکت YRT استفاده کنید مجبور به پرداختن دو سری بلیط (یکی TTC یکی YRT) نباشید.یکی دیگه هم گفتند که دو جا رو دنبال خونه نباشید.یکی تقاطع Jain و Finch یکی هم منطقه &#8220;اسکاربرو&#8221; که از مناطق پرخطر محسوب میشه.یکی از مناطقی که ایرانی های زیادی اونجا زندگی میکنن و خیلی نزدیک به منطقه اسکاربرو هست محدوده تقاطع شپرد و دانمیلز هست که اونجا هم با اینکه ایستگاه مترو وجود داره اما خط مترو اونجا خیلی هم کار راه بنداز نیست و چند تا ایستگاه غربی &#8211; شرقی داره و منظور از اینکه میگن دسترسی به ساب وی و مترو خط متروی یانگ رو میگن.اینه که یه موقع گول مترو داشتن این منطقه و اینکه ایرانی ها هم اونجا هستند رو نخورید.منطقه زیاد امنی نیست.حالا شاید یه پست راجع بهش نوشتم.<br />
خلاصه اینکه تحقیقاتی هم از قبل داشتیم که مثلا فرق بین کاندو و آپارتمان چیه و کاندو بهتره یا آپارتمان.بالاخره دو هفته بعد از اومدنمون یه کاندو پیدا کدیم که اتفاقا صاحبش ایرانی بود و خودش 1 سالی رفته بود ایران و پسر عموش اینجا وکیلش بود که معلم بود و عین همه فرهنگی ها یه جنتلمن واقعی و وقتی فهمید تازه واردیم خیلی کمک کرد بهمون و راهنمایی و خلاصه اینکه باز هم یه فرشته مهربون و اینکه با پسر عموش صحبت کرد و اجاره رو 50 دلار هم از سال قبل پایین تر آورد و اینجوری شد که کمی بالاتر از تقاطع یانگ و فینچ و دقیقا سر خیابون یانگ یه کاندو 2 خوابه شیک اجاره کردیم ماهی 1350$.کوچولو بود حدودا 65 متر ولی موقعیتش عالی بود.تو محدوده مشترک TTC و YRT بود و برای ما که هنوز نمیدونستیم کجا کار گیر میاریم بهترین حالت بود .چون که هرجا کار گیر می آوردیم رفت و آمدمون با کمترین هزینه و کمترین زمان ممکن همراه بود.قرار شد که 31 اکتبر بریم خونه جدید.یعنی درست یک ماه بعد از ورودمون.خیالمون که از بابت خونه راحت شد شروع کردیم برنامه ریزی برای پیدا کردن کار.کلاسهای رزومه نویسی رو رفته بودیم و همسرم رزومه اش رو طبق فرمتی که تو کلاسها گفته بودن تغییر داد و شروع کرد به فرستادن رزومه اش.فردای همون روزی که رزومه اش رو فرستاد یه ایمیل گرفت که وقت تعیین کرده بودن برای مصاحبه و این یعنی یه چیزی در حد معجزه.کلی خوشحال شدیم.رفتیم و به اون خانومی که کلاس رزومه نویسی رو برگزار کرده بود خبر دادیم و کلی خوشحال شد و همون روز هم یه جلسه تمرینی مصاحبه با همسرم گذاشت.فرداش قرار مصاحبه اصلی داشت و برای تجربه اول خیلی خوب بود و باعث شد که قدم اول کاریابی رو برداریم و اعتماد به نفسمون زیاد شد.من اما هنوز رزومه ام رو درست نکرده بودم.از اون روز به بعد همسرم رزومه میفرستاد و راجع به کاریابی و کارگاه های مختلف هم تحقیق میکرد.یه موسسه هم بود که باید مدرکمون رو میدادیم اول طبق نظام آموزشی اینجا ارزشبابی میشد و بعد براشون میفرستادیم.اونوقت ما رو معرفی میکردن به شرکتهای بزرگ و معتبر که طبق قرادادی که با دولت داشتند مهاجر های متخصص رو برای دوره های چند ماهه استخدام میکنن و یه حقوق ثابت 2400 دلار در ماه هم میدن و اگه تو این مدت راضی بودن شما رو استخدام میکنن.مدارکمون رو فرستادیم برای ارزشیابی و تایید و یه موسسه دیگه هم اسم نوشتیم که اونم یه امتحان زبان میگرفت و یه مصاحبه انجام میداد و بعد از 2 ماه که کلاسهای مربوط به قوانین کار و &#8230; رو توضیح میدادن یه سری شرکتها رو معرفی میکردن یا خودتون پیدا میکردید و تو تخصص خودتون 3 ماه والنتیر کار میکردید.بعد از سه ماه یا استخدام میشید یا سابقه کار بهتون میدن که خیلی بدرد میخوره.البته معمولا استخدام نمیکنن.چون بدشون نمیاد باز هم یه متخصص دیگه رو والنتیر بگیرن.اما در هر صورت اینم خیلی چیز بدرد بخوریه.خلاصه اینکه ارزشیابی مدارک که 130$ هزینه داشت  و این یکی موسسه هم 60$ ثبت نامش بود.روز امتحان زبان هم روز 31  اکتبر بود .یعنی روزی که ما شبش میرفتیم خونه جدید.تا اونروز هم همسرم سه جای دیگه رفت برای مصاحبه.اما هنوز هیچکدوم جواب نداده بودن.اما تجربه خیلی خوبی بود.4 تا مصاحبه در عرض 10 روز.31 اکتبر ساعت 8 صبح امتحان زبان همون موسسه رو داشتیم و ساعت 12 هم نتیجه امتحان رو اعلام کردن که قبول شده بودیم.و نیم ساعت بعدش هم مصاحبه تخصصی داشتیم که اونم قبول شدیم.گفتند که کلاسها 15 نوامبر شروع میشه و اگه خواستید میتونید هزینه ثبت نام رو همون روز بدید.ولی ما دیدیم بهتره الان پرداخت کنیم وگرنه خرج میشه الکی.بعد از ظهرش هم برای ساعت 4 یه قرار ملاقات داشتیم با یه خانوم پیری که همسرم از طریق موسسه ارتباطات فرهنگی به این خانوم معرفی شده بود.که قرار بود ماها با هم آشنا بشیم و به صورت داوطلبانه تبادل فرهنگی انجام بدیم.رفتیم موسسه مذکور و وقتی پیرزنی که قرار بود ببینیمش اومد در کمال تعجب دیدیم یه دختر خانوم درست همسن خودمونه و کلی خوش حال شدیم.چون معمولا همه داوطلبهای این زمینه پیرزن ها و پیر مردها هستند.اونروز یک ساعتی با هم صحبت کردیم.و قرار شد هفته بعد همدیگه رو ببینیم.برای هشت روز بعد قرار گذاشتیم و درست شب تولد همسرم میشد.اونشب بعد از اینکه رسیدیم خونه مریم خانوم صابخونه مون که چند روزی بود برگشته بود با همون پسر عموش اومدن دنبالمون با دوتا ماشین و کمکمون کردن همه وسایلمون رو بردیم خونه جدید.خیلی بهمون کمک کردن.همش میگفتن ما وقتی خودمون اومدیم کسی رو اینجا نداشتیم و دوست داریم بهتون کمک کنیم.خونه مریم خانوم که بودیم همسرم یه شرکتی رفت برای مصاحبه .یادمه اونروز هم خیلی سرد بود و همسرم روی کتش یه کاپشن پوشید چون پالتو دم دست نداشتیم و خودش اصلا خوشش نیومد از تیپش که چرا باید کاپشن روی کت بپوشه و مقادیری غرغر هم کرد.اما چاره ای نبود آخر شب بود که فهمید فردا باید بره مصاحبه.خلاصه اینکه رفت و یه ربع هم دیر رسید سر قرار مصاحبه و این یعنی آخر افتضاح.</p>
<p>ادامه دارد&#8230;.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2008/12/immigratioday7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خاطرات مهاجرت (6)</title>
		<link>http://barani.ca/2008/12/immigrationday6/</link>
		<comments>http://barani.ca/2008/12/immigrationday6/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 18 Dec 2008 17:34:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[هویجوری]]></category>
		<category><![CDATA[تورنتو]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=168</guid>
		<description><![CDATA[غروب که شد با همسرم پیاده راه افتادیم یه کم محل رو بشناسیم.برای ما دیدن خونه های ویلایی بزرگ بدون دیوار جالب بود.روزهای اول نمیدونستیم که این چمنهای جلوی خونه ها در واقع جزئی از ملک شخصی صاحبخونه ها ست و با خیال راحت قدم زنان و گاهی هم آوازه خوان از وسطشون رد میشدیم.البته [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>غروب که شد با همسرم پیاده راه افتادیم یه کم محل رو بشناسیم.برای ما دیدن خونه های ویلایی بزرگ بدون دیوار جالب بود.روزهای اول نمیدونستیم که این چمنهای جلوی خونه ها در واقع جزئی از ملک شخصی صاحبخونه ها ست و با خیال راحت قدم زنان و گاهی هم آوازه خوان از وسطشون رد میشدیم.البته کسی هم چیزی نمیگفت بهمون.خوب تابلو بود نمیفهمیم.وگرنه اینقدر سرخوش تو خونه مردم چَه چَه نمیزدیم.اینه که کسی خدا رو شکر مارو ضایع نکرد.خلاصه اینکه تا شب بیرون بودیم و متوجه شدیم اینجا یکی از محله های ایرانی هاست و ماه رمضون هم بود و بساط شله زرد نذری و زولبیا و بامیه و &#8230; به راه بود.یکم خرید کردیم و شام خوردیم و برگشتیم.شبش هم همسرم رفت و پیش مریم خانوم و قرار شد فعلا یکهفته همونجا بمونیم بعد تصمیم بگیریم که یکماه سوئیت رو اجاره کنیم یا سه ماهه.از فرداش هم رفتیم دنبال سین نامبر و ثبت نام کلاسهای مخصوص کاریابی و<span id="more-168"></span> &#8230;اولین بار که توی تورنتو سوار اتوبوس شدیم خیلی با حال بود.اصلا روزهای اول من و همسر جان فیلمی بودیم ها.کرکر خنده بود اونروزها.سوتی هایی میدادیم در حد تیم ملی.داستان از این قرار بود که ما فهمیدیم سوار اتوبوس که میشیم و بلیط میدیم ،یه کاغذ، آقای راننده به ما میده که بهش میگن ترانسفر.و با این ترانسفر در صورتی که مجبور بشیم اتوبوس رو برای رسیدن به مقصد عوض کنیم دیگه لازم نیست بلیط بدیم همین ترانسفر رو نشون بدیم کافیه.این شد که روز اولی که ما اینجا اتوبوس سوار شدیم از صبح تا شب با همون یه بلیطی که صبح داده بودیم کل تورنتو رو گشتیم.آخر اعتماد به نفس هم بودیم هر دو .به تک تک راننده ها هم با یه لبخندی به پهنای صورتمون سلام میدادیم و ترانسفر رو نشون میدادیم.راننده ها هم احتمالا اونروز فقط سعی کردن جلو خودشون رو بگیرن که از خنده منفجر نشن.<br />
با مریم خانوم هم صحبت کردیم و قرار شد که فعلا سوئیت رو 1 ماه اجاره کنیم و تواین مدت یکماه دنبال یه جایی باشیم برای اجاره.و با محیط هم آشنا بشیم.کلاسهای کار یابی و رزومه نویسی هم که ثبت نام کرده بودیم هر روز از صبح بیدار میشدیم میرفتیم بیرون کلاس و اینا تا ظهر ظهر هم میومدیم پلازای ایرانیا و دقیقا تا نیم دقیقه قبلش من و همسرم با اطمینان کامل میگفتیم الان که گرسنه نیستیم میریم خونه یه چیزی میخوریم.ولی همین که نزدیک فروشگاهای ایرانی میشدیم دیگه هیچی نمیفهمیدیم.چلو کباب رو سفارش داده بودیم .انگار صد سال بود چلوکباب نخوردیم.یکی خبر نداشت فکر میکرد ما هزار سال پیش از ایران اومدیم که اینقدر هلاک کوبیده و جوجه ایم.همون روزها هم تصمیم گرفتیم دنبال خونه باشیم.از مجله های ایرانی که پنجشنبه ها تو فروشگاهای ایرانی میذارن شروع کردیم جستجوی خونه.اولش تصمیم گرفتیم که تو یه هاوس(خونه ویلایی) یه بیسمنت 1 یا دو خوابه رو اجاره کنیم.علت هم این بود که خیلی قیمتش از آپارتمان ارزونتر بود.دو تا رو هم رفتیم دیدیم.یکیش که از سر خیابون پیاده 8 دقیقه راه بود و خانومه صاحب خونه میگفت که از توی پارک اگه برید 3 دقیقه است.راست هم میگفت 3 دقیقه بود.ولی خوب نگفت که زمستونها اگه از توی پارک رد بشید رسما تبدیل میشید به یه مجسمه یخی و تازه الان که هوا خوبه و برف هم نبود ما 3 دقیقه در حال نیمه دو مسیر رو طی کردیم زمستون قطعا 3 دقیقه میشد 8 دقیقه.اونوقت حتما تو روزنامه راجع بهمون مینوشتن که از سرما یخ زدیم.تازه یه موضوع دیگه هم که باعث شد کلا فرار کنیم این بود که داشتیم با خانومه حرف میزدیم یهو یه چیزی از سقف خونه پرت شد کف زمین .دیدیم دریچه کولر و فن بود.بیچاره خانومه از خجالت گوشاش قرمز شد و فقط گفت ببخشید: گاهی وقتها بچه همسایمون میاد خونه ما، با پسرم تو یه مهد هستن یکمی بدو بدو میکنن.البته بیشتر اوقات پسر من میره اونجا.دیگه ما خبر دار نشدیم بعد از اینکه رفتیم چی به سر پسرش و بچه همسایشون اومد.اما زلزله ای که تو اون 5 دقیقه ما دیدیم خیلی خطرناک تر از سرما و یخ زدگی تو مسیر پارک بود.یه خونه دیگه هم رفتیم دیدیم که این خونه خیلی با حال بود.دو خوابه بود با یه حیاط خیلی بزرگ و خوشکل. طبقه اول رو میخواستن اجاره بدن و طبقه بالا هم خودشون بودن که یه خونواده 5 نفره بودن.همه چیزش خوب بود غیر از صاحب خونه اش که آخر فضول بود.از همون اول که وارد شدیم گفت.البته لباسشویی خیلی بزرگه ها حتی توش پتو هم میشه شست اما حالا شما که دو نفرید .دو نفر آدم میگه چقدر لباس دارن؟با دست هم میشه شست!!!!حالا یه موقع فکر نکنید من از این صابخونه بدجنسام که همش کار داشته باشم بیبینم مستاجرم کی لباس میشوره کی مهمون داره ها.ولی خوب حالا اگه یه موقع مهمونم داشتید و خواستید از حیاط استفاده کنید از روز قبلش به من بگید که من اونروز رو خیلی تو حیاط نیام.منظورش این بود که درسته که شما طبقه اولید و به حیاط راه دارید .ولی حق استفاده از حیاط رو ندارید.دیگه یه سری تهدیدات دیگه که یادم نموند.قبلی رو میگفت 700$ در ماه و این یکی 800$ .تقریبا بی خیال خونه ویلایی شدیم .چون اکثرا بیسمنت بودن و دیگه اینکه تا ایستگاه اتوبوس کمی پیاده روی داشتند و این برای زمستونای اینجا درصورتی که ماشین نداشته باشید یعنی خودکشیِ برفی&#8230;.</p>
<p>ادامه دارد&#8230;.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2008/12/immigrationday6/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خاطرات مهاجرت (5)</title>
		<link>http://barani.ca/2008/12/immigrationday5/</link>
		<comments>http://barani.ca/2008/12/immigrationday5/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 12 Dec 2008 18:16:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[هویجوری]]></category>
		<category><![CDATA[تورنتو]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مونترال]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=154</guid>
		<description><![CDATA[صبح بعد از خوردن صبحانه از خونه بیرون رفتیم و کمی قدم زدیم .محله ای که دوستمون زندگی میکرد کنار دریاچه بود و براحتی میشد بوی نم و رطوبت رو حس کرد.نکته جالبی که همون لحظه اول تو محل به چشم میخورد وجود تارهای عنکبوتی بود که کنار آینه ماشینها تنیده شده بودن طوریکه تصور [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>صبح بعد از خوردن صبحانه از خونه بیرون رفتیم و کمی قدم زدیم .محله ای که دوستمون زندگی میکرد کنار دریاچه بود و براحتی میشد بوی نم و رطوبت رو حس کرد.نکته جالبی که همون لحظه اول تو محل به چشم میخورد وجود تارهای عنکبوتی بود که کنار آینه ماشینها تنیده شده بودن طوریکه تصور میکردی سالهاست ماشینها همین جا بغل خیابون پارک شدن اما بعد متوجه شدیم که همه ماشینها اینطوری هستن و این به واسطه وجود عنکبوتهای بیشمار تو اون منطقه بود.<br />
قرار شد فردا بریم تورنتو.دلهره عجیبی داشتیم.یه جورایی انگار هنوز مهاجرت نکرده بودیم.اومدن به مونترال بیشتر برامون مثل یه سفر بود چون مقصد اصلی تورنتو بود.دوست داشتیم زودتر بریم و شهری رو که قرار توش زندگی کنیم رو ببینیم.وسایلمون خیلی زیاد بود .تصمیم گرفته بودیم که مونترال یه ماشین اجاره کنیم و خودمون رانندگی کنیم تا تورنتو.اما یکی دو جا زنگ زدیم که با گواهینامه بین المللی نمیشد ماشین اجاره کرد.ما هم زیاد پیگیر جاهای دیگه نشدیم.چمدونهای ما هم تعداشون زیاد بود و با هواپیما و قطار اگه میرفتیم دو برابر حد مجاز میشد.تنها وسیله باقیمونده اتوبوس بود که اتفاقا از نظر مقدار بار هم برای ما مشکلی نداشت.خلاصه شب بلیط رو رزرو کردیم یادمه بلیط اتوبوس برای اونروز هر نفر 85 دلار بود.(اینجا بلیط های اتوبوس تو روزها و ماهای مختلف قیمتش تفاوت داره.حتی تو زمستون که مسافر خیلی کم میشه  خیلی ارزون میشه.پارسال زمستون یه شرکت مسافربری بلیط تورنتو &#8211; مونترال رو برای تبلیغ به مدت یک دلار کرده بود.در حالیکه بلیط اتوبوس شهری (مثل اتوبوس واحد خودمون) 2.75 دلار بود)<br />
خلاصه گاهی وقتها هم یه سری برای تشویق مردم به خرید آنلاین و غیره یه تخفیف های دیگه میذارن که اونشب ما به خاطر خرید آنلاین بلیط اتوبوس 40% تخفیف گرفتیم و برای ساعت 9:30 صبح بلیط خریدیم.و بعد هم با مهمانسرای مریم تماس گرفتیم که ما فردا میایم تورنتو .اونم گفت که سوییت خالی و آماده داره .بعد هم گفت هر موقع رسیدید تماس بگیرید که امکانش بود ماشین میفرستیم دنبالتون.<br />
صبح هم که با یه آژانس رفتیم ترمینال.اولش مسول بارها یه خورده چپ چپ به چمدونامون نگاه کرد که و گفت که به نظر میاد وسایلتون کمی زیاد باشه اما بهش گفتیم که نه دقیقا اندازه مجازیه که تو سایت نوشته بود اونم لبخند زنان بار ها رو میذاشت تو کابین.اتوبوس البته خیلی خلوت بود و حدودا 10 &#8211; 15 نفری بیشتر مسافر نداشت.<br />
ساعت حدودا 5 بعد از ظهر بود که رسیدیم تورنتو.روز یکشنبه بود و شهر نسبتا خلوت بود.چمدون هامون رو یکی یکی آوردیم پایین و یه گوشه گذاشتیم.یه کم اطراف رو نگاه کردیم تا یه تلفن پیدا کنیم.همسرم گفت تو کنار وسایل باش من برم یه تلفن پیدا کنم و به مهمانسرای مریم زنگ بزنم.همسرم رفت و من همونجا کنار چمدونا منتظر موندم تا همسرم بیاد.10 دقیقه ای طول کشید تا همسرم برگشت و گفت که الان ماشین نداشتن و آدرس رو گرفتم که خودمون بریم.بعد هم رفت و با یه تاکسی برگشت و با غرغرای راننده تاکسی چمدونا رو گذاشتیم تو ماشین و قرار شد 20 دلار اضافه تر بهش بدیم.اونقدر غریب و تنها بودیم که ندونیم مسیری رو که راننده تاکسی داره میره درسته یا نه.چند دقیقه ای که گذشت شاید خودش فهمید ممکن نگران باشیم پشت یه چراغ قرمز که ایستاد یه کتاب نقشه داد دستمون و برامون توضیح داد که الان کجاییم و قراره کجا بریم و از چه راهی باید بریم و برای اینکه از اتوبان بره باید این خیابون رو دور بزنه.یه جورایی تلاش میکرد که خیال ما رو آسوده کنه .شاید هم دلش سوخته بود که چقدر تنهاییم .بعد هم ازمون پرسید که از کجا داریم میایم و تصمیم داریم اینجا بمونیم یا نه؟توی مسیر خیلی باهامون صحبت کرد و مرتب هم میگفت حالا از رو نقشه ببینید باید از این وری بریم.بالاخره رسیدیم به آدرسی که داشتیم.خانوم رضایی مدیر مهمانسرای مریم به همسرم گفته بود که کلید روی در سوییتِ خودتون در رو باز کنید برید تو .استراحت کنید.هر موقع خواستید با من تماس بگیرید.ما حتی همدیگه رو ندیده بودیم.فقط چند ساعت قبل از اومدن با هم صحبت کرده بودیم.حتی بابت رزرو سوییت پولی رو نداده بودبم.از ماشین که پیاده شدیم و داشتیم چمدونها رو میذاشتیم پایین دیدیم یه خانومی داره میاد به طرفمون.صورت مهربونی داشت و لبخندی زد و خودش رو معرفی کرد و فهمیدیم که خانوم رضاییِ.کمکمون کرد تا وسایل رو بردیم تو خونه.یه سوییت مبله ،شیک و تمیز با همه امکانات .بعدش هم خیلی ساده و صمیمی گفت: یکم استراحت کنید ،دوش بگیرید ،من دارم میرم خرید شما رو هم خبر میکنم بیایید بریم اگه چیزی لازم دارید بگیرید اگر هم نه با محله آشنا میشید.دوش گرفتیم و یکم تلوزیون تماشا کردیم .ایمیلامون رو چک کردیم.چای دم کردیم و خستگی حسابی از تنمون در رفت.<br />
اونروز من و همسرم تو یه کشور غریب اصلا تنها نبودیم، چون خدا مهربونترین آدمها رو فرستاده بود تا ما احساس غربت و تنهایی نکنیم.<br />
ادامه دارد &#8230;.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2008/12/immigrationday5/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خاطرات مهاجرت (3)</title>
		<link>http://barani.ca/2008/10/immigration-day-3/</link>
		<comments>http://barani.ca/2008/10/immigration-day-3/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 11 Oct 2008 23:04:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[تورنتو]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کبک]]></category>
		<category><![CDATA[مونترال]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=104</guid>
		<description><![CDATA[از هواپیما که خارج شدیم ساعت حدودا 9 شب بود. هیجانزده مسیر منتهی به گیتهای ورودی رو طی کردیم.از بالای پله ها که نگاه کردیم دیدیم چند نفر پشت یه پیشخون نشستن و مدارک رو بررسی میکنن.پایین که رسیدیم متوجه شدیم که ما هم همینجا باید مدارکمون رو تحویل بدیم.همونجا ایستادیم منتظر تا نوبتمون بشه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>از هواپیما که خارج شدیم ساعت حدودا 9 شب بود. هیجانزده مسیر منتهی به گیتهای ورودی رو طی کردیم.از بالای پله ها که نگاه کردیم دیدیم چند نفر پشت یه پیشخون نشستن و مدارک رو بررسی میکنن.پایین که رسیدیم متوجه شدیم که ما هم همینجا باید مدارکمون رو تحویل بدیم.همونجا ایستادیم منتظر تا نوبتمون بشه که همون موقع یه آقای تپل لبخند زنان بهمون گفت: بفرمایید اینجا لطفا!!! مثل بچه های خوب رفتیم پشت پیشخون روبروی آقای تپل ایستادیم.سلام کردیم و مدارکمون رو که شامل برگه لندینگ و  CSQ  و پاسپورتمون بود دادیم بهش.شروع کرد یه چیزایی تو برگه لندینگ نوشتن و جاهای لازم رو پر کرد بعد هم گفت اینجا رو امضا کنید.وبعد هم مهر کرد و یکی از برگه های لندینگ رو جدا کرد داد دستمون.و بعد هم پاسپورتها. و با خوشرویی  بهمون گفت : به کانادا خوش اومدید.ازش تشکر کردیم و من بهش گیر دادم کجا ازمون عکس میگیرید؟! گفت عکس لازم نیست .بهش گفتم برای کارتهای اقامتمون عکس لازم ندارید؟(تو دلم بهش میگفتم: چاقالو هرچی لازم دارید همین الان بگید ما فردا پس فردا میخوایم بریم تورنتو ها حال نداریم دوباره برگردیما) گفت نه لازم نیست.منم گیر داده بودم که چرا لازمه دوستای من که اومده بودن ازشون عکس هم گرفته بودید.که آقای توپولوی با مزه دوباره با لبخند بهم گفت عکس قبلیه شما توی پرونده تون هست خیلی خوبه شاید عکس دوستتون خوب نبوده.گفتم آها از اون لحاظ . بعد هم گفت بفرمایید او اتاق و کتابچه های راهنما رو بگیرید.ما هم نیشمون تا بناگوشمون باز شده بود و رفتیم اتاقی که توپلو گفته بود.اونجا هم کلی خوش امد گویی و لبخند و &#8230; تو دلم میگفتم اگه میدونستیم از اومدن ما اینقدر خوشحال میشید خوب زودتر میومدیم بابا.حالا خودتون رو کنترل کنید از خوشحالی سکته نکنید.خلاصه اونجا یه خانومی بود که یه سری کتابچه راهنما داد بهمون که معرفی ایالت کبک بود .به فرانسوی بود و مطمئنا توش نوشته بود که واییی ما کبکی ها اینقدر باحالیم و این اونتاریویی های خاک برسر اینقدر بد جنسن .به خصوص این تورنتو ای ها .بعد هم بهمون گفت  2 شنبه تماس بگیرید که همون روز یه کلاس معارفه هم داریم برای تازه واردین و همونجا هم برای کلاس زبان فرانسه ثبت نام کنید(لازم به ذکر است به کسانی که تو این کلاس شرکت کنند ماهیانه مبلغ 430$ میدن آره عزیزم بهت پول میدن بابت این کلاس پول نمی گیرن) گفتیم حکمنت، حکمنت زنگ میزنیم.ما که به روی خودمون نیاوردیم که ما کبک نمیمونیم ترسیدیم غصه بخورن.آخه اینا ماهی 430 دلار به هر نفر میدن بازم کسی نمی مونه کبک.<br />
بعد اومدیم بیرون و به آقایی که مسئول بازرسی گمرک بود گفتیم ما تازه واردیم اونم خوشحال شد و گفت با من بیاید بچه ها.منم دیده بودم همه خوشحال میشن تا میفهمن ما تازه واردیم میخواستم راه به راه هرکیو میبینم بگم هِی ، ما تازه واردیم ها.تا دلش پر از شادی بشه.با آقاهه رفتیم و ازمون پرسید که چیا همراهتون دارید.ما هم هی میگفتیم هی اون مینوشت و وارد و کامپیوتر میکرد و هی معذرت خواهی میکرد که میدونم خسته میشید ولی این فقط همین یکبار و بابت هیچکدوم مجبور نیستیتد گمرکی بدید.بعد گفت فرش چند تا دارید گفتیم 5 تا(2 تاش قالیچه بود 3 تاش هم گلیم ) 3-4 روزه دیگه میرسه.بعد هم الکی گفتم 6 تا از فرشهامون هم مونده ایران بعدنا میاریم.بعد گفت نوع و اندازشون گفتم همه ابریشمی 2 تا 6 متری و بقیه هم 3 متری(دقیق یادم نمیاد).که اونارو هم یادداشت کرد.که بعدا من اگه با خودم از ایران فرش خریدم و آوردم مالیات نپردازم.<br />
هر چیزی رو که اونشب داشتیم و اعلام کردیم بعدا میرسه از مالیات معافِ.البته دروغهای شاخدار خوب نباید داد .مثلا حالا 6 تا قالیچه خُب منطقیه ولی یه دفعه بگید مثلا یه کامیون از فرشهامون که همش هم ابریشمیه مونده خوب یکم تابلوه لافِ.حالا نمیدونم والا برای ما 6 تاش هم لاف بود.شاید برای بعضیها دو تا کامیون هم واقعیت داشته باشه.حالا ما کار نداریم به این چیزا.همرو نوشت و بعد هم ازمون پرسید غذا همراهتون ندارید؟که یهو من یاد فسنجون خانومه افتادم.گفتم آخی الان فسنجونشونش رو که طفلکی با چنگ و دندون آورد تا اینجا از چنگش در میارن و نمیذارن با خودش ببره.گفتیم نه ما غذا مذا نداریم.بعد هم توضیح داد که خیلی مواقع میکروبها و بیماریها از طریق غذا وارد کشورهای دیگه میشن و ما هم چون کشورمون رو دوست داریم نمیخواهیم درگیر شیوع بیماری بشیم و برای همین از ورود غذا جلوگیری میکنیم.شما هم که دیگه اینجا کشور خودتونه باید نسبت بهش احساس مسولیت داشته باشید و اگه غذا همراهتونه بگید.ما تازه اونجا بود که فهمیدیم ای بابا ما نیم ساعتی میشه که جزو این کشور شدیم ا.جل الخالق .چه چیزا.وسطاش که هی شرمنده میشد که معطل شدیم و اینا ما بهش گفیم اشکالی نداره فقط ما دوستمون قراره بیاد فرودگاه ممکنه منتظر بمونه و فکر کنه ما گمش کردیم بره.بعد گفت خُب من با شما میام که بریم و به دوستون اطلاع بدیم که نگران شما نباشه.بعد من باهاش رفتم و دوسمون رو که دیدم بهش گفتم ما داریم وسایلمون رو ثبت میکنیم .زود میایم و برگشتیم و کار ثبت وسایلمون که تموم شد گفت از زندگی در کانادا لذت ببرید خوش اومدید.در حالیکه 2 تا شاخ روی کلمون سبز شده بود که اینا نصفه شبی چرا اینقدر خوشحال و خوش برخوردن ازش خدا حافظی کردیم و  بعد هم یه تاکسی گرفتیم و راهی خونه دوستمون شدیم.از فرودگاه تا خونه دوستمون راه زیادی نبود و ساعت هم حدودا 9:30 شب بود و ما هم کمی خسته بودیم تنها چیزی که همون لحظه اول توی ذهن آدم میمونه بعد از خروج از فرودگاه فرانسوی صحبت کردن آدما و دیدن تابلوهایی که اگرچه انتظار دارید دو زبانه باشه ولی در کمال تعجب فقط فرانسوی نوشته شده.خسته به خونه رسیدیم و اولین کاری که انجام دادم تلفن کردم به مامانم و رسیدنمون رو بهشون خبر دادم و بعد هم دوش گرفتیم و خوابیدیم که صبح زود بیدار بشیم و بریم گردش .میخواستیم 2 روزی مونترال بمونیم و خوب همه جای شهر رو ببینیم و تفریح کنیم و بعد راهی تورنتو بشیم.</p>
<p>ادامه دارد&#8230;.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2008/10/immigration-day-3/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>17</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خاطرات مهاجرت 2</title>
		<link>http://barani.ca/2008/09/immigration-days-2/</link>
		<comments>http://barani.ca/2008/09/immigration-days-2/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 26 Sep 2008 20:08:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[هویجوری]]></category>
		<category><![CDATA[تورنتو]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=90</guid>
		<description><![CDATA[یه بار دیگه مدارک رو چک کردیم که چیزی رو فراموش نکنیم.رسید انتقال پولها(پولهامون رو بالاخره از طریق بانک سامان و صرافی که باهاشون کار میکرد انتقال دادیم و رسید گرفتیم وقرار شد با پاسپورت و رسیدی که داشتیم بریم تورنتو و پولهامون رو تحویل بگیریم) حدو 4 یا 5 هزار دلار هم تو جیبامون [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یه بار دیگه مدارک رو چک کردیم که چیزی رو فراموش نکنیم.رسید انتقال پولها(پولهامون رو بالاخره از طریق بانک سامان و صرافی که باهاشون کار میکرد انتقال دادیم و رسید گرفتیم وقرار شد با پاسپورت و رسیدی که داشتیم بریم تورنتو و پولهامون رو تحویل بگیریم) حدو 4 یا 5 هزار دلار هم تو جیبامون گذاشتیم که چند روز اول رو تا رسیدن و تحویل پولها پول داشته باشیم.بلیط هامون رو هم با تخفیف گوگولی و شیرین از IOM گرفتیم.آدرسش رو هم با فرمهای مدیکال بهمون دادن هم موقع گرفتن ویزا.بلیطش یک طرفه بود فقط هم اگه ویزای مهاجرت داشتی و برای بار اول میرفتی میتونستی از تخفیف استفاده کنی.اما حدودا 40 درصدی ارزون تر میشد که اینم ما استفاده کردیم و حالش رو بردیم .برای آخرین بار یه نگاهی به خونه ای که 3 سال توش زندگی کرده بودیم انداختم و به خاطر همه روزهای قشنگی که توش داشتیم بهش لبخند زدم و از ته دلم برای صاحبخونه و مستاجرای آینده بهترین ها رو آرزو کردم و راهی فرودگاه شدیم.همه کارها به سرعت انجام شد و بارها رو تحویل دادیم.و خونواده رو بوسیدیم با شوخی های برادرم که میگفت :خوب برید دیگه شما برید به سلامت .ما هم بریم بخوابیم .برید، برید که از هواپیما جا نمونید ،راهی سالن انتظار پرواز شدیم.ما چندروز قبل از پروازمون صندلیهامون رو هم تو سایت بریتیش مشخص کرده بودیم مثل مسافرت با اتوبوس کنار پنجره رو رزرو کرده بودیم که مطمئنا چون زور من تو اینجور موارد بیشترِ قرار بود من کنار پنجره بشینم (خوب چیه زمین و آسمون نداره که من کنار پنجره رو دوست دارم) اما یه خانومی که تو صف تحویل بار باهاش آشنا شدیم خواست که کارت پروازش رو کنار ما بهش بدن برای همین هم من مجبور شدم وسط بشینم کنار او خانومه و همسرم کنار پنجره نشست .خانومه میرفت دیدن پسرش مونترال و همش توی راه نگران خورش فسنجونی بود که برای عروسش و پسر درست کرده بود و فریز کرده بود و براشون میبرد مونترال.همسرم آهسته ازم پرسید مگه اونجا نمیشه فسنجون پخت؟! دو تایی زدیم زیر خنده و کلی از ته دلمون خندیدیم الکی.توی راه هم من یه فیلم دیدم و کلی کارتون و اخبار نگاه کردم.گاهی وقتها هم مسیر پرواز و موقعیت هواپیما رو که الان کجا هستیم رو از LCD  جلوی صندلی چک میکردم.نزدیک های لندن دماغم رو چسبوندم به شیشه پنجره و از اون بالا سعی میکردم که شهر رو ببینم.هوا تقریبا آفتابی بود در پاره ای نقاط ابری همرا با نه! با هیچی همراه نبود .همین ! آفتابی بود با یه عالمه ابرهای کوچولو که مثل پاپ کورن تو آسمون پخش شده بود.از اون بالا مثل لندن ندیده ها(خوب تا حالا لندن ندیده بودیم آخه) پایین رو نگاه میکردیم.بالاخره رسیدیم فرودگاه و خودمون رو به گِیتی که باید برای رفتن به مونترال سوار هواپیما میشدیم رسوندیم . 5/5 ساعتی توقف داشتیم و وقت بسیااااری داشتیم که تو فرودگاه و فری شاپ و اینا بگردیم.لپ تاپمون رو همراهمون داشتیم.وقتی دیدیم همه دارن اینترنت کار میکنن ما هم لپ تاپمون رو باز کردیم که اینتر نت بازی کنیم دیدیم یه صفحه اومد که از چه طریقی میخواید پول پرداخت کنید؟ویزا یا مستر کارت یا &#8230;ما هم دیدیم گزینه هیچکدام یا صلواتی نداره بی خیالش شدیم و اونجا به اولین تفاوتهای خودمون با کفار پی بردیم که همانا بسی شاد گشتیم که طی روزهای آتی در کشور خارج ،ما نیز از آن چیزهایی که اینجا نوشته بود خواهیم داشت (البته این خساست انگلیسی ها بود که اینترنت مجانیِ پخش شده در هوا نداشتند).<br />
خلاصه نزدیکای غروب بود که لندن را به مقصد مونترال ترک کردیم &#8220;اینو مدل این خانومایی که تو اطلاعات فرودگاه کار میکنن بخونید&#8221;(وای خدای من خانومه که باهامون همسفر بود یه جا تو فرودگاه لندن دید ظرف فسنجونش نیست .اینقدر ترسیده بود .من و همسرم کلی بهش دلداری دادیم.زانوهاش طفلکی شل شد همونجا نشست من دویدم رفتم جاهایی که نشسته بودیم نگاه کردم و پیداش کردم.اینقدر خوشحال شده بود همینطور تشکر میکرد)</p>
<p>تو هواپیما همون اول شام رو خوردیم و اونقدر خسته بودیم که خوابیدیم و تا نزدیکیهای مونترال اصلا نفهمیدم کجاییم.و بالاخره هواپیما  تو فرودگاه مونترال به زمین نشست (اینم همونطوری بخونید)و ما با هیجان خاصی منتظر بودیم تا برای اولین بار قدم بر سرزمینی بگذاریم که هرگاه اسمش رو میشنیدم نا خوداگاه یاد یه شیشه نوشابه نارنجی رنگ میافتادم(خیلی رمانتیک نوشتم نه؟)اما خداییش همینجوری بود واقعا .خب حس درونیم رو نوشتم.</p>
<p>تو فرودگاه لندن یه آقایی به همسرم گفت .خیلی جالبه این دومین باره با هم همسفر میشیم .یه بار هم تو فرودگاه آمستردام فکر کنم 2 سال پیش بود که داشتید میرفتید ایران درسته؟! گفتیم نه!!! ما اولین باره میریم کانادا <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' /> ) میگفت خودش 20 ساله انگلیس زندگی میکنه و داره میره که برای همیشه کانادا بمونه چون میگفت کانادا از لحظه ای که از هواپیما پیاده میشی احساس میکنی که اونجا وطنت شده ولی اروپا نه! هنوز بعد از 20 سال احساس غربت میکنم اما تو کانادا همچین حسی رو ندارم.منم منتظر بودم از هواپیما پیاده بشم ببینم همچین حسی بهم دست میده یانه؟تا اینکه بالاخره از هواپیما پیاده شدیم و ..<br />
ادامه دارد&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2008/09/immigration-days-2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خاطرات مهاجرت 1</title>
		<link>http://barani.ca/2008/09/immigrationdays/</link>
		<comments>http://barani.ca/2008/09/immigrationdays/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 23 Sep 2008 15:58:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[هویجوری]]></category>
		<category><![CDATA[تورنتو]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[مونترال]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=86</guid>
		<description><![CDATA[چمدونها رو با وسواس خاصی وزن میکردم و وسایل رو جابجا میکردم که بیش از وزن مجاز نشه.برای هزارمین بار طول و عرض و ارتفاعشون رو اندازه گرفتم.برادرم و همسرم قالیچه رو با سلیقه تا میکردن و من غر میزدم که مراقب باشید ،خوب ببندیدنشون ،قالیچه ها رو نذارید تهِ کارتون،گلیم ها رو دو طرفش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چمدونها رو با وسواس خاصی وزن میکردم و وسایل رو جابجا میکردم که بیش از وزن مجاز نشه.برای هزارمین بار طول و عرض و ارتفاعشون رو اندازه گرفتم.برادرم و همسرم قالیچه رو با سلیقه تا میکردن و من غر میزدم که مراقب باشید ،خوب ببندیدنشون ،قالیچه ها رو نذارید تهِ کارتون،گلیم ها رو دو طرفش بذارید.بیشتر استرس سفرم بابت این وسایلی بود که میخواستیم بارنامه کنیم و من که با وسواس همه رو برای خونه جدیدمون و زندگی جدیدمون خریده بودم نگران بودم که تو راه گم نشن.چون مرتب خبرهای اینکه فلانی چمدونشون گم شد و قالیچشون نرسید و &#8230; میشنیدم<br />
دو سه روزِ آخر همش میرفتیم پیش دندون پزشکمون.اونم با دقت همه دندونها رو بررسی میکرد،عصب کشیها رو عصب کشی کرد و پر کردنی ها رو هم پر کرد.یه روز از صبح تا عصر وقت گذاشتم برای خدا حافظی های تلفنی.غروب که شد از شدت سر درد و عذاب میگرن رفتم درمونگاه و به صرف سِرُم و سه تا آمپول ازم پذیرایی شد.2 ساعتی اونجا بستری بودم وشب برگشتیم خونه و دیگه تا صبح هیچ چی نفهمیدم.فردا دوباره کارهای باقیمونده رو بررسی کردیم.باید وسایلی رو که بارنامه میکردیم 2 روز قبل از پروازمون تحویل میدادیم.قرار بود اونا رو بارنامه کنیم تورنتو.که دو روز بعد از اینکه رسیدیم تورنتو بریم تحویل بگیریم.6 تا چمدون هم داشتیم که باید با خودمون میبردیم.انبوه کارها بقدری بود که فرصت فکر کردن به دلتنگیها پیش نیومد.بارها رو بارنامه کردیم .خونه کمی خلوت شد و خیالمون از بابت بارها راحت.<br />
باید قبل از رفتن یه سری هم به آرایشگاه میزدم.موهام رو کوتاه کردم و رنگش رو هم تازه کردم.همه چیز مرتب بود.مامانم که پیشم باشه هزارتا کار هم که سرم ریخته باشه با مدیریت مامان همه چی به بهترین نحو و در کوتاه ترین زمان ممکن انجام میشه.نگرانی بعدی بابت انتقال پولهامون بود.دلار هم که در عرض 4 روز کلی گرون شده بود و این باعث میشد که هی بودجمون کمتر و کمتر بشه.هیچ راهی برای انتقال پولها از طریق بانک نبود.همه بانک ها حساب هاشون تو کانادا بسته شده بود.و حالا ما مونده بودیم که پولهامون رو چطوری ببریم <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_sad.gif' alt=':(' class='wp-smiley' />   پول زیادی نداشتیم البته.کمی پس انداز بود و پولی که از فروش ماشین به دستمون رسیده بود اما اونقدر بود که نشه تو جیب گذاشت و راحت خارج شیم.(اینم بگم که چون ماشینمون رو برادرم ازمون خرید با خیال راحت تا لحظه آخر ماشین داشتیم و حالشو بردیم :ددددییی)<br />
صاحب خونه نازنینمون تا روزی که ما اونجا بودیم کسی رو  برای دیدن خونه نیاورد و از این جهت من کلی دعاش کردم.موقع اومدن هم پرده ای رو که کلی دوستش داشتم گذاشتم بمونه روی خونه .به هر حال اون پرده هرچقدر هم که ارزش مالی داشت برای اون پنجره دوخته شده بود هرچند خونه های توی کوچه ما همه پنجره هاشون تقریبا اندازه هم بودن اما این تنها راهی بود که به ذهنم رسید به وسیله اش از اون مرد نازنین تشکر کنم.<br />
از یه جهت ما با مهاجرای دیگه فرق داشتیم.اینکه خونه نداشتیم <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' />  و مستاجر بودیم و این خیلی هم خوب شد برامون چون اینجا روزی صد هزار بار نمیگفتیم: آخه ما خودمون خونه داشتیم ،فلان و بهمان و &#8230;.این منفی ترین انرژی که من دیدم تازه وارد ها به خودشون میدن.<br />
پروازمون از طریق لندن بود به مونترال اما چون قرار نبود زیاد مونترال بمونیم بارهایی رو که باید بارنامه میکردیم فرستادیم تورنتو .<br />
ما 5 سال قبل از او شب تصمیم به مهاجرت گرفتیم و همون موقع هم میدونستیم که این ره که میرویم به کجاست و تو این مدت هم روی خودمون حسابی کار کرده بودیم و به همه چی فکر کرده بودیم.دوست داشتم تصویری که از لحظه خدا حافظی از چهره خونواده تو ذهنم میمونه یه چهره خندون و شاد باشه نه یه چهره غمزده و گریون.بنابراین همه تلاشم این بود که همه از این مهاجرت احساس شادی کنند و سعی میکردم به همه انرژی مثبت بدم .<br />
ساعت 3:30 صبح بیدار شدیم و کم کم آماده شدیم که بریم فرودگاه.<br />
ادامه دارد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2008/09/immigrationdays/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

