بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید

خاطرات و تجربيات مهاجرت به کانادا

Archive

Tag: مونترال

صبح بعد از خوردن صبحانه از خونه بیرون رفتیم و کمی قدم زدیم .محله ای که دوستمون زندگی میکرد کنار دریاچه بود و براحتی میشد بوی نم و رطوبت رو حس کرد.نکته جالبی که همون لحظه اول تو محل به چشم میخورد وجود تارهای عنکبوتی بود که کنار آینه ماشینها تنیده شده بودن طوریکه تصور میکردی سالهاست ماشینها همین جا بغل خیابون پارک شدن اما بعد متوجه شدیم که همه ماشینها اینطوری هستن و این به واسطه وجود عنکبوتهای بیشمار تو اون منطقه بود.
قرار شد فردا بریم تورنتو.دلهره عجیبی داشتیم.یه جورایی انگار هنوز مهاجرت نکرده بودیم.اومدن به مونترال بیشتر برامون مثل یه سفر بود چون مقصد اصلی تورنتو بود.دوست داشتیم زودتر بریم و شهری رو که قرار توش زندگی کنیم رو ببینیم.وسایلمون خیلی زیاد بود .تصمیم گرفته بودیم که مونترال یه ماشین اجاره کنیم و خودمون رانندگی کنیم تا تورنتو.اما یکی دو جا زنگ زدیم که با گواهینامه بین المللی نمیشد ماشین اجاره کرد.ما هم زیاد پیگیر جاهای دیگه نشدیم.چمدونهای ما هم تعداشون زیاد بود و با هواپیما و قطار اگه میرفتیم دو برابر حد مجاز میشد.تنها وسیله باقیمونده اتوبوس بود که اتفاقا از نظر مقدار بار هم برای ما مشکلی نداشت.خلاصه شب بلیط رو رزرو کردیم یادمه بلیط اتوبوس برای اونروز هر نفر 85 دلار بود.(اینجا بلیط های اتوبوس تو روزها و ماهای مختلف قیمتش تفاوت داره.حتی تو زمستون که مسافر خیلی کم میشه خیلی ارزون میشه.پارسال زمستون یه شرکت مسافربری بلیط تورنتو – مونترال رو برای تبلیغ به مدت یک دلار کرده بود.در حالیکه بلیط اتوبوس شهری (مثل اتوبوس واحد خودمون) 2.75 دلار بود)
خلاصه گاهی وقتها هم یه سری برای تشویق مردم به خرید آنلاین و غیره یه تخفیف های دیگه میذارن که اونشب ما به خاطر خرید آنلاین بلیط اتوبوس 40% تخفیف گرفتیم و برای ساعت 9:30 صبح بلیط خریدیم.و بعد هم با مهمانسرای مریم تماس گرفتیم که ما فردا میایم تورنتو .اونم گفت که سوییت خالی و آماده داره .بعد هم گفت هر موقع رسیدید تماس بگیرید که امکانش بود ماشین میفرستیم دنبالتون.
صبح هم که با یه آژانس رفتیم ترمینال.اولش مسول بارها یه خورده چپ چپ به چمدونامون نگاه کرد که و گفت که به نظر میاد وسایلتون کمی زیاد باشه اما بهش گفتیم که نه دقیقا اندازه مجازیه که تو سایت نوشته بود اونم لبخند زنان بار ها رو میذاشت تو کابین.اتوبوس البته خیلی خلوت بود و حدودا 10 – 15 نفری بیشتر مسافر نداشت.
ساعت حدودا 5 بعد از ظهر بود که رسیدیم تورنتو.روز یکشنبه بود و شهر نسبتا خلوت بود.چمدون هامون رو یکی یکی آوردیم پایین و یه گوشه گذاشتیم.یه کم اطراف رو نگاه کردیم تا یه تلفن پیدا کنیم.همسرم گفت تو کنار وسایل باش من برم یه تلفن پیدا کنم و به مهمانسرای مریم زنگ بزنم.همسرم رفت و من همونجا کنار چمدونا منتظر موندم تا همسرم بیاد.10 دقیقه ای طول کشید تا همسرم برگشت و گفت که الان ماشین نداشتن و آدرس رو گرفتم که خودمون بریم.بعد هم رفت و با یه تاکسی برگشت و با غرغرای راننده تاکسی چمدونا رو گذاشتیم تو ماشین و قرار شد 20 دلار اضافه تر بهش بدیم.اونقدر غریب و تنها بودیم که ندونیم مسیری رو که راننده تاکسی داره میره درسته یا نه.چند دقیقه ای که گذشت شاید خودش فهمید ممکن نگران باشیم پشت یه چراغ قرمز که ایستاد یه کتاب نقشه داد دستمون و برامون توضیح داد که الان کجاییم و قراره کجا بریم و از چه راهی باید بریم و برای اینکه از اتوبان بره باید این خیابون رو دور بزنه.یه جورایی تلاش میکرد که خیال ما رو آسوده کنه .شاید هم دلش سوخته بود که چقدر تنهاییم .بعد هم ازمون پرسید که از کجا داریم میایم و تصمیم داریم اینجا بمونیم یا نه؟توی مسیر خیلی باهامون صحبت کرد و مرتب هم میگفت حالا از رو نقشه ببینید باید از این وری بریم.بالاخره رسیدیم به آدرسی که داشتیم.خانوم رضایی مدیر مهمانسرای مریم به همسرم گفته بود که کلید روی در سوییتِ خودتون در رو باز کنید برید تو .استراحت کنید.هر موقع خواستید با من تماس بگیرید.ما حتی همدیگه رو ندیده بودیم.فقط چند ساعت قبل از اومدن با هم صحبت کرده بودیم.حتی بابت رزرو سوییت پولی رو نداده بودبم.از ماشین که پیاده شدیم و داشتیم چمدونها رو میذاشتیم پایین دیدیم یه خانومی داره میاد به طرفمون.صورت مهربونی داشت و لبخندی زد و خودش رو معرفی کرد و فهمیدیم که خانوم رضاییِ.کمکمون کرد تا وسایل رو بردیم تو خونه.یه سوییت مبله ،شیک و تمیز با همه امکانات .بعدش هم خیلی ساده و صمیمی گفت: یکم استراحت کنید ،دوش بگیرید ،من دارم میرم خرید شما رو هم خبر میکنم بیایید بریم اگه چیزی لازم دارید بگیرید اگر هم نه با محله آشنا میشید.دوش گرفتیم و یکم تلوزیون تماشا کردیم .ایمیلامون رو چک کردیم.چای دم کردیم و خستگی حسابی از تنمون در رفت.
اونروز من و همسرم تو یه کشور غریب اصلا تنها نبودیم، چون خدا مهربونترین آدمها رو فرستاده بود تا ما احساس غربت و تنهایی نکنیم.
ادامه دارد ….

صبح زودتر از همیشه از خواب بیدار شدیم.هوا تازه روشن شده بود اما ما اصلا احساس بی خوابی یا کم خوابی نداشتیم.نمیدونم از هیجان بود یا اختلاف 8 ساعتی که پیش اومده بود.بعد از خوردن صبحانه که همراه با جلسه معارفه خوردنیهای صبحانه کانادایی که شامل کره بادام زمینی،نونِ بیگل و مربای کرن بری و … بود ،آماده شدیم که بریم بیرون و ضمن گشت و گذار تو مونترال ببینیم اینجا دنیا دست کیه و خلاصه اینکه تو کُفرستون چه خبره؟
دیدم فعلا خرید سشوار از همه واجب ترِ  .چون بنده اگر از بی غذایی جون سالم به در ببرم قطعا (دور از جونم باشه ایشاللا 150 سال عمر کنم) از بی سشواری زنده نمیمونم.حالا هر کی قصد جونم رو کرده فکر عملیات خطرناک نباشه کافیه سشوار منو بدزده اونوقت یه قتل خاموش و بدون ردپا مرتکب شده.هه هه البته به همین خیال باشید.سه سوت یکی دیگه میخرم.قحطیِ سشوار که نیست.خلاصه رفتیم یه سشوار مزخرف خریدیم ولی استفاده نکردیم همونقدر که خیالم راحت شد که سشوار دارم کافی بود.بعد رفتیم اتوبوس سوار شدیم و با مترو خودمون رو به پارکی رسوندیم که در واقع یه جزیره بود به اسم پارک “ژان دِغِپو”
تازه پارک هم نبود و “پاغک” بود.بعدش هم فهمیدیم که چرا هرچی این راننده مترو اسم ایستگا ها رو میگه نا آشناست و تو نقشه نیست.برای اینکه فرانسوی ها یه چیزی مینویسن اما یه چیز دیگه میخونن !
مثلا ممکنه بنویسن درخت ولی بخونن گوشت کوب.به خدا.مثلا فکر میکنید این چیه؟ renault ؟ هان ؟ این همون ماشین رنوِ تازه خودشون میخونن غُنُ.حالا کار نداریم.خلاصه اینکه فهمیدیم کجا باید پیاده بشیم.وقتی رسیدیم اونجا بارون میومد و یک هوای خنک رو به سردی بود.اونروز من و همسر جان اینقدر از دیدن سنجابها ذوق میکردیم و هی سنجابها رو به هم نشون میدادیم.عین سنجاب ندیده ها.خوب ندیده بودیم هم.دروغ چرا.تو تلوزیون دیده بودیم و تو باغ وحش هم از دور و پشت توری های سیمی دیده بودم.ولی با این کیفیت و از نزدیک اولین بار بود میدیدم.یه عالمه عکس گرفتیم که تو پست بعدی میذارم.
یه کازینو هم تو پارک بود که خیلی بزرگ بود.فکر کنم 7 طبقه اینا بود.یه سری آدمها هم بودن که خیلی جدی داشتن بازی میکردن.یه نفر رو هم دیدم که رو تخت بیمارستان آورده بودنش اونجا بازی کنه.طفلکی قمار خونش پایین اومده بود لابد.من که هیچ چی نفهمیدم.فقط نگاه کردم.بعد هم گشنمون شد عین چی.همونجا یه رستوران هم بود که ناهار رو اونجا خوردیم.بعد هم اومدیم بیرون و اینقدر راه رفتیم که دیگه من آخرش گریه کردم.چون نیمساعت راه میرفتیم بعدش میرسیدیم سر جای اولمون.و این مسئله چندین بار بیش از ظرفیت من تکرار شد.اونم فقط به خاطر آدرسی که دوستمون داده بود.خوب شما بودین میخندیدین؟نزدیکهای غروب رسیدیم خونه.عین پلنگ صورتیِ خستۀ خسته ها.بعدش هم رفتم دوش گرفتم اومدم موهام رو سشوار کنم دیدم سشوار کار نمیکنه.اینقدر غر زدم که نگو .هی همش میگفتم سشوار 11 دلاری که دیگه بهتر از این نمیشه.ماکتِ! برای دکور خوبه.دوستمون گفت عیبی نداره میتونید برید پسش بدید.بگید خوشم نیومد.من که حرفش رو باور نکردم.آخه مگه خل و چلن؟ولی وقتی خیلی راحت رفتیم پسش دادیم، دیدم طفلکی حالا درسته آدرس اشتباهی میده اما خب گاهی وقتها هم راست میگه.اصلا نپرسیدن چرا؟هر چند من نصفه شب قبل از اینکه سشوار مذکور رو پس بدیم رفتم و یه سشوار دیگه خریدم.اینبار رفتیم یه فروشگاه  دیگه و گرونترین سشواری که داشت رو خریدم.65 دلار بعدش رفتیم اون یکی رو پس دادیم.وقتی رسیدیم خونه رفتم موهام رو سشوار کنم دیدم جدیده هم کار نمیکنه.بعد به عقل ناقص خودم رجوع کردم.گفتم خوب شاید برق دستشویی مشکل داره.رفتم بیرون تستش کردم دیدم بععععله .آخه میدونید چطوری بود.اول شروع میکرد به کار کردن بعد از 10 ثانیه سرعتش کم میشد تا کاملا قطع میشد و برای همین من فکر میکردم سشوار مشکل داره.خلاصه اینکه به دوستمون گفتم نمیدونستی برق دستشوی مشکل داره؟میگه نه؟میگم مگه چند وقته تو این خونه زندگی میکنی؟گفت 2 سال.شما بودین موهاتون رو دودنه دونه نمیکندین تا دیگه محتاج سشوار نباشید؟اما من موهام رو نکندم.ایستادم تو هال و موهام رو همونجا سشوار کردم :دی بدون آینه.دوستمون هم طفلکی میخواست بخوابه.اما من واجب بود ساعت 12 شب موهام رو سشوار کنم.میخواست آدرس اشتباهی نده تا مردم آزاری خون من کم نشه.موهام رو سشوار کردم .انگار که یه بار سنگینی از رو دوشم برداشته باشن سبک شدم..اصلا دلم خنک شد.گفتم آخیش.حالا میتونم راحت بخوابم.اینقدر هم خسته بودم که بیهوش شدم تا صبح….
ادامه دارد

از هواپیما که خارج شدیم ساعت حدودا 9 شب بود. هیجانزده مسیر منتهی به گیتهای ورودی رو طی کردیم.از بالای پله ها که نگاه کردیم دیدیم چند نفر پشت یه پیشخون نشستن و مدارک رو بررسی میکنن.پایین که رسیدیم متوجه شدیم که ما هم همینجا باید مدارکمون رو تحویل بدیم.همونجا ایستادیم منتظر تا نوبتمون بشه که همون موقع یه آقای تپل لبخند زنان بهمون گفت: بفرمایید اینجا لطفا!!! مثل بچه های خوب رفتیم پشت پیشخون روبروی آقای تپل ایستادیم.سلام کردیم و مدارکمون رو که شامل برگه لندینگ و  CSQ  و پاسپورتمون بود دادیم بهش.شروع کرد یه چیزایی تو برگه لندینگ نوشتن و جاهای لازم رو پر کرد بعد هم گفت اینجا رو امضا کنید.وبعد هم مهر کرد و یکی از برگه های لندینگ رو جدا کرد داد دستمون.و بعد هم پاسپورتها. و با خوشرویی  بهمون گفت : به کانادا خوش اومدید.ازش تشکر کردیم و من بهش گیر دادم کجا ازمون عکس میگیرید؟! گفت عکس لازم نیست .بهش گفتم برای کارتهای اقامتمون عکس لازم ندارید؟(تو دلم بهش میگفتم: چاقالو هرچی لازم دارید همین الان بگید ما فردا پس فردا میخوایم بریم تورنتو ها حال نداریم دوباره برگردیما) گفت نه لازم نیست.منم گیر داده بودم که چرا لازمه دوستای من که اومده بودن ازشون عکس هم گرفته بودید.که آقای توپولوی با مزه دوباره با لبخند بهم گفت عکس قبلیه شما توی پرونده تون هست خیلی خوبه شاید عکس دوستتون خوب نبوده.گفتم آها از اون لحاظ . بعد هم گفت بفرمایید او اتاق و کتابچه های راهنما رو بگیرید.ما هم نیشمون تا بناگوشمون باز شده بود و رفتیم اتاقی که توپلو گفته بود.اونجا هم کلی خوش امد گویی و لبخند و … تو دلم میگفتم اگه میدونستیم از اومدن ما اینقدر خوشحال میشید خوب زودتر میومدیم بابا.حالا خودتون رو کنترل کنید از خوشحالی سکته نکنید.خلاصه اونجا یه خانومی بود که یه سری کتابچه راهنما داد بهمون که معرفی ایالت کبک بود .به فرانسوی بود و مطمئنا توش نوشته بود که واییی ما کبکی ها اینقدر باحالیم و این اونتاریویی های خاک برسر اینقدر بد جنسن .به خصوص این تورنتو ای ها .بعد هم بهمون گفت  2 شنبه تماس بگیرید که همون روز یه کلاس معارفه هم داریم برای تازه واردین و همونجا هم برای کلاس زبان فرانسه ثبت نام کنید(لازم به ذکر است به کسانی که تو این کلاس شرکت کنند ماهیانه مبلغ 430$ میدن آره عزیزم بهت پول میدن بابت این کلاس پول نمی گیرن) گفتیم حکمنت، حکمنت زنگ میزنیم.ما که به روی خودمون نیاوردیم که ما کبک نمیمونیم ترسیدیم غصه بخورن.آخه اینا ماهی 430 دلار به هر نفر میدن بازم کسی نمی مونه کبک.
بعد اومدیم بیرون و به آقایی که مسئول بازرسی گمرک بود گفتیم ما تازه واردیم اونم خوشحال شد و گفت با من بیاید بچه ها.منم دیده بودم همه خوشحال میشن تا میفهمن ما تازه واردیم میخواستم راه به راه هرکیو میبینم بگم هِی ، ما تازه واردیم ها.تا دلش پر از شادی بشه.با آقاهه رفتیم و ازمون پرسید که چیا همراهتون دارید.ما هم هی میگفتیم هی اون مینوشت و وارد و کامپیوتر میکرد و هی معذرت خواهی میکرد که میدونم خسته میشید ولی این فقط همین یکبار و بابت هیچکدوم مجبور نیستیتد گمرکی بدید.بعد گفت فرش چند تا دارید گفتیم 5 تا(2 تاش قالیچه بود 3 تاش هم گلیم ) 3-4 روزه دیگه میرسه.بعد هم الکی گفتم 6 تا از فرشهامون هم مونده ایران بعدنا میاریم.بعد گفت نوع و اندازشون گفتم همه ابریشمی 2 تا 6 متری و بقیه هم 3 متری(دقیق یادم نمیاد).که اونارو هم یادداشت کرد.که بعدا من اگه با خودم از ایران فرش خریدم و آوردم مالیات نپردازم.
هر چیزی رو که اونشب داشتیم و اعلام کردیم بعدا میرسه از مالیات معافِ.البته دروغهای شاخدار خوب نباید داد .مثلا حالا 6 تا قالیچه خُب منطقیه ولی یه دفعه بگید مثلا یه کامیون از فرشهامون که همش هم ابریشمیه مونده خوب یکم تابلوه لافِ.حالا نمیدونم والا برای ما 6 تاش هم لاف بود.شاید برای بعضیها دو تا کامیون هم واقعیت داشته باشه.حالا ما کار نداریم به این چیزا.همرو نوشت و بعد هم ازمون پرسید غذا همراهتون ندارید؟که یهو من یاد فسنجون خانومه افتادم.گفتم آخی الان فسنجونشونش رو که طفلکی با چنگ و دندون آورد تا اینجا از چنگش در میارن و نمیذارن با خودش ببره.گفتیم نه ما غذا مذا نداریم.بعد هم توضیح داد که خیلی مواقع میکروبها و بیماریها از طریق غذا وارد کشورهای دیگه میشن و ما هم چون کشورمون رو دوست داریم نمیخواهیم درگیر شیوع بیماری بشیم و برای همین از ورود غذا جلوگیری میکنیم.شما هم که دیگه اینجا کشور خودتونه باید نسبت بهش احساس مسولیت داشته باشید و اگه غذا همراهتونه بگید.ما تازه اونجا بود که فهمیدیم ای بابا ما نیم ساعتی میشه که جزو این کشور شدیم ا.جل الخالق .چه چیزا.وسطاش که هی شرمنده میشد که معطل شدیم و اینا ما بهش گفیم اشکالی نداره فقط ما دوستمون قراره بیاد فرودگاه ممکنه منتظر بمونه و فکر کنه ما گمش کردیم بره.بعد گفت خُب من با شما میام که بریم و به دوستون اطلاع بدیم که نگران شما نباشه.بعد من باهاش رفتم و دوسمون رو که دیدم بهش گفتم ما داریم وسایلمون رو ثبت میکنیم .زود میایم و برگشتیم و کار ثبت وسایلمون که تموم شد گفت از زندگی در کانادا لذت ببرید خوش اومدید.در حالیکه 2 تا شاخ روی کلمون سبز شده بود که اینا نصفه شبی چرا اینقدر خوشحال و خوش برخوردن ازش خدا حافظی کردیم و  بعد هم یه تاکسی گرفتیم و راهی خونه دوستمون شدیم.از فرودگاه تا خونه دوستمون راه زیادی نبود و ساعت هم حدودا 9:30 شب بود و ما هم کمی خسته بودیم تنها چیزی که همون لحظه اول توی ذهن آدم میمونه بعد از خروج از فرودگاه فرانسوی صحبت کردن آدما و دیدن تابلوهایی که اگرچه انتظار دارید دو زبانه باشه ولی در کمال تعجب فقط فرانسوی نوشته شده.خسته به خونه رسیدیم و اولین کاری که انجام دادم تلفن کردم به مامانم و رسیدنمون رو بهشون خبر دادم و بعد هم دوش گرفتیم و خوابیدیم که صبح زود بیدار بشیم و بریم گردش .میخواستیم 2 روزی مونترال بمونیم و خوب همه جای شهر رو ببینیم و تفریح کنیم و بعد راهی تورنتو بشیم.

ادامه دارد….

چمدونها رو با وسواس خاصی وزن میکردم و وسایل رو جابجا میکردم که بیش از وزن مجاز نشه.برای هزارمین بار طول و عرض و ارتفاعشون رو اندازه گرفتم.برادرم و همسرم قالیچه رو با سلیقه تا میکردن و من غر میزدم که مراقب باشید ،خوب ببندیدنشون ،قالیچه ها رو نذارید تهِ کارتون،گلیم ها رو دو طرفش بذارید.بیشتر استرس سفرم بابت این وسایلی بود که میخواستیم بارنامه کنیم و من که با وسواس همه رو برای خونه جدیدمون و زندگی جدیدمون خریده بودم نگران بودم که تو راه گم نشن.چون مرتب خبرهای اینکه فلانی چمدونشون گم شد و قالیچشون نرسید و … میشنیدم
دو سه روزِ آخر همش میرفتیم پیش دندون پزشکمون.اونم با دقت همه دندونها رو بررسی میکرد،عصب کشیها رو عصب کشی کرد و پر کردنی ها رو هم پر کرد.یه روز از صبح تا عصر وقت گذاشتم برای خدا حافظی های تلفنی.غروب که شد از شدت سر درد و عذاب میگرن رفتم درمونگاه و به صرف سِرُم و سه تا آمپول ازم پذیرایی شد.2 ساعتی اونجا بستری بودم وشب برگشتیم خونه و دیگه تا صبح هیچ چی نفهمیدم.فردا دوباره کارهای باقیمونده رو بررسی کردیم.باید وسایلی رو که بارنامه میکردیم 2 روز قبل از پروازمون تحویل میدادیم.قرار بود اونا رو بارنامه کنیم تورنتو.که دو روز بعد از اینکه رسیدیم تورنتو بریم تحویل بگیریم.6 تا چمدون هم داشتیم که باید با خودمون میبردیم.انبوه کارها بقدری بود که فرصت فکر کردن به دلتنگیها پیش نیومد.بارها رو بارنامه کردیم .خونه کمی خلوت شد و خیالمون از بابت بارها راحت.
باید قبل از رفتن یه سری هم به آرایشگاه میزدم.موهام رو کوتاه کردم و رنگش رو هم تازه کردم.همه چیز مرتب بود.مامانم که پیشم باشه هزارتا کار هم که سرم ریخته باشه با مدیریت مامان همه چی به بهترین نحو و در کوتاه ترین زمان ممکن انجام میشه.نگرانی بعدی بابت انتقال پولهامون بود.دلار هم که در عرض 4 روز کلی گرون شده بود و این باعث میشد که هی بودجمون کمتر و کمتر بشه.هیچ راهی برای انتقال پولها از طریق بانک نبود.همه بانک ها حساب هاشون تو کانادا بسته شده بود.و حالا ما مونده بودیم که پولهامون رو چطوری ببریم :(   پول زیادی نداشتیم البته.کمی پس انداز بود و پولی که از فروش ماشین به دستمون رسیده بود اما اونقدر بود که نشه تو جیب گذاشت و راحت خارج شیم.(اینم بگم که چون ماشینمون رو برادرم ازمون خرید با خیال راحت تا لحظه آخر ماشین داشتیم و حالشو بردیم :ددددییی)
صاحب خونه نازنینمون تا روزی که ما اونجا بودیم کسی رو  برای دیدن خونه نیاورد و از این جهت من کلی دعاش کردم.موقع اومدن هم پرده ای رو که کلی دوستش داشتم گذاشتم بمونه روی خونه .به هر حال اون پرده هرچقدر هم که ارزش مالی داشت برای اون پنجره دوخته شده بود هرچند خونه های توی کوچه ما همه پنجره هاشون تقریبا اندازه هم بودن اما این تنها راهی بود که به ذهنم رسید به وسیله اش از اون مرد نازنین تشکر کنم.
از یه جهت ما با مهاجرای دیگه فرق داشتیم.اینکه خونه نداشتیم :) و مستاجر بودیم و این خیلی هم خوب شد برامون چون اینجا روزی صد هزار بار نمیگفتیم: آخه ما خودمون خونه داشتیم ،فلان و بهمان و ….این منفی ترین انرژی که من دیدم تازه وارد ها به خودشون میدن.
پروازمون از طریق لندن بود به مونترال اما چون قرار نبود زیاد مونترال بمونیم بارهایی رو که باید بارنامه میکردیم فرستادیم تورنتو .
ما 5 سال قبل از او شب تصمیم به مهاجرت گرفتیم و همون موقع هم میدونستیم که این ره که میرویم به کجاست و تو این مدت هم روی خودمون حسابی کار کرده بودیم و به همه چی فکر کرده بودیم.دوست داشتم تصویری که از لحظه خدا حافظی از چهره خونواده تو ذهنم میمونه یه چهره خندون و شاد باشه نه یه چهره غمزده و گریون.بنابراین همه تلاشم این بود که همه از این مهاجرت احساس شادی کنند و سعی میکردم به همه انرژی مثبت بدم .
ساعت 3:30 صبح بیدار شدیم و کم کم آماده شدیم که بریم فرودگاه.
ادامه دارد.

روز دوشنبه تعطیل رسمی بود و فرصتی دست داد که از سه روز تعطیلی استفاده کنیم و به یه مسافرت کوتاه بریم.رفتیم مونترال و کبک سیتی.مونترال که همونطور که از عنوان این پست متوجه شدید افتضاحی بود برای خودش.کثیف،ترافیک،خیابونهای تنگ و پر از چاله چوله خونه های دلگیر و …من پارسال هم وقتی اومدیم کانادا 3 روز مونترال بودم ولی خوب تو اون سه روز فقط پارک رفتیم و محله ای که بودیم محله خیلی خوبی بود و نمیشد تصویر کلی شهر و خیابونهاش و … دید.خلاصه خدا رو شکر کردیم که اونجا زندگی نمی کنیم.اینه که وقتی رسیدیم تورنتو از خوشحالی کم مونده بود گریه کنم.اصلا یه احساس آرامش و امنیتی کردم وقتی وارد تورنتو شدم.البته از حق نگذریم کلیسای نوتردام مونترال واقعا دیدنیه.

کبک سیتی اما بی نظیر بود.زیبا و قدیمی و کوچولو.شبیه قصه بود.خونه هاش از شدت زیبایی انگار مصنوعی بودن.کلی خوش گذشت بهمون.جای همه دوستان خالی.

عکسهای زیر هم دست پخت این چند روز بود.سوغاتی دوستان دنیای مجازی :)

پارلمان کبک

پارلمان کبک

پارلمان کبک

پارلمان کبک

نمای داخلی کلیسای نوتردام مونترال

نمای داخلی کلیسای نوتردام مونترال

پارلمان کبک

پارلمان کبک

پارلمان کبک

پارلمان کبک

کبک سیتی

کبک سیتی

کبک سیتی

کبک سیتی

کبک سیتی

کبک سیتی

مجسمه مربوط به شام آخر (کلیسای نوتردام مونترال)

مجسمه مربوط به شام آخر (کلیسای نوتردام مونترال)