بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید

خاطرات و تجربيات مهاجرت به کانادا

Archive

Tag: Tobermory

صبح زود از خواب بیدار شدیم و شروع کردیم به آماده کردن یه صبحانه دیگه و آماده شدن برای گذروندن یک روز زیبا و پرماجرای دیگه. کتری روی آتیش میجوشید و من مشغول درست کردن چای شدم. چای رو دم کردم و با همسری منتظر نشستیم تا دوستامون از خواب بیدار بشن. همسری و همسر دوستم و پسرشون قرار بود برن ماهیگیری و من دوستم تصمیم داشتیم تا ظهر که از ماهیگیری برمی گردند کمی همون دور و بر قدم بزنیم و به دیدن فروشگاهی بریم که صنایع دستی سرخپوست ها رو میفروخت و بعد از نهار هم همگی با هم بریم به طرف صخره ها برای آبتنی. ادامه مطلب…

شنا کنان و با آرامش، به زیبایی از کنار صخره ها میگذشت. دخترک رو از بالای صخره ها دنبال کردیم و از  اونجا ساحل پلکانی دریاچه رو دیدیم که Indian Head Cove نام داشت. همه در کنار ساحل و روی پلکان طبیعی دریاچه نشسته بودند یا روی صخره ها دراز کشیده و از آفتاب دلچسب یک ظهر تابستانی لذت میبردند. همه و همه برای تکمیل تصویر یک رویا کافی بودند و ما تا این ساحل، تنها به اندازه پایین رفتن از یک صخره فاصله داشتیم. ادامه مطلب…

محو تماشای آب زلال و صخره هایی بودیم که در اثر فرسایش شبیه به پلکان از ساحل به اعماق دریاچه چیده شده بودند. صخره هایی پر از حفره هایی که در سکوت قصه سالهای دور و اصالتشون رو به رخ میکشدند.و گلهای زیبای وحشی لا به لای تخته سنگهای سخت و عظیم ساحل خودنمایی میکردند. ادامه مطلب…

خاطرات مربوط به این سفر و کمپینگ رو در چند پست خواهم نوشت. نظر همه شما دوستان و خوانندگان خاموش برای من مهمه تا بتونم سفرنامه ها رو بهتر و احیانا قابل استفاده بنویسم.

قرار بود روز پنجشنبه صبح حرکت کنیم،  روز چهاشنبه یک مقدار از خریدهای باقیمونده رو انجام دادیم و شب تا دیر وقت بیدار بودیم و وسایل رو آماده میکردیم. کلی هم با همسری میخندیدیم به انبوه وسایلی که آماده کرده بودیم. اینجا خیلی ها به صورت Back Packed به کمپینگ میرن، یعنی ماشینشون رو پارک میکنن و کوله پشتی رو برمیدارن و اینقدر میرن و میرن تا یه جای مناسب رو تو جنگل چادر بزنن. یعنی کل زندگیشون رو تو یه کوله پشتی جا میدن. ما لباسهامون فقط دو تا ساک بزرگ شده بود، دو تا یخچال خیلی بزرگ  پر از غذا و میوه. تنقلات هم که دیگه جای خود داره. ادامه مطلب…