بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید

خاطرات و تجربيات مهاجرت به کانادا

Archive

Tag: تورنتو

روز شنبه با دوستم رفته بودیم خرید که رفتیم تو یه فروشگاه و من همون اول یه کمربند رو دیدم و ازش خوشم اومد و برداشتم، خیلی تو فروشگاه چرخ زدیم و لباسهاش رو دیدیم و چیزی نپسندیدیم و همیجور صحبت کنان اومدیم بیرون. از در فروشگاه که اومدیم بیرون چند قدم رفتیم که یهو چشمم به کمربند توی دستم افتاد و دیدیم ای وای من همینجوری اینو برداشتم اومدم بیرون. سریع دویدم تو و از همون دم در کمربند رو تو هوا تکون میدادم و به صندوقدار نشون میدادم. خودشون خنده شون گرفته بود از کار من، جالبه که اصلا نه بوقی نه صدایی نه آژیری هیچی هم صدا نکرد وقتی اومدیم بیرون. بله دوستان در ادامه حواس پرتی هام به سلامتی این خبر رو بدم که دزد هم شدم، البته این هم از عوارض همون حواس پرتی هاست. از اون به بعد تو هر مغازه ای که میرفتیم به دوستم میگفتم حواست به من باشه چیزی بلند نکنم. والله با این نوناشون. ادامه مطلب…

میدونید این باقلواها رو کی درست کرده؟ خودم :) میدونید چطوری؟ در ادامه مطلب نوشتم :)

ادامه مطلب…

امروز هوا گرم و بهاریه. هرچند به قول گوینده بخش هواشناسی تلوزیون زمستون چند روزی رفته تعطیلات و هوا خوری و روز شنبه برمیگرده، اما همین دو سه روزه هم غنیمت بود و از هوای بالای صفر تو فوریه حسابی لذت بردیم. امروز دما به 12 درجه بالای صفر رسیده و این یعنی بهار در زمستان.

خوب معلومه که تو این هوا، بستنی خوردن، حسابی به ما بستنی خورا میچسبه. هر قدر هم سرماخوردگی از قبل داشته باشیم و سرفه هامون تازه کوتاه و فاصله دار شده باشه و رو به خوب شدن رفته باشه، باز نمیشه از لذت خوردن بستنی چشم پوشی کرد، به خصوص بستنی سُنتی.

اینجا سوپر مارکتهای ایرانی بستنی سنتی دارن، اما خوب ما به ندرت فروشگاه ایرانی میریم. ماهی یکبار میریم به اندازه مصرف یک ماهمون نون سنگک و تافتون تازه میخریم و میذاریم فریزر و تو همین ماهی یکبار ها خرید های دیگه ای که فقط از سوپرهای ایرانی امکان پذیرباشه انجام میدیم مثل خرید سماق یا نبات و پنیر لیقوان و … علاوه بر اون یکی دو بار بستنی سنتی ازشون خریدیم دیدیم فقط اسمش و قیافه اش سنتیه و رنگ و بوی بستنی سنتی نداشت. عطر و طعمش به هیچ عنوان آشنا نبود. تا اینکه چند مدت پیش یکی از دوستان گفتند خودشون بستنی سُنتی درست میکنند، فکر کردم با بستنی ساز و ثعلب و اینها، زیاد هیجانزده نشدم که دستور تهیه اش رو بگیرم، آخه به نظرم خیلی سخته، اما وقتی خودش شروع کرد طرز تهیه اش رو گفتن، دیدم نه اصلا اینطور نیست. این دوستمون از اونجایی که خودش هم خیلی شکمو هست و از طرفی کارشناس تغذیه هست و سالها توی ایران و آمریکا تو شرکتهای تولید مواد غذایی مشغول به کار بوده و هست، همیشه راه های ساده ای برای تهیه خوردنی های نوستالوژیک پیدا میکنه. در مورد بستنی سُنتی هم گفتند، بستنی وانیلی رو با کمی گلاب و زعفرون مخلوط میکنن و بعد هم خامه رو توی سینی میریزن و توی فریزر میذارن تا یخ بزنه و بعد اون رو خورد میکنن و به همراه مغز پسته با مخلوط بستنی وانیلی و گلاب و زعفرون قاطی میکنن و دوباره میذارن توی فریزر. گفت امتحان کن، مطمئنم عاشقش میشی. از شما چه پنهون دیدم حوصله خامه تو سینی ریختن و خورد کردنش رو ندارم و یهو به عقل ناقصم رسید که از این Chocolate chip ها که تو شیرینی پزی کاربرد داره استفاده کنم. البته از نوع سفیدش که شیریه. سریع دست به کار شدم و دستور تهیه بستنی سنتی دوست ساز رو امتحان کردم. بستنی سنتی ای شد که فقط از بستنی اکبر مشتی نمونه اش رو قبلا خورده بودم. اصلا بوی گلاب و زعفرونش آدم رو مست میکرد. Chocolate chip ها هم خیلی معرکه بودن اما خوب بوی خامه رو نداشتن، حالا شما دوست های غربت نشین اگه داشتید و مثل من تنبل نبودید میتونید همون خامه رو توی سینی فریز کنید و خورد کنید و استفاده کنید اما تنبلی هم کردید عیبی نداره :) من خامه توی بستنی رو دوست دارم اما به اندازه عطر و رنگ و مزه خود بستنی برام مهم نیست. اما بستنی ای میشه ها. توووپ.

شیرین کام باشید.

White Chocolate chip

چند روزه که هوا حسابی کانادایی شده و یه دل سیر داریم برف میبینیم و برف پارو میکنیم. الان هم که در حال نوشتم این مطالب هستم دمای هوا با احتساب سرعت باد و رطوب هوا منفی 21 درجه هست.

و اما ازحال خودم بگم که دو روزه دچار Stomach flu شدم. هیچ چیزی نمیتونم بخورم و حس میکنم به محض خوردن بالا خواهم آورد. فقط چای رقیق بدون شکر و کِرَکِر های نمکین. تا دو روز باید همین ها رو فقط خورد. البته به شرطی که حالت تهوع به آدم دست نده. کاملا خود بدن به آدم میکه چقدر باید بخوری. از روز سوم میشه آب سیب و بیسکوییت های سبک خورد. بیشتر اوقات با تب و لرز همراه که نباید لباسهای کلفت پوشید. بهتره یک لباس خیلی سبک در حد تاپ و شلوارک پوشید و بدون اینکه پتو یا رواندازی روی خودتون بکشید دراز بکشید و استراحت کنید تا حرارت از بدن خارج بشه. درسته که اینطوری خیلی احساس سرما میکنید اما سریعتر خوب میشید. ادامه مطلب…

چند روزی هست که دو تا از اصناف تورنتو در اعتصاب  یا در شرف اعتصاب(!) به سر میبرند. یکی صنف عرق فروش ها یکی هم صنف سپور ها. سپور ها که گفتن ما تا اطلاع ثانوی آشغالها رو جمع نمیکنیم، و از 22جون اعتصابشون رو به مرحله اجرا درآوردند که هنوز هم ادامه داره؛  مردم هم این روزها مجبورند آشغالهاشون رو ببرند به یکی از 19 محل جمع آوری عمومی که تا حالا تعیین شده؛ بعضی ها که میخواستند زرنگی کنند و یه جایی آشغالشون رو ول کنند نفری 380 دلار جریمه شدند که شهردار محترم تهدید کردند که چون ریختن زباله در فضای باز در این هوای گرم موجب آلودگی محیط زیست، بوی بد و ایجاد بیماری می شود این جریمه طبق تشخیص دادگاه به 10,000 دلار هم ممکن است برسد! یه سری ها هم که بیچاره ها یا وقتش رو ندارن یا تنبلن یا هر چیز دیگه ای آشغالها رو فعلا تو خونه نگه میدارند ببینن چی پیش میاد کارگر های صنف مذکور هم، همینطور یعنی منتظر هستند که ببینن چی پیش میاد.
اما صنف عرق فروش ها به محض اینکه اعلام کرد تصمیم به اعتصاب گرفته، آنچنان صف طویلی توی فروشگا های LCBO درست شد که ادامه مطلب…

سال 2009 میلادی مبارک

داشتم مطلب چهار ساعت وحشت و اضطراب در برج ملی کانادا رو تو سایت ایرانتو میخوندم که عین مطلب رو اینجا کپی میکنم.

ایرانتو: باد زوزه می کشید، کودکان گریه می کردند، یک مرد داد می زد و دیگری از ترس خشکش زده بود.. همه این اتفاقات زمانی روی داد که آسانسور شیشه ای بزرگترین برج کانادا در ارتفاع 300 متری زمین متوقف شده بود.
“ایرن کلی” مسافری از کاستاریکا می گوید، بعد از 2.5 ساعت توقف ، آسانسور چند متری بالا رفت .. اما دوباره ایستاد، باد شدید، صداهای عجیب و غریبی ایجاد می کرد، مثل خراش دادن شیشه بوسیله سنگ.. همه جیغ می کشیدند .. دوباره آسانسور چند متر به سمت پایین رفت …
وزش باد شدید، 17 نفر را به مدت 4 ساعت در داخل آسانسور CN Tower محبوس کرد. اتفاقی که به قول جک رابینسون مدیر اجرایی برج، بی سابقه بوده است.
او گفت:”گاهی اوقات ما توقف آسانسور را داشته ایم اما بعداز چند دقیقه مشکل رفع می شد. سیستم آسانسور ما کاملا مدرن است و مرتب کنترل می شود ، اما حرکت و نفوذ باد به گودال آن موجب بوجود آمدن چنین مشکلی شده بود.”
هنگام حادثه، سرعت باد 100 کیلومتر بر ساعت بود. اپراتورها متوجه شدند که باد برخی از کابل های آسانسور را در هم پیچانده و مدت زیادی طول کشید تا مشکل رفع گردد.
سرانجام مسافران به بالای برج رسیدند و در عوض از غذای رایگان رستوران گردان بهره مند شده و پول بلیطشان نیز برگشت داده شد.

به هیچ عنوان قصد مقایسه ندارم و همیشه معتقدم برای اینکه از زندگی لذت ببریم بهتر اینه که  ببینیم خودمون الان چی داریم نه اینکه دیگران چی دارن.اینجا هم هیچ موقع کانادا رو با ایران مقایسه نکردم.اما گاهی اوقات نا خودآگاه با دیدن صحنه ای یا اتفاقی یاد موضوعی یا خاطره ای مشابه تو ذهنم زنده میشه درست مثل الان که داشتم این خبر رو میخوندم.بی اختیار یاد اون روز صبح افتادم که تو ایران همسرم طبق معمول هر روز صبح ساعت 5.5 از خواب بیدار شده بود تا با همکاراش قبل از اینکه برن سر کار برن استخر.وقتی رسیده بودن 10 دقیقه بعد از شروع سانس برق استخر به علت اشکال سیستم های داخلی مجموعه ورزشی قطع شده بود و مسولین استخر فقط به گفتن آقایون بفرمایید بیرون استخر تعطیلِ بسنده کرده بودند.بدون اینکه حتی پول بلیط رو پس بدن یا حداقل معذرت خواهی کرده باشن.

خب تو این اتفاقی که توی برج تورنتو افتاده یه عامل طبیعی(وزش باد شدید) یه مشکلی رو ایجاد کرده.با این حال توریست بیچاره که بلیط 40 دلاری دیدن از این برج رو خریده از ترس، کل مسافرت زهر مارش میشه.اما یه معذرت خواهی و برگردوندن پول بلیط و غذای رایگان تو رستورانی که یه وعده غذا ساده برای هر نفر حدقل 100 دلار آب میخوره حس خوبی رو جایگزین 4 ساعت ترس و دلهره میکنه.

قبول دارم شاید این دوتا مسئله و اتفاق خیلی با هم متفاوت باشن و قابل مقایسه نیستند اما احترام گذاشتن به آدم ها زمان و مکان و شرایط خاصی رو طلب نمیکنه.چه تو آسانسور باشه چه تو مهمونی چه تو استخر .چه 1 دقیقه باشه چه 1 ساعت.کما اینکه همسرم و همکاراش پول بلیط رو برای 3 ساعت پرداخت کرده بودند و فقط 10 دقیقه از استخر استفاده کرده بودند.

امروز آخرین روز کاریه و از فردا چهار روز تعطیل هستیم.البته پارسال 2 هفته تعطیل بودیم.امسال رئیسمون حال نکرده بیشتر تعطیلمون کنه :(

البته پارسال من اینجا کار نمیکردم اما همسرم اینجا بود و 2 هفته هم تعطیل بود ولی اونموقع ما ماشین نداشتیم که جایی بریم و چون یه روز مونده به تعطیلات از این دو هفته تعطیلی مطلع شدیم فرصت خرید بلیط و پکیج های مسافرتی رو هم نداشتیم.دلمون رو صابون زده بودیم برای امسال که اینجوری شد.مرخصی های من که چون تقریبا از اواسط سال اومدم شرکت نصف مرخصی های همسرم بود و الان همسرم 8 روز مرخصی داره که مجبوره استفاده کنه.اونوقت من مظلومانه تنهایی باید بیام شرکت.گواهینامه ام  طوریه که نمیتونم تنهایی پشت ماشین بشینم (به دلیل تنبلی مفرط هنوز گواهینامه G2 رو نگرفتم) و البته همسر گرامی هم اونروز اعلام کردند گواهینامه هم داشتی من نمیذاشتم تو این برف تنهایی رانندگی کنی.البته پارسال سرتاسر زمستون تو طوفان و برف ، همش تنهایی میرفتم سر کار و تازه پیاده روی هم بیشتر از اینجا داشتم.هرچند که همسر جان هم جایی نمیتونه بره و مجبوره الکی بشینه تو خونه.اما خوب بنده مقادیر معتنابهی مورد غر زدن واقع شدم که چرا همون قدر مرخصی هام رو هم تک خوری  کردم که نشه با هم آخر سال استفاده کنیم و مسافرت بریم.

فردا روز کریسمس و همه به هم هدیه میدن.این رسم هدیه دادن هم اینجا خیلی جالبه.اولا که بچه های کوچولو یه ویش لیست پر میکنن که از سنتا (بابا نوئل) چی میخوان و پدر و مادر ها هم اون ها رو تهیه میکنند و شب یواشکی میذارن تو جورابهای مخصوصی که بچه ها کنار درخت کریسمس یا پشت در آویزون کردن.و صبح که بیدار شدن فکر میکنن سنتا دیشب اومده و این هدیه ها رو براشون آورده.بعضی وقتها پدر و مادر ها هدیه ها رو میدن به سنتا هایی که تو مراکز خرید و … هستند و با لباس و ریش و .. و بعد با بچه شون میرن اونجا و یه دفعه سنتا میاد طرف بچهه و میگه تو باید فلانی باشی!!! اونوقت هدیه بچه رو میده بهش.

گاهی وقتها هم یه نفر سنتا میشه و لباس میپوشه و میره خونه فامیلا و همسایه ها و هدیه هایی که پدر و مادرا گرفتن رو میده به بچه ها و با هاشون عکس میگیره.

یکی از کارهای جالبی که اینجا تو بعضی از شرکتها انجام میشه از جمله شرکت ما مراسم Secret Santa هست.هز کس که میخواد تو مراسم شرکت کنه اسمش رو میگه و بعد اسمها رو مینویسن و میریزن تو یه کلاه و هر کس یه دونه بر میداره (ولی نمیگه اسم کی در اومده) و برای اون شخص هدیه میخره و اسم طرف رو روش مینویسه اما جای اسم خودش رو خالی میزاره.بعد همه هدیه هایی رو که خریدن رو یه میز یا کنار درخت کریسمس میذارن و تو یه مراسم همه جمع میشن و هر کس هدیه ای که اسم خودش روش نوشته شده رو بر میداره و آخر سر هر کسی حدس میزنه که کی این هدیه رو براش گرفته.مراسم جالب و با مزه ایه و من خیلی دوستش دارم.در واقع هر کسی سنتای یکی دیگه میشه ولی خوب چون سنی ازمون گذشته میفهمیم که باید کار یکی از همکارا باشه.

امسال ریسمون سنتای من شده بود و یه سینی کریستال و یه قاب سیلور خوشکل هم برام گرفته بود.تزیینش هم خیلی باحال بود.خودم هم برای یکی از همکارها یه سبد گرفتم که توش پر از شوکولات های استارباکس و قهوه و لیوان استارباکس بود.

و اما خرید : اینجا میشه گفت همیشه حراجهای فصلی خوبی داره و میتونید خریدهای خوبی داشته باشید اما یکی از بهترین روزها برای خرید که میتونید خرید خیلی خیلی خیلی خوبی داشته باشید یه روز بعد از کریسمسِ که بهش Boxing day میگن.تو این روز همه فروشگاه ها اجناس خودشون رو حراج میکنن یه حراج واقعی.میتونید لباسها ،کیف ، کفش و هرچیزی رو بعضی جا ها حتی تا 10% قیمتش هم بخرید.البته این روز به قدری شلوغه که باید با برنامه ریزی برید خرید.لباس و کفش مناسب و راحت بپوشید.بعضی از مردم حتی از شب میرن و پشت فروشگاهای بزرگ و مال ها منتظر میمونن تا به محض باز شدن فروشگاها خریدشون رو شروع کنن.

به خصوص فروشگاه هایی مثل Future shop و Best buy.

تو این روز همه فروشگا ها حراج دارن و با خیال راحت خرید کنید چون اینجا وقتی جنسی رو حراج میکنن واقعا حراج شده و اگه همیشه از حراجها خرید کنید در سال هر خونواده تا چندین هزار دلار میتونه پس انداز کنه.حراج های این روز شامل لوازم خونگی و مبل و تلوزیون و … میشه فقط خاص پوشاک نیست.

روز خوب و خوشی داشته باشید

اینم یه عکس از خرید  boxing day :)

boxing-day

مصاحبه رو خوب انجام داده بود اما میگفت مدیر “آی تی” شرکت خیلی لهجه داشته و نمیدونم سوالاش رو درست متوجه شدم یا نه؟! اما به خاطر اینکه دیر رسیدم اصلا امیدی ندارم که من رو استخدام کنن.به هر حال همچنان رزومه اش رو به شرکتهای مختلف میفرستاد.

از اون موسسه هم که ایمیل زدن و گفتند که برای ارزشیابی مدرک باید خود دانشگاهتون اقدام کنه و ما هم که دسترسی نداشتیم و نمیدونستیم چطوری به دانشگاه بگیم که چی میخوایم و کلا بی خیالش شدیم و البته پول رو هم نتونستیم پس بگیریم .اینه که منتظر بودیم کلاسهای مدرسه ای که گفتم شروع بشه .(کلاسهای مربوط به قانون کار و رزومه نویسی و تمرین مصاحبه و …)

یه شرکت دیگه ای هم که همسرم قبلا رزومه فرستاده بود یه قرار مصاحبه گذاشت برای یک هفته بعد ادامه مطلب…

تقریبا 10 روزی میشد که از اومدن ما به تورنتو میگذشت.تو این مدت هم از مریم خانوم پرسیدیم هم اینکه خودمون تحقیقات کردیم و البته از چندتایی از دوستایی که اینجا زندگی میکردند هم درمورد اینکه کجا بیشتر دنبال خونه باشیم و … سوال میکردیم.همه میگفتن حاشیه خیابون یانگ نزدیک خیابون فینچ  که هم به هم به مترو دسترسی داشته باشید که اگه محل کارتون پایین بود بتونید از TTC استفاده کنید و هم اینکه اگه بالای فینچ بود و مجبور بودید از اتوبوسهای شرکت YRT استفاده کنید مجبور به پرداختن دو سری بلیط (یکی TTC یکی YRT) نباشید.یکی دیگه هم گفتند که دو جا رو دنبال خونه نباشید.یکی تقاطع Jain و Finch یکی هم منطقه “اسکاربرو” که از مناطق پرخطر محسوب میشه.یکی از مناطقی که ایرانی های زیادی اونجا زندگی میکنن و خیلی نزدیک به منطقه اسکاربرو هست محدوده تقاطع شپرد و دانمیلز هست که اونجا هم با اینکه ایستگاه مترو وجود داره اما خط مترو اونجا خیلی هم کار راه بنداز نیست و چند تا ایستگاه غربی – شرقی داره و منظور از اینکه میگن دسترسی به ساب وی و مترو خط متروی یانگ رو میگن.اینه که یه موقع گول مترو داشتن این منطقه و اینکه ایرانی ها هم اونجا هستند رو نخورید.منطقه زیاد امنی نیست.حالا شاید یه پست راجع بهش نوشتم.
خلاصه اینکه تحقیقاتی هم از قبل داشتیم که مثلا فرق بین کاندو و آپارتمان چیه و کاندو بهتره یا آپارتمان.بالاخره دو هفته بعد از اومدنمون یه کاندو پیدا کدیم که اتفاقا صاحبش ایرانی بود و خودش 1 سالی رفته بود ایران و پسر عموش اینجا وکیلش بود که معلم بود و عین همه فرهنگی ها یه جنتلمن واقعی و وقتی فهمید تازه واردیم خیلی کمک کرد بهمون و راهنمایی و خلاصه اینکه باز هم یه فرشته مهربون و اینکه با پسر عموش صحبت کرد و اجاره رو 50 دلار هم از سال قبل پایین تر آورد و اینجوری شد که کمی بالاتر از تقاطع یانگ و فینچ و دقیقا سر خیابون یانگ یه کاندو 2 خوابه شیک اجاره کردیم ماهی 1350$.کوچولو بود حدودا 65 متر ولی موقعیتش عالی بود.تو محدوده مشترک TTC و YRT بود و برای ما که هنوز نمیدونستیم کجا کار گیر میاریم بهترین حالت بود .چون که هرجا کار گیر می آوردیم رفت و آمدمون با کمترین هزینه و کمترین زمان ممکن همراه بود.قرار شد که 31 اکتبر بریم خونه جدید.یعنی درست یک ماه بعد از ورودمون.خیالمون که از بابت خونه راحت شد شروع کردیم برنامه ریزی برای پیدا کردن کار.کلاسهای رزومه نویسی رو رفته بودیم و همسرم رزومه اش رو طبق فرمتی که تو کلاسها گفته بودن تغییر داد و شروع کرد به فرستادن رزومه اش.فردای همون روزی که رزومه اش رو فرستاد یه ایمیل گرفت که وقت تعیین کرده بودن برای مصاحبه و این یعنی یه چیزی در حد معجزه.کلی خوشحال شدیم.رفتیم و به اون خانومی که کلاس رزومه نویسی رو برگزار کرده بود خبر دادیم و کلی خوشحال شد و همون روز هم یه جلسه تمرینی مصاحبه با همسرم گذاشت.فرداش قرار مصاحبه اصلی داشت و برای تجربه اول خیلی خوب بود و باعث شد که قدم اول کاریابی رو برداریم و اعتماد به نفسمون زیاد شد.من اما هنوز رزومه ام رو درست نکرده بودم.از اون روز به بعد همسرم رزومه میفرستاد و راجع به کاریابی و کارگاه های مختلف هم تحقیق میکرد.یه موسسه هم بود که باید مدرکمون رو میدادیم اول طبق نظام آموزشی اینجا ارزشبابی میشد و بعد براشون میفرستادیم.اونوقت ما رو معرفی میکردن به شرکتهای بزرگ و معتبر که طبق قرادادی که با دولت داشتند مهاجر های متخصص رو برای دوره های چند ماهه استخدام میکنن و یه حقوق ثابت 2400 دلار در ماه هم میدن و اگه تو این مدت راضی بودن شما رو استخدام میکنن.مدارکمون رو فرستادیم برای ارزشیابی و تایید و یه موسسه دیگه هم اسم نوشتیم که اونم یه امتحان زبان میگرفت و یه مصاحبه انجام میداد و بعد از 2 ماه که کلاسهای مربوط به قوانین کار و … رو توضیح میدادن یه سری شرکتها رو معرفی میکردن یا خودتون پیدا میکردید و تو تخصص خودتون 3 ماه والنتیر کار میکردید.بعد از سه ماه یا استخدام میشید یا سابقه کار بهتون میدن که خیلی بدرد میخوره.البته معمولا استخدام نمیکنن.چون بدشون نمیاد باز هم یه متخصص دیگه رو والنتیر بگیرن.اما در هر صورت اینم خیلی چیز بدرد بخوریه.خلاصه اینکه ارزشیابی مدارک که 130$ هزینه داشت  و این یکی موسسه هم 60$ ثبت نامش بود.روز امتحان زبان هم روز 31  اکتبر بود .یعنی روزی که ما شبش میرفتیم خونه جدید.تا اونروز هم همسرم سه جای دیگه رفت برای مصاحبه.اما هنوز هیچکدوم جواب نداده بودن.اما تجربه خیلی خوبی بود.4 تا مصاحبه در عرض 10 روز.31 اکتبر ساعت 8 صبح امتحان زبان همون موسسه رو داشتیم و ساعت 12 هم نتیجه امتحان رو اعلام کردن که قبول شده بودیم.و نیم ساعت بعدش هم مصاحبه تخصصی داشتیم که اونم قبول شدیم.گفتند که کلاسها 15 نوامبر شروع میشه و اگه خواستید میتونید هزینه ثبت نام رو همون روز بدید.ولی ما دیدیم بهتره الان پرداخت کنیم وگرنه خرج میشه الکی.بعد از ظهرش هم برای ساعت 4 یه قرار ملاقات داشتیم با یه خانوم پیری که همسرم از طریق موسسه ارتباطات فرهنگی به این خانوم معرفی شده بود.که قرار بود ماها با هم آشنا بشیم و به صورت داوطلبانه تبادل فرهنگی انجام بدیم.رفتیم موسسه مذکور و وقتی پیرزنی که قرار بود ببینیمش اومد در کمال تعجب دیدیم یه دختر خانوم درست همسن خودمونه و کلی خوش حال شدیم.چون معمولا همه داوطلبهای این زمینه پیرزن ها و پیر مردها هستند.اونروز یک ساعتی با هم صحبت کردیم.و قرار شد هفته بعد همدیگه رو ببینیم.برای هشت روز بعد قرار گذاشتیم و درست شب تولد همسرم میشد.اونشب بعد از اینکه رسیدیم خونه مریم خانوم صابخونه مون که چند روزی بود برگشته بود با همون پسر عموش اومدن دنبالمون با دوتا ماشین و کمکمون کردن همه وسایلمون رو بردیم خونه جدید.خیلی بهمون کمک کردن.همش میگفتن ما وقتی خودمون اومدیم کسی رو اینجا نداشتیم و دوست داریم بهتون کمک کنیم.خونه مریم خانوم که بودیم همسرم یه شرکتی رفت برای مصاحبه .یادمه اونروز هم خیلی سرد بود و همسرم روی کتش یه کاپشن پوشید چون پالتو دم دست نداشتیم و خودش اصلا خوشش نیومد از تیپش که چرا باید کاپشن روی کت بپوشه و مقادیری غرغر هم کرد.اما چاره ای نبود آخر شب بود که فهمید فردا باید بره مصاحبه.خلاصه اینکه رفت و یه ربع هم دیر رسید سر قرار مصاحبه و این یعنی آخر افتضاح.

ادامه دارد….

غروب که شد با همسرم پیاده راه افتادیم یه کم محل رو بشناسیم.برای ما دیدن خونه های ویلایی بزرگ بدون دیوار جالب بود.روزهای اول نمیدونستیم که این چمنهای جلوی خونه ها در واقع جزئی از ملک شخصی صاحبخونه ها ست و با خیال راحت قدم زنان و گاهی هم آوازه خوان از وسطشون رد میشدیم.البته کسی هم چیزی نمیگفت بهمون.خوب تابلو بود نمیفهمیم.وگرنه اینقدر سرخوش تو خونه مردم چَه چَه نمیزدیم.اینه که کسی خدا رو شکر مارو ضایع نکرد.خلاصه اینکه تا شب بیرون بودیم و متوجه شدیم اینجا یکی از محله های ایرانی هاست و ماه رمضون هم بود و بساط شله زرد نذری و زولبیا و بامیه و … به راه بود.یکم خرید کردیم و شام خوردیم و برگشتیم.شبش هم همسرم رفت و پیش مریم خانوم و قرار شد فعلا یکهفته همونجا بمونیم بعد تصمیم بگیریم که یکماه سوئیت رو اجاره کنیم یا سه ماهه.از فرداش هم رفتیم دنبال سین نامبر و ثبت نام کلاسهای مخصوص کاریابی و ادامه مطلب…