<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید &#187; تورنتو</title>
	<atom:link href="http://barani.ca/tag/toronto/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://barani.ca</link>
	<description>خاطرات و تجربيات مهاجرت به کانادا</description>
	<lastBuildDate>Wed, 28 Jul 2010 20:26:13 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9.1</generator>
	<language>en</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>اعتصابات!</title>
		<link>http://barani.ca/2009/06/strikes/</link>
		<comments>http://barani.ca/2009/06/strikes/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 26 Jun 2009 02:10:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[هویجوری]]></category>
		<category><![CDATA[اعتصاب]]></category>
		<category><![CDATA[تورنتو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=1589</guid>
		<description><![CDATA[چند روزی هست که دو تا از اصناف تورنتو در اعتصاب  یا در شرف اعتصاب(!) به سر میبرند. یکی صنف عرق فروش ها یکی هم صنف سپور ها. سپور ها که گفتن ما تا اطلاع ثانوی آشغالها رو جمع نمیکنیم، و از 22جون اعتصابشون رو به مرحله اجرا درآوردند که هنوز هم ادامه داره؛  مردم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چند روزی هست که دو تا از اصناف تورنتو در اعتصاب  یا در شرف اعتصاب(!) به سر میبرند. یکی صنف عرق فروش ها یکی هم صنف سپور ها. سپور ها که گفتن ما تا اطلاع ثانوی آشغالها رو جمع نمیکنیم، و از 22جون اعتصابشون رو به مرحله اجرا درآوردند که هنوز هم ادامه داره؛  مردم هم این روزها مجبورند آشغالهاشون رو ببرند به یکی از 19 محل جمع آوری عمومی که تا حالا تعیین شده؛ بعضی ها که میخواستند زرنگی کنند و یه جایی آشغالشون رو ول کنند نفری 380 دلار جریمه شدند که شهردار محترم تهدید کردند که چون ریختن زباله در فضای باز در این هوای گرم موجب آلودگی محیط زیست، بوی بد و ایجاد بیماری می شود این جریمه طبق تشخیص دادگاه به 10,000 دلار هم ممکن است برسد! یه سری ها هم که بیچاره ها یا وقتش رو ندارن یا تنبلن یا هر چیز دیگه ای آشغالها رو فعلا تو خونه نگه میدارند ببینن چی پیش میاد کارگر های صنف مذکور هم، همینطور یعنی منتظر هستند که ببینن چی پیش میاد.<br />
اما صنف عرق فروش ها به محض اینکه اعلام کرد تصمیم به اعتصاب گرفته، آنچنان صف طویلی توی فروشگا های <a href="http://www.lcbo.com/main/en.shtml" target="_blank">LCBO</a> درست شد که <span id="more-1589"></span>فکر کنم اینها راه فروش کلیه محصولات در سریعترین زمان ممکن رو پیدا کردند. گزارشها نشون میده که روز قبل از روزی که قرار بود اعتصاب شروع بشه LCBO فروش تاریخی 52 میلیون دلار در یک روز را داشته؛ لازم به ذکره که در اینجا فروش مشروبات الکلی در هر ایالت زیر نظر یک هیات انجام میشه که در انتاریو اسمش هست: Liquor Control Board of Ontario (LCBO)</p>
<div id="attachment_1590" class="wp-caption aligncenter" style="width: 415px"><img class="size-full wp-image-1590" title="وضعیت نگران کننده زباله ها در تورنتو" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2009/06/11.jpeg" alt="11" width="405" height="299" /><p class="wp-caption-text">وضعیت نگران کننده زباله ها در تورنتو</p></div>
<div id="attachment_1591" class="wp-caption aligncenter" style="width: 600px"><img class="size-full wp-image-1591" title="هجوم مردم به مغازه های LCBO از ترس کمبود مایحتاج اولیه زندگی!" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2009/06/121.jpg" alt="12" width="590" height="384" /><p class="wp-caption-text">هجوم مردم به مغازه های LCBO از ترس کمبود مایحتاج اولیه زندگی!</p></div>
<div id="attachment_1592" class="wp-caption aligncenter" style="width: 600px"><img class="size-full wp-image-1592" title="فروش بی سابقه محصولات LCBO" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2009/06/131.jpg" alt="13" width="590" height="404" /><p class="wp-caption-text">فروش بی سابقه محصولات LCBO</p></div>
<p>توضیح اینکه در کانادا هر کسی حق اعتصاب داره بجز اصنافی که در قانون به عنوان Essential Service تعیین شده اند مثل کارکنان پلیس؛ آتش نشانی یا بیمارستانها. سال گذشته صنف راننده اتوبوس و متروی تورنتو (<a href="http://www.ttc.ca/" target="_blank">TTC</a>) در اعتراض به کم بودن میزان حقوق و مرخصی دست به اعتصاب گستره زدند که ظاهرا بار اولشون هم نبوده و چون بدون اطلاع و هشدار قبلی بود (پس از چند روز کش و قوس تهدید، یه روز بعداز ظهر همه سرویس ها رو قطع کردند) مردم دچار مشکلات زیادی شدند که اعتراضات زیادی رو به همراه داشت و باعث شد شهردار و نمایندگان پارلمان در یک جلسه اضطراری ضمن تصویب یک قانون مبنی بر Essential Service خواندن سرویسهای TTC و مجبور کردن آنها به راه اندازی هر چه سریعتر سرویس مقادیر معتنابهی جریمه در پاجه کارکنان و مدیران TTC قرار دادند تا در آینده دیگر از این شکرها نخورند!<br />
این کارتون هم اشاره ای همزمان به ماجرای پارسال و قضیه اعتصاب LCBO امسال داره:<br />
<img class="aligncenter size-full wp-image-1593" title="lcbo-strike" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2009/06/lcbo-strike.jpg" alt="lcbo-strike" width="560" height="447" /></p>
<p>منبع عکسها: اینترنت</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2009/06/strikes/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مقایسه نه! فقط تجدید خاطره</title>
		<link>http://barani.ca/2009/01/toronto-cn-tower-proble/</link>
		<comments>http://barani.ca/2009/01/toronto-cn-tower-proble/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 2009 05:07:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[هویجوری]]></category>
		<category><![CDATA[تورنتو]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=300</guid>
		<description><![CDATA[سال 2009 میلادی مبارک
داشتم مطلب چهار ساعت وحشت و اضطراب در برج ملی کانادا رو تو سایت ایرانتو میخوندم که عین مطلب رو اینجا کپی میکنم.
ایرانتو: باد زوزه می کشید، کودکان گریه می کردند، یک مرد داد می زد و دیگری از ترس خشکش زده بود.. همه این اتفاقات زمانی روی داد که آسانسور شیشه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><span style="color: #993300;"><strong>سال 2009 میلادی مبارک</strong></span></p>
<p>داشتم مطلب <a href="http://www.iranto.ca/persian/news/news-detail.php?nid=3380">چهار ساعت وحشت و اضطراب در برج ملی کانادا</a> رو تو سایت <a href="http://iranto.ca/">ایرانتو</a> میخوندم که عین مطلب رو اینجا کپی میکنم.</p>
<p><span style="color: #008000;"><em><span class="style-n" dir="rtl">ایرانتو: باد زوزه می کشید، کودکان گریه می کردند، یک مرد داد می زد و دیگری از ترس خشکش زده بود.. همه این اتفاقات زمانی روی داد که آسانسور شیشه ای بزرگترین برج کانادا در ارتفاع 300 متری زمین متوقف شده بود.<br />
&#8220;ایرن کلی&#8221; مسافری از کاستاریکا می گوید، بعد از 2.5 ساعت توقف ، آسانسور چند متری بالا رفت .. اما دوباره ایستاد، باد شدید، صداهای عجیب و غریبی ایجاد می کرد، مثل خراش دادن شیشه بوسیله سنگ.. همه جیغ می کشیدند .. دوباره آسانسور چند متر به سمت پایین رفت &#8230;<br />
وزش باد شدید، 17 نفر را به مدت 4 ساعت در داخل آسانسور CN Tower محبوس کرد. اتفاقی که به قول جک رابینسون مدیر اجرایی برج، بی سابقه بوده است.<br />
او گفت:&#8221;گاهی اوقات ما توقف آسانسور را داشته ایم اما بعداز چند دقیقه مشکل رفع می شد. سیستم آسانسور ما کاملا مدرن است و مرتب کنترل می شود ، اما حرکت و نفوذ باد به گودال آن موجب بوجود آمدن چنین مشکلی شده بود.&#8221;<br />
هنگام حادثه، سرعت باد 100 کیلومتر بر ساعت بود. اپراتورها متوجه شدند که باد برخی از کابل های آسانسور را در هم پیچانده و مدت زیادی طول کشید تا مشکل رفع گردد.<br />
سرانجام مسافران به بالای برج رسیدند و در عوض از غذای رایگان رستوران گردان بهره مند شده و پول بلیطشان نیز برگشت داده شد.</span></em></span></p>
<p><span style="color: #008000;"><span class="style-n" dir="rtl"><span style="color: #000000;">به هیچ عنوان قصد مقایسه ندارم و همیشه معتقدم برای اینکه از زندگی لذت ببریم بهتر اینه که  ببینیم خودمون الان چی داریم نه اینکه دیگران چی دارن.اینجا هم هیچ موقع کانادا رو با ایران مقایسه نکردم.اما گاهی اوقات نا خودآگاه با دیدن صحنه ای یا اتفاقی یاد موضوعی یا خاطره ای مشابه تو ذهنم زنده میشه درست مثل الان که داشتم این خبر رو میخوندم.بی اختیار یاد اون روز صبح افتادم که تو ایران همسرم طبق معمول هر روز صبح ساعت 5.5 از خواب<span style="color: #000000;"> بیدار شده بود تا با همکاراش قبل از اینکه برن سر کار برن استخر.وقتی رسیده بودن 10 دقیقه بعد از شروع سانس برق استخر به علت اشکال سیستم های داخلی </span></span><span style="color: #000000;">مجموعه ورزشی قطع شده بود و مسولین استخر فقط به گفتن آقایون بفرمایید بیرون استخر تعطیلِ بسنده کرده بودند.بدون اینکه حتی پول بلیط رو پس بدن یا حداقل معذرت خواهی کرده باشن.</span></span></span></p>
<p><span style="color: #008000;"><span class="style-n" dir="rtl"><span style="color: #000000;">خب تو این اتفاقی که توی برج تورنتو افتاده یه عامل طبیعی(وزش باد شدید) یه مشکلی رو ایجاد کرده.با این حال توریست بیچاره که بلیط 40 دلاری دیدن از این برج رو خریده از ترس، کل مسافرت زهر مارش میشه.اما یه معذرت خواهی و برگردوندن پول بلیط و غذای رایگان تو رستورانی که یه وعده غذا ساده برای هر نفر حدقل 100 دلار آب میخوره حس خوبی رو جایگزین 4 ساعت ترس و دلهره میکنه.</span></span></span></p>
<p><span style="color: #008000;"><span class="style-n" dir="rtl"><span style="color: #000000;">قبول دارم شاید این دوتا مسئله و اتفاق خیلی با هم متفاوت باشن و قابل مقایسه نیستند اما احترام گذاشتن به آدم ها زمان و مکان و شرایط خاصی رو طلب نمیکنه.چه تو آسانسور باشه چه تو مهمونی چه تو استخر .چه 1 دقیقه باشه چه 1 ساعت.کما اینکه همسرم و همکاراش پول بلیط رو برای 3 ساعت پرداخت کرده بودند و فقط 10 دقیقه از استخر استفاده کرده بودند.</span><br />
</span></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2009/01/toronto-cn-tower-proble/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تعطیلات کریسمس و  Boxing day</title>
		<link>http://barani.ca/2008/12/boxing-day/</link>
		<comments>http://barani.ca/2008/12/boxing-day/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 24 Dec 2008 15:37:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[هویجوری]]></category>
		<category><![CDATA[boxing day]]></category>
		<category><![CDATA[تورنتو]]></category>
		<category><![CDATA[خرید در کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کریسمس]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=268</guid>
		<description><![CDATA[امروز آخرین روز کاریه و از فردا چهار روز تعطیل هستیم.البته پارسال 2 هفته تعطیل بودیم.امسال رئیسمون حال نکرده بیشتر تعطیلمون کنه  
البته پارسال من اینجا کار نمیکردم اما همسرم اینجا بود و 2 هفته هم تعطیل بود ولی اونموقع ما ماشین نداشتیم که جایی بریم و چون یه روز مونده به تعطیلات از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>امروز آخرین روز کاریه و از فردا چهار روز تعطیل هستیم.البته پارسال 2 هفته تعطیل بودیم.امسال رئیسمون حال نکرده بیشتر تعطیلمون کنه <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_sad.gif' alt=':(' class='wp-smiley' /> </p>
<p>البته پارسال من اینجا کار نمیکردم اما همسرم اینجا بود و 2 هفته هم تعطیل بود ولی اونموقع ما ماشین نداشتیم که جایی بریم و چون یه روز مونده به تعطیلات از این دو هفته تعطیلی مطلع شدیم فرصت خرید بلیط و پکیج های مسافرتی رو هم نداشتیم.دلمون رو صابون زده بودیم برای امسال که اینجوری شد.مرخصی های من که چون تقریبا از اواسط سال اومدم شرکت نصف مرخصی های همسرم بود و الان همسرم 8 روز مرخصی داره که مجبوره استفاده کنه.اونوقت من مظلومانه تنهایی باید بیام شرکت.گواهینامه ام  طوریه که نمیتونم تنهایی پشت ماشین بشینم (به دلیل تنبلی مفرط هنوز گواهینامه G2 رو نگرفتم) و البته همسر گرامی هم اونروز اعلام کردند گواهینامه هم داشتی من نمیذاشتم تو این برف تنهایی رانندگی کنی.البته پارسال سرتاسر زمستون تو طوفان و برف ، همش تنهایی میرفتم سر کار و تازه پیاده روی هم بیشتر از اینجا داشتم.هرچند که همسر جان هم جایی نمیتونه بره و مجبوره الکی بشینه تو خونه.اما خوب بنده مقادیر معتنابهی مورد غر زدن واقع شدم که چرا همون قدر مرخصی هام رو هم تک خوری  کردم که نشه با هم آخر سال استفاده کنیم و مسافرت بریم.</p>
<p>فردا روز کریسمس و همه به هم هدیه میدن.این رسم هدیه دادن هم اینجا خیلی جالبه.اولا که بچه های کوچولو یه ویش لیست پر میکنن که از سنتا (بابا نوئل) چی میخوان و پدر و مادر ها هم اون ها رو تهیه میکنند و شب یواشکی میذارن تو جورابهای مخصوصی که بچه ها کنار درخت کریسمس یا پشت در آویزون کردن.و صبح که بیدار شدن فکر میکنن سنتا دیشب اومده و این هدیه ها رو براشون آورده.بعضی وقتها پدر و مادر ها هدیه ها رو میدن به سنتا هایی که تو مراکز خرید و &#8230; هستند و با لباس و ریش و .. و بعد با بچه شون میرن اونجا و یه دفعه سنتا میاد طرف بچهه و میگه تو باید فلانی باشی!!! اونوقت هدیه بچه رو میده بهش.</p>
<p>گاهی وقتها هم یه نفر سنتا میشه و لباس میپوشه و میره خونه فامیلا و همسایه ها و هدیه هایی که پدر و مادرا گرفتن رو میده به بچه ها و با هاشون عکس میگیره.</p>
<p>یکی از کارهای جالبی که اینجا تو بعضی از شرکتها انجام میشه از جمله شرکت ما مراسم <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Secret_Santa">Secret Santa</a> هست.هز کس که میخواد تو مراسم شرکت کنه اسمش رو میگه و بعد اسمها رو مینویسن و میریزن تو یه کلاه و هر کس یه دونه بر میداره (ولی نمیگه اسم کی در اومده) و برای اون شخص هدیه میخره و اسم طرف رو روش مینویسه اما جای اسم خودش رو خالی میزاره.بعد همه هدیه هایی رو که خریدن رو یه میز یا کنار درخت کریسمس میذارن و تو یه مراسم همه جمع میشن و هر کس هدیه ای که اسم خودش روش نوشته شده رو بر میداره و آخر سر هر کسی حدس میزنه که کی این هدیه رو براش گرفته.مراسم جالب و با مزه ایه و من خیلی دوستش دارم.در واقع هر کسی سنتای یکی دیگه میشه ولی خوب چون سنی ازمون گذشته میفهمیم که باید کار یکی از همکارا باشه.</p>
<p>امسال ریسمون سنتای من شده بود و یه سینی کریستال و یه قاب سیلور خوشکل هم برام گرفته بود.تزیینش هم خیلی باحال بود.خودم هم برای یکی از همکارها یه سبد گرفتم که توش پر از شوکولات های استارباکس و قهوه و لیوان استارباکس بود.</p>
<p>و اما خرید : اینجا میشه گفت همیشه حراجهای فصلی خوبی داره و میتونید خریدهای خوبی داشته باشید اما یکی از بهترین روزها برای خرید که میتونید خرید خیلی خیلی خیلی خوبی داشته باشید یه روز بعد از کریسمسِ که بهش Boxing day میگن.تو این روز همه فروشگاه ها اجناس خودشون رو حراج میکنن یه حراج واقعی.میتونید لباسها ،کیف ، کفش و هرچیزی رو بعضی جا ها حتی تا 10% قیمتش هم بخرید.البته این روز به قدری شلوغه که باید با برنامه ریزی برید خرید.لباس و کفش مناسب و راحت بپوشید.بعضی از مردم حتی از شب میرن و پشت فروشگاهای بزرگ و مال ها منتظر میمونن تا به محض باز شدن فروشگاها خریدشون رو شروع کنن.</p>
<p>به خصوص فروشگاه هایی مثل <a href="http://www.futureshop.ca/home.asp">Future shop</a> و <a href="http://www.bestbuy.ca/home.asp?newlang=EN&amp;logon=&amp;langid=EN">Best buy</a>.</p>
<p>تو این روز همه فروشگا ها حراج دارن و با خیال راحت خرید کنید چون اینجا وقتی جنسی رو حراج میکنن واقعا حراج شده و اگه همیشه از حراجها خرید کنید در سال هر خونواده تا چندین هزار دلار میتونه پس انداز کنه.حراج های این روز شامل لوازم خونگی و مبل و تلوزیون و &#8230; میشه فقط خاص پوشاک نیست.</p>
<p>روز خوب و خوشی داشته باشید</p>
<p>اینم یه عکس از خرید  boxing day <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p><img class="aligncenter size-full wp-image-269" title="boxing-day" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2008/12/boxing-day.jpg" alt="boxing-day" width="600" height="397" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2008/12/boxing-day/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>19</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خاطرات مهاجرت(پایان)</title>
		<link>http://barani.ca/2008/12/immigrationday8/</link>
		<comments>http://barani.ca/2008/12/immigrationday8/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 23 Dec 2008 04:07:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[هویجوری]]></category>
		<category><![CDATA[تورنتو]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=177</guid>
		<description><![CDATA[مصاحبه رو خوب انجام داده بود اما میگفت مدیر &#8220;آی تی&#8221; شرکت خیلی لهجه داشته و نمیدونم سوالاش رو درست متوجه شدم یا نه؟! اما به خاطر اینکه دیر رسیدم اصلا امیدی ندارم که من رو استخدام کنن.به هر حال همچنان رزومه اش رو به شرکتهای مختلف میفرستاد.
از اون موسسه هم که ایمیل زدن و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مصاحبه رو خوب انجام داده بود اما میگفت مدیر &#8220;آی تی&#8221; شرکت خیلی لهجه داشته و نمیدونم سوالاش رو درست متوجه شدم یا نه؟! اما به خاطر اینکه دیر رسیدم اصلا امیدی ندارم که من رو استخدام کنن.به هر حال همچنان رزومه اش رو به شرکتهای مختلف میفرستاد.</p>
<p>از اون موسسه هم که ایمیل زدن و گفتند که برای ارزشیابی مدرک باید خود دانشگاهتون اقدام کنه و ما هم که دسترسی نداشتیم و نمیدونستیم چطوری به دانشگاه بگیم که چی میخوایم و کلا بی خیالش شدیم و البته پول رو هم نتونستیم پس بگیریم .اینه که منتظر بودیم کلاسهای مدرسه ای که گفتم شروع بشه .(کلاسهای مربوط به قانون کار و رزومه نویسی و تمرین مصاحبه و &#8230;)</p>
<p>یه شرکت دیگه ای هم که همسرم قبلا رزومه فرستاده بود یه قرار مصاحبه گذاشت برای یک هفته بعد<span id="more-177"></span> اما در کمال تعجب 2 روز بعد از اینکه اومده بودیم تو خونه جدید همسرم یه ایمیل گرفت از اون شرکتی که دیر رسیده بود سر مصاحبه که گفته بودند: ما چند بار به شما زنگ زدیم .(شماره مهمانسرای مریم رو داشتند) ولی نتونستیم با شما صحبت کنیم و میخوایم برای دوشنبه هفته بعد یه قرار مصاحبه دیگه بذاریم.یادمه جمعه بود و همسرم جواب داد که روز دوشنبه میره.کلاسهای زبان هم شروع شده بود و ما هر روز 5 تا 9 شب میرفتیم کلاس زبان.دوشنبه هفته بعد همسرم رفت مصاحبه.دو روز مونده بود به تولدش.فردای همون روز من قبل از اینکه برم کلاس زبان رفتم دیدن دوستم دانشگاهشون و قرار شد که خودم تنهایی از اونطرف برم کلاس زبان.شب تولد همسرم بود و نمیدونستم چی براش بخرم.تصمیم گرفتم شب فقط شام بریم بیرون و خودمون توی خونه کیک درست کنیم. رسیدم کلاس زبان و همسرم رو دیدم که زودتر از من رسیده بود.کلاس که تموم شد با هم قدم زنان از کلاس اومدیم بیرون.همینطور که داشتیم میرفتیم به سمت مترو همسرم موبایلش رو در آورد و گفت ببین امروز از این شرکتِ که رفته بودم مصاحبه تماس گرفتن.نفهمیدم چی گفتن ولی مکالمه رو ضبظ کردم(اونروزها همه مکالمه ها رو ضبط میکرد و دوباره گوش میکردیم که زبانمون قوی بشه)ببین تو میفهمی چی میگه؟یه خورده تعجب کردم از رفتارش.آخه معمولا میفهمیدیم چی میگن.موبایل رو گرفتم ازش و گوش کردم.صدای یه خانومی بود که میگفت : ما خوشحال میشیم که با شما همکاری کنیم و تصمیم شرکت اینه که شما از هفته آینده شروع به کار کنید.با تعجب به همسرم نگاه کردم .دیدم داره میخنده.باورم نمیشد.یک ماه بعد از اینکه اومدیم و درست 2 هفته بعد از اینکه دنبال کار بود و شب تولدش. این بهترین هدیه بود برای هردومون.همونجا تو سرما ایستاده بودیم کنار خیابون و من  صورتش رو از خوشحالی غرق بوسه کردم  و هردو از ته دل میخندیدیم .خیلی خوشحال بودیم.کاری رو که دوست داشت .و تو زمینه ای که دوست داشت کار کنه.یه شرکتی که تو زمینه مالی فعالیت داشت و یه دپارتمان نرم افزار داشت که Web Application های مربوط به کار شرکت رو مینوشتن و همسرم قرار بود یکی از Web Developer های شرکت باشه.فرداش که با ملانی (همون که تازه باهاش دوست شده بودیم برای تبادل فرهنگی) قرار داشتیم و بهش گفتیم باورش نمیشد و کلی خوشحال شد.روزی که همسرم رفت سر کار، کلاسهای همون مدرسه ای که با هم ثبت نام کرده بودیم هم شروع شد و من تنها رفتم و گفتم که همسرم رفته سر کار و دیگه نمیاد و من میخوام پولش رو پس بگیرم.اما گفتن  پول رو نمیشه برگردوند.همه بچه هایی که روز امتحان باهاشون آشنا شده بودیم میومدن و تبریک میگفتن و همه خوشحال بودن آخه اینجا یه جورایی همچین مسئله ای یه دلگرمی برای همه مهاجرا و تازه وارداست.</p>
<p>ایستگاه اتوبوس درست روبروی خونمون بود و هر روز همسرم اونجا سوار میشد و همون جا هم پیاده میشد.1 ساعتی توی اتوبوس بود تا برسه سر کار ولی خوبیش به این بود که لازم نبود خط عوض کنه و میگفت تا برسم شرکت میتونم تو اتوبوس بخوابم.فقط از ایستگاهی که پیاده می شد تا شرکت 500 متری رو پیاده باید میرفت.اون موقع ها پول خرید ماشین صفر رو نداشتیم و شرایط گرفتن وام یا لیس کردن ماشین با درصد سود پایین رو هم نداشتیم ضمن اینکه ماشین دست دوم هم نمیتونستیم بخریم.به این دلیل که کلا هیچی از تعمیرات ماشین سر در نمیاریم و حوصله اینکه هی چک کنیم موتورش خوبه یا روغنش اندازه هست یا نه و اینا رو نداریم.هر چقدر هم که قیمتش افت کنه باز هم به همین دلیلی که گفتم ماشین صفر رو ترجیح میدیم.کلا در زمینه تعمیرات ماشین و اینا در حد صفریم(شما بخونید بوق آزاد) .(البته اگه شما تو زمینه تعمیرات ماشین وارد هستید اینجا خیلی راحت میشه یه ماشین مثلا تویوتای &#8220;کرولا&#8221; 6-7 سال کارکرده رو با 6000 $ یکم بالا پایین تر خرید)ماشینهای آمریکایی هم مثل شورلت و اینا که دیگه کلا مجانی هم میتونید گیر بیارید.یکی از دوستای من دوستشون یه شورلت 97 رو همینجوری بهشون داده بود <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p>یک ماه و نیم بعد هم من رفتم تو یه شرکت نرم افزاری به عنوان برنامه نویس و Web Developer به صورت والنتیر کار کردم و سه ماه بعد که قرارداد من تموم شد شرکت هم ورشکست شد.البته من تو این سه ماه والنتیر بودم و جز مبلغ ناچیزی که فقط پول قهوه و غذا و رفت و آمدم میشد و  پولی رو بابت حقوق نگرفته بودم.تازه قرار بود بعد از سه ماه مثلا استخدام بشم و حقوق بگیرم که شرکت ورشکست شد.به هر حال من از اول میدونستم اینجا میرم که فقط سابقه کار داشته باشم.اون روزها هر روز صبح از خونه میومدیم بیرون، محل کار من جنوب شهر بود و همسرم شمال.من 3 تا اتوبوس و مترو سوار میشدم  و 5 دقیقه ای رو هم پیاده روی میکردم تا برسم سر کار و هر روز خوشحال تر از روز قبل مسیر رو میرفتم.و عصرها تقریبا 20 دقیقه بعد از همسرم میرسیدم خونه.</p>
<p>بعد از اینکه 3 ماه والنتیر بودنم تموم شد،از فرداش  من دنبال کار بودم و رزومه میفرستادم و میرفتم مصاحبه  تا اینکه شرکتی که همسرم کار میکرد دنبال یه Web Developer بودن  و من رزومه ام رو دادم و رفتم برای مصاحبه و قبول شدم البته روز مصاحبه مسول منابع انسانی گفت که ما چند ماه پیش رزومه شما رو گرفته بودیم و با شما تماس گرفتیم اما شما جواب ندادید.یادم اومد همون دفعه اول که همسرم رفته بود مصاحبه و دیر رسیده بود گفت من رو که فکر نکنم بابت تاخیری که داشتم قبول کنند بیا تو هم رزومه بفرست اگه رفتی مصاحبه من بهت مبگم چی پرسیدن اونوقت تو حتما قبول میشی.ولی بعدش ما از خونه مریم خانوم رفتیم و دیگه تلفن نداشتیم و اونا هم دیگه اصلا پیگیر نشده بودن تا الان که دوباره من رزومه داده بودم و چون تو اون شرکت همه از همسرم راضی بودن و خودم هم مصاحبه رو خوب انجام دادم و دیگه با توجه به سابقه کاری که داشتم ، اعتماد به نفسم هم زیاد شده بود تونستم اون کار رو بگیرم و از همون روز اول هم استخدام رسمی و دائم شدم .</p>
<p>هفته اول کارم تو این شرکت از رویال بانک کانادا هم  بهم جواب دادن که بیا ، که البته چون رفت و آمدم با همسر جان بسی راحت تر بود و اگه میخواستم برم اونجا یا باید خودم ماشین میخریدم یا دوباره هی اتوبوس و مترو سوار میشدم بهشون جواب منفی دادم .اونجا هم برنامه نویس میخواستند و کارشون دقیقا با شرکت فعلی یکی بود.شاید در آینده البته مقادیر قابل توجهی پشیمون بشم.فعلا که پشیمون نیستم خدا رو شکر.</p>
<p>7 ماهی از اومدنمون به کانادا میگذشت که همون روزها یه ماشین صفر خریدیم.و از وقتی که من و همسرم همکار شدیم با ماشین خودمون میرفتیم سر کار.</p>
<p>8 ماهی تو اون خونه بودیم.قراردادمون 8 ماه بود و بعدش دیگه صاحبخونمون هم  کلا از ایران اومد و خودش میخواست بیاد تو خونش و اون موقع  ما هم ماشین داشتیم و وضعیت کار و محل کارمون هم مشخص بود و انتخاب های بیشتری رو میتونستیم داشته باشیم.یه خونه بزرگتر و با شرایط بهتر اما خوب کمی هم گرونتر اجاره  کردیم.</p>
<p>الان 1 سال و 2 ماهه که کانادا زندگی میکنیم و دیگه بهش عادت کردیم و دوسش داریم.از کارمون هم راضی هستیم.شرکت و همکارا و رییسمون رو هم دوست دارم.2 بار هم یک بار پارسال و یک بار هم امسال تو کریسمس پارتی شرکتمون بودیم و خیلی خوش گذشته.فردا هم یه جشنواره غذا داریم تو شرکتمون و قرار هر کسی یه غذای سنتی کشورش رو بیاره و من قراره کشک بادمجون درست کنم.علتش هم این بود که گوشت نداره و همه اونایی که ممکن گیاه خوار باشن میتونن تست کنن و یکی دیگه اینکه غذای مخصوص شهر خاصی از ایران نیست و متعلق به همه جای ایران ِ و دیگه اینکه کشک داره که مخصوص ایرانِ و قرار نون سنگک یا بربری هم کنارش بذاریم که باز هم ایرانیه <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' />  حالا خبرش رو حتما میدم و عکساش رو میذارم.</p>
<p>ممنون که تا اینجای خاطراتم همراهم بودید.تا اونجا که تونستونم همه چیز رو با جزئیات نوشتم.سوالات رو هم تا اونجایی که تونستم جواب دادم.خواهش میکنم بخش کامنتهای پستهای قبل رو هم بخونید .گاهی وقتها  بعضی از دوستان سوال کردن و من جواب دادم.شاید از طریق کامنت ها هم بتونید جواب سوالهای احتمالیتون رو بگیرید.چون دیدم بعضی از دوستان سوالاتی رو میپرسن که بعضا تکراریه و من قبلا جوابش رو به دوستای دیگه دادم.</p>
<p>شاد و سربلند باشید</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2008/12/immigrationday8/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خاطرات مهاجرت (7)</title>
		<link>http://barani.ca/2008/12/immigratioday7/</link>
		<comments>http://barani.ca/2008/12/immigratioday7/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 21 Dec 2008 07:24:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[اقامت در کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[تورنتو]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مسکن در کانادا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=173</guid>
		<description><![CDATA[تقریبا 10 روزی میشد که از اومدن ما به تورنتو میگذشت.تو این مدت هم از مریم خانوم پرسیدیم هم اینکه خودمون تحقیقات کردیم و البته از چندتایی از دوستایی که اینجا زندگی میکردند هم درمورد اینکه کجا بیشتر دنبال خونه باشیم و &#8230; سوال میکردیم.همه میگفتن حاشیه خیابون یانگ نزدیک خیابون فینچ  که هم به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تقریبا 10 روزی میشد که از اومدن ما به تورنتو میگذشت.تو این مدت هم از مریم خانوم پرسیدیم هم اینکه خودمون تحقیقات کردیم و البته از چندتایی از دوستایی که اینجا زندگی میکردند هم درمورد اینکه کجا بیشتر دنبال خونه باشیم و &#8230; سوال میکردیم.همه میگفتن حاشیه خیابون یانگ نزدیک خیابون فینچ  که هم به هم به مترو دسترسی داشته باشید که اگه محل کارتون پایین بود بتونید از TTC استفاده کنید و هم اینکه اگه بالای فینچ بود و مجبور بودید از اتوبوسهای شرکت YRT استفاده کنید مجبور به پرداختن دو سری بلیط (یکی TTC یکی YRT) نباشید.یکی دیگه هم گفتند که دو جا رو دنبال خونه نباشید.یکی تقاطع Jain و Finch یکی هم منطقه &#8220;اسکاربرو&#8221; که از مناطق پرخطر محسوب میشه.یکی از مناطقی که ایرانی های زیادی اونجا زندگی میکنن و خیلی نزدیک به منطقه اسکاربرو هست محدوده تقاطع شپرد و دانمیلز هست که اونجا هم با اینکه ایستگاه مترو وجود داره اما خط مترو اونجا خیلی هم کار راه بنداز نیست و چند تا ایستگاه غربی &#8211; شرقی داره و منظور از اینکه میگن دسترسی به ساب وی و مترو خط متروی یانگ رو میگن.اینه که یه موقع گول مترو داشتن این منطقه و اینکه ایرانی ها هم اونجا هستند رو نخورید.منطقه زیاد امنی نیست.حالا شاید یه پست راجع بهش نوشتم.<br />
خلاصه اینکه تحقیقاتی هم از قبل داشتیم که مثلا فرق بین کاندو و آپارتمان چیه و کاندو بهتره یا آپارتمان.بالاخره دو هفته بعد از اومدنمون یه کاندو پیدا کدیم که اتفاقا صاحبش ایرانی بود و خودش 1 سالی رفته بود ایران و پسر عموش اینجا وکیلش بود که معلم بود و عین همه فرهنگی ها یه جنتلمن واقعی و وقتی فهمید تازه واردیم خیلی کمک کرد بهمون و راهنمایی و خلاصه اینکه باز هم یه فرشته مهربون و اینکه با پسر عموش صحبت کرد و اجاره رو 50 دلار هم از سال قبل پایین تر آورد و اینجوری شد که کمی بالاتر از تقاطع یانگ و فینچ و دقیقا سر خیابون یانگ یه کاندو 2 خوابه شیک اجاره کردیم ماهی 1350$.کوچولو بود حدودا 65 متر ولی موقعیتش عالی بود.تو محدوده مشترک TTC و YRT بود و برای ما که هنوز نمیدونستیم کجا کار گیر میاریم بهترین حالت بود .چون که هرجا کار گیر می آوردیم رفت و آمدمون با کمترین هزینه و کمترین زمان ممکن همراه بود.قرار شد که 31 اکتبر بریم خونه جدید.یعنی درست یک ماه بعد از ورودمون.خیالمون که از بابت خونه راحت شد شروع کردیم برنامه ریزی برای پیدا کردن کار.کلاسهای رزومه نویسی رو رفته بودیم و همسرم رزومه اش رو طبق فرمتی که تو کلاسها گفته بودن تغییر داد و شروع کرد به فرستادن رزومه اش.فردای همون روزی که رزومه اش رو فرستاد یه ایمیل گرفت که وقت تعیین کرده بودن برای مصاحبه و این یعنی یه چیزی در حد معجزه.کلی خوشحال شدیم.رفتیم و به اون خانومی که کلاس رزومه نویسی رو برگزار کرده بود خبر دادیم و کلی خوشحال شد و همون روز هم یه جلسه تمرینی مصاحبه با همسرم گذاشت.فرداش قرار مصاحبه اصلی داشت و برای تجربه اول خیلی خوب بود و باعث شد که قدم اول کاریابی رو برداریم و اعتماد به نفسمون زیاد شد.من اما هنوز رزومه ام رو درست نکرده بودم.از اون روز به بعد همسرم رزومه میفرستاد و راجع به کاریابی و کارگاه های مختلف هم تحقیق میکرد.یه موسسه هم بود که باید مدرکمون رو میدادیم اول طبق نظام آموزشی اینجا ارزشبابی میشد و بعد براشون میفرستادیم.اونوقت ما رو معرفی میکردن به شرکتهای بزرگ و معتبر که طبق قرادادی که با دولت داشتند مهاجر های متخصص رو برای دوره های چند ماهه استخدام میکنن و یه حقوق ثابت 2400 دلار در ماه هم میدن و اگه تو این مدت راضی بودن شما رو استخدام میکنن.مدارکمون رو فرستادیم برای ارزشیابی و تایید و یه موسسه دیگه هم اسم نوشتیم که اونم یه امتحان زبان میگرفت و یه مصاحبه انجام میداد و بعد از 2 ماه که کلاسهای مربوط به قوانین کار و &#8230; رو توضیح میدادن یه سری شرکتها رو معرفی میکردن یا خودتون پیدا میکردید و تو تخصص خودتون 3 ماه والنتیر کار میکردید.بعد از سه ماه یا استخدام میشید یا سابقه کار بهتون میدن که خیلی بدرد میخوره.البته معمولا استخدام نمیکنن.چون بدشون نمیاد باز هم یه متخصص دیگه رو والنتیر بگیرن.اما در هر صورت اینم خیلی چیز بدرد بخوریه.خلاصه اینکه ارزشیابی مدارک که 130$ هزینه داشت  و این یکی موسسه هم 60$ ثبت نامش بود.روز امتحان زبان هم روز 31  اکتبر بود .یعنی روزی که ما شبش میرفتیم خونه جدید.تا اونروز هم همسرم سه جای دیگه رفت برای مصاحبه.اما هنوز هیچکدوم جواب نداده بودن.اما تجربه خیلی خوبی بود.4 تا مصاحبه در عرض 10 روز.31 اکتبر ساعت 8 صبح امتحان زبان همون موسسه رو داشتیم و ساعت 12 هم نتیجه امتحان رو اعلام کردن که قبول شده بودیم.و نیم ساعت بعدش هم مصاحبه تخصصی داشتیم که اونم قبول شدیم.گفتند که کلاسها 15 نوامبر شروع میشه و اگه خواستید میتونید هزینه ثبت نام رو همون روز بدید.ولی ما دیدیم بهتره الان پرداخت کنیم وگرنه خرج میشه الکی.بعد از ظهرش هم برای ساعت 4 یه قرار ملاقات داشتیم با یه خانوم پیری که همسرم از طریق موسسه ارتباطات فرهنگی به این خانوم معرفی شده بود.که قرار بود ماها با هم آشنا بشیم و به صورت داوطلبانه تبادل فرهنگی انجام بدیم.رفتیم موسسه مذکور و وقتی پیرزنی که قرار بود ببینیمش اومد در کمال تعجب دیدیم یه دختر خانوم درست همسن خودمونه و کلی خوش حال شدیم.چون معمولا همه داوطلبهای این زمینه پیرزن ها و پیر مردها هستند.اونروز یک ساعتی با هم صحبت کردیم.و قرار شد هفته بعد همدیگه رو ببینیم.برای هشت روز بعد قرار گذاشتیم و درست شب تولد همسرم میشد.اونشب بعد از اینکه رسیدیم خونه مریم خانوم صابخونه مون که چند روزی بود برگشته بود با همون پسر عموش اومدن دنبالمون با دوتا ماشین و کمکمون کردن همه وسایلمون رو بردیم خونه جدید.خیلی بهمون کمک کردن.همش میگفتن ما وقتی خودمون اومدیم کسی رو اینجا نداشتیم و دوست داریم بهتون کمک کنیم.خونه مریم خانوم که بودیم همسرم یه شرکتی رفت برای مصاحبه .یادمه اونروز هم خیلی سرد بود و همسرم روی کتش یه کاپشن پوشید چون پالتو دم دست نداشتیم و خودش اصلا خوشش نیومد از تیپش که چرا باید کاپشن روی کت بپوشه و مقادیری غرغر هم کرد.اما چاره ای نبود آخر شب بود که فهمید فردا باید بره مصاحبه.خلاصه اینکه رفت و یه ربع هم دیر رسید سر قرار مصاحبه و این یعنی آخر افتضاح.</p>
<p>ادامه دارد&#8230;.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2008/12/immigratioday7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خاطرات مهاجرت (6)</title>
		<link>http://barani.ca/2008/12/immigrationday6/</link>
		<comments>http://barani.ca/2008/12/immigrationday6/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 18 Dec 2008 17:34:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[هویجوری]]></category>
		<category><![CDATA[تورنتو]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=168</guid>
		<description><![CDATA[غروب که شد با همسرم پیاده راه افتادیم یه کم محل رو بشناسیم.برای ما دیدن خونه های ویلایی بزرگ بدون دیوار جالب بود.روزهای اول نمیدونستیم که این چمنهای جلوی خونه ها در واقع جزئی از ملک شخصی صاحبخونه ها ست و با خیال راحت قدم زنان و گاهی هم آوازه خوان از وسطشون رد میشدیم.البته [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>غروب که شد با همسرم پیاده راه افتادیم یه کم محل رو بشناسیم.برای ما دیدن خونه های ویلایی بزرگ بدون دیوار جالب بود.روزهای اول نمیدونستیم که این چمنهای جلوی خونه ها در واقع جزئی از ملک شخصی صاحبخونه ها ست و با خیال راحت قدم زنان و گاهی هم آوازه خوان از وسطشون رد میشدیم.البته کسی هم چیزی نمیگفت بهمون.خوب تابلو بود نمیفهمیم.وگرنه اینقدر سرخوش تو خونه مردم چَه چَه نمیزدیم.اینه که کسی خدا رو شکر مارو ضایع نکرد.خلاصه اینکه تا شب بیرون بودیم و متوجه شدیم اینجا یکی از محله های ایرانی هاست و ماه رمضون هم بود و بساط شله زرد نذری و زولبیا و بامیه و &#8230; به راه بود.یکم خرید کردیم و شام خوردیم و برگشتیم.شبش هم همسرم رفت و پیش مریم خانوم و قرار شد فعلا یکهفته همونجا بمونیم بعد تصمیم بگیریم که یکماه سوئیت رو اجاره کنیم یا سه ماهه.از فرداش هم رفتیم دنبال سین نامبر و ثبت نام کلاسهای مخصوص کاریابی و<span id="more-168"></span> &#8230;اولین بار که توی تورنتو سوار اتوبوس شدیم خیلی با حال بود.اصلا روزهای اول من و همسر جان فیلمی بودیم ها.کرکر خنده بود اونروزها.سوتی هایی میدادیم در حد تیم ملی.داستان از این قرار بود که ما فهمیدیم سوار اتوبوس که میشیم و بلیط میدیم ،یه کاغذ، آقای راننده به ما میده که بهش میگن ترانسفر.و با این ترانسفر در صورتی که مجبور بشیم اتوبوس رو برای رسیدن به مقصد عوض کنیم دیگه لازم نیست بلیط بدیم همین ترانسفر رو نشون بدیم کافیه.این شد که روز اولی که ما اینجا اتوبوس سوار شدیم از صبح تا شب با همون یه بلیطی که صبح داده بودیم کل تورنتو رو گشتیم.آخر اعتماد به نفس هم بودیم هر دو .به تک تک راننده ها هم با یه لبخندی به پهنای صورتمون سلام میدادیم و ترانسفر رو نشون میدادیم.راننده ها هم احتمالا اونروز فقط سعی کردن جلو خودشون رو بگیرن که از خنده منفجر نشن.<br />
با مریم خانوم هم صحبت کردیم و قرار شد که فعلا سوئیت رو 1 ماه اجاره کنیم و تواین مدت یکماه دنبال یه جایی باشیم برای اجاره.و با محیط هم آشنا بشیم.کلاسهای کار یابی و رزومه نویسی هم که ثبت نام کرده بودیم هر روز از صبح بیدار میشدیم میرفتیم بیرون کلاس و اینا تا ظهر ظهر هم میومدیم پلازای ایرانیا و دقیقا تا نیم دقیقه قبلش من و همسرم با اطمینان کامل میگفتیم الان که گرسنه نیستیم میریم خونه یه چیزی میخوریم.ولی همین که نزدیک فروشگاهای ایرانی میشدیم دیگه هیچی نمیفهمیدیم.چلو کباب رو سفارش داده بودیم .انگار صد سال بود چلوکباب نخوردیم.یکی خبر نداشت فکر میکرد ما هزار سال پیش از ایران اومدیم که اینقدر هلاک کوبیده و جوجه ایم.همون روزها هم تصمیم گرفتیم دنبال خونه باشیم.از مجله های ایرانی که پنجشنبه ها تو فروشگاهای ایرانی میذارن شروع کردیم جستجوی خونه.اولش تصمیم گرفتیم که تو یه هاوس(خونه ویلایی) یه بیسمنت 1 یا دو خوابه رو اجاره کنیم.علت هم این بود که خیلی قیمتش از آپارتمان ارزونتر بود.دو تا رو هم رفتیم دیدیم.یکیش که از سر خیابون پیاده 8 دقیقه راه بود و خانومه صاحب خونه میگفت که از توی پارک اگه برید 3 دقیقه است.راست هم میگفت 3 دقیقه بود.ولی خوب نگفت که زمستونها اگه از توی پارک رد بشید رسما تبدیل میشید به یه مجسمه یخی و تازه الان که هوا خوبه و برف هم نبود ما 3 دقیقه در حال نیمه دو مسیر رو طی کردیم زمستون قطعا 3 دقیقه میشد 8 دقیقه.اونوقت حتما تو روزنامه راجع بهمون مینوشتن که از سرما یخ زدیم.تازه یه موضوع دیگه هم که باعث شد کلا فرار کنیم این بود که داشتیم با خانومه حرف میزدیم یهو یه چیزی از سقف خونه پرت شد کف زمین .دیدیم دریچه کولر و فن بود.بیچاره خانومه از خجالت گوشاش قرمز شد و فقط گفت ببخشید: گاهی وقتها بچه همسایمون میاد خونه ما، با پسرم تو یه مهد هستن یکمی بدو بدو میکنن.البته بیشتر اوقات پسر من میره اونجا.دیگه ما خبر دار نشدیم بعد از اینکه رفتیم چی به سر پسرش و بچه همسایشون اومد.اما زلزله ای که تو اون 5 دقیقه ما دیدیم خیلی خطرناک تر از سرما و یخ زدگی تو مسیر پارک بود.یه خونه دیگه هم رفتیم دیدیم که این خونه خیلی با حال بود.دو خوابه بود با یه حیاط خیلی بزرگ و خوشکل. طبقه اول رو میخواستن اجاره بدن و طبقه بالا هم خودشون بودن که یه خونواده 5 نفره بودن.همه چیزش خوب بود غیر از صاحب خونه اش که آخر فضول بود.از همون اول که وارد شدیم گفت.البته لباسشویی خیلی بزرگه ها حتی توش پتو هم میشه شست اما حالا شما که دو نفرید .دو نفر آدم میگه چقدر لباس دارن؟با دست هم میشه شست!!!!حالا یه موقع فکر نکنید من از این صابخونه بدجنسام که همش کار داشته باشم بیبینم مستاجرم کی لباس میشوره کی مهمون داره ها.ولی خوب حالا اگه یه موقع مهمونم داشتید و خواستید از حیاط استفاده کنید از روز قبلش به من بگید که من اونروز رو خیلی تو حیاط نیام.منظورش این بود که درسته که شما طبقه اولید و به حیاط راه دارید .ولی حق استفاده از حیاط رو ندارید.دیگه یه سری تهدیدات دیگه که یادم نموند.قبلی رو میگفت 700$ در ماه و این یکی 800$ .تقریبا بی خیال خونه ویلایی شدیم .چون اکثرا بیسمنت بودن و دیگه اینکه تا ایستگاه اتوبوس کمی پیاده روی داشتند و این برای زمستونای اینجا درصورتی که ماشین نداشته باشید یعنی خودکشیِ برفی&#8230;.</p>
<p>ادامه دارد&#8230;.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2008/12/immigrationday6/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خاطرات مهاجرت (5)</title>
		<link>http://barani.ca/2008/12/immigrationday5/</link>
		<comments>http://barani.ca/2008/12/immigrationday5/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 12 Dec 2008 17:16:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[هویجوری]]></category>
		<category><![CDATA[تورنتو]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مونترال]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=154</guid>
		<description><![CDATA[صبح بعد از خوردن صبحانه از خونه بیرون رفتیم و کمی قدم زدیم .محله ای که دوستمون زندگی میکرد کنار دریاچه بود و براحتی میشد بوی نم و رطوبت رو حس کرد.نکته جالبی که همون لحظه اول تو محل به چشم میخورد وجود تارهای عنکبوتی بود که کنار آینه ماشینها تنیده شده بودن طوریکه تصور [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>صبح بعد از خوردن صبحانه از خونه بیرون رفتیم و کمی قدم زدیم .محله ای که دوستمون زندگی میکرد کنار دریاچه بود و براحتی میشد بوی نم و رطوبت رو حس کرد.نکته جالبی که همون لحظه اول تو محل به چشم میخورد وجود تارهای عنکبوتی بود که کنار آینه ماشینها تنیده شده بودن طوریکه تصور میکردی سالهاست ماشینها همین جا بغل خیابون پارک شدن اما بعد متوجه شدیم که همه ماشینها اینطوری هستن و این به واسطه وجود عنکبوتهای بیشمار تو اون منطقه بود.<br />
قرار شد فردا بریم تورنتو.دلهره عجیبی داشتیم.یه جورایی انگار هنوز مهاجرت نکرده بودیم.اومدن به مونترال بیشتر برامون مثل یه سفر بود چون مقصد اصلی تورنتو بود.دوست داشتیم زودتر بریم و شهری رو که قرار توش زندگی کنیم رو ببینیم.وسایلمون خیلی زیاد بود .تصمیم گرفته بودیم که مونترال یه ماشین اجاره کنیم و خودمون رانندگی کنیم تا تورنتو.اما یکی دو جا زنگ زدیم که با گواهینامه بین المللی نمیشد ماشین اجاره کرد.ما هم زیاد پیگیر جاهای دیگه نشدیم.چمدونهای ما هم تعداشون زیاد بود و با هواپیما و قطار اگه میرفتیم دو برابر حد مجاز میشد.تنها وسیله باقیمونده اتوبوس بود که اتفاقا از نظر مقدار بار هم برای ما مشکلی نداشت.خلاصه شب بلیط رو رزرو کردیم یادمه بلیط اتوبوس برای اونروز هر نفر 85 دلار بود.(اینجا بلیط های اتوبوس تو روزها و ماهای مختلف قیمتش تفاوت داره.حتی تو زمستون که مسافر خیلی کم میشه  خیلی ارزون میشه.پارسال زمستون یه شرکت مسافربری بلیط تورنتو &#8211; مونترال رو برای تبلیغ به مدت یک دلار کرده بود.در حالیکه بلیط اتوبوس شهری (مثل اتوبوس واحد خودمون) 2.75 دلار بود)<br />
خلاصه گاهی وقتها هم یه سری برای تشویق مردم به خرید آنلاین و غیره یه تخفیف های دیگه میذارن که اونشب ما به خاطر خرید آنلاین بلیط اتوبوس 40% تخفیف گرفتیم و برای ساعت 9:30 صبح بلیط خریدیم.و بعد هم با مهمانسرای مریم تماس گرفتیم که ما فردا میایم تورنتو .اونم گفت که سوییت خالی و آماده داره .بعد هم گفت هر موقع رسیدید تماس بگیرید که امکانش بود ماشین میفرستیم دنبالتون.<br />
صبح هم که با یه آژانس رفتیم ترمینال.اولش مسول بارها یه خورده چپ چپ به چمدونامون نگاه کرد که و گفت که به نظر میاد وسایلتون کمی زیاد باشه اما بهش گفتیم که نه دقیقا اندازه مجازیه که تو سایت نوشته بود اونم لبخند زنان بار ها رو میذاشت تو کابین.اتوبوس البته خیلی خلوت بود و حدودا 10 &#8211; 15 نفری بیشتر مسافر نداشت.<br />
ساعت حدودا 5 بعد از ظهر بود که رسیدیم تورنتو.روز یکشنبه بود و شهر نسبتا خلوت بود.چمدون هامون رو یکی یکی آوردیم پایین و یه گوشه گذاشتیم.یه کم اطراف رو نگاه کردیم تا یه تلفن پیدا کنیم.همسرم گفت تو کنار وسایل باش من برم یه تلفن پیدا کنم و به مهمانسرای مریم زنگ بزنم.همسرم رفت و من همونجا کنار چمدونا منتظر موندم تا همسرم بیاد.10 دقیقه ای طول کشید تا همسرم برگشت و گفت که الان ماشین نداشتن و آدرس رو گرفتم که خودمون بریم.بعد هم رفت و با یه تاکسی برگشت و با غرغرای راننده تاکسی چمدونا رو گذاشتیم تو ماشین و قرار شد 20 دلار اضافه تر بهش بدیم.اونقدر غریب و تنها بودیم که ندونیم مسیری رو که راننده تاکسی داره میره درسته یا نه.چند دقیقه ای که گذشت شاید خودش فهمید ممکن نگران باشیم پشت یه چراغ قرمز که ایستاد یه کتاب نقشه داد دستمون و برامون توضیح داد که الان کجاییم و قراره کجا بریم و از چه راهی باید بریم و برای اینکه از اتوبان بره باید این خیابون رو دور بزنه.یه جورایی تلاش میکرد که خیال ما رو آسوده کنه .شاید هم دلش سوخته بود که چقدر تنهاییم .بعد هم ازمون پرسید که از کجا داریم میایم و تصمیم داریم اینجا بمونیم یا نه؟توی مسیر خیلی باهامون صحبت کرد و مرتب هم میگفت حالا از رو نقشه ببینید باید از این وری بریم.بالاخره رسیدیم به آدرسی که داشتیم.خانوم رضایی مدیر مهمانسرای مریم به همسرم گفته بود که کلید روی در سوییتِ خودتون در رو باز کنید برید تو .استراحت کنید.هر موقع خواستید با من تماس بگیرید.ما حتی همدیگه رو ندیده بودیم.فقط چند ساعت قبل از اومدن با هم صحبت کرده بودیم.حتی بابت رزرو سوییت پولی رو نداده بودبم.از ماشین که پیاده شدیم و داشتیم چمدونها رو میذاشتیم پایین دیدیم یه خانومی داره میاد به طرفمون.صورت مهربونی داشت و لبخندی زد و خودش رو معرفی کرد و فهمیدیم که خانوم رضاییِ.کمکمون کرد تا وسایل رو بردیم تو خونه.یه سوییت مبله ،شیک و تمیز با همه امکانات .بعدش هم خیلی ساده و صمیمی گفت: یکم استراحت کنید ،دوش بگیرید ،من دارم میرم خرید شما رو هم خبر میکنم بیایید بریم اگه چیزی لازم دارید بگیرید اگر هم نه با محله آشنا میشید.دوش گرفتیم و یکم تلوزیون تماشا کردیم .ایمیلامون رو چک کردیم.چای دم کردیم و خستگی حسابی از تنمون در رفت.<br />
اونروز من و همسرم تو یه کشور غریب اصلا تنها نبودیم، چون خدا مهربونترین آدمها رو فرستاده بود تا ما احساس غربت و تنهایی نکنیم.<br />
ادامه دارد &#8230;.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2008/12/immigrationday5/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پاییز</title>
		<link>http://barani.ca/2008/10/fall/</link>
		<comments>http://barani.ca/2008/10/fall/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 13 Oct 2008 18:50:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[هویجوری]]></category>
		<category><![CDATA[Muskoka]]></category>
		<category><![CDATA[پاییز]]></category>
		<category><![CDATA[تورنتو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=108</guid>
		<description><![CDATA[امروز دوشنبه تو کانادا روز شکر گزاری و تعطیل رسمیِ.دیروز با همسر جان رفتیم Muskoka منطقه زیبا و ییلاقی که شمال تورنتوِ و طبیعت بی نظیری داره.به خصوص تو فصل پاییز که که هر کدوم از درختاش به یه رنگ دراومدن و چشم از دیدن این همه زیبایی سیر نمیشه.برگهای بعضی از این درختها به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>امروز دوشنبه تو کانادا روز شکر گزاری و تعطیل رسمیِ.دیروز با همسر جان رفتیم Muskoka منطقه زیبا و ییلاقی که شمال تورنتوِ و طبیعت بی نظیری داره.به خصوص تو فصل پاییز که که هر کدوم از درختاش به یه رنگ دراومدن و چشم از دیدن این همه زیبایی سیر نمیشه.برگهای بعضی از این درختها به رنگ صورتی بود.واقعا دیدنی بود.چندتایی عکس گرفتم که اینجا گذاشتم.هر چند نمیشه اون همه زیبایی رو تو عکس آورد.امیدوارم که خوشتون بیاد <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2008/10/img_1705.jpg" rel="lightbox[108]"><img class="aligncenter size-full wp-image-109" title="img_1705" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2008/10/img_1705.jpg" alt="" width="500" height="375" /></a></p>
<p><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2008/10/img_1714.jpg" rel="lightbox[108]"><img class="aligncenter size-full wp-image-110" title="img_1714" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2008/10/img_1714.jpg" alt="" width="500" height="375" /></a></p>
<p><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2008/10/img_1743.jpg" rel="lightbox[108]"><img class="aligncenter size-full wp-image-111" title="img_1743" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2008/10/img_1743.jpg" alt="" width="500" height="375" /></a></p>
<p><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2008/10/img_1769.jpg" rel="lightbox[108]"><img class="aligncenter size-full wp-image-112" title="img_1769" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2008/10/img_1769.jpg" alt="" width="500" height="375" /></a></p>
<p><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2008/10/img_1727.jpg" rel="lightbox[108]"><img class="aligncenter size-full wp-image-113" title="img_1727" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2008/10/img_1727.jpg" alt="" width="500" height="375" /></a></p>
<p><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2008/10/img_1756.jpg" rel="lightbox[108]"><img class="aligncenter size-full wp-image-114" title="img_1756" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2008/10/img_1756.jpg" alt="" width="500" height="375" /></a></p>
<p><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2008/10/img_1744.jpg" rel="lightbox[108]"><img class="aligncenter size-full wp-image-115" title="img_1744" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2008/10/img_1744.jpg" alt="" width="500" height="375" /></a></p>
<p><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2008/10/img_1733.jpg" rel="lightbox[108]"><img class="aligncenter size-full wp-image-116" title="img_1733" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2008/10/img_1733.jpg" alt="" width="500" height="375" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2008/10/fall/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>31</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خاطرات مهاجرت (3)</title>
		<link>http://barani.ca/2008/10/immigration-day-3/</link>
		<comments>http://barani.ca/2008/10/immigration-day-3/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 11 Oct 2008 22:04:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[تورنتو]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کبک]]></category>
		<category><![CDATA[مونترال]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=104</guid>
		<description><![CDATA[از هواپیما که خارج شدیم ساعت حدودا 9 شب بود. هیجانزده مسیر منتهی به گیتهای ورودی رو طی کردیم.از بالای پله ها که نگاه کردیم دیدیم چند نفر پشت یه پیشخون نشستن و مدارک رو بررسی میکنن.پایین که رسیدیم متوجه شدیم که ما هم همینجا باید مدارکمون رو تحویل بدیم.همونجا ایستادیم منتظر تا نوبتمون بشه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>از هواپیما که خارج شدیم ساعت حدودا 9 شب بود. هیجانزده مسیر منتهی به گیتهای ورودی رو طی کردیم.از بالای پله ها که نگاه کردیم دیدیم چند نفر پشت یه پیشخون نشستن و مدارک رو بررسی میکنن.پایین که رسیدیم متوجه شدیم که ما هم همینجا باید مدارکمون رو تحویل بدیم.همونجا ایستادیم منتظر تا نوبتمون بشه که همون موقع یه آقای تپل لبخند زنان بهمون گفت: بفرمایید اینجا لطفا!!! مثل بچه های خوب رفتیم پشت پیشخون روبروی آقای تپل ایستادیم.سلام کردیم و مدارکمون رو که شامل برگه لندینگ و  CSQ  و پاسپورتمون بود دادیم بهش.شروع کرد یه چیزایی تو برگه لندینگ نوشتن و جاهای لازم رو پر کرد بعد هم گفت اینجا رو امضا کنید.وبعد هم مهر کرد و یکی از برگه های لندینگ رو جدا کرد داد دستمون.و بعد هم پاسپورتها. و با خوشرویی  بهمون گفت : به کانادا خوش اومدید.ازش تشکر کردیم و من بهش گیر دادم کجا ازمون عکس میگیرید؟! گفت عکس لازم نیست .بهش گفتم برای کارتهای اقامتمون عکس لازم ندارید؟(تو دلم بهش میگفتم: چاقالو هرچی لازم دارید همین الان بگید ما فردا پس فردا میخوایم بریم تورنتو ها حال نداریم دوباره برگردیما) گفت نه لازم نیست.منم گیر داده بودم که چرا لازمه دوستای من که اومده بودن ازشون عکس هم گرفته بودید.که آقای توپولوی با مزه دوباره با لبخند بهم گفت عکس قبلیه شما توی پرونده تون هست خیلی خوبه شاید عکس دوستتون خوب نبوده.گفتم آها از اون لحاظ . بعد هم گفت بفرمایید او اتاق و کتابچه های راهنما رو بگیرید.ما هم نیشمون تا بناگوشمون باز شده بود و رفتیم اتاقی که توپلو گفته بود.اونجا هم کلی خوش امد گویی و لبخند و &#8230; تو دلم میگفتم اگه میدونستیم از اومدن ما اینقدر خوشحال میشید خوب زودتر میومدیم بابا.حالا خودتون رو کنترل کنید از خوشحالی سکته نکنید.خلاصه اونجا یه خانومی بود که یه سری کتابچه راهنما داد بهمون که معرفی ایالت کبک بود .به فرانسوی بود و مطمئنا توش نوشته بود که واییی ما کبکی ها اینقدر باحالیم و این اونتاریویی های خاک برسر اینقدر بد جنسن .به خصوص این تورنتو ای ها .بعد هم بهمون گفت  2 شنبه تماس بگیرید که همون روز یه کلاس معارفه هم داریم برای تازه واردین و همونجا هم برای کلاس زبان فرانسه ثبت نام کنید(لازم به ذکر است به کسانی که تو این کلاس شرکت کنند ماهیانه مبلغ 430$ میدن آره عزیزم بهت پول میدن بابت این کلاس پول نمی گیرن) گفتیم حکمنت، حکمنت زنگ میزنیم.ما که به روی خودمون نیاوردیم که ما کبک نمیمونیم ترسیدیم غصه بخورن.آخه اینا ماهی 430 دلار به هر نفر میدن بازم کسی نمی مونه کبک.<br />
بعد اومدیم بیرون و به آقایی که مسئول بازرسی گمرک بود گفتیم ما تازه واردیم اونم خوشحال شد و گفت با من بیاید بچه ها.منم دیده بودم همه خوشحال میشن تا میفهمن ما تازه واردیم میخواستم راه به راه هرکیو میبینم بگم هِی ، ما تازه واردیم ها.تا دلش پر از شادی بشه.با آقاهه رفتیم و ازمون پرسید که چیا همراهتون دارید.ما هم هی میگفتیم هی اون مینوشت و وارد و کامپیوتر میکرد و هی معذرت خواهی میکرد که میدونم خسته میشید ولی این فقط همین یکبار و بابت هیچکدوم مجبور نیستیتد گمرکی بدید.بعد گفت فرش چند تا دارید گفتیم 5 تا(2 تاش قالیچه بود 3 تاش هم گلیم ) 3-4 روزه دیگه میرسه.بعد هم الکی گفتم 6 تا از فرشهامون هم مونده ایران بعدنا میاریم.بعد گفت نوع و اندازشون گفتم همه ابریشمی 2 تا 6 متری و بقیه هم 3 متری(دقیق یادم نمیاد).که اونارو هم یادداشت کرد.که بعدا من اگه با خودم از ایران فرش خریدم و آوردم مالیات نپردازم.<br />
هر چیزی رو که اونشب داشتیم و اعلام کردیم بعدا میرسه از مالیات معافِ.البته دروغهای شاخدار خوب نباید داد .مثلا حالا 6 تا قالیچه خُب منطقیه ولی یه دفعه بگید مثلا یه کامیون از فرشهامون که همش هم ابریشمیه مونده خوب یکم تابلوه لافِ.حالا نمیدونم والا برای ما 6 تاش هم لاف بود.شاید برای بعضیها دو تا کامیون هم واقعیت داشته باشه.حالا ما کار نداریم به این چیزا.همرو نوشت و بعد هم ازمون پرسید غذا همراهتون ندارید؟که یهو من یاد فسنجون خانومه افتادم.گفتم آخی الان فسنجونشونش رو که طفلکی با چنگ و دندون آورد تا اینجا از چنگش در میارن و نمیذارن با خودش ببره.گفتیم نه ما غذا مذا نداریم.بعد هم توضیح داد که خیلی مواقع میکروبها و بیماریها از طریق غذا وارد کشورهای دیگه میشن و ما هم چون کشورمون رو دوست داریم نمیخواهیم درگیر شیوع بیماری بشیم و برای همین از ورود غذا جلوگیری میکنیم.شما هم که دیگه اینجا کشور خودتونه باید نسبت بهش احساس مسولیت داشته باشید و اگه غذا همراهتونه بگید.ما تازه اونجا بود که فهمیدیم ای بابا ما نیم ساعتی میشه که جزو این کشور شدیم ا.جل الخالق .چه چیزا.وسطاش که هی شرمنده میشد که معطل شدیم و اینا ما بهش گفیم اشکالی نداره فقط ما دوستمون قراره بیاد فرودگاه ممکنه منتظر بمونه و فکر کنه ما گمش کردیم بره.بعد گفت خُب من با شما میام که بریم و به دوستون اطلاع بدیم که نگران شما نباشه.بعد من باهاش رفتم و دوسمون رو که دیدم بهش گفتم ما داریم وسایلمون رو ثبت میکنیم .زود میایم و برگشتیم و کار ثبت وسایلمون که تموم شد گفت از زندگی در کانادا لذت ببرید خوش اومدید.در حالیکه 2 تا شاخ روی کلمون سبز شده بود که اینا نصفه شبی چرا اینقدر خوشحال و خوش برخوردن ازش خدا حافظی کردیم و  بعد هم یه تاکسی گرفتیم و راهی خونه دوستمون شدیم.از فرودگاه تا خونه دوستمون راه زیادی نبود و ساعت هم حدودا 9:30 شب بود و ما هم کمی خسته بودیم تنها چیزی که همون لحظه اول توی ذهن آدم میمونه بعد از خروج از فرودگاه فرانسوی صحبت کردن آدما و دیدن تابلوهایی که اگرچه انتظار دارید دو زبانه باشه ولی در کمال تعجب فقط فرانسوی نوشته شده.خسته به خونه رسیدیم و اولین کاری که انجام دادم تلفن کردم به مامانم و رسیدنمون رو بهشون خبر دادم و بعد هم دوش گرفتیم و خوابیدیم که صبح زود بیدار بشیم و بریم گردش .میخواستیم 2 روزی مونترال بمونیم و خوب همه جای شهر رو ببینیم و تفریح کنیم و بعد راهی تورنتو بشیم.</p>
<p>ادامه دارد&#8230;.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2008/10/immigration-day-3/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>17</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سردِ ! خیلی سردِ</title>
		<link>http://barani.ca/2008/10/weather-of-toront/</link>
		<comments>http://barani.ca/2008/10/weather-of-toront/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 03 Oct 2008 17:35:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[هویجوری]]></category>
		<category><![CDATA[تورنتو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=101</guid>
		<description><![CDATA[خوب من فقط اومدم اینجا اخبار هواشناسی بدم و برم.امروز دمای همای تورنتو 5 درجه بود! 5!
من دلم تابستون خواست.اصلا کِی اومد ؟ کِی رفت؟بد جنس 
عزیزان تهرانی با دمای هوای 22 درجه امروزِ  تهران مقایسه کنید شاید درک کنید تو اینموقع از سال معنی نمیده هوا 5 درجه باشه.
مهندس ارنست از هوای بهاری لذت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خوب من فقط اومدم اینجا اخبار هواشناسی بدم و برم.امروز دمای همای تورنتو 5 درجه بود! 5!</p>
<p>من دلم تابستون خواست.اصلا کِی اومد ؟ کِی رفت؟بد جنس <img src="http://www.special.ir/images/smiles/20.gif" alt="" /></p>
<p>عزیزان تهرانی با دمای هوای 22 درجه امروزِ  تهران مقایسه کنید شاید درک کنید تو اینموقع از سال معنی نمیده هوا 5 درجه باشه.<img src="http://www.special.ir/images/smiles/47.gif" alt="" /></p>
<p><a href="http://mohandesernest.blogfa.com/">مهندس ارنست</a> از هوای بهاری لذت ببرید.شما که کلا مرخصید البته.اصلا درکمون نمیکنید.میگیم امروز جمعه بعد از ظهره .میگید نه الان شنبه صبحِ.میگیم تابستونه.میگید نه!زمستونه.میگیم پاییزه !میگید نه! الان بهار.اونم بهار استرالیا، به به.جای ما رو هم خالی کنید.<img src="http://www.special.ir/images/smiles/38.gif" alt="" /></p>
<p>تابستون که همش &#8220;بارون بارونه زمینا&#8230; &#8220;هیچی نفهمیدیم از تابستون.هِی هِی هِی خدایا شکرت. البته من آدم نا شکری نیستم اما خُب سردِ هوا.حالا کَمکَم درست میشه.</p>
<p>خُب من برم یه لیوان قهوه داغ بخورم تا یکم گرم بشم.زود میام قسمت بعدیِ خاطرات مهاجرت رو مینویسم.<img src="http://www.special.ir/images/smiles/105.gif" alt="" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2008/10/weather-of-toront/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>21</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
