بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید

خاطرات و تجربيات مهاجرت به کانادا

Archive

Tag: مسافرت

زمستان امسال تا اینجا که نشونی از زمستان نداشته. اما ظاهرا پیش بینی شده آخر این هفته، هوا سرد بشه و امیدوارم که ابرها هم حسابی ببارند و همه جا رو سپید پوش کنند. بارون چند روز گذشته تقریبا همه برفها رو آب کرد و شست و برد. روز دوشنبه هوای بهاری و بارانی دلچسبی بود. با همسری پیاده رفتیم تیم هورتونز و بعد از خوردن قهوه قدم زنان زیر باران برگشتیم شرکت قدم زدن زیر باران تو فصل زمستان و اون هم کانادا واقعا لذت بخشه. اما با وجود این کمی ته دلم بخاطر هوای امسال نگران بودم و هستم. هوای این روزها و زمستان امسال با اینکه مطبوع و دلچسب هست اما غیر عادیه. امیدوارم ادامه این زمستان بی برف و سرما تابستانی گرم و خشک و بی حاصل نباشه.

تفریحات زمستانی اینجا مثل خیلی از جاهای سرد و برفگیر دنیا، اسکی هست و سورتمه سواری و … امسال خیلی از پیستهای اسکی مجبور شدند با کامیون برف ببرن توی پیستها تا پیستها رو برای اسکی آماده کنند. بی برفی امسال و همزمانی با المپیک زمستانی ونکوور مسوولین رو نگران کرده و به دنبال راه چاره ای برای جبران کمبود بارش و تهیه برف و آماده سازی پیستها برای المپیک هستند. با همه اینها نمیشه از تفریحات و فعالیت های زمستونی نگفت و بهش فکر نکرد.  امروز تو این پست میخوام چند جایی که فکر میکنم دیدن و رفتنشون تو زمستون جالب و دیدنی باشه رو معرفی کنم. ادامه مطلب…

پکیج مسافرت ما شامل استفاده از تمامی امکانات موجود در ریزورت از جمله وسایل و تجهیزات ورزشهای ساحلی و دریایی بود.البته غیر موتوری.برای سایر بازیهای دریایی که موتوری بودن باید به صورت جداگانه وجهی رو پرداخت میکردیم.

یکی از این بازیها قایق موزی بود.یه قایق بادی شبیه به موز که با طناب به یه قایق موتوری متصل بود.قایقی که تو ساحل هتل ما بود 4 نفره بود و هزینه هم برای هر نفر 8 دلار کانادا میشد.

من و همسری کنار ساحل میدیدیم که همه دو نفره و چهار نفره سوار میشن و به صخره که نزدیک میشد همه پرت میشن تو آب و دوباره سوار میشن و بعد دیگه از صخره که رد میشدن ما اونا رو نمیدیدیم تا دوباره بر می گشتن و به جای اینکه مثل آدم باید نزدیک صاحل پیاده بشن در آخرین لحظات دوباره پرت میشدن تو دریا و تا ساحل رو شنا کنان میان.

ما همه ورزشهای آبی از جمله قایق بادبانی و پدالی و … سوار شده بودیم و اون روز اولین روزی بود که این قایق موزی اومده بود تو ریزورت ما.وسوسه شدیم ما هم بریم. ادامه مطلب…

سلام دوستای خوبم

من برگشتم.دلم برای خونه واقعی و مجازی و شما دوستای خوبم خیلی تنگ شده بود.

مسافرت هم خوب بود و خوش گذشت.

رفته بودیم Varadero ،البته ما تو یک ریزورت ادامه مطلب…

دو هفته خیلی شلوغ و پر از فشار کاری و سخت رو گذروندم.

امروز میریم به مسافرت یک هفته ای .همسری مرخصی داشت و من نمیدونستم.وقتی که فهمیدم و خواستم منم مرخصی برگیرم رئیسمون مسافرت بود و وقتی برمیگشت که فقط پنج روز تا مرخصی همسری فاصله داشت.میترسیدم تو این مدت کم قبول نکنه.اینه که تمام انرژیم رو گذاشتم که کاری رو که مدتها قرار بود انجام بشه و به خاطر تنبلی های همون همکار معروف هنوز به هیج جایی نرسیده بود ،تمومش کنم.

از صبح تا بعد از ظهر که میرفتم شرکت از پشت سیستم بلند نمیشدم اون پسره هم کماکان بی خیال و خرسند ،جز یه بار که دیده بود من به میل خودم Database میسازم و پاک میکنم جدول کم و زیاد میکنم یه ایمیل زد که تو میدونی که من DBA هستم و مسوولیت سرورهای Database  با منه؟میخواستم بگم تا اونجایی که من میدونم DBA کارش اینه که وقتی ازش بخوای یه کار کوچیک تو Database انجام بده سریع اون کار رو تحویل بده نه اینکه 2 ماه طولش بده آخرش بیاد بگه دوباره توضیح بدید برام.ولی بهش محل نذاشتم فقط جواب دادم که آره میدونم ولی چون هفته پیش بهت ایمیل زده بودم که به جدولهای من دست نزنی گفتم شاید میدونی.

خلاصه این شد که دیشب من تو خونه هم روی برنامه کار کردم و بالاخره ساعت 1 شب تموم شد و گزارشش رو هم برای رئیسمون فرستادم.صبح که بیدار شدم دیدم رئیس ایمیل زده و تشکر کرده بود و گفته بود که امیدوارم تعطیلات خوشی رو داشته باشید.

کار سختی بود به خاطر محدودیت زمانی که برام ایجاد شده بود.اما بالاخره تمام شد.تو این کار همه کارهای مربوط به اون پسره خنگ رو هم خودم انجام دادم.من نمیدونم چرا اینو اخراجش نمیکنن.یعنی من و رئیس دو ماه به این میگفتیم این کار رو انجام بده میرفت میومد یه کار دیگه ای کرده بود.همش هم میگفت نمیشه.دوباره توضیح میدادیم حتی راه حل رو هم بهش میگفتیم.مثال براش مینوشتیم.نمیفهمید.یه بار من از حرصم برداشتم یه مثال ساده رو اینقدر براش توضیح دادم و شکل کشیدم .رنگ رنگی .ایمیل زدم بعد دیدم رفته پیش رئیس میگه اینو برام توصیح بده.بیچاره رئیس میگفت دیگه چیو توضیح بدم؟من بودم بهم برمیخورد یکی همچین مثالی رو برام بفرسته میگفتم مگه فکر کردی من خنگم.ولی این آقا انگار که نه انگار اصلا نفهمیده بود من دستش انداختم.منظورم این بوده که تو یه همچین مسئله ساده ای رو هم نمیفهمی.

ولی بالاخره انجام شد.هوا هم که امروز خوبه و پروازمون رو هم چک کردیم که به موقع انجام میشه. امشب ما کلی از اینجا دور هستیم و جایزه این دو هفته کار سخت رو  کنار سواحل کاراییب میگذرونیم.تا هشت روز دیگه بر میگردم.امیدوارم همگی خوب و خوش باشید.

روز دوشنبه تعطیل رسمی بود و فرصتی دست داد که از سه روز تعطیلی استفاده کنیم و به یه مسافرت کوتاه بریم.رفتیم مونترال و کبک سیتی.مونترال که همونطور که از عنوان این پست متوجه شدید افتضاحی بود برای خودش.کثیف،ترافیک،خیابونهای تنگ و پر از چاله چوله خونه های دلگیر و …من پارسال هم وقتی اومدیم کانادا 3 روز مونترال بودم ولی خوب تو اون سه روز فقط پارک رفتیم و محله ای که بودیم محله خیلی خوبی بود و نمیشد تصویر کلی شهر و خیابونهاش و … دید.خلاصه خدا رو شکر کردیم که اونجا زندگی نمی کنیم.اینه که وقتی رسیدیم تورنتو از خوشحالی کم مونده بود گریه کنم.اصلا یه احساس آرامش و امنیتی کردم وقتی وارد تورنتو شدم.البته از حق نگذریم کلیسای نوتردام مونترال واقعا دیدنیه.

کبک سیتی اما بی نظیر بود.زیبا و قدیمی و کوچولو.شبیه قصه بود.خونه هاش از شدت زیبایی انگار مصنوعی بودن.کلی خوش گذشت بهمون.جای همه دوستان خالی.

عکسهای زیر هم دست پخت این چند روز بود.سوغاتی دوستان دنیای مجازی :)

پارلمان کبک

پارلمان کبک

پارلمان کبک

پارلمان کبک

نمای داخلی کلیسای نوتردام مونترال

نمای داخلی کلیسای نوتردام مونترال

پارلمان کبک

پارلمان کبک

پارلمان کبک

پارلمان کبک

کبک سیتی

کبک سیتی

کبک سیتی

کبک سیتی

کبک سیتی

کبک سیتی

مجسمه مربوط به شام آخر (کلیسای نوتردام مونترال)

مجسمه مربوط به شام آخر (کلیسای نوتردام مونترال)