بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید

خاطرات و تجربيات مهاجرت به کانادا

Archive

Tag: مسافرت

آخر این هفته که لانگ ویکنده میریم کمپینگ. من و همسری عاشق کمپینگیم و اینقدر این روزها ذوق زده ایم که خدا میدونه. سالی دو بار کمپینگ میریم. و این دومین و آخرین کمپینگ امسال خواهد بود و باید نهایت استفاده رو ببریم :) البته ما همیشه از کمپینگ رفتن هامون تا اونجا که بتونیم لذت میبریم.

کمپینگ یعنی بوی جنگل ِخیس و بارون خورده، یعنی شب ها کنار آتیش نشستن و آسمون رو تماشا کردن. یعنی قدم زدن تو جنگل و پارو زدن رو دریاچه های زیبا. یعنی صبح زود بیدار شدن و آتیش روشن کردن و برای صبحونه املت درست کردن. یعنی چای دودی خوردن و ماهیگیری و آبتنی کردن تو دریاچه و تماشای غروب وقتی تو ساحل دریاچه خسته اما پر از انرژی لم دادی. یعنی خوردن سیب زمینی تنوری وقتی دیگه جا نداری برای خوردن. خلاصه که کمپینگ برای من و همسری یعنی خود زندگی. ادامه مطلب…

چند روزی نبودیم. رفته بودیم کمپینگ. تازه دیروز اومدیم سرکار و زندگی. ببخشید که کامنتها چند روزی بی جواب موندند. سفر خوبی بود و خوش گذشت.

یه چیزی که البته خیلی قدیمیه اما دوست داشتم در موردش بنویسم. ما امسال برای سالگرد ازدواجمون برنامه متفاوتی داشتیم. سالگرد ازدواج ما اوایل فروردینه. بهمن ماه که سه روز رفته بودیم Collingwood، تصمیم گرفتیم، برای سالگرد ازدواجمون هم بریم همونجا. تا اینجا یک ساعتی بیشتر راه نیست. البته هدف ما رفتن به Scandinave Spa و گذروندن یک روز کامل تو فضای آرامش بخشش بود. وسط هفته بود و قرار شد یک روز مرخصی بگیریم و صبح بریم و شب هم برگردیم. چند روز قبل از رفتن، من برای شب قبلش یک هتل تو منطقه Blue Mountain رزرو کردم و به عنوان هدیه سالگرد ازدواجمون هدیه کردم به هر دوتامون و همسری رو غافلگیر کردم :)   از هتل تا Scandinave Spa حدودا هفت دقیقه راه بود. این شد که بعد از کار راه افتادیم به سمت Collingwood و رفتیم هتل وسایلمون رو گذاشتیم و کمی استراحت کردیم و بعد رفتیم Beaver & Bulldog شام خوردیم. ادامه مطلب…

تو قسمتهای قبل تا اونجا گفتم که من و همسرم موفق شدیم تو آب بسیار سرد دریاچه شنا کنیم و بعد از شنا کردن به لطف آرامش و خلسه ای که از سرمای آب به دست آورده بودیم روی صخره ها استراحت کردیم و تلاش دیگران رو برای پریدن تو آب یا شنا کردن تماشا میکردیم.

ساعت نزدیک به چهار بعد از ظهر بود که دوستانمون از راه رسیدن. من و همسری به محض دیدن دوستان شروع کردیم با هیجان از پریدن تو آب و شنا کردن صحبت کردن و تشویق دوستان برای شیرجه زدن و شنا کردن تو آب سرد دریاچه. اول از همه همسر دوستم تصمیم گرفت تا آبتنی کردن تو دریاچه آب سرد رو تجربه کنه و دوباره همه دوربین به دست منتظر بودیم تا شجاعت دوستمون رو به ثبت برسونیم. من هم همچنان توصیه میکردم، به هیچ چیز فکر نکن فقط یک… دو… سه… که دوستمون همون لحظه پرید توی آب و همگی جیغ کشان ابراز خوشحالی کردیم. واقعا به امتحانش میارزید و این روزها گاهی وقتها که با همسری یادی از اونروزها میکنیم، میگیم ای کاش بیشتر شنا کرده بودیم و دلمون تنگ میشه برای دریاچه و سرمای غیر قابل تصورش :) ادامه مطلب…

هر سال با شروع پاییز و خنک شدن هوا، شهر، شکل و قیافه دیگه ای رو به خودش میگیره. هر کدوم از درختا به شکل و رنگی متفاوت از دیگران خودنمایی میکنند. میون این روزهای خنک، گاهی هوا گرم و دلچسب میشه. همون تابستون سرخپوستی، تابستون سرخپوستی تو این رنگ افشانی ها، فرصت خوبی رو به ما میده تا برای لمس بهتر طبیعت، روزی یا چند روزی رو از شهر دور شده و پاییز رو کنار دریاچه های زیبا و یا با قدم زدن تو جنگلها، یا استراحت کردن تو کلبه های جنگلی و کنار دریاچه بگذرونیم یا اینکه، اگه فرصت یا امکان مسافرت و از شهر خارج شدن رو نداریم تو پارکهای زیبای شهر و تریل های توی شهر، پاییزمون رو جشن بگیریم.

دوشنبه هفته آینده روز شکرگزاریه و اینجا تعطیله. خوشبختانه تا امروز که هوای سه روز تعطیلی آخر هفته رو چک میکردم هوا خوب و عالیه و شاید آخرین فرصت های پدیده تابستان سرخپوستی باشه. خواستم در مورد مسیر ها و مکانهای خارج از شهر تورنتو بنویسم که دیدم سایتی در این مورد مفصل نوشته و مسیر ها رو توضیح داده. همین طور کلیه ریزورت ها و کلبه هایی که میشه روزهای پاییزی زیبایی رو اونجاها گذروند. اما اگه قصد خارج شدن از تورنتو رو ندارید بد نیست تو این روزهای رنگارنگ سَری به High Park بزنید و پاییز زیبای تورنتو رو با قدم زدن در مسیر پیاده روی جنگلی و کنار دریاچه اش تجربه کنید. ادامه مطلب…

صبح زود از خواب بیدار شدیم و شروع کردیم به آماده کردن یه صبحانه دیگه و آماده شدن برای گذروندن یک روز زیبا و پرماجرای دیگه. کتری روی آتیش میجوشید و من مشغول درست کردن چای شدم. چای رو دم کردم و با همسری منتظر نشستیم تا دوستامون از خواب بیدار بشن. همسری و همسر دوستم و پسرشون قرار بود برن ماهیگیری و من دوستم تصمیم داشتیم تا ظهر که از ماهیگیری برمی گردند کمی همون دور و بر قدم بزنیم و به دیدن فروشگاهی بریم که صنایع دستی سرخپوست ها رو میفروخت و بعد از نهار هم همگی با هم بریم به طرف صخره ها برای آبتنی. ادامه مطلب…

شنا کنان و با آرامش، به زیبایی از کنار صخره ها میگذشت. دخترک رو از بالای صخره ها دنبال کردیم و از  اونجا ساحل پلکانی دریاچه رو دیدیم که Indian Head Cove نام داشت. همه در کنار ساحل و روی پلکان طبیعی دریاچه نشسته بودند یا روی صخره ها دراز کشیده و از آفتاب دلچسب یک ظهر تابستانی لذت میبردند. همه و همه برای تکمیل تصویر یک رویا کافی بودند و ما تا این ساحل، تنها به اندازه پایین رفتن از یک صخره فاصله داشتیم. ادامه مطلب…

محو تماشای آب زلال و صخره هایی بودیم که در اثر فرسایش شبیه به پلکان از ساحل به اعماق دریاچه چیده شده بودند. صخره هایی پر از حفره هایی که در سکوت قصه سالهای دور و اصالتشون رو به رخ میکشدند.و گلهای زیبای وحشی لا به لای تخته سنگهای سخت و عظیم ساحل خودنمایی میکردند. ادامه مطلب…

خاطرات مربوط به این سفر و کمپینگ رو در چند پست خواهم نوشت. نظر همه شما دوستان و خوانندگان خاموش برای من مهمه تا بتونم سفرنامه ها رو بهتر و احیانا قابل استفاده بنویسم.

قرار بود روز پنجشنبه صبح حرکت کنیم،  روز چهاشنبه یک مقدار از خریدهای باقیمونده رو انجام دادیم و شب تا دیر وقت بیدار بودیم و وسایل رو آماده میکردیم. کلی هم با همسری میخندیدیم به انبوه وسایلی که آماده کرده بودیم. اینجا خیلی ها به صورت Back Packed به کمپینگ میرن، یعنی ماشینشون رو پارک میکنن و کوله پشتی رو برمیدارن و اینقدر میرن و میرن تا یه جای مناسب رو تو جنگل چادر بزنن. یعنی کل زندگیشون رو تو یه کوله پشتی جا میدن. ما لباسهامون فقط دو تا ساک بزرگ شده بود، دو تا یخچال خیلی بزرگ  پر از غذا و میوه. تنقلات هم که دیگه جای خود داره. ادامه مطلب…

کشور مورد نظر که در پست قبل راجع بهش گفتم، Peru (پرو) هست و برای رفتن به ماچو پیچو (Machu Picchu) که میشه گفت نماد امپراتوری اینکاها هست، باید چهار روز کوهپیمایی کنیم. عکسی از شهر فراموش شدهٔ اینکاها (ماچو پیچو) رو اینجا میبینید. فکر میکنم ارزشش رو داشته باشه :) ادامه مطلب…

تقریبا برنامه مسافرت هفت تا ده روزمون مشخص شده. شاید بشه گفت 50 درصد :) یعنی از جانب من صد در صد شده اما هنوز همسرم نظرش رو نگفته. یه جورایی تلویحا نظر مثبتش رو گفته اما احساس کردم خیلی هم مثبت نبود، فکر میکنم فقط نخواست رو حرف من حرفی زده باشه! به هر حال صبر میکنم ببینم واقعا دوست داره به این سفر بیاد یا نه. جاهای زیادی هست که هر دو دوست داریم بریم، اگه اینجا رو دوست نداشت، میریم یه جای دیگه که هر دو دوست داشته باشیم، اینجا رو میذاریم برای یه وقتی که همسرم هم به اونجا علاقمند بشه.

اما این سفر، سفر به کجاست که همسرم شک داره بریم! یا حداقل من شک دارم که همسرم میخواد بریم یا نه؟  خوب باید حدس بزنید :)

حقیقتش سال گذشته ملانی، دوستی که اینجا از طریق مرکز ارتباطات فرهنگی باهاش آشنا شدیم و قبلا معرفی شده خدمتتون، یه دختر خانوم 33 ساله ست و هم سن من و همسرم (اتفاقا فقط دو روز با همسرم اختلاف سن داره) این دختر خانوم پر انرژی و مهربون دبیر هنره و علاقمند به مطالعه در مورد فرهنگهای مختلف و ماجراجویی و عکاسی و … من و همسرم هم که عاشق سفرهای هیجان انگیز و فرهنگی و هنر و عکاسی و … ملانی تابستونا که تعطیلات مدرسه است رو میره به سفر و ماجراجویی به کشورهای دیگه، سال پیش شش هفته رفت به یک کشوری که شما باید حدس بزنید کجاست. امسال از اونجاییکه به قول خودش اتفاقاتی در زندگی آدم میافته که یک جور نشانه ست و باید بهشون توجه کرد، یک پیشنهاد کاری رو برای مدت هفت ماه تو یکی از روستاهای این کشور دریافت کرده. پیشنهاد  تدریس زبان انگلیسی و فکر میکنه سرنوشت و نشانه هایی دوباره اون رو به اون سرزمین فرا میخونن، یه کشور اسپانیایی زبان، زیر خط استوا. ادامه مطلب…