<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید &#187; مسافرت</title>
	<atom:link href="http://barani.ca/tag/trip/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://barani.ca</link>
	<description>خاطرات و تجربيات مهاجرت به کانادا</description>
	<lastBuildDate>Thu, 10 May 2012 14:52:44 +0000</lastBuildDate>
	<language>en</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.2.1</generator>
		<item>
		<title>از همه چیز و همه جا</title>
		<link>http://barani.ca/2011/06/everything/</link>
		<comments>http://barani.ca/2011/06/everything/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 28 Jun 2011 14:36:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[دکوراسیون]]></category>
		<category><![CDATA[کمپینگ]]></category>
		<category><![CDATA[هویجوری]]></category>
		<category><![CDATA[سرگرمی]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=4351</guid>
		<description><![CDATA[آخر این هفته که لانگ ویکنده میریم کمپینگ. من و همسری عاشق کمپینگیم و اینقدر این روزها ذوق زده ایم که خدا میدونه. سالی دو بار کمپینگ میریم. و این دومین و آخرین کمپینگ امسال خواهد بود و باید نهایت استفاده رو ببریم البته ما همیشه از کمپینگ رفتن هامون تا اونجا که بتونیم لذت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">آخر این هفته که لانگ ویکنده میریم کمپینگ. من و همسری عاشق کمپینگیم و اینقدر این روزها ذوق زده ایم که خدا میدونه. سالی دو بار کمپینگ میریم. و این دومین و آخرین کمپینگ امسال خواهد بود و باید نهایت استفاده رو ببریم <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' />  البته ما همیشه از کمپینگ رفتن هامون تا اونجا که بتونیم لذت میبریم.</p>
<p style="text-align: justify;">کمپینگ یعنی بوی جنگل ِخیس و بارون خورده، یعنی شب ها کنار آتیش نشستن و آسمون رو تماشا کردن. یعنی قدم زدن تو جنگل و پارو زدن رو دریاچه های زیبا. یعنی صبح زود بیدار شدن و آتیش روشن کردن و برای صبحونه املت درست کردن. یعنی چای دودی خوردن و ماهیگیری و آبتنی کردن تو دریاچه و تماشای غروب وقتی تو ساحل دریاچه خسته اما پر از انرژی لم دادی. یعنی خوردن سیب زمینی تنوری وقتی دیگه جا نداری برای خوردن. خلاصه که کمپینگ برای من و همسری یعنی خود زندگی.<span id="more-4351"></span></p>
<p style="text-align: justify;">روز شنبه تو فریزر یه بسته جیگر پیدا کردم. چند وقت پیش خریده بودم و یادم نبود ازش. درش آوردم و گذاشتم تو یخچال و یکشنبه شب کبابش کردیم و زدیم به بدن. اینقدر مزه داد و چسبید که قرار شد از این به بعد تو مهمونی های باربیکیویی جیگر هم کنار بقیه چیزا کباب کنیم چون دور هم خیلی بیشتر مزه میده.</p>
<p style="text-align: justify;">یکی از غذاهای مورد علاقه من و آقای همسر تو کمپینگ ها (در واقع شام شب اول هر کمپینگ) نخود و قلم هست. یعنی نخود رو با کمی گوشت و قلم گوساله یا گوسفند و با نمک و فلفل قرمز میذاریم رو آتیش بپزه و بعد با آب لیموی فراوان و کمی نون به عنوان شام میخوریم. یعنی یکی دیگه از دلایل علاقه من و همسری به کمپینگ همین نخود خوردن شب اولِ که البته همیشه هم مقداری رو برای صبحانه فردا کنار میذاریم. این دفعه گفتم یه روز قبل از رفتن بریم سوپر مارکت ایرانی و یک عدد پاچه گوسفند بگیریم، به جای قلم <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' />  خیلیییییییی خوشمزه میشه. من قبلا با پاچه خوردم و معرکه ست.</p>
<p style="text-align: justify;">این پیشول یک جیگری شده که من کم کم دارم به این فکر می افتم که خام خام بخورمش. اینقدر لوس و بازیگوش و شیطونه که حد نداره. دیروز من کشو های دراور رو تمیز میکردم، پریده تو کشو، یکم باش بازی کردم و کشو رو روش بستم. گفتم حتما میترسه کلی میو میو میکنه. بعد از چند دقیقه صداش کردم یه میوی نازکی گفت. کشو رو باز کردم دیدم نیستش. کشوی بغلی رو باز کردم دیدم تو اونه. کشو ها از تو به هم راه دارن. یعنی به هر حال بالای هر کشو یه باریکه فضای خالی هست از همون فضا رفته بود تو کشو بغلی. اونجا هم بیگودی و سشوار و اینا بود کلی سرگرم شده بود. خلاصه که جشنی گرفته بود. هی از این کشو میرفت تو اون یکی. آخر سر به زور درش آوردم. گذاشتمش زمین. پاهام رو بغل کرده بود و میو میو میکرد که دوباره بذارمش تو کشو. من هم بیرونش کردم از اتاق و در رو روش بستم <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' />  اینقدر که تو دست و پا وول میخوره و میخواد از همه چی سر در بیاره، نمیذاره آدم به کارش برسه.</p>
<p style="text-align: justify;">رنگ دستشویی کوچیکه پایین رو عوض کردم. چقدر رنگ زدن دستشویی سخته. میخواستم بقیه دستشویی ها رو هم تغییر رنگ و دکور بدم که اینقدر خسته شدم و سخت بود که پشیمون شدم. اما نتیجه کلی رضایت بخش بود.  کلا این دستشوییه رنگش یه خورده رو اعصاب بود. یعنی یه رنگ ساده و معمولی داشت و با یه پرده معمولی تر. اما الان اونی شد که دوست داشتم باشه. عکسش رو میذارم.</p>
<p style="text-align: justify;">آشپز خونه رو هم چند روز قبل از عید رنگ زدیم. البته فقط یه دیوارش رو. عکس اون رو هم میذارم.عکس قبل و بعد <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;">آخ جون کمپینگ، هی یادم میاد هی الکی ذوق میکنم. هیچ چی رو هم هنوز آماده نکردیما اما خوب دیگه ما اینجوری هستیم دیگه <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;">و اما عکسها و بعد هم خدافظ فعلا:</p>
<p style="text-align: justify;">اول عکس آشپزخونه، نگید چرا مثل این دختر خوشحال ها هر چی گلدون بوده چیدی رو طبقات، این عکس رو بلافاصله بعد از اتمام نقاشی دیوار گرفتم و بنابر این هر چی دم دستم بود چیدم روش <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/11.jpg" rel="lightbox[4351]"><img class="aligncenter size-full wp-image-4379" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/11.jpg" alt="" width="548" height="317" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/IMG_0499-2.jpg" rel="lightbox[4351]"><img class="aligncenter size-full wp-image-4381" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/06/IMG_0499-2.jpg" alt="" width="480" height="398" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2011/06/everything/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>19</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گشت و گذار</title>
		<link>http://barani.ca/2011/05/travelling/</link>
		<comments>http://barani.ca/2011/05/travelling/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 26 May 2011 14:28:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مسافرت ها]]></category>
		<category><![CDATA[هویجوری]]></category>
		<category><![CDATA[Beaver & Bulldog]]></category>
		<category><![CDATA[Blue Mountain]]></category>
		<category><![CDATA[Collingwood]]></category>
		<category><![CDATA[mont-tremblant]]></category>
		<category><![CDATA[Scandinave Spa]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=4217</guid>
		<description><![CDATA[چند روزی نبودیم. رفته بودیم کمپینگ. تازه دیروز اومدیم سرکار و زندگی. ببخشید که کامنتها چند روزی بی جواب موندند. سفر خوبی بود و خوش گذشت. یه چیزی که البته خیلی قدیمیه اما دوست داشتم در موردش بنویسم. ما امسال برای سالگرد ازدواجمون برنامه متفاوتی داشتیم. سالگرد ازدواج ما اوایل فروردینه. بهمن ماه که سه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">چند روزی نبودیم. رفته بودیم کمپینگ. تازه دیروز اومدیم سرکار و زندگی. ببخشید که کامنتها چند روزی بی جواب موندند. سفر خوبی بود و خوش گذشت.</p>
<p style="text-align: justify;">یه چیزی که البته خیلی قدیمیه اما دوست داشتم در موردش بنویسم. ما امسال برای سالگرد ازدواجمون برنامه متفاوتی داشتیم. سالگرد ازدواج ما اوایل فروردینه. بهمن ماه که سه روز رفته بودیم <a href="http://www.town.collingwood.on.ca/" target="_blank">Collingwood</a>، تصمیم گرفتیم، برای سالگرد ازدواجمون هم بریم همونجا. تا اینجا یک ساعتی بیشتر راه نیست. البته هدف ما رفتن به <a href="http://www.scandinave.com/en/bluemountain/the-experience/" target="_blank">Scandinave Spa</a> و گذروندن یک روز کامل تو فضای آرامش بخشش بود. وسط هفته بود و قرار شد یک روز مرخصی بگیریم و صبح بریم و شب هم برگردیم. چند روز قبل از رفتن، من برای شب قبلش یک هتل تو منطقه Blue Mountain رزرو کردم و به عنوان هدیه سالگرد ازدواجمون هدیه کردم به هر دوتامون و همسری رو غافلگیر کردم <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' />   از هتل تا Scandinave Spa حدودا هفت دقیقه راه بود. این شد که بعد از کار راه افتادیم به سمت Collingwood و رفتیم هتل وسایلمون رو گذاشتیم و کمی استراحت کردیم و بعد رفتیم <a href="http://www.beaverandbulldogcollingwood.com/index.html" target="_blank">Beaver &amp; Bulldog</a> شام خوردیم.<span id="more-4217"></span></p>
<p style="text-align: justify;">فردا صبحش هم رفتیم <a href="http://www.scandinave.com/en/bluemountain/the-experience/" target="_blank">Scandinave Spa</a> و تا بعد از ظهر اونجا بودیم و حسابی خوش گذشت. جای فوق العاده زیباییه. یک فضای طبیعی رو به جنگل همراه با پخش موزیک های مدیتیشن و آبدرمانی تو فضای باز و جکوزی های رو به جنگل و پیست اسکی و انواع ماساژها و سوناهای خشک و بخار.</p>
<p style="text-align: justify;">اگه تا به حال <a href="http://www.scandinave.com/en/corpo/" target="_blank">Scandinave Spa</a> رو تجربه نکردید حتما یکبار برید. به خصوص شعبه <a href="http://www.scandinave.com/en/tremblant/the-experience/" target="_blank">mont-tremblant</a> (نزدیک مونتریال و کبک سیتی) و <a href="http://www.scandinave.com/en/whistler/the-experience/" target="_blank">whistler</a> (نزدیک ونکوور) که فوق العاده زیبا و بکر هستن. شعبه مونتریال خیلی معمولیه، شبیه مجموعه های ورزشی و استخرهای سرپوشیده است. اما سه تا شعبه دیگه اش فوق العاده زیبا و تو یک فضای جنگلی و بکر هستند. چهار فصل سال هم باز هستند و هر فصلی به نظر من زیبایی خودش رو داره.</p>
<p style="text-align: justify;">خوش باشید همیشه <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;">راستی روز زن هم با تاخیر مبارک باشه <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;">پینوشت: چون ممکنه سوال پیش بیاد برای دوستان که آیا با بچه هم میشه رفت یا برای بچه ها خوبه یا نه، قبلش خودم میگم <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' />  اجازه ورود به این مکانها برای افراد بالای 19 سال هست و قانون سکوت مطلق اونجا حکمفرماست.</p>
<div id="attachment_4218" class="wp-caption aligncenter" style="width: 570px"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/05/176114_1913777963476_1212737631_3389180_982341_o.jpg" rel="lightbox[4217]"><img class="size-full wp-image-4218" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/05/176114_1913777963476_1212737631_3389180_982341_o.jpg" alt="" width="560" height="419" /></a><p class="wp-caption-text">شعبه Collingwood که ما رفتیم و بسیار زیبا و آرامش بخش بود</p></div>
<div id="attachment_4220" class="wp-caption aligncenter" style="width: 528px"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/05/Scandinave-spa-picture72dpi.jpg" rel="lightbox[4217]"><img class="size-full wp-image-4220 " src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/05/Scandinave-spa-picture72dpi.jpg" alt="" width="518" height="346" /></a><p class="wp-caption-text">شعبه Whistler</p></div>
<div id="attachment_4221" class="wp-caption aligncenter" style="width: 511px"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/05/mont1.jpg" rel="lightbox[4217]"><img class="size-full wp-image-4221 " src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2011/05/mont1.jpg" alt="" width="501" height="349" /></a><p class="wp-caption-text">شعبه Mont-Tremblant</p></div>
<p style="text-align: center;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2011/05/travelling/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کمپینگ در Bruce Peninsula و Tobermory &#8211; قسمت پنجم</title>
		<link>http://barani.ca/2010/12/bruce-peninsula-camping-bruce-peninsula-camping-part5/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/12/bruce-peninsula-camping-bruce-peninsula-camping-part5/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 24 Dec 2010 15:06:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[کمپینگ]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت ها]]></category>
		<category><![CDATA[هویجوری]]></category>
		<category><![CDATA[Bruce Peninsula]]></category>
		<category><![CDATA[Bruce Trail]]></category>
		<category><![CDATA[Cyprus Lake]]></category>
		<category><![CDATA[Tobermory]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3993</guid>
		<description><![CDATA[تو قسمتهای قبل تا اونجا گفتم که من و همسرم موفق شدیم تو آب بسیار سرد دریاچه شنا کنیم و بعد از شنا کردن به لطف آرامش و خلسه ای که از سرمای آب به دست آورده بودیم روی صخره ها استراحت کردیم و تلاش دیگران رو برای پریدن تو آب یا شنا کردن تماشا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">تو قسمتهای قبل تا اونجا گفتم که من و همسرم موفق شدیم تو آب بسیار سرد دریاچه شنا کنیم و بعد از شنا کردن به لطف آرامش و خلسه ای که از سرمای آب به دست آورده بودیم روی صخره ها استراحت کردیم و تلاش دیگران رو برای پریدن تو آب یا شنا کردن تماشا میکردیم.</p>
<p style="text-align: justify;">ساعت نزدیک به چهار بعد از ظهر بود که دوستانمون از راه رسیدن. من و همسری به محض دیدن دوستان شروع کردیم با هیجان از پریدن تو آب و شنا کردن صحبت کردن و تشویق دوستان برای شیرجه زدن و شنا کردن تو آب سرد دریاچه. اول از همه همسر دوستم تصمیم گرفت تا آبتنی کردن تو دریاچه آب سرد رو تجربه کنه و دوباره همه دوربین به دست منتظر بودیم تا شجاعت دوستمون رو به ثبت برسونیم. من هم همچنان توصیه میکردم، به هیچ چیز فکر نکن فقط یک&#8230; دو&#8230; سه&#8230; که دوستمون همون لحظه پرید توی آب و همگی جیغ کشان ابراز خوشحالی کردیم. واقعا به امتحانش میارزید و این روزها گاهی وقتها که با همسری یادی از اونروزها میکنیم، میگیم ای کاش بیشتر شنا کرده بودیم و دلمون تنگ میشه برای دریاچه و سرمای غیر قابل تصورش <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> <span id="more-3993"></span></p>
<p style="text-align: justify;">بعد از اینکه دوباره به اتفاق دوستانمون کمی شنا کردیم، استراحتی کردیم و تنقلاتی  خوردیم و برای دیدن غارهایی که روز گذشته شناسایی کرده بودیم به راه  افتادیم.</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/12/DSC_9372.jpg" rel="lightbox[3993]"><img class="aligncenter size-full wp-image-4011" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/12/DSC_9372.jpg" alt="" width="480" height="322" /></a> باز هم مسیر سخت و صخره های بین راه رو پر انرژی و خستگی ناپذیر طی کردیم و به غار اول رسیدیم. به بالای صخره های روی غار رفتیم تا منظره زیبای دریاچه رو از بالای صخره ها به همراه دوستان تماشا کنیم.</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/12/91.jpg" rel="lightbox[3993]"><img class="aligncenter size-full wp-image-4007" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/12/91.jpg" alt="" width="432" height="324" /></a>مدتی رو به استراحت و تماشای دریاچه و تشویق شیرجه زنانی که از ارتفاع بسیار زیاد روی دریاچه شیرجه میزند، گذروندیم. واقعا شجاع بودن. من که با دیدن دریاچه از اون ارتفاع مو به تنم سیخ شده بود و تصور پرش از اون صخره ها واقعا حالم رو بد میکرد. اما تماشای شیرجه زدن دیگران پر از هیجان بود.</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/12/3.jpg" rel="lightbox[3993]"><img class="aligncenter size-full wp-image-4001" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/12/3.jpg" alt="" width="378" height="504" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">دل بریدن از اون همه زیبایی واقعا برای مشکل بود اما باید سریعتر به دیدن غار بعدی و تونل آبی توی غار میرفتیم تا قبل از غروب آفتاب بتونیم به کمپ برگردیم. هرچند در مورد غروب جادویی غار بسیار خونده و شنیده بودم اما امکانات برای برگشت از جنگل انبوه و بی نور چراغ نداشتیم. این بود که تصمیم گرفتیم، قبل از غروب خورشید، گردش خود را کنار دریاچه تمام کرده و به کمپ برگردیم.</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/12/8.jpg" rel="lightbox[3993]"><img class="aligncenter size-full wp-image-4002" title="8" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/12/8.jpg" alt="" width="378" height="504" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">از بالای صخره ها با آرزوی موفقیت برای همه شیرجه زنان پایین آمدیم و به راه خود ادامه دادیم. کمی جلوتر به بالای صخره ای رسیدیم که مردم از شیارهای دیواره صخره برای پایین رفتن کمک میگرفتند و غار مورد نظر ما زیر همون صخره قرار داشت. آرامی و با دقت، یکی یکی از صخره پایین رفتیم تا به غار رسیدیم. و بالاخره تونل آبی توی غار رو هم دیدیم و جوانی که آماده میشد از تونل آبی به سطح دریاچه شنا کند.</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/12/4.jpg" rel="lightbox[3993]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3994" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/12/4.jpg" alt="" width="432" height="324" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">بعد از اینکه کمی توی غار عکس گرفتیم و وقت گذروندیم تصمیم به خداحافظی با همه زیبایی های دریاچه گرفتیم و برای بازگشت آماده شدیم. راه بازگشت از غار به روی صخره ها کمی مشکل تر بود و بالارفتن از دیواره صخره ها کمی سخت بود. راه دیگری توسط یکی از مسافران پیشنهاد شد که میگفت سخت تر اما هیجان انگیز تر اس. مسیر لوله ای شکل به بالا که به روی صخره ها میرفت و در نهایت از سوراخی که روی صخره ها وجود داشت از تونل تنگ اما کوتاهی به خارج و هوای آزاد راه پیدا میکرد. تصمیم گرفتیم اون مسیر رو امتحان کنیم. و مسیر واقعا هیجان انگیز بود. درست چند ثانیه آخر من پشیمون شدم از انتخاب مسیر اما راه برگشت نبود. در واقع تونل تنگی بود که در اون، برگشت امکان پذیر نبود، همسری که جلودار گروه بود، به سطح زمین رسید و با راهنمایی و کمک همسری من هم راه باریک و پر هیجان رو طی کردم و وقتی از سوراخ بیرون اومدم انگار که کار بزرگی انجام داده باشم با غرور بلند شدم برای خودم هورا کشیدم. دوستان هم یکی یکی از همون مسیر بالا اومدن و کم کم آماده بازگشت به ساحل دریاچه Cyprus شدیم. یعنی جایی که چادرها رو برپا کرده بودیم.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/12/DSC_9251.jpg" rel="lightbox[3993]"><img class="aligncenter size-full wp-image-4010" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/12/DSC_9251.jpg" alt="" width="480" height="322" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">توی راه برگشت خیلی ها رو دیدیم که برای دیدن غروب جادویی دریاچه و غار، به اونجا اومده بودن و ما با حسرت از صخره ها به سمت جنگل رفتیم تا سریعتر به کمپ برگردیم. توی راه مرتبا زیبایی ها و خاطرات اون چند روز رو مرور میکردیم و با اینکه هنوز هم اونجا بودیم اما دلتنگی هامون برای کمپ و دریاچه و جنگل، شروع شده بود و شب وقتی کنار آتیش به عادت هر شب بعد از شام سیب زمینی تنوری میخوردیم و آسمان پر ستاره رو نگاه میکردیم، تصمیم گرفتیم سال بعد مدت بیشتری رو اونجا اقامت داشته باشیم و مجهز تر بیاییم تا بتونیم غروب جادویی دریاچه رو هم ببینیم.</p>
<p style="text-align: justify;">روزهایی پر از خاطره و پر از لحظات فراموش نشدنی رو در Bruce Peninsula و Tobermory گذرونیدم که تا ابد زیبایی ها و خاطرات خوش آن روزها  در ذهن ما و یاد ما خواهد ماند.</p>
<p style="text-align: justify;">پایان</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/12/bruce-peninsula-camping-bruce-peninsula-camping-part5/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گردش پاییزی</title>
		<link>http://barani.ca/2010/10/fall-experiences/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/10/fall-experiences/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 07 Oct 2010 14:16:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مسافرت ها]]></category>
		<category><![CDATA[FALL EXPERIENCES]]></category>
		<category><![CDATA[Muskoka]]></category>
		<category><![CDATA[گردش پاییزی]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3812</guid>
		<description><![CDATA[هر سال با شروع پاییز و خنک شدن هوا، شهر، شکل و قیافه دیگه ای رو به خودش میگیره. هر کدوم از درختا به شکل و رنگی متفاوت از دیگران خودنمایی میکنند. میون این روزهای خنک، گاهی هوا گرم و دلچسب میشه. همون تابستون سرخپوستی، تابستون سرخپوستی تو این رنگ افشانی ها، فرصت خوبی رو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">هر سال با شروع پاییز و خنک شدن هوا، شهر، شکل و قیافه دیگه ای رو به خودش میگیره. هر کدوم از درختا به شکل و رنگی متفاوت از دیگران خودنمایی میکنند. میون این روزهای خنک، گاهی هوا گرم و دلچسب میشه. همون تابستون سرخپوستی، تابستون سرخپوستی تو این رنگ افشانی ها، فرصت خوبی رو به ما میده تا برای لمس بهتر طبیعت، روزی یا چند روزی رو از شهر دور شده و پاییز رو کنار دریاچه های زیبا و یا با قدم زدن تو جنگلها، یا استراحت کردن تو کلبه های جنگلی و کنار دریاچه بگذرونیم یا اینکه، اگه فرصت یا امکان مسافرت و از شهر خارج شدن رو نداریم تو پارکهای زیبای شهر و تریل های توی شهر، پاییزمون رو جشن بگیریم.</p>
<p style="text-align: justify;">دوشنبه هفته آینده روز شکرگزاریه و اینجا تعطیله. خوشبختانه تا امروز که هوای سه روز تعطیلی آخر هفته رو چک میکردم هوا خوب و عالیه و شاید آخرین فرصت های پدیده تابستان سرخپوستی باشه. خواستم در مورد مسیر ها و مکانهای خارج از شهر تورنتو بنویسم که دیدم سایتی در این مورد مفصل نوشته و مسیر ها رو توضیح داده. همین طور کلیه ریزورت ها و کلبه هایی که میشه روزهای پاییزی زیبایی رو اونجاها گذروند. اما اگه قصد خارج شدن از تورنتو رو ندارید بد نیست تو این روزهای رنگارنگ سَری به <a href="http://www.highparktoronto.com/" target="_blank">High Park</a> بزنید و پاییز زیبای تورنتو رو با قدم زدن در مسیر پیاده روی جنگلی و کنار دریاچه اش تجربه کنید.<span id="more-3812"></span></p>
<p style="text-align: justify;">اما اگه فرصت و امکان خروج از شهر رو دارید مسیرهایی رو <a href="http://www.400eleven.com/colour-report.html" target="_blank">اینجا</a> پیشنهاد داده که میتونید استفاده کنید.</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://www.400eleven.com/getaways-october.html" target="_blank">اینجا</a> هم میتونید لیست و مشخصات کلبه ها و ریزورتهایی رو که برای اقامت پاییزی پیشنهاد شده ببینید.</p>
<p style="text-align: justify;">امیدوارم تجربه پاییزیتون پر از خاطرات خوش و رنگارنگ باشه <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;"><strong>پی نوشت 1</strong> : اگه مسافرت و گردش پاییزی با کشتی رو هم دوست دارید این یک کروز پاییزی هست که میتونید مشخصات کاملش رو <a href="http://www.island-queen.com/main.php?tID=0&amp;lID=2" target="_blank">اینجا</a> ببینید.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>پی نوشت 2</strong> : برای اون دسته از دوستانی که شاید علاقمند باشن پاییز و جشن رنگهاش رو هیجان انگیز تر بگزار کنند به نظرم ATV تو منطقه Muskoka و تو جنگلها و رودخونه هاش خیلی هیجان انگیز خواهد بود.</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">
<div class="mceTemp mceIEcenter" style="text-align: justify;">
<dl id="attachment_3814" class="wp-caption aligncenter" style="width: 570px;">
<dt class="wp-caption-dt" style="text-align: justify;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/10/DSC_7267.jpg" rel="lightbox[3812]"><img class="size-full wp-image-3814" title="پاییز 2009، ریچمند هیل، انتاریو" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/10/DSC_7267.jpg" alt="" width="560" height="375" /></a></dt>
<dd class="wp-caption-dd">پاییز 2009، ریچمند هیل، انتاریو</dd>
</dl>
</div>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/10/fall-experiences/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کمپینگ در Bruce Peninsula و Tobermory &#8211; قسمت چهارم</title>
		<link>http://barani.ca/2010/08/bruce-peninsula-camping-part4/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/08/bruce-peninsula-camping-part4/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 30 Aug 2010 15:48:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[کمپینگ]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت ها]]></category>
		<category><![CDATA[Bruce Peninsula]]></category>
		<category><![CDATA[Bruce Trail]]></category>
		<category><![CDATA[Cyprus Lake]]></category>
		<category><![CDATA[Tobermory]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3645</guid>
		<description><![CDATA[صبح زود از خواب بیدار شدیم و شروع کردیم به آماده کردن یه صبحانه دیگه و آماده شدن برای گذروندن یک روز زیبا و پرماجرای دیگه. کتری روی آتیش میجوشید و من مشغول درست کردن چای شدم. چای رو دم کردم و با همسری منتظر نشستیم تا دوستامون از خواب بیدار بشن. همسری و همسر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">صبح زود از خواب بیدار شدیم و شروع کردیم به آماده کردن یه صبحانه دیگه و آماده شدن برای گذروندن یک روز زیبا و پرماجرای دیگه. کتری روی آتیش میجوشید و من مشغول درست کردن چای شدم. چای رو دم کردم و با همسری منتظر نشستیم تا دوستامون از خواب بیدار بشن. همسری و همسر دوستم و پسرشون قرار بود برن ماهیگیری و من دوستم تصمیم داشتیم تا ظهر که از ماهیگیری برمی گردند کمی همون دور و بر قدم بزنیم و به دیدن فروشگاهی بریم که صنایع دستی سرخپوست ها رو میفروخت و بعد از نهار هم همگی با هم بریم به طرف صخره ها برای آبتنی.<span id="more-3645"></span></p>
<p style="text-align: justify;">بعد از صبحانه آقایون رفتند سمت دریاچه&#8230;. و من و دوستم رفتیم که اطراف شهر Tobermory رو ببینیم. یه چرخی اون اطراف زدیم و بعد هم رفتیم دیدن فروشگاهی که صنایع دستی سرخپوستی میفروخت. فروشگاه جالبی بود. انواع مجسمه های چوبی و لباس و کفش چرمی و دستبند و گردنبند و گوشواره های مختلف که همگی از صنایع دستی سرخپوستهای اون منطقه بود. البته ما از هیچکدوم خوشمون نیومد، جالب بودن اما برای استفاده شخصی اصلا دوست نداشتیم و چیزی نخریدیم.</p>
<p style="text-align: justify;">برگشتیم به سمت کمپ که آتیش رو برای نهار آماده کنیم. تا آتیش رو روشن کردیم و چای نوشیدیم و گپی زدیم، آقایون هم رسیدند. اما اصلا ماهی نگرفته بودند. به جز یه دونه که اونهم زمانی که بر میگشتند و میخواستن قایق رو تحویل بدن، موقع پیاده شدن همونجا بغل اسکله پسر دوستم تو آب زلال دریاچه یه ماهی میبینه و قلابش رو میدازه تو آب کنار ماهی تا ماهی متوجه میشه و نوک میزنده قلاب رو میکشه بالا و ماهی بیچاره شکار میشه. همون یک ماهی کوچولو رو روی آتیش کباب کردیم و هر کدوم یه کوچولو ازش خوردیم که البته با نمک و لیمو یه تکه کوچولو از نون تافتون حسابی چسبید.</p>
<p style="text-align: justify;">آتیش که حسابی جا افتاده بود و زغالها قرمز شده بودند استیک ها رو گذاشتیم رو توری مخصوص و با ادویه فوق العاده خوشمزه <a href="http://www.clubhouse.ca/en/products/detail.aspx?Montreal_Steak_Spice_Seasoning&amp;id=0cfde7d7-22c9-402d-9831-d05c47b033b5" target="_blank">Montreal steak </a>مشغول کباب کردن استیک ها شدیم. هم گرسنه بودیم و هم اینکه من و همسری عجله داشتیم زودتر نهار بخوریم که بریم کنار صخره ها و آبتنی کنیم. دوستامون میخواستن بعد از نهار کمی بخوابن و دیرتر بیان. من و همسری اصلا میونه ای با خوابِ بعد از ظهر نداریم. توی کمپینگ که مطلقا و باید از همه لحظه ها برای لذت بردن از طبیعت استفاده کنیم.</p>
<p style="text-align: justify;">استیک ها آماده شده بودن و مثل همیشه خوشمزه. بعد از نهار من و همسری کوله پشتیمون رو برای رفتن به کنار صخره ها آماده کردیم. حوله ها و لباس اضافه و بطری آب رو برداشتیم و راه افتادیم به سمت صخره ها. توی راه کلی گفتیم گفتیم و خندیدیم و از طبیعت زیبا لذت بردیم. 45 دقیقه ای رو توی جنگل پیاده رفتیم و بالاخره رسیدیم کنار صخره ها و رفتیم کنار همون پلکان طبیعی که میرفت توی دریاچه و جایی رو شبیه به یک استخر و یک ساحل کوچولو ساخته بود.</p>
<p style="text-align: justify;">هوا حسابی گرم بود و بعد از یه پیاده روی طولانی حالا آبتنی حسابی میچسبید. کوله پشتی و حوله ها رو گذاشتیم تو فرو رفتگی صخره ها که جایی شبیه به اتاقک های کوچولو رو درست کرده بود.</p>
<p style="text-align: justify;">هر کسی که میرفت توی آب شروع میکرد جیغ زدن و بقیه تشویقش میکردند. آب فوق العاده سرد بود و آبتنی کردن توی اون آب کار بزرگی بود و تشویق کردن هم داشت <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_16891.jpg" rel="lightbox[3645]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3647" title="IMG_1689" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_16891.jpg" alt="" width="491" height="369" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">بالاخره من و همسری هم آماده شدیم قدرت و استقامت بدنی خودمون رو محکی بزنیم. با وسواس کف پاها رو گذاشتیم توی آب. سرما از نوک انگشتهای پام رفت و به صورت جیغ از دهانم خارج شد. انتظار این همه سرما رو نداشتم. درست شبیه به استخر آب سرد بعد از سونا بود. شاید هم سرد تر. سریع دویدم بیرون و حالا جیغ ها تبدیل شده بودن به خنده هایی که از ته دل به ادا و اطوار خودمون و دیگران میکردیم. یه خورده ایستادیم بیرون و دوباره رفتیم توی آب. اینبار آب تا بالای قوزک پامون میومد. کم کم با کلی وعده و وعید به خودمون و جیغ و تشویق تماشاچیان موفق شدیم تا زانو بریم توی آب .</p>
<p style="text-align: justify;">یک ربع تمرکز میکردیم که بریم جلوتر و دوباره بر میگشتیم عقب. بهترین کار همون شیرجه زدن بود. اما حالا که دیگه سرمای آب رو حس کرده بودیم جرات شیرجه زدن دیگه نداشتم و تصمیم گرفتم همینطور قدم به قدم جلو برم. یه لحظه به خودم گفتم اصلا تمرکز نمیخواد تا سه بشمار و از همینجا بپر. بدونه لحظه ای فکر کردن، یک&#8230;. دو&#8230; سه و پریدم توی آب&#8230;. همسری هم شروع کرد به عکس گرفتن از این موفقیت بزرگ و ثبت اون لحظه های شکوهمند. اینقدر تو اون لحظه به خودم افتخار میکردم که انگار تو مسابقات شنای المپیک مدال طلا رو گرفته بودم. یه خورده شنا کردم و اومدم بیرون نشستم کنار صخره ها. آرامش و خلسه بی نظیری رو با تمام وجودم حس میکردم. احساس میکردم همه خستگی ها از بدنم خارج شدند و جای اونها رو آرامش و انرژی مثبت پر کرده. دوربین رو از همسری گرفتم و گفتم و به هیچ چی فکر نکن، فقط تا سه بشمار وقتی بیای بیرون انگار همه آرامش دنیا رو تو وجودت حس میکنی. همسری رفت و بعدش هم یک&#8230; دو&#8230;سه و پرش توی آب سرد و زلال دریاچه و جیغ و ویغ های من به عنوان تشویق و ثبت لحظات غرور آفرین شنای همسری در دریاچه. اونقدر آب سرد بود که برای اثبات این مسئله به دوستامون عکس مدرک خوبی بود <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_18001.jpg" rel="lightbox[3645]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3648" title="IMG_1800" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_18001.jpg" alt="" width="491" height="369" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">همسری هم بعد از یه خورده شنا کردن اومد و با هم نشستیم روی صخره و شنا کردن بقیه رو تماشا کردیم و از آرامش و انرژی که وجودمون رو پر کرده بود لذت بردیم. اون روز چندین بار رفتیم توی آب و شنا کردیم. دیگه به سرمای آب فکر نمیردم. چیزی که مهم بود و اشتیاقم رو صد چندان میکرد آرامش و خلسه بعد از شنا کردن بود که تجربه بینظری بود.</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1791.jpg" rel="lightbox[3645]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3649" title="IMG_1791" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1791.jpg" alt="" width="491" height="369" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">ادامه دارد&#8230;.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/08/bruce-peninsula-camping-part4/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>19</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کمپینگ در Bruce Peninsula و Tobermory &#8211; قسمت سوم</title>
		<link>http://barani.ca/2010/07/bruce-peninsula-camping-part3/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/07/bruce-peninsula-camping-part3/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 19 Jul 2010 14:23:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[کمپینگ]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت ها]]></category>
		<category><![CDATA[Bruce Peninsula]]></category>
		<category><![CDATA[Bruce Trail]]></category>
		<category><![CDATA[Cyprus Lake]]></category>
		<category><![CDATA[Tobermory]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3576</guid>
		<description><![CDATA[شنا کنان و با آرامش، به زیبایی از کنار صخره ها میگذشت. دخترک رو از بالای صخره ها دنبال کردیم و از  اونجا ساحل پلکانی دریاچه رو دیدیم که Indian Head Cove نام داشت. همه در کنار ساحل و روی پلکان طبیعی دریاچه نشسته بودند یا روی صخره ها دراز کشیده و از آفتاب دلچسب [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">شنا کنان و با آرامش، به زیبایی از کنار صخره ها میگذشت. دخترک رو از بالای صخره ها دنبال کردیم و از  اونجا ساحل پلکانی دریاچه رو دیدیم که Indian Head Cove نام داشت. همه در کنار ساحل و روی پلکان طبیعی دریاچه نشسته بودند یا روی صخره ها دراز کشیده و از آفتاب دلچسب یک ظهر تابستانی لذت میبردند. همه و همه برای تکمیل تصویر یک رویا کافی بودند و ما تا این ساحل، تنها به اندازه پایین رفتن از یک صخره فاصله داشتیم.<span id="more-3576"></span></p>
<p style="text-align: justify;">دوستم و همسرش تصمیم گرفتند که به کمپ برگردند و نهار رو آماده کنند و من و همسرم و پسر دوستم کناره دریاچه رو طی کنیم و اگه موفق شدیم غار رو پیدا کرده و مسیر و شناسایی کنیم و بعد از کناره شمالی Marr Lake به کمپ برگردیم و فردا همه با هم به این ساحل بیاییم تا هم آبتنی کنیم و هم اینکه وقت بیشتری رو برای گشت و گذار در طبیعت بکر و وحشی این منطقه بذاریم.</p>
<p style="text-align: right;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/DSC_9365.jpg" rel="lightbox[3576]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3575" title="DSC_9365" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/DSC_9365.jpg" alt="" width="491" height="330" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">جز دخترک، کسی جرات آب تنی در آب فوق العاده سرد دریاچه رو نداشت اما همچنان گروهی در حال شیرجه زدن از روی صخره بودند. آب دریاچه با پیشروی روی صخره ها و فرسایش بستر آهکی دریاچه، استخری طبیعی رو ساخته بود با آبی زلال و و بسیار سرد، با اینحال سرمای بیش از حد آب هم چیزی از هیجان و ذوق آبتنی در آب دریاچه رو کم نمیکرد و همه مطمئن بودیم فردا برمیگردیم و آبتنی میکنیم.</p>
<p style="text-align: justify;">دوباره به بالای صخره ها برگشتیم و به سمت شمال راهمون رو ادامه دادیم. این قسمت از مسیر پوشیده از تخته سنگ های بزرگ بود و که به نسبت مسیر قبل کمی مشکل تر بود. پستی و بلندی ها بیشتری داشت و سطح تخته سنگها در اثر فرسایش در بعضی نقاط کمی لغزنده شده بود و دقت بیشتری در هنگام راهپیمایی لازم بود.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1699.jpg" rel="lightbox[3576]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3593" title="IMG_1699" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1699.jpg" alt="" width="491" height="369" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">بعد از چند دقیقه راهمپمایی از یکی از صخره های مسیر بالا رفتیم تا اینکه بلاخره یکی از غارها رو پیدا کردیم. برای ورود به غار باید از دیواره سنگی غار به پایین میرفتیم. دیواره های سنگی غار و لا به لای تخته سنگها پر بود از درختهای کاجی که بسار زیبا و به صورت طبیعی <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Bonsai" target="_blank">بن سای</a> و مینیاتوری شده بودند. انتهای غار به شکل تراسی با طاق سنگی به دریاچه منتهی میشد که میشد در ایوان سنگی غار نشست و منظره زیبای دریاچه رو تماشا کرد.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/DSC_9372.jpg" rel="lightbox[3576]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3578" title="DSC_9372" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/DSC_9372.jpg" alt="" width="491" height="330" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">بعد از تماشای غار و گرفتن چند عکس دوباره مسیر رو به سمت شمال پیش گرفتیم. راه همچنان پوشیده از صخره و تخته سنگهای بزرگ بود. در همون مسیر عدی ای رو دیدیم که در تلاش برای بالا رفتن از صخره بلندی هستند و ما هم به دنبال اون گروه رفتیم بالای صخره. همون صخره ای که دایو شیرجه بود. بالای صخره که رسیدیم درک کردم که چرا بعضی ها از شیرجه زدن پشیمون میشدند. ارتفاع در عین زیبایی برای پشیمان شدن به اندازه کافی وحشت آور بود.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1818.jpg" rel="lightbox[3576]"></a><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1675.jpg" rel="lightbox[3576]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3592" title="IMG_1675" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1675.jpg" alt="" width="491" height="369" /></a></p>
<p style="text-align: right;">منظره ساحل و استخر طبیعی دریاچه از بالای صخره دیدنی تر بود و پانارومای زیبایی داشت.</p>
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: justify;">عجله داشتیم و باید زود تر به کمپ برمیگشتیم. بنابراین با عجله نقاط و مسیر رو شناسایی میکردیم تا فردا بتونیم بهتر از وقتمون استفاده کنیم. به راهمون به سمت شمال ادامه دادیم. کمی جلوتر از بالای صخره ها غار اصلی و معروف مسیر رو پیدا کردیم. مسیر ورودی به غار مشکل تر بود اما ظاهرا فضای درونی غار اونقدرها زیبا بود که ارزش ریسک کردن و پایین رفتن و بعد بالا آمدن رو داشته باشه. غار The Grotto نام داشت. (Grotto همون معنی غار رو داره.) میدونستم داخل این غار تونلی پر از آب متصل به دریاچه وجود داره که از طریق این تونل غواصها یا اونهایی که میتونن خوب زیر آبی شنا کنن به سمت در یاچه شنا میکنن.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1695.jpg" rel="lightbox[3576]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3582" title="IMG_1695" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1695.jpg" alt="" width="369" height="491" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">برای پایین رفتن خیلی وسوسه شدیم اما عجله داشتیم و وقت خیلی کم بود و باید سریع بر میگشتیم. ضمن اینکه روز بعد حتما برمیگشتیم و با فرصت کامل و خیلی آسوده همه نقاط رو میدیدیم پس تصمیم گرفتیم از همون بالا چند تایی عکس بگیریم و راهمون رو ادامه بدیم.</p>
<p style="text-align: justify;">صخره های بالای غار رو که رد کردیم به ساحل دیگه ای رسیدیم که پوشیده از قلوه سنگهای ریز و درشتی بود که از لا به لای این قلوه سنگها رودخونه ای خودش رو به دریاچه میرسوند. روی یکی از تخته سنگها نشستیم و کمی استراحت کردیم. همسری و پسر دوستم شروع کردن به پرتاب سنگ روی سطح دریاچه. سنگها روی سطح آب مینشستند و دوباره بلند میشدند و اینقدر این نشست و برخاست ادامه داشت تا بالاخره غوطه ور میشند توی دریاچه.  بستر دریاچه هم پوشیده از قلوه سنگ بود. از لا به لای سنگها رودخانه‌ای خودش رو به دریاچه میرسوند</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/5325175.jpg" rel="lightbox[3576]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3586" title="5325175" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/5325175.jpg" alt="" width="314" height="480" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_17061.jpg" rel="lightbox[3576]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3596" title="IMG_1706" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_17061.jpg" alt="" width="491" height="369" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">از اونجا به بعد باید مسیر و به سمت غرب عوض میکردیم تا از کناره Marr Lake دوباره به Georgian Trail میرسیدیم و از اونجا میرفتیم به Cyprus Lake و میرسیدیم به کمپ.</p>
<p style="text-align: right;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/3912837337_35b5337956.jpg" rel="lightbox[3576]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3587" title="3912837337_35b5337956" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/3912837337_35b5337956.jpg" alt="" width="500" height="333" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">به Marr Lake رسیدیم چند دقیقه ای هم اونجا نشستیم به تماشای دریاچه کوچکی که سراسر سکوت و بود آرامش و زیبایی. باز بستر قلوه سنگی و آب زلال و پرتاب سنگ درون دریاچه.</p>
<p style="text-align: right;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/2726315103_46f2fd5162.jpg" rel="lightbox[3576]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3588" title="2726315103_46f2fd5162" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/2726315103_46f2fd5162.jpg" alt="" width="500" height="292" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">مسیر حاشیه شمالی دریاچه Marr که به سمت غرب میرفت رو پیش گرفتیم. راه پر از سنگهای ریز و درشت بود و پر از پستی و بلندی هایی که باعث میشد دائما مسیر رو با راحتی مسیر رفت مقایسه کنیم.</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/DSC_9383-1.jpg" rel="lightbox[3576]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3594" title="DSC_9383-1" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/DSC_9383-1.jpg" alt="" width="491" height="330" /></a> کم کم راه جنگلی شد و از میان درختان راه رو که دیگه از سنگهای ریز و درشتش خبری نبود طی میکردیم. در راه دو سه تا مار خوش خط و خال هم دیدیم که بی خیال از وسط تریل میخزیدند زیر بوته ها تو شلوغی جنگل گم میشدند. اینها هم از جاذبه های جنگل و کمپینگ هست که اگر از مار میترسید بدونید که دیدن مار توی تریل ها و جنگلها طبیعیه <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> <a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1706.jpg" rel="lightbox[3576]"><br />
</a>اونروز بعد از رسیدن به کمپ و خوردن نهار یک ساعتی رو تقریبا توی چادر بیهوش شدیم و بعد از ساعتی که بیدار شدیم انگار تمام خستگی ها رو تو خواب جا گذاشته بودم، کتری رو روی آتیش گذاشتم و کم کم بقیه هم بیدار شدند، همسری هندونه رو قاچ کرد و نشستیم دور هم گفتیم و خوردیم و خندیدیم و عکسهایی که گرفته بودیم رو نگاه کردیم.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_17151.jpg" rel="lightbox[3576]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3607" title="IMG_1715" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_17151.jpg" alt="" width="491" height="210" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">بعد از ظهر همه با هم رفتیم به مرکز شهر Tobermory تا هم شهر رو ببینیم و هم اگه خریدی لازم بود انجام بدیم. از کمپ ما تا مرکز شهر تنها 15 کیلومتر فاصله بود. شهر کوچولویی بود با یک اسکله که کشتی های تفریحی و مسافربری اونجا لنگر انداخته بودند. روبروی اسکله پر از Pub ها و رستوران بود و یکی دوتا سوپرمارکت. رفتیم چند تا استیک تازه خریدیم برای شام و بعد هم بستنی خوردیم و فروشگاه ها رو نگاهی انداختیم و دوباره برگشتیم به طرف کمپ، اما بین راه کنار دریاچه Cameron توقف کوتاهی داشتیم تا آقایون برای اجاره یک قایق موتوری شرایط رو بپرسن و همونجا قرار فردا به اینصورت برنامه ریزی شد که صبح آقایون برن قایق رو تحویل بگیرن و تا ظهر، برن قایق سواری و  ماهیگیری و بعد از نهار همگی با هم بریم سمت صخره ها برای شنا کردن و رفتن به درون غار.</p>
<p style="text-align: justify;">شب رو مثل همیشه بعد از خوردن شام کنار آتیش نشستیم و تو تاریکی مطلق و سکوت وحشی و زیبای جنگل ،آسمون پر ستاره رو نگاه کردیم. تفریح هر شب ما به جای گشت و گذار در اینترنت و تماشای تلوزیون و اخبار، بیدار نشستن تا دیر وقت کنار آتیش و خوردن سیب زمینی های پخته شده زیر خاکستر بود. اون شب هم مثل شب قبل سیب زمینها رو توی آلومینیوم میپیچیدیم و توی آتیش می انداختیم و بعد از پخته شدن با کره و نمک میخوردیم. گرسنه نبودیم اما خوردن سیب زمینی کباب شده تو آتیش لذتی داشت که نمیشد ازش صرف نظر کرد. فردا روز زیبایی بود. غار رو پیدا کرده بودیم و هیجان دیدن درون غار و تونل پر از آب همه رو ذوق زده و بی تاب کرده بود&#8230;.</p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">ادامه دارد &#8230;.</p>
<h3><a onmousedown="return clk(this.href,'','','','2','','0CB0QFjAB')" href="http://www.ontarioguide.com/gbd/news/grotto/default.html"><em><em><br />
</em></em></a></h3>
<p style="text-align: right;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/07/bruce-peninsula-camping-part3/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کمپینگ در Bruce Peninsula و Tobermory &#8211; قسمت دوم</title>
		<link>http://barani.ca/2010/07/bruce-peninsula-camping-part2/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/07/bruce-peninsula-camping-part2/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 09 Jul 2010 18:44:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[کمپینگ]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت ها]]></category>
		<category><![CDATA[Bruce Peninsula]]></category>
		<category><![CDATA[Bruce Trail]]></category>
		<category><![CDATA[Tobermory]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3535</guid>
		<description><![CDATA[محو تماشای آب زلال و صخره هایی بودیم که در اثر فرسایش شبیه به پلکان از ساحل به اعماق دریاچه چیده شده بودند. صخره هایی پر از حفره هایی که در سکوت قصه سالهای دور و اصالتشون رو به رخ میکشدند.و گلهای زیبای وحشی لا به لای تخته سنگهای سخت و عظیم ساحل خودنمایی میکردند. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">محو تماشای آب زلال و صخره هایی بودیم که در اثر فرسایش شبیه به پلکان از ساحل به اعماق دریاچه چیده شده بودند. صخره هایی پر از حفره هایی که در سکوت قصه سالهای دور و اصالتشون رو به رخ میکشدند.و گلهای زیبای وحشی لا به لای تخته سنگهای سخت و عظیم ساحل خودنمایی میکردند.<span id="more-3535"></span></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/DSC_9318.jpg" rel="lightbox[3535]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3548" title="DSC_9318" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/DSC_9318.jpg" alt="" width="491" height="330" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1647.jpg" rel="lightbox[3535]"><br />
</a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1651.jpg" rel="lightbox[3535]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3543" title="IMG_1651" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1651.jpg" alt="" width="491" height="411" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">روی صخره ها نشستم و به زلال آب و دورترها چشم دوخته و سعی میکردم با هر نفسی که فرو میبردم باور کنم این همه زیبایی رو و باور کنم که رویا نیست. کف پاهام رو در آب فرو کردم و از ته دل خندیدم. سرمای آب بیش از حد انتظارم بود. شاید خنده ام از نقشه هایی بود که برای شنا کردن در دریاچه و شیرجه زدن کشیده بودم. نیم ساعتی رو اونجا وقت گذروندیم. یکی از صخره ها بالا میرفت دیگری در حال عکاسی بود و یکی هم در سکوت خیره به پرنده‌ای که تن به آرامش آب سپرده بود.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1667.jpg" rel="lightbox[3535]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3545" title="IMG_1667" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1667.jpg" alt="" width="491" height="369" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">در تحقیقاتی که قبل از رفتن انجام داده بودم غاری رو دیده بودم در کنار صخره هایی بسار بلند که مردم روی صخره ها در ارتفاع بسیار زیادی دراز کشیده بودند و صورتشون رو بیرون از صخره رو به دریاچه قرار میدادند و از اونجا دریاچه رو نگاه میکردند. با دوربین کمی اطرف رو نگاه کردم. اثری از غار و صخره هایی به اون بلندی ندیدم. همسرم نقشه رو نگاه کرد و نقاطی روی نقشه بود که نشون میداد کجا ها نقاط دیدنی هستند و کجا ها برای عکاسی باید رفت. یکی از نقاط پشت صخره ای بود که سمت چپ ما قرار داشت. صخره متوسطی بود، نه کوتاه و نه بلند. قایقی هم کنار صخره با چهار سر نشین ثابت مانده بود. با قلابهایی که برای ماهیگیری به آب انداخته بودند. کناره های صخره کاملا در آب قرار داشت و باید از بالای صخره میرفتیم.</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1648.jpg" rel="lightbox[3535]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3546" title="IMG_1648" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1648.jpg" alt="" width="491" height="369" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">بلند شدیم و از صخره های بالای سرمان بالا رفتیم. به بالای صخره سمت چپ که رسیدیم چیز تازه ای ندیدیم، همون منظره اما اینبار از ارتفاعی بلند تر. از روی صخره کمی به عقب برگشتیم و راه باریکی رو در میان انبوه درختان دیدیم. راه باریک و نا هموار بود. من جلو تر از همه حرکت میکردم دوستم چند قدمی پشت سر من بود و همسران و پسر دوستم همچنان بالای صخره بودند. با دوستم صحبت میکردیم، قرار شد برگردیم به کمپ و فردا صبح خیلی زود بیاییم و تا بعد از ظهر همین جا باشیم و در حاشیه دریاچه بگردیم. یکی از تخته سنگها شیب تندی داشت. تنه درختی رو گرفتم و خودم رو بالا کشیدم. دوستم تنه درخت دیگری رو گرفت و همزان با این منظره رو به رو شدیم و بعد سکوت و جادوی طبیعت.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1673.jpg" rel="lightbox[3535]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3537" title="IMG_1673" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1673.jpg" alt="" width="491" height="369" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">یکی دو دقیقه با بهت و شگفتی و در سکوت صخره ها رو نگاه میکردیم. بعد کم کم فضای اطراف رو درک کردم و یادم افتاد بقیه رو هم صدا کنم تا همه با هم تصویر دیگری رو از بهشت تماشا کنیم. تصویری که در ضمن زیبایی سحر آمیزش عظمتی وحشت انگیز رو به همراه داشت.</p>
<p style="text-align: justify;">گرسنگی و تشنگی رو فراموش کردیم و باز همه با هم خندیدیم و گفتیم هر لحظه این بهشت زیباتر و دلنشین تر میشه. از صخره ای به صخره دیگه میرفتیم. از دور صخره بلندی دیده میشد که گروهی از بلندای پر غرورش به آب زلال دریاچه اش شیرجه میزدند و دیگران با شادی و هیاهو تشویق میکردند. گاهی وقتها هم بعضیها اماده شیرجه میشدند و تمرکزی میکردند و در آخرین لحظات پشیمان میشدند و از روی صخره پایین میرفتند.<a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1777.jpg" rel="lightbox[3535]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3538" title="IMG_1777" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1777.jpg" alt="" width="491" height="369" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">ما هم ایستادیم و شروع کردیم به تشویق. کمی جلوتر رفتیم، رفتیم بالای اون صخره ای که توصیفش رو قبلا کردم. همون صخره ای میشه خوابید و از بالا دیاچه رو تماشا کرد و حتما هیجان و ترسش قابل درکِ. دخترکی روی بستر صاف و تخت صخره دراز کشیده بود و در سکوت به اعماق زلال دریاچه خیره شده بود.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1678.jpg" rel="lightbox[3535]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3547" title="IMG_1678" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1678.jpg" alt="" width="491" height="369" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">ده دقیقه ای اونجا نشستیم عکس گرفتیم و بعد رفتیم روی صخره بعدی. از اونجا دخترکی رو دیدیم که شنا کنان دریاچه رو از کنار صخره ها طی میکرد و حتما از آبتنی در آب فوق العاده سرد اما زلال دریاچه لذت میبرد.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1685.jpg" rel="lightbox[3535]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3540" title="IMG_1685" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1685.jpg" alt="" width="491" height="369" /></a></p>
<p style="text-align: right;">اما هنوز اثری از غار نبود،</p>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #008000;">ادامه دارد&#8230;</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/07/bruce-peninsula-camping-part2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کمپینگ در Bruce Peninsula و Tobermory &#8211; قسمت اول</title>
		<link>http://barani.ca/2010/07/bruce-peninsula-camping-part1/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/07/bruce-peninsula-camping-part1/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 07 Jul 2010 15:34:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[کمپینگ]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت ها]]></category>
		<category><![CDATA[Bruce Peninsula]]></category>
		<category><![CDATA[Bruce Trail]]></category>
		<category><![CDATA[Cyprus Lake]]></category>
		<category><![CDATA[Tobermory]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3509</guid>
		<description><![CDATA[خاطرات مربوط به این سفر و کمپینگ رو در چند پست خواهم نوشت. نظر همه شما دوستان و خوانندگان خاموش برای من مهمه تا بتونم سفرنامه ها رو بهتر و احیانا قابل استفاده بنویسم. قرار بود روز پنجشنبه صبح حرکت کنیم،  روز چهاشنبه یک مقدار از خریدهای باقیمونده رو انجام دادیم و شب تا دیر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #339966;">خاطرات مربوط به این سفر و کمپینگ رو در چند پست خواهم نوشت. نظر همه شما دوستان و خوانندگان خاموش برای من مهمه تا بتونم سفرنامه ها رو بهتر و احیانا قابل استفاده بنویسم. </span></p>
<p style="text-align: justify;">قرار بود روز پنجشنبه صبح حرکت کنیم،  روز چهاشنبه یک مقدار از خریدهای باقیمونده رو انجام دادیم و شب تا دیر وقت بیدار بودیم و وسایل رو آماده میکردیم. کلی هم با همسری میخندیدیم به انبوه وسایلی که آماده کرده بودیم. اینجا خیلی ها به صورت Back Packed به کمپینگ میرن، یعنی ماشینشون رو پارک میکنن و کوله پشتی رو برمیدارن و اینقدر میرن و میرن تا یه جای مناسب رو تو جنگل چادر بزنن. یعنی کل زندگیشون رو تو یه کوله پشتی جا میدن. ما لباسهامون فقط دو تا ساک بزرگ شده بود، دو تا یخچال خیلی بزرگ  پر از غذا و میوه. تنقلات هم که دیگه جای خود داره.<span id="more-3509"></span></p>
<p style="text-align: justify;">آب و هوای منطقه رو چک کرده بودیم و میدونستیم تمام چهار روز، هوا کاملا آفتابیه. دمای هوا هم از 20 درجه شروع میشد و روز آخر به 26 درجه میرسید. تا اونجا حدودا 4 ساعت راه بود. ساعت نه و نیم صبح راه افتادیم. نهار جوجه کباب داشتیم که قرار شد بین راه یک ساعت مانده به مقصد کنار آبشار معروفی  به نام <a href="http://www.gowaterfalling.com/waterfalls/sauble.shtml" target="_blank">Subble Falls</a> توقف کنیم و جوجه ها رو کباب کنیم  و بعد از کمی استراحت دوباره راه بیافتیم به طرف کمپ.</p>
<p style="text-align: justify;">ساعت حدودا 12 و نیم رسیدیم به کنار آبشار. روی نیمکتی مشرف به آبشار نشستیم و همسران، آتیش رو برای کباب آماده کردن. من و دوستم رفتیم کنار رودخانه و آبشار، کمی قدم زدیم و عکس گرفتیم.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1623.jpg" rel="lightbox[3509]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3524" title="IMG_1623" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1623.jpg" alt="" width="491" height="369" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">آبشار به صورت پلکانی و با ارتفاع خیلی کمی در مسیر رودخانه قرار داشت و مردم در هر یک از طبقات این آبشار مشغول آبتنی بودند. بعد از پیاده روی، میز رو آماده کردیم و در همین فاصله چای هم دم کشید که با شیرینی نارگیلی و کِرنبری خشک خوردیم. هوا عالی بود. خنک بود اما واقعا میچسبید. تا روز قبلش هوا خیلی خنک و کمی سرد اما از اون روز قرار بود هر روز گرم تر بشه. زغال ها آماده بودند و جوجه ها رو به سیخ زدیم و همسران مشغول پختن کباب شدن. طبق معمول این وظیفه همسران هست که کباب پیکنیک رو آماده کنند و مثل همیشه خوشمزه ترین کباب ها رو از دست پخت همسران خوردیم.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1610.jpg" rel="lightbox[3509]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3513" title="IMG_1610" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1610.jpg" alt="" width="491" height="369" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">بعد از نهار کمی گپ زدیم و وسایل رو جمع کردیم و روی نیمکت آماده گذاشتیم تا بعد از پیاده روی کنار رودخونه و آبشار (اینبار به همراه همسران)، اونها رو تو ماشین بذاریم و دوباره راه بیافتیم به سمت مقصد نهایی که قرار بود سه شب رو اونجا چادر بزنیم. راهی تا مقصد نبود. حدود یک ساعت. ساعت حدودا 4 و نیم بعد از ظهر به Bruce Peninsula رسیدیم.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/map.bmp" rel="lightbox[3509]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3521" title="map" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/map.bmp" alt="" width="446" height="304" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">کمپ ما در کنار دریاچه Cyprus قرار داشت. کمپ رو ماه آوریل رزرو کرده بودیم و تنها لازم بود یکبار هم هنگام ورود رجیستر کنیم تا هم برگه عبور ماشینها رو بگیریم و هم مجوز کمپ رو. برای سه شب و چهار روز، هزینه اقامت در کمپینگ  85 دلار شده بود. 6 نفر مجاز به اقامت در یک کمپ هستند و سه چادر میشه بر پا کرد و یک ماشین رو هم میشه در کمپ سایت کنار چادر پارک کرد. بابت ماشین دوم هر شب 11 دلار پرداخت کردیم. تا ساعت 5 مشغول نصب چادر ها بودیم. البته من و دوستم راهنمایی ها رو کردیم و دستورات رو هم صادر کردیم و بعد با هم رفتیم کنار دریاچه. آب دریاچه زلال و خنک بود. سرد نبود فقط کمی خنک بود.</p>
<p><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_0529.jpg" rel="lightbox[3509]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3520" title="IMG_0529" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_0529.jpg" alt="" width="332" height="500" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">قرار شد فردا صبح از طریق Trail پیاده بریم سمت صخره ها و اون دریاچه زلالی که عکسهاش رو قبلا دیده بودیم. هنوز باور نمیکردیم منظره ها به اون زیبایی عکسها باشن. میگفتیم عکسها اغراق آمیز به نظر میاد. بیصبرانه منتظر بودیم زودتر بریم و ببینیم.</p>
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: justify;">برگشتیم به کمپ، کار برپایی چادرها تموم شده بود و آتیش رو روشن کردیم. وقت رجیستر کردن دو کیسه چوب هم خریدیم. چوب ها رو باید همونجا خریداری میکردیم. آوردن چوب از بیرون کمپ برای جلوگیری از ورود حشرات و موریانه ممنوع بود. دوباره رفتیم کنار دریاچه، تا دریاچه چند قدم بیشتر راه نبود. این کمپ حمام و برق و روشنایی نداره. زندگی رو کاملا به صورت بکر تجربه میکنید. تنها سرویسی که وجود داره توالت و دستشویی و شیر های آب خوردن هست. تا ساعت نه شب هوا روشن بود و بعد کم کم تاریک میشد. عدم وجود چراغ و روشنایی و انبوه درختان باعث میشد جنگل کاملا تاریک بشه و شبها آسمون صاف و پر از ستاره رو با لذت تماشا کنی.</p>
<p style="text-align: justify;">صبح خیلی زود با روشن شدن هوا و آواز پرنده ها از خواب بیدار شدیم و بعد از شستن دست و صورت دوباره آتیش رو روشن کردیم تا صبحانه رو آماده کنیم. برای صبحانه هر اونچه رو که هوس کردیم گذاشتیم روی نیمکت چوبی سایت. املت هم درست کردیم و با لیموی تازه و نون تافتون گذاشتیم بغل پنیر لیقوان و گردوی تازه و چای تازه دم. خیلی وقت بود صبحانه رو اینجوری با اشتها نخورده بودم.</p>
<p style="text-align: justify;">بعد از خوردن صبحانه آماده رفتن به <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Bruce_Trail" target="_blank">Bruce Trail</a> شدیم.<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Bruce_Trail" target="_blank">Bruce Trail </a>مسیری پیاده روی در طبیعت هست که از Tobermory تا Niagara falls امتداد داره و طولش حدود 800 کیلومتر هست. زیباترین بخش این مسیر در Bruce Peninsula  قرار داشت که از کمپ ما با 45 دقیقه پیاده روی در جنگل از سه مسیر میشد به اون بهشت رسید. یکی از شرق دریاچه Horse shoe، یکی از غرب دریاچه و یکی هم از غرب دریاچه Marr. مسیر غربی دریاچه Marr کمی مشکل بود و بیشتر صخره و سنگ در مسیر داره.</p>
<p style="text-align: justify;">ما مسیر Georgian bay trail رو برای رفتن انتخاب کردیم یعنی مسیر غربی دریاچه Horse shoe. در قسمتی از مسیر درختانی دیده میشدند که در بستر سنگی کنار دریاچه راهی برای ریشه ها نیافته بودند و ریشه روی زمین گسترده شده بودند منظره فوق العاده زیبایی بود. من رو یاد کارتونهای دوران کودکی انداخت. از همونهایی که درختان این چنینی شبها تبدیل میشدند به هیولا.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/DSC_9251.jpg" rel="lightbox[3509]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3514" title="DSC_9251" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/DSC_9251.jpg" alt="" width="491" height="330" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/DSC_9251.jpg" rel="lightbox[3509]"></a><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/DSC_9250.jpg" rel="lightbox[3509]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3516" title="DSC_9250" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/DSC_9250.jpg" alt="" width="491" height="330" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">از جنگل درختان هیولا که رد شدیم رسیدیم به جایی که دریاچه Cyprus  و Horse shoe به هم متصل میشدند. در نقطه اتصال این دو دریاچه، به دلیل اختلاف سطح این دو دریاچه آبشار کوچکی به وجود اومده که دقایقی ایستادیم و از منظره زیبایش لذت بردیم. باد شدیدی در این نقطه می وزید که همیشه این وزش و پیچش باد وجود داشت.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1633.jpg" rel="lightbox[3509]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3515" title="IMG_1633" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1633.jpg" alt="" width="491" height="369" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">آبشار رو که رد کردیم دوباره از میان انبوه درختان جنگلی مسیر رو ادامه دادیم. رسیدیم به دو راهی که از اونجا میشد انتخاب کرد بقیه مسیر رو از حاشیه دریاچه Marr ادامه داد. همون مسیر قبلی رو ادامه دادیم. یعنی Georgian bay trail و بعد از حدود 40 دقیقه از میان انبوه درختان ناگهان با این منظره مواجه شدیم. لحظه اول حس آدمی رو داشتم که ناگهان از خواب پریده. یا شاید حس آدمی که مدتی رو از دالان تنگ و تاریکی گذشته و ناگهان دری رو جلوی خودش دیده و با باز کردن اون در، منظره ای از نور و روشنایی و زیبایی رو پیش روی خود دیده.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/DSC_93551.jpg" rel="lightbox[3509]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3512" title="DSC_9355" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/DSC_93551.jpg" alt="" width="491" height="330" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">مدتی رو در سکوت و آرامش این بهشت به استراحت نشستیم. تا از زیبایی خیره کننده ش لذت ببریم و سکوتش رو با تمام وجود بلعیدم و پاها رو به سردی بی حس کننده اش سپردم. باید بعد از استراحت در مسیر بهشتی Bruce Trail به کاوش و پیاده روی ادامه میدادیم. و این نقطۀ شروع بهشت بود&#8230;.</p>
<p style="text-align: right;">ادامه دارد&#8230;..</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/07/bruce-peninsula-camping-part1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سفر به Machu Picchu</title>
		<link>http://barani.ca/2010/06/trip-to-peru-machu-picchu/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/06/trip-to-peru-machu-picchu/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 07 Jun 2010 13:23:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مسافرت ها]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3368</guid>
		<description><![CDATA[کشور مورد نظر که در پست قبل راجع بهش گفتم، Peru (پرو) هست و برای رفتن به ماچو پیچو (Machu Picchu) که میشه گفت نماد امپراتوری اینکاها هست، باید چهار روز کوهپیمایی کنیم. عکسی از شهر فراموش شدهٔ اینکاها (ماچو پیچو) رو اینجا میبینید. فکر میکنم ارزشش رو داشته باشه]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">کشور مورد نظر که در پست قبل راجع بهش گفتم، Peru (پرو) هست و برای رفتن به <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Machu_Picchu" target="_blank">ماچو پیچو (Machu Picchu)</a> که میشه گفت نماد امپراتوری اینکاها هست، باید چهار روز کوهپیمایی کنیم. عکسی از شهر فراموش شدهٔ اینکاها (ماچو پیچو) رو اینجا میبینید. فکر میکنم ارزشش رو داشته باشه <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> <span id="more-3368"></span></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/Machu_Picchu.jpg" rel="lightbox[3368]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3371" title="Machu_Picchu" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/Machu_Picchu.jpg" alt="" width="576" height="135" /></a></p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/peru_machu_picchu_sunset.jpg" rel="lightbox[3368]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3367" title="peru_machu_picchu_sunset" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/peru_machu_picchu_sunset.jpg" alt="" width="360" height="480" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/06/trip-to-peru-machu-picchu/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خانه به دوش، کوله به دوش ;)</title>
		<link>http://barani.ca/2010/06/backpacked-trip/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/06/backpacked-trip/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 06 Jun 2010 16:48:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مسافرت ها]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3358</guid>
		<description><![CDATA[تقریبا برنامه مسافرت هفت تا ده روزمون مشخص شده. شاید بشه گفت 50 درصد یعنی از جانب من صد در صد شده اما هنوز همسرم نظرش رو نگفته. یه جورایی تلویحا نظر مثبتش رو گفته اما احساس کردم خیلی هم مثبت نبود، فکر میکنم فقط نخواست رو حرف من حرفی زده باشه! به هر حال [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">تقریبا برنامه مسافرت هفت تا ده روزمون مشخص شده. شاید بشه گفت 50 درصد <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' />  یعنی از جانب من صد در صد شده اما هنوز همسرم نظرش رو نگفته. یه جورایی تلویحا نظر مثبتش رو گفته اما احساس کردم خیلی هم مثبت نبود، فکر میکنم فقط نخواست رو حرف من حرفی زده باشه! به هر حال صبر میکنم ببینم واقعا دوست داره به این سفر بیاد یا نه. جاهای زیادی هست که هر دو دوست داریم بریم، اگه اینجا رو دوست نداشت، میریم یه جای دیگه که هر دو دوست داشته باشیم، اینجا رو میذاریم برای یه وقتی که همسرم هم به اونجا علاقمند بشه.</p>
<p style="text-align: justify;">اما این سفر، سفر به کجاست که همسرم شک داره بریم! یا حداقل من شک دارم که همسرم میخواد بریم یا نه؟  خوب باید حدس بزنید <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;">حقیقتش سال گذشته ملانی، دوستی که اینجا از طریق مرکز ارتباطات فرهنگی باهاش آشنا شدیم و قبلا معرفی شده خدمتتون، یه دختر خانوم 33 ساله ست و هم سن من و همسرم (اتفاقا فقط دو روز با همسرم اختلاف سن داره) این دختر خانوم پر انرژی و مهربون دبیر هنره و علاقمند به مطالعه در مورد فرهنگهای مختلف و ماجراجویی و عکاسی و &#8230; من و همسرم هم که عاشق سفرهای هیجان انگیز و فرهنگی و هنر و عکاسی و &#8230; ملانی تابستونا که تعطیلات مدرسه است رو میره به سفر و ماجراجویی به کشورهای دیگه، سال پیش شش هفته رفت به یک کشوری که شما باید حدس بزنید کجاست. امسال از اونجاییکه به قول خودش اتفاقاتی در زندگی آدم میافته که یک جور نشانه ست و باید بهشون توجه کرد، یک پیشنهاد کاری رو برای مدت هفت ماه تو یکی از روستاهای این کشور دریافت کرده. پیشنهاد  تدریس زبان انگلیسی و فکر میکنه سرنوشت و نشانه هایی دوباره اون رو به اون سرزمین فرا میخونن، یه کشور اسپانیایی زبان، زیر خط استوا. <span id="more-3358"></span>برای رفتن و رسیدن به یکی از جاذبه های توریستی دنیا که در یکی از روستاهای این کشور واقع شده و سراسر افسانه و تاریخ و فرهنگ و &#8230; هست باید که دو بار هواپیما سوار شد و بعد اتوبوس و یک روز دوچرخه و سه روز رو کوه پیمایی کرد. البته که سراسر هیجان خواهد بود و پر از اتفاقات پیش بینی نشده. کل مسیر 4 روزه رو (دوچرخه سواری و کوهپیمایی) باید که از راهنماهای محلی استفاده کرد ملانی گفت تورهای محلی هست با راهنما که کل مسیر رو همراهی میکنند، پیشنهاد کرده که تو این مدت(سپتامبر میریم) کمی در حد مقدماتی زبان اسپانیایی رو یاد بگیریم.  روز جمعه بهش ایمیل زدم که دارم روی سفر به اون منطقه تحقیق میکنم و نمیخوام از پکیج های مسافرتی استفاده کنم، چون میخوام واقعیت اون منطقه رو بشناسم و ببینم نه اونچه که تو ویترین تورهاست، میخوام ببینم امکان همچین سفری تو اون کشور هست یا نه و بلافاصله جواب داد که</p>
<p style="text-align: left;">Ah Laleh!  You have come to the right person!!<br />
 <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_biggrin.gif' alt=':D' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: left;" dir="ltr">You do not need to get a tour package at all &#8211; but it really depends on  your comfort level.  Last summer, I <span style="color: #ff0000;">&#8216;backpacked&#8217;</span> around <span style="color: #ff0000;">&#8230;. </span>and did not  have anything booked before I left &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">خلاصه این که این فکر رو در سر من هم انداخت که برای رسیدن به یکی دیگه از رویاهام قدم بردارم. برام باور کردنی نیست. مسافرتی که یه کوله برداری و راه بیافتی و اونقدر بری و بری تا برسی به جایی که یکی ازشگفتی های این دنیاست. ملانی هم تو یکی از شهرهای همون نزدیکی هست و احتمالا اونجا بتونیم دیدار کوتاهی داشته باشم و مطمئنن راهنمایی زیادی خواهد کرد و وجودش مثل همیشه مفید خواهد بود. فعلا دارم در مورد تاریخ و فرهنگ اون منطقه مطالعه میکنم، اگه همسرم هم نظرش رو بگه و موافقتش رو اعلام کنه باید برای آموزش زبان اسپانیایی هم ثبت نام کنیم، اونجا با وجود راهنماهای محلی و عبور از مناطقی که اونقدر ها با دنیای مدرن امروز درگیر نیستند دونستن زبان اسپانیایی حداقل در حد مبتدی لازمه و خیلی مفیده. سفر راحتی نیست و علاوه بر اون مدت حداقل 10 روز رو باید به این سفر اختصاص بدیم و همین طور بودجه قابل توجهی، اما مطمئنم خیلی چیزها از این سفر یاد میگیریم <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;">خوب حالا حدس زدید که این کدوم کشوره؟</p>
<p style="text-align: justify;">و اما باغچه ایرانی ما که تا اینجای کار این شکلی شده <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/Untitled.jpg" rel="lightbox[3358]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3361" title="Untitled" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/Untitled.jpg" alt="" width="581" height="393" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: left;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/06/backpacked-trip/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

