<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید &#187; مسافرت</title>
	<atom:link href="http://barani.ca/tag/trip/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://barani.ca</link>
	<description>خاطرات و تجربيات مهاجرت به کانادا</description>
	<lastBuildDate>Wed, 28 Jul 2010 20:26:13 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9.1</generator>
	<language>en</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>کمپینگ در Bruce Peninsula و Tobermory &#8211; قسمت سوم</title>
		<link>http://barani.ca/2010/07/bruce-peninsula-camping-part3/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/07/bruce-peninsula-camping-part3/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 19 Jul 2010 14:23:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مسافرت ها]]></category>
		<category><![CDATA[کمپینگ]]></category>
		<category><![CDATA[Bruce Peninsula]]></category>
		<category><![CDATA[Bruce Trail]]></category>
		<category><![CDATA[Cyprus Lake]]></category>
		<category><![CDATA[Tobermory]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3576</guid>
		<description><![CDATA[شنا کنان و با آرامش، به زیبایی از کنار صخره ها میگذشت. دخترک رو از بالای صخره ها دنبال کردیم و از  اونجا ساحل پلکانی دریاچه رو دیدیم که Indian Head Cove نام داشت. همه در کنار ساحل و روی پلکان طبیعی دریاچه نشسته بودند یا روی صخره ها دراز کشیده و از آفتاب دلچسب [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">شنا کنان و با آرامش، به زیبایی از کنار صخره ها میگذشت. دخترک رو از بالای صخره ها دنبال کردیم و از  اونجا ساحل پلکانی دریاچه رو دیدیم که Indian Head Cove نام داشت. همه در کنار ساحل و روی پلکان طبیعی دریاچه نشسته بودند یا روی صخره ها دراز کشیده و از آفتاب دلچسب یک ظهر تابستانی لذت میبردند. همه و همه برای تکمیل تصویر یک رویا کافی بودند و ما تا این ساحل، تنها به اندازه پایین رفتن از یک صخره فاصله داشتیم.<span id="more-3576"></span></p>
<p style="text-align: justify;">دوستم و همسرش تصمیم گرفتند که به کمپ برگردند و نهار رو آماده کنند و من و همسرم و پسر دوستم کناره دریاچه رو طی کنیم و اگه موفق شدیم غار رو پیدا کرده و مسیر و شناسایی کنیم و بعد از کناره شمالی Marr Lake به کمپ برگردیم و فردا همه با هم به این ساحل بیاییم تا هم آبتنی کنیم و هم اینکه وقت بیشتری رو برای گشت و گذار در طبیعت بکر و وحشی این منطقه بذاریم.</p>
<p style="text-align: right;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/DSC_9365.jpg" rel="lightbox[3576]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3575" title="DSC_9365" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/DSC_9365.jpg" alt="" width="491" height="330" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">جز دخترک، کسی جرات آب تنی در آب فوق العاده سرد دریاچه رو نداشت اما همچنان گروهی در حال شیرجه زدن از روی صخره بودند. آب دریاچه با پیشروی روی صخره ها و فرسایش بستر آهکی دریاچه، استخری طبیعی رو ساخته بود با آبی زلال و و بسیار سرد، با اینحال سرمای بیش از حد آب هم چیزی از هیجان و ذوق آبتنی در آب دریاچه رو کم نمیکرد و همه مطمئن بودیم فردا برمیگردیم و آبتنی میکنیم.</p>
<p style="text-align: justify;">دوباره به بالای صخره ها برگشتیم و به سمت شمال راهمون رو ادامه دادیم. این قسمت از مسیر پوشیده از تخته سنگ های بزرگ بود و که به نسبت مسیر قبل کمی مشکل تر بود. پستی و بلندی ها بیشتری داشت و سطح تخته سنگها در اثر فرسایش در بعضی نقاط کمی لغزنده شده بود و دقت بیشتری در هنگام <img style="vertical-align:text-bottom" src="/wp-content/uploads/cache/ade06957c091a4b39f1affb92a227ffd.png"/> لازم بود.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1699.jpg" rel="lightbox[3576]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3593" title="IMG_1699" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1699.jpg" alt="" width="491" height="369" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">بعد از چند دقیقه راهمپمایی از یکی از صخره های مسیر بالا رفتیم تا اینکه بلاخره یکی از غارها رو پیدا کردیم. برای ورود به غار باید از دیواره سنگی غار به پایین میرفتیم. دیواره های سنگی غار و لا به لای تخته سنگها پر بود از درختهای کاجی که بسار زیبا و به صورت طبیعی <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Bonsai" target="_blank">بن سای</a> و مینیاتوری شده بودند. انتهای غار به شکل تراسی با طاق سنگی به دریاچه منتهی میشد که میشد در ایوان سنگی غار نشست و منظره زیبای دریاچه رو تماشا کرد.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/DSC_9372.jpg" rel="lightbox[3576]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3578" title="DSC_9372" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/DSC_9372.jpg" alt="" width="491" height="330" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">بعد از تماشای غار و گرفتن چند عکس دوباره مسیر رو به سمت شمال پیش گرفتیم. راه همچنان پوشیده از صخره و تخته سنگهای بزرگ بود. در همون مسیر عدی ای رو دیدیم که در تلاش برای بالا رفتن از صخره بلندی هستند و ما هم به دنبال اون گروه رفتیم بالای صخره. همون صخره ای که دایو شیرجه بود. بالای صخره که رسیدیم درک کردم که چرا بعضی ها از شیرجه زدن پشیمون میشدند. ارتفاع در عین زیبایی برای پشیمان شدن به اندازه کافی وحشت آور بود.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1818.jpg" rel="lightbox[3576]"></a><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1675.jpg" rel="lightbox[3576]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3592" title="IMG_1675" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1675.jpg" alt="" width="491" height="369" /></a></p>
<p style="text-align: right;">منظره ساحل و استخر طبیعی دریاچه از بالای صخره دیدنی تر بود و پانارومای زیبایی داشت.</p>
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: justify;">عجله داشتیم و باید زود تر به کمپ برمیگشتیم. بنابراین با عجله نقاط و مسیر رو شناسایی میکردیم تا فردا بتونیم بهتر از وقتمون استفاده کنیم. به راهمون به سمت شمال ادامه دادیم. کمی جلوتر از بالای صخره ها غار اصلی و معروف مسیر رو پیدا کردیم. مسیر ورودی به غار مشکل تر بود اما ظاهرا فضای درونی غار اونقدرها زیبا بود که ارزش ریسک کردن و پایین رفتن و بعد بالا آمدن رو داشته باشه. غار The Grotto نام داشت. (Grotto همون معنی غار رو داره.) میدونستم داخل این غار تونلی پر از آب متصل به دریاچه وجود داره که از طریق این تونل غواصها یا اونهایی که میتونن خوب زیر آبی شنا کنن به سمت در یاچه شنا میکنن.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1695.jpg" rel="lightbox[3576]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3582" title="IMG_1695" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1695.jpg" alt="" width="369" height="491" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">برای پایین رفتن خیلی وسوسه شدیم اما عجله داشتیم و وقت خیلی کم بود و باید سریع بر میگشتیم. ضمن اینکه روز بعد حتما برمیگشتیم و با فرصت کامل و خیلی آسوده همه نقاط رو میدیدیم پس تصمیم گرفتیم از همون بالا چند تایی عکس بگیریم و راهمون رو ادامه بدیم.</p>
<p style="text-align: justify;">صخره های بالای غار رو که رد کردیم به ساحل دیگه ای رسیدیم که پوشیده از قلوه سنگهای ریز و درشتی بود که از لا به لای این قلوه سنگها رودخونه ای خودش رو به دریاچه میرسوند. روی یکی از تخته سنگها نشستیم و کمی استراحت کردیم. همسری و پسر دوستم شروع کردن به پرتاب سنگ روی سطح دریاچه. سنگها روی سطح آب مینشستند و دوباره بلند میشدند و اینقدر این نشست و برخاست ادامه داشت تا بالاخره غوطه ور میشند توی دریاچه.  بستر دریاچه هم پوشیده از قلوه سنگ بود. از لا به لای سنگها رودخانه‌ای خودش رو به دریاچه میرسوند</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/5325175.jpg" rel="lightbox[3576]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3586" title="5325175" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/5325175.jpg" alt="" width="314" height="480" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_17061.jpg" rel="lightbox[3576]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3596" title="IMG_1706" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_17061.jpg" alt="" width="491" height="369" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">از اونجا به بعد باید مسیر و به سمت غرب عوض میکردیم تا از کناره Marr Lake دوباره به Georgian Trail میرسیدیم و از اونجا میرفتیم به Cyprus Lake و میرسیدیم به کمپ.</p>
<p style="text-align: right;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/3912837337_35b5337956.jpg" rel="lightbox[3576]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3587" title="3912837337_35b5337956" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/3912837337_35b5337956.jpg" alt="" width="500" height="333" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">به Marr Lake رسیدیم چند دقیقه ای هم اونجا نشستیم به تماشای دریاچه کوچکی که سراسر سکوت و بود آرامش و زیبایی. باز بستر قلوه سنگی و آب زلال و پرتاب سنگ درون دریاچه.</p>
<p style="text-align: right;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/2726315103_46f2fd5162.jpg" rel="lightbox[3576]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3588" title="2726315103_46f2fd5162" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/2726315103_46f2fd5162.jpg" alt="" width="500" height="292" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">مسیر حاشیه شمالی دریاچه Marr که به سمت غرب میرفت رو پیش گرفتیم. راه پر از سنگهای ریز و درشت بود و پر از پستی و بلندی هایی که باعث میشد دائما مسیر رو با راحتی مسیر رفت مقایسه کنیم.</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/DSC_9383-1.jpg" rel="lightbox[3576]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3594" title="DSC_9383-1" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/DSC_9383-1.jpg" alt="" width="491" height="330" /></a> کم کم راه جنگلی شد و از میان درختان راه رو که دیگه از سنگهای ریز و درشتش خبری نبود طی میکردیم. در راه دو سه تا مار خوش خط و خال هم دیدیم که بی خیال از وسط تریل میخزیدند زیر بوته ها تو شلوغی جنگل گم میشدند. اینها هم از جاذبه های جنگل و کمپینگ هست که اگر از مار میترسید بدونید که دیدن مار توی تریل ها و جنگلها طبیعیه <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> <a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1706.jpg" rel="lightbox[3576]"><br />
</a>اونروز بعد از رسیدن به کمپ و خوردن نهار یک ساعتی رو تقریبا توی چادر بیهوش شدیم و بعد از ساعتی که بیدار شدیم انگار تمام خستگی ها رو تو خواب جا گذاشته بودم، کتری رو روی آتیش گذاشتم و کم کم بقیه هم بیدار شدند، همسری هندونه رو قاچ کرد و نشستیم دور هم گفتیم و خوردیم و خندیدیم و عکسهایی که گرفته بودیم رو نگاه کردیم.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_17151.jpg" rel="lightbox[3576]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3607" title="IMG_1715" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_17151.jpg" alt="" width="491" height="210" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">بعد از ظهر همه با هم رفتیم به مرکز شهر Tobermory تا هم شهر رو ببینیم و هم اگه خریدی لازم بود انجام بدیم. از کمپ ما تا مرکز شهر تنها 15 کیلومتر فاصله بود. شهر کوچولویی بود با یک اسکله که کشتی های تفریحی و مسافربری اونجا لنگر انداخته بودند. روبروی اسکله پر از Pub ها و رستوران بود و یکی دوتا سوپرمارکت. رفتیم چند تا استیک تازه خریدیم برای شام و بعد هم بستنی خوردیم و فروشگاه ها رو نگاهی انداختیم و دوباره برگشتیم به طرف کمپ، اما بین راه کنار دریاچه Cameron توقف کوتاهی داشتیم تا آقایون برای اجاره یک قایق موتوری شرایط رو بپرسن و همونجا قرار فردا به اینصورت برنامه ریزی شد که صبح آقایون برن قایق رو تحویل بگیرن و تا ظهر، برن قایق سواری و  ماهیگیری و بعد از نهار همگی با هم بریم سمت صخره ها برای شنا کردن و رفتن به درون غار.</p>
<p style="text-align: justify;">شب رو مثل همیشه بعد از خوردن شام کنار آتیش نشستیم و تو تاریکی مطلق و سکوت وحشی و زیبای جنگل ،آسمون پر ستاره رو نگاه کردیم. تفریح هر شب ما به جای گشت و گذار در اینترنت و تماشای تلوزیون و اخبار، بیدار نشستن تا دیر وقت کنار آتیش و خوردن سیب زمینی های پخته شده زیر خاکستر بود. اون شب هم مثل شب قبل سیب زمینها رو توی آلومینیوم میپیچیدیم و توی آتیش می انداختیم و بعد از پخته شدن با کره و نمک میخوردیم. گرسنه نبودیم اما خوردن سیب زمینی کباب شده تو آتیش لذتی داشت که نمیشد ازش صرف نظر کرد. فردا روز زیبایی بود. غار رو پیدا کرده بودیم و هیجان دیدن درون غار و تونل پر از آب همه رو ذوق زده و بی تاب کرده بود&#8230;.</p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">ادامه دارد &#8230;.</p>
<h3><a onmousedown="return clk(this.href,'','','','2','','0CB0QFjAB')" href="http://www.ontarioguide.com/gbd/news/grotto/default.html"><em><em><br />
</em></em></a></h3>
<p style="text-align: right;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/07/bruce-peninsula-camping-part3/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کمپینگ در Bruce Peninsula و Tobermory &#8211; قسمت دوم</title>
		<link>http://barani.ca/2010/07/bruce-peninsula-camping-part2/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/07/bruce-peninsula-camping-part2/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 09 Jul 2010 18:44:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مسافرت ها]]></category>
		<category><![CDATA[کمپینگ]]></category>
		<category><![CDATA[Bruce Peninsula]]></category>
		<category><![CDATA[Bruce Trail]]></category>
		<category><![CDATA[Tobermory]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3535</guid>
		<description><![CDATA[محو تماشای آب زلال و صخره هایی بودیم که در اثر فرسایش شبیه به پلکان از ساحل به اعماق دریاچه چیده شده بودند. صخره هایی پر از حفره هایی که در سکوت قصه سالهای دور و اصالتشون رو به رخ میکشدند.و گلهای زیبای وحشی لا به لای تخته سنگهای سخت و عظیم ساحل خودنمایی میکردند.




روی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">محو تماشای آب زلال و صخره هایی بودیم که در اثر فرسایش شبیه به پلکان از ساحل به اعماق دریاچه چیده شده بودند. صخره هایی پر از حفره هایی که در سکوت قصه سالهای دور و اصالتشون رو به رخ میکشدند.و گلهای زیبای وحشی لا به لای تخته سنگهای سخت و عظیم ساحل خودنمایی میکردند.<span id="more-3535"></span></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/DSC_9318.jpg" rel="lightbox[3535]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3548" title="DSC_9318" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/DSC_9318.jpg" alt="" width="491" height="330" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1647.jpg" rel="lightbox[3535]"><br />
</a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1651.jpg" rel="lightbox[3535]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3543" title="IMG_1651" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1651.jpg" alt="" width="491" height="411" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">روی صخره ها نشستم و به زلال آب و دورترها چشم دوخته و سعی میکردم با هر نفسی که فرو میبردم باور کنم این همه زیبایی رو و باور کنم که رویا نیست. کف پاهام رو در آب فرو کردم و از ته دل خندیدم. سرمای آب بیش از حد انتظارم بود. شاید خنده ام از نقشه هایی بود که برای شنا کردن در دریاچه و شیرجه زدن کشیده بودم. نیم ساعتی رو اونجا وقت گذروندیم. یکی از صخره ها بالا میرفت دیگری در حال عکاسی بود و یکی هم در سکوت خیره به پرنده‌ای که تن به آرامش آب سپرده بود.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1667.jpg" rel="lightbox[3535]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3545" title="IMG_1667" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1667.jpg" alt="" width="491" height="369" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">در تحقیقاتی که قبل از رفتن انجام داده بودم غاری رو دیده بودم در کنار صخره هایی بسار بلند که مردم روی صخره ها در ارتفاع بسیار زیادی دراز کشیده بودند و صورتشون رو بیرون از صخره رو به دریاچه قرار میدادند و از اونجا دریاچه رو نگاه میکردند. با دوربین کمی اطرف رو نگاه کردم. اثری از غار و صخره هایی به اون بلندی ندیدم. همسرم نقشه رو نگاه کرد و نقاطی روی نقشه بود که نشون میداد کجا ها نقاط دیدنی هستند و کجا ها برای عکاسی باید رفت. یکی از نقاط پشت صخره ای بود که سمت چپ ما قرار داشت. صخره متوسطی بود، نه کوتاه و نه بلند. قایقی هم کنار صخره با چهار سر نشین ثابت مانده بود. با قلابهایی که برای ماهیگیری به آب انداخته بودند. کناره های صخره کاملا در آب قرار داشت و باید از بالای صخره میرفتیم.</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1648.jpg" rel="lightbox[3535]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3546" title="IMG_1648" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1648.jpg" alt="" width="491" height="369" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">بلند شدیم و از صخره های بالای سرمان بالا رفتیم. به بالای صخره سمت چپ که رسیدیم چیز تازه ای ندیدیم، همون منظره اما اینبار از ارتفاعی بلند تر. از روی صخره کمی به عقب برگشتیم و راه باریکی رو در میان انبوه درختان دیدیم. راه باریک و نا هموار بود. من جلو تر از همه حرکت میکردم دوستم چند قدمی پشت سر من بود و همسران و پسر دوستم همچنان بالای صخره بودند. با دوستم صحبت میکردیم، قرار شد برگردیم به کمپ و فردا صبح خیلی زود بیاییم و تا بعد از ظهر همین جا باشیم و در حاشیه دریاچه بگردیم. یکی از تخته سنگها شیب تندی داشت. تنه درختی رو گرفتم و خودم رو بالا کشیدم. دوستم تنه درخت دیگری رو گرفت و همزان با این منظره رو به رو شدیم و بعد سکوت و جادوی طبیعت.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1673.jpg" rel="lightbox[3535]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3537" title="IMG_1673" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1673.jpg" alt="" width="491" height="369" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">یکی دو دقیقه با بهت و شگفتی و در سکوت صخره ها رو نگاه میکردیم. بعد کم کم فضای اطراف رو درک کردم و یادم افتاد بقیه رو هم صدا کنم تا همه با هم تصویر دیگری رو از بهشت تماشا کنیم. تصویری که در ضمن زیبایی سحر آمیزش عظمتی وحشت انگیز رو به همراه داشت.</p>
<p style="text-align: justify;">گرسنگی و تشنگی رو فراموش کردیم و باز همه با هم خندیدیم و گفتیم هر لحظه این بهشت زیباتر و دلنشین تر میشه. از صخره ای به صخره دیگه میرفتیم. از دور صخره بلندی دیده میشد که گروهی از بلندای پر غرورش به آب زلال دریاچه اش شیرجه میزدند و دیگران با شادی و هیاهو تشویق میکردند. گاهی وقتها هم بعضیها اماده شیرجه میشدند و تمرکزی میکردند و در آخرین لحظات پشیمان میشدند و از روی صخره پایین میرفتند.<a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1777.jpg" rel="lightbox[3535]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3538" title="IMG_1777" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1777.jpg" alt="" width="491" height="369" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">ما هم ایستادیم و شروع کردیم به تشویق. کمی جلوتر رفتیم، رفتیم بالای اون صخره ای که توصیفش رو قبلا کردم. همون صخره ای میشه خوابید و از بالا دیاچه رو تماشا کرد و حتما هیجان و ترسش قابل درکِ. دخترکی روی بستر صاف و تخت صخره دراز کشیده بود و در سکوت به اعماق زلال دریاچه خیره شده بود.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1678.jpg" rel="lightbox[3535]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3547" title="IMG_1678" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1678.jpg" alt="" width="491" height="369" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">ده دقیقه ای اونجا نشستیم عکس گرفتیم و بعد رفتیم روی صخره بعدی. از اونجا دخترکی رو دیدیم که شنا کنان دریاچه رو از کنار صخره ها طی میکرد و حتما از آبتنی در آب فوق العاده سرد اما زلال دریاچه لذت میبرد.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1685.jpg" rel="lightbox[3535]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3540" title="IMG_1685" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1685.jpg" alt="" width="491" height="369" /></a></p>
<p style="text-align: right;">اما هنوز اثری از غار نبود،</p>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #008000;">ادامه دارد&#8230;</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/07/bruce-peninsula-camping-part2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کمپینگ در Bruce Peninsula و Tobermory &#8211; قسمت اول</title>
		<link>http://barani.ca/2010/07/bruce-peninsula-camping-part1/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/07/bruce-peninsula-camping-part1/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 07 Jul 2010 15:34:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مسافرت ها]]></category>
		<category><![CDATA[کمپینگ]]></category>
		<category><![CDATA[Bruce Peninsula]]></category>
		<category><![CDATA[Bruce Trail]]></category>
		<category><![CDATA[Cyprus Lake]]></category>
		<category><![CDATA[Tobermory]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3509</guid>
		<description><![CDATA[خاطرات مربوط به این سفر و کمپینگ رو در چند پست خواهم نوشت. نظر همه شما دوستان و خوانندگان خاموش برای من مهمه تا بتونم سفرنامه ها رو بهتر و احیانا قابل استفاده بنویسم. 
قرار بود روز پنجشنبه صبح حرکت کنیم،  روز چهاشنبه یک مقدار از خریدهای باقیمونده رو انجام دادیم و شب تا دیر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #339966;">خاطرات مربوط به این سفر و کمپینگ رو در چند پست خواهم نوشت. نظر همه شما دوستان و خوانندگان خاموش برای من مهمه تا بتونم سفرنامه ها رو بهتر و احیانا قابل استفاده بنویسم. </span></p>
<p style="text-align: justify;">قرار بود روز پنجشنبه صبح حرکت کنیم،  روز چهاشنبه یک مقدار از خریدهای باقیمونده رو انجام دادیم و شب تا دیر وقت بیدار بودیم و وسایل رو آماده میکردیم. کلی هم با همسری میخندیدیم به انبوه وسایلی که آماده کرده بودیم. اینجا خیلی ها به صورت Back Packed به کمپینگ میرن، یعنی ماشینشون رو پارک میکنن و کوله پشتی رو برمیدارن و اینقدر میرن و میرن تا یه جای مناسب رو تو جنگل چادر بزنن. یعنی کل زندگیشون رو تو یه کوله پشتی جا میدن. ما لباسهامون فقط دو تا ساک بزرگ شده بود، دو تا یخچال خیلی بزرگ  پر از غذا و میوه. تنقلات هم که دیگه جای خود داره.<span id="more-3509"></span></p>
<p style="text-align: justify;">آب و هوای منطقه رو چک کرده بودیم و میدونستیم تمام چهار روز، هوا کاملا آفتابیه. دمای هوا هم از 20 درجه شروع میشد و روز آخر به 26 درجه میرسید. تا اونجا حدودا 4 ساعت راه بود. ساعت نه و نیم صبح راه افتادیم. نهار جوجه کباب داشتیم که قرار شد بین راه یک ساعت مانده به مقصد کنار آبشار معروفی  به نام <a href="http://www.gowaterfalling.com/waterfalls/sauble.shtml" target="_blank">Subble Falls</a> توقف کنیم و جوجه ها رو کباب کنیم  و بعد از کمی استراحت دوباره راه بیافتیم به طرف کمپ.</p>
<p style="text-align: justify;">ساعت حدودا 12 و نیم رسیدیم به کنار آبشار. روی نیمکتی مشرف به آبشار نشستیم و همسران، آتیش رو برای کباب آماده کردن. من و دوستم رفتیم کنار رودخانه و آبشار، کمی قدم زدیم و عکس گرفتیم.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1623.jpg" rel="lightbox[3509]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3524" title="IMG_1623" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1623.jpg" alt="" width="491" height="369" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">آبشار به صورت پلکانی و با ارتفاع خیلی کمی در مسیر رودخانه قرار داشت و مردم در هر یک از طبقات این آبشار مشغول آبتنی بودند. بعد از پیاده روی، میز رو آماده کردیم و در همین فاصله چای هم دم کشید که با شیرینی نارگیلی و کِرنبری خشک خوردیم. هوا عالی بود. خنک بود اما واقعا میچسبید. تا روز قبلش هوا خیلی خنک و کمی سرد اما از اون روز قرار بود هر روز گرم تر بشه. زغال ها آماده بودند و جوجه ها رو به سیخ زدیم و همسران مشغول پختن کباب شدن. طبق معمول این وظیفه همسران هست که کباب پیکنیک رو آماده کنند و مثل همیشه خوشمزه ترین کباب ها رو از دست پخت همسران خوردیم.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1610.jpg" rel="lightbox[3509]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3513" title="IMG_1610" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1610.jpg" alt="" width="491" height="369" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">بعد از نهار کمی گپ زدیم و وسایل رو جمع کردیم و روی نیمکت آماده گذاشتیم تا بعد از پیاده روی کنار رودخونه و آبشار (اینبار به همراه همسران)، اونها رو تو ماشین بذاریم و دوباره راه بیافتیم به سمت مقصد نهایی که قرار بود سه شب رو اونجا چادر بزنیم. راهی تا مقصد نبود. حدود یک ساعت. ساعت حدودا 4 و نیم بعد از ظهر به Bruce Peninsula رسیدیم.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/map.bmp" rel="lightbox[3509]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3521" title="map" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/map.bmp" alt="" width="446" height="304" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">کمپ ما در کنار دریاچه Cyprus قرار داشت. کمپ رو ماه آوریل رزرو کرده بودیم و تنها لازم بود یکبار هم هنگام ورود رجیستر کنیم تا هم برگه عبور ماشینها رو بگیریم و هم مجوز کمپ رو. برای سه شب و چهار روز، هزینه اقامت در کمپینگ  85 دلار شده بود. 6 نفر مجاز به اقامت در یک کمپ هستند و سه چادر میشه بر پا کرد و یک ماشین رو هم میشه در کمپ سایت کنار چادر پارک کرد. بابت ماشین دوم هر شب 11 دلار پرداخت کردیم. تا ساعت 5 مشغول نصب چادر ها بودیم. البته من و دوستم راهنمایی ها رو کردیم و دستورات رو هم صادر کردیم و بعد با هم رفتیم کنار دریاچه. آب دریاچه زلال و خنک بود. سرد نبود فقط کمی خنک بود.</p>
<p><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_0529.jpg" rel="lightbox[3509]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3520" title="IMG_0529" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_0529.jpg" alt="" width="332" height="500" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">قرار شد فردا صبح از طریق Trail پیاده بریم سمت صخره ها و اون دریاچه زلالی که عکسهاش رو قبلا دیده بودیم. هنوز باور نمیکردیم منظره ها به اون زیبایی عکسها باشن. میگفتیم عکسها اغراق آمیز به نظر میاد. بیصبرانه منتظر بودیم زودتر بریم و ببینیم.</p>
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: justify;">برگشتیم به کمپ، کار برپایی چادرها تموم شده بود و آتیش رو روشن کردیم. وقت رجیستر کردن دو کیسه چوب هم خریدیم. چوب ها رو باید همونجا خریداری میکردیم. آوردن چوب از بیرون کمپ برای جلوگیری از ورود حشرات و موریانه ممنوع بود. دوباره رفتیم کنار دریاچه، تا دریاچه چند قدم بیشتر راه نبود. این کمپ حمام و برق و روشنایی نداره. زندگی رو کاملا به صورت بکر تجربه میکنید. تنها سرویسی که وجود داره توالت و دستشویی و شیر های آب خوردن هست. تا ساعت نه شب هوا روشن بود و بعد کم کم تاریک میشد. عدم وجود چراغ و روشنایی و انبوه درختان باعث میشد جنگل کاملا تاریک بشه و شبها آسمون صاف و پر از ستاره رو با لذت تماشا کنی.</p>
<p style="text-align: justify;">صبح خیلی زود با روشن شدن هوا و آواز پرنده ها از خواب بیدار شدیم و بعد از شستن دست و صورت دوباره آتیش رو روشن کردیم تا صبحانه رو آماده کنیم. برای صبحانه هر اونچه رو که هوس کردیم گذاشتیم روی نیمکت چوبی سایت. ا<img style="vertical-align:text-bottom" src="/wp-content/uploads/cache/b6d63808e5f308628fc43d566fbffba9.png"/> هم درست کردیم و با لیموی تازه و نون تافتون گذاشتیم بغل پنیر لیقوان و گردوی تازه و چای تازه دم. خیلی وقت بود صبحانه رو اینجوری با اشتها نخورده بودم.</p>
<p style="text-align: justify;">بعد از خوردن صبحانه آماده رفتن به <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Bruce_Trail" target="_blank">Bruce Trail</a> شدیم.<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Bruce_Trail" target="_blank">Bruce Trail </a>مسیری پیاده روی در طبیعت هست که از Tobermory تا Niagara falls امتداد داره و طولش حدود 800 کیلومتر هست. زیباترین بخش این مسیر در Bruce Peninsula  قرار داشت که از کمپ ما با 45 دقیقه پیاده روی در جنگل از سه مسیر میشد به اون بهشت رسید. یکی از شرق دریاچه Horse shoe، یکی از غرب دریاچه و یکی هم از غرب دریاچه Marr. مسیر غربی دریاچه Marr کمی مشکل بود و بیشتر صخره و سنگ در مسیر داره.</p>
<p style="text-align: justify;">ما مسیر Georgian bay trail رو برای رفتن انتخاب کردیم یعنی مسیر غربی دریاچه Horse shoe. در قسمتی از مسیر درختانی دیده میشدند که در بستر سنگی کنار دریاچه راهی برای ریشه ها نیافته بودند و ریشه روی زمین گسترده شده بودند منظره فوق العاده زیبایی بود. من رو یاد کارتونهای دوران کودکی انداخت. از همونهایی که درختان این چنینی شبها تبدیل میشدند به هیولا.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/DSC_9251.jpg" rel="lightbox[3509]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3514" title="DSC_9251" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/DSC_9251.jpg" alt="" width="491" height="330" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/DSC_9251.jpg" rel="lightbox[3509]"></a><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/DSC_9250.jpg" rel="lightbox[3509]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3516" title="DSC_9250" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/DSC_9250.jpg" alt="" width="491" height="330" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">از جنگل درختان هیولا که رد شدیم رسیدیم به جایی که دریاچه Cyprus  و Horse shoe به هم متصل میشدند. در نقطه اتصال این دو دریاچه، به دلیل اختلاف سطح این دو دریاچه آبشار کوچکی به وجود اومده که دقایقی ایستادیم و از منظره زیبایش لذت بردیم. باد شدیدی در این نقطه می وزید که همیشه این وزش و پیچش باد وجود داشت.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1633.jpg" rel="lightbox[3509]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3515" title="IMG_1633" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/IMG_1633.jpg" alt="" width="491" height="369" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">آبشار رو که رد کردیم دوباره از میان انبوه درختان جنگلی مسیر رو ادامه دادیم. رسیدیم به دو راهی که از اونجا میشد انتخاب کرد بقیه مسیر رو از حاشیه دریاچه Marr ادامه داد. همون مسیر قبلی رو ادامه دادیم. یعنی Georgian bay trail و بعد از حدود 40 دقیقه از میان انبوه درختان ناگهان با این منظره مواجه شدیم. لحظه اول حس آدمی رو داشتم که ناگهان از خواب پریده. یا شاید حس آدمی که مدتی رو از دالان تنگ و تاریکی گذشته و ناگهان دری رو جلوی خودش دیده و با باز کردن اون در، منظره ای از نور و روشنایی و زیبایی رو پیش روی خود دیده.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/DSC_93551.jpg" rel="lightbox[3509]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3512" title="DSC_9355" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/07/DSC_93551.jpg" alt="" width="491" height="330" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">مدتی رو در سکوت و آرامش این بهشت به استراحت نشستیم. تا از زیبایی خیره کننده ش لذت ببریم و سکوتش رو با تمام وجود بلعیدم و پاها رو به سردی بی حس کننده اش سپردم. باید بعد از استراحت در مسیر بهشتی Bruce Trail به کاوش و پیاده روی ادامه میدادیم. و این نقطۀ شروع بهشت بود&#8230;.</p>
<p style="text-align: right;">ادامه دارد&#8230;..</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/07/bruce-peninsula-camping-part1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سفر به Machu Picchu</title>
		<link>http://barani.ca/2010/06/trip-to-peru-machu-picchu/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/06/trip-to-peru-machu-picchu/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 07 Jun 2010 13:23:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مسافرت ها]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3368</guid>
		<description><![CDATA[کشور مورد نظر که در پست قبل راجع بهش گفتم، Peru (پرو) هست و برای رفتن به ماچو پیچو (Machu Picchu) که میشه گفت نماد امپراتوری اینکاها هست، باید چهار روز کوهپیمایی کنیم. عکسی از شهر فراموش شدهٔ اینکاها (ماچو پیچو) رو اینجا میبینید. فکر میکنم ارزشش رو داشته باشه  


]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">کشور مورد نظر که در پست قبل راجع بهش گفتم، Peru (پرو) هست و برای رفتن به <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Machu_Picchu" target="_blank">ماچو پیچو (Machu Picchu)</a> که میشه گفت نماد امپراتوری اینکاها هست، باید چهار روز کوهپیمایی کنیم. عکسی از شهر فراموش شدهٔ اینکاها (ماچو پیچو) رو اینجا میبینید. فکر میکنم ارزشش رو داشته باشه <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> <span id="more-3368"></span></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/Machu_Picchu.jpg" rel="lightbox[3368]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3371" title="Machu_Picchu" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/Machu_Picchu.jpg" alt="" width="576" height="135" /></a></p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/peru_machu_picchu_sunset.jpg" rel="lightbox[3368]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3367" title="peru_machu_picchu_sunset" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/peru_machu_picchu_sunset.jpg" alt="" width="360" height="480" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/06/trip-to-peru-machu-picchu/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خانه به دوش، کوله به دوش ;)</title>
		<link>http://barani.ca/2010/06/backpacked-trip/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/06/backpacked-trip/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 06 Jun 2010 16:48:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مسافرت ها]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=3358</guid>
		<description><![CDATA[تقریبا برنامه مسافرت هفت تا ده روزمون مشخص شده. شاید بشه گفت 50 درصد   یعنی از جانب من صد در صد شده اما هنوز همسرم نظرش رو نگفته. یه جورایی تلویحا نظر مثبتش رو گفته اما احساس کردم خیلی هم مثبت نبود، فکر میکنم فقط نخواست رو حرف من حرفی زده باشه! به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">تقریبا برنامه مسافرت هفت تا ده روزمون مشخص شده. شاید بشه گفت 50 درصد <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' />  یعنی از جانب من صد در صد شده اما هنوز همسرم نظرش رو نگفته. یه جورایی تلویحا نظر مثبتش رو گفته اما احساس کردم خیلی هم مثبت نبود، فکر میکنم فقط نخواست رو حرف من حرفی زده باشه! به هر حال صبر میکنم ببینم واقعا دوست داره به این سفر بیاد یا نه. جاهای زیادی هست که هر دو دوست داریم بریم، اگه اینجا رو دوست نداشت، میریم یه جای دیگه که هر دو دوست داشته باشیم، اینجا رو میذاریم برای یه وقتی که همسرم هم به اونجا علاقمند بشه.</p>
<p style="text-align: justify;">اما این سفر، سفر به کجاست که همسرم شک داره بریم! یا حداقل من شک دارم که همسرم میخواد بریم یا نه؟  خوب باید حدس بزنید <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;">حقیقتش سال گذشته ملانی، دوستی که اینجا از طریق مرکز ارتباطات فرهنگی باهاش آشنا شدیم و قبلا معرفی شده خدمتتون، یه دختر خانوم 33 ساله ست و هم سن من و همسرم (اتفاقا فقط دو روز با همسرم اختلاف سن داره) این دختر خانوم پر انرژی و مهربون دبیر هنره و علاقمند به مطالعه در مورد فرهنگهای مختلف و ماجراجویی و عکاسی و &#8230; من و همسرم هم که عاشق سفرهای هیجان انگیز و فرهنگی و هنر و عکاسی و &#8230; ملانی تابستونا که تعطیلات مدرسه است رو میره به سفر و ماجراجویی به کشورهای دیگه، سال پیش شش هفته رفت به یک کشوری که شما باید حدس بزنید کجاست. امسال از اونجاییکه به قول خودش اتفاقاتی در زندگی آدم میافته که یک جور نشانه ست و باید بهشون توجه کرد، یک پیشنهاد کاری رو برای مدت هفت ماه تو یکی از روستاهای این کشور دریافت کرده. پیشنهاد  تدریس زبان انگلیسی و فکر میکنه سرنوشت و نشانه هایی دوباره اون رو به اون سرزمین فرا میخونن، یه کشور اسپانیایی زبان، زیر خط استوا. <span id="more-3358"></span>برای رفتن و رسیدن به یکی از جاذبه های توریستی دنیا که در یکی از روستاهای این کشور واقع شده و سراسر افسانه و تاریخ و فرهنگ و &#8230; هست باید که دو بار هواپیما سوار شد و بعد اتوبوس و یک روز دوچرخه و سه روز رو کوه پیمایی کرد. البته که سراسر هیجان خواهد بود و پر از اتفاقات پیش بینی نشده. کل مسیر 4 روزه رو (دوچرخه سواری و کوهپیمایی) باید که از راهنماهای محلی استفاده کرد ملانی گفت تورهای محلی هست با راهنما که کل مسیر رو همراهی میکنند، پیشنهاد کرده که تو این مدت(سپتامبر میریم) کمی در حد مقدماتی زبان اسپانیایی رو یاد بگیریم.  روز جمعه بهش ایمیل زدم که دارم روی سفر به اون منطقه تحقیق میکنم و نمیخوام از پکیج های مسافرتی استفاده کنم، چون میخوام واقعیت اون منطقه رو بشناسم و ببینم نه اونچه که تو ویترین تورهاست، میخوام ببینم امکان همچین سفری تو اون کشور هست یا نه و بلافاصله جواب داد که</p>
<p style="text-align: left;">Ah Laleh!  You have come to the right person!!<br />
 <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_biggrin.gif' alt=':D' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: left;" dir="ltr">You do not need to get a tour package at all &#8211; but it really depends on  your comfort level.  Last summer, I <span style="color: #ff0000;">&#8216;backpacked&#8217;</span> around <span style="color: #ff0000;">&#8230;. </span>and did not  have anything booked before I left &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">خلاصه این که این فکر رو در سر من هم انداخت که برای رسیدن به یکی دیگه از رویاهام قدم بردارم. برام باور کردنی نیست. مسافرتی که یه کوله برداری و راه بیافتی و اونقدر بری و بری تا برسی به جایی که یکی ازشگفتی های این دنیاست. ملانی هم تو یکی از شهرهای همون نزدیکی هست و احتمالا اونجا بتونیم دیدار کوتاهی داشته باشم و مطمئنن راهنمایی زیادی خواهد کرد و وجودش مثل همیشه مفید خواهد بود. فعلا دارم در مورد تاریخ و فرهنگ اون منطقه مطالعه میکنم، اگه همسرم هم نظرش رو بگه و موافقتش رو اعلام کنه باید برای آموزش زبان اسپانیایی هم ثبت نام کنیم، اونجا با وجود راهنماهای محلی و عبور از مناطقی که اونقدر ها با دنیای مدرن امروز درگیر نیستند دونستن زبان اسپانیایی حداقل در حد مبتدی لازمه و خیلی مفیده. سفر راحتی نیست و علاوه بر اون مدت حداقل 10 روز رو باید به این سفر اختصاص بدیم و همین طور بودجه قابل توجهی، اما مطمئنم خیلی چیزها از این سفر یاد میگیریم <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;">خوب حالا حدس زدید که این کدوم کشوره؟</p>
<p style="text-align: justify;">و اما باغچه ایرانی ما که تا اینجای کار این شکلی شده <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/Untitled.jpg" rel="lightbox[3358]"><img class="aligncenter size-full wp-image-3361" title="Untitled" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/06/Untitled.jpg" alt="" width="581" height="393" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: left;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/06/backpacked-trip/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تفریحات زمستانی و معرفی چند منطقه توریستی</title>
		<link>http://barani.ca/2010/01/winter-recreation-tourist-info/</link>
		<comments>http://barani.ca/2010/01/winter-recreation-tourist-info/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 27 Jan 2010 20:05:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مسافرت ها]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=2609</guid>
		<description><![CDATA[زمستان امسال تا اینجا که نشونی از زمستان نداشته. اما ظاهرا پیش بینی شده آخر این هفته، هوا سرد بشه و امیدوارم که ابرها هم حسابی ببارند و همه جا رو سپید پوش کنند. بارون چند روز گذشته تقریبا همه برفها رو آب کرد و شست و برد. روز دوشنبه هوای بهاری و بارانی دلچسبی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>زمستان امسال تا اینجا که نشونی از زمستان نداشته. اما ظاهرا پیش بینی شده آخر این هفته، هوا سرد بشه و امیدوارم که ابرها هم حسابی ببارند و همه جا رو سپید پوش کنند. بارون چند روز گذشته تقریبا همه برفها رو آب کرد و شست و برد. روز دوشنبه هوای بهاری و بارانی دلچسبی بود. با همسری پیاده رفتیم تیم هورتونز و بعد از خوردن قهوه قدم زنان زیر باران برگشتیم شرکت قدم زدن زیر باران تو فصل زمستان و اون هم کانادا واقعا لذت بخشه. اما با وجود این کمی ته دلم بخاطر هوای امسال نگران بودم و هستم. هوای این روزها و زمستان امسال با اینکه مطبوع و دلچسب هست اما غیر عادیه. امیدوارم ادامه این زمستان بی برف و سرما تابستانی گرم و خشک و بی حاصل نباشه.</p>
<p>تفریحات زمستانی اینجا مثل خیلی از جاهای سرد و برفگیر دنیا، اسکی هست و سورتمه سواری و &#8230; امسال خیلی از پیستهای اسکی مجبور شدند با کامیون برف ببرن توی پیستها تا پیستها رو برای اسکی آماده کنند. بی برفی امسال و همزمانی با المپیک زمستانی ونکوور مسوولین رو نگران کرده و به دنبال راه چاره ای برای جبران کمبود بارش و تهیه برف و آماده سازی پیستها برای المپیک هستند. با همه اینها نمیشه از تفریحات و فعالیت های زمستونی نگفت و بهش فکر نکرد.  امروز تو این پست میخوام چند جایی که فکر میکنم دیدن و رفتنشون تو زمستون جالب و دیدنی باشه رو معرفی کنم.<span id="more-2609"></span></p>
<ul>
<li>اول از همه <a href="http://www.carnaval.qc.ca" target="_blank">جشنواره زمستانی کبک سیتی</a> هست که هر ساله برگزار میشه.از تاریخ 29 ژانویه 2010 تا 14 فوریه 2010 متونید برای یک مسافرت چند روزه زمستونی به کبک سیتی و شرکت در جشنواره زمستانی برنامه ریزی کنید. کبک سیتی شهر زیبا و رومانتیکی هست برای ولنتاین، میتونید طوری برنامه ریزی کنید که ولنتاین رو هم اونجا باشید.</li>
</ul>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/01/logo-carnaval-en.gif" rel="lightbox[2609]"><img class="size-full wp-image-2610  aligncenter" title="logo-carnaval-en" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/01/logo-carnaval-en.gif" alt="" width="235" height="176" /></a></p>
<div id="attachment_2611" class="wp-caption aligncenter" style="width: 559px"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/01/1.png" rel="lightbox[2609]"><img class="size-full wp-image-2611 " src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/01/1.png" alt="" width="549" height="147" /></a><p class="wp-caption-text">جشنواره زمستانی کبک سیتی</p></div>
<ul>
<li> همینطور میتونید در این سفر به دیدن <a href="http://www.icehotel-canada.com/" target="_blank">هتل یخی</a> که از جاذبه های توریستی کبک سیتی در فصل زمستان هست هم برید. هرچند برای دیدن این هتل تا 4 آوریل 2010 فرصت دارید.</li>
</ul>
<div id="attachment_2612" class="wp-caption aligncenter" style="width: 581px"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/01/icehotel.png" rel="lightbox[2609]"><img class="size-full wp-image-2612 " title="icehotel" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/01/icehotel.png" alt="" width="571" height="228" /></a><p class="wp-caption-text">هتل یخی</p></div>
<ul>
<li>یکی دیگه از مکانهایی که برای یک مسافرت کوتاه زمستونی و استراحت و تفریح و فعالیتهایی مثل اسکی و سایر ورزشهای زمستونی میشه در موردش فکر کرد منطقه <a href="http://www.bluemountain.ca/index.htm" target="_blank">Blue mountain</a> هست که حدودا یک ساعت و نیم با تورنتو فاصله داره.</li>
</ul>
<div id="attachment_2617" class="wp-caption aligncenter" style="width: 594px"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/01/11.png" rel="lightbox[2609]"><img class="size-full wp-image-2617 " src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/01/11.png" alt="" width="584" height="175" /></a><p class="wp-caption-text">Blue Mountain</p></div>
<div id="attachment_2618" class="wp-caption aligncenter" style="width: 360px"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/01/blue.jpg" rel="lightbox[2609]"><img class="size-full wp-image-2618" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/01/blue.jpg" alt="" width="350" height="273" /></a><p class="wp-caption-text">Blue Mountain</p></div>
<div id="attachment_2620" class="wp-caption aligncenter" style="width: 511px"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/01/forfaitscandinave1g.jpg" rel="lightbox[2609]"><img class="size-full wp-image-2620  " src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/01/forfaitscandinave1g.jpg" alt="" width="501" height="349" /></a><p class="wp-caption-text">   یک spa داغ در منطقه Le Scandinave Spa™ - Blue Mountain</p></div>
<div id="attachment_2632" class="wp-caption aligncenter" style="width: 364px"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/01/dogSled1.jpg" rel="lightbox[2609]"><img class="size-full wp-image-2632" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/01/dogSled1.jpg" alt="" width="354" height="138" /></a><p class="wp-caption-text">Dog Sledding in Blue Mountain</p></div>
<p style="text-align: center;">
<ul>
<li>کمی نزدیک تر حدودا در 60 کیلومتری شمال تورنتو، در منطقه Simcoe، میتونید یکی دو روزی رو در  <a href="http://www.horseshoeresort.com" target="_blank">Horseshoe Resort</a> بگذرانید. همه تفریحات زمستونی از جمله اسکی، سورتمه سواری، سر خوردن با تیوپ بادی روی برف و &#8230; رو میتونید اونجا داشته باشید.</li>
</ul>
<div id="attachment_2624" class="wp-caption aligncenter" style="width: 606px"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/01/horseshoe.png" rel="lightbox[2609]"><img class="size-full wp-image-2624" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/01/horseshoe.png" alt="" width="596" height="308" /></a><p class="wp-caption-text">Horseshoe Resort</p></div>
<ul>
<li>به خصوص اگه قصد رفتن دارید طوری برنامه ریزی کنید که <a href="http://www.horseshoeresort.com/events.html?e=111&amp;p=11&amp;s=0" target="_blank">Dog Sledding Event</a> رو از دست ندید.</li>
</ul>
<div id="attachment_2627" class="wp-caption aligncenter" style="width: 510px"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/01/22.jpg" rel="lightbox[2609]"><img class="size-full wp-image-2627" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/01/22.jpg" alt="" width="500" height="375" /></a><p class="wp-caption-text">Dog Sledding</p></div>
<p style="text-align: center;"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/01/bm_tube_group_x.jpg" rel="lightbox[2609]"><img class="aligncenter size-full wp-image-2628" title="bm_tube_group_x" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2010/01/bm_tube_group_x.jpg" alt="" width="180" height="235" /></a></p>
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: center;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2010/01/winter-recreation-tourist-info/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>قایق موزی</title>
		<link>http://barani.ca/2009/02/banana-boat/</link>
		<comments>http://barani.ca/2009/02/banana-boat/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 05 Feb 2009 16:00:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مسافرت ها]]></category>
		<category><![CDATA[هویجوری]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=582</guid>
		<description><![CDATA[پکیج مسافرت ما شامل استفاده از تمامی امکانات موجود در ریزورت از جمله وسایل و تجهیزات ورزشهای ساحلی و دریایی بود.البته غیر موتوری.برای سایر بازیهای دریایی که موتوری بودن باید به صورت جداگانه وجهی رو پرداخت میکردیم.
یکی از این بازیها قایق موزی بود.یه قایق بادی شبیه به موز که با طناب به یه قایق موتوری [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>پکیج مسافرت ما شامل استفاده از تمامی امکانات موجود در ریزورت از جمله وسایل و تجهیزات ورزشهای ساحلی و دریایی بود.البته غیر موتوری.برای سایر بازیهای دریایی که موتوری بودن باید به صورت جداگانه وجهی رو پرداخت میکردیم.</p>
<p>یکی از این بازیها قایق موزی بود.یه قایق بادی شبیه به موز که با طناب به یه قایق موتوری متصل بود.قایقی که تو ساحل هتل ما بود 4 نفره بود و هزینه هم برای هر نفر 8 دلار کانادا میشد.</p>
<p>من و همسری کنار ساحل میدیدیم که همه دو نفره و چهار نفره سوار میشن و به صخره که نزدیک میشد همه پرت میشن تو آب و دوباره سوار میشن و بعد دیگه از صخره که رد میشدن ما اونا رو نمیدیدیم تا دوباره بر می گشتن و به جای اینکه مثل آدم باید نزدیک صاحل پیاده بشن در آخرین لحظات دوباره پرت میشدن تو دریا و تا ساحل رو شنا کنان میان.</p>
<p>ما همه ورزشهای آبی از جمله قایق بادبانی و پدالی و &#8230; سوار شده بودیم و اون روز اولین روزی بود که این قایق موزی اومده بود تو ریزورت ما.وسوسه شدیم ما هم بریم.<span id="more-582"></span>موقع سوار شدن دو نفر دیگه هم که یه دختر و پسر همسن و سال خودمون بودن منتظر سوار شدن بودن.چون قایق آخرین سرویس اون روزش بود هر چهارتامون رو با هم سوار کرد.موقع سوار شدن سه نفر دیگه من جمله همسر فداکار پریدن و از آخر قایق سوار شدن و نوک قایق هم نصیبِ جان برکف گروه شد.البته همچنان نیشم تا بناگوش باز بود.همچین که راه افتادیم و از ساحل دور شدیم دیدم نه مثل اینکه موضوع جدیه.سفت افسار قایق رو چسبیده بودم(شبیه به این میمونه که شما پست اسب سوار هستید و تنها وسیله ای که شما رو تو قایق نگه داشته یه طناب پلاستیکیه که باید بگیرید تو دست).خلاصه که قایق با سرعت رو موجها میرفت و همه جیغ میکشیدن.یه جاهایی هم راننده قایق موتوری حرکات آکروباتیک انجام میداد و قایق رو موجها بالا میپرید.</p>
<p style="text-align: center;"><img class="size-full wp-image-583 aligncenter" title="swater" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2009/02/swater.jpg" alt="swater" width="465" height="265" /></p>
<p>من هم فکر میکردم نفرات قبلی که هی پرتاب میشدن تو آب این تسمه رو محکم نگرفته بودن.با تمرکز کامل و خیلی جدی نشسته بودم و سعی داشتم با چپ و راست کردن خودم موقع حرکت تعادل رو حفظ کنم که یهو یه پیچ خوردیم تو هموا و غیژژژ رفتیم تو آب.حالا من باهوش تر از همه تسمه رو همچنان تو دست داشتم و یه 10 ثانیه ای زیر آب هراه قایق میرفتم.قایق هم وارو شده بود رو سرم که دیدم واقعا دارم فدا میشوم ولش کردم و اومدم رو آب.حالا سه تای دیگه من جمله همسری داشتن به من جان برکف میخندیدن.قایق رو برگردوندیم و اومدیم سوار بشیم.همسری زودتر از همه خودش رو کشید بالا و سوار شد.جای سوم نشست و به من هم گفت تو بیا بشین پشت سر من نفر چهارم که اینبار این دوتا بشینین جلو.که دختره در حالیکه سوزنش گیر کرده بود و همش میگفت &#8220;اوه مای گاد&#8221; گفت نه من نمیرم جلو و نشست پشت سر همسری.من نشستم جلوی همسری و اینبار پسره شد جانبرکف خانواده.</p>
<p style="text-align: center;"><img class="size-full wp-image-584 aligncenter" title="banana360x192" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2009/02/banana360x192.jpg" alt="banana360x192" width="360" height="192" /></p>
<p>دوباره راه افتادیم و همسری تاکید داشت این بار که پرت شدیم تو آب قایق رو ول کن باشه؟استثناءً گاهی وقتها حرف گوش میکنم.اینبار هم گوش کردم چون اصلا یادآوری ثانیه هایی که زیر آب با سرعت میرفتم و لحظه ای که از آب اومدم بیرون و شنیدن صدای خنده بقیه که به من میخندیدن مسئله خوش آیندی نبود.دوبار بالا پریدن رو موج و با سرعت پیش رفتن که دوباره غیژژژژ پرت شدیم تو آب.موقع غوطه ور شدن یکی با لگد اومد رو سر من و من به اندازه قد خودم بیشتر از بقیه تو آب فرو رفتم.وقتی اومدم بالا دیدم همه آخ و اوخ میکنن.همسری که با دماغ خورده بود به یکی دیگه.</p>
<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter size-full wp-image-585" title="banana-boat" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2009/02/banana-boat.jpg" alt="banana-boat" width="454" height="378" /></p>
<p>ایندفعه شَل و پَل اومدیم قایق رو برگردونیم که سوار بشیم از اونجایی که همه آخر &#8220;آی کیو&#8221; بودیم  به جای اینکه دونفر از چپ و دو نفر از سمت راست برای حفظ تعادل سوار شیم همه از یه طرف حمله بردیم برای سوار شدن که قایق رو سرمون وارو شد و من نمیدونم چرا رو سر من بر گشت و موندم زیرش.وقتی اومدم بالا دیدم سه نفر دیگه من جمله همسر فداکار در حال سوار شدن و گرفتن تسمه های 2 تا 4 هستن و باز تسمه اول مونده بود برای من.</p>
<p>حالا هی میخوام سوار بشم هر چی دست و پا میزنم بیشتر از قایق دور میشم، هی قایق موتوری روشن میکرد یه دور میزد تا قایق موزی بیاد نزدیک من دوباره تا می اومدم سوار بشم دستم ول میشد و دوباره دور میشدم.اینقدر هم افتادن تو آب و سوار شدنش انرژی گرفته بود که همه نفس نفس میزدن.ایندفعه هم به زور سوار شدیم و راه افتادیم.باید قیافه راننده قایق موتوری رو میدیدین.فکر کنم دست و پا چلفتی تر از ما به عمرش ندیده بود.این بار موقع برگشت دوباره نزدیک به صخره ما رو پرت کرد تو آب و موقع سوار شدن به همسری و اون پسره گفت شما دوتا یکی از جلو بشینه و یکی از آخر و بعد لیدی ها رو سوار کنید.که مثلا تعادل حفظ بشه.همسری نشست جلو و پسره هم عقب.به زور اون دختره رو سوار کردن بعدش هم به سلامتی من رو، که تا همسری اومد درست سر جاش بشینه و راه بیافتیم تعادلش به هم خورد و افتاد تو آب و همراهش قایق موزی هم چپ شد و هنوز راه نیافتاده بودیم همه با هم غیژژژژژژ .</p>
<p>دوباره سوار شدیم و اینبار هم من افتادم نفر اول.دیگه تا ساحل راننده کاری نکرد که ما رو پرت کنه تو آب و تا نزدیک ساحل ما رو برد و با احترام پیادمون کرد.فکر کنم اینقدر ما خود به خود پرت شدیم و موقع سوار شدن جونش رو بالا آوردیم که دیگه پشیمون شد دوباره با ما شوخی کنه.شاید هم دلش سوخت برامون.نمیدونم.ولی خیلی خندیدیم و کلی خوش گذشت.</p>
<p><strong>پینوشت:از شیرینکاریها خودمون در این زمینه متاسفانه عکسی نداریم.این عکسها رو از توی اینترنت پیدا کردم که دقیقا عین اتفاقاتی هست که برای خودمون پیش اومد.</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2009/02/banana-boat/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کوبا نامه</title>
		<link>http://barani.ca/2009/02/cuba-vacation-itinerary/</link>
		<comments>http://barani.ca/2009/02/cuba-vacation-itinerary/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 01 Feb 2009 15:07:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مسافرت ها]]></category>
		<category><![CDATA[هویجوری]]></category>
		<category><![CDATA[کوبا]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=524</guid>
		<description><![CDATA[سلام دوستای خوبم
من برگشتم.دلم برای خونه واقعی و مجازی و شما دوستای خوبم خیلی تنگ شده بود.
مسافرت هم خوب بود و خوش گذشت.
رفته بودیم Varadero ،البته ما تو یک ریزورت خیلی خوب و بزرگی بودیم که همه امکاناتی هم داشت.7 تا استخر و 9 تا بار و کلاب و 5 تا رستوران و &#8230; داشت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام دوستای خوبم</p>
<p>من برگشتم.دلم برای خونه واقعی و مجازی و شما دوستای خوبم خیلی تنگ شده بود.</p>
<p>مسافرت هم خوب بود و خوش گذشت.</p>
<p>رفته بودیم <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Varadero">Varadero</a> ،البته ما تو یک ریزورت<span id="more-524"></span> خیلی خوب و بزرگی بودیم که همه امکاناتی هم داشت.7 تا استخر و 9 تا بار و کلاب و 5 تا رستوران و &#8230; داشت و پکیج ما هم شامل استفاده از همه امکانات هتل بود.</p>
<p style="text-align: center;">
<div id="attachment_532" class="wp-caption aligncenter" style="width: 586px"><img class="size-full wp-image-532" title="ساحل هتل" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2009/02/img_3869.jpg" alt="ساحل هتل" width="576" height="355" /><p class="wp-caption-text">ساحل هتل</p></div>
<p style="text-align: center;">
<div id="attachment_540" class="wp-caption aligncenter" style="width: 586px"><img class="size-full wp-image-540" title="img_3802" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2009/02/img_3802.jpg" alt="اون آلاچیق محل باربیکیو بود" width="576" height="432" /><p class="wp-caption-text">اون آلاچیق محل باربیکیو بود</p></div>
<p>تمام مدت هم اونجا بودیم و ازش بیرون نرفتیم جز یه بار که با یه کشتی به یه جزیره دیگه رفتیم برای یک روز که بین راه هم یه جایی <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Snorkeling">Snorkeling</a> کردیم که به زور و التماس چند تا ماهی دیدیم.</p>
<p style="text-align: center;">
<div id="attachment_527" class="wp-caption aligncenter" style="width: 586px"><img class="size-full wp-image-527" title="img_4180" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2009/02/img_4180.jpg" alt="یه قسمت از جزیره" width="576" height="432" /><p class="wp-caption-text">یه قسمت از جزیره</p></div>
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: center;">
<div id="attachment_528" class="wp-caption aligncenter" style="width: 586px"><img class="size-full wp-image-528" title="img_4270" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2009/02/img_4270.jpg" alt="با این کشتی رفتیم جزیره" width="576" height="432" /><p class="wp-caption-text">با این کشتی رفتیم جزیره</p></div>
<p style="text-align: center;">
<p>یه جزیره مرجانی بود و آب دریا به قدری زلال بود که آدم سایه خودش رو کف دریا میدید.</p>
<p style="text-align: center;">
<div id="attachment_539" class="wp-caption aligncenter" style="width: 616px"><img class="size-full wp-image-539" title="untitled1" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2009/02/untitled1.jpg" alt="من و همسری" width="606" height="300" /><p class="wp-caption-text">من و همسری</p></div>
<p style="text-align: center;">
<p>اما کوبا در کل جایی هست که برای استراحت  مطلق و رفع خستگی خوبه.همش کنار ساحل و تفریحات ساحلی و موج بازی و &#8230; نه برای گردش علمی و فرهنگی.</p>
<p>غذاهای کوبا یه چیزی در حد افتضاحه.فکر کنم هنوز خبر کشف ادویه به اونجا نرسیده باشه.منظورم از ادویه هر چیزی برای طعم دار کردن غذاهاست.فرق نمیکنه شور باشه یا ترش یا تند.البته من شنیده بودم که غذاهای کوبایی خوب نیست ولی خوب شنیدن کی بود مانند خوردن.</p>
<p>اتاق ما رو به ساحل بود و منظرۀ فوق العاده زیبایی داشت.</p>
<p style="text-align: center;">
<div id="attachment_526" class="wp-caption aligncenter" style="width: 586px"><img class="size-full wp-image-526" title="img_4123-1" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2009/02/img_4123-1.jpg" alt="ویوی اتاقمون" width="576" height="432" /><p class="wp-caption-text">ویوی اتاقمون</p></div>
<p style="text-align: center;">
<p>دولت کوبا چون با آمریکا روابط خوبی نداره اجازه ورود به اتباع کشور آمریکا رو نمیده.تمام مسافرهای کوبا هم کانادایی هستن.(یعنی اغلبشون).ما که پاسپورت ایرانی داشتیم میتونستیم با کارت اقامت کانادا بریم کوبا.ولی چون ویزای آمریکا هم توی پاسپورتمون بود، همون تقریبا داشت دردسر میشد برامون.کلی معطل شدیم موقع ورود و گفتن شما منتظر بمونید ،همه که رفتن دوباره اومدن سراغ ما که این ویزای آمریکا رو برای چی گرفتید؟ اینقدر ابله بودن که فکر میکردن آدم جایی برای مسافرت نمیره به جز کوبا. تازه اونایی که پاسپورت کانادایی دارن که هر هفته میرن آمریکا خرید ولی گیر داده بودن که شما چرا ویزای آمریکا دارید؟ البته برخوردشون خوب و محترامانه بود ولی خوب یه سوال (این ویزا برای چیه؟) تقریبا همشون در مراحل مختلف پرسیدن.اصلا هم نفهمیدم به اونا چه ربطی داره؟! آخه من تبعه یه کشور دیگه ،مقیم یه کشور دیگه ای دارم میرم مسافرت به کشور دیگۀ دیگه ای.بعد ویزای یه کشور دیگۀ دیگۀ دیگه ای تو پاسپورتم هست.این به اونا چه ربطی داره؟ جل الخالق به خدا عقل هم گاهی اوقات خوب چیزیه، ما ناشکری میکنیم.</p>
<p>برای اینکه که تو فرودگاه اینجوری برخورد کردن باهامون (البته از سرویس حمل و نقل جا نموندیم کلا 10 دقیقه بیشتر طول نکشید سوالاشون)  گفتیم حالا که اینطوریه وقتی رسیدیم هتل اتاقمون رو به میل خودمون انتخاب میکنیم هزینه ش رو از جیب خودمون میدیم تا دلمون خنک بشه.(بیچاره جیبمون این وسط چه گناهی کرده بود اگه شما فهمیدید به من هم بگید).آخه من همیشه هروقت ناراحت میشم یا دلم میگیره میرم خرید که یکم آروم بشم.اون شب هم تا رسیدیم هتل گفتیم اتاق ما کجاست گفتن رو به باغ گفتیم نه رو به دریا میخوایم.رو به دریا هم فقط یه سوئیت دو خوابه داشتن.یعنی ما یه اتاق خواب دیگه هم تو سوئیتمون داشتیم به علاوه یه هال کوچولو <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> ) به همسری میگفتم حالا که ما یه اتاق اضافه داریم زنگ بزنیم مهمون دعوت کنیم بگیم برو بچز هم بیان دور هم باشیم.</p>
<p>البته قیمتش فقط 140 دلار اضافه شد.در صورتی که اگه از همینجا میخواستیم پکیج رو با اتاق رو به ساحل بگیریم (فقط یه اتاق) 400 دلار باید بیشتر میدادیم.برای همین هم ما سه برابر خوشحال شدیم.</p>
<p>اصلا تو مدت سفر کار فرهنگی نکردیم جز اینکه به مقدار تهوع آوری عکسهای چه گوارا رو دیدیم و از صبح تا شب هم انواع موزیک اسپانیش و رقص سالسا دیدیم.بدون استثنا تو همشون اسم چه گوارا یا گوا*نتا*نا آورده شده بود.</p>
<p>کلاس رقص سالسا هم هر روز تو هتل بر پا بود که اگه میخواسید خیلی کار فرهنگی کرده باشید میتونستید برید تو این کلاسها شرکت کنید(رایگان بود).یه جلسه هم کلاس زبان اسپانیش رفتیم.اونم بغل استخر برگذار میشد.میتونستید شنا کنان یا در حال گرفتن آفتاب تو این کلاس شرکت کنید.البته من در تمام مدت آموزش اسپانیش خمیازه میکشیدم ولی همسری با دقت گوش میکرد و سوال هم می پرسید تازه. کلاسِ خصوصی بود یعنی معلمه هر کیو میدید داره بغل استخر نفسی تازه میکنه یقه اش رو میگرفت میگفت بیا بهت اسپانیایی یاد بدم.</p>
<p style="text-align: center;">
<div id="attachment_530" class="wp-caption aligncenter" style="width: 586px"><img class="size-full wp-image-530" title="img_3911" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2009/02/img_3911.jpg" alt="یکی از استخرها که مشرف به دریا بود" width="576" height="432" /><p class="wp-caption-text">یکی از استخرها که مشرف به دریا بود</p></div>
<p>هر روز که میرفتیم کنار ساحل یه مرغ ماهی خوار بود که من رو یاد اون کارتون دوران بچگیمون می انداخت.ساحل هتل ما تو حد فاصل دو تا صخره بود که مرغ ماهی ها رو میرفت رو اون صخره ها میخورد و اسخون هاشو میریخت بیرون.اینقدر هم تمیز میخورد فقط کله ماهی ها مونده بود.روی صخره ها که میرفتیم برای قدرم زدن پر از جنازه این ماهی های بد بخت بود.</p>
<p style="text-align: center;">
<div id="attachment_531" class="wp-caption aligncenter" style="width: 586px"><img class="size-full wp-image-531" title="img_3744" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2009/02/img_3744.jpg" alt="یکی از سخره ها" width="576" height="432" /><p class="wp-caption-text">یکی از صخره ها</p></div>
<p style="text-align: center;">
<div id="attachment_535" class="wp-caption aligncenter" style="width: 586px"><img class="size-full wp-image-535" title="img_3866" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2009/02/img_3866.jpg" alt="مرغ ماهی خوار" width="576" height="432" /><p class="wp-caption-text">مرغ ماهی خوار</p></div>
<div id="attachment_536" class="wp-caption aligncenter" style="width: 586px"><img class="size-full wp-image-536" title="img_4118" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2009/02/img_4118.jpg" alt="جنازه ماهی ها" width="576" height="432" /><p class="wp-caption-text">جنازه ماهی ها</p></div>
<p>حالا بعدا کلی از اتفاقات بامزه ای که برامون افتاد میگم فعلا یه چند تا عکس میذارم ، آخه هم خیلی خسته ام هم یه عالمه کار دارم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2009/02/cuba-vacation-itinerary/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>21</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دو هفته سخت و یک جایزه</title>
		<link>http://barani.ca/2009/01/vacation-after-two-stressful-weeks/</link>
		<comments>http://barani.ca/2009/01/vacation-after-two-stressful-weeks/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 23 Jan 2009 17:34:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[هویجوری]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=522</guid>
		<description><![CDATA[دو هفته خیلی شلوغ و پر از فشار کاری و سخت رو گذروندم.
امروز میریم به مسافرت یک هفته ای .همسری مرخصی داشت و من نمیدونستم.وقتی که فهمیدم و خواستم منم مرخصی برگیرم رئیسمون مسافرت بود و وقتی برمیگشت که فقط پنج روز تا مرخصی همسری فاصله داشت.میترسیدم تو این مدت کم قبول نکنه.اینه که تمام [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دو هفته خیلی شلوغ و پر از فشار کاری و سخت رو گذروندم.</p>
<p>امروز میریم به مسافرت یک هفته ای .همسری مرخصی داشت و من نمیدونستم.وقتی که فهمیدم و خواستم منم مرخصی برگیرم رئیسمون مسافرت بود و وقتی برمیگشت که فقط پنج روز تا مرخصی همسری فاصله داشت.میترسیدم تو این مدت کم قبول نکنه.اینه که تمام انرژیم رو گذاشتم که کاری رو که مدتها قرار بود انجام بشه و به خاطر تنبلی های همون همکار معروف هنوز به هیج جایی نرسیده بود ،تمومش کنم.</p>
<p>از صبح تا بعد از ظهر که میرفتم شرکت از پشت سیستم بلند نمیشدم اون پسره هم کماکان بی خیال و خرسند ،جز یه بار که دیده بود من به میل خودم Database میسازم و پاک میکنم جدول کم و زیاد میکنم یه ایمیل زد که تو میدونی که من DBA هستم و مسوولیت سرورهای Database  با منه؟میخواستم بگم تا اونجایی که من میدونم DBA کارش اینه که وقتی ازش بخوای یه کار کوچیک تو Database انجام بده سریع اون کار رو تحویل بده نه اینکه 2 ماه طولش بده آخرش بیاد بگه دوباره توضیح بدید برام.ولی بهش محل نذاشتم فقط جواب دادم که آره میدونم ولی چون هفته پیش بهت ایمیل زده بودم که به جدولهای من دست نزنی گفتم شاید میدونی.</p>
<p>خلاصه این شد که دیشب من تو خونه هم روی برنامه کار کردم و بالاخره ساعت 1 شب تموم شد و گزارشش رو هم برای رئیسمون فرستادم.صبح که بیدار شدم دیدم رئیس ایمیل زده و تشکر کرده بود و گفته بود که امیدوارم تعطیلات خوشی رو داشته باشید.</p>
<p>کار سختی بود به خاطر محدودیت زمانی که برام ایجاد شده بود.اما بالاخره تمام شد.تو این کار همه کارهای مربوط به اون پسره خنگ رو هم خودم انجام دادم.من نمیدونم چرا اینو اخراجش نمیکنن.یعنی من و رئیس دو ماه به این میگفتیم این کار رو انجام بده میرفت میومد یه کار دیگه ای کرده بود.همش هم میگفت نمیشه.دوباره توضیح میدادیم حتی راه حل رو هم بهش میگفتیم.مثال براش مینوشتیم.نمیفهمید.یه بار من از حرصم برداشتم یه مثال ساده رو اینقدر براش توضیح دادم و شکل کشیدم .رنگ رنگی .ایمیل زدم بعد دیدم رفته پیش رئیس میگه اینو برام توصیح بده.بیچاره رئیس میگفت دیگه چیو توضیح بدم؟من بودم بهم برمیخورد یکی همچین مثالی رو برام بفرسته میگفتم مگه فکر کردی من خنگم.ولی این آقا انگار که نه انگار اصلا نفهمیده بود من دستش انداختم.منظورم این بوده که تو یه همچین مسئله ساده ای رو هم نمیفهمی.</p>
<p>ولی بالاخره انجام شد.هوا هم که امروز خوبه و پروازمون رو هم چک کردیم که به موقع انجام میشه. امشب ما کلی از اینجا دور هستیم و جایزه این دو هفته کار سخت رو  کنار سواحل کاراییب میگذرونیم.تا هشت روز دیگه بر میگردم.امیدوارم همگی خوب و خوش باشید.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2009/01/vacation-after-two-stressful-weeks/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>27</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گلاب به روتون مونترال</title>
		<link>http://barani.ca/2008/09/montreal-trip/</link>
		<comments>http://barani.ca/2008/09/montreal-trip/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 04 Sep 2008 04:10:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لاله</dc:creator>
				<category><![CDATA[مسافرت ها]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کبک]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>
		<category><![CDATA[مونترال]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://barani.ca/?p=56</guid>
		<description><![CDATA[روز دوشنبه تعطیل رسمی بود و فرصتی دست داد که از سه روز تعطیلی استفاده کنیم و به یه مسافرت کوتاه بریم.رفتیم مونترال و کبک سیتی.مونترال که همونطور که از عنوان این پست متوجه شدید افتضاحی بود برای خودش.کثیف،ترافیک،خیابونهای تنگ و پر از چاله چوله خونه های دلگیر و &#8230;من پارسال هم وقتی اومدیم کانادا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>روز دوشنبه تعطیل رسمی بود و فرصتی دست داد که از سه روز تعطیلی استفاده کنیم و به یه مسافرت کوتاه بریم.رفتیم مونترال و کبک سیتی.مونترال که همونطور که از عنوان این پست متوجه شدید افتضاحی بود برای خودش.کثیف،ترافیک،خیابونهای تنگ و پر از چاله چوله خونه های دلگیر و &#8230;من پارسال هم وقتی اومدیم کانادا 3 روز مونترال بودم ولی خوب تو اون سه روز فقط پارک رفتیم و محله ای که بودیم محله خیلی خوبی بود و نمیشد تصویر کلی شهر و خیابونهاش و &#8230; دید.خلاصه خدا رو شکر کردیم که اونجا زندگی نمی کنیم.اینه که وقتی رسیدیم تورنتو از خوشحالی کم مونده بود گریه کنم.اصلا یه احساس آرامش و امنیتی کردم وقتی وارد تورنتو شدم.البته از حق نگذریم کلیسای نوتردام مونترال واقعا دیدنیه.</p>
<p>کبک سیتی اما بی نظیر بود.زیبا و قدیمی و کوچولو.شبیه قصه بود.خونه هاش از شدت زیبایی انگار مصنوعی بودن.کلی خوش گذشت بهمون.جای همه دوستان خالی.</p>
<p>عکسهای زیر هم دست پخت این چند روز بود.سوغاتی دوستان دنیای مجازی <img src='http://barani.ca/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<div id="attachment_71" class="wp-caption aligncenter" style="width: 306px"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2008/09/img_1559.jpg" rel="lightbox[56]"><img class="size-medium wp-image-71" title="img_1559" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2008/09/img_1559-296x300.jpg" alt="پارلمان کبک" width="296" height="300" /></a><p class="wp-caption-text">پارلمان کبک</p></div>
<div id="attachment_58" class="wp-caption aligncenter" style="width: 310px"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2008/09/img_1532.jpg" rel="lightbox[56]"><img class="size-medium wp-image-58" title="img_1532" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2008/09/img_1532-300x225.jpg" alt="پارلمان کبک" width="300" height="225" /></a><p class="wp-caption-text">پارلمان کبک</p></div>
<div id="attachment_59" class="wp-caption aligncenter" style="width: 310px"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2008/09/img_1598.jpg" rel="lightbox[56]"><img class="size-medium wp-image-59" title="img_1598" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2008/09/img_1598-300x225.jpg" alt="نمای داخلی کلیسای نوتردام مونترال" width="300" height="225" /></a><p class="wp-caption-text">نمای داخلی کلیسای نوتردام مونترال</p></div>
<div id="attachment_63" class="wp-caption aligncenter" style="width: 310px"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2008/09/img_15251.jpg" rel="lightbox[56]"><img class="size-medium wp-image-63" title="img_15251" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2008/09/img_15251-300x225.jpg" alt="پارلمان کبک" width="300" height="225" /></a><p class="wp-caption-text">پارلمان کبک</p></div>
<div id="attachment_64" class="wp-caption aligncenter" style="width: 310px"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2008/09/img_1544.jpg" rel="lightbox[56]"><img class="size-medium wp-image-64" title="img_1544" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2008/09/img_1544-300x225.jpg" alt="پارلمان کبک" width="300" height="225" /></a><p class="wp-caption-text">پارلمان کبک</p></div>
<div id="attachment_65" class="wp-caption aligncenter" style="width: 310px"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2008/09/img_15801.jpg" rel="lightbox[56]"><img class="size-medium wp-image-65" title="img_15801" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2008/09/img_15801-300x225.jpg" alt="کبک سیتی" width="300" height="225" /></a><p class="wp-caption-text">کبک سیتی</p></div>
<div id="attachment_66" class="wp-caption aligncenter" style="width: 310px"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2008/09/img_15041.jpg" rel="lightbox[56]"><img class="size-medium wp-image-66" title="img_15041" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2008/09/img_15041-300x225.jpg" alt="کبک سیتی" width="300" height="225" /></a><p class="wp-caption-text">کبک سیتی</p></div>
<div id="attachment_67" class="wp-caption aligncenter" style="width: 235px"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2008/09/img_1428.jpg" rel="lightbox[56]"><img class="size-medium wp-image-67" title="img_1428" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2008/09/img_1428-225x300.jpg" alt="کبک سیتی" width="225" height="300" /></a><p class="wp-caption-text">کبک سیتی</p></div>
<div id="attachment_68" class="wp-caption aligncenter" style="width: 310px"><a href="http://barani.ca/wp-content/uploads/2008/09/img_1618.jpg" rel="lightbox[56]"><img class="size-medium wp-image-68" title="img_1618" src="http://barani.ca/wp-content/uploads/2008/09/img_1618-300x225.jpg" alt="مجسمه مربوط به شام آخر (کلیسای نوتردام مونترال)" width="300" height="225" /></a><p class="wp-caption-text">مجسمه مربوط به شام آخر (کلیسای نوتردام مونترال)</p></div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://barani.ca/2008/09/montreal-trip/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
